امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۴ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۰
امیر کفشدار گوهرشادی

یکی از چیزهایی که این روزها خیلی فکرم رو مشغول کرده، برخورد مردمان اروپا و آمریکا و صحبت‌های سیاستمدارانشون در خصوص تروریسمه. به خصوص در مورد فرانسه که به لطف داشتن دوستان زیاد و رفت و آمد معمول و دونستن نسبی زبونشون آشنایی تقریبن خوبی با جامعه‌اش دارم. 

می‌خوام تو این پست در خصوص یه رفتاری بنویسم که خیلی زیاد دیده‌ام و نمی‌دونم دقیقن چه‌قدر شایعه ولی قطعن اون‌قدر هست که هر دو سه روز یه بار یه نسخه‌اش به چشم من بیاد.

در فرانسه یک حمله‌ی تروریستی اتفاق می‌افته. رییس‌جمهور سخنرانی می‌کنه و می‌گه عاملش «اسلام افراطی» بوده. مردم و سیاستمدارها عزاداری می‌کنن و محکوم می‌کنن و قضیه تموم می‌شه. 

بعد فقط اون تروریست، اون گروه تروریستی و احتمالن اسلام رو مقصر می‌دونن. هیچ نگاهی به دولت فرانسه نمی‌کنن. از رییس‌جمهورشون و پلیسشون و نهادهای امنیتیشون انتقاد نمی‌کنن. انگار درک نمی‌کنن که حفظ امنیت وظیفه‌ی اوناس. درسته که یکی دیگه ترور کرده ولی خب در وهله‌ی اول وظیفه‌ی کی بوده که نذاره چنین اتفاقی بیفته؟ چرا به اندازه‌ی کافی از اون انتقاد نمی‌شه و حساب کشیده نمی‌شه؟ 

موضوع خنده‌دار دیگه‌ای که هست اینه که تقریبن هیچ کار نمی‌کنن و فکر می‌کنن این مشکل مسلموناس و باید خودشون حلش کنن. جدا از این که ربط تروریسم به اسلام خودش کلی جای بحث داره، این دیدگاه که من هر از گاهی از مردم این‌جا می‌شنوم، که می‌گن «خب مشکل ما که نیست» برام قابل درک نیست. انگار نمی‌فهمن کسایی که دارن کشته می‌شن فرانسوین. چه‌طور ممکنه این مشکل فرانسه نباشه؟ یه جورایی فکر می‌کنن اگه تقصیر گردن یکی دیگه باشه، اون‌وقت همه‌ی مسؤولیت‌ها هم با اونه و ما نباید هیچ‌کار بکنیم، در نتیجه بهترین راهکار اینه که یه مقصر بیرونی پیدا کنیم و همه‌چی رو بندازیم گردن اون. انتظار دارن لابد مسلمونای تونسی برن جلوی اون بابایی که با کامیون تو نیس آدم کشته رو بگیرن.

مورد سوم اینه که با این اسم گذاشتن‌ها و تکرار پی در پی «اسلام افراطی» و «تروریسم اسلامی» و این حرفا، سعی دارن مشکلات اساسی جامعه‌ی خودشون رو انکار کنن و سرشون رو بکنن زیر برف و خودشون رو به کوچه‌ی علی‌چپ بزنن. تروریسته مسلمون بوده. قبول. داعش تحریکش کرده. قبول. کارش غیر قابل پذیرش و بسیار غیرانسانی بوده. قبول. ولی خداییش این سؤال هم مطرحه که همه‌ی اروپا مسلمون دارن. داعش تو کل اروپا تبلیغ می‌کنه. چرا فرانسه این‌قدر بیش‌تر از بقیه دچار این معضله؟ چرا تروریسم تو فرانسه بیش‌تره؟ 

این سؤالیه که دوست ندارن از خودشون بپرسن. جواب این سؤال برای هر کسی که مدتی با فرانسه و به خصوص مسلمانان فرانسه و به خصوص مسلمانان آفریقایی‌تبار فرانسوی ارتباط داشته باشه واضحه. در فرانسه تبعیض و ظلم شدیدی به این گروه اعمال می‌شه. فرانسوی‌های مسلمان آفریقایی‌تبار هر روز زندگیشون رو با این تصور که داره بهشون ظلم می‌شه می‌گذرونن و این تصور خیلی دور از واقع هم نیست. رفتار دولت ضداسلامیه. ادبیات دولت فرانسه همیشه عمدن به اسلام می‌تازه. همیشه انگشت اتهام رو به سمت تونس و الجزایر می‌گیرن. حتا وقتی کسی که این کارو کرده در عمرش پاشو تو آفریقا نذاشته و شهروند کاملن فرانسوی بوده. تو زندگی روزمره هم به صورت رسمی و دولتی (مثل قانون ویزا و منع حجاب در دانشگاه) و هم به صورت غیررسمی و توسط مردم (مثل خونه اجاره ندادن) به اقلیت مسلمون و سیاه‌پوست تعدی می‌شه. 

خب وقتی وضعیت اینه، نمی‌شه انتظار داشت که از بینشون تروریست در نیاد. نمی‌شه تو سر یه گروه بزنی و انتظار داشته باشی هیچ‌وقت هیچ‌کدومشون عقده‌ای نشن. این به معنی تأیید یا حق‌دادن به تروریست‌ها نیست. این یه واقعیته. اگر فرانسه دست از ظلم به اقلیت‌ مسلمونش برداره و شهروند درجه دو حسابشون نکنه و بذاره مثل بقیه‌ی فرانسوی‌ها زندگی کنن، یه بخش زیادی از مشکل تروریسمش هم حل می‌شه.

این حقیقت تلخیه که دولت فرانسه و بخش قابل توجهی از مردم اروپایی دوست ندارن باهاش کنار بیان. ترجیح می‌دن سرشون رو بکنن زیر برف و به داعش و اسلام و تونس و الجزایر اشاره کنن و بگن تقصیر شماست و تمام!


۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۰۱:۲۴
امیر کفشدار گوهرشادی

بعد از اتفاقات اخیر، یه پستی که خیلی زیاد تو شبکه‌های اجتماعی دیده می‌شه گله از شرایط دنیاس. که «ای بابا! چرا دنیا یه هو این‌جوری شد؟» ، «هیچ‌وقت بدتر از این نبوده»، «همه‌چی داغونه» یا امثال این‌ها. بعضی‌ها حتا تا حدی پیش می‌رن که این چیزا رو نشان آخرالزمان می‌دونن.

جا داره اشاره کنم که این خودش یکی از نشان‌های بیسوادی عمیق جامعه‌های امروزیه. سطح اطلاعات مردم از تاریخ در حدی پایینه که فکر می‌کنن کودتا در ترکیه غیرقابل تصوره یا فکر می‌کنن دنیا الآن در شرایط خیلی نامتعادلی قرار داره.

یه نگاه به تاریخ پنجاه سال اخیر جهان نشون می‌ده که دنیای این روزها، خیلی هم آرومه. در حال حاضر در یکی از کم‌جنگ‌ترین برهه‌های تاریخ در چند صد سال اخیر به سر می‌بریم. خلاصه که

Keep Calm! It's all OK. Nothing extraordinary is happening. 


۱۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۶ تیر ۹۵ ، ۲۲:۲۴
امیر کفشدار گوهرشادی

یک ایمیل

حدود یک سال پیش بود که به یکی از کارمندان تحصیلات تکمیلی دانشگاهی که خیلی دوستش داشتم و دارم ایمیلی زدم با این مضمون که پذیرش آن دانشگاه را رد می‌کنم. تصمیم سختی بود. به خصوص به این دلیل که هنوز نتیجه‌ی بقیه‌ی اپلیکیشن‌هایم نیامده بود و هیچ مطمئن نبودم که جای دیگری قبول شوم. حالا پس از یک سال شرایط به قدری متحول شده که خیلی خوشحالم که آن پیشنهاد را نپذیرفتم ولی امشب موضوعی پیش آمد که باز مرا به فکر آن روزها وا داشت.

چه شد که این پیشنهاد را نپذیرفتم؟ همان ایمیلم را که نگاه می‌کنم به وضوح این را بیان می‌کند. به من بورسیه‌ای پیشنهاد کرده بودند که مخصوص دانشجویانی بود که از چند کشور خاص، از جمله ایران، باشند. در ایمیلم به وضوح نوشته‌ام که «This is pure racism».

مشکل، مسأله‌ی عدالت بود. این که به من چیزی ارائه شده بود که به عموم بقیه داده نمی‌شد. این تبعیض مرا می‌رنجاند. نمی‌توانستم با خودم کنار بیایم و خودم را قانع کنم که اجازه دهم موفقیتم ناشی از تبعیض باشد.

از این کارها زیاد کرده‌ام. از اعمال نکردن سهمیه‌های متعدد در مقاطع تحصیلی مختلف گرفته تا دعوا کردن با معلم جغرافیایی که چون از من خوشش می‌آمد ۱۹٫۵ام را ۲۰ رد کرده بود.

از این تصمیم‌هایم خوش‌حال و راضی هستم. حس نمی‌کنم که خیلی اخلاق به خرج داده‌ام که از موقعیت ناروای پیش‌آمده سوء استفاده نکرده‌ام. وظیفه‌ام بوده. درست مثل حالتی است که آدم می‌تواند دزدی کند اما نمی‌کند.

از طرفی این را هم واضح می‌دانم که عدالت ایده‌آل، آن‌طور که ما بپسندیم، متناقض و ناممکن است. به هر حال همین که افراد پدر و مادرهای متفاوتی دارند از همان اول برابری و égalité را له می‌کند و وقتی برابری محض در فرصت‌ها نباشد، این که مرز عدالت کجاست هیچ خوش‌تعریف نمی‌شود.

از این‌ها که بگذریم، چند مورد در دنیای آکادمیک این روزها هست که سخت فکرم را مشغول کرده. هر کدام از مواردی که در این‌جا می‌نویسم را حداقل تا حدی تجربه کرده‌ام. مشکل اساسی همین خوش‌تعریف نبودن عدالت است. این باعث می‌شود که من جدن نتوانم حکم کنم که در این شرایط چه کاری بهتر است و برای همین دوست دارم که در موردشان بنویسم، شاید کسی بخواند و راه‌کاری بدهد.


دانشگاه یزد

کار را با یک مثال ساده آغاز می‌کنم تا این که «عدالت» یک مفهوم ذاتی نیست و به تعبیر افراد مختلف بستگی دارد را روشن کنم. اکثر دوستان دوران دبیرستان من، پس از اتمام پیش‌دانشگاهی، وارد دانشگاه صنعتی شریف شدند. من اما روش متفاوتی را در پیش گرفتم و به دانشگاه عزیز یزد رفتم. در طی چند سالی که در دانشگاه یزد بودم با دو دیدگاه بسیار مواجه شدم. نگاه اول از طرف کسانی بود که مرا قربانی این حادثه می‌دانستند و اعتقاد داشتند که به من ظلم شده و چیزی که حقم بوده را نگرفته‌ام چرا که می‌توانسته‌ام در پایتخت کشور با امکانات و رفاه نسبی بالاتر باشم ولی حالا در شهر کوچکی درس می‌خوانم. گروه دوم دیدگاهی برعکس این داشتند. بسیار پیش آمد که کسانی به صورت غیرمستقیم و ناصریح به من گفتند فرصت‌طلب. دید این گروه این بود که به علت این که اکثر دانشجویان خوب وارد دانشگاه‌های تهران می‌شوند، من وقتی به دانشگاه یزد بروم امکانات بیش‌تری در اختیارم است و به اصطلاح بیش‌تر تحویلم می‌گیرند و بنابراین من چیزی بیش از حق خود به دست می‌آورم و به بقیه ظلم شده است.

من با تفکرات گروه دوم بیش‌تر موافقم ولی نکته‌ی باریکی که این‌جا وجود داشت این بود که من خودم یزد را انتخاب کردم، کسی جلوی رفتنم به دانشگاه دیگری را نگرفته بود، پس نمی‌توان گفت به من ظلم شده. از طرفی کسان دیگری که گروه دوم به آن‌ها فکر می‌کنند خودشان انتخاب کردند که یزد نیایند، پس حقی از آن‌ها هم ضایع نشده. این یک مزیت بزرگ سیستم کنکورمحور ماست و شاید تنها مزیتش.

اما اگر این را کنار بگذاریم و فرض کنیم که این که به کدام دانشگاه برویم خارج از اختیار خودمان باشد و مثلن دولت خودش هر دانشجویی را به دانشگاهی که صلاح می‌داند بفرستد. در این شرایط آیا تبعیض به نفع من بوده یا به ضرر من؟

نکته‌ی اساسی همین است که این نفع و ضرر خوش‌تعریف نیست و نمی‌توان حکم قطعی داد. از طرفی تبعیض هم هست و نمی‌توان آن را از بین برد.

در این نمونه من راهکار و دلیلی برای این که موفقیت من به قیمت تضییع حق دیگری نبوده داشتم. در موارد بعدی چنین راهکارهایی ندارم.


پذیرش‌

سناریویی که می‌خواهم مطرح کنم موضوع پذیرش در دانشگاه‌هاست. در ایران و برخی کشورهای دیگر مانند روسیه برای پذیرفتن دانشجویان از نوعی آزمون استفاده می‌کنند که به نظر من، با فرض این که آن آزمون مثل کنکورهای ما افتضاح نباشد و یک آزمون ایده‌آل باشد(!)، بهترین کار است.

اما در اکثر کشورهای اروپایی و آمریکایی روند پذیرش دانشجو بسیار متفاوت است. در این‌جا دانشجویان پرونده‌های تحصیلی خود را به همراه توصیه‌نامه‌هایی از اساتیدشان برای دانشگاه‌های مد نظر می‌فرستند و دانشگاه‌ها با بررسی یک به یک پرونده‌ها (ایده‌آلش این است که واقعن بررسی شوند) تصمیم می‌گیرند که کدام دانشجویان را بپذیرند. این روند را می‌توان از زاویه‌ی دید افراد مختلفی که در آن سهم دارند نگریست. زاویه‌ی دید دانشجو چندان مهم نیست. چون از نظر دانشجو همه‌چیز رندوم است. :-)

اول فرض کنید که شما یکی از تصمیم‌گیرندگان (اعضای کمیته‌ی پذیرش) هستید. علاوه بر این بیایید این فرض تقریبن محال را هم اضافه کنیم که هیچ‌گونه پیش‌داوری نسبت به هیچ‌کس و هیچ‌چیز ندارید و می‌خواهید تا جای ممکن جلوی تبعیض را بگیرید.

برای ساده‌تر شدن قضیه فرض کنید که می‌خواهید از بین دو دانشجو به نام‌های آ و ب یکی را انتخاب کنید. در هر یک از شرایط زیر کدام را انتخاب می‌کنید؟

  1. دانشجوی آ از یکی از کشورهای دورافتاده‌ی جهان است ولی دانشجوی ب هم‌وطن شماست. شما نمی‌خواهید هم‌وطن‌بودن را ملاک برتری بدانید اما اتفاقی که افتاده این است که رزومه‌ی دانشجوی آ برای شما قابل فهم نیست. مثلن شما می‌دانید که نمره‌ی ۲۰ در فلان درس دانشگاهی در فلان دانشگاه ایران به چه معناست و چه سطحی از توانایی علمی را تضمین می‌کند ولی هیچ راهی برای فهمیدن نمرات دانشجوی آ ندارید. حال فرض کنید مطمئنید که ب توانایی و مهارت و شایستگی لازم برای پذیرفته شدن در دانشگاه شما را دارد. در خصوص آ چنین اطمینانی ندارید ولی این احتمال هم هست که آ بهتر از ب باشد. هر دو دانشجو از اساتید خود توصیه‌نامه‌های عالی دارند. شما اساتید دانشجوی ب را می‌شناسید و می‌دانید که می‌توانید روی حرفشان حساب کنید ولی اساتید دانشجوی آ افراد گمنامی هستند.
  2. دانشجوی آ به وضوح بهتر از دانشجوی ب است اما شما می‌دانید که یکی از اساتید (یا مثلن خودتان) کار با دانشجوی ب را ترجیح می‌دهید (مثلن چون پیش‌زمینه‌ی مشترک بیش‌تری دارید) و فکر می‌کنید که پذیرفتن دانشجوی ب تأثیر بهتری در پیشرفت کلی دانشگاه دارد.
  3. دانشجوی آ از کشوری است که روابط سیاسیش با کشور محل دانشگاه شما به شدت متشنج است. با وجود این که آ به وضوح بهتر از ب است، شما فکر می‌کنید که اگر آ را بپذیرید ممکن است او هرگز نتواند به این دانشگاه بیاید (مثلن به علت مشکلات ویزا) و این شانس از ب و دانشگاه گرفته می‌شود.
  4. دانشجوی آ به شدت بهتر از دانشجوی ب است اما شما مطمئنید که اگر دانشجوی ب را بپذیرید، او پیشنهاد این دانشگاه را قبول کرده و به گروه پژوهشی شما می‌پیوندد ولی اگر همین پیشنهاد را به دانشجوی آ بدهید، چون گزینه‌های دیگر بسیاری دارد، ممکن است یک دانشگاه دیگر را انتخاب کند. در این شرایط شما از داشتن ب هم محروم شده‌اید.


توصیه

حال بیایید به همین روند از دید یک شخص دیگر نگاه کنیم. فرض کنید شما استادی هستید که می‌خواهید برای دانشجویتان توصیه‌نامه بنویسید. دانشجوی شما بسیار سخت‌کوش و دوست‌داشتنی است اما می‌خواهد برای دانشگاهی اقدام کند که سطحی بسیار بالاتر از او دارد. شما مطمئنید که دانشجویتان در صورت قبولی در آن دانشگاه موفق خواهد بود، چرا که آن‌قدر سخت‌کوش است که می‌تواند چنین کاری را بکند اما در عین حال می‌دانید که افراد زیاد دیگری هم هستند که ممکن است از دانشجوی شما بسیار توانمندتر باشند. حال فرض کنید که توصیه‌نامه‌ی شما به حدی تأثیر دارد که تصمیم کمیته را کاملن متحول می‌کند. (مثلن همه‌ی اعضای کمیته شما را از دوستان خود می‌دانند :-) )

سؤالی که هست این است که آیا یک توصیه‌نامه‌ی کاملن خوب می‌نویسید که باعث پذیرفته شدن این دانشجو شود و یا توصیه را طوری می‌نویسید که دانشجو رد شود؟

اگر کاملن خوب می‌نویسید، مشکل عدالت پیش می‌آید. کسان دیگری هستند که شایسته‌ترند ولی دانشجوی شما پذیرفته می‌شود.

اگر کاملن خوب ننویسید، علاوه بر این که دانشجویتان را سر کار گذاشته‌اید و واقعن دلیل خوبی برای این که بگویید نباید به آن دانشگاه برود ندارید، این شانس را ایجاد کرده‌اید که دانشجویان دیگری که حتا توانایی اولیه‌ی لازم برای موفقیت در تحصیلاتشان در آن دانشگاه را ندارند به خاطر توصیه‌های افرادی که انتخاب اول را کرده‌اند جای‌گزین دانشجوی شما که شایسته‌تر است شوند. این هم به دانشجویتان ضربه می‌زند و هم به دانشگاهی که او را نپذیرفته.


مقالات

بیایید از بحث پذیرش بیرون بیاییم. به مقالات علمی بپردازیم. متأسفانه یا خوش‌بختانه تقریبن در همه‌جای دنیا یکی از بزرگ‌ترین ملاک‌های استخدام‌ در کارهای آکادمیک مقالاتی است که یک شخص در نوشتن آن‌ها نقش داشته. هر چه اسم کسی پای مقالات بیش‌تر و بهتری باشد، شانسش برای گرفتن شغل‌های پردرآمدتر یا پرپرستیژتر بیش‌تر می‌شود.

حال این سناریو را که بسیار هم اتفاق می‌افتد در نظر آورید. (در کل این متن من مخاطب را در طرف بهتر قضیه می‌گذارم، اما در این مثال می‌توانید به این که اگر در طرف دیگر باشید چه باید کنید هم فکر کنید):

فرض کنید شما یک پژوهشگر توانمند هستید که یک دوست یا همکار دارید که با هم مقاله می‌نویسید. فرض کنید که دوست شما با همه‌ی کارآمدی‌هایش در سطح پایین‌تری نسبت به شما قرار دارد و لذا در اکثر مقالاتی که می‌نویسید نقش اساسی بر عهده‌ی شماست ولی نام هر دو نفر ذکر می‌شود. این یعنی همکار شما در آینده فرصت‌هایی را به دست خواهد آورد که شما و افراد هم‌سطحتان دارید، گرچه یک سطح پایین‌تر است.

در چنین شرایطی چه می‌توانید بکنید؟ نمی‌شود همکاری را قطع کرد چون این باعث ضربه به هر دو نفر می‌شود. به هر حال همکارتان هم در کارها نقش دارد، حال گیرم کم‌تر از شما. به همین دلیل نمی‌شود اسمش را هم در مقالات نیاورد. از طرفی اگر همکاری کنید و اسمش را بیاورید به او فرصت‌های نابرابری داده می‌شود که به دیگرانی که در همان سطح بوده‌اند داده نشده.


نتیجه یا عدالت

در مواردی که ذکر شد جدا از این که عدالت چیست، سؤال دیگری هم مطرح است. نتیجه‌ی کار مهم‌تر است یا عدالت؟ اگر بی‌عدالتی در حق دانشجو به نفع دانشگاه باشد چه؟ دانشگاه که بدهکار دانشجو نیست! در مورد مقاله نوشتن، اگر بی‌عدالتی به وجود آمده به نفع شما باشد چه؟ آیا از نفع خودتان که حقتان است (یا در مورد دیگر حق دانشگاه است) می‌توانید بگذرید که تبعیضی به نفع یا ضرر کس دیگری اعمال نشود؟ آیا خود چنین انتخابی بی‌عدالتی و خلاف حق نیست؟


من هیچ پاسخ قانع‌کننده‌ای به این پرسش‌ها ندارم.
۱۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۸
امیر کفشدار گوهرشادی

My conscience won’t let me go shoot my brother, or some darker people or some poor, hungry people in the mud, for big, powerful America. And shoot them for what? They never called me nigger. They never lynched me. They didn’t put no dogs on me. They didn’t rob me of my nationality, and rape and kill my mother and father. Why would I want to—shoot them for what? I got to go shoot them, those little poor little black people, little babies and children, women; how can I shoot them poor people? Just take me to jail.

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۵۲
امیر کفشدار گوهرشادی

بخش‌های مختلف این پست در زمان‌ها و مکان‌های گوناگون نوشته شده‌ان. بعضی وقت‌ها گفتاری نوشته‌ام و گاهی رسمی و به خودم زحمت یک‌دست‌کردنش رو نداده‌ام.

چهارشنبه ۱ اردی‌بهشت ۱۳۹۵، ۱:۲۴ صبح، ماریا گوگینگ، اتریش پایین

فردا بعد از ظهر عازم سنکت‌پتربورگ (سن‌پترزبورگ) روسیه هستم. این شب‌ها درست و حسابی خوابم نمی‌برد. کار زیاد دارم. روزهای سختیست. آن‌قدر کارهای متفاوت سرم ریخته که هیچ حال و حوصله ندارم حتا لیستشان کنم. اگر حال و روز این روزهایم را بخواهم در یک کلمه خلاصه کنم، «خسته» بهترین واژه‌ی ممکن است. نمی‌دانم دقیقن چه می‌کنم و به نظرم بیش‌تر از هر کار دیگری در حال گند زدن هستم! باورش سخت است ولی با یک از دست رفتن پرواز در پاریس، برنامه‌هایم چنان در هم شکست که مات و مبهوت مانده‌ام. در طی چند هفته‌ی اخیر هیچ‌چیز طبق برنامه پیش نرفته است. برای احسان که این روزها مرحله دو دارد وقت کافی نگذاشته‌ام و حسابی عذاب وجدان دارم. با یکی از بهترین دوستانم دعوا و بعد ازش عذرخواهی و باهاش آشتی کرده‌ام. به کل برنامه‌ی یک سال تغییر مکان به پاریس را از دستور کار خارج کرده‌ام (گرچه تا آخر ماه می برای تجدید نظر فرصت دارم). وضع مالیم چنان از دستم در رفته که اگر کوچک‌ترین اتفاق غیرمترقبه‌ای در روسیه بیفتد وسط بلاد روس ورشکسته و بی‌پول می‌مانم. قرارداد اجاره‌ام را نمی‌خواهم تمدید کنم و هنوز جای جدیدی هم پیدا نکرده‌ام. از کارهای جرجاتک و شریف عقبم. از زمین و آسمان دارد برایم می‌بارد. البته خوبیش این است که همه‌ی این‌ها نهایتن تا پایان ماه آپریل تمام می‌شود. می که بیاید همه‌چیز خوب خواهد شد. همه‌ی کارها دوباره روی روال برخواهد گشت و کابوس مسخره‌ی دو روز گیر کردن در فرودگاه شارل دو گول فراموش خواهد شد. پس چرا این می نمی‌آید؟ «من بی می ناب زیستن نتوانم!»

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۳:۴۷
امیر کفشدار گوهرشادی

توجه: این متن با خستگی شدید، بی‌حوصلگی و اعصاب خرد نوشته شده

Pas de problème, monsieur. C'est la vie, monsieur. Riez, monsieur.

این سه جمله رو که سه بار کلمه‌ی موسیو توشون اومده با لبخند خیلی آرامش‌بخشی بهم گفت، درست بعد از این که با عصبانیت خیلی زیاد براش توضیح داده بودم که هیچ‌کس تو کانتر چک‌این نبود که برای من کارت پرواز صادر کنه و این فرودگاه عقب‌افتاده‌ی قرون وسطایی چهارتا دستگاه چک‌این اتوماتیک هم نداره. دیدم چاره‌ای نیست. بهش یه «بن ژوغنه» گفتم و راه افتادم که یه هتل پیدا کنم برای شب.

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۵:۵۷
امیر کفشدار گوهرشادی

از وقتی که قسمت قبلی این سفرنامه رو نوشته‌ام خیلی وقت گذشته و خیلی از جزئیات اون سفر یادم رفته. این از یه نظر خوبه چون باعث می‌شه مطلب کوتاه‌تر بشه و فقط چیزهایی که به اندازه‌ی کافی مهم بوده‌ان که بعد از این مدت طولانی به یاد من بمونن توش ظاهر بشن. از طرف دیگه چیز بدیه، چون نقشش در زنده‌کردن خاطراتی که فراموش کرده‌ام، وقتی بعدن می‌خونمش، کم‌تره.

به اهرید رسیدیم. نیمه‌های شب بود. یک تاکسی گرفتیم و به هتلمون که تا حدی خارج از شهر بود رفتیم. خیلی خسته بودیم. اتاق رو تحویل گرفتیم و خوابیدیم. صبح بلند شدم و رفتم که پنجره رو باز کنم و یه دوش بگیرم که آماده‌ی صبحانه بشم. به محض بازکردن پنجره حسابی غافل‌گیر شدم. نمای بیرون عالی بود. پنجره‌ی ما به سوی دریاچه‌ی اهرید باز می‌شد و اون طرف دریاچه، جایی نزدیک‌های افق، کوه‌های آلبانی بودن.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۰۸
امیر کفشدار گوهرشادی

من در زندگیم انتخاب‌های عجیب و غریب زیاد داشته‌ام. به خصوص انتخاب‌هایم در مورد این که کجا درس بخوانم. از دبیرستان تا همین حالا همیشه جاهایی را برای تحصیل انتخاب‌ کرده‌ام که به نظر دیگران عجیب و گاهی احمقانه بوده. بزرگ‌ترین مثالش شاید این باشد که اگر جور می‌شد واقعن به دنبال این بودم که پی‌اچ‌دی را در بوداپست بخوانم.

در این میان چندی پیش برایم پیشنهادی آمد که یک سال از پی‌اچ‌دی را در پاریس بگذرانم. از این پیشنهادها و فرصت‌ها زیاد است. اکثر دانشجویان این‌جا یک یا دو سالی را در بقیه‌ی کشورهای اروپایی می‌گذرانند. من هیچ‌وقت این‌ها را جدی نمی‌گرفتم و برایشان وقت نمی‌گذاشتم ولی این یکی متفاوت بود. این پاریس بود. پاریس برای من که قسمت مهم و جالبی از کودکیم را صرف یادگرفتن فرانسوی کردم و هر روز با اشتیاق روزنامه‌های فرانسوی را آنلاین می‌خواندم و هنوز که هنوز است ت و سنک موند شبکه‌ی مورد علاقه‌ام است، با بقیه‌ی جاها فرق دارد. خیلی خنده‌دار و غیرحرفه‌ای است ولی فقط به خاطر پاریس‌بودنش به این پیشنهاد فکر کردم و با دپارتمان مربوطه آشنا شدم و حالا احتمالن هفته‌ی دیگر در سفر به پاریس حسابی ته و تویش را در می‌آورم.

در این بین چیزی که به ذهنم آمد این است که شاید من بر اساس نفع آکادمیک و این که کجا الزامن برایم بهتر است تصمیم نمی‌گیرم. یک توجیه دیگر برای تصمیم‌های من می‌تواند این باشد که به دنبال جاهایی هستم که برایم در کودکی خاطره‌انگیز بوده‌اند یا رؤیایشان را داشته‌ام. این موضوع چندباری قبلن به ذهنم آمده بود ولی همیشه به خودم خندیده بودم و جدیش نگرفته بودم. این بار اما در تصمیمم برای رفتن به پاریس، که هنوز قطعیش نکرده‌ام، این فاکتور خیلی پررنگی بود. زندگی خوب و مرفه و راحت وین را ول کنی و یک سال به یک آپارتمان هشت نه متری در شهر شلوغ و کثیف و گران و مغرور فرانسوی‌ها بروی که چه شود؟ همه از پاریسی‌ها بدشان می‌آید! 

باز به این فکر کردم که شاید انتخاب‌های گذشته‌ام هم همین‌طور بوده. وقتی تصمیم گرفتم یزد بمانم و تهران نروم، در حقیقت شاید کودک درونم بود که یزد را از خاطرات بچگی دوست داشت. وقتی به دبیرستان حکمت رفتم شاید آن امیر دوران راهنمایی که معتاد کتابخانه‌ی بالای مسجد امام صادق(ع) و نزدیکی‌های آن دبیرستان بود بود که برایم تصمیم گرفت. من که به ای‌سی‌ام علاقه‌ی چندانی نداشتم، شاید به شوق دیدن شهر اقبال لاهوری راهی پاکستان شدم و حالا برای رفتن به پاریس هم خاطرات فرانسوی آموختن و آن فیلم انگلیسی‌زبانی که هزار بار در کودکی می‌دیدمش و در پاریس می‌گذشت است که مرا به ایل دو فغانس می‌خواند. اعصابم از این فکرها خرد شد. سعی کردم به چیز دیگری فکر کنم. دلم برای آن فیلم تنگ شده بود. دوست داشتم بعد از سال‌ها و قبل از رفتن به پاریس یک بار دیگر ببینمش. به این نتیجه رسیدم که بهتر است همین حالا آن فیلم را پیدا کنم و دوباره ببینم. کلی گشتم تا پیدایش کردم و دانلودش کردم. غذای چینی‌ام را گرم کردم و نشستم و پخشش کردم. خیلی با چیزی که فکر می‌کردم فرق داشت. خیلی تعجب کردم.

رودی که در فیلم بود و من دوست داشتم روزی ببینمش سن نبود، دانوب بود. داستان فیلم در وین می‌گذرد، نه پاریس.

۱۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۵ ، ۰۴:۵۱
امیر کفشدار گوهرشادی

شرم بر ما. شرم بر یونان. شرم بر اتحادیه‌ی اروپا. شرم بر کل بشریت و وای بر آدمیان این دوران. کودکی در یونان، در غرب، در اروپا، بدون هیچ‌گونه امکانات پزشکی به دنیا آمد. هیچ پزشک و پرستار و مامایی نبود. حتا آب نبود که بچه را بشویند. هیچ‌کس ذره‌ای ارزش برایش قائل نشد. هیچ‌کس به این فکر نکرد که این کودک هم انسان است و حقوق اولیه‌ای دارد. هیچ‌کس برایش مهم نبود که این بچه می‌میرد یا زنده می‌ماند. این اتفاقات در سوریه یا افغانستان یا در میانه‌ی یک جنگ نیفتاد. این اتفاق غیر قابل پیشگیری نبود. این کودک را در شرایطی که می‌توانستند از او حمایت کنند، در شرایطی که همه‌ی امکانات لازم وجود داشت، در شرایطی که حتا نجات قطعیش هزینه‌ی خاصی نداشت، در مهد آزادی و شعارهای چرند برابری انسان‌ها، به حال خودش رها کردند تا بمیرد. او نمرد ولی انسانیت قطعن مرده است. کاش لااقل به اندازه‌ی حیوان‌ها برای هم‌نوعمان ارزش قائل می‌شدیم.

#Humanity_is_a_failed_experiment

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۴ ، ۰۲:۴۵
امیر کفشدار گوهرشادی