امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
چهارشنبه, ۱ ارديبهشت ۱۳۹۵، ۰۳:۴۷ ق.ظ

سفر روس

بخش‌های مختلف این پست در زمان‌ها و مکان‌های گوناگون نوشته شده‌ان. بعضی وقت‌ها گفتاری نوشته‌ام و گاهی رسمی و به خودم زحمت یک‌دست‌کردنش رو نداده‌ام.

چهارشنبه ۱ اردی‌بهشت ۱۳۹۵، ۱:۲۴ صبح، ماریا گوگینگ، اتریش پایین

فردا بعد از ظهر عازم سنکت‌پتربورگ (سن‌پترزبورگ) روسیه هستم. این شب‌ها درست و حسابی خوابم نمی‌برد. کار زیاد دارم. روزهای سختیست. آن‌قدر کارهای متفاوت سرم ریخته که هیچ حال و حوصله ندارم حتا لیستشان کنم. اگر حال و روز این روزهایم را بخواهم در یک کلمه خلاصه کنم، «خسته» بهترین واژه‌ی ممکن است. نمی‌دانم دقیقن چه می‌کنم و به نظرم بیش‌تر از هر کار دیگری در حال گند زدن هستم! باورش سخت است ولی با یک از دست رفتن پرواز در پاریس، برنامه‌هایم چنان در هم شکست که مات و مبهوت مانده‌ام. در طی چند هفته‌ی اخیر هیچ‌چیز طبق برنامه پیش نرفته است. برای احسان که این روزها مرحله دو دارد وقت کافی نگذاشته‌ام و حسابی عذاب وجدان دارم. با یکی از بهترین دوستانم دعوا و بعد ازش عذرخواهی و باهاش آشتی کرده‌ام. به کل برنامه‌ی یک سال تغییر مکان به پاریس را از دستور کار خارج کرده‌ام (گرچه تا آخر ماه می برای تجدید نظر فرصت دارم). وضع مالیم چنان از دستم در رفته که اگر کوچک‌ترین اتفاق غیرمترقبه‌ای در روسیه بیفتد وسط بلاد روس ورشکسته و بی‌پول می‌مانم. قرارداد اجاره‌ام را نمی‌خواهم تمدید کنم و هنوز جای جدیدی هم پیدا نکرده‌ام. از کارهای جرجاتک و شریف عقبم. از زمین و آسمان دارد برایم می‌بارد. البته خوبیش این است که همه‌ی این‌ها نهایتن تا پایان ماه آپریل تمام می‌شود. می که بیاید همه‌چیز خوب خواهد شد. همه‌ی کارها دوباره روی روال برخواهد گشت و کابوس مسخره‌ی دو روز گیر کردن در فرودگاه شارل دو گول فراموش خواهد شد. پس چرا این می نمی‌آید؟ «من بی می ناب زیستن نتوانم!»

این شرایط باعث شده که هیچ آمادگی‌یی برای آزمونی که قراره تو سنکت‌پتربورگ توش شرکت کنم نداشته باشم. عملن فقط باید بر اساس هر چی که از سال پیش تو بلاگوگراد به یاد دارم مسابقه بدم و راست حسینیش اینه که خیلی هم یادم نیست. فقط امیدوارم که زیاد گند نزنم. مشکل دومی که با سفر به روسیه هست اینه که هیچ دلم نمی‌خواد دیدنی‌های سن‌پترزبورگ رو از دست بدم ولی هیچ چاره‌ای هم ندارم. به نظر میاد در کل طول این سفر کار خواهم کرد. اگر کار نکنم این دو روز عقب‌افتادگی ناشی از پاریس همین‌طوری تلنبار می‌شه و ادامه پیدا می‌کنه و تمام برنامه‌های سالم رو خراب می‌کنه. البته به این فکرم که با اتفاقاتی که افتاده به محض برگشت از روسیه باید به فکر یه برنامه‌ی جدید باشم. به هر حال چیزی که تقریبن واضحه اینه که نتیجه‌ی خیلی خوبی مورد انتظار نیست و گشتن روسیه هم نصیب نمی‌شه، پس کار منطقی اینه که بیخیالش بشم و سال دیگه برم. البته قطعن نمی‌تونم امسال شرکت نکنم چون دوستان و آشنایانم در دانشگاه ایتمو (ITMO) به شدت برای این که من بتونم تو این مسابقه شرکت کنم زحمت کشیده‌ان ولی هم مسابقه‌ی واقعی و هم دیدار واقعی از سنت‌پترزبورگ رو باید به سال آینده محول کنم. 

امشب درد خفیفی هم در سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ام داشتم که بعید می‌دونم از قلبم باشه. به نظرم سرما خورده‌ام. عالیه! قبل از سفر به روسیه! 

فکر کنم بهتره بیش‌تر ننویسم. خیلی فکرهام منفیه. خواب بهترین دواست.


آدینه ۳ اردی‌بهشت ۱۳۹۵، ۳:۲۹ صبح، فرودگاه ریگا، لتونی

پروازم با هواپیمایی ایر بالتیک و از ریگا است. ساعت ده شب رسیدم ریگا. می‌تونستم پروازی رو بگیرم که به فاصله‌ی نیم ساعت از رسیدن اولی از ریگا می‌پرید و ۴۵ دقیقه‌ی بامداد به سنکت پتربورگ می‌رسید ولی به خاطر جلوگیری از دو تا ریسک این کارو نکردم. یکی این که وصل کردن پرواز درون شنگن به پرواز بیرون شنگن تو نیم ساعت کار سختیه و دوم این که هیچ کار جالبی نیست که آدم سه ربع بعد از شروع اعتبار ویزاش وارد کشوری بشه که هیچ آشنایی باهاش نداره. این شد که تصمیم گرفتم شب رو ریگا بمونم و با پرواز ۷:۵۰ صبح به سفر روس برم.

تو این سفر به شدت از نظر بودجه محدودم. علت اصلیش اینه که پول چندتا کار مختلف رو خودم داده‌ام و آی‌اس‌تی با حقوق بعدیم (یعنی اول می) باهام تسویه حساب می‌کنه. علت دومش هم گیرکردن تو پاریس و هتل گرفتن و خریدن پرواز دیگه بود. الآن سر جمع داراییم حدود ۶۵۰ یورو هست و این با توجه به نرم قیمت‌ها تو اتریش خیلی وضع جالبی نیست و نزدیک به ورشکستگیه. البته روز اول ماه می همه‌چی دوباره خوب می‌شه چون تقریبن به اندازه‌ی حقوق دو ماهم دستم میاد. به هر حال با خودم شرط کرده‌ام که از لحظه‌ی خروج از اتریش بیش‌تر از ۲۵۰ یورو خرج این سفر نکنم. 

خوش‌بختانه (حداقل برای من) با اتفاقات اخیر و تحریم‌هایی که به روسیه اعمال شده، روبل شدیدن سقوط کرده و در نتیجه همه‌چیز این سفر برام ارزون‌تر تموم می‌شه. یادمه که یه زمانی هر یورو ۳۰ روبل بود. وقتی بلیت‌هام رو خریدم هر یورو ۶۰ روبل بود. الآن که چک کردم هر یورو ۷۵ روبله. خیلی خودخواهانه‌اس ولی در حال حاضر از این موضوع خوش‌حالم. روزی ۱۰ یورو پول ایر‌بی‌ان‌بی می‌دم و با حدود ۴ یورو می‌تونم یه بلیت هفت روزه/ده سفره برای مترو و اتوبوس بخرم. با این حساب سفر به سنکت‌پتربورگ یه جورایی از موندن تو اتریش ارزون‌تر تموم می‌شه.

اما از ریگا بگم. شهر کوچیکیه بر ساحل بالتیک و پایتخت کشور لتونی. نامی که ما تو پارسی برای این کشور به کار می‌بریم در حقیقت نسخه‌ی فرانسوی اسمشه. انگلیسی‌ها Latvia می‌گن و آلمانی‌ها Lettland. خود لتونیایی‌ها (لات‌ها) Latvija می‌گن که به مدل انگلیسیش نزدیکه. 

در پرواز وین به ریگا خوابیدم و برای اولین بار از بالشت دورگردنی استفاده کردم. چیز خوب و مفیدیه. به مقصد که رسیدیم از هواپیما بیرون اومدم و چشمم یه هو به پرچم اتریش خورد. هنوز نیمه‌خواب بودم و یه کم گیج شدم. یه چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد که پرچم لتونی خیلی شبیه پرچم اتریشه. فقط نوارهای سرخش پررنگ‌تره و نوار سپیدش باریک‌تر. با توجه به این که پرواز درون شنگن بود خبری از چک پاسپورت نشد. تابلوهای فرودگاه به سه زبان لتونیایی، انگلیسی و روسی هستن.

از فرودگاه تاکسی گرفتم به مرکز شهر به حدود ۱۱ یورو. با دقت به تابلوی پمپ بنزینی که در راه بود متوجه شدم که قیمت بنزین این‌جا کمی بیش‌تر از اتریش و حدود ۱٫۱ یورو به ازای هر لیتره. با این وجود تاکسی خیلی ارزونه. به میدان آزادی در مرکز شهر رفتم. در این میدان یک مجسمه‌ی بلند هست که به افتخار شهیدان جنگ استقلال لتونی ساخته شده. نور خیلی کم شب باعث شد هیچ‌جوری نتونم ازش عکس خوبی بگیرم.

خیابون اصلی همون کنار رو گرفتم و راه افتادم. به نظر یه جور بازار بود. با وجود این که ساعت حدود ۱۱ شب بود، این خیابون نسبتن شلوغ بود. هنوز ده متر نرفته بودم که دو زاریم افتاد چه خبره. روسپی‌گری در کشورهای بالتیک به صورت رسمی غیرقانونیه ولی ریگا به عنوان مرکز جهانگردی جنسی معروفه. این معروفیت همچین بی‌دلیل هم نیست. این خیابون رسمن بافت قدیمی یه شهر بود ولی عملن کاربرد محله‌های سرخ آمستردام رو داشت. قدم‌هام رو تند کردم که زود ازش بگذرم. هیچ تجربه‌ی جالبی نیست. همین‌طور که راه می‌ری دو گروه بهت مثل کنه گیر می‌دن و کنارت راه میان و باید مثل مگس کنارشون بزنی. گروه اول تن‌فروشان هستن و گروه دوم کسایی که درشکه‌های دوچرخه‌ای (جدی نمی‌دونم اسمش چیه!) دارن و می‌خوان سوارت کنن و برای گردوندن دور شهر ازت پول بگیرن. به هیچ‌کدوم محل نذاشتم و زیپ کاپشنم رو بستم و کلاهش رو هم سرم گذاشتم که کم‌تر جلب توجه کنم. چیزی که عجیب بود این بود که پلیس حضور خیلی محسوسی داشت ولی انگار اصلن براش مهم نبود.

به میدون سلطنتی که رسیدم با اون ساختمونای معروف (خانه‌ی کلّه‌سیاهان!) و پل بزرگ عکس گرفتم و یه مکدانلدز خوردم که گشنه نمونم و فوری یه تاکسی گرفتم و به فرودگاه برگشتم. برام قشنگ جا افتاد که ریگا، حداقل در شب، جای گشت و گذار نیست.


شنبه ۴ اردی‌بهشت ۱۳۹۵، ۶:۰۲ صبح، خانه‌ی شماره‌ی ۴ کوچه‌ی لیگُوْسکی در خیابانی به همین نام، سنکت‌پتربورگ، فدراسیون روسیه (ناخودآگاه داشتم می‌نوشتم اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی!)

شب ریگا رو بدون خواب گذروندم. اولین فرصت درست و حسابی برای خواب تو هواپیما به دستم اومد و من هم این یک ساعت رو غنیمت شمردم. یک هواپیمای بومباردیه ۴۰۰ خیلی کوچیک، از اینا که ملخ داره، ما رو از ریگا به سنکت‌پتربورگ آورد. همه‌چیزش کوچیک بود. حتا کوله‌پشتیم تو اشکاف (واژه‌ی مشهدی به معنای کامپارتمنت) بالای سرم جا نشد و مجبور شدم بذارمش زیر صندلی جلویی. کمی ترس داشتم، به خصوص که صندلیم درست کنار ملخش بود و از پنجره می‌دیدم که چه‌قدر غیرمتعادله، ولی به هر حال زور خستگی و خواب‌آلودگی می‌چربید.

با زمین‌خوردن سخت هواپیما که تقریبن باعث شد با صورت بخورم تو صندلی جلویی بیدار شدم و دیدم که ملخش پت پتی کرد و واستاد و کاپیتان شروع به حرف‌زدن کرد. اولش به گمونم به لتونیایی و بعد به روسی گفت که به سنکت‌پتربورگ رسیده‌ایم و این حرفا. وسطای روسی حرف زدنش بود که دوزاریم افتاد که روسی نیست و انگلیسیه ولی این‌قدر لهجه‌ی روسی داره که سنگین‌تره همون روسی حرف بزنن.

از پنجره بیرون رو نگاه کردم. جدی جدی روسیه بود. همه‌جا سیریلیک! خدا پدر برادران تاجیک و بلغار ما رو بیامرزه که اگه یادگرفتن سیریلیک به خاطر اینا نبود من نمی‌تونستم تو این سفر جون سالم به در ببرم. از هواپیما که بیرون اومدم تازه فهمیدم که سنکت‌پتربورگ یعنی چی. برف می‌بارید! هوا خیلی سردتر از ریگا بود. هر چی خواب از اون فرود عجیب مونده بود با اولین بادی که بهم خورد از سرم پرید. خوب شد که در آخرین لحظه به ذهنم رسیده بود که یه ژاکت بردارم.

سوار اتوبوسی نسبتن قدیمی شدیم و به ترمینال فرودگاه رفتیم. فرودگاه مدرنی دارن. کد ایکائوی این فرودگاه از زمان شوروی LED مونده، مخفف لنین‌گراد. بعدها دیدم که جاهایی تو شهر هم به اسم لنینه. کلن علاقه‌ی خاصی ندارن که نمادهای شوروی رو حذف کنن. تابلوهای فرودگاه به روسی و انگلیسی بود. وجود انگلیسی خیالم رو راحت کرد. بعدش فهمیدم که سنکت‌پتربورگ یه جورایی اروپایی‌ترین شهر روسیه‌اس و کار آدم بدون روسی، به شرطی که انگلیسی و خط سیریلیک بلد باشه، راه می‌افته.

رفتیم به چک پاسپورت. ظاهرن روسیه و بلاروس یه رژیم مهاجرت یکسان‌سازی‌شده دارن. یونیفرم‌های نیروهای پلیسشون (اگه اینایی که پاسپورت چک می‌کنن پلیس باشن) خیلی جالب بود. لباس‌های خانم‌هاشون مثل مهماندارهای هواپیما بود با کلاه‌های مثلثی و لباس‌های آقایون آبی آسمونی و خیلی یک‌دست به همراه یک کلاه خیلی بزرگ سبز رنگ. این کلاه هم ابهت خیلی زیادی بهشون می‌داد و هم یه جورایی سرشون رو کوچیک نشون می‌داد و مضحک بود.

این‌جا هم به مدارک شناسایی من گیر دادن. براشون عجیب بود که یه ایرانی با این سن، کارت اقامت پژوهشگری اتریش داره و ویزاش با دعوت دانشگاه ایتمو برای «همکاری‌های علمی و فنی» صادر شده. رنگ و رو رفته بودن پاسپورت قدیمی من و ویزای پاکستان که تا ابد مشکل‌سازه هم مزید بر علت شدن و آقا کلاه‌سبزه پاسپورت و کارت اقامتم رو گرفت و بهم گفت که منتظر بشینم. گفت دو سه دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشه ولی چهل دقیقه‌ای نشستم تا بالأخره مهر ورود به روسیه رو تو پاسم زد و وقتی ازش پرسیدم مشکل چی بوده با انگلیسی شکسته‌پکسته و من‌من‌کنان گفت «مشکلی نبود. می‌تونین به روسیه وارد شین.» 

از نظرم پنهون نموند که همه‌ی صفحات گذرنامه‌ام رو اسکن کردن. اگه تو اتحادیه‌ی اروپا بودیم سر این قضیه الم‌شنگه‌ای راه می‌انداختم و گیر می‌دادم که به حریم خصوصیم تجاوز شده و … ولی این‌جا روسیه است. این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نیست. از همون لحظه‌ی اول درک کردم که این‌جا فقط باید سعی کنم زود از چنگشون رد شم. به هر حال سفارتشون هم می‌تونست پاسپورت منو قبل از صدور ویزا اسکن کنه. تفاوتش پنج‌تا مهر آتن و استانبول و ریگا بود که فدای سرم که بدونن یا ندونن. 

چیزی که هی بهش فکر می‌کردم و هیچ دوستش نداشتم این بود که ممکنه روابط نزدیک روسیه و ایران باعث بشه که این اطلاعات رو در اختیار ایران بذارن. هیچ دلم نمی‌خواد دولت کشورم مثل آقا بالاسر دقیقن بدونه که من کجام و چی کار می‌کنم. به این چیزا فکر می‌کردم که وقتی برگه‌ی اداره‌ی مهاجرت روسیه رو گرفتم فهمیدم شوت‌تر از این حرفان. فکر کرده بودن نام خانوادگیم «کفشدارِ» (با نقش نمای اضافه!)، نامم «گوخرشادی» (ه ندارن) و نام پدرم «امیر»ه. همه‌ی این‌ها رو هم طبق ویزام با املای تاجیکی نوشته بودن. می‌تونستم بهشون بگم که اصلاحش کنن ولی سری که درد نمی‌کنه رو که دستمال نمی‌بندن. تصمیم گرفتم اصلن به روشون نیارم که سیریلیک می‌تونم بخونم و چهار کلمه‌ای هم روسی می‌دونم.

۵۰ یورو به روبل تبدیل کردم. هر یورو رو تو فرودگاه ۷۲٫۶ روبل می‌خرید و ۱۰۰ روبل هم برای تبدیل «کمیسیون» کسر می‌کرد. اسکناس‌ها و سکه‌های روسی رو گرفتم و از دیدن این که مکدانلدز رو Макдоналдс می‌نویسن کمی تعجب کردم و زدم بیرون که اتوبوسی که به شهر می‌ره رو پیدا کنم. 

اولین تجربه‌ی من از روسیه با چکه‌کردن همراه بود. اتوبوس‌هاشون، فرودگاهشون، ایستگاه‌های متروشون، همه‌جا هی چکه می‌کنه و انگار برای هیچ‌کس هم مهم نیست. چکه‌کردن بخشی از زندگی طبیعی در سنکت‌پتربورگه. 

از دستگاه اتوماتیکی یه بلیت اتوبوس خریدم به ۳۰ روبل. بلیتش خیلی درست و حسابیه. با ۳۰ روبل به آدم یه کارت خفن مغناطیسی می‌ده که یه بار مصرف هم هست! اتوبوس از فرودگاه تا ایستگاه متروی مسکوسکایا (Moskovskaya) می‌رفت. روسی هم مثل انگلیسی زمین می‌نویسه و آسمون می‌خونه. تقریبن مطمئنم که Moskovskaya رو Mosokoyovska تلفظ می‌کردن. 

ملت تو اتوبوس مثل برج زهر مار نشسته بودن. خیلی حالت بدی داشتن. همه یه جور جدی و متفکر نشسته بودن انگار دارن به معادلات لاپلاس فکر می‌کنن. (البته این معادلات خیلی فکر کردن هم نداره!) فهمیدم که پوتین بنده‌خدا همچی خیلی هم به نسبت مردم کشورش عبوس نیست!

من به وضوح با کل جمع فرق داشتم. رنگ پوستم که معلومه تو وایتکس نخوابیده، ریشی که به اصلاحش فکر نکرده بودم، قدم که این‌جا بلندتر از معموله، لباس‌هام که قطعن بدون درکی از آب و هوای سنکت‌پتربورگ انتخاب شده بود و از همه مهم‌تر لبخندی که به لبم بود، باعث می‌شد جلب توجه کنم. چند نفری، به خصوص یه پیرزن خیلی کلاسیک روسی که انگار از تو رمان‌های تورگنف در اومده بود، جوری که گویی آدم ندیده‌ان پرسش‌گرانه به من زل زده بودن ولی هر وقت چشم تو چشم می‌شدیم به جای لبخند زدن و سر تکون دادن (مدل وین و پاریس) یه جوری که انگار کسی مچشون رو در حال انجام جرمی گرفته باشه، با استرس، زود نگاهشون رو بر می‌گردوندن. من به لبخند زدن و سیاحت شهر ادامه می‌دادم تا این که یاد حرفی افتادم که به گمونم کاترینا {شکرینا} بهم گفته بود. یه ضرب‌المثل روسی هست که کاملش یادم نمیاد ولی یه جورایی لبخند رو به حماقت ربط می‌ده و برای همینه که روس‌ها لبخند نمی‌زنن. یاد این که افتادم لبخندم گشادتر شد و صدای خنده‌ی اندکی هم، پچ‌پچ‌مانند، ناخودآگاه ازم در اومد. (giggle به پارسی چی می‌شه؟) خلاصه مطمئنشون کردم که خل و چلم! با خودم فکر کردم که چه دیدگاه مسخره‌ای. اینا جدی فکر می‌کنن نخندیدن خوبه؟ تو ذهنم یه مقدار فرهنگشون رو مسخره کردم و زیر سؤال بردم ولی یه هو به فکرم رسید که خب اینا هم در مورد حجاب ما همین فکرو می‌کنن. 

برام سخت بود که از پنجره‌ی کنار خودم بیرون رو دید بزنم. علتش بامزه بود. یه عالمه آب بین دو لایه‌ی شیشه‌ی دوجداره‌اش جمع شده بود و این آب‌ها با حرکت اتوبوس موج هم می‌خوردن. با این وضع مجبور بودم از پنجره‌ی اون‌طرف اتوبوس کنج‌کاویم رو سیراب کنم. 

سنکت‌پتربورگ، بر خلاف چیزی که ازش شنیده و دیده بودم، خیلی شهر آشغالی بود! ساختمون‌های چند ده طبقه و بی‌ریخت شوروی‌ساز که هیچ رنگ و بویی از انسانیت و هنر و حتا مهندسی نداشتن دور تا دور خیابون رو پر کرده بودن. انگار شهر برای ماشین‌ها ساخته شده بود. با خودم فکر کردم اگه این بود که بهتر بود بلیت‌های برگشتم رو زودتر می‌گرفتم. اما هر چی جلوتر رفتیم، به جاهای قدیمی‌تر شهر رسیدیم و شهر آدم‌وارتر و زیباتر و قابل‌زندگی‌تر شد. وقتی به مسکوسکایا رسیدیم من عاشق سنکت‌پتربورگ بودم!  

از اتوبوس پیاده شدم و وارد مترو شدم. سنکت‌پتربورگ پنج خط مترو داره. متروی سنکت‌پتربورگ خیلی خیلی بزرگه و قطعن کار شوروی. این رو از مقایسه‌اش با متروی پراگ، که اون هم کمونیست‌ساز و کار چکسلواکی بود، می‌گم. مترو به شدت عمیقه و قشنگ معلومه که کاربردش فقط حمل و نقل نیست و پناهگاه برای حمله‌ی هسته‌ای احتمالی هم هست. پله‌برقی‌های خیلی طولانی و خیلی سریعی داره که سختی سوار شدن و حفظ تعادل روشون، در حالی که پیرمردهای روس با همون چهره‌ی جدی بهت نگاه می‌کنن ولی معلومه تو دلشون دارن می‌خندن، نشون می‌ده که بار اولته داری امتحانشون می‌کنی. درست مثل پراگ نصف پله‌برقی‌ها خرابه و بر خلاف پراگ پایین هر ست چهارتایی پله‌برقی یه اپراتور هست که نشسته و دائمن با یه مشت اهرم خیلی قدیمی کنترلشون می‌کنه. مترو با وجود بزرگیش خیلی شلوغه و می‌تونم بگم بعد از متروی تهران شلوغ‌ترین متروییه که تا حالا دیده‌ام. 

بعد از چندین دقیقه پله‌برقی‌سواری به سطح ایستگاه مسکوسکایا رسیدم که به گمونم تو خط دوی مترو بود. داخل ایستگاه زیباسازی شده بود و یه جورایی رنگ و بوی شوروی نداشت. همین‌جوری تند تند راه می‌رفتم که به جایگاه قطار برسم ولی هر چی می‌رفتم نمی‌رسیدم. سوراخ‌هایی تو دیوار بود که مردم هی می‌رفتن تو اونا می‌ایستادن و به گوشی‌هاشون ور می‌رفتن. تو هر کدوم از این سوراخ‌ها یه در آهنی بود که در اولین نگاه به نظر می‌رسید به تأسیسات برق یا گاز مربوط می‌شه. یه کم دیگه که رفتم دوزاریم افتاد. اونا جای درهای مترو بودن. ایستگاه متروشون یه دیوار بزرگ داشت که توش دقیقن در جاهایی که درهای مترو باز می‌شه یه عالمه در آهنی گذاشته بودن. تعجب کردم و تو یکی از سوراخ‌ها منتظر شدم. مترو اومد. سوار شدم. برام جالب بود که متروشون این‌قدر دقیق می‌ایستاد طوری که درها و سوراخ‌ها قشنگ منطبق می‌شدن. خود مترو قدیمی و کند و پر سر و صدا و تونلش کیپ کیپ بود، طوری که هیچ راهی برای از ریل خارج شدنش وجود نداشت جز شکستن دیوار!

راه پیدا کردن تو سنکت‌پتربورگ کمی سخته. تقریبن همه‌ی تابلوهای شهر زیرنویس کوچیک انگلیسی داره ولی مشکل اساسی اینه که تابلو کمه. یه سری تابلوی قدیمی هم هست که به نظر من خود مردم زده‌ان. اینا بهترین راهنماس ولی فقط به روسیه. با چندبار غلط رفتن و حدود نیم ساعت دور خودم گشتن آپارتمان شماره‌ی ۴ کوچه‌ی لیگوسکی در خیابونی که اسم اون هم لیگوسکی بود رو پیدا کردم و با زنگ شماره‌ی ۲۲ رو زدم. از چند ماه پیش با ایربی‌ان‌بی یه اتاق دو نفره تو این آپارتمان رزرو کرده بودم. اون موقع فکر می‌کردم جواد {دیلمی} هم بتونه بهم بپیونده.

در تقی کرد و باز شد. وارد یه ساختمون قدیمی شدم که تو فیلم‌ها محل زندگی مافیای روسه. یک فرش قدیمی و خیلی خاک گرفته دم در بود و نقش گل‌گیر رو داشت. بوی خاک می‌اومد و لبه‌ی پله‌های قدیمی شکسته بود. در طبقه‌ی اول یه شرکت بود که کارش گرفتن ویزای فنلاند بود و در طبقه‌ی دوم دمیتری {فامیلش یادم نمیاد! -- میتروفانو} منتظر من بود.

سلام کردیم و آشنا شدیم. دمیتری و همسرش کریستینا با هم تو این خونه‌ی چهار اتاقه زندگی می‌کنن و معمولن سه تا از اتاق‌ها رو با ایر‌بی‌ان‌بی کرایه می‌دن. تو یکی از اتاق‌ها یه زن و شوهر روس بودن و تو اون یکی یه دختر لهستانی که اگه اشتباه نکنم اسمش آنا بود و در حالی که من بهش شدیدن حسادت می‌کردم، انگلیسی و آلمانی و روسی رو خیلی روون حرف می‌زد. 

وارد خونه شدیم. روس‌ها با فرهنگ و با شعورن و کفش‌ها رو در ورودی خونه در میارن. خدا اجرشون بده! دمیتری می‌گفت اولین باره که یه مهمون از ایران داره و این براش خیلی جذاب بود. یه لیست از ملیت‌هایی که به خونه‌اشون اومده بودن نگه می‌داشت و با کلی ذوق ایران رو توش اضافه کرد. بر خلاف کریستینا، که البته من تا الآن ندیده‌امش و فقط اینترنتی جواب پیام‌های من رو داده، انگلیسی رو خیلی خراب حرف می‌زد و از این بابت کمی هم شرمنده بود. بهش گفتم که شرمندگی نداره، به جاش روسیش خوبه! بهم طرز استفاده از همه‌چی رو یاد داد و کلیدها و یه نقشه از جاهای دیدنی شهر و دانشگاه ایتمو رو داد و من به اتاقم رفتم که کمبود شدید خوابم رو جبران کنم.

حالا که بحثش شد خوبه که اشاره کنم که من سه جور زبان انگلیسی می‌شناسم. یکی انگلیسی معمولیه که مردمان کشورهای انگلیسی‌زبان حرف می‌زنن و تو فیلم‌ها و روزنامه‌ها دیده می‌شه. یه جور دیگه‌اش انگلیسی آکادمیکه که پر از کلمات فرانسوی و سخت و گرامر پیچیده است و تو دانشگاه‌ها حرف می‌زنیم و نوع سوم چیزیه که من بهش می‌گم انگلیسی بین‌المللی. این نوع سوم زبانیه متشکل از حداکثر ۳۰۰ واژه‌ی اولیه، با تلفظ‌های عجیب و غریبی که دقیقن از نوشتار پیروی می‌کنن، بدون فعل و بدون گرامر، که مردمان کشورهای مختلف با استفاده از اون و با اشاره و سر و دست تکون دادن حرفشون رو به هم می‌فهمونن. هر قدر هم تو دو نوع اول انگلیسی عالی و چیره‌زبان باشین، تا نوع سوم رو ندونین کارتون تو کشورهایی مثل روسیه راه نمی‌افته.

برگردیم به خونه. این‌جا کلیدهای برق شکل عجیبی داره که توصیفش سخته. دمیتری می‌گفت این یه مدل قدیمی روسیه. آب شیر به صورت رسمی قابل آشامیدنه ولی مردم خیلی بهش اعتماد ندارن و از پارچ‌ها یا دستگاه‌های تصفیه‌ی آب استفاده می‌کنن. البته دمیتری می‌گفت که خورده و مشکلی نداره. به نظر می‌رسه که چون قدیما آب شیر آشامیدنی نبوده، حالا که تصفیه شده هم، هنوز مردم می‌ترسن بخورنش. من هم از اون‌جا که در سفر، به خصوص قبل از مسابقه و کنفرانس، اصل بر احتیاط واجبه از آب شیر نخوردم.

تا ۸ شب خوابیدم و بعد بلند شدم و دستشویی رفتم و دوش گرفتم. خدا خیرشون بده. دستشوییشون به شیر آب نزدیک بود و باعث شد من بتونم با تمرکز و آرامش خیال کارم رو بکنم. البته دستمال‌های توالتشون به طرز عجیبی سفت و سخت و زمخته و مثل سمباده می‌مونه ولی وقتی آب هست، به جهنم که دستمال خوب نیست! یکی از خوبی‌های سنکت‌پتربورگ اینه که این‌قدر سرده که آدم اگه بخواد هم نمی‌تونه عرق کنه و در نتیجه نیاز به حمام کم‌تره. 

بعد از دوش حسابی گرسنه بودم. یادم اومد که بعد از صبحانه‌ای که تو فرودگاه ریگا خورده بودم دیگه هیچی وارد معده‌ام نشده بود. اومدم بیرون و زدم به نوسکی پروسپکت (یکی از خیابونای اصلی شهر). این خیابون کپی رینگشتغاسه‌ی وین بود. همه‌چیزش منو یاد وین می‌انداخت. البته طبیعیه. پتر (من از واژه‌ی کبیر براش استفاده نمی‌کنم)، سنکت‌پتربورگ رو یه جورایی با در نظر داشتن اروپا و با کپی از معماری باروک اتریش و ایتالیا و فرانسه ساخته. چیزی که جلب نظر می‌کرد اما این بود که همه‌چی تو نسخه‌های بزرگ‌تر از غرب اروپا ساخته شده بود. خیابون خیلی بلنده و ساختمون‌ها خیلی بزرگن. به قول یه راهنمای سفر که امروز صبح خوندم، همه‌چی به شکل اروپایی ولی با اندازه‌ی روسی ساخته شده. این شهر واقعن جذاب و زیباست. البته من قصد دارم اگه شد بعد مسابقه به گشتنش بپردازم.

یه مقدار زیادی رفتم و فقط رستوران‌های روسی دیدم. قطعن دوست دارم غذاشون رو امتحان کنم اما بعد آزمون. دنبال مکداندلز یا یه مارک شناخته‌شده‌ی دیگه بودم که خیالم راحت باشه. هی رفتم و رفتم و پیدا نشد تا این که رسیدم به یه کی‌اف‌سی که کنار یه پیتزا هات بود. دلم هر دوتاش رو می‌خواست. آخرش تصمیم گرفتم برم پیتزا هات. به محض ورودم اون روح آبیه که تو فیلم ایندیاناجونز بود به سبک How I met your mother ظاهر شد و بهم گفت «You chose … POORLY». اول یه سری شش‌تایی مرغ سوخاری سفارش دادم (خب چرا نرفتی کی‌اف‌سی؟) که خوشمزه بود ولی ۴۵ دقیقه طول کشید که آماده بشه. با این تجربه به این نتیجه رسیدم که بیخیال شم و با این که سیر نشده بودم حساب کردم (۴۲۵ روبل، که با انعام ۵۰۰ دادم) و زدم بیرون. هم سیر نشده بودم و هم اون‌قدر گرسنه نبودم که برم کی‌اف‌سی. به راهم ادامه دادم و بعد از چند صد متر به یه برگرکینگ رسیدم و رفتم تو. روح آبی دوباره ظاهر شد و دوباره همون رو گفت و به ریشم خندید و رفت. یه واپر خوردم که هیچ شباهتی به واپر کینگ واقعی نداشت با یه نوشابه‌ی میریندا که مطمئنم آب قاطیش بود. این هم حدود ۴۰۰ روبل شد. فست‌فودهای آمریکایی این‌جا غذای باکلاس حساب می‌شن و غذای روسی ارزون‌تره. در حالی که با بدترین حالت ممکن سیر شده بودم از نوسکی پروسپکت برگشتم و تا رسیدم خونه ساعت حدود ۱ بود و خوابیدم تا ۴ صبح. 


سه‌شنبه ۷ اردی‌بهشت ۱۳۹۵، ۱۵:۲۰، خانه‌ی شماره‌ی ۴ کوچه‌ی لیگوسکی، سنکت پتربورگ

چند روز اخیر به سرعت برق و باد گذشتن. شنبه صبح به دنبال صبحانه از خونه زدم بیرون. تقاطع لیگوسکی و نوسکی (که فکر کنم اسمش پلوشاد ووستانیا باشه) به شدت شلوغ بود. سنکت پتربورگ کلن همین‌جوریه. همه‌جا پر از آدمه! این‌قدر آدم زیاده که آدم نمی‌دونه از دست آدما به کجا پناه ببره. کمی راه رفتم تا به یک کافه‌ی محلی رسیدم که صبحانه‌ی سلف سرویس داشت. وارد شدم. یک کروآسان، یک لیوان آب سیب، یک کیک سیب، دو تا تخم مرغ، دو تا کوکو سیب‌زمینی، یک قهوه و یک بشقاب برنج زرد رنگ (می‌دونم که زعفرون و زرچوبه نبود ولی نمی‌دونم چی بود!) خریدم. همه‌اش با هم شد ۱۶۶ روبل یا به عبارتی حدود ۲٫۲ یورو یعنی معادل یه بلیت مترو تو وین. غذای خوشمزه‌ای بود و ارزون‌بودنش خوشمزگیش رو صد چندان کرد. در روزهای بعد هر روز برای صبحونه به همون کافه رفتم. خیلی جای خوبیه. آرزوی من داشتن چنین جایی تو اتریشه. تا وقتی یزد بودم کافه بن‌بست بود که همیشه می‌تونستیم بریم و صبحونه یا قهوه بخوریم و یک دست چترنگ (شطرنج) بازی کنیم اما از وقتی اومده‌ام اتریش دیگه با توجه به دور بودن از شهر این امکان برام از بین رفته. به محض برگشت به اتریش به پیدا کردن یه جایی تو وین فکر می‌کنم. در روزهای بعد سالاد الویه‌ی این کافه رو هم امتحان کردم که عالی بود. سالاد الویه در اصل توسط یه آشپز دربار روسیه به همین نام (الویه) ابداع شده و اصلی‌ترین سالاد الویه جهان رو، که خیلی هم خوشمزه‌تر از چیزیه که ما بهش عادت داریم، می‌شه همین‌جا خورد.

بعد از صبحانه سوار متروی بزرگ و عجیب پیتر شدم و به ایستگاه گورکوسکایا رفتم. «پیتر» اسم خودمونی سنکت پتربورگه، که روس‌ها استفاده می‌کنن. به لطف محلی که دانشگاه ایتمو (دانشگاه ملی پژوهش در فناوری اطلاعات، مکانیک و اپتیک سنکت پتربورگ) توش قرار داره، یعنی خیابون کرونورکسکی، اولین جای دیدنی شهر که سر راهم قرار گرفت مسجد جامع سنکت پتربورگ بود. مسجد زیبایی بود و گنبدش پیازی‌شکل ولی پیروزه‌ای رنگ. دو تا مناره داشت و همین باعث شد گمان کنم که شیعه‌مذهبه. وقتی وارد شدم و دیدم که «الله (جل جلاله)، محمد (صلی الله علیه)، ابوبکر الصدیق (رضی الله عنه)، عمر الفاروق (رضی الله عنه)، عثمان (رضی الله عنه)، علی (رضی‌ الله عنه)» روی دیوارش نوشته شده، کل شکم برطرف شد. در زمینه‌ی ورود به مسجد سخت‌گیر بودن و به غیرمسلمون‌ها اجازه نمی‌دادن که برن تو. یه عالمه آدم توریست، که به نظرم اکثرن روس بودن، دم در واستاده بودن و تو رو دید می‌زدن. من سرم رو انداختم پایین و راهمو گرفتم که برم تو. مسجد یه پیرمرد نگهبان داشت که با شک و تردید و تعجب منو نگاه می‌کرد. مطمئن بودم که شک داره من مسلمونم یا نه، برای همین بهش یه «سلامٌ علیکم» گفتم که خیالش راحت شه و با لهجه‌ی غلیظ روسی «علیکم السلام» گفت و رفتم تو.

نمازهای پیشین و پسین رو که با تخفیفش سرجمع ۴ رکعت شده بودن خوندم و از مسجد عکس گرفتم. داشتم از حیاط می‌رفتم بیرون که دیدم یکی از نگهبان‌های مسجد دو تا خانم رو که بی‌حجاب وارد حیاطش شده بودن با پرخاشگری و تندخویی بیرون کرد. از این کارش خیلی بدم اومد ولی زبونش رو نمی‌فهمیدم و مطمئن بودم اونم انگلیسی نمی‌فهمه، برای همین هیچی نتونستم بگم.

پیدا کردن ایتمو معضلی بود. پلاک‌های خیابون کرونورکسکی از ۴۷ به ۵۱ می‌پرید و ایتمو باید پلاک ۴۹ می‌بود! بعد فهمیدم که جاشون رو کمی عوض کرده‌ان ولی پلاکشون رو با خودشون برده‌ان. با پرس و جو ساختمون قدیمی دانشگاه ایتمو تو خیابون بغلی رو پیدا کردم و وارد شدم. 

همه‌چیزش شکل دانشگاه شریف بود. اصلن قیافه‌ی ساختمون‌ها و نحوه‌ی قرارگیری بردها و … همه و همه من رو یاد شریف می‌انداختن. البته نقش ایتمو تو روسیه هم مشابه نقش شریف تو ایرانه. مسؤول انتظامات دانشگاه انگلیسی نمی‌فهمید و هر دومون به شکلی عجیب فکر می‌کردیم که اگه به زبون خودمون به حرف زدن ادامه بدیم ممکنه معجزه بشه و طرف مقابل حرفمون رو بفهمه. برای همین به مدت پنج دقیقه من انگلیسی حرف می‌زدم و اون با تعجب نگاه می‌کرد و بعد اون روسی حرف می‌زد و من با تعجب نگاه می‌کردم. آخرش سر و کله‌ی پروفسور پوپوف (پوپوو) پیدا شد و ما رو از این وضع نجات داد.

نام‌نویسی کردم و بهم یه شماره دادن (۱۳) و پوپوف دستم رو با یه حالت خیلی دوستانه فشرد و گفت فردا نه صبح همین‌جا! از ایتمو بیرون اومدم. تصمیم داشتم قبل از امتحان یه ذره درس بخونم ولی قبل از اون چون به شدت گرسنه بودم باید ناهار پیدا می‌کردم. وارد مترو شدم و تصمیم گرفتم که به جای ایستگاه نزدیک خونه، از ایستگاه نوسکی پروسپکت بیرون بیام که احتمال پیدا کردن غذای خوب توش بیش‌تره. هیچ قصد گشتن شهر رو نداشتم ولی همین که از ایستگاه بیرون اومدم چشمم بهش افتاد و دامنم از دست برفت. کلیسای نجات‌دهنده بر خون ریخته شده (به خدا اسمش همینه!) یا به قول خودمون اون کلیسا آبنباتیه، جلوی چشمم ظاهر شد. چه‌قدر این کلیسا خوشگله. معماریش، گنبدهاش و موزاییک‌هاش بی‌نظیرن. گرسنگی از یادم رفت. به سمت کلیسا رفتم و اول یه مدت زیاد بهش زل زدم و سعی کردم همه‌ی جزئیاتش رو با دقت ببینم و بعد هم کلی عکس باهاش گرفتم. بی‌اغراق دیدن این کلیسا مهم‌ترین دلیل من برای سفر به سنکت پتربورگ بود. 

یک‌شنبه صبح برای امتحان در کلاس ۲۸۳ دانشگاه ایتمو حاضر شدیم. تو راه دیدم که یه جا یه تیکه نون رو زمین افتاده بود. یه مرد روس دید و فوری نون رو برداشت و با احترام گذاشتش کنار راه که زیر پا نره که برام جالب بود. این سپیدپوست‌ترین امتحانی بود که تو عمرم می‌دادم. همه روس بودن! (یا حالا بلاروسی یا لهستانی یا بقیه‌ی پوست وایتکسی‌ها) من حس سیاه‌پوست‌بودن داشتم :-) نکته‌ی جالب دیگه حضور چندین دانشجو از دانشگاه‌های نظامی روسیه بود که با اونیفرم نظامی سبزرنگ سر امتحان نشستن.

پروفسور پوپوف اومد و سؤال‌ها رو توزیع کرد و توضیحات معمولی امتحان در مورد نحوه‌ی نوشتن پاسخ رو گفت و با ۲۵ دقیقه تأخیر امتحان شروع شد. به محض این که پرسش‌ها رو خوندم دو زاریم افتاد که قرار نیست نتیجه‌ی درخشانی داشته باشم. هفت تا سؤال بود؛ هر هفت‌تا حساب دیفرانسیل و انتگرال. برای من که همیشه با ترکیبیات و نظریه‌ی اعداد و در وهله‌ی بعد با جبر و بعد از اون با آنالیز و آخر از همه با هندسه و دیفرانسیل و انتگرال نمره می‌گیرم این یعنی بدترین ترکیب ممکن. به هر حال باید تلاشم رو می‌کردم. نشستم و زورم رو زدم. مشکل اساسی این بود که تقریبن هیچی از تعاریف و فرمول‌های دیفرانسیل رو به یاد نداشتم و باید همه رو از نو می‌ساختم. آخرش در حالی از مسابقه خارج شدم که یه سؤال رو قطعی حل کرده بودم، یه سؤال رو نصفه و دو تا سؤال دیگه رو هم به اصطلاح تف‌مالی کرده بودم. با این وضع مطمئن بودم که طلا غیرممکنه. ۸۰٪ احتمال برنز می‌دادم (که شدم)، ۱۰٪ احتمال نقره و ۱۰٪ هم احتمال نکبت!

از دانشگاه زدم بیرون و فکر کردم که خوبه برای بهتر شدن حالم بزنم به دل سنکت پتربورگ و موزه‌ی ارمیتاژ. این موزه قدیما کاخ سلطنتی پتر بوده و حالا شده موزه‌ی میراث فرهنگی روسیه. به میدان کاخ رفتم و وارد موزه شدم. بلیتش برای من، چون دانشجو هستم، مجانی بود. وسایلم رو دم در به امانات تحویل دادم و رفتم تو. خیلی تعریف این موزه رو شنیده بودم و این که چه‌قدر بزرگ و عظیمه و چه‌قدر دهن همه از دیدنش باز می‌مونه. راستش من ازش خوشم نیومد. یه قصر خیلی خیلی بزرگه. بزرگ‌ترین و مجلل‌ترین قصری که تا حالا دیده‌ام و شاید مجلل‌ترین قصری که در جهان ساخته شده. این قصر رو تزارهای روسیه با پول ملت بدبخت و گرسنه‌شون ساخته‌ان و میزان ریخت و پاش و طلاکاری و تزئینات این‌قدر زیاد و افراطیه که حال من رو به هم می‌زد. من پادشاهان ایران رو که کاخ مجلل داشته‌ان درک می‌کنم. این که یه آدم پولدار دلش بخواد یه خونه‌ی بزرگ و خوشگل داشته  باشه و این رو برای خودش بسازه رو هم درک می‌کنم. البته خودم کسی هستم که هر قدر هم پولدار بشم دوست ندارم بیش‌تر از یه خونه‌ی ساده‌ی کوچولو داشته باشم. اما درک شخصی مثل پتر، یا نوادگانش، برام سخت بود. این قصر خیلی بزرگ‌تر از اونه که حتا بشه ازش لذت برد. این ریخت و پاش عجیب و غریب و بی‌مورد رو نمی‌تونم بفهمم. خب که چی؟ مگر نه این که «نام نیک» بهتر از «سرای زرنگار»ه؟ مردمی از ملل گوناگون از این قصر بازدید می‌کردن و غبطه می‌خوردن و بارها شنیدم که به هم می‌گفتن که پتر واقعن آدم بزرگی بوده. من ولی یه گوشه نشستم و به این فکر کردم که چه‌قدر پتر آدم کوته‌فکر، بچه و ابلهی بوده. با پول این قصر می‌تونست خیلی کارهای بزرگ بکنه ولی این آدم سطح فهمش در حدی بوده که بهترین کاری که تونسته با این ثروت افسانه‌ای، که قطعن از ثروت قارون هم بیش‌تره، بکنه ساختن یه قصر عریض و طویل و بی‌انتها و پر از طلاکاری بوده. این قصر این‌قدر بزرگ بود که مطمئنم خود شاهانش هم فرصت پیدا نکرده بودن که کامل بگردنش. من بخش‌هایی از یک طبقه‌ی قصر رو با قدم تند و در ۴۵ دقیقه دیدم و بعد هم با خودم فکر کردم «همین مزخرف رو در بیست ضرب کنی کل قصر رو دیده‌ای» و زدم بیرون و رفتم که جاهای واقعن دیدنی رو پیدا کنم. گاهی با خودم فکر می‌کنم گونه‌ی ما انسان‌ها، این‌قدر که گونه‌ی ابلهیه و امکاناتش رو هدر می‌ده، باید تا حالا منقرض می‌شده.

از رود نوا گذشتم و یه پیتزا خوردم و یه کلیسای خوشگل دیگه که اسمش رو نمی‌دونم پیدا کردم و کلی از کشفم خوشحال شدم و بعد از چند ساعت گردش فهمیدم که حسابی گم شده‌ام. خوبیش اینه که آدم می‌دونه که مترو رو پیدا کنه مشکلش حله. ایستگاه متروی سپورتیونایا (که نزدیک استادیوم ورزشی تیم زنیت بود) رو یافتم و از این که داخل این ایستگاه این‌قدر زیبا بود جا خوردم و به سمت خونه راه افتادم. 

خیلی خسته بودم ولی در آخرین لحظه تصمیم گرفتم که کلیسای الکساندر نوسکی رو هم ببینم و به همین خاطر تا اون‌ور شهر رفتم. ارزشش رو نداشت. البته بعد از دیدن کلیسای نجات‌دهنده بر خون ریخته شده (چه‌قدر اسم این رو اعصابه! کلیسا آبنباتی!) دیگه دیدن این‌ها نباید هم جالب باشه. به خونه برگشتم و از خستگی بیهوش شدم.

دوشنبه صبح باز زود بیدار شدم و باز صبحانه‌ی مورد علاقه‌ام رو خوردم. وب‌سایت مسابقه رو نگاه کردم. دیدم برنز شده‌ام. اعتراضی نداشتم. شاید می‌شد با اعتراض نقره بشم ولی برام مهم نبود. 

ظهر در ایتمو مراسم اختتامیه برگزار شد. دیپلمی که روش نوشته «جایزه‌ی سوم» و توسط واسیلیف و پوپوف امضا شده رو بهم دادن. مسابقه مدال نداره ولی دیپلم‌هاش رو قاب‌شده می‌دن! کمی از برنز شدن ناراحت بودم ولی حقم همین بود. حالا اگر شد می‌شینم و برای سال دیگه این بخش از ریاضیم رو هم تقویت می‌کنم که طلا شم. تو مراسم گناندی {کاراتکویچ} کنارم نشست و با هم ادامه‌ی حرف‌هامون از بلغارستان رو گرفتیم. گناندی نقره شد. اون هم راضی نبود. اما در کل مسابقه‌ی خوبی بود. یه عکس دسته‌جمعی گرفتیم که هنوز به دستم نرسیده و خداحافظی کردیم و زدم بیرون.

بارون شدیدی می‌اومد. اول از همه به مرکز خرید رفتم که لباس بخرم. زندگی تو اتریش باعث شده که همیشه تو سفرها به فکر لباس خریدن باشم چون تو وین خیلی گرونه. سه تا تی‌شرت بامزه و یه شلوار جین گرفتم. مجموعن حدود ۴۵ یورو. به نوسکی پروسپکت رفتم و بعد از کلی پیاده‌روی کی‌اف‌سی رو پیدا کردم. طرف تو انگلیسی از بیخ عرب بود. هر چی هم که سفارش می‌دادم نداشت. نمی‌تونستم هم بهش بفهمونم که هر چی بده راضیم. یکی یکی منوش رو امتحان کردم تا بالأخره دو تا چیزبرگر مرغ گرفتم. 

تو راه برگشت دو تا مأمور پلیس تو نوسکی پروسپکت جلوم رو گرفتن و مدارک خواستن. بهشون پاسپورتم رو دادم. یکیشون از این که ایرانی هستم ذوق کرد. فوری به ترکی آذربایجانی پرسید که ترکی می‌فهمم و من هم به ترکی بهش گفتم که «خیر. فارس ادیرم.» («نه! من پارسی‌زبانم.») خودش به وضوح مسلمون بود و احتمالن اهل دربند یا گنجه. کوله‌پشتیم به خاطر این که لوح تقدیرم رو توش چپونده بودم به شکل مشکوکی باد کرده بود. با خنده و اشاره به کوله‌ام بهم گفت که ما مسلمونیم، پس «الله اکبر» و بعد صدای انفجار در آورد. نمی‌دونستم چی بگم بهش! خندید و پاسپورتم رو پس داد و رفت. شب باید روی کارهای جرجاتک کار می‌کردم که ددلاینش ۱ بعد از ظهر امروز بود ولی خسته بودم. حسش نبود. خوابیدم.

امروز صبح باز با صبحانه‌ی عالی شروع شد. فکر کنم من دلم بیش‌تر از همه برای صبحانه‌های سنکت پتربورگ تنگ بشه. بعد از صبحانه نشستم و حسابی وقت و تمرکزم رو گذاشتم روی پروژه‌ی هوش مصنوعی جرجاتکم. ددلاینش ساعت یک بود. ساعت ۱۲:۴۲ تمومش کردم. الآن طبق نیاز بیولوژیک باید برم غذا بخورم و طبق برنامه باید کارهای مقاله‌ام با هونگفی {فو} و پروژه‌ام با کریش {چترجی} رو انجام بدم ولی هوش مصنوعیه تا ته توانم رو کشیده. هیچ نمی‌تونم. نشسته‌ام رو تخت و خاطره می‌نویسم. 



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

۰۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۳:۴۷

سفر روس

بخش‌های مختلف این پست در زمان‌ها و مکان‌های گوناگون نوشته شده‌ان. بعضی وقت‌ها گفتاری نوشته‌ام و گاهی رسمی و به خودم زحمت یک‌دست‌کردنش رو نداده‌ام.

چهارشنبه ۱ اردی‌بهشت ۱۳۹۵، ۱:۲۴ صبح، ماریا گوگینگ، اتریش پایین

فردا بعد از ظهر عازم سنکت‌پتربورگ (سن‌پترزبورگ) روسیه هستم. این شب‌ها درست و حسابی خوابم نمی‌برد. کار زیاد دارم. روزهای سختیست. آن‌قدر کارهای متفاوت سرم ریخته که هیچ حال و حوصله ندارم حتا لیستشان کنم. اگر حال و روز این روزهایم را بخواهم در یک کلمه خلاصه کنم، «خسته» بهترین واژه‌ی ممکن است. نمی‌دانم دقیقن چه می‌کنم و به نظرم بیش‌تر از هر کار دیگری در حال گند زدن هستم! باورش سخت است ولی با یک از دست رفتن پرواز در پاریس، برنامه‌هایم چنان در هم شکست که مات و مبهوت مانده‌ام. در طی چند هفته‌ی اخیر هیچ‌چیز طبق برنامه پیش نرفته است. برای احسان که این روزها مرحله دو دارد وقت کافی نگذاشته‌ام و حسابی عذاب وجدان دارم. با یکی از بهترین دوستانم دعوا و بعد ازش عذرخواهی و باهاش آشتی کرده‌ام. به کل برنامه‌ی یک سال تغییر مکان به پاریس را از دستور کار خارج کرده‌ام (گرچه تا آخر ماه می برای تجدید نظر فرصت دارم). وضع مالیم چنان از دستم در رفته که اگر کوچک‌ترین اتفاق غیرمترقبه‌ای در روسیه بیفتد وسط بلاد روس ورشکسته و بی‌پول می‌مانم. قرارداد اجاره‌ام را نمی‌خواهم تمدید کنم و هنوز جای جدیدی هم پیدا نکرده‌ام. از کارهای جرجاتک و شریف عقبم. از زمین و آسمان دارد برایم می‌بارد. البته خوبیش این است که همه‌ی این‌ها نهایتن تا پایان ماه آپریل تمام می‌شود. می که بیاید همه‌چیز خوب خواهد شد. همه‌ی کارها دوباره روی روال برخواهد گشت و کابوس مسخره‌ی دو روز گیر کردن در فرودگاه شارل دو گول فراموش خواهد شد. پس چرا این می نمی‌آید؟ «من بی می ناب زیستن نتوانم!»

این شرایط باعث شده که هیچ آمادگی‌یی برای آزمونی که قراره تو سنکت‌پتربورگ توش شرکت کنم نداشته باشم. عملن فقط باید بر اساس هر چی که از سال پیش تو بلاگوگراد به یاد دارم مسابقه بدم و راست حسینیش اینه که خیلی هم یادم نیست. فقط امیدوارم که زیاد گند نزنم. مشکل دومی که با سفر به روسیه هست اینه که هیچ دلم نمی‌خواد دیدنی‌های سن‌پترزبورگ رو از دست بدم ولی هیچ چاره‌ای هم ندارم. به نظر میاد در کل طول این سفر کار خواهم کرد. اگر کار نکنم این دو روز عقب‌افتادگی ناشی از پاریس همین‌طوری تلنبار می‌شه و ادامه پیدا می‌کنه و تمام برنامه‌های سالم رو خراب می‌کنه. البته به این فکرم که با اتفاقاتی که افتاده به محض برگشت از روسیه باید به فکر یه برنامه‌ی جدید باشم. به هر حال چیزی که تقریبن واضحه اینه که نتیجه‌ی خیلی خوبی مورد انتظار نیست و گشتن روسیه هم نصیب نمی‌شه، پس کار منطقی اینه که بیخیالش بشم و سال دیگه برم. البته قطعن نمی‌تونم امسال شرکت نکنم چون دوستان و آشنایانم در دانشگاه ایتمو (ITMO) به شدت برای این که من بتونم تو این مسابقه شرکت کنم زحمت کشیده‌ان ولی هم مسابقه‌ی واقعی و هم دیدار واقعی از سنت‌پترزبورگ رو باید به سال آینده محول کنم. 

امشب درد خفیفی هم در سمت چپ قفسه‌ی سینه‌ام داشتم که بعید می‌دونم از قلبم باشه. به نظرم سرما خورده‌ام. عالیه! قبل از سفر به روسیه! 

فکر کنم بهتره بیش‌تر ننویسم. خیلی فکرهام منفیه. خواب بهترین دواست.


آدینه ۳ اردی‌بهشت ۱۳۹۵، ۳:۲۹ صبح، فرودگاه ریگا، لتونی

پروازم با هواپیمایی ایر بالتیک و از ریگا است. ساعت ده شب رسیدم ریگا. می‌تونستم پروازی رو بگیرم که به فاصله‌ی نیم ساعت از رسیدن اولی از ریگا می‌پرید و ۴۵ دقیقه‌ی بامداد به سنکت پتربورگ می‌رسید ولی به خاطر جلوگیری از دو تا ریسک این کارو نکردم. یکی این که وصل کردن پرواز درون شنگن به پرواز بیرون شنگن تو نیم ساعت کار سختیه و دوم این که هیچ کار جالبی نیست که آدم سه ربع بعد از شروع اعتبار ویزاش وارد کشوری بشه که هیچ آشنایی باهاش نداره. این شد که تصمیم گرفتم شب رو ریگا بمونم و با پرواز ۷:۵۰ صبح به سفر روس برم.

تو این سفر به شدت از نظر بودجه محدودم. علت اصلیش اینه که پول چندتا کار مختلف رو خودم داده‌ام و آی‌اس‌تی با حقوق بعدیم (یعنی اول می) باهام تسویه حساب می‌کنه. علت دومش هم گیرکردن تو پاریس و هتل گرفتن و خریدن پرواز دیگه بود. الآن سر جمع داراییم حدود ۶۵۰ یورو هست و این با توجه به نرم قیمت‌ها تو اتریش خیلی وضع جالبی نیست و نزدیک به ورشکستگیه. البته روز اول ماه می همه‌چی دوباره خوب می‌شه چون تقریبن به اندازه‌ی حقوق دو ماهم دستم میاد. به هر حال با خودم شرط کرده‌ام که از لحظه‌ی خروج از اتریش بیش‌تر از ۲۵۰ یورو خرج این سفر نکنم. 

خوش‌بختانه (حداقل برای من) با اتفاقات اخیر و تحریم‌هایی که به روسیه اعمال شده، روبل شدیدن سقوط کرده و در نتیجه همه‌چیز این سفر برام ارزون‌تر تموم می‌شه. یادمه که یه زمانی هر یورو ۳۰ روبل بود. وقتی بلیت‌هام رو خریدم هر یورو ۶۰ روبل بود. الآن که چک کردم هر یورو ۷۵ روبله. خیلی خودخواهانه‌اس ولی در حال حاضر از این موضوع خوش‌حالم. روزی ۱۰ یورو پول ایر‌بی‌ان‌بی می‌دم و با حدود ۴ یورو می‌تونم یه بلیت هفت روزه/ده سفره برای مترو و اتوبوس بخرم. با این حساب سفر به سنکت‌پتربورگ یه جورایی از موندن تو اتریش ارزون‌تر تموم می‌شه.

اما از ریگا بگم. شهر کوچیکیه بر ساحل بالتیک و پایتخت کشور لتونی. نامی که ما تو پارسی برای این کشور به کار می‌بریم در حقیقت نسخه‌ی فرانسوی اسمشه. انگلیسی‌ها Latvia می‌گن و آلمانی‌ها Lettland. خود لتونیایی‌ها (لات‌ها) Latvija می‌گن که به مدل انگلیسیش نزدیکه. 

در پرواز وین به ریگا خوابیدم و برای اولین بار از بالشت دورگردنی استفاده کردم. چیز خوب و مفیدیه. به مقصد که رسیدیم از هواپیما بیرون اومدم و چشمم یه هو به پرچم اتریش خورد. هنوز نیمه‌خواب بودم و یه کم گیج شدم. یه چند ثانیه طول کشید تا یادم بیاد که پرچم لتونی خیلی شبیه پرچم اتریشه. فقط نوارهای سرخش پررنگ‌تره و نوار سپیدش باریک‌تر. با توجه به این که پرواز درون شنگن بود خبری از چک پاسپورت نشد. تابلوهای فرودگاه به سه زبان لتونیایی، انگلیسی و روسی هستن.

از فرودگاه تاکسی گرفتم به مرکز شهر به حدود ۱۱ یورو. با دقت به تابلوی پمپ بنزینی که در راه بود متوجه شدم که قیمت بنزین این‌جا کمی بیش‌تر از اتریش و حدود ۱٫۱ یورو به ازای هر لیتره. با این وجود تاکسی خیلی ارزونه. به میدان آزادی در مرکز شهر رفتم. در این میدان یک مجسمه‌ی بلند هست که به افتخار شهیدان جنگ استقلال لتونی ساخته شده. نور خیلی کم شب باعث شد هیچ‌جوری نتونم ازش عکس خوبی بگیرم.

خیابون اصلی همون کنار رو گرفتم و راه افتادم. به نظر یه جور بازار بود. با وجود این که ساعت حدود ۱۱ شب بود، این خیابون نسبتن شلوغ بود. هنوز ده متر نرفته بودم که دو زاریم افتاد چه خبره. روسپی‌گری در کشورهای بالتیک به صورت رسمی غیرقانونیه ولی ریگا به عنوان مرکز جهانگردی جنسی معروفه. این معروفیت همچین بی‌دلیل هم نیست. این خیابون رسمن بافت قدیمی یه شهر بود ولی عملن کاربرد محله‌های سرخ آمستردام رو داشت. قدم‌هام رو تند کردم که زود ازش بگذرم. هیچ تجربه‌ی جالبی نیست. همین‌طور که راه می‌ری دو گروه بهت مثل کنه گیر می‌دن و کنارت راه میان و باید مثل مگس کنارشون بزنی. گروه اول تن‌فروشان هستن و گروه دوم کسایی که درشکه‌های دوچرخه‌ای (جدی نمی‌دونم اسمش چیه!) دارن و می‌خوان سوارت کنن و برای گردوندن دور شهر ازت پول بگیرن. به هیچ‌کدوم محل نذاشتم و زیپ کاپشنم رو بستم و کلاهش رو هم سرم گذاشتم که کم‌تر جلب توجه کنم. چیزی که عجیب بود این بود که پلیس حضور خیلی محسوسی داشت ولی انگار اصلن براش مهم نبود.

به میدون سلطنتی که رسیدم با اون ساختمونای معروف (خانه‌ی کلّه‌سیاهان!) و پل بزرگ عکس گرفتم و یه مکدانلدز خوردم که گشنه نمونم و فوری یه تاکسی گرفتم و به فرودگاه برگشتم. برام قشنگ جا افتاد که ریگا، حداقل در شب، جای گشت و گذار نیست.


شنبه ۴ اردی‌بهشت ۱۳۹۵، ۶:۰۲ صبح، خانه‌ی شماره‌ی ۴ کوچه‌ی لیگُوْسکی در خیابانی به همین نام، سنکت‌پتربورگ، فدراسیون روسیه (ناخودآگاه داشتم می‌نوشتم اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی!)

شب ریگا رو بدون خواب گذروندم. اولین فرصت درست و حسابی برای خواب تو هواپیما به دستم اومد و من هم این یک ساعت رو غنیمت شمردم. یک هواپیمای بومباردیه ۴۰۰ خیلی کوچیک، از اینا که ملخ داره، ما رو از ریگا به سنکت‌پتربورگ آورد. همه‌چیزش کوچیک بود. حتا کوله‌پشتیم تو اشکاف (واژه‌ی مشهدی به معنای کامپارتمنت) بالای سرم جا نشد و مجبور شدم بذارمش زیر صندلی جلویی. کمی ترس داشتم، به خصوص که صندلیم درست کنار ملخش بود و از پنجره می‌دیدم که چه‌قدر غیرمتعادله، ولی به هر حال زور خستگی و خواب‌آلودگی می‌چربید.

با زمین‌خوردن سخت هواپیما که تقریبن باعث شد با صورت بخورم تو صندلی جلویی بیدار شدم و دیدم که ملخش پت پتی کرد و واستاد و کاپیتان شروع به حرف‌زدن کرد. اولش به گمونم به لتونیایی و بعد به روسی گفت که به سنکت‌پتربورگ رسیده‌ایم و این حرفا. وسطای روسی حرف زدنش بود که دوزاریم افتاد که روسی نیست و انگلیسیه ولی این‌قدر لهجه‌ی روسی داره که سنگین‌تره همون روسی حرف بزنن.

از پنجره بیرون رو نگاه کردم. جدی جدی روسیه بود. همه‌جا سیریلیک! خدا پدر برادران تاجیک و بلغار ما رو بیامرزه که اگه یادگرفتن سیریلیک به خاطر اینا نبود من نمی‌تونستم تو این سفر جون سالم به در ببرم. از هواپیما که بیرون اومدم تازه فهمیدم که سنکت‌پتربورگ یعنی چی. برف می‌بارید! هوا خیلی سردتر از ریگا بود. هر چی خواب از اون فرود عجیب مونده بود با اولین بادی که بهم خورد از سرم پرید. خوب شد که در آخرین لحظه به ذهنم رسیده بود که یه ژاکت بردارم.

سوار اتوبوسی نسبتن قدیمی شدیم و به ترمینال فرودگاه رفتیم. فرودگاه مدرنی دارن. کد ایکائوی این فرودگاه از زمان شوروی LED مونده، مخفف لنین‌گراد. بعدها دیدم که جاهایی تو شهر هم به اسم لنینه. کلن علاقه‌ی خاصی ندارن که نمادهای شوروی رو حذف کنن. تابلوهای فرودگاه به روسی و انگلیسی بود. وجود انگلیسی خیالم رو راحت کرد. بعدش فهمیدم که سنکت‌پتربورگ یه جورایی اروپایی‌ترین شهر روسیه‌اس و کار آدم بدون روسی، به شرطی که انگلیسی و خط سیریلیک بلد باشه، راه می‌افته.

رفتیم به چک پاسپورت. ظاهرن روسیه و بلاروس یه رژیم مهاجرت یکسان‌سازی‌شده دارن. یونیفرم‌های نیروهای پلیسشون (اگه اینایی که پاسپورت چک می‌کنن پلیس باشن) خیلی جالب بود. لباس‌های خانم‌هاشون مثل مهماندارهای هواپیما بود با کلاه‌های مثلثی و لباس‌های آقایون آبی آسمونی و خیلی یک‌دست به همراه یک کلاه خیلی بزرگ سبز رنگ. این کلاه هم ابهت خیلی زیادی بهشون می‌داد و هم یه جورایی سرشون رو کوچیک نشون می‌داد و مضحک بود.

این‌جا هم به مدارک شناسایی من گیر دادن. براشون عجیب بود که یه ایرانی با این سن، کارت اقامت پژوهشگری اتریش داره و ویزاش با دعوت دانشگاه ایتمو برای «همکاری‌های علمی و فنی» صادر شده. رنگ و رو رفته بودن پاسپورت قدیمی من و ویزای پاکستان که تا ابد مشکل‌سازه هم مزید بر علت شدن و آقا کلاه‌سبزه پاسپورت و کارت اقامتم رو گرفت و بهم گفت که منتظر بشینم. گفت دو سه دقیقه بیش‌تر طول نمی‌کشه ولی چهل دقیقه‌ای نشستم تا بالأخره مهر ورود به روسیه رو تو پاسم زد و وقتی ازش پرسیدم مشکل چی بوده با انگلیسی شکسته‌پکسته و من‌من‌کنان گفت «مشکلی نبود. می‌تونین به روسیه وارد شین.» 

از نظرم پنهون نموند که همه‌ی صفحات گذرنامه‌ام رو اسکن کردن. اگه تو اتحادیه‌ی اروپا بودیم سر این قضیه الم‌شنگه‌ای راه می‌انداختم و گیر می‌دادم که به حریم خصوصیم تجاوز شده و … ولی این‌جا روسیه است. این تو بمیری از اون تو بمیری‌ها نیست. از همون لحظه‌ی اول درک کردم که این‌جا فقط باید سعی کنم زود از چنگشون رد شم. به هر حال سفارتشون هم می‌تونست پاسپورت منو قبل از صدور ویزا اسکن کنه. تفاوتش پنج‌تا مهر آتن و استانبول و ریگا بود که فدای سرم که بدونن یا ندونن. 

چیزی که هی بهش فکر می‌کردم و هیچ دوستش نداشتم این بود که ممکنه روابط نزدیک روسیه و ایران باعث بشه که این اطلاعات رو در اختیار ایران بذارن. هیچ دلم نمی‌خواد دولت کشورم مثل آقا بالاسر دقیقن بدونه که من کجام و چی کار می‌کنم. به این چیزا فکر می‌کردم که وقتی برگه‌ی اداره‌ی مهاجرت روسیه رو گرفتم فهمیدم شوت‌تر از این حرفان. فکر کرده بودن نام خانوادگیم «کفشدارِ» (با نقش نمای اضافه!)، نامم «گوخرشادی» (ه ندارن) و نام پدرم «امیر»ه. همه‌ی این‌ها رو هم طبق ویزام با املای تاجیکی نوشته بودن. می‌تونستم بهشون بگم که اصلاحش کنن ولی سری که درد نمی‌کنه رو که دستمال نمی‌بندن. تصمیم گرفتم اصلن به روشون نیارم که سیریلیک می‌تونم بخونم و چهار کلمه‌ای هم روسی می‌دونم.

۵۰ یورو به روبل تبدیل کردم. هر یورو رو تو فرودگاه ۷۲٫۶ روبل می‌خرید و ۱۰۰ روبل هم برای تبدیل «کمیسیون» کسر می‌کرد. اسکناس‌ها و سکه‌های روسی رو گرفتم و از دیدن این که مکدانلدز رو Макдоналдс می‌نویسن کمی تعجب کردم و زدم بیرون که اتوبوسی که به شهر می‌ره رو پیدا کنم. 

اولین تجربه‌ی من از روسیه با چکه‌کردن همراه بود. اتوبوس‌هاشون، فرودگاهشون، ایستگاه‌های متروشون، همه‌جا هی چکه می‌کنه و انگار برای هیچ‌کس هم مهم نیست. چکه‌کردن بخشی از زندگی طبیعی در سنکت‌پتربورگه. 

از دستگاه اتوماتیکی یه بلیت اتوبوس خریدم به ۳۰ روبل. بلیتش خیلی درست و حسابیه. با ۳۰ روبل به آدم یه کارت خفن مغناطیسی می‌ده که یه بار مصرف هم هست! اتوبوس از فرودگاه تا ایستگاه متروی مسکوسکایا (Moskovskaya) می‌رفت. روسی هم مثل انگلیسی زمین می‌نویسه و آسمون می‌خونه. تقریبن مطمئنم که Moskovskaya رو Mosokoyovska تلفظ می‌کردن. 

ملت تو اتوبوس مثل برج زهر مار نشسته بودن. خیلی حالت بدی داشتن. همه یه جور جدی و متفکر نشسته بودن انگار دارن به معادلات لاپلاس فکر می‌کنن. (البته این معادلات خیلی فکر کردن هم نداره!) فهمیدم که پوتین بنده‌خدا همچی خیلی هم به نسبت مردم کشورش عبوس نیست!

من به وضوح با کل جمع فرق داشتم. رنگ پوستم که معلومه تو وایتکس نخوابیده، ریشی که به اصلاحش فکر نکرده بودم، قدم که این‌جا بلندتر از معموله، لباس‌هام که قطعن بدون درکی از آب و هوای سنکت‌پتربورگ انتخاب شده بود و از همه مهم‌تر لبخندی که به لبم بود، باعث می‌شد جلب توجه کنم. چند نفری، به خصوص یه پیرزن خیلی کلاسیک روسی که انگار از تو رمان‌های تورگنف در اومده بود، جوری که گویی آدم ندیده‌ان پرسش‌گرانه به من زل زده بودن ولی هر وقت چشم تو چشم می‌شدیم به جای لبخند زدن و سر تکون دادن (مدل وین و پاریس) یه جوری که انگار کسی مچشون رو در حال انجام جرمی گرفته باشه، با استرس، زود نگاهشون رو بر می‌گردوندن. من به لبخند زدن و سیاحت شهر ادامه می‌دادم تا این که یاد حرفی افتادم که به گمونم کاترینا {شکرینا} بهم گفته بود. یه ضرب‌المثل روسی هست که کاملش یادم نمیاد ولی یه جورایی لبخند رو به حماقت ربط می‌ده و برای همینه که روس‌ها لبخند نمی‌زنن. یاد این که افتادم لبخندم گشادتر شد و صدای خنده‌ی اندکی هم، پچ‌پچ‌مانند، ناخودآگاه ازم در اومد. (giggle به پارسی چی می‌شه؟) خلاصه مطمئنشون کردم که خل و چلم! با خودم فکر کردم که چه دیدگاه مسخره‌ای. اینا جدی فکر می‌کنن نخندیدن خوبه؟ تو ذهنم یه مقدار فرهنگشون رو مسخره کردم و زیر سؤال بردم ولی یه هو به فکرم رسید که خب اینا هم در مورد حجاب ما همین فکرو می‌کنن. 

برام سخت بود که از پنجره‌ی کنار خودم بیرون رو دید بزنم. علتش بامزه بود. یه عالمه آب بین دو لایه‌ی شیشه‌ی دوجداره‌اش جمع شده بود و این آب‌ها با حرکت اتوبوس موج هم می‌خوردن. با این وضع مجبور بودم از پنجره‌ی اون‌طرف اتوبوس کنج‌کاویم رو سیراب کنم. 

سنکت‌پتربورگ، بر خلاف چیزی که ازش شنیده و دیده بودم، خیلی شهر آشغالی بود! ساختمون‌های چند ده طبقه و بی‌ریخت شوروی‌ساز که هیچ رنگ و بویی از انسانیت و هنر و حتا مهندسی نداشتن دور تا دور خیابون رو پر کرده بودن. انگار شهر برای ماشین‌ها ساخته شده بود. با خودم فکر کردم اگه این بود که بهتر بود بلیت‌های برگشتم رو زودتر می‌گرفتم. اما هر چی جلوتر رفتیم، به جاهای قدیمی‌تر شهر رسیدیم و شهر آدم‌وارتر و زیباتر و قابل‌زندگی‌تر شد. وقتی به مسکوسکایا رسیدیم من عاشق سنکت‌پتربورگ بودم!  

از اتوبوس پیاده شدم و وارد مترو شدم. سنکت‌پتربورگ پنج خط مترو داره. متروی سنکت‌پتربورگ خیلی خیلی بزرگه و قطعن کار شوروی. این رو از مقایسه‌اش با متروی پراگ، که اون هم کمونیست‌ساز و کار چکسلواکی بود، می‌گم. مترو به شدت عمیقه و قشنگ معلومه که کاربردش فقط حمل و نقل نیست و پناهگاه برای حمله‌ی هسته‌ای احتمالی هم هست. پله‌برقی‌های خیلی طولانی و خیلی سریعی داره که سختی سوار شدن و حفظ تعادل روشون، در حالی که پیرمردهای روس با همون چهره‌ی جدی بهت نگاه می‌کنن ولی معلومه تو دلشون دارن می‌خندن، نشون می‌ده که بار اولته داری امتحانشون می‌کنی. درست مثل پراگ نصف پله‌برقی‌ها خرابه و بر خلاف پراگ پایین هر ست چهارتایی پله‌برقی یه اپراتور هست که نشسته و دائمن با یه مشت اهرم خیلی قدیمی کنترلشون می‌کنه. مترو با وجود بزرگیش خیلی شلوغه و می‌تونم بگم بعد از متروی تهران شلوغ‌ترین متروییه که تا حالا دیده‌ام. 

بعد از چندین دقیقه پله‌برقی‌سواری به سطح ایستگاه مسکوسکایا رسیدم که به گمونم تو خط دوی مترو بود. داخل ایستگاه زیباسازی شده بود و یه جورایی رنگ و بوی شوروی نداشت. همین‌جوری تند تند راه می‌رفتم که به جایگاه قطار برسم ولی هر چی می‌رفتم نمی‌رسیدم. سوراخ‌هایی تو دیوار بود که مردم هی می‌رفتن تو اونا می‌ایستادن و به گوشی‌هاشون ور می‌رفتن. تو هر کدوم از این سوراخ‌ها یه در آهنی بود که در اولین نگاه به نظر می‌رسید به تأسیسات برق یا گاز مربوط می‌شه. یه کم دیگه که رفتم دوزاریم افتاد. اونا جای درهای مترو بودن. ایستگاه متروشون یه دیوار بزرگ داشت که توش دقیقن در جاهایی که درهای مترو باز می‌شه یه عالمه در آهنی گذاشته بودن. تعجب کردم و تو یکی از سوراخ‌ها منتظر شدم. مترو اومد. سوار شدم. برام جالب بود که متروشون این‌قدر دقیق می‌ایستاد طوری که درها و سوراخ‌ها قشنگ منطبق می‌شدن. خود مترو قدیمی و کند و پر سر و صدا و تونلش کیپ کیپ بود، طوری که هیچ راهی برای از ریل خارج شدنش وجود نداشت جز شکستن دیوار!

راه پیدا کردن تو سنکت‌پتربورگ کمی سخته. تقریبن همه‌ی تابلوهای شهر زیرنویس کوچیک انگلیسی داره ولی مشکل اساسی اینه که تابلو کمه. یه سری تابلوی قدیمی هم هست که به نظر من خود مردم زده‌ان. اینا بهترین راهنماس ولی فقط به روسیه. با چندبار غلط رفتن و حدود نیم ساعت دور خودم گشتن آپارتمان شماره‌ی ۴ کوچه‌ی لیگوسکی در خیابونی که اسم اون هم لیگوسکی بود رو پیدا کردم و با زنگ شماره‌ی ۲۲ رو زدم. از چند ماه پیش با ایربی‌ان‌بی یه اتاق دو نفره تو این آپارتمان رزرو کرده بودم. اون موقع فکر می‌کردم جواد {دیلمی} هم بتونه بهم بپیونده.

در تقی کرد و باز شد. وارد یه ساختمون قدیمی شدم که تو فیلم‌ها محل زندگی مافیای روسه. یک فرش قدیمی و خیلی خاک گرفته دم در بود و نقش گل‌گیر رو داشت. بوی خاک می‌اومد و لبه‌ی پله‌های قدیمی شکسته بود. در طبقه‌ی اول یه شرکت بود که کارش گرفتن ویزای فنلاند بود و در طبقه‌ی دوم دمیتری {فامیلش یادم نمیاد! -- میتروفانو} منتظر من بود.

سلام کردیم و آشنا شدیم. دمیتری و همسرش کریستینا با هم تو این خونه‌ی چهار اتاقه زندگی می‌کنن و معمولن سه تا از اتاق‌ها رو با ایر‌بی‌ان‌بی کرایه می‌دن. تو یکی از اتاق‌ها یه زن و شوهر روس بودن و تو اون یکی یه دختر لهستانی که اگه اشتباه نکنم اسمش آنا بود و در حالی که من بهش شدیدن حسادت می‌کردم، انگلیسی و آلمانی و روسی رو خیلی روون حرف می‌زد. 

وارد خونه شدیم. روس‌ها با فرهنگ و با شعورن و کفش‌ها رو در ورودی خونه در میارن. خدا اجرشون بده! دمیتری می‌گفت اولین باره که یه مهمون از ایران داره و این براش خیلی جذاب بود. یه لیست از ملیت‌هایی که به خونه‌اشون اومده بودن نگه می‌داشت و با کلی ذوق ایران رو توش اضافه کرد. بر خلاف کریستینا، که البته من تا الآن ندیده‌امش و فقط اینترنتی جواب پیام‌های من رو داده، انگلیسی رو خیلی خراب حرف می‌زد و از این بابت کمی هم شرمنده بود. بهش گفتم که شرمندگی نداره، به جاش روسیش خوبه! بهم طرز استفاده از همه‌چی رو یاد داد و کلیدها و یه نقشه از جاهای دیدنی شهر و دانشگاه ایتمو رو داد و من به اتاقم رفتم که کمبود شدید خوابم رو جبران کنم.

حالا که بحثش شد خوبه که اشاره کنم که من سه جور زبان انگلیسی می‌شناسم. یکی انگلیسی معمولیه که مردمان کشورهای انگلیسی‌زبان حرف می‌زنن و تو فیلم‌ها و روزنامه‌ها دیده می‌شه. یه جور دیگه‌اش انگلیسی آکادمیکه که پر از کلمات فرانسوی و سخت و گرامر پیچیده است و تو دانشگاه‌ها حرف می‌زنیم و نوع سوم چیزیه که من بهش می‌گم انگلیسی بین‌المللی. این نوع سوم زبانیه متشکل از حداکثر ۳۰۰ واژه‌ی اولیه، با تلفظ‌های عجیب و غریبی که دقیقن از نوشتار پیروی می‌کنن، بدون فعل و بدون گرامر، که مردمان کشورهای مختلف با استفاده از اون و با اشاره و سر و دست تکون دادن حرفشون رو به هم می‌فهمونن. هر قدر هم تو دو نوع اول انگلیسی عالی و چیره‌زبان باشین، تا نوع سوم رو ندونین کارتون تو کشورهایی مثل روسیه راه نمی‌افته.

برگردیم به خونه. این‌جا کلیدهای برق شکل عجیبی داره که توصیفش سخته. دمیتری می‌گفت این یه مدل قدیمی روسیه. آب شیر به صورت رسمی قابل آشامیدنه ولی مردم خیلی بهش اعتماد ندارن و از پارچ‌ها یا دستگاه‌های تصفیه‌ی آب استفاده می‌کنن. البته دمیتری می‌گفت که خورده و مشکلی نداره. به نظر می‌رسه که چون قدیما آب شیر آشامیدنی نبوده، حالا که تصفیه شده هم، هنوز مردم می‌ترسن بخورنش. من هم از اون‌جا که در سفر، به خصوص قبل از مسابقه و کنفرانس، اصل بر احتیاط واجبه از آب شیر نخوردم.

تا ۸ شب خوابیدم و بعد بلند شدم و دستشویی رفتم و دوش گرفتم. خدا خیرشون بده. دستشوییشون به شیر آب نزدیک بود و باعث شد من بتونم با تمرکز و آرامش خیال کارم رو بکنم. البته دستمال‌های توالتشون به طرز عجیبی سفت و سخت و زمخته و مثل سمباده می‌مونه ولی وقتی آب هست، به جهنم که دستمال خوب نیست! یکی از خوبی‌های سنکت‌پتربورگ اینه که این‌قدر سرده که آدم اگه بخواد هم نمی‌تونه عرق کنه و در نتیجه نیاز به حمام کم‌تره. 

بعد از دوش حسابی گرسنه بودم. یادم اومد که بعد از صبحانه‌ای که تو فرودگاه ریگا خورده بودم دیگه هیچی وارد معده‌ام نشده بود. اومدم بیرون و زدم به نوسکی پروسپکت (یکی از خیابونای اصلی شهر). این خیابون کپی رینگشتغاسه‌ی وین بود. همه‌چیزش منو یاد وین می‌انداخت. البته طبیعیه. پتر (من از واژه‌ی کبیر براش استفاده نمی‌کنم)، سنکت‌پتربورگ رو یه جورایی با در نظر داشتن اروپا و با کپی از معماری باروک اتریش و ایتالیا و فرانسه ساخته. چیزی که جلب نظر می‌کرد اما این بود که همه‌چی تو نسخه‌های بزرگ‌تر از غرب اروپا ساخته شده بود. خیابون خیلی بلنده و ساختمون‌ها خیلی بزرگن. به قول یه راهنمای سفر که امروز صبح خوندم، همه‌چی به شکل اروپایی ولی با اندازه‌ی روسی ساخته شده. این شهر واقعن جذاب و زیباست. البته من قصد دارم اگه شد بعد مسابقه به گشتنش بپردازم.

یه مقدار زیادی رفتم و فقط رستوران‌های روسی دیدم. قطعن دوست دارم غذاشون رو امتحان کنم اما بعد آزمون. دنبال مکداندلز یا یه مارک شناخته‌شده‌ی دیگه بودم که خیالم راحت باشه. هی رفتم و رفتم و پیدا نشد تا این که رسیدم به یه کی‌اف‌سی که کنار یه پیتزا هات بود. دلم هر دوتاش رو می‌خواست. آخرش تصمیم گرفتم برم پیتزا هات. به محض ورودم اون روح آبیه که تو فیلم ایندیاناجونز بود به سبک How I met your mother ظاهر شد و بهم گفت «You chose … POORLY». اول یه سری شش‌تایی مرغ سوخاری سفارش دادم (خب چرا نرفتی کی‌اف‌سی؟) که خوشمزه بود ولی ۴۵ دقیقه طول کشید که آماده بشه. با این تجربه به این نتیجه رسیدم که بیخیال شم و با این که سیر نشده بودم حساب کردم (۴۲۵ روبل، که با انعام ۵۰۰ دادم) و زدم بیرون. هم سیر نشده بودم و هم اون‌قدر گرسنه نبودم که برم کی‌اف‌سی. به راهم ادامه دادم و بعد از چند صد متر به یه برگرکینگ رسیدم و رفتم تو. روح آبی دوباره ظاهر شد و دوباره همون رو گفت و به ریشم خندید و رفت. یه واپر خوردم که هیچ شباهتی به واپر کینگ واقعی نداشت با یه نوشابه‌ی میریندا که مطمئنم آب قاطیش بود. این هم حدود ۴۰۰ روبل شد. فست‌فودهای آمریکایی این‌جا غذای باکلاس حساب می‌شن و غذای روسی ارزون‌تره. در حالی که با بدترین حالت ممکن سیر شده بودم از نوسکی پروسپکت برگشتم و تا رسیدم خونه ساعت حدود ۱ بود و خوابیدم تا ۴ صبح. 


سه‌شنبه ۷ اردی‌بهشت ۱۳۹۵، ۱۵:۲۰، خانه‌ی شماره‌ی ۴ کوچه‌ی لیگوسکی، سنکت پتربورگ

چند روز اخیر به سرعت برق و باد گذشتن. شنبه صبح به دنبال صبحانه از خونه زدم بیرون. تقاطع لیگوسکی و نوسکی (که فکر کنم اسمش پلوشاد ووستانیا باشه) به شدت شلوغ بود. سنکت پتربورگ کلن همین‌جوریه. همه‌جا پر از آدمه! این‌قدر آدم زیاده که آدم نمی‌دونه از دست آدما به کجا پناه ببره. کمی راه رفتم تا به یک کافه‌ی محلی رسیدم که صبحانه‌ی سلف سرویس داشت. وارد شدم. یک کروآسان، یک لیوان آب سیب، یک کیک سیب، دو تا تخم مرغ، دو تا کوکو سیب‌زمینی، یک قهوه و یک بشقاب برنج زرد رنگ (می‌دونم که زعفرون و زرچوبه نبود ولی نمی‌دونم چی بود!) خریدم. همه‌اش با هم شد ۱۶۶ روبل یا به عبارتی حدود ۲٫۲ یورو یعنی معادل یه بلیت مترو تو وین. غذای خوشمزه‌ای بود و ارزون‌بودنش خوشمزگیش رو صد چندان کرد. در روزهای بعد هر روز برای صبحونه به همون کافه رفتم. خیلی جای خوبیه. آرزوی من داشتن چنین جایی تو اتریشه. تا وقتی یزد بودم کافه بن‌بست بود که همیشه می‌تونستیم بریم و صبحونه یا قهوه بخوریم و یک دست چترنگ (شطرنج) بازی کنیم اما از وقتی اومده‌ام اتریش دیگه با توجه به دور بودن از شهر این امکان برام از بین رفته. به محض برگشت به اتریش به پیدا کردن یه جایی تو وین فکر می‌کنم. در روزهای بعد سالاد الویه‌ی این کافه رو هم امتحان کردم که عالی بود. سالاد الویه در اصل توسط یه آشپز دربار روسیه به همین نام (الویه) ابداع شده و اصلی‌ترین سالاد الویه جهان رو، که خیلی هم خوشمزه‌تر از چیزیه که ما بهش عادت داریم، می‌شه همین‌جا خورد.

بعد از صبحانه سوار متروی بزرگ و عجیب پیتر شدم و به ایستگاه گورکوسکایا رفتم. «پیتر» اسم خودمونی سنکت پتربورگه، که روس‌ها استفاده می‌کنن. به لطف محلی که دانشگاه ایتمو (دانشگاه ملی پژوهش در فناوری اطلاعات، مکانیک و اپتیک سنکت پتربورگ) توش قرار داره، یعنی خیابون کرونورکسکی، اولین جای دیدنی شهر که سر راهم قرار گرفت مسجد جامع سنکت پتربورگ بود. مسجد زیبایی بود و گنبدش پیازی‌شکل ولی پیروزه‌ای رنگ. دو تا مناره داشت و همین باعث شد گمان کنم که شیعه‌مذهبه. وقتی وارد شدم و دیدم که «الله (جل جلاله)، محمد (صلی الله علیه)، ابوبکر الصدیق (رضی الله عنه)، عمر الفاروق (رضی الله عنه)، عثمان (رضی الله عنه)، علی (رضی‌ الله عنه)» روی دیوارش نوشته شده، کل شکم برطرف شد. در زمینه‌ی ورود به مسجد سخت‌گیر بودن و به غیرمسلمون‌ها اجازه نمی‌دادن که برن تو. یه عالمه آدم توریست، که به نظرم اکثرن روس بودن، دم در واستاده بودن و تو رو دید می‌زدن. من سرم رو انداختم پایین و راهمو گرفتم که برم تو. مسجد یه پیرمرد نگهبان داشت که با شک و تردید و تعجب منو نگاه می‌کرد. مطمئن بودم که شک داره من مسلمونم یا نه، برای همین بهش یه «سلامٌ علیکم» گفتم که خیالش راحت شه و با لهجه‌ی غلیظ روسی «علیکم السلام» گفت و رفتم تو.

نمازهای پیشین و پسین رو که با تخفیفش سرجمع ۴ رکعت شده بودن خوندم و از مسجد عکس گرفتم. داشتم از حیاط می‌رفتم بیرون که دیدم یکی از نگهبان‌های مسجد دو تا خانم رو که بی‌حجاب وارد حیاطش شده بودن با پرخاشگری و تندخویی بیرون کرد. از این کارش خیلی بدم اومد ولی زبونش رو نمی‌فهمیدم و مطمئن بودم اونم انگلیسی نمی‌فهمه، برای همین هیچی نتونستم بگم.

پیدا کردن ایتمو معضلی بود. پلاک‌های خیابون کرونورکسکی از ۴۷ به ۵۱ می‌پرید و ایتمو باید پلاک ۴۹ می‌بود! بعد فهمیدم که جاشون رو کمی عوض کرده‌ان ولی پلاکشون رو با خودشون برده‌ان. با پرس و جو ساختمون قدیمی دانشگاه ایتمو تو خیابون بغلی رو پیدا کردم و وارد شدم. 

همه‌چیزش شکل دانشگاه شریف بود. اصلن قیافه‌ی ساختمون‌ها و نحوه‌ی قرارگیری بردها و … همه و همه من رو یاد شریف می‌انداختن. البته نقش ایتمو تو روسیه هم مشابه نقش شریف تو ایرانه. مسؤول انتظامات دانشگاه انگلیسی نمی‌فهمید و هر دومون به شکلی عجیب فکر می‌کردیم که اگه به زبون خودمون به حرف زدن ادامه بدیم ممکنه معجزه بشه و طرف مقابل حرفمون رو بفهمه. برای همین به مدت پنج دقیقه من انگلیسی حرف می‌زدم و اون با تعجب نگاه می‌کرد و بعد اون روسی حرف می‌زد و من با تعجب نگاه می‌کردم. آخرش سر و کله‌ی پروفسور پوپوف (پوپوو) پیدا شد و ما رو از این وضع نجات داد.

نام‌نویسی کردم و بهم یه شماره دادن (۱۳) و پوپوف دستم رو با یه حالت خیلی دوستانه فشرد و گفت فردا نه صبح همین‌جا! از ایتمو بیرون اومدم. تصمیم داشتم قبل از امتحان یه ذره درس بخونم ولی قبل از اون چون به شدت گرسنه بودم باید ناهار پیدا می‌کردم. وارد مترو شدم و تصمیم گرفتم که به جای ایستگاه نزدیک خونه، از ایستگاه نوسکی پروسپکت بیرون بیام که احتمال پیدا کردن غذای خوب توش بیش‌تره. هیچ قصد گشتن شهر رو نداشتم ولی همین که از ایستگاه بیرون اومدم چشمم بهش افتاد و دامنم از دست برفت. کلیسای نجات‌دهنده بر خون ریخته شده (به خدا اسمش همینه!) یا به قول خودمون اون کلیسا آبنباتیه، جلوی چشمم ظاهر شد. چه‌قدر این کلیسا خوشگله. معماریش، گنبدهاش و موزاییک‌هاش بی‌نظیرن. گرسنگی از یادم رفت. به سمت کلیسا رفتم و اول یه مدت زیاد بهش زل زدم و سعی کردم همه‌ی جزئیاتش رو با دقت ببینم و بعد هم کلی عکس باهاش گرفتم. بی‌اغراق دیدن این کلیسا مهم‌ترین دلیل من برای سفر به سنکت پتربورگ بود. 

یک‌شنبه صبح برای امتحان در کلاس ۲۸۳ دانشگاه ایتمو حاضر شدیم. تو راه دیدم که یه جا یه تیکه نون رو زمین افتاده بود. یه مرد روس دید و فوری نون رو برداشت و با احترام گذاشتش کنار راه که زیر پا نره که برام جالب بود. این سپیدپوست‌ترین امتحانی بود که تو عمرم می‌دادم. همه روس بودن! (یا حالا بلاروسی یا لهستانی یا بقیه‌ی پوست وایتکسی‌ها) من حس سیاه‌پوست‌بودن داشتم :-) نکته‌ی جالب دیگه حضور چندین دانشجو از دانشگاه‌های نظامی روسیه بود که با اونیفرم نظامی سبزرنگ سر امتحان نشستن.

پروفسور پوپوف اومد و سؤال‌ها رو توزیع کرد و توضیحات معمولی امتحان در مورد نحوه‌ی نوشتن پاسخ رو گفت و با ۲۵ دقیقه تأخیر امتحان شروع شد. به محض این که پرسش‌ها رو خوندم دو زاریم افتاد که قرار نیست نتیجه‌ی درخشانی داشته باشم. هفت تا سؤال بود؛ هر هفت‌تا حساب دیفرانسیل و انتگرال. برای من که همیشه با ترکیبیات و نظریه‌ی اعداد و در وهله‌ی بعد با جبر و بعد از اون با آنالیز و آخر از همه با هندسه و دیفرانسیل و انتگرال نمره می‌گیرم این یعنی بدترین ترکیب ممکن. به هر حال باید تلاشم رو می‌کردم. نشستم و زورم رو زدم. مشکل اساسی این بود که تقریبن هیچی از تعاریف و فرمول‌های دیفرانسیل رو به یاد نداشتم و باید همه رو از نو می‌ساختم. آخرش در حالی از مسابقه خارج شدم که یه سؤال رو قطعی حل کرده بودم، یه سؤال رو نصفه و دو تا سؤال دیگه رو هم به اصطلاح تف‌مالی کرده بودم. با این وضع مطمئن بودم که طلا غیرممکنه. ۸۰٪ احتمال برنز می‌دادم (که شدم)، ۱۰٪ احتمال نقره و ۱۰٪ هم احتمال نکبت!

از دانشگاه زدم بیرون و فکر کردم که خوبه برای بهتر شدن حالم بزنم به دل سنکت پتربورگ و موزه‌ی ارمیتاژ. این موزه قدیما کاخ سلطنتی پتر بوده و حالا شده موزه‌ی میراث فرهنگی روسیه. به میدان کاخ رفتم و وارد موزه شدم. بلیتش برای من، چون دانشجو هستم، مجانی بود. وسایلم رو دم در به امانات تحویل دادم و رفتم تو. خیلی تعریف این موزه رو شنیده بودم و این که چه‌قدر بزرگ و عظیمه و چه‌قدر دهن همه از دیدنش باز می‌مونه. راستش من ازش خوشم نیومد. یه قصر خیلی خیلی بزرگه. بزرگ‌ترین و مجلل‌ترین قصری که تا حالا دیده‌ام و شاید مجلل‌ترین قصری که در جهان ساخته شده. این قصر رو تزارهای روسیه با پول ملت بدبخت و گرسنه‌شون ساخته‌ان و میزان ریخت و پاش و طلاکاری و تزئینات این‌قدر زیاد و افراطیه که حال من رو به هم می‌زد. من پادشاهان ایران رو که کاخ مجلل داشته‌ان درک می‌کنم. این که یه آدم پولدار دلش بخواد یه خونه‌ی بزرگ و خوشگل داشته  باشه و این رو برای خودش بسازه رو هم درک می‌کنم. البته خودم کسی هستم که هر قدر هم پولدار بشم دوست ندارم بیش‌تر از یه خونه‌ی ساده‌ی کوچولو داشته باشم. اما درک شخصی مثل پتر، یا نوادگانش، برام سخت بود. این قصر خیلی بزرگ‌تر از اونه که حتا بشه ازش لذت برد. این ریخت و پاش عجیب و غریب و بی‌مورد رو نمی‌تونم بفهمم. خب که چی؟ مگر نه این که «نام نیک» بهتر از «سرای زرنگار»ه؟ مردمی از ملل گوناگون از این قصر بازدید می‌کردن و غبطه می‌خوردن و بارها شنیدم که به هم می‌گفتن که پتر واقعن آدم بزرگی بوده. من ولی یه گوشه نشستم و به این فکر کردم که چه‌قدر پتر آدم کوته‌فکر، بچه و ابلهی بوده. با پول این قصر می‌تونست خیلی کارهای بزرگ بکنه ولی این آدم سطح فهمش در حدی بوده که بهترین کاری که تونسته با این ثروت افسانه‌ای، که قطعن از ثروت قارون هم بیش‌تره، بکنه ساختن یه قصر عریض و طویل و بی‌انتها و پر از طلاکاری بوده. این قصر این‌قدر بزرگ بود که مطمئنم خود شاهانش هم فرصت پیدا نکرده بودن که کامل بگردنش. من بخش‌هایی از یک طبقه‌ی قصر رو با قدم تند و در ۴۵ دقیقه دیدم و بعد هم با خودم فکر کردم «همین مزخرف رو در بیست ضرب کنی کل قصر رو دیده‌ای» و زدم بیرون و رفتم که جاهای واقعن دیدنی رو پیدا کنم. گاهی با خودم فکر می‌کنم گونه‌ی ما انسان‌ها، این‌قدر که گونه‌ی ابلهیه و امکاناتش رو هدر می‌ده، باید تا حالا منقرض می‌شده.

از رود نوا گذشتم و یه پیتزا خوردم و یه کلیسای خوشگل دیگه که اسمش رو نمی‌دونم پیدا کردم و کلی از کشفم خوشحال شدم و بعد از چند ساعت گردش فهمیدم که حسابی گم شده‌ام. خوبیش اینه که آدم می‌دونه که مترو رو پیدا کنه مشکلش حله. ایستگاه متروی سپورتیونایا (که نزدیک استادیوم ورزشی تیم زنیت بود) رو یافتم و از این که داخل این ایستگاه این‌قدر زیبا بود جا خوردم و به سمت خونه راه افتادم. 

خیلی خسته بودم ولی در آخرین لحظه تصمیم گرفتم که کلیسای الکساندر نوسکی رو هم ببینم و به همین خاطر تا اون‌ور شهر رفتم. ارزشش رو نداشت. البته بعد از دیدن کلیسای نجات‌دهنده بر خون ریخته شده (چه‌قدر اسم این رو اعصابه! کلیسا آبنباتی!) دیگه دیدن این‌ها نباید هم جالب باشه. به خونه برگشتم و از خستگی بیهوش شدم.

دوشنبه صبح باز زود بیدار شدم و باز صبحانه‌ی مورد علاقه‌ام رو خوردم. وب‌سایت مسابقه رو نگاه کردم. دیدم برنز شده‌ام. اعتراضی نداشتم. شاید می‌شد با اعتراض نقره بشم ولی برام مهم نبود. 

ظهر در ایتمو مراسم اختتامیه برگزار شد. دیپلمی که روش نوشته «جایزه‌ی سوم» و توسط واسیلیف و پوپوف امضا شده رو بهم دادن. مسابقه مدال نداره ولی دیپلم‌هاش رو قاب‌شده می‌دن! کمی از برنز شدن ناراحت بودم ولی حقم همین بود. حالا اگر شد می‌شینم و برای سال دیگه این بخش از ریاضیم رو هم تقویت می‌کنم که طلا شم. تو مراسم گناندی {کاراتکویچ} کنارم نشست و با هم ادامه‌ی حرف‌هامون از بلغارستان رو گرفتیم. گناندی نقره شد. اون هم راضی نبود. اما در کل مسابقه‌ی خوبی بود. یه عکس دسته‌جمعی گرفتیم که هنوز به دستم نرسیده و خداحافظی کردیم و زدم بیرون.

بارون شدیدی می‌اومد. اول از همه به مرکز خرید رفتم که لباس بخرم. زندگی تو اتریش باعث شده که همیشه تو سفرها به فکر لباس خریدن باشم چون تو وین خیلی گرونه. سه تا تی‌شرت بامزه و یه شلوار جین گرفتم. مجموعن حدود ۴۵ یورو. به نوسکی پروسپکت رفتم و بعد از کلی پیاده‌روی کی‌اف‌سی رو پیدا کردم. طرف تو انگلیسی از بیخ عرب بود. هر چی هم که سفارش می‌دادم نداشت. نمی‌تونستم هم بهش بفهمونم که هر چی بده راضیم. یکی یکی منوش رو امتحان کردم تا بالأخره دو تا چیزبرگر مرغ گرفتم. 

تو راه برگشت دو تا مأمور پلیس تو نوسکی پروسپکت جلوم رو گرفتن و مدارک خواستن. بهشون پاسپورتم رو دادم. یکیشون از این که ایرانی هستم ذوق کرد. فوری به ترکی آذربایجانی پرسید که ترکی می‌فهمم و من هم به ترکی بهش گفتم که «خیر. فارس ادیرم.» («نه! من پارسی‌زبانم.») خودش به وضوح مسلمون بود و احتمالن اهل دربند یا گنجه. کوله‌پشتیم به خاطر این که لوح تقدیرم رو توش چپونده بودم به شکل مشکوکی باد کرده بود. با خنده و اشاره به کوله‌ام بهم گفت که ما مسلمونیم، پس «الله اکبر» و بعد صدای انفجار در آورد. نمی‌دونستم چی بگم بهش! خندید و پاسپورتم رو پس داد و رفت. شب باید روی کارهای جرجاتک کار می‌کردم که ددلاینش ۱ بعد از ظهر امروز بود ولی خسته بودم. حسش نبود. خوابیدم.

امروز صبح باز با صبحانه‌ی عالی شروع شد. فکر کنم من دلم بیش‌تر از همه برای صبحانه‌های سنکت پتربورگ تنگ بشه. بعد از صبحانه نشستم و حسابی وقت و تمرکزم رو گذاشتم روی پروژه‌ی هوش مصنوعی جرجاتکم. ددلاینش ساعت یک بود. ساعت ۱۲:۴۲ تمومش کردم. الآن طبق نیاز بیولوژیک باید برم غذا بخورم و طبق برنامه باید کارهای مقاله‌ام با هونگفی {فو} و پروژه‌ام با کریش {چترجی} رو انجام بدم ولی هوش مصنوعیه تا ته توانم رو کشیده. هیچ نمی‌تونم. نشسته‌ام رو تخت و خاطره می‌نویسم. 

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۵/۰۲/۰۱
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۹)

در نگاه اول:
هاها!!
و در نگاه دوم:
به نظر بعیده ولی گویا از موضوعی بی خبری. یکی از بهتری لذت های سفر، فرار از زندگی هر روزت هست. انگار در سفر قوانین دیگری در جریانه و  حس سرخوشی که می ده عالیه :/. البته به نظرم در درون بهش آگاهی(نتونستی جلوی خودتو بگیری که شهر را نگردی :)) ).
عکس هم فراموش کردی :|| 

پاسخ:
سلام :-)
این حرفتو که قبول دارم. :-)
عکس هم تو اینستاگرام موجوده. با جزئیات بیش‌ترش رو می‌تونم تو تلگرام برات بفرستم.
آقا سال بعد حتما باهات میام چون دیگه SEEMOUS نمیرم.
راستی واقعا ببخشید که تو این سفر نتونستم همراهیت کنم.
خودت میدونی که سنگاپور چقدر گرونه و پول من هم چقدر محدود!:دی
پاسخ:
سلام :-)
آره بابا. سنگاپور خوش بگذره جدی. (و کوفتت بشه!)


۱۱ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۸:۵۷ اسماعیل نادری
اینستاگرامت چیه امیر؟
پاسخ:
goharshady
۱۲ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۹:۳۹ اسماعیل نادری
خیلی راحتی آقا ! هیچ وقت شده موقع ساختن اکانت  بنویسی goharshady بگه قبلن گرفته شده؟ اصلن همچین پیامی دیدی؟ :)
لا اقل یه چند تا جا رو هم برا دادشت نگه میداشتی:)
پاسخ:
:-)

۱۴ ارديبهشت ۹۵ ، ۰۰:۲۴ احسان کفشدار گوهرشادی
نه دیگه من عادت کردم
هر جایی یا باید بذارم e.goharshady یا باید بذارم ehsan.goharshady :)

برادر بزرگتر‌ها همینن دیگه xD
پاسخ:
:-}
۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۱:۵۱ محمدمهدی طاهری
سلام
اول از همه این که این تلفظات منو یاد گزارش های سرهنگ علیفر انداخت :))
دوم این که giggle=خخخخ {خنک}
چه قدر مسخره که سعی میکردن با لبخند نزدن به این کمک کنن که بقیه اونا رو احمق ندونن :))
ممنون
پاسخ:
:-)
سلام
متأسفانه نمی‌شناسم. من سعی می‌کنم مثل خودشون تلفظ کنم همه چی رو. 
:-)
۲۰ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۱۵ محمدمهدی طاهری
ولی به نظرم وقتی ی تلفظ از ی زبان وارد ی زبان دیگه شده و تلفظ محلی زبان دومو ب خودش گرفته ، اشکالی نداره که تلفظ جدیدش مث تلفظ اصلیش نباشه ، زیاد سخت نگیر :)  اصلا شاید وقتی توی ی جمله میاد این جوری با وزن اون جمله سازگار تر باشه و قشنگ تر...
پاسخ:
آقا اولن لطفن «ه»ها رو بذار :-)
بعد هم من به تلفظ‌های پارسی پایبندم ولی چیزی مثل «سنکت پتربورگ» که «سن پترزبورگ» جا افتاده به علت تلفظ فرانسویه. من روسی رو بیش‌تر از فرانسوی دوست دارم :-)
گویا برادرتون مرحله دوم رو ترکوندن :) تبریک می گم .
۰۷ تیر ۹۵ ، ۱۷:۴۶ پوریا حداد
از جمله خاطرات خیلی جالبی بود که فرصت خوندش رو داشتم.
ذکر جزئیات به اندازه مکفی، نه ریز افراطی، نه سربسته گیج کننده + سبک نوشتاری نزدیک به ایده آل من (نه خیلی رسمی خشک، نه بی قاعده)
چندتا تلطیف با چاشنی طنز (سبک مورد علاقم) هم پیدا کردم که منو خندوند :-)
-البته دستمال‌های توالتشون به طرز عجیبی سفت و سخت و زمخته و مثل سمباده می‌مونه...
-یاد این که افتادم لبخندم گشادتر شد و صدای خنده‌ی اندکی هم، پچ‌پچ‌مانند، ناخودآگاه ازم در اومد. (giggle به پارسی چی می‌شه؟) خلاصه مطمئنشون کردم که خل و چلم!...
و چندتای دیگه..
خواستم از خاطره ی خوبت تشکر کنم و بگم از خوندن سفرنامه هات لذت میبرم
پاسخ:
:-)
مرسی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی