امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
دوشنبه, ۹ فروردين ۱۳۹۵، ۰۲:۰۸ ق.ظ

کشور نوادگان مهربان اسکندر - بخش پایانی

از وقتی که قسمت قبلی این سفرنامه رو نوشته‌ام خیلی وقت گذشته و خیلی از جزئیات اون سفر یادم رفته. این از یه نظر خوبه چون باعث می‌شه مطلب کوتاه‌تر بشه و فقط چیزهایی که به اندازه‌ی کافی مهم بوده‌ان که بعد از این مدت طولانی به یاد من بمونن توش ظاهر بشن. از طرف دیگه چیز بدیه، چون نقشش در زنده‌کردن خاطراتی که فراموش کرده‌ام، وقتی بعدن می‌خونمش، کم‌تره.

به اهرید رسیدیم. نیمه‌های شب بود. یک تاکسی گرفتیم و به هتلمون که تا حدی خارج از شهر بود رفتیم. خیلی خسته بودیم. اتاق رو تحویل گرفتیم و خوابیدیم. صبح بلند شدم و رفتم که پنجره رو باز کنم و یه دوش بگیرم که آماده‌ی صبحانه بشم. به محض بازکردن پنجره حسابی غافل‌گیر شدم. نمای بیرون عالی بود. پنجره‌ی ما به سوی دریاچه‌ی اهرید باز می‌شد و اون طرف دریاچه، جایی نزدیک‌های افق، کوه‌های آلبانی بودن.

ترتیب اتفاقات درست یادم نیست. فقط چیزهایی که برام خاطره‌انگیزن رو به همین شکل بی‌ترتیب می‌نویسم. شاید مهم‌ترین اتفاقی که تو این سفر برام افتاد این بود که من برای اولین بار تو یه المپیاد مدال نگرفتم. البته خوشبختانه جواد {دیلمی} جور من رو کشید و نذاشت تیم ایران بی‌مدال برگرده. مقداری از تقصیر بر گردن یک نوع سالاد مقدونی بود که صبح روز امتحان خوردم ولی واقعیت اینه که اگه حالم هم بد نمی‌شد آمادگیم خیلی پایین بود و با توجه به این که سؤالات دقیقن از بخش‌هایی از ریاضیات انتخاب شده بودن که من هیچ بلد نبودم، ماکسیمم چیزی که در حالت عادی هم می‌تونستم بهش امید داشته باشم برنز بود. حالا که بهش فکر می‌کنم به طرز خنده‌داری خوشحالم که برنز رو نگرفتم. یه جورایی برای رزومه‌ی آدم بهتره که فقط بنویسی ۲۰۱۴ طلا گرفته‌ای تا این که بنویسی بعدش ۲۰۱۵ برنز شده‌ای. هیچی رو که تو رزومه نمی‌نویسن. طلاهه حفظ می‌شه حداقل.

از خوبی‌های شکست‌هایی مثل این یکی اینه که آدم دوست و دشمنش رو بهتر می‌شناسه. بی‌معرفت‌های زیادی در دانشگاه یزد بودن، به خصوص از اساتید و کارمندان، که دنبال فرصتی بودن که عقده‌های عجیب و غریبشون رو بر سر من خالی کنن. من از این موضوع آگاه بودم و اومدنم به مقدونیه با این امید بود که مدال خوبی بگیرم تا وقتی که چند ماه بعد، در مراکش، نتیجه‌ی نه چندان دل‌چسب ای‌سی‌ام می‌اومد یک برگ برنده داشته باشم. می‌دونستم که به ای‌سی‌ام جهانی، با فرصت کمی که برای آمادگی داشتم و با درگیری‌های زیادم در پروسه‌ی اپلای و ... امیدی نبود. اما حالا این برگ برنده خشکیده و مچاله از کار در اومده بود. می‌دونستم که بعد از برگشتن به یزد باید تاوان سختی برای این شکست می‌دادم. هنوز که هنوزه فکر می‌کنم تصمیم دانشگاه برای نفرستادن تیم به آی‌ام‌سی ۲۰۱۵ ناشی از این نتیجه‌ی خراب سیموس من بود. به هر حال کاری بود که شده بود و کاریش هم نمی‌شد کرد. تصمیم گرفتم که از سفرم لذت ببرم و کیف اهرید رو بکنم. یک دسته‌ی دیگه از نارفیقان، چندتایی از رقیب‌های قدیمی المپیاد از کشورهای مختلف بودن. کسانی که از فرصت شانسی و مسخره‌ای که بهشون دست داده بود مثل لاشخور استفاده کردن و در چند نوبت به من نیش و کنایه زدن و پرسیدن که «آی‌ام‌سی که می‌بینیمت؟». سؤالشون طوری بود که انگار می‌گفت تو باخته‌ای و دیگه بهتره امسال به فکر بلغارستان اومدن نباشی. از بچگی و حماقتشون خنده‌ام گرفت. جواب دادم که حتمن و البته که دیدمشون. آی‌ام‌سی ۲۰۱۵ برای من یک طلا به همراه داشت. بعد از اون مدال هی وسوسه می‌شدم که برم و با همون افراد صحبت کنم ولی به این نتیجه رسیدم که من بزرگ‌تر از این حرفام. 

اهرید شهر فوق‌العاده زیبایی بود. دریاچه‌ی اهرید یکی از تمیزترین و جالب‌ترین جاهاییه که دیده‌ام. آب دریاچه این‌قدر زلال بود که همیشه می‌شد کفش رو دید. کنار دریاچه رو گرفتم و قدم زدم و همین‌طور رفتم و رفتم تا به یه جای اسکله‌مانند رسیدم. یک کافی‌شاپ کوچولو روی آب ساخته بودن. جای خلوت و زیبایی بود. پرنده پر نمی‌زد. رفتم و یک قهوه‌ی ترک خوردم.

به این فکر می‌کردم که به محض برگشتن به ایران باید مهیای کارهای گرفتن ویزای اتریش می‌شدم. این دوران از نظر ویزایی سخت‌ترین روزهای زندگی من بود. گرفتن ویزاهای مقدونیه، مراکش و اتریش در بازه‌های کوتاه و نزدیک به هم و همه‌ی کارهای اپلای و آزادکردن مدرک و این چرندیات حسابی حالم رو گرفته بود و زندگیم رو تبدیل کرده بود به دویدن بین این اداره و اون اداره و ایمیل زدن به زبون‌های مختلف به مسؤولین کشورهای مختلف. حالا که بهش فکر می‌کنم از خودم تعجب می‌کنم. از اون به بعد، تا این لحظه، تنها ویزایی که گرفته‌ام برای روسیه بوده. برای اون هم این‌قدر بی‌حوصله بودم که حتا تا سفارت روسیه نرفتم و ویزام رو از طریق اپلیکیشن سنتر وین گرفتم. در خودم اون انرژی و پشت‌کار قدیم رو نمی‌دیدم. واقعن توانش رو نداشتم که با کنسول روس سر و کله بزنم. اقامت در اتریش به معنی سفر راحت به کل اروپاس و برای همین هم دیگه ویزا گرفتن یه کار سخت محسوب می‌شه نه یه کار طبیعی.

جایی در کنار دریاچه نمادهای صور فلکی رو گذاشته بودن. نوشته بود که یک آرزو کنید، به نماد ماه تولدتون دست بزنید و سکه‌ای در آب بندازید. قطعن به این چیزها اعتقادی ندارم ولی کار بامزه‌ای بود. سکه‌ی کم‌ارزشی رو در آب انداختم، به دو ماهی درهم‌تافته‌ی برج حوت دست کشیدم و آرزو کردم که این روزها زودتر تموم شن. آرزوی برآورده‌ای بود. در فاصله‌ی زمانی کوتاهی، تو ماشین حسین {انعام‌زاده} نشسته بودیم و از یزد به شیراز می‌رفتیم که به کازابلانکا پرواز کنیم و چارتار می‌خوند که «کاش این ماجرا به سر نیاید». خلاصه که «دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت، دائمن یکسان نباشد حال دوران غم مخور». البته اون موقع به شعر دیگه‌ای فکر می‌کردم. «غصه هم خواهد رفت، آن‌چنان که فقط خاطره‌ای خواهد ماند، به تن لحظه‌ی خود جامه‌ی اندوه مپوشان هرگز».

به کاویدن شهر پرداختم. اهرید شهر کوچیکیه که روی دامنه‌ی یک کوه و کنار دریاچه ساخته شده. هوا خیلی سرد بود. برف اندکی هم می‌اومد. دونه‌های برف خیلی بزرگ بودن. شهر ساختاری مثل شهرهای قدیمی یونان داشت. جایی مثل پلوپونز یونان. نه که پلوپونز رفته باشم، در فیلم‌ها دیده‌ام. بافت قدیمی شهر که یک قلعه‌ی بزرگ (قلعه‌ی سموئیل) و یک تئاتر باستانی نیمه مخروبه و کلیساهای بیزانسی داشت، بعدها با معماری عثمانی در هم آمیخته بود و حالا میزبان یک مسجد بزرگ و آرامگاه چند شخصیت دینی مسلمان، به نظرم صوفی، هم بود. من برای دیدن قلعه‌ی سموئیل وسط برف و در شرایطی که نه تنها انسان‌ها، که حتا حیوانات هم تو خونه‌شون رفته بودن و بیرون نمی‌اومدن به کوه زدم و بالا رفتم و حدود دو ساعت پیاده‌روی کردم. نگهبان قلعه از دیدن من و از درخواستم برای بازدید از قلعه شگفت‌زده شده بود ولی وقتی دید که تو این سرما این بدبختی و سختی رو به جون خریده‌ام که قلعه‌اش رو ببینم یه جورایی دلش سوخت و گذاشت حسابی بگردمش.

برای اردو به یک کلیسای قدیمی رفتیم که جایی همون نزدیکی‌ها و کنار همون دریاچه بود. اسمش یادم نیست. جای خیلی خاصی نبود. تنها چیزی که ازش خیلی تو یادم مونده این بود که یه عالمه طاووس داشت. این‌جا فهمیدیم که صدای طاووس چیزی شبیه به میو میوی گربه‌اس و هم‌چنین فهمیدیم که طاووس یه حیوون کاملن وحشیه. یه عالمه تابلو بود که به بازدیدکننده‌ها تذکر می‌داد که خیلی به طاووس‌ها نزدیک نشن و مواظب بچه‌هاشونم باشن که طاووس‌کش نشن!

آخرین چیزی که از مقدونیه در یاد دارم اینه که صبح روزی که پرواز داشتیم از دم هتل سوار یک ون شدیم و به سمت فرودگاه اسکوپیه راه افتادیم. من هی خوابم می‌برد و هی با تکون‌های ماشین بیدار می‌شدم. جواد کاملن خواب بود. صحنه‌های بیرون رؤیایی بودن. مثل این بود که داریم تو نارنیا سفر می‌کنیم. همه‌جا پر از برف بود. برف زیاد و صاف و دست‌نخورده. چشمم هر بار چند ثانیه‌ای باز می‌شد و یک تصویر کوتاه و عالی از برف‌ها و منظره‌ی سپید کشور مقدونیه می‌دید و باز به زور خستگی بسته می‌شد تا بار بعد که دست‌اندازی یا ترمزی پلک‌هام رو باز کنه و باز تعجب کنم که چه‌قدر همه‌جا خوشگل و پرنوره. واقعیت این‌قدر زیباتر از خواب‌های درهم و برهم من بود که جدی جدی شک کرده بودم کدوم کدومه.

 

من و دریاچه

 

نمای اتاق ما

 

درگاه و تربت پیرمحمد حیاتی (؟)

 

بازار و مسجد اخرید

 

سنت کلیمنت اخریدسکی

 

باز هم دریاچه‌ی اخرید

 

بافت قدیمی شهر، اکثر جاها نمی‌شد با ماشین رفت

 

کلیسای مرکزی

تعداد کلیساها در اهرید زمانی به ۳۶۵ تا رسیده بود و برای هر روز سال یک کلیسا داشتند (به جز ۲۹ فوریه؟) و به همین خاطر اهرید را اورشلیم بالکان می‌گفتند.

 

تئاتر باستانی

 

این نماده!

 

قفل‌های عشق :-)

 


 

 

گزارشی که من برای خانواده‌ام آماده کرده بودم! :-)

 

جواد و طاووس‌ها

 

کلیسایی که برای اردو رفته بودیم

 


عکس دو نفره‌ی اعضای تیم

 



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

از وقتی که قسمت قبلی این سفرنامه رو نوشته‌ام خیلی وقت گذشته و خیلی از جزئیات اون سفر یادم رفته. این از یه نظر خوبه چون باعث می‌شه مطلب کوتاه‌تر بشه و فقط چیزهایی که به اندازه‌ی کافی مهم بوده‌ان که بعد از این مدت طولانی به یاد من بمونن توش ظاهر بشن. از طرف دیگه چیز بدیه، چون نقشش در زنده‌کردن خاطراتی که فراموش کرده‌ام، وقتی بعدن می‌خونمش، کم‌تره.

به اهرید رسیدیم. نیمه‌های شب بود. یک تاکسی گرفتیم و به هتلمون که تا حدی خارج از شهر بود رفتیم. خیلی خسته بودیم. اتاق رو تحویل گرفتیم و خوابیدیم. صبح بلند شدم و رفتم که پنجره رو باز کنم و یه دوش بگیرم که آماده‌ی صبحانه بشم. به محض بازکردن پنجره حسابی غافل‌گیر شدم. نمای بیرون عالی بود. پنجره‌ی ما به سوی دریاچه‌ی اهرید باز می‌شد و اون طرف دریاچه، جایی نزدیک‌های افق، کوه‌های آلبانی بودن.

ترتیب اتفاقات درست یادم نیست. فقط چیزهایی که برام خاطره‌انگیزن رو به همین شکل بی‌ترتیب می‌نویسم. شاید مهم‌ترین اتفاقی که تو این سفر برام افتاد این بود که من برای اولین بار تو یه المپیاد مدال نگرفتم. البته خوشبختانه جواد {دیلمی} جور من رو کشید و نذاشت تیم ایران بی‌مدال برگرده. مقداری از تقصیر بر گردن یک نوع سالاد مقدونی بود که صبح روز امتحان خوردم ولی واقعیت اینه که اگه حالم هم بد نمی‌شد آمادگیم خیلی پایین بود و با توجه به این که سؤالات دقیقن از بخش‌هایی از ریاضیات انتخاب شده بودن که من هیچ بلد نبودم، ماکسیمم چیزی که در حالت عادی هم می‌تونستم بهش امید داشته باشم برنز بود. حالا که بهش فکر می‌کنم به طرز خنده‌داری خوشحالم که برنز رو نگرفتم. یه جورایی برای رزومه‌ی آدم بهتره که فقط بنویسی ۲۰۱۴ طلا گرفته‌ای تا این که بنویسی بعدش ۲۰۱۵ برنز شده‌ای. هیچی رو که تو رزومه نمی‌نویسن. طلاهه حفظ می‌شه حداقل.

از خوبی‌های شکست‌هایی مثل این یکی اینه که آدم دوست و دشمنش رو بهتر می‌شناسه. بی‌معرفت‌های زیادی در دانشگاه یزد بودن، به خصوص از اساتید و کارمندان، که دنبال فرصتی بودن که عقده‌های عجیب و غریبشون رو بر سر من خالی کنن. من از این موضوع آگاه بودم و اومدنم به مقدونیه با این امید بود که مدال خوبی بگیرم تا وقتی که چند ماه بعد، در مراکش، نتیجه‌ی نه چندان دل‌چسب ای‌سی‌ام می‌اومد یک برگ برنده داشته باشم. می‌دونستم که به ای‌سی‌ام جهانی، با فرصت کمی که برای آمادگی داشتم و با درگیری‌های زیادم در پروسه‌ی اپلای و ... امیدی نبود. اما حالا این برگ برنده خشکیده و مچاله از کار در اومده بود. می‌دونستم که بعد از برگشتن به یزد باید تاوان سختی برای این شکست می‌دادم. هنوز که هنوزه فکر می‌کنم تصمیم دانشگاه برای نفرستادن تیم به آی‌ام‌سی ۲۰۱۵ ناشی از این نتیجه‌ی خراب سیموس من بود. به هر حال کاری بود که شده بود و کاریش هم نمی‌شد کرد. تصمیم گرفتم که از سفرم لذت ببرم و کیف اهرید رو بکنم. یک دسته‌ی دیگه از نارفیقان، چندتایی از رقیب‌های قدیمی المپیاد از کشورهای مختلف بودن. کسانی که از فرصت شانسی و مسخره‌ای که بهشون دست داده بود مثل لاشخور استفاده کردن و در چند نوبت به من نیش و کنایه زدن و پرسیدن که «آی‌ام‌سی که می‌بینیمت؟». سؤالشون طوری بود که انگار می‌گفت تو باخته‌ای و دیگه بهتره امسال به فکر بلغارستان اومدن نباشی. از بچگی و حماقتشون خنده‌ام گرفت. جواب دادم که حتمن و البته که دیدمشون. آی‌ام‌سی ۲۰۱۵ برای من یک طلا به همراه داشت. بعد از اون مدال هی وسوسه می‌شدم که برم و با همون افراد صحبت کنم ولی به این نتیجه رسیدم که من بزرگ‌تر از این حرفام. 

اهرید شهر فوق‌العاده زیبایی بود. دریاچه‌ی اهرید یکی از تمیزترین و جالب‌ترین جاهاییه که دیده‌ام. آب دریاچه این‌قدر زلال بود که همیشه می‌شد کفش رو دید. کنار دریاچه رو گرفتم و قدم زدم و همین‌طور رفتم و رفتم تا به یه جای اسکله‌مانند رسیدم. یک کافی‌شاپ کوچولو روی آب ساخته بودن. جای خلوت و زیبایی بود. پرنده پر نمی‌زد. رفتم و یک قهوه‌ی ترک خوردم.

به این فکر می‌کردم که به محض برگشتن به ایران باید مهیای کارهای گرفتن ویزای اتریش می‌شدم. این دوران از نظر ویزایی سخت‌ترین روزهای زندگی من بود. گرفتن ویزاهای مقدونیه، مراکش و اتریش در بازه‌های کوتاه و نزدیک به هم و همه‌ی کارهای اپلای و آزادکردن مدرک و این چرندیات حسابی حالم رو گرفته بود و زندگیم رو تبدیل کرده بود به دویدن بین این اداره و اون اداره و ایمیل زدن به زبون‌های مختلف به مسؤولین کشورهای مختلف. حالا که بهش فکر می‌کنم از خودم تعجب می‌کنم. از اون به بعد، تا این لحظه، تنها ویزایی که گرفته‌ام برای روسیه بوده. برای اون هم این‌قدر بی‌حوصله بودم که حتا تا سفارت روسیه نرفتم و ویزام رو از طریق اپلیکیشن سنتر وین گرفتم. در خودم اون انرژی و پشت‌کار قدیم رو نمی‌دیدم. واقعن توانش رو نداشتم که با کنسول روس سر و کله بزنم. اقامت در اتریش به معنی سفر راحت به کل اروپاس و برای همین هم دیگه ویزا گرفتن یه کار سخت محسوب می‌شه نه یه کار طبیعی.

جایی در کنار دریاچه نمادهای صور فلکی رو گذاشته بودن. نوشته بود که یک آرزو کنید، به نماد ماه تولدتون دست بزنید و سکه‌ای در آب بندازید. قطعن به این چیزها اعتقادی ندارم ولی کار بامزه‌ای بود. سکه‌ی کم‌ارزشی رو در آب انداختم، به دو ماهی درهم‌تافته‌ی برج حوت دست کشیدم و آرزو کردم که این روزها زودتر تموم شن. آرزوی برآورده‌ای بود. در فاصله‌ی زمانی کوتاهی، تو ماشین حسین {انعام‌زاده} نشسته بودیم و از یزد به شیراز می‌رفتیم که به کازابلانکا پرواز کنیم و چارتار می‌خوند که «کاش این ماجرا به سر نیاید». خلاصه که «دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت، دائمن یکسان نباشد حال دوران غم مخور». البته اون موقع به شعر دیگه‌ای فکر می‌کردم. «غصه هم خواهد رفت، آن‌چنان که فقط خاطره‌ای خواهد ماند، به تن لحظه‌ی خود جامه‌ی اندوه مپوشان هرگز».

به کاویدن شهر پرداختم. اهرید شهر کوچیکیه که روی دامنه‌ی یک کوه و کنار دریاچه ساخته شده. هوا خیلی سرد بود. برف اندکی هم می‌اومد. دونه‌های برف خیلی بزرگ بودن. شهر ساختاری مثل شهرهای قدیمی یونان داشت. جایی مثل پلوپونز یونان. نه که پلوپونز رفته باشم، در فیلم‌ها دیده‌ام. بافت قدیمی شهر که یک قلعه‌ی بزرگ (قلعه‌ی سموئیل) و یک تئاتر باستانی نیمه مخروبه و کلیساهای بیزانسی داشت، بعدها با معماری عثمانی در هم آمیخته بود و حالا میزبان یک مسجد بزرگ و آرامگاه چند شخصیت دینی مسلمان، به نظرم صوفی، هم بود. من برای دیدن قلعه‌ی سموئیل وسط برف و در شرایطی که نه تنها انسان‌ها، که حتا حیوانات هم تو خونه‌شون رفته بودن و بیرون نمی‌اومدن به کوه زدم و بالا رفتم و حدود دو ساعت پیاده‌روی کردم. نگهبان قلعه از دیدن من و از درخواستم برای بازدید از قلعه شگفت‌زده شده بود ولی وقتی دید که تو این سرما این بدبختی و سختی رو به جون خریده‌ام که قلعه‌اش رو ببینم یه جورایی دلش سوخت و گذاشت حسابی بگردمش.

برای اردو به یک کلیسای قدیمی رفتیم که جایی همون نزدیکی‌ها و کنار همون دریاچه بود. اسمش یادم نیست. جای خیلی خاصی نبود. تنها چیزی که ازش خیلی تو یادم مونده این بود که یه عالمه طاووس داشت. این‌جا فهمیدیم که صدای طاووس چیزی شبیه به میو میوی گربه‌اس و هم‌چنین فهمیدیم که طاووس یه حیوون کاملن وحشیه. یه عالمه تابلو بود که به بازدیدکننده‌ها تذکر می‌داد که خیلی به طاووس‌ها نزدیک نشن و مواظب بچه‌هاشونم باشن که طاووس‌کش نشن!

آخرین چیزی که از مقدونیه در یاد دارم اینه که صبح روزی که پرواز داشتیم از دم هتل سوار یک ون شدیم و به سمت فرودگاه اسکوپیه راه افتادیم. من هی خوابم می‌برد و هی با تکون‌های ماشین بیدار می‌شدم. جواد کاملن خواب بود. صحنه‌های بیرون رؤیایی بودن. مثل این بود که داریم تو نارنیا سفر می‌کنیم. همه‌جا پر از برف بود. برف زیاد و صاف و دست‌نخورده. چشمم هر بار چند ثانیه‌ای باز می‌شد و یک تصویر کوتاه و عالی از برف‌ها و منظره‌ی سپید کشور مقدونیه می‌دید و باز به زور خستگی بسته می‌شد تا بار بعد که دست‌اندازی یا ترمزی پلک‌هام رو باز کنه و باز تعجب کنم که چه‌قدر همه‌جا خوشگل و پرنوره. واقعیت این‌قدر زیباتر از خواب‌های درهم و برهم من بود که جدی جدی شک کرده بودم کدوم کدومه.

 

من و دریاچه

 

نمای اتاق ما

 

درگاه و تربت پیرمحمد حیاتی (؟)

 

بازار و مسجد اخرید

 

سنت کلیمنت اخریدسکی

 

باز هم دریاچه‌ی اخرید

 

بافت قدیمی شهر، اکثر جاها نمی‌شد با ماشین رفت

 

کلیسای مرکزی

تعداد کلیساها در اهرید زمانی به ۳۶۵ تا رسیده بود و برای هر روز سال یک کلیسا داشتند (به جز ۲۹ فوریه؟) و به همین خاطر اهرید را اورشلیم بالکان می‌گفتند.

 

تئاتر باستانی

 

این نماده!

 

قفل‌های عشق :-)

 


 

 

گزارشی که من برای خانواده‌ام آماده کرده بودم! :-)

 

جواد و طاووس‌ها

 

کلیسایی که برای اردو رفته بودیم

 


عکس دو نفره‌ی اعضای تیم

 

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۵/۰۱/۰۹
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۲)

...طلاهه حفظ می‌شه حداقل...

کجا رفت آرمان های امام؟؟

پاسخ:
جاده‌ی قم! :-)
آقا واقعا تو فوق العاده ای!

همین و بس...
پاسخ:
فوق‌العادگی از خودته :-)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی