امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
جمعه, ۱۴ اسفند ۱۳۹۴، ۰۶:۳۷ ق.ظ

خاطرات پراکنده - بخش ۱

این پست در پاسخ به یک چالش است!


نمی‌دانم چند سالم است. به نظرم هنوز احسان به دنیا نیامده. خانواده‌ی عمه‌ام از تربت جام آمده‌اند و با خودشان یک بادبادک آورده‌اند. کلی ذوق بادبادک دارم. دختر عمه‌ام قول می‌دهد که فردا ببردم بادبادک‌بازی و هواکردنش را یادم بدهد. وقتی می‌پرسم کی، همه می‌گویند وقتی صبح شد. هی می‌پرسم کی صبح می‌شود، می‌گویند وقتی بخوابی و بیدار شوی. خوابم نمی‌آید. می‌خواهم بادبادک هوا کنم. این‌قدر ذوق دارم که تا صبح نمی‌خوابم. صبحش اولین نماز صبح عمرم را می‌خوانم و چند ساعت بعد، وقتی صبحانه خوردیم، با وجود این که کلی خوابم می‌آید اصرار می‌کنم که برویم بادبادک‌بازی. می‌رویم. خانه‌یمان جاییست که این روزها قسمتی از حرم امام رضا(ع) شده. با حرم سه تا خانه فاصله داریم. به قسمت بیرونی صحن حرم می‌رویم که بادبادک هوا کنیم. یک هو من نیاز به دستشویی پیدا می‌کنم. نمی‌دانم چرا ولی هیچ‌کس خانه نیست. نمی‌دانم چرا ولی به ذهنمان نمی‌رسد که از دستشویی حرم استفاده کنیم. به بازار قالی‌فروش‌ها می‌رویم و بعد از کلی این‌طرف و آن‌طرف گشتن از دستشویی مسجد قالی‌فروش‌ها استفاده می‌کنم. این‌قدر خسته‌ام که حوصله‌ی بادبادک‌بازی ندارم. نمی‌دانم بعدش چه می‌شود.


تیر ۱۳۷۹:

تابستان است. در خانه تنهایم. بهم قول داده‌اند که می‌روند و برایم یک برادر می‌آورند! روی پایه‌ی تخت نشسته‌ام و هی برادرم را تصور می‌کنم و هی ساعت را نگاه می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم که چه بازی‌هایی می‌توانم باهاش بکنم. وقتی می‌بینمش حسابی تو ذوقم می‌خورد. «این که خیلی کوچیکه!» پدر و مادرم همیشه این خاطره را تکذیب می‌کنند و همه غیر از من باور دارند که من آن روز با مادربزرگم بوده‌ام ولی من این خاطره را کاملن شفاف در ذهنم دارم.


۱۳۸۰ یا ۱۳۸۱:

با یکی از همکلاسی‌هایم و مادرش از مدرسه به خانه برمی‌گردم. نزدیک‌های محل کار پدرم تو خیابان مولوی پایم به یک موزائیک می‌گیرد و زمین می‌خورم و چانه‌ام به یک موزائیک دیگر می‌خورد. حسابی برنده است و یک چاک بزرگ ایجاد می‌کند. هیچ درد ندارد. بلند می‌شوم و خاکم را می‌تکانم. همه تعجب می‌کنند که چرا هیچ گریه نمی‌کنم و من خیلی راحت می‌گویم «درد نداشت». 

یکی از همکاران پدرم مرا با موتورگازی به خانه می‌رساند و آن‌جا پدر و مادرم تصمیم می‌گیرند که مرا به بیمارستان ببرند که چانه‌ام را بخیه بزنند. هیچ از این ایده خوشم نمی‌آید. درد که ندارد. چرا باید بروم دکتر؟ 

به بیمارستان می‌رسیم. دکتره می‌خواهد به چانه‌ام آمپول بزند. تصور می‌کنم که سوزنش چانه‌ام را سوراخ می‌کند و به زیر زبانم می‌خورد. دلم ریش می‌شود. چرا وقتی درد ندارم باید آمپول بزنم؟ ولی من بزرگ‌تر از آنم که از آمپول بترسم. قسمت ترسناکش مرحله‌ی بعد است. نخ و سوزن بر می‌دارد و می‌خواهد جدی جدی چانه‌ام را بدوزد! تصورش هم برایم سخت است. اجازه نمی‌دهم. جیغ و داد می‌کنم. می‌گویم خودش خوب می‌شود. می‌گویم اگر می‌خواهند آن سوزن و نخ را به من فرو کنند حداقل بیهوشم کنند که نفهمم. می‌خندند. کلی دست و پا می‌زنم. پدرم و یک مرد دیگر دست‌ها و پاهایم را می‌گیرند و چانه‌ای که اولش یک بخیه بیش‌تر نمی‌خواست به خاطر جیغ و داد زیاد من و دهن باز کردن زخم چهارتا بخیه می‌خورد. هیچ‌وقت از جایش ریش در نیاوردم.


نمی‌دانم چه سالیست. به همراه خانواده‌ام هستم و با ماشین راهی شمال شده‌ایم. برای اولین و شاید آخرین بار رشت را می‌بینم. باران می‌آید. باران خیلی شدیدی می‌آید. هیچ‌وقت در عمرم چنین بارانی ندیده‌ام. از آن به بعد نه فقط رشت را با باران، که حتا باران را با رشت می‌شناسم.


در یک سفر دیگر با خانواده هستم. باز نمی‌دانم چه سالیست. مقصدمان قشم است. از یزد می‌گذریم. شب است. خوابم می‌آید. تنها چیزی که از یزد می‌بینم یک میدان کوچک است که حلقه‌ای منوریل مانند با ارتفاع حدود سه متر از سطح زمین دور تا دور آن است و یک مجسمه‌ی دوچرخه‌سوار هی آن بالا دورش می‌چرخد. بعدها چهار سال سعی می‌کنم که این میدان را پیدا کنم و نمی‌شود.


در قشم به جایی می‌رویم که می‌گویند محل تخم‌گذاری لاک‌پشت‌هاست. به ساحل که می‌رسیم یکی پیدایش می‌شود و می‌گوید که باید چراغ‌های ماشین را خاموش کنیم چون ممکن است لاک‌پشت‌ها را بترساند. بعد بهمان می‌گویند که معلوم نیست لاک‌پشت‌ها بیایند یا نه. اگر بخواهیم می‌توانیم کل شب را همان‌جا اتراق کنیم و اگر لاک‌پشتی آمد، که احتمالش هم زیاد نیست، بهمان خبر می‌دهند. به این نتیجه می‌رسیم که تخم‌گذاری لاک‌پشت‌ها دیدن ندارد و بر می‌گردیم!


در کرمان هستیم. نمی‌دانم که همان سفر است یا یکی دیگر! در یک بازار قدیمی قدم می‌زنیم و از یک بساطی مقداری گوجه فرنگی می‌خریم. این بازار برایم خیلی به یادماندنی و جالب است. نمی‌دانم چرا. یک جور خاصیست. انگار یاد بازار قالی‌فروش‌های مشهد می‌اندازدم. صحنه‌ی این بازار حسابی در ذهنم حک می‌شود. بعدها در طول چندین سفر به کرمان سعی می‌کنم پیدایش کنم و بالأخره نزدیک‌های میدان شهدای کرمان، در مهر ۹۳ پیدایش می‌کنم.


۷ دی ۱۳۸۷:

پدربزرگ و مادربزرگم از کربلا برگشته‌اند. در حیاط خانه‌یشان چندتا از مردهای خانواده دست به کار شده‌اند و گوسفندی را سر می‌برند. من هم دلم ریش می‌شود و نمی‌خواهم ببینم و هم تا حالا صحنه‌ای مثل این ندیده‌ام و نمی‌خواهم حتا یک ثانیه‌اش را از دست بدهم. انتخاب سختیست. تا تهش را بدون پلک زدن می‌بینم. تا سال‌های سال هر وقت صحبت از وجترین‌شدن می‌شود این صحنه‌ها جلوی چشمم می‌آید.


۱۳ فروردین ۱۳۹۲:

در قطار تهران به تبریز هستم و راهی مراغه. قطار خلوت است. در کوپه‌ی شش نفره‌ی ما فقط سه مسافر هست. من و یک زوج جوان. از همان اول که سوار شدند بنا را بر دروغ گفتن نهادند. کرد هستند. تقریبن مطمئنم با تعریف گشت ارشادیش هیچ نسبتی با هم ندارند. رفتارشان پراسترس و خنده‌دار است. خیلی بچگانه تلاش می‌کنند که ثابت کنند زن و شوهرند. بدون این که من چیزی بپرسم هی بر این نکته تأکید می‌کنند و داستان‌هایی می‌سازند که سر و ته ندارد. نمی‌دانم از این که دروغ می‌گویند ناراحت باشم یا از این که این‌قدر در دروغ‌گفتن بد و بی‌تجربه هستند خوش‌حال.


یلدای ۱۳۹۲: (با سعید {طامه} و حسین {خوش‌بین})

به قطار نرسیدیم. البته رفتن قطارمان را از میدان راه‌آهن تهران دیدیم. این قطار آخرین شانس ما برای رسیدن به یزد بود. به این نتیجه رسیدیم که دل را به دریا بزنیم و به جای برگشتن به کار و زندگیمان در یزد حالا که فرصتی دست داده ایران‌گردی کنیم. سه‌تا بلیت می‌گیریم به مقصد کاشان. شب را در بیدگل می‌گذرانیم.


خرداد ۱۳۹۳:

در حافظیه نشسته‌ام و یک هو حسش می‌آید که فالی بگیرم. «من و انکار شراب این چه حکایت باشد؟» به طرز عجیبی بیش‌تر فال‌های حافظ من به همین غزل می‌خورد. 


۱۲ فوریه ۲۰۱۶:

در هواپیمای وین به استانبول نشسته‌ام. سمت‌راست‌ترین صندلی را دارم و کنار پنجره‌ ام. یک مرد جوان هیکلی ترک و مادرش کنارم می‌نشینند. شروع به صحبت می‌کند. اسمش محمد است. اسم مادرش خدیجه است. چه‌قدر حرف می‌زند. چه‌قدر چرت می‌گوید! می‌گوید در وین متولد شده ولی دلش با ترکیه است. می‌گوید هیچ شهری در دنیا مثل استانبول نیست. انگلیسی را شکسته و خراب حرف می‌زند و وسطش کلمات ترکی و آلمانی می‌آورد که به زور می‌فهمم. از من می‌پرسد که اهل کجایم و وقتی می‌فهمد ایرانیم با من دست می‌دهد و یک حس برادربودن اسلامی بهش دست می‌دهد. ریشش خیلی بلند است، حتا با معیار من! باز چرت و پرت می‌گوید. یک ساعت از اتحاد شیعه و سنی حرف می‌زند. چرا فکر می‌کند ممکن است من به این موضوع علاقه داشته باشم؟ چرا وقتی بی‌توجهی می‌کنم ول نمی‌کند؟ اعصابم از دستش خرد است. باورش سخت است اما واقعن دوست دارم زودتر به فرودگاه صبیحا گوکچن برسیم. هر زن بی‌حجابی را که می‌بیند زیر لب غر و لند و نچ‌نچ می‌کند و به من نشانش می‌دهد و می‌گوید «ابلیس!». ابلیس را ندیده‌ام اما ملک دوزخ قطعن کنارم نشسته. آخر اعصابم خرد می‌شود و این بار که یکی از ابلیس‌ها را نشان می‌دهد در جوابش می‌گویم که چشم‌چرانی شاخ و دم ندارد. بهش بر می‌خورد و تا آخر سفر خفه‌خون می‌گیرد.




نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۱۴ اسفند ۹۴ ، ۰۶:۳۷

خاطرات پراکنده - بخش ۱

این پست در پاسخ به یک چالش است!


نمی‌دانم چند سالم است. به نظرم هنوز احسان به دنیا نیامده. خانواده‌ی عمه‌ام از تربت جام آمده‌اند و با خودشان یک بادبادک آورده‌اند. کلی ذوق بادبادک دارم. دختر عمه‌ام قول می‌دهد که فردا ببردم بادبادک‌بازی و هواکردنش را یادم بدهد. وقتی می‌پرسم کی، همه می‌گویند وقتی صبح شد. هی می‌پرسم کی صبح می‌شود، می‌گویند وقتی بخوابی و بیدار شوی. خوابم نمی‌آید. می‌خواهم بادبادک هوا کنم. این‌قدر ذوق دارم که تا صبح نمی‌خوابم. صبحش اولین نماز صبح عمرم را می‌خوانم و چند ساعت بعد، وقتی صبحانه خوردیم، با وجود این که کلی خوابم می‌آید اصرار می‌کنم که برویم بادبادک‌بازی. می‌رویم. خانه‌یمان جاییست که این روزها قسمتی از حرم امام رضا(ع) شده. با حرم سه تا خانه فاصله داریم. به قسمت بیرونی صحن حرم می‌رویم که بادبادک هوا کنیم. یک هو من نیاز به دستشویی پیدا می‌کنم. نمی‌دانم چرا ولی هیچ‌کس خانه نیست. نمی‌دانم چرا ولی به ذهنمان نمی‌رسد که از دستشویی حرم استفاده کنیم. به بازار قالی‌فروش‌ها می‌رویم و بعد از کلی این‌طرف و آن‌طرف گشتن از دستشویی مسجد قالی‌فروش‌ها استفاده می‌کنم. این‌قدر خسته‌ام که حوصله‌ی بادبادک‌بازی ندارم. نمی‌دانم بعدش چه می‌شود.


تیر ۱۳۷۹:

تابستان است. در خانه تنهایم. بهم قول داده‌اند که می‌روند و برایم یک برادر می‌آورند! روی پایه‌ی تخت نشسته‌ام و هی برادرم را تصور می‌کنم و هی ساعت را نگاه می‌کنم. با خودم فکر می‌کنم که چه بازی‌هایی می‌توانم باهاش بکنم. وقتی می‌بینمش حسابی تو ذوقم می‌خورد. «این که خیلی کوچیکه!» پدر و مادرم همیشه این خاطره را تکذیب می‌کنند و همه غیر از من باور دارند که من آن روز با مادربزرگم بوده‌ام ولی من این خاطره را کاملن شفاف در ذهنم دارم.


۱۳۸۰ یا ۱۳۸۱:

با یکی از همکلاسی‌هایم و مادرش از مدرسه به خانه برمی‌گردم. نزدیک‌های محل کار پدرم تو خیابان مولوی پایم به یک موزائیک می‌گیرد و زمین می‌خورم و چانه‌ام به یک موزائیک دیگر می‌خورد. حسابی برنده است و یک چاک بزرگ ایجاد می‌کند. هیچ درد ندارد. بلند می‌شوم و خاکم را می‌تکانم. همه تعجب می‌کنند که چرا هیچ گریه نمی‌کنم و من خیلی راحت می‌گویم «درد نداشت». 

یکی از همکاران پدرم مرا با موتورگازی به خانه می‌رساند و آن‌جا پدر و مادرم تصمیم می‌گیرند که مرا به بیمارستان ببرند که چانه‌ام را بخیه بزنند. هیچ از این ایده خوشم نمی‌آید. درد که ندارد. چرا باید بروم دکتر؟ 

به بیمارستان می‌رسیم. دکتره می‌خواهد به چانه‌ام آمپول بزند. تصور می‌کنم که سوزنش چانه‌ام را سوراخ می‌کند و به زیر زبانم می‌خورد. دلم ریش می‌شود. چرا وقتی درد ندارم باید آمپول بزنم؟ ولی من بزرگ‌تر از آنم که از آمپول بترسم. قسمت ترسناکش مرحله‌ی بعد است. نخ و سوزن بر می‌دارد و می‌خواهد جدی جدی چانه‌ام را بدوزد! تصورش هم برایم سخت است. اجازه نمی‌دهم. جیغ و داد می‌کنم. می‌گویم خودش خوب می‌شود. می‌گویم اگر می‌خواهند آن سوزن و نخ را به من فرو کنند حداقل بیهوشم کنند که نفهمم. می‌خندند. کلی دست و پا می‌زنم. پدرم و یک مرد دیگر دست‌ها و پاهایم را می‌گیرند و چانه‌ای که اولش یک بخیه بیش‌تر نمی‌خواست به خاطر جیغ و داد زیاد من و دهن باز کردن زخم چهارتا بخیه می‌خورد. هیچ‌وقت از جایش ریش در نیاوردم.


نمی‌دانم چه سالیست. به همراه خانواده‌ام هستم و با ماشین راهی شمال شده‌ایم. برای اولین و شاید آخرین بار رشت را می‌بینم. باران می‌آید. باران خیلی شدیدی می‌آید. هیچ‌وقت در عمرم چنین بارانی ندیده‌ام. از آن به بعد نه فقط رشت را با باران، که حتا باران را با رشت می‌شناسم.


در یک سفر دیگر با خانواده هستم. باز نمی‌دانم چه سالیست. مقصدمان قشم است. از یزد می‌گذریم. شب است. خوابم می‌آید. تنها چیزی که از یزد می‌بینم یک میدان کوچک است که حلقه‌ای منوریل مانند با ارتفاع حدود سه متر از سطح زمین دور تا دور آن است و یک مجسمه‌ی دوچرخه‌سوار هی آن بالا دورش می‌چرخد. بعدها چهار سال سعی می‌کنم که این میدان را پیدا کنم و نمی‌شود.


در قشم به جایی می‌رویم که می‌گویند محل تخم‌گذاری لاک‌پشت‌هاست. به ساحل که می‌رسیم یکی پیدایش می‌شود و می‌گوید که باید چراغ‌های ماشین را خاموش کنیم چون ممکن است لاک‌پشت‌ها را بترساند. بعد بهمان می‌گویند که معلوم نیست لاک‌پشت‌ها بیایند یا نه. اگر بخواهیم می‌توانیم کل شب را همان‌جا اتراق کنیم و اگر لاک‌پشتی آمد، که احتمالش هم زیاد نیست، بهمان خبر می‌دهند. به این نتیجه می‌رسیم که تخم‌گذاری لاک‌پشت‌ها دیدن ندارد و بر می‌گردیم!


در کرمان هستیم. نمی‌دانم که همان سفر است یا یکی دیگر! در یک بازار قدیمی قدم می‌زنیم و از یک بساطی مقداری گوجه فرنگی می‌خریم. این بازار برایم خیلی به یادماندنی و جالب است. نمی‌دانم چرا. یک جور خاصیست. انگار یاد بازار قالی‌فروش‌های مشهد می‌اندازدم. صحنه‌ی این بازار حسابی در ذهنم حک می‌شود. بعدها در طول چندین سفر به کرمان سعی می‌کنم پیدایش کنم و بالأخره نزدیک‌های میدان شهدای کرمان، در مهر ۹۳ پیدایش می‌کنم.


۷ دی ۱۳۸۷:

پدربزرگ و مادربزرگم از کربلا برگشته‌اند. در حیاط خانه‌یشان چندتا از مردهای خانواده دست به کار شده‌اند و گوسفندی را سر می‌برند. من هم دلم ریش می‌شود و نمی‌خواهم ببینم و هم تا حالا صحنه‌ای مثل این ندیده‌ام و نمی‌خواهم حتا یک ثانیه‌اش را از دست بدهم. انتخاب سختیست. تا تهش را بدون پلک زدن می‌بینم. تا سال‌های سال هر وقت صحبت از وجترین‌شدن می‌شود این صحنه‌ها جلوی چشمم می‌آید.


۱۳ فروردین ۱۳۹۲:

در قطار تهران به تبریز هستم و راهی مراغه. قطار خلوت است. در کوپه‌ی شش نفره‌ی ما فقط سه مسافر هست. من و یک زوج جوان. از همان اول که سوار شدند بنا را بر دروغ گفتن نهادند. کرد هستند. تقریبن مطمئنم با تعریف گشت ارشادیش هیچ نسبتی با هم ندارند. رفتارشان پراسترس و خنده‌دار است. خیلی بچگانه تلاش می‌کنند که ثابت کنند زن و شوهرند. بدون این که من چیزی بپرسم هی بر این نکته تأکید می‌کنند و داستان‌هایی می‌سازند که سر و ته ندارد. نمی‌دانم از این که دروغ می‌گویند ناراحت باشم یا از این که این‌قدر در دروغ‌گفتن بد و بی‌تجربه هستند خوش‌حال.


یلدای ۱۳۹۲: (با سعید {طامه} و حسین {خوش‌بین})

به قطار نرسیدیم. البته رفتن قطارمان را از میدان راه‌آهن تهران دیدیم. این قطار آخرین شانس ما برای رسیدن به یزد بود. به این نتیجه رسیدیم که دل را به دریا بزنیم و به جای برگشتن به کار و زندگیمان در یزد حالا که فرصتی دست داده ایران‌گردی کنیم. سه‌تا بلیت می‌گیریم به مقصد کاشان. شب را در بیدگل می‌گذرانیم.


خرداد ۱۳۹۳:

در حافظیه نشسته‌ام و یک هو حسش می‌آید که فالی بگیرم. «من و انکار شراب این چه حکایت باشد؟» به طرز عجیبی بیش‌تر فال‌های حافظ من به همین غزل می‌خورد. 


۱۲ فوریه ۲۰۱۶:

در هواپیمای وین به استانبول نشسته‌ام. سمت‌راست‌ترین صندلی را دارم و کنار پنجره‌ ام. یک مرد جوان هیکلی ترک و مادرش کنارم می‌نشینند. شروع به صحبت می‌کند. اسمش محمد است. اسم مادرش خدیجه است. چه‌قدر حرف می‌زند. چه‌قدر چرت می‌گوید! می‌گوید در وین متولد شده ولی دلش با ترکیه است. می‌گوید هیچ شهری در دنیا مثل استانبول نیست. انگلیسی را شکسته و خراب حرف می‌زند و وسطش کلمات ترکی و آلمانی می‌آورد که به زور می‌فهمم. از من می‌پرسد که اهل کجایم و وقتی می‌فهمد ایرانیم با من دست می‌دهد و یک حس برادربودن اسلامی بهش دست می‌دهد. ریشش خیلی بلند است، حتا با معیار من! باز چرت و پرت می‌گوید. یک ساعت از اتحاد شیعه و سنی حرف می‌زند. چرا فکر می‌کند ممکن است من به این موضوع علاقه داشته باشم؟ چرا وقتی بی‌توجهی می‌کنم ول نمی‌کند؟ اعصابم از دستش خرد است. باورش سخت است اما واقعن دوست دارم زودتر به فرودگاه صبیحا گوکچن برسیم. هر زن بی‌حجابی را که می‌بیند زیر لب غر و لند و نچ‌نچ می‌کند و به من نشانش می‌دهد و می‌گوید «ابلیس!». ابلیس را ندیده‌ام اما ملک دوزخ قطعن کنارم نشسته. آخر اعصابم خرد می‌شود و این بار که یکی از ابلیس‌ها را نشان می‌دهد در جوابش می‌گویم که چشم‌چرانی شاخ و دم ندارد. بهش بر می‌خورد و تا آخر سفر خفه‌خون می‌گیرد.


موافقین ۵ مخالفین ۱ ۹۴/۱۲/۱۴
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۱۶)

خیلی قشنگ، خلاصه و مفید! مخصوصا دو مورد زیر:

1-"پدر و مادرم همیشه این خاطره را تکذیب می‌کنند و همه غیر از من باور دارند که من آن روز با مادربزرگم بوده‌ام ولی من این خاطره را کاملن شفاف در ذهنم دارم." ...............................
من هم این مشکل را با خانواده زیاد دارم.

2-"هیچ‌وقت از جایش ریش در نیاوردم". خخخخخخ


پاسخ:
:-)
وااااى خاطرات بچگى عالین! چه خوب یادت مونده! 
حرکت اخر عالى تر بود! "چشم چرانى شاخ و دم ندارد!" لایک :)
پاسخ:
البته اصل انگلیسیش یه ذره یه جوری بود که قابل ترجمه به پارسی نیست. حداقل اگه نخوام بلاگم فیلتر شه. :-)
ترکیب یه آدم درون گرا و یه آدم وراج واقعا آزاردهنده س!
بعضی ها اصلا بلد نیستند ساکت بشینند و فکر کنند
من که اصلا از حرف زدن بیهوده خوشم نمیاد.
چه سفر طولانی ای بود توی یه پست
از شوق و انتطار "تیر 79" تا عصبانیت "فوریه 2016" :)

"من و انکار شراب این چه حکایت باشد"
یه حافظ با فال باز کردم زیر این شعر نوشته:
"تو فردی روراست و صادق هستی و راه مناسبی را در پیش گرفته ای بنابراین نگران اظهارنظرها و صحبت های بیهوده خویشان و نزدیکان مباش و اوقات خود را تلخ مکن"
پاسخ:
من فکر می‌کنم همین حرف‌زدن بیهوده هم شاید از هیچ کار نکردن بهتر باشه. به هر حال شاید طرف مقابل یه چیزی بگه که باعث بشه آدم به یه چیز مفید فکر کنه. چیزی که درک نمی‌کنم اینه که بعضی‌ها با وجود این که بهشون بی‌توجهی می‌کنی و نشون می‌دی که علاقه‌ای به حرفشون نداری، باز هم به حرفشون ادامه می‌دن.

در مورد فال حافظ: من همیشه با این تعبیرهایی که تهش می‌نویسن مشکل دارم. به نظرم سطح معنی شعر رو خیلی پایین میارن. 
۱۴ اسفند ۹۴ ، ۱۸:۱۳ محمدمهدی طاهری
«وجترین‌شدن» یعنی چی؟! 
پاسخ:
مطمئنم شما نمی‌شی! :-)

۱۵ اسفند ۹۴ ، ۱۳:۲۷ احسان کفشدار گوهرشادی
«این که خیلی کوچیکه!»

xD
این به درخت می‌گن نه به برادر xD
پاسخ:
بله! ببخشین. «حضرت ایشان با تصورات من از حیث اندازه تطابق ندارند.»
البته بیهوده حرف زدن خارج از کشور احتمالا فرق کنه!
اونجا هم قر زدن از سیاست و گرونی و بیکاری و مقایسه زمان قدیم و الآن به اندازه اینجا معمول هست؟!
پاسخ:
یه سری چیزها جهانیه. :-)
چقدر خوب همه خاطرات تون یادتون می مونه!! :|
پاسخ:
همه؟ :-)
تا همین‌جاش خیلی‌هاشون تکذیب شده‌ان!
۱۶ اسفند ۹۴ ، ۰۹:۲۴ بنیامین دلشاد
خاطرات جالبی بودن :)
من خودم هیچی از 7 سال اول زندگیم یادم نمباد و هر خاطره ای دارم از خانواده و فامیل شنیدم در مورد اون دوران.

+ من هم خیلی دلم داداش می خواست بچگیام که باهاش بازی کنم 
پاسخ:
:-)
۱۷ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۲۶ AmirReza PoorAkhavan
جای شما خالی در یک مسابقه‌ی بی سر و ته برنامه‌نویسی (مت نت) برادر گرامیتان را زیارت کردیم :))
البته این برادر گرامیتون یه خاصیت داره که منو به یاد شما می‌اندازه :))
پاسخ:
:-)
زیارت؟ داداش من امام شده؟ :-)

جالب بودن ...

کلا خاطرات کودکی وبا دوستان وهمسایه هابودن هیچ وقت از یاد آدم نمیره.

هیچ وقت غلت خوردن تو خاک رو با بچه های همسایه یادم نمیره:)

پاسخ:
:-)
آخری برام خیلی عجیب بود!
پاسخ:
والا از این دیوونه‌ها تو اتریش زیاده. یه محله هست نزدیکای مرکز اسلامی وین (وابسته به عربستان) که آدم وقتی می‌ره اون‌جا حس می‌کنه وسط رقه‌ی سوریه‌اس. :-)

۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۳۲ بادبادک قرمز
یاد خاطرات بچگی خودم افتادم!با اینکه هنوز خیلی جوونم حس پیری بهم دست داد واینکه چ قد دلم واسه روزای گذشته(حتی همین ی هفته پیش)تنگ شده!!
قشنگ بودن و تا آخرین خط ی بارم به خودم نگفتم بیخیال بقیه چیزایی ک گفته:))
پاسخ:
:-)
هممم. آی پی کرمان. الآن سعی کنم هویت حدس بزنم؟
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۰۳ بادبادک قرمز تیره!
خب جالبه ک کرمانی هستم !ولی نمیشناسین منو:)))ولی فک کنم بدونم ک منو با کی اشتباه گرفتید:))
البته با این حال میتونید بازم حدس بزنید:))
پ.ن:اسممو عوض کردم ک در جریان باشید اونی ک فک میکنید نیستم!من قرمز تیره ام:D
پاسخ:
:-)
۲۳ اسفند ۹۴ ، ۱۹:۳۶ بادبادک قرمز تیره!
منظورم این بود!"جالبه ک کرمانی هستم?!!":))(سوالی بود)
پاسخ:
:-)

۲۳ اسفند ۹۴ ، ۲۳:۳۳ AmirReza PoorAkhavan
امام؟!
ایشون کم کم دارن به درجه پیامبری می‌رسن !
پاسخ:
!
۱۹ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۹ احسان کفشدار گوهرشادی
(با عرض معذرت جهت تاخیر و بیکاری فراوان ^_^)

احتمالن از نظر آرپا من الان خدام! :)
پاسخ:
:-| :-)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی