امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
جمعه, ۱۶ بهمن ۱۳۹۴، ۰۸:۱۶ ق.ظ

بی‌حسی

دیشب چهار پنج‌ساعتی در مرکز وین قدم زدم. از حق نگذریم شهر زیباییست. مانندش را در اروپا ندیده‌ام. آرامش و امنیت قابل اعتمادش در کنار یک عالمه ساختمان کلاسیک و قدیمی که از زمان امپراتوری هابسبورگ و یگانگی با مجارستان باقی مانده، محوطه‌ی یخ زده‌ی جلوی تالار شهر (رتهاؤس) که ملت تویش اسکیت می‌کنند، میوزیمزکوآرتیه که تا این‌جا به کغتیه‌لتن پاریس ترجیحش داده‌ام، کافه‌های بی‌نظیری که از هر دفتر کاری بهترند، ساختمان‌های بامزه‌ی اونیورسیتتسرینگ و ابندورفرشتغاسه و از همه پررنگ‌تر پارک فروید که این‌قدر هر روز هر روز ازش سر در می‌آورم که به نظر می‌آید حسابی معتادش شده‌ام، جایگاه مهمی برای وین در فکر و ذهنم ایجاد کرده‌اند. این موضوع به حدی قدرتمند است که می‌توانم بگویم پایین‌تر از لاهور و بالاتر از استانبول، وین دومین شهر غیرایرانی است که واقعن دوستش دارم.

اما این‌ها نباید باعث شود که چشمم را روی بدی‌هایش ببندم. وین و کلن همه‌ی شهرهای اروپایی که دیده‌ام، به جز احتمالن اسکوپیه و استانبول (اگر اروپایی حسابش کنیم)، یک مشکل بزرگ دارند. بیان درست این مشکل سخت است ولی زورم را می‌زنم. مشکل این است که زندگی واقعی نیست. خیلی زیادی فانتزی است. همیشه این حس را دارم که مردم این‌جا احساساتشان دروغ است یا کم است یا مصنوعی. انگار مثل ما از ته دل خوش‌حال نمی‌شوند. درکشان نمی‌کنم. الآن که فکر می‌کنم شاید جمله‌های قبلیم موضوع را خوب توضیح نداده‌اند. نمی‌خواهم بگویم آدم‌های بدی هستند. اصلن چنین فکری نمی‌کنم. اتفاقن خیلی دید مثبتی به اتریشی‌ها دارم ولی شاید بهتر باشد موضوع را با مثال نشان بدهم. مشکل این است که نمی‌توانند بدون الکل خوش‌حال باشند. هیچ‌وقت سرخوشی و شادی از ته دلی که من هر بار یک مسأله‌ی ریاضی حل می‌کنم یا اتفاق خوبی می‌بینم برایم شکل می‌گیرد را بدون الکل تجربه نمی‌کنند. انگار الکل حس شادیشان را ضعیف کرده. البته شاید انداختن موضوع به گردن الکل هم درست نباشد چون مثال بعدیم در مورد غم است. انگار به اندازه‌ی من غمگین هم نمی‌شوند. من هر بار که خبر یک حمله‌ی تروریستی در افغانستان و عراق و پاکستان می‌آید دلم می‌لرزد. با دیدن این موج پناهجوها که هر روز به این‌جا می‌آیند عمیقن احساس درد می‌کنم. نمی‌دانم چرا مردم این‌جا این حس را ندارند. در کل آدم‌های خوب ولی بسیار بی‌حسی هستند. این بی‌حسیشان انگار زندگی را برایم سیاه و سفید می‌کند و کل زیباییش را می‌گیرد. یزدم آرزوست.


پ.ن: به تغییر آب و هوا و یه مدت زندگی خارج از اتریش فکر می‌کنم.



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۰۸:۱۶

بی‌حسی

دیشب چهار پنج‌ساعتی در مرکز وین قدم زدم. از حق نگذریم شهر زیباییست. مانندش را در اروپا ندیده‌ام. آرامش و امنیت قابل اعتمادش در کنار یک عالمه ساختمان کلاسیک و قدیمی که از زمان امپراتوری هابسبورگ و یگانگی با مجارستان باقی مانده، محوطه‌ی یخ زده‌ی جلوی تالار شهر (رتهاؤس) که ملت تویش اسکیت می‌کنند، میوزیمزکوآرتیه که تا این‌جا به کغتیه‌لتن پاریس ترجیحش داده‌ام، کافه‌های بی‌نظیری که از هر دفتر کاری بهترند، ساختمان‌های بامزه‌ی اونیورسیتتسرینگ و ابندورفرشتغاسه و از همه پررنگ‌تر پارک فروید که این‌قدر هر روز هر روز ازش سر در می‌آورم که به نظر می‌آید حسابی معتادش شده‌ام، جایگاه مهمی برای وین در فکر و ذهنم ایجاد کرده‌اند. این موضوع به حدی قدرتمند است که می‌توانم بگویم پایین‌تر از لاهور و بالاتر از استانبول، وین دومین شهر غیرایرانی است که واقعن دوستش دارم.

اما این‌ها نباید باعث شود که چشمم را روی بدی‌هایش ببندم. وین و کلن همه‌ی شهرهای اروپایی که دیده‌ام، به جز احتمالن اسکوپیه و استانبول (اگر اروپایی حسابش کنیم)، یک مشکل بزرگ دارند. بیان درست این مشکل سخت است ولی زورم را می‌زنم. مشکل این است که زندگی واقعی نیست. خیلی زیادی فانتزی است. همیشه این حس را دارم که مردم این‌جا احساساتشان دروغ است یا کم است یا مصنوعی. انگار مثل ما از ته دل خوش‌حال نمی‌شوند. درکشان نمی‌کنم. الآن که فکر می‌کنم شاید جمله‌های قبلیم موضوع را خوب توضیح نداده‌اند. نمی‌خواهم بگویم آدم‌های بدی هستند. اصلن چنین فکری نمی‌کنم. اتفاقن خیلی دید مثبتی به اتریشی‌ها دارم ولی شاید بهتر باشد موضوع را با مثال نشان بدهم. مشکل این است که نمی‌توانند بدون الکل خوش‌حال باشند. هیچ‌وقت سرخوشی و شادی از ته دلی که من هر بار یک مسأله‌ی ریاضی حل می‌کنم یا اتفاق خوبی می‌بینم برایم شکل می‌گیرد را بدون الکل تجربه نمی‌کنند. انگار الکل حس شادیشان را ضعیف کرده. البته شاید انداختن موضوع به گردن الکل هم درست نباشد چون مثال بعدیم در مورد غم است. انگار به اندازه‌ی من غمگین هم نمی‌شوند. من هر بار که خبر یک حمله‌ی تروریستی در افغانستان و عراق و پاکستان می‌آید دلم می‌لرزد. با دیدن این موج پناهجوها که هر روز به این‌جا می‌آیند عمیقن احساس درد می‌کنم. نمی‌دانم چرا مردم این‌جا این حس را ندارند. در کل آدم‌های خوب ولی بسیار بی‌حسی هستند. این بی‌حسیشان انگار زندگی را برایم سیاه و سفید می‌کند و کل زیباییش را می‌گیرد. یزدم آرزوست.


پ.ن: به تغییر آب و هوا و یه مدت زندگی خارج از اتریش فکر می‌کنم.

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۴/۱۱/۱۶
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۵)

سلام امیر...خیلی باهات موافقم...حدس می زنم حدود 20 سال دیگر و یا زودتر ایران هم بدانگونه شود که نوشته ای:-( باید تمرین و مرور کنیم که "بگذار احساس نیز هوایی بخورد!"
پاسخ:
سلام
من به امید این چیزا می‌خوام برگردم ایران. امیدوارم که بمونه. :-)
۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۸:۰۵ حسین نادری
...هیچ‌وقت سرخوشی و شادی از ته دلی که من هر بار یک مسأله‌ی ریاضی حل می‌کنم یا اتفاق خوبی می‌بینم برایم شکل می‌گیرد...


  فکر می کنم این حسو کلن تو جهان عده ی اندکی دارن.
پاسخ:
در مورد ریاضی بله، ولی فکر می‌کنم خیلیا نسبت به شغل خودشون چنین حسی دارن.
سلام امیر جان.
- چرا واقعا؟! من حتی با بوی نون تیری‌هایی که مادرم درست می‌کنه هم احساس شعف می کنم.
- چقدر اون حس حل مسئله زیباست.
- یزدم آزوست هم خوب اومدی. :-)
پاسخ:
سلام
یکی از مشکلات این‌جا نبود نون درست و حسابیه. یزدم هم هنوز آرزوست :-)
متن پیچیدگی جالبی داره.
انگار احساسات رو با منطق تحلیل کردید و بعد با احساس نوشتید!
پاسخ:
!
چرا حس می‌کنم یه پست حذف شده؟
پاسخ:
چون شده!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی