امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
شنبه, ۱۴ آذر ۱۳۹۴، ۰۴:۴۰ ق.ظ

ما خوبیم

مشهد، کم‌تر از یک سال پیش

به مدت پنج‌ دقیقه به توهمات شخصی گوش دادم که هیچ ایده‌ای از اروپا و آمریکا نداشت. خلاصه‌اش این بود که «آن‌ها» دارند مغزهای «ما» را می‌گیرند، حتا شاید می‌دزدند، و ازشان بهره‌برداری می‌کنند. من در تمام این مدت فکر می‌کردم که این «آن‌ها» دقیقن کی هستند که هیچ‌وقت به جز با یک ضمیر مبهم بهشان اشاره نمی‌شود. دیگر این که این «ما» یعنی چه؟ به خصوص وقتی می‌گویند «مغزهای» ما. من سعی می‌کنم این جملات و تعریف‌های سرسری را به خود نگیرم اما اگر منظور مغز من است، واقعن برایم این سؤال پیش می‌آید که چرا یک نفر حس می‌کند مغز من به او هم متعلق است؟ (البته قبول دارم که می‌شود برداشت دیگری از جمله کرد)

جهالت عمیقی که در این سخنان بود مرا به مدارا و سکوت واداشت. این تصور که دانشگاه‌های «آن‌ها» کارشان گیر است و فقط منتظرند که مغزهای «ما» بروند آن‌جا خنده‌دار است. انگار بعضی‌ها نمی‌دانند که همین مغزهای ما هستند که خودشان می‌روند و فرم پر می‌کنند و اپلیکیشن فی می‌پردازند که این «ما» را ترک کنند و به دانشگاه‌های «آن‌ها» بپیوندند.


هایدلبرگ، چند ماه پیش

به مدت پنج دقیقه به توهمات شخصی گوش دادم که هیچ ایده‌ای از خاورمیانه و جنوب آسیا نداشت. خلاصه‌اش این بود که «ما» داریم به «آن‌ها» لطف می‌کنیم و اجازه می‌دهیم در دانشگاه‌های «ما» فرصتی برای تحصیل داشته باشند. فرصتی که در کشور خودشان وجود ندارد. باز فکرم سر ضمیر مالکیت جمله‌اش گیر کرد. دانشگاه‌های «ما». دانشگاه«های» ما. دوست داشتم بپرسم ایشان چند دانشگاه دارند. چه طور «آن‌ها»یی که دارند در آن دانشگاه درس می‌دهند یا تحصیل می‌کنند «آن‌ها» هستند ولی یک نفر از خارج از این دانشگاه‌ها حس می‌کند که این دانشگاه به او هم تعلق دارد و ارث بابای «ما»ست؟


منتی نیست

از این حرف‌ها که بگذریم، حقیقت قضیه این است که هیچ کس منتی بر کس دیگری ندارد. این که این دانشگاه من را پذیرفته به خاطر این بوده که نهایت تلاششان را کرده‌اند که بهترین کسانی را که می‌توانند بپذیرند و من هم جزو آن‌ها بوده‌ام. این که من در این دانشگاه درس می‌خوانم به خاطر این است که نهایت تلاشم را کرده‌ام که در بهترین دانشگاهی که می‌توانم تحصیل کنم و آن دانشگاه این بوده است. نیاز مشترک ما و تفاهممان در قبول کردن دیگری بوده است که این شرایط را به وجود آورده. نه من حق دارم منتی داشته باشم که مغزهای «ما» را در اختیار «آن‌ها» گذاشته‌ام و نه دانشگاه می‌تواند ادعا کند که به «آن‌ها» لطف کرده است و در سیستم «ما» بهشان فرصت تحصیل داده.


خودکم‌بینی و خودبزرگ‌بینی همزمان

این وسط فقط عده‌ای هستند که کارشان اعصاب خرد کردن است. نمی‌خواهم قضاوتی کلی کنم ولی اکثر کسانی که دیدگاه‌هایی مانند آن‌چه نوشتم دارند یک نکته‌ی مشترک دیگر هم دارند. وقتی می‌گویند مغزهای ما، منظورشان مغزهای دیگران است. خودشان بخشی از آن نیستند. معمولن خودشان افرادی هستند که به هر دلیل (و البته به نظر من به غلط) پذیرفته‌اند که معمولی هستند و بیش از یک حد متوسط از هوش بهره نبرده‌اند و می‌خواهند به شکلی خود را در نتایج زحمات دیگران شریک کنند. وقتی می‌گویند دانشگاه‌های ما، منظورشان دانشگاه‌های دیگران است. خودشان نقشی در ایجاد و یا پیشرفت آن دانشگاه‌ها نداشته‌اند.

در هر دو طرف این ماجرا یک نوع ترکیب عجیب از خودکم‌بینی و خودبزرگ‌بینی عمیق و باورنکردنی وجود دارد. در هر دو طرف شخصی نشسته که تنها رابطه‌اش با آن گروهی که آن‌ها را بالا می‌برد و برای خود بزرگ و ایده‌آل جلوه می‌دهد هم‌میهن بودن است. کسی که چون خودش کار خاص یا بزرگی نکرده، و به حدی از خودکم‌بینی رسیده که به ذهنش خطور هم نمی‌کند که کار بزرگی کند، حس می‌کند اگر جامعه‌اش یا اطرافیانش را نسبت به بقیه، بقیه‌ای که «آن‌ها» نامیده می‌شوند و ناشناخته هستند، به روشی خودبزرگ‌بینانه و خودبرترپندارانه بالاتر تصور کند، دلیلی برای بالیدن به خود دارد.


آن روی سکه

جالب‌تر از همه این است که کسانی که واقعن سهمی در کارها دارند و کار واقعی را می‌کنند تقریبن هیچ‌وقت از این دیدگاه‌ها ندارند و خود را مالک چیزی یا کسی نمی‌دانند. این‌ها بدون درگیر شدن در این بحث مسخره‌ی «ما» و «آن‌ها» کار ارزشمند خود را می‌کنند و می‌گذرند. چند مثال دیگر می‌آورم و می‌گذرم.


تهران، کمی بیش از یک سال پیش

از فرودگاه امام تاکسی گرفتیم. تاکسی یکی یکی همه را به جاهایی که می‌خواستند رساند. عباس {جعفری} و دکتر علیخانی به گمانم در مهرآباد پیاده شدند. من هم دور میدان فردوسی با نرگس {توسلی} خداحافظی کردم و رفتم که یوروهایم را ریال کنم و هتلی بگیرم که شب را بمانم. تازه از مسابقه‌ی بین‌المللی ریاضی دانشجویی برگشته بودیم و درست روز بعد المپیاد ریاضی سازمان سنجش بود.

در راه راننده‌ی تاکسی چرندیاتی می‌گفت که خوب یادم نیست ولی حالا که این متن را می‌نوشتم بخش‌هایی از آن برایم مرور شد. سر صحبت را به زور باز کرده بود و متوجه شده بود که از مسابقه‌ی ریاضی آمده و مدالی گرفته‌ایم خیر سرمان. سعی می‌کرد برای من توضیح دهد که همه‌ی مردم ایران، به خصوص شخص شخیص ایشان، در این مدال من سهم دارند. آن هم با توجیه‌هایی که صد منش یک قاز نمی‌ارزید. من هم عمدن چیزهایی بهش می‌گفتم که ناراحت شود. دست خودم نبود. از حرص دادنش لذت می‌بردم. این اولین بار در زندگیم نبود که عمدن حرف‌هایی می‌زدم که کسی را ناراحت کند ولی خوش‌بختانه تا حالا آخرین بارش بوده است.

ته ته دلم مشکلم این بود که کسی مثل دکتر علیخانی، که مسبب همه‌ی این موفقیت‌ها بودند، هرگز چنین ادعایی نکردند اما این مردک بیسواد بی‌ربط به همه‌جا یک هو خودش را در چیزی که هیچ درکی از آن نداشت شریک می‌دانست. اگر به خاطر دکتر علیخانی نبود، من هرگز وارد مسابقات ریاضی نمی‌شدم، هرگز نمی‌فهمیدم که این سیستم‌ها چه‌طور کار می‌کند، هرگز تیم ما نمی‌توانست از هزارتوی معضلات سیستم اداری عجیب و غریب ایران بگذرد و راهی اروپا شود، ولی در نهایت وقتی مدال را گرفته بودم واکنش دکتر علیخانی فقط تبریک بود. بدون هیچ ادعایی. بدون هیچ سهم‌خواهی. بدون این که حتا این واقعیت را قبول کنند که چه‌قدر مؤثر بوده‌اند.


یزد، اردیبهشت گذشته

در جمعی بودیم که من جوان‌ترینش بودم و بقیه همه استادها یا حداقل به اصطلاح استادهای ریاضیات دانشگاه‌های دولتی کشور بودند. صحبت از سیاست‌های آموزشی دانشگاه‌ها شد. در کمال ناباوری من، یکی از استادهای ریاضی دانشگاه یزد اسب چرند را در میدان سخن چهارنعل تاختند و از منی که تقریبن در هیچ کلاسی در دانشگاه یزد شرکت نمی‌کردم به عنوان یکی از نمونه‌های بارز موفقیت سیستم تدریس در دانشگاه نام بردند و بسیار افتخار فرمودند. جالب این که من از آغاز تا پایان تحصیلم در دانشگاه یزد حتا یک درس هم با این حضرت استاد نداشتم.

این در شرایطی بود که دو سه روز بعد، به اتفاق آقای دکتر هوشمند و تیم ای‌سی‌ام دانشگاه راهی مراکش بودیم. قصه‌ی ای‌سی‌ام دراز است و شرحش در قسمت خاطرات همین وبلاگ هست. من به همین بسنده می‌کنم که دکتر هوشمند چهار سال تمام در هر زمینه‌ای، به خصوص پژوهش و مسابقات ای‌سی‌ام، از من و سایر اعضای تیم‌های دانشگاه یزد حمایت کردند. آن هم نه فقط حمایت عادی. فقط در یک نمونه برای ما تا غرب قاره‌ی آفریقا آمدند. وقت و هزینه و انرژی‌یی که برای این کار گذاشتند بی‌نظیر بود. با این حال یک نفر که من نهایتن دو یا سه بار با وی گپ زده بودم بیش‌تر احساس می‌کرد که به گردن من حق دارد!


مشهد، قبل از پرواز به وین

پدر و مادرم باز هم تصمیم مرا پذیرفتند. به نظرم ته دلشان کاملن راضی نبود ولی بار اول نبود که از این تصمیم‌های عجیب و غریب می‌گرفتم و بار اول هم نبود که برای این که من به خواسته‌های نامتعارفم برسم علاوه بر پذیرفتن طرز فکر من از آن با تمام وجود حمایت هم کردند. به هر حال من راهی اتریش بودم. در راه به این فکر می‌کردم که اگر کسان دیگری پدر و مادرم بودند، اگر پدر و مادر من فقط یک ذره معمولی بودند، من هرگز هیچ‌کدام از چیزهایی که در زندگیم این‌قدر به آن‌ها افتخار می‌کنم را نداشتم. وقتی می‌خواستم تصمیم بگیرم با هیچ پیش‌داوری خاصی رو به رو نشدم. فقط بهم گفتند که کاری را بکن که به نظر خودت درست‌تر است. همین. بدون کوچک‌ترین حرف و حدیثی در این زمینه که ما تو را به این‌جا رساندیم و حالا حق داریم که در این تصمیم شریک باشیم که کاملن حقی منطقی هم هست.

از آن طرف هم عده‌ای که بعضی‌هایشان را سال تا سال نمی‌بینم برای من قمپز و سخنرانی در می‌کردند که تو نسبت به ما و ایران و اسلام و فلان و بهمان وظیفه داری و باید بمانی و خدمت کنی و کارت غلط است و طرز فکرت منحرف است و چه و چه و یا از آن طرف: اشتباه می‌کنی که آمریکا نمی‌روی و فلان دانشگاه رتبه‌ی فلان دنیا را دارد و تو نباید ولش کنی و بروی اتریش و حالا که شانس(!) در خانه‌ات را زده نباید از دستش بدهی و جوانی و خامی و ورور ورورور زرزر زرزرزر. خدا عقلشان دهد.



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۱۴ آذر ۹۴ ، ۰۴:۴۰

ما خوبیم

مشهد، کم‌تر از یک سال پیش

به مدت پنج‌ دقیقه به توهمات شخصی گوش دادم که هیچ ایده‌ای از اروپا و آمریکا نداشت. خلاصه‌اش این بود که «آن‌ها» دارند مغزهای «ما» را می‌گیرند، حتا شاید می‌دزدند، و ازشان بهره‌برداری می‌کنند. من در تمام این مدت فکر می‌کردم که این «آن‌ها» دقیقن کی هستند که هیچ‌وقت به جز با یک ضمیر مبهم بهشان اشاره نمی‌شود. دیگر این که این «ما» یعنی چه؟ به خصوص وقتی می‌گویند «مغزهای» ما. من سعی می‌کنم این جملات و تعریف‌های سرسری را به خود نگیرم اما اگر منظور مغز من است، واقعن برایم این سؤال پیش می‌آید که چرا یک نفر حس می‌کند مغز من به او هم متعلق است؟ (البته قبول دارم که می‌شود برداشت دیگری از جمله کرد)

جهالت عمیقی که در این سخنان بود مرا به مدارا و سکوت واداشت. این تصور که دانشگاه‌های «آن‌ها» کارشان گیر است و فقط منتظرند که مغزهای «ما» بروند آن‌جا خنده‌دار است. انگار بعضی‌ها نمی‌دانند که همین مغزهای ما هستند که خودشان می‌روند و فرم پر می‌کنند و اپلیکیشن فی می‌پردازند که این «ما» را ترک کنند و به دانشگاه‌های «آن‌ها» بپیوندند.


هایدلبرگ، چند ماه پیش

به مدت پنج دقیقه به توهمات شخصی گوش دادم که هیچ ایده‌ای از خاورمیانه و جنوب آسیا نداشت. خلاصه‌اش این بود که «ما» داریم به «آن‌ها» لطف می‌کنیم و اجازه می‌دهیم در دانشگاه‌های «ما» فرصتی برای تحصیل داشته باشند. فرصتی که در کشور خودشان وجود ندارد. باز فکرم سر ضمیر مالکیت جمله‌اش گیر کرد. دانشگاه‌های «ما». دانشگاه«های» ما. دوست داشتم بپرسم ایشان چند دانشگاه دارند. چه طور «آن‌ها»یی که دارند در آن دانشگاه درس می‌دهند یا تحصیل می‌کنند «آن‌ها» هستند ولی یک نفر از خارج از این دانشگاه‌ها حس می‌کند که این دانشگاه به او هم تعلق دارد و ارث بابای «ما»ست؟


منتی نیست

از این حرف‌ها که بگذریم، حقیقت قضیه این است که هیچ کس منتی بر کس دیگری ندارد. این که این دانشگاه من را پذیرفته به خاطر این بوده که نهایت تلاششان را کرده‌اند که بهترین کسانی را که می‌توانند بپذیرند و من هم جزو آن‌ها بوده‌ام. این که من در این دانشگاه درس می‌خوانم به خاطر این است که نهایت تلاشم را کرده‌ام که در بهترین دانشگاهی که می‌توانم تحصیل کنم و آن دانشگاه این بوده است. نیاز مشترک ما و تفاهممان در قبول کردن دیگری بوده است که این شرایط را به وجود آورده. نه من حق دارم منتی داشته باشم که مغزهای «ما» را در اختیار «آن‌ها» گذاشته‌ام و نه دانشگاه می‌تواند ادعا کند که به «آن‌ها» لطف کرده است و در سیستم «ما» بهشان فرصت تحصیل داده.


خودکم‌بینی و خودبزرگ‌بینی همزمان

این وسط فقط عده‌ای هستند که کارشان اعصاب خرد کردن است. نمی‌خواهم قضاوتی کلی کنم ولی اکثر کسانی که دیدگاه‌هایی مانند آن‌چه نوشتم دارند یک نکته‌ی مشترک دیگر هم دارند. وقتی می‌گویند مغزهای ما، منظورشان مغزهای دیگران است. خودشان بخشی از آن نیستند. معمولن خودشان افرادی هستند که به هر دلیل (و البته به نظر من به غلط) پذیرفته‌اند که معمولی هستند و بیش از یک حد متوسط از هوش بهره نبرده‌اند و می‌خواهند به شکلی خود را در نتایج زحمات دیگران شریک کنند. وقتی می‌گویند دانشگاه‌های ما، منظورشان دانشگاه‌های دیگران است. خودشان نقشی در ایجاد و یا پیشرفت آن دانشگاه‌ها نداشته‌اند.

در هر دو طرف این ماجرا یک نوع ترکیب عجیب از خودکم‌بینی و خودبزرگ‌بینی عمیق و باورنکردنی وجود دارد. در هر دو طرف شخصی نشسته که تنها رابطه‌اش با آن گروهی که آن‌ها را بالا می‌برد و برای خود بزرگ و ایده‌آل جلوه می‌دهد هم‌میهن بودن است. کسی که چون خودش کار خاص یا بزرگی نکرده، و به حدی از خودکم‌بینی رسیده که به ذهنش خطور هم نمی‌کند که کار بزرگی کند، حس می‌کند اگر جامعه‌اش یا اطرافیانش را نسبت به بقیه، بقیه‌ای که «آن‌ها» نامیده می‌شوند و ناشناخته هستند، به روشی خودبزرگ‌بینانه و خودبرترپندارانه بالاتر تصور کند، دلیلی برای بالیدن به خود دارد.


آن روی سکه

جالب‌تر از همه این است که کسانی که واقعن سهمی در کارها دارند و کار واقعی را می‌کنند تقریبن هیچ‌وقت از این دیدگاه‌ها ندارند و خود را مالک چیزی یا کسی نمی‌دانند. این‌ها بدون درگیر شدن در این بحث مسخره‌ی «ما» و «آن‌ها» کار ارزشمند خود را می‌کنند و می‌گذرند. چند مثال دیگر می‌آورم و می‌گذرم.


تهران، کمی بیش از یک سال پیش

از فرودگاه امام تاکسی گرفتیم. تاکسی یکی یکی همه را به جاهایی که می‌خواستند رساند. عباس {جعفری} و دکتر علیخانی به گمانم در مهرآباد پیاده شدند. من هم دور میدان فردوسی با نرگس {توسلی} خداحافظی کردم و رفتم که یوروهایم را ریال کنم و هتلی بگیرم که شب را بمانم. تازه از مسابقه‌ی بین‌المللی ریاضی دانشجویی برگشته بودیم و درست روز بعد المپیاد ریاضی سازمان سنجش بود.

در راه راننده‌ی تاکسی چرندیاتی می‌گفت که خوب یادم نیست ولی حالا که این متن را می‌نوشتم بخش‌هایی از آن برایم مرور شد. سر صحبت را به زور باز کرده بود و متوجه شده بود که از مسابقه‌ی ریاضی آمده و مدالی گرفته‌ایم خیر سرمان. سعی می‌کرد برای من توضیح دهد که همه‌ی مردم ایران، به خصوص شخص شخیص ایشان، در این مدال من سهم دارند. آن هم با توجیه‌هایی که صد منش یک قاز نمی‌ارزید. من هم عمدن چیزهایی بهش می‌گفتم که ناراحت شود. دست خودم نبود. از حرص دادنش لذت می‌بردم. این اولین بار در زندگیم نبود که عمدن حرف‌هایی می‌زدم که کسی را ناراحت کند ولی خوش‌بختانه تا حالا آخرین بارش بوده است.

ته ته دلم مشکلم این بود که کسی مثل دکتر علیخانی، که مسبب همه‌ی این موفقیت‌ها بودند، هرگز چنین ادعایی نکردند اما این مردک بیسواد بی‌ربط به همه‌جا یک هو خودش را در چیزی که هیچ درکی از آن نداشت شریک می‌دانست. اگر به خاطر دکتر علیخانی نبود، من هرگز وارد مسابقات ریاضی نمی‌شدم، هرگز نمی‌فهمیدم که این سیستم‌ها چه‌طور کار می‌کند، هرگز تیم ما نمی‌توانست از هزارتوی معضلات سیستم اداری عجیب و غریب ایران بگذرد و راهی اروپا شود، ولی در نهایت وقتی مدال را گرفته بودم واکنش دکتر علیخانی فقط تبریک بود. بدون هیچ ادعایی. بدون هیچ سهم‌خواهی. بدون این که حتا این واقعیت را قبول کنند که چه‌قدر مؤثر بوده‌اند.


یزد، اردیبهشت گذشته

در جمعی بودیم که من جوان‌ترینش بودم و بقیه همه استادها یا حداقل به اصطلاح استادهای ریاضیات دانشگاه‌های دولتی کشور بودند. صحبت از سیاست‌های آموزشی دانشگاه‌ها شد. در کمال ناباوری من، یکی از استادهای ریاضی دانشگاه یزد اسب چرند را در میدان سخن چهارنعل تاختند و از منی که تقریبن در هیچ کلاسی در دانشگاه یزد شرکت نمی‌کردم به عنوان یکی از نمونه‌های بارز موفقیت سیستم تدریس در دانشگاه نام بردند و بسیار افتخار فرمودند. جالب این که من از آغاز تا پایان تحصیلم در دانشگاه یزد حتا یک درس هم با این حضرت استاد نداشتم.

این در شرایطی بود که دو سه روز بعد، به اتفاق آقای دکتر هوشمند و تیم ای‌سی‌ام دانشگاه راهی مراکش بودیم. قصه‌ی ای‌سی‌ام دراز است و شرحش در قسمت خاطرات همین وبلاگ هست. من به همین بسنده می‌کنم که دکتر هوشمند چهار سال تمام در هر زمینه‌ای، به خصوص پژوهش و مسابقات ای‌سی‌ام، از من و سایر اعضای تیم‌های دانشگاه یزد حمایت کردند. آن هم نه فقط حمایت عادی. فقط در یک نمونه برای ما تا غرب قاره‌ی آفریقا آمدند. وقت و هزینه و انرژی‌یی که برای این کار گذاشتند بی‌نظیر بود. با این حال یک نفر که من نهایتن دو یا سه بار با وی گپ زده بودم بیش‌تر احساس می‌کرد که به گردن من حق دارد!


مشهد، قبل از پرواز به وین

پدر و مادرم باز هم تصمیم مرا پذیرفتند. به نظرم ته دلشان کاملن راضی نبود ولی بار اول نبود که از این تصمیم‌های عجیب و غریب می‌گرفتم و بار اول هم نبود که برای این که من به خواسته‌های نامتعارفم برسم علاوه بر پذیرفتن طرز فکر من از آن با تمام وجود حمایت هم کردند. به هر حال من راهی اتریش بودم. در راه به این فکر می‌کردم که اگر کسان دیگری پدر و مادرم بودند، اگر پدر و مادر من فقط یک ذره معمولی بودند، من هرگز هیچ‌کدام از چیزهایی که در زندگیم این‌قدر به آن‌ها افتخار می‌کنم را نداشتم. وقتی می‌خواستم تصمیم بگیرم با هیچ پیش‌داوری خاصی رو به رو نشدم. فقط بهم گفتند که کاری را بکن که به نظر خودت درست‌تر است. همین. بدون کوچک‌ترین حرف و حدیثی در این زمینه که ما تو را به این‌جا رساندیم و حالا حق داریم که در این تصمیم شریک باشیم که کاملن حقی منطقی هم هست.

از آن طرف هم عده‌ای که بعضی‌هایشان را سال تا سال نمی‌بینم برای من قمپز و سخنرانی در می‌کردند که تو نسبت به ما و ایران و اسلام و فلان و بهمان وظیفه داری و باید بمانی و خدمت کنی و کارت غلط است و طرز فکرت منحرف است و چه و چه و یا از آن طرف: اشتباه می‌کنی که آمریکا نمی‌روی و فلان دانشگاه رتبه‌ی فلان دنیا را دارد و تو نباید ولش کنی و بروی اتریش و حالا که شانس(!) در خانه‌ات را زده نباید از دستش بدهی و جوانی و خامی و ورور ورورور زرزر زرزرزر. خدا عقلشان دهد.

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۱۴
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۱۵)

۱۵ آذر ۹۴ ، ۰۹:۱۲ amirreza poorakhavan
شما که قطعن خوبین!
نیگا چقد ملت از این خوب بودن و اینا استفاده می‌کنن:
«عادل فردوسی پور: چقد خوبیم ما!»
«امیر محمد دهقان(طلا۲ امسال)(چرزه):خوب چیزی شدیا!»
پاسخ:
!
۱۶ آذر ۹۴ ، ۲۳:۳۲ عرفان خانیکی
بسیار دقیق و عالی
لذت بردم :)
پاسخ:
:-)
وَإِذَا قِیلَ لَهُمْ أَنفِقُوا مِمَّا رَزَقَکُمْ اللَّهُ قَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا لِلَّذِینَ آمَنُوا أَنُطْعِمُ مَن لَّوْ یَشَاءُ اللَّهُ أَطْعَمَهُ إِنْ أَنتُمْ إِلَّا فِی ضَلَالٍ مُّبِینٍ. یس ۴۷
حقیقتش... نوشته‌ات منو یاد آیه بالا انداخت...
و همین‌طور یه ذره یاد این داستان:
http://parsquran.com/data/show.php?quantity=%20%D8%B9%D9%84%D9%85%20%D8%B9%D9%86%D8%AF%D9%8A&lang=far&sura=28&ayat=76&user=far&tran=1

قارون یه دیالوگ داره که هر چی فکر می کنم اگر من و تو هم جاش بودیم احتمالا همون رو می گفتیم
۱۸ آذر ۹۴ ، ۲۳:۲۴ محمد مهدی
حالا واقعا خیلی فرق می کند که در ایران ادامه تحصیل بدهی یا در خارج؟
هر چند که مهم این است که هدف وطن باشد نه مسیر... :)
پاسخ:
اول از همه تولدت مبارک! :-)
فرقش زیاده. این که هدف وطن باشه رو هم خیلی خوب درک نمی‌کنم. 
خیلی خوب بود. در حدی که می شود یه فیلم نامه خوب از این حرفا نوشت.
پاسخ:
:-)
۱۹ آذر ۹۴ ، ۱۲:۲۰ محمد مهدی
خیلی ممنون :-*
نظر شخصیه دیگه آدم انرژی و هدفش وطنش باشه خیلی شیرین تره تا ی کشور دیگه مثلا اگه قراره به ی سری آدم کمک کنی خب هم وطنت باشن خیلی بهتره :)
پاسخ:
آقا من باز mathematically correct بودم. هدف خود وطن نیست که. مثلن «پیشرفت وطن» هست. حرفت رو قبول دارم. کلن این مشکل هست که من همیشه دقیقن همون چیزی که می‌گی رو برداشت می‌کنم :-)
سلام امیر جان
نفهمیدیم کی رفتی؟ :)
متنت رو خوندم؛ با بعضی قسمت ها بیشتر موافق بودم، با بعضی قسمتا کمتر، با بعضی قسمتا هم موافق نبودم..
من یه ایده هایی راجع به این «ما» دارم. گرچه راجع به «آن ها» هنوز ایده ی سفت و محکمی ندارم.. لااقل الآن دوست دارم راجع به «ما» صحبت کنم.

ما در یه رتبه ای، همونایی هستند که من و توی نوعی با مالیات اونا و بیت المالی که متعلق به همه مونه توی مدارس تیزهوشان و بهترین دانشگاه ها درس خوندیم؛ بهترین استاد ها رو دیدیم؛ خدمات بهداشتی دریافت کردیم و... خلاصه همه ی اون میلیون ها تومنی که «پول» خرج هر دانش آموز نخبه می شه از جیب اونا رفته. این ما همونایی هستند که علاوه بر پول و سرمایه های ملی اقتصادی، از سرمایه های اجتماعی و فرهنگی شون هم برای موفقیت خودمون بهره بردیم. مثلا سیستم آموزشی نخبه سالار مملکت، اگر پله های بلندی در اختیار ما قرار داده، با این هدف از بقیه چشم پوشی کرده که ما بعدا درد بزرگ تری رو از بقیه برداریم. در قله قرار گرفتن، حتما به قیمت در دامنه قرار گرفتن دیگرانه. خیلی از بچه ها نه تنها فرصت های آموزشی، که اخلاق و دین و آخرتشون رو توی این میدون می بازن... و امید «ما» اینه که برنده هامون بیشتر از ضرر حالا به دردمون بخورن. «ما» می تونن همون معلم های از خودگذشته ای باشه که حتما دیدی... ولو این که به خاطر منش بزرگشون به رومون نیارن.. ولی انتظار دارن از ما و امید دارن زحماتشون ثمر داشته باشه.

ما در یه رتبه ی بالا تری هم وطن های مان. برادران دینی و روحی مان که خیلی از برادری خونی با معنی تره. «ما» خانواده ی دوست داشتنی بچه شیعه هاس که ما خواهر-برادریم و پدرمون هم امام زمان. ما، همونایی هستیم که خدا یه نعمتی رو به یکی مون داده، به یکی مون نداده و سفارشمون کرده که هوای همو داشته باشیم. اگه خدا به من هوش داده، باید زکات بهره هوشیم رو بدم..

بار اولی که وبلاگت رو دیدم (گرچه توفیق ندارم زیاد سر بزنم) احساس کردم «ما» و «اونا» و «اون یکیا» و... برات فرق دارن. از همون سر در وبلاگت این پیام رو برداشت کردم که فرق ما و اونا بیشتر از یه مرزبندی جغرافیایه.. یه چیز پر معنی تر!

--------
من راجع به این که به خاطر این ما باید چی کار کرد؟ آیا منتی هست؟ آیا وظیفه ای هست؟ آیا حالا چون فلان، من نباید برم خارج یا... صحبت نکردما؛ ولی خواستم بگم این ما «هست»؛ «وجود داره» یه ضمیر جمع نا مانوس و بی وجه نیست.

از تاریخ پی در پی پستات و کانت های جواب دار معلومه که زیاد سر می زنی! منتظرم نظرت رو بشنوم :)
پاسخ:
سلام. 

اول از همه ببخشین که دیر جواب می‌دم. علتش این بود که بیان این چند روزه تو این بخش‌های اروپا کار نمی‌کرد. نمی‌دونم چی شد که درست شد ولی دست درست‌کننده‌اش درد نکنه!

من الآن حدود شش ماهه که وین هستم. 

اول از همه به این بحث مالیات و این حرف‌ها بپردازیم. شاید تا یه حدی این موضوع درست باشه ولی من با خیلی از پیش‌فرض‌ها و در نهایت با نتیجه‌ی کلی مخالفم. به نظر من خیلی غیرمنطقیه که آدم به خاطر گرفتن حقوق اولیه‌ی انسانیش مثل تحصیلات، در کشوری که به قدری ثروتمنده که می‌تونه و باید این امکانات رو برای همه فراهم کنه، احساس دین داشته باشه یا حتا احساس کنه که این باید باعث شه که رفتارش نسبت به یک گروه از آدم‌ها با حس یا به شکل متفاوتی باشه. البته قبول دارم که در خیلی موارد به من بیش‌تر از میانگین مردم رسیده ولی خب به همون نسبت بیش‌تر از میانگین مردم هم تلاش کرده‌ام و مفید بوده‌ام و البته به خاطر کارهایی که برای کشورم کرده‌ام حس نمی‌کنم از کسی طلب‌کار هستم ولی حس بدهکاری هم ندارم. وقتی می‌گم بدهکاری این شامل بدهکاری عاطفی هم می‌شه. مورد بعدی اینه که اگه قرار باشه ما امکاناتی که ازش تو این سیستم تحصیلی بهره برده‌ایم رو به پای مردم بذاریم و به خاطرش ازشون متشکر باشیم یا نسبت بهشون حس دین یا یگانگی («ما» بودن) داشته باشیم، اون‌وقت عادلانه‌اش اینه که ظلم‌هایی که تو این سیستم بهمون شده رو هم از حساب همین مردم کم کنیم. البته من قطعن چنین طرز فکری رو قبول ندارم و به همین دلیل هیچ‌کدوم از طرفین قضیه رو به حساب مردم ایران نمی‌ذارم. اما اگه قرار باشه چنین کاری کنیم مطمئنم من خیلی خیلی طلبکار خواهم بود. شرح ظلم‌هایی که در طول تحصیلم در ایران به من شده مثنوی هفتاد منه. 
مورد بعدی‌یی که قبولش ندارم، اشاره‌ به مدارس تیزهوشان و دانشگاه‌های خوبه. برای من مدارس تیزهوشان باعث افت بوده. همیشه هم این باور رو داشته‌ام. کل پیشرفت تحصیلی و علمی من از وقتی شروع شد که از این سیستم، علا رغم میل خودم، بیرون زده شدم. به عنوان کسی که پیشرفتش رو مدیون اخراج اتفاقیش از استعدادهای درخشانه خیلی به نظرم خنده‌داره که به جای این که حساب کشیده بشه که چند سال از عمر من به خاطر سیستم غلطی که تو این مدارس بوده خراب شده و چه ضربه‌هایی بهم خورده، بگیم که به من فرصت استثنایی و خاصی داده شده که از دیگران دریغ شده بوده. در مورد دانشگاه هم، من خیلی خیلی دانشگاه یزد رو دوست دارم، اما حقیقت تلخ اینه که سطح آموزشی که تو این دانشگاه هست بسیار پایین‌تر از سطح قابل قبوله. به خصوص با توجه به این که ایران کشوری تا این حد ثروتمنده و می‌تونه خیلی بیش‌تر از این‌ها در زمینه‌ی آموزش عالی سرمایه‌گذاری کنه. 
این وسط یه عده افراد خاص هستن که مفید بوده‌ان و کمک کرده‌ان و من خیلی ازشون متشکرم. مثالش همین اساتیدی هستن که نام برده‌ام. البته من به این افراد احساس دین می‌کنم و براشون احترام خاصی قائلم و بخشی از دلایلم برای این که برنامه‌ام این نیست که تو غرب موندنی بشم و حتا این روزها کلی به خودم فشار میارم که طوری درس بخونم که از نظر سیستم اداری مسخره‌ی ایران قابل قبول باشه و بتونم برگردم، همین افراد هستن. بله، من در خودم این وظیفه رو حس می‌کنم که بخشی از زحمات این افراد رو جبران کنم و کاری که اون‌ها برای من کردن رو برای نسل بعدی بکنم ولی این باعث نمی‌شه که حس «ما» بودن با «بقیه‌»ی مردم عادی اطرافم داشته باشم. تنها رابطه‌ی من با اون‌ها کنار هم بودنه، یعنی نزدیکی جغرافیایی(*).

حرف‌هات در مورد ملیت و فرهنگ و دین و این چیزا رو قبول دارم. چنین دسته‌بندی‌هایی وجود دارن و طبعن من به افرادی که نکات مشترک بیش‌تری باهام دارن احساس نزدیکی بیش‌تری می‌کنم. با «ما» به این معنا هم خیلی مشکل خاصی ندارم. البته واقعن تعریفم از هم‌وطن یا هم‌فرهنگ یا ... با تعریف نرمالش فرق داره(*). ولی خب همون‌طور که «ما ایرانی‌ها» داریم، «ما ریاضی‌کارها» هم داریم. همون‌طور که «ما مسلمون‌ها» داریم، «ما لیبرال‌ها» هم داریم. همون‌طور که «ما شیعیان» داریم، «ما آزاداندیشان» هم داریم. من خودم رو جزو همه‌ی این دسته‌ها می‌دونم و سعی می‌کنم نماینده‌ی خوبی برای همه‌ی این‌ها باشم. در شرایط مساوی نسبت به کسی که ایرانی باشه حس بهتری دارم تا کسی که نباشه ولی این‌طور نیست که یک ایرانی خشک مذهبی (که اگه اکثریت نباشن، حداقل بخش قابل توجهی از جمعیت هستن) برام عزیزتر از یک اتریشی باشه که تفکراتش شبیه به منه. این «ما» که می‌گی به عنوان یه مجموعه‌ای از افراد که من عضوشم و دوستش دارم وجود داره اما با اون معنای «یگانگی» و «هویت‌بخشی» که تو متن من به کار رفته وجود نداره. به خصوص بهش احساس تعلق ندارم. یعنی وقتی می‌گن «مغزهای ما» خوشم نمیاد. (البته این از دو جهته. یکی از این جهت که خوشم نمیاد کسی ازم تعریف کنه و دوم از این جهت که خوشم نمیاد کسی خودش رو با من تو مغزم شریک کنه! :-) ) 
سلام
بسیار خرسندم که می خواهی ادامه دهنده ی راه اساتید خویت شوی.
خدا یاریگر تو و همه ی اساتید خوبت باشد.
پاسخ:
ممنون. :-)
سلام امیر. به مانند همیشه زیبا و خواندنی نوشته ای. کلا خیلی ها خودشون صاحب خیلی چیزها و افراد میدونند. مثلا تو سیاست هم کم نیستند کسانیکه فکر میکنند ایران برا خودشون و همفکراشونه و بقیه فتنه گرند!:-) تو جواب کامنت قبل نکات خیلی خوبی نوشته ای و شاید بد نباشه راه حل بدی. مثلا اونجا که گفتی "اما حقیقت تلخ اینه که سطح آموزشی که تو این دانشگاه هست بسیار پایین‌تر از سطح قابل قبوله" که البته منم با شما موافقم ولی فکر کنم افرادی مثل شما باید راهکار بدهند. خواستی برا من بنویس یا شخص دیگری... بالاخره میدونی من  نطرات را منتقل و سعی در اجرا خواهم داشت. هرچند وجود برخی افراد تنگ نظر کار را بسیار سخت کرده است. راستی از اینکه در نوشته ات از من یاد کرده ای سپاسگزارم و این فقط لطف شماست و بس. وگرنه بر من پر واضح است که برای امیر، مثمر ثمر نبوده ام:-)
موفق باشید
پاسخ:
سلام استاد. 
اگه یادتون باشه یه بار قبلن در این مورد صحبت کرده‌ایم. شرط لازم و نه کافی برای پیشرفت یک دانشگاه یا مرکز پژوهشی اینه که کسانی که سطح علمی لازم رو ندارن ازش حذف بشن. متأسفانه در ایران هیچ عزمی برای چنین کاری نیست. سؤالی که به خیلیا سنگین میاد ولی جا داره پرسیده بشه اینه که چند نفر از اساتید ریاضی دانشگاه یزد در حدی هستن که بتونن خارج از ایران هم شغل استادی در یک دانشگاه معتبر رو به دست بیارن؟ چند درصد از دانشجوهای دانشگاه یزد، در سطحی هستن که در یک دانشگاه دولتی در روسیه یا چین یا آمریکا پذیرفته بشن؟ (البته همین سؤال رو می‌شه در مورد خیلی از دانشگاه‌های آمریکایی در مقایسه با دانشگاه‌های روس پرسید.)
موضوع ساده‌ای که درک نمی‌شه اینه که ما نمی‌تونیم در دانشگاهامون رو به روی هر کسی با هر سطحی، چه به عنوان استاد و چه به عنوان دانشجو، باز کنیم و بعد انتظاری بیش‌تر از شرایط فعلی داشته باشیم. متأسفانه در سیستم ما ورود به دانشگاه، چه به عنوان استاد و چه به عنوان دانشجو، بر اساس توانایی علمی نیست. امثال مریم میرزاخانی‌ها به خاطر مشکلات غیرعلمی نمی‌تونن تو دانشگاه‌های ما استاد بشن. تحصیل در دانشگاه‌ها برای گروه‌های مختلفی از فرزندان ایثارگران گرفته تا بسیجی‌ها تا بچه‌های اعضای هیئت علمی سهمیه داره. واقعن خنده‌دار نیست که ما با معیاری غیرعلمی افراد رو انتخاب کنیم و بعد انتظار داشته باشیم که از نظر علمی پیشرفت ایجاد کنن؟ 
:)
اگه جمله به جمله بخوام پیش برم یه سری نکات ریزی هست. و قاعدتا تو هم نکات بیشتری در جواب خواهی داشت و متن ها هی بلند تر و بلند تر می شن... (البته شما ماشاءالله دست به قلمی. من مراعات خودمو می کنم و بعضی رفقا که ممکنه سختشون باشه بخونن D: )
اجمالا فکر کنم دو تا مون قبول داریم که یه هویت و معنی مشترکی داریم. البته این هویت انحصاری نیست؛ (مثلا رشته ی ما، تفکرات سیاسی و اجتماعی ما هم بخشی از هویت ما رو تشکیل می دن.) ولی با این حال پررنگ و مهمه (همون قدر که دین و فرهنگ ملی و... برامون مهمه)
درسته؟

پاسخ:
:-)
حقیقتا من خیلی حرف دیگه ای نمی خوام بزنم.
لب کلام اینه که «ما» چیزه مهمیه و باید توی تصمیم هامون لحاظش کنیم. این که چه قدر مهمه، چه قدر بدهکار/طلبکار هستیم و... بعیده که تبادل نظر وبلاگی در بیاد. با «زندگی کردن و چشیدن بعضی چیزا» به دست می آد.
به علاوه، ما وضعیت هم رو نمی دونیم و بدهکاری/طلبکاری یه طرفش جامعه است و یه طرفش ما. شاید امیر اتفاقا خیلی خیلی بیش از دینش، طلب داشته باشه. ولی راجع به خودم و به مراتب خیلیایی که دور و برم همین الآن تو سایت دانشکده کامپیوتر شریف می بینم می تونم بگم که هر چی به دست آوردیم ثمره تلاشمون نیست.
------
پ.ن.: نکته لطیفی که بهش اشاره کرده بودی اینه که این «ما» به عنوان هم‌کیش و هم فرهنگ و با تعریف نرمالش متفاوته. کاملا قبول دارم. :)

پ‌.ن. ۲: من اتفاقا خیلی دید بازی به اپلای دارم. گرچه احتمالا خودم قصد اپلای ندارم، ولی به نظرم شاید یه سری باید برن و برگردن؛ و یه سریا باید برن و اتفاقا درست اینه «بر نگردن». منظورم این نیست برن از شرشون خلاص شیم! نه! واقعا بعضیا شاید باید یه کار های مهمی در خارج از ایران انجام بدن.
پاسخ:
حالا سؤالی که پیش میاد اینه که شما کدوم «Moji» هستی. الآن سر دو سه گزینه گیر کرده‌ام. :-) 

۲۳ آذر ۹۴ ، ۲۲:۲۷ محمد مهدی جهان آرا
سلام سلام
خوبی امیر؟ :)

به نظر منم مغز تو مادامی که بدونی داری چیکار می‌کنی و وقعن بدونی داری چیکار می‌کنی ۱۰۰ ٪ متعلق به خودته. :دی

و البته
moji = مجتبی فیاض بخش
معلومه که :)) چطور نفهمیدی ؟! :))
پاسخ:
:-)
سلام

چه عجب یه خبری از تو هم شد :-)
مرسی که روشنم کردی. آخه مجتبی زیاد داریم.
دیدن آدمهایی مث شما واقعا انگیزه برای ی زندگی بهتر رو در آدم رو زنده میکنه!نمیدونم ولی وقتی هراز چند گاهی به وبلاگتون سر میزنم اهدافم برام واضح تر میشن!:)
پاسخ:
:-)
۲۵ آذر ۹۴ ، ۰۹:۳۷ مجتبی فیاض بخش
این moji :)
پاسخ:
:-)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی