امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
دوشنبه, ۹ آذر ۱۳۹۴، ۰۷:۵۷ ب.ظ

انجمن اسلامی

یک
سوم دبیرستان بودم و برای چهارمین بار (از مجموع شش بار) در طول دوران دبیرستان مدرسه عوض کرده بودم. مدرسه‌ی جدید اصالت خاصی داشت. یکی از قدیمی‌ترین دبیرستان‌های مشهد بود. پارسال صدسالگیش را جشن گرفتیم. از حق نگذریم مدرسه‌ی مورد علاقه‌ام در کل دوران دبیرستان هم همین دبیرستان شهید مهدی حکمت بود و بیش‌ترین خوشی را در این داشتم و بیش‌ترین موفقیت‌ را هم در دوران تحصیلم در همین مدرسه به دست آوردم.
نوع افتخاراتی که این مدرسه داشت عجیب بود. به خصوص برای من که عادت داشتم که مدرسه‌یمان به امثال رضا صادقی ببالد. خوب یادم است که روزهای اول در دبیرستان هاشمی‌نژاد به تابلوی افتخارات مدرسه، که اصولن فقط کلکسیونی از افرادی بود که مدال المپیاد آورده‌اند، نگاه می‌کردم و دلم می‌خواست یکی از آن‌ها باشم. حالا وقتی می‌بینم چه‌قدر آرزوهایم کوچک بوده خنده‌ام می‌گیرد. این مدرسه‌ی جدید اما درگیر موضوعات دیگری بود. افتخارش این بود که گویا زمانی مطهری و شریعتی، دو نفری که من هیچ ازشان خوشم نمی‌آمد، در این مدرسه تحصیل کرده‌اند. افتخار دیگر اما کمی عجیب‌تر بود. مدرسه‌ی ما به این می‌بالید که قدیمی‌ترین انجمن‌ اسلامی در بین همه‌ی دبیرستان‌های کشور را دارد.
انجمن اسلامی دبیرستان حکمت هم قدیمی بود و هم قدرتمند. من از همان روزها به این انجمن گرایش‌هایی داشتم. البته هیچ‌وقت عضوش نشدم اما همیشه در اصطکاک‌هایی که بین بسیج و انجمن پیش می‌آمد طرف انجمن بودم. انجمن اسلامی، که پایه‌گذارانش به نوعی یاران مصدق و بعدها بنیان‌گذاران نهضت آزادی بودند، همیشه برای من نماینده‌ی برداشت منطقی و دور از تندروی از اسلام بود. هیچ‌وقت نتوانستم، یعنی نخواستم، که عضوش باشم اما همیشه تفکرات این گروه را به بقیه‌ی گروه‌های مشابه ترجیح دادم. 

دو
در دانشگاه یزد بسیج نهاد مورد علاقه‌ی مسؤولین بود. بودجه‌ی بی حد و حصر و دست باز و آن چیزی که ما بسیجی‌بازی می‌نامیمش هر روز دیده می‌شد. انجمن اسلامی یزد هم بیش‌تر به بسیج مشهد شباهت داشت تا انجمن اسلامی دبیرستان حکمت. تفکرات خشک و بی‌تحمل مذهبی در هر دو گروه به شدت نمود داشت اما باز هم بسیج خیلی تندروتر بود. من علاقه‌ای به هیچ کدام نداشتم و خودم را کناری کشیده بودم و نان و ماستم را می‌خوردم و درسم را پاس می‌کردم. در طی چهار سالی که در یزد بودم هر دو نهاد تغییرات عمده‌ای کردند. بسیج بیش‌تر و بیش‌تر به سمت راست رفت و انجمن اسلامی کم‌کم به جایگاه اصلی خودش و تفکراتی که به طور مثال در انجمن اسلامی دانشگاه تهران دیده می‌شد نزدیک شد. من هم همان‌طور که از سیاست‌های نهضت آزادی خوشم نمی‌آید، از این انجمن هم دل خوشی نداشتم ولی به هر حال بهتر از بقیه‌ی گزینه‌ها بودند. باز هم به آن‌ها نپیوستم ولی هر از گاهی وقتی کارشان گیر می‌کرد اندک کمکی بهشان می‌کردم. همان‌طور که به قول مرکل ترکیه عضو اتحادیه‌ی اروپا نیست اما دوست خوبی برای اتحادیه است، چنین رابطه‌ای با انجمن داشتم. تفکراتشان را قبول نداشتم اما ازشان خوشم می‌آمد.

سه
در وین نقش انجمن‌های اسلامی و نوع کارشان تفاوت عمده‌ای با ایران دارد. در این‌جا انجمن‌های اسلامی موجود که من سه چهارتا از بزرگ‌ترین‌هایشان را می‌شناسم به معنای واقعی کلمه «انجمن اسلامی» هستند. شرکت در جلسات این انجمن‌ها حال و هوای خوبی دارد و آدم با وجود این که اختلاف نظرهای جدی با اکثر سایرین دارد، از حس دور هم بودن با افرادی که فرهنگشان اشتراکات زیادی با خودش دارد لذت می‌برد. اقلیت بودن چیزی نبود که من قبلن تجربه‌اش کرده باشم، پس پر واضح بود که فرصت شرکت در این انجمن‌ها و مراسم افطارشان و ... را در اولین روزهای آمدنم به قلب اروپا غنیمت می‌شمارم.
در همه‌ی این دیدارها یک چیز فکر مرا سخت به خود مشغول کرده بود و هر بار بیش از بار قبل برای بازگشت به این جلسه‌ها مرددم می‌کرد. اعضای این انجمن‌ها، به خصوص مسلمانانی که اصالتن اتریشی بودند، به خصوص‌تر کسانی که تازه مسلمان بودند، به نظرم درک بسیار تند و افراطی و عجیبی از اسلام داشتند. صحنه‌ی عجیبی است که آدم لب دانوب بنشیند و با یک اتریشی موبور چشم آبی صحبت کند و بشنود که در نهایت هدف ما از زندگیمان و دلیل وجودمان این است که سعی کنیم که همه‌ی دنیا را مسلمان کنیم و دین خدا را گسترش دهیم. من همیشه با این دیدگاه‌ها که بوی اسلام تند سلفی می‌داد مخالفت می‌کردم ولی از حق نگذریم تحملشان کار سختی نبود. ما سال‌ها در همین مشهد خودمان شیعه‌های تندرو را که با وضع واقعن اسف‌بار برای عاشورا عزاداری می‌کنند و از تیغ و کارد و گل دریغ نمی‌کنند دیده‌ایم و تحمل کرده‌ایم. دیگر زندگی‌کردن با چهارتا حرف قلمبه‌ی یک بچه‌ی اتریشی که تازه مسلمان شده و سرش باد دارد که کاری ندارد.

چهار
شب قبل به پیشنهاد یکی از دوستان دویچه اوپر برلین را تجربه کرده بودم. آن روز ولی پرچم‌ها در برلین نیمه برافراشته بود. نمی‌دانستیم چه شده. یک عالمه تابلو دیده می‌شد که نوشته بود «Pray for Paris». من با کمال خوش‌خیالی فکر می‌کردم موضوع به شارلی ابدو ربط دارد و این تابلوها خیلی وقت است که آپدیت نشده‌اند. پروازم به وین با تأخیر انجام شد. کلی همه‌جا را گشتند. با اینترنت فرودگاه فهمیدم که داعش پاریس را زده است. اتریش تصمیم گرفته بود مرزش را ببندد و ما باید هر چه سریع‌تر به وین می‌پریدیم. اگر کمی بیش‌تر تأخیر می‌خورد یک هفته‌ی دیگر در برلین ماندنی می‌شدم و مقاله به ددلاین نمی‌رسید.
به وین که رسیدم پیامی آمده بود که در فلان انجمن جلسه‌ای بر پاست و می‌خواهیم تصمیم‌گیری کنیم که نسبت به حادثه‌ی پاریس چه واکنشی نشان دهیم. با خودم فکر کردم که «شما سر پیازید یا ته پیاز؟ یکی دیگر یکی دیگر را کشته، تو را سننه؟». جواب دادم که حوصله ندارم و نمی‌آیم. پیام دادند که سه چهارتا انجمن دور هم جمع می‌شوند و می‌خواهند هماهنگ با هم کار کنند و مهم است. گفتم که من عضو رسمی هیچ‌کدام نیستم. گفتند که نظرت برایمان مهم است و حتمن بیا و خلاصه گیرم انداختند و رفتم.
حرف‌هایی که در آن جلسه شنیدم و اظهارنظرهایی که با آن‌ها برخورد کردم را هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد. اکثر حاضرین از اتفاقی که افتاده بود ذره‌ای ناراحت نبودند و حتا تا حدی ابراز خوش‌حالی هم می‌کردند. نگرانی فقط این بود که چه کنیم که موج ضداسلامی راه نیفتد و دردسری برای ما ایجاد نشود. آن صد و بیست نفری که در پاریس مرده بودند ذره‌ای ارزش نداشتند. مهم این بود که پس‌فردا پگیدا یا امثالهم به ما لطمه‌ نزنند. بی‌اغراق می‌شود گفت که سه ساعتی بحث کردیم و تقریبن دعوا کردیم و آخر قانع شدند که بروند و زندگیشان را بکنند و در کاری که بهشان مربوط نیست دخالت نکنند. من هم گرچه حرفم به کرسی نشسته بود، با دل‌خوری از همه‌ی آن‌چه شنیده بودم برای شام نماندم و یک خداحافظی خیلی خشک و خالی تحویلشان دادم و شما را به خیر و ما را به سلامت.
در راه آی‌اس‌تی، از دکه‌ی ماهموت‌آبه (محمود آقا) در هایلیگنشتات یک دوروم خوشمزه خریدم و سوار خط ۲۳۹ شدم و با خودم فکر کردم که شاید از همان سوم دبیرستان کارم غلط بوده است. فردایش ددلاین مقاله‌ای بود که هرگز سابمیت نشد.


نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۰۹ آذر ۹۴ ، ۱۹:۵۷

انجمن اسلامی

یک
سوم دبیرستان بودم و برای چهارمین بار (از مجموع شش بار) در طول دوران دبیرستان مدرسه عوض کرده بودم. مدرسه‌ی جدید اصالت خاصی داشت. یکی از قدیمی‌ترین دبیرستان‌های مشهد بود. پارسال صدسالگیش را جشن گرفتیم. از حق نگذریم مدرسه‌ی مورد علاقه‌ام در کل دوران دبیرستان هم همین دبیرستان شهید مهدی حکمت بود و بیش‌ترین خوشی را در این داشتم و بیش‌ترین موفقیت‌ را هم در دوران تحصیلم در همین مدرسه به دست آوردم.
نوع افتخاراتی که این مدرسه داشت عجیب بود. به خصوص برای من که عادت داشتم که مدرسه‌یمان به امثال رضا صادقی ببالد. خوب یادم است که روزهای اول در دبیرستان هاشمی‌نژاد به تابلوی افتخارات مدرسه، که اصولن فقط کلکسیونی از افرادی بود که مدال المپیاد آورده‌اند، نگاه می‌کردم و دلم می‌خواست یکی از آن‌ها باشم. حالا وقتی می‌بینم چه‌قدر آرزوهایم کوچک بوده خنده‌ام می‌گیرد. این مدرسه‌ی جدید اما درگیر موضوعات دیگری بود. افتخارش این بود که گویا زمانی مطهری و شریعتی، دو نفری که من هیچ ازشان خوشم نمی‌آمد، در این مدرسه تحصیل کرده‌اند. افتخار دیگر اما کمی عجیب‌تر بود. مدرسه‌ی ما به این می‌بالید که قدیمی‌ترین انجمن‌ اسلامی در بین همه‌ی دبیرستان‌های کشور را دارد.
انجمن اسلامی دبیرستان حکمت هم قدیمی بود و هم قدرتمند. من از همان روزها به این انجمن گرایش‌هایی داشتم. البته هیچ‌وقت عضوش نشدم اما همیشه در اصطکاک‌هایی که بین بسیج و انجمن پیش می‌آمد طرف انجمن بودم. انجمن اسلامی، که پایه‌گذارانش به نوعی یاران مصدق و بعدها بنیان‌گذاران نهضت آزادی بودند، همیشه برای من نماینده‌ی برداشت منطقی و دور از تندروی از اسلام بود. هیچ‌وقت نتوانستم، یعنی نخواستم، که عضوش باشم اما همیشه تفکرات این گروه را به بقیه‌ی گروه‌های مشابه ترجیح دادم. 

دو
در دانشگاه یزد بسیج نهاد مورد علاقه‌ی مسؤولین بود. بودجه‌ی بی حد و حصر و دست باز و آن چیزی که ما بسیجی‌بازی می‌نامیمش هر روز دیده می‌شد. انجمن اسلامی یزد هم بیش‌تر به بسیج مشهد شباهت داشت تا انجمن اسلامی دبیرستان حکمت. تفکرات خشک و بی‌تحمل مذهبی در هر دو گروه به شدت نمود داشت اما باز هم بسیج خیلی تندروتر بود. من علاقه‌ای به هیچ کدام نداشتم و خودم را کناری کشیده بودم و نان و ماستم را می‌خوردم و درسم را پاس می‌کردم. در طی چهار سالی که در یزد بودم هر دو نهاد تغییرات عمده‌ای کردند. بسیج بیش‌تر و بیش‌تر به سمت راست رفت و انجمن اسلامی کم‌کم به جایگاه اصلی خودش و تفکراتی که به طور مثال در انجمن اسلامی دانشگاه تهران دیده می‌شد نزدیک شد. من هم همان‌طور که از سیاست‌های نهضت آزادی خوشم نمی‌آید، از این انجمن هم دل خوشی نداشتم ولی به هر حال بهتر از بقیه‌ی گزینه‌ها بودند. باز هم به آن‌ها نپیوستم ولی هر از گاهی وقتی کارشان گیر می‌کرد اندک کمکی بهشان می‌کردم. همان‌طور که به قول مرکل ترکیه عضو اتحادیه‌ی اروپا نیست اما دوست خوبی برای اتحادیه است، چنین رابطه‌ای با انجمن داشتم. تفکراتشان را قبول نداشتم اما ازشان خوشم می‌آمد.

سه
در وین نقش انجمن‌های اسلامی و نوع کارشان تفاوت عمده‌ای با ایران دارد. در این‌جا انجمن‌های اسلامی موجود که من سه چهارتا از بزرگ‌ترین‌هایشان را می‌شناسم به معنای واقعی کلمه «انجمن اسلامی» هستند. شرکت در جلسات این انجمن‌ها حال و هوای خوبی دارد و آدم با وجود این که اختلاف نظرهای جدی با اکثر سایرین دارد، از حس دور هم بودن با افرادی که فرهنگشان اشتراکات زیادی با خودش دارد لذت می‌برد. اقلیت بودن چیزی نبود که من قبلن تجربه‌اش کرده باشم، پس پر واضح بود که فرصت شرکت در این انجمن‌ها و مراسم افطارشان و ... را در اولین روزهای آمدنم به قلب اروپا غنیمت می‌شمارم.
در همه‌ی این دیدارها یک چیز فکر مرا سخت به خود مشغول کرده بود و هر بار بیش از بار قبل برای بازگشت به این جلسه‌ها مرددم می‌کرد. اعضای این انجمن‌ها، به خصوص مسلمانانی که اصالتن اتریشی بودند، به خصوص‌تر کسانی که تازه مسلمان بودند، به نظرم درک بسیار تند و افراطی و عجیبی از اسلام داشتند. صحنه‌ی عجیبی است که آدم لب دانوب بنشیند و با یک اتریشی موبور چشم آبی صحبت کند و بشنود که در نهایت هدف ما از زندگیمان و دلیل وجودمان این است که سعی کنیم که همه‌ی دنیا را مسلمان کنیم و دین خدا را گسترش دهیم. من همیشه با این دیدگاه‌ها که بوی اسلام تند سلفی می‌داد مخالفت می‌کردم ولی از حق نگذریم تحملشان کار سختی نبود. ما سال‌ها در همین مشهد خودمان شیعه‌های تندرو را که با وضع واقعن اسف‌بار برای عاشورا عزاداری می‌کنند و از تیغ و کارد و گل دریغ نمی‌کنند دیده‌ایم و تحمل کرده‌ایم. دیگر زندگی‌کردن با چهارتا حرف قلمبه‌ی یک بچه‌ی اتریشی که تازه مسلمان شده و سرش باد دارد که کاری ندارد.

چهار
شب قبل به پیشنهاد یکی از دوستان دویچه اوپر برلین را تجربه کرده بودم. آن روز ولی پرچم‌ها در برلین نیمه برافراشته بود. نمی‌دانستیم چه شده. یک عالمه تابلو دیده می‌شد که نوشته بود «Pray for Paris». من با کمال خوش‌خیالی فکر می‌کردم موضوع به شارلی ابدو ربط دارد و این تابلوها خیلی وقت است که آپدیت نشده‌اند. پروازم به وین با تأخیر انجام شد. کلی همه‌جا را گشتند. با اینترنت فرودگاه فهمیدم که داعش پاریس را زده است. اتریش تصمیم گرفته بود مرزش را ببندد و ما باید هر چه سریع‌تر به وین می‌پریدیم. اگر کمی بیش‌تر تأخیر می‌خورد یک هفته‌ی دیگر در برلین ماندنی می‌شدم و مقاله به ددلاین نمی‌رسید.
به وین که رسیدم پیامی آمده بود که در فلان انجمن جلسه‌ای بر پاست و می‌خواهیم تصمیم‌گیری کنیم که نسبت به حادثه‌ی پاریس چه واکنشی نشان دهیم. با خودم فکر کردم که «شما سر پیازید یا ته پیاز؟ یکی دیگر یکی دیگر را کشته، تو را سننه؟». جواب دادم که حوصله ندارم و نمی‌آیم. پیام دادند که سه چهارتا انجمن دور هم جمع می‌شوند و می‌خواهند هماهنگ با هم کار کنند و مهم است. گفتم که من عضو رسمی هیچ‌کدام نیستم. گفتند که نظرت برایمان مهم است و حتمن بیا و خلاصه گیرم انداختند و رفتم.
حرف‌هایی که در آن جلسه شنیدم و اظهارنظرهایی که با آن‌ها برخورد کردم را هیچ‌گاه فراموش نخواهم کرد. اکثر حاضرین از اتفاقی که افتاده بود ذره‌ای ناراحت نبودند و حتا تا حدی ابراز خوش‌حالی هم می‌کردند. نگرانی فقط این بود که چه کنیم که موج ضداسلامی راه نیفتد و دردسری برای ما ایجاد نشود. آن صد و بیست نفری که در پاریس مرده بودند ذره‌ای ارزش نداشتند. مهم این بود که پس‌فردا پگیدا یا امثالهم به ما لطمه‌ نزنند. بی‌اغراق می‌شود گفت که سه ساعتی بحث کردیم و تقریبن دعوا کردیم و آخر قانع شدند که بروند و زندگیشان را بکنند و در کاری که بهشان مربوط نیست دخالت نکنند. من هم گرچه حرفم به کرسی نشسته بود، با دل‌خوری از همه‌ی آن‌چه شنیده بودم برای شام نماندم و یک خداحافظی خیلی خشک و خالی تحویلشان دادم و شما را به خیر و ما را به سلامت.
در راه آی‌اس‌تی، از دکه‌ی ماهموت‌آبه (محمود آقا) در هایلیگنشتات یک دوروم خوشمزه خریدم و سوار خط ۲۳۹ شدم و با خودم فکر کردم که شاید از همان سوم دبیرستان کارم غلط بوده است. فردایش ددلاین مقاله‌ای بود که هرگز سابمیت نشد.
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۴/۰۹/۰۹
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۴)

۰۹ آذر ۹۴ ، ۲۰:۵۸ احسان کفشدار گوهرشادی
:( مقاله‌‌هه خیلی بد بوده که سابمیت نشده :(
پاسخ:
به علت باگ جی‌پلاس‌پلاس این اتفاق افتاد :-)
میخاستم ابراز تاسف کنم(به خاطر این که روش بعضی ها به نظرم اشتباهه)، بعد دیدم این کارم رفتار افراطی ایه، فعلا نمیدونم چی بگم، ولی بعدا شاید بیام یه چیزی بگم:)))
پاسخ:
:-/
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۰:۲۸ محمد مهدی
فک کنم در حال حاضر ایران امن تر از اروپاس... :))))
پاسخ:
همیشه همین بوده.
سلام امیر. 

خیلی خوب نوشته بودی. خیلی هاش حرف من هم هست. مخصوصا آدم تاسف میخوره وقتی می بینه خیلی ها از اتفاق پاریس ذره‌ای ناراحت که هیچ خوشحال هم بودند:-(  به هرحال خدا عاقبتمان را باین نوع افکار ختم به خیر کند. فقط این رو بگم حیفه سیاسی بشی از الان (هر چند تا اندکی هستی:-)) جز اعصاب خردی چیزی نداره:-) 
پاسخ:
:-)
سیاسی که نیستم. اون سؤالتون هم هم‌چنان مونده. در اسرع وقت جواب می‌دم ایشالا. ببخشین که دیر شده. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی