امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
چهارشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۴، ۰۵:۵۶ ق.ظ

تأملی درباره‌ی کباب غاز در روز ملی اتریش

اتریش دوباره کشور شدنش را جشن می‌گرفت و دوشنبه تعطیل بود و دل‌ها خوش. اتوبوس در کلوسترنویبورگ کیرلینگ بانهوف ایستاد و راننده به آلمانی گفت «Ende» و نمی‌دانم چرا فکر کرد ترجمه‌ی انگلیسی این می‌شود «Finish» و این را هم گفت. من چه کار دارم به انگلیسی حرف زدن راننده اتوبوس‌های اتریشی؟ چیزی که برای من مهم بود این بود که این‌جا ایستگاه آخر بود و باید پیاده می‌شدم و نیم ساعت صبر می‌کردم تا اتوبوس گوگینگ از راه برسد.

اتفاق غیرمنتظره و ناخوشایندی بود. زیپ کاپشنم را بستم و لم دادم روی نیمکت رو به روی کتاب‌فروشی خوشگلی که هر بار از این اطراف رد می‌شوم می‌خواهم سری بهش بزنم اما تا حالا فرصت نشده است. آن وقت شب و در روز استقلال (دوباره کشور شدن) اتریش البته این کتاب‌فروشی هم بسته بود و صاحبش احتمالن یا خواب بود یا در هویریگه‌ای بود یا باری یا چه می‌دانم.

از فشار بیکاری تبلتم را زیر و رو می‌کردم بلکه چیزی برای خواندن گیر بیاورم. یادم رفته بود کتابی را که برای درس منطق مطالعه می‌کنم روی آن بریزم. یک موتوری با سرعت از یک متری من گذشت. شب که می‌شود اتریشی‌ها هم دیوانه می‌شوند. این چیزها هیچ مختص یزد و تهران نیست.

پس از کمی گشتن خیلی اتفاقی به نسخه‌ای از «کباب غاز» جمال‌زاده برخورد کردم. آب نطلبیده مراد است. چه بهتر که خاطرات دبیرستان هم زنده شوند و یادی از مشهد بکنم که حالا خانه‌ی دوتا مانده به آخریم است.

جمال‌زاده عالی می‌نویسد. نثرش اگر نگوییم بی‌بدیل، حداقل کم‌نظیر است. خواندم و خواندم و ناگهان شستم خبردار شد که انگار زوایا و خفایایی در این داستان هست که در نسخه‌ای که در کتاب درسی دبیرستانی ما بود شایان ذکر نبوده‌اند. از توصیف رک و بدون ذره‌ای کوتاهی از سر و وضع «مصطفا»خان گرفته تا حکایاتی که جناب استادشان از دختران پاریسی و مقایسه‌ی کنیاک و شراب اصفهان بیان می‌کردند. خنده‌ام گرفت و یاد وقتی افتادم که «مدیر مدرسه‌»ی جلال آل احمد را می‌خواندم. کتاب‌های درسی ما آن قسمت اول مدیر مدرسه که به توصیف شیر قمچیل به دست که «زورکی تعادلش را حفظ می‌کند» پرداخته را بی کم و کاست نقل کرده‌اند اما هیچ چیز از توصیفات وضع خراب اداری و حکومت پخمگان و اتفاقات دیگری که در آن مدرسه افتاد به کتاب درسی ما راه نمی‌یابد.

بیش‌تر که دقت می‌کنیم این سانسور نه تنها در ادبیات معاصر، که حتا در نقل شعر شاعران قدیمی و صاحب‌نام هم وجود دارد. از حذف ابیات خلاف ادب مولانا و جا زدن او به جای استاد اخلاق گرفته تا بیتی از منوچهری که هیچ‌گاه اشاره‌ای به شعر کاملش نشد: «خیزید و خز آرید که هنگام خزان است، باد خنک از جانب خوارزم وزان است».

این روند دو نوع سؤال را برای من مطرح می‌کند که شک دارم طراحان این کتاب‌ها برای هیچ‌کدام از آن‌ها پاسخ درستی داشته باشند. اول آن‌ که آیا این نقل انتخابی و توأم با سانسور به نوعی خیانت در امانت نیست؟ آیا درست است که متنی را که نویسنده‌ای نگاشته به سلیقه‌ی خود جرح و تعدیل کنیم و به عنوان اثر آن نویسنده نشر دهیم؟ آیا نه آن است که کباب غاز اصلی بسیار زیباتر و استادانه‌تر از کباب غاز کتابی است و جا زدن دومی به جای اولی و به نام جمال‌زاده، به شکلی توانایی ادبی جمال‌زاده را کم‌تر از واقعیت نشان می‌دهد؟

سؤال دوم این است که هدف از این کارها چیست؟ آیا می‌خواهیم با حذف نام «کنیاک» از کتاب درسیمان با گسترش مصرف مشروبات الکلی در بین جوانان مبارزه کنیم؟ آیا اصلن تأثیری دارد؟ آیا فکر می‌کنیم که ساختن تصویری رؤیایی و شاعرانه از منوچهری که دستمالچی دربار شاهان زمان خود بوده، بهتر از گفتن حقیقت است؟ تا کجا قرار است تابوها را به ادبیات واقعی کشورمان ترجیح دهیم؟



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE

اتریش دوباره کشور شدنش را جشن می‌گرفت و دوشنبه تعطیل بود و دل‌ها خوش. اتوبوس در کلوسترنویبورگ کیرلینگ بانهوف ایستاد و راننده به آلمانی گفت «Ende» و نمی‌دانم چرا فکر کرد ترجمه‌ی انگلیسی این می‌شود «Finish» و این را هم گفت. من چه کار دارم به انگلیسی حرف زدن راننده اتوبوس‌های اتریشی؟ چیزی که برای من مهم بود این بود که این‌جا ایستگاه آخر بود و باید پیاده می‌شدم و نیم ساعت صبر می‌کردم تا اتوبوس گوگینگ از راه برسد.

اتفاق غیرمنتظره و ناخوشایندی بود. زیپ کاپشنم را بستم و لم دادم روی نیمکت رو به روی کتاب‌فروشی خوشگلی که هر بار از این اطراف رد می‌شوم می‌خواهم سری بهش بزنم اما تا حالا فرصت نشده است. آن وقت شب و در روز استقلال (دوباره کشور شدن) اتریش البته این کتاب‌فروشی هم بسته بود و صاحبش احتمالن یا خواب بود یا در هویریگه‌ای بود یا باری یا چه می‌دانم.

از فشار بیکاری تبلتم را زیر و رو می‌کردم بلکه چیزی برای خواندن گیر بیاورم. یادم رفته بود کتابی را که برای درس منطق مطالعه می‌کنم روی آن بریزم. یک موتوری با سرعت از یک متری من گذشت. شب که می‌شود اتریشی‌ها هم دیوانه می‌شوند. این چیزها هیچ مختص یزد و تهران نیست.

پس از کمی گشتن خیلی اتفاقی به نسخه‌ای از «کباب غاز» جمال‌زاده برخورد کردم. آب نطلبیده مراد است. چه بهتر که خاطرات دبیرستان هم زنده شوند و یادی از مشهد بکنم که حالا خانه‌ی دوتا مانده به آخریم است.

جمال‌زاده عالی می‌نویسد. نثرش اگر نگوییم بی‌بدیل، حداقل کم‌نظیر است. خواندم و خواندم و ناگهان شستم خبردار شد که انگار زوایا و خفایایی در این داستان هست که در نسخه‌ای که در کتاب درسی دبیرستانی ما بود شایان ذکر نبوده‌اند. از توصیف رک و بدون ذره‌ای کوتاهی از سر و وضع «مصطفا»خان گرفته تا حکایاتی که جناب استادشان از دختران پاریسی و مقایسه‌ی کنیاک و شراب اصفهان بیان می‌کردند. خنده‌ام گرفت و یاد وقتی افتادم که «مدیر مدرسه‌»ی جلال آل احمد را می‌خواندم. کتاب‌های درسی ما آن قسمت اول مدیر مدرسه که به توصیف شیر قمچیل به دست که «زورکی تعادلش را حفظ می‌کند» پرداخته را بی کم و کاست نقل کرده‌اند اما هیچ چیز از توصیفات وضع خراب اداری و حکومت پخمگان و اتفاقات دیگری که در آن مدرسه افتاد به کتاب درسی ما راه نمی‌یابد.

بیش‌تر که دقت می‌کنیم این سانسور نه تنها در ادبیات معاصر، که حتا در نقل شعر شاعران قدیمی و صاحب‌نام هم وجود دارد. از حذف ابیات خلاف ادب مولانا و جا زدن او به جای استاد اخلاق گرفته تا بیتی از منوچهری که هیچ‌گاه اشاره‌ای به شعر کاملش نشد: «خیزید و خز آرید که هنگام خزان است، باد خنک از جانب خوارزم وزان است».

این روند دو نوع سؤال را برای من مطرح می‌کند که شک دارم طراحان این کتاب‌ها برای هیچ‌کدام از آن‌ها پاسخ درستی داشته باشند. اول آن‌ که آیا این نقل انتخابی و توأم با سانسور به نوعی خیانت در امانت نیست؟ آیا درست است که متنی را که نویسنده‌ای نگاشته به سلیقه‌ی خود جرح و تعدیل کنیم و به عنوان اثر آن نویسنده نشر دهیم؟ آیا نه آن است که کباب غاز اصلی بسیار زیباتر و استادانه‌تر از کباب غاز کتابی است و جا زدن دومی به جای اولی و به نام جمال‌زاده، به شکلی توانایی ادبی جمال‌زاده را کم‌تر از واقعیت نشان می‌دهد؟

سؤال دوم این است که هدف از این کارها چیست؟ آیا می‌خواهیم با حذف نام «کنیاک» از کتاب درسیمان با گسترش مصرف مشروبات الکلی در بین جوانان مبارزه کنیم؟ آیا اصلن تأثیری دارد؟ آیا فکر می‌کنیم که ساختن تصویری رؤیایی و شاعرانه از منوچهری که دستمالچی دربار شاهان زمان خود بوده، بهتر از گفتن حقیقت است؟ تا کجا قرار است تابوها را به ادبیات واقعی کشورمان ترجیح دهیم؟

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۰۶
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی