امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
پنجشنبه, ۱۶ مهر ۱۳۹۴، ۱۱:۴۹ ب.ظ

امیر

با چشم‌های گردشده به من نگاه کرد و با لهجه‌ی افغانستانی گفت: «شما دری حرف می‌زنی؟». گفتم: «به نظرت حرف‌زدن من شبیه آلمانی یا انگلیسیه؟». خیلی خوش‌حال شد. قشنگ ذوق کرده بود. اومد و روی صندلی کنار من نشست.
یه هو انگار خجالتی شد. نشسته بود و همین‌طوری به من نگاه می‌کرد و هیچی نمی‌گفت. نمی‌دونم خجالت بود یا تعجب! بهش گفتم: «من اومده‌ام این‌جا که به شماها درس بدم.» باز ناباورانه نگاه می‌کرد. انگار کمی طول کشید تا دوزاریش بیفته. وقتی که خوب باور کرد که جدی جدی من دری گپ می‌زنم و اومده‌ام که درس بدم، یک هو قفل زبونش باز شد و شروع کرد تند و تند حرف زدن. بین حرف‌هاش نفس هم نمی‌کشید. منو یاد مجید قصه‌های مجید می‌انداخت. یک‌بند و تند:
من می‌خوام دویچ یاد بگیرم. (تو حرفش پریدم و گفتم «آلمانی») بله. آلمانی! می‌خوام انگلیسی هم یاد بگیرم. می‌خوام به مکتب بروم. این‌جا می‌گن اگه دویچ، آلمانی، بلد نباشی نمی‌شه به مکتب رفت. اینا می‌خوان ما رو برگردونن افغانستان. من نمی‌خوام برگردم افغانستان. من می‌خوام تحصیل کنم. می‌خوام وقتی تحصیل کردم برگردم افغانستان. من این همه راه اومده‌ام که بتونم برم مکتب.
کلی جلوی خودم رو گرفتم که بغض نکنم. دولت اتریش نهایتن تا شش ماه دیگه همه‌ی این افراد رو دیپورت می‌کنه و برمی‌گردونه به افغانستان. مگر عده‌ی کمی که توانایی خاصی داشته باشن. به فکرم رسید شاید پدر یا مادرش شرایطی داشته باشن که اتریش ترجیح بده برشون نگردونه. ازش پرسیدم. بدترین اشتباه ممکن بود. مادرش رو تو ترکیه از دست داده بود و پدرش تو ایران عملگی می‌کرده و پول می‌فرستاده افغانستان.
بحث رو عوض کردم. ازش پرسیدم که مال کجای افغانستانه. کندز. اسم ولایت رو که گفت دیگه جای هیچ سؤالی نبود. کندز. ولایتی که به دست طالبان سقوط کرده. لابد پدرش وقتی این وضعیت رو دیده برگشته که خانواده‌اش رو نجات بده و بکشونه ایران. بعد هم به امید یه زندگی بهتر با هزار بدبختی و با توسل به قاچاقچی جماعت تا اروپا رسیده‌ان. سفری که این‌طور که من فهمیدم به قیمت جون مادرش تموم شده بود.
باز سعی کردم بحث رو عوض کنم. بهش گفتم بیا انگلیسی گپ بزنیم. هیچی انگلیسی بلد نبود اما تو همین مدت کوتاه اقامتش در اتریش به اندازه‌ی من آلمانی می‌فهمید. ازش پرسیدم «How old are you?». هیچی انگلیسی نمی‌فهمید اما تونست معنای سؤال رو با مقایسه با آلمانی بفهمه. چه‌قدر باهوش بود. Ich bin neun Jahre alt. اصلاحش کردم. I am nine years old. خیلی خوب فهمید.
نمی‌دونم چرا ولی یه هو به آلمانی ازش اسمش رو پرسیدم. Wie heisst du? کاش نمی‌پرسیدم. دست راستش شکسته بود و گچ گرفته بود. اون یکی دستش رو آورد جلو که دست بده و گفت «Ich heisse Amir».
امیر، ۹ ساله از کندز، هر جور فکر می‌کردم حداقل به اندازه‌ی من باهوش بود. تو یک جلسه‌ی دوساعته تونست هم ۲۶ حرف الفبای انگلیسی رو یاد بگیره و هم مکالمه‌های ساده‌ای مثل پرسیدن اسم و سن و ملیت و شغل رو. تو دو ساعت حداقل ۱۰۰ تا کلمه و عبارت جدید یاد گرفت و بدون هیچ مشکلی همه رو درست به کار برد. طوری که وقتی خداحافظی می‌کردیم خیلی راحت تونست جمله‌ی «I am happy to meet you» رو بسازه.
من هم امیرم. اما این امیر با اون امیر یه فرق اساسی داره. فرقی که هر انسان عاقلی درک می‌کنه که یکی از مشکلات نوع بشره. فرقش اینه که این امیر دویست کیلومتر غرب‌تر از خط لعنتی کشیده‌شده توسط انگلیسی‌ها به دنیا اومده و اون امیر دویست کیلومتر شرق‌تر. همین اختلاف چهارصد کیلومتری یعنی این یکی هر چی تو زندگیش بخواد می‌تونه داشته باشه و اون یکی با وجود این که از همه نظر حداقل به همون خوبی هست، باید امیدوار باشه که فلان حزب تندرو تو اتریش رأی نیاره تا بتونه شاید با هزار بدبختی برای خودش یه آینده‌ای جور کنه.

پ.ن: دولت اتریش اجازه‌ی عکس‌گرفتن از داخل کمپ‌های پناهجویان رو نمی‌ده.


نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۱۶ مهر ۹۴ ، ۲۳:۴۹

امیر

با چشم‌های گردشده به من نگاه کرد و با لهجه‌ی افغانستانی گفت: «شما دری حرف می‌زنی؟». گفتم: «به نظرت حرف‌زدن من شبیه آلمانی یا انگلیسیه؟». خیلی خوش‌حال شد. قشنگ ذوق کرده بود. اومد و روی صندلی کنار من نشست.
یه هو انگار خجالتی شد. نشسته بود و همین‌طوری به من نگاه می‌کرد و هیچی نمی‌گفت. نمی‌دونم خجالت بود یا تعجب! بهش گفتم: «من اومده‌ام این‌جا که به شماها درس بدم.» باز ناباورانه نگاه می‌کرد. انگار کمی طول کشید تا دوزاریش بیفته. وقتی که خوب باور کرد که جدی جدی من دری گپ می‌زنم و اومده‌ام که درس بدم، یک هو قفل زبونش باز شد و شروع کرد تند و تند حرف زدن. بین حرف‌هاش نفس هم نمی‌کشید. منو یاد مجید قصه‌های مجید می‌انداخت. یک‌بند و تند:
من می‌خوام دویچ یاد بگیرم. (تو حرفش پریدم و گفتم «آلمانی») بله. آلمانی! می‌خوام انگلیسی هم یاد بگیرم. می‌خوام به مکتب بروم. این‌جا می‌گن اگه دویچ، آلمانی، بلد نباشی نمی‌شه به مکتب رفت. اینا می‌خوان ما رو برگردونن افغانستان. من نمی‌خوام برگردم افغانستان. من می‌خوام تحصیل کنم. می‌خوام وقتی تحصیل کردم برگردم افغانستان. من این همه راه اومده‌ام که بتونم برم مکتب.
کلی جلوی خودم رو گرفتم که بغض نکنم. دولت اتریش نهایتن تا شش ماه دیگه همه‌ی این افراد رو دیپورت می‌کنه و برمی‌گردونه به افغانستان. مگر عده‌ی کمی که توانایی خاصی داشته باشن. به فکرم رسید شاید پدر یا مادرش شرایطی داشته باشن که اتریش ترجیح بده برشون نگردونه. ازش پرسیدم. بدترین اشتباه ممکن بود. مادرش رو تو ترکیه از دست داده بود و پدرش تو ایران عملگی می‌کرده و پول می‌فرستاده افغانستان.
بحث رو عوض کردم. ازش پرسیدم که مال کجای افغانستانه. کندز. اسم ولایت رو که گفت دیگه جای هیچ سؤالی نبود. کندز. ولایتی که به دست طالبان سقوط کرده. لابد پدرش وقتی این وضعیت رو دیده برگشته که خانواده‌اش رو نجات بده و بکشونه ایران. بعد هم به امید یه زندگی بهتر با هزار بدبختی و با توسل به قاچاقچی جماعت تا اروپا رسیده‌ان. سفری که این‌طور که من فهمیدم به قیمت جون مادرش تموم شده بود.
باز سعی کردم بحث رو عوض کنم. بهش گفتم بیا انگلیسی گپ بزنیم. هیچی انگلیسی بلد نبود اما تو همین مدت کوتاه اقامتش در اتریش به اندازه‌ی من آلمانی می‌فهمید. ازش پرسیدم «How old are you?». هیچی انگلیسی نمی‌فهمید اما تونست معنای سؤال رو با مقایسه با آلمانی بفهمه. چه‌قدر باهوش بود. Ich bin neun Jahre alt. اصلاحش کردم. I am nine years old. خیلی خوب فهمید.
نمی‌دونم چرا ولی یه هو به آلمانی ازش اسمش رو پرسیدم. Wie heisst du? کاش نمی‌پرسیدم. دست راستش شکسته بود و گچ گرفته بود. اون یکی دستش رو آورد جلو که دست بده و گفت «Ich heisse Amir».
امیر، ۹ ساله از کندز، هر جور فکر می‌کردم حداقل به اندازه‌ی من باهوش بود. تو یک جلسه‌ی دوساعته تونست هم ۲۶ حرف الفبای انگلیسی رو یاد بگیره و هم مکالمه‌های ساده‌ای مثل پرسیدن اسم و سن و ملیت و شغل رو. تو دو ساعت حداقل ۱۰۰ تا کلمه و عبارت جدید یاد گرفت و بدون هیچ مشکلی همه رو درست به کار برد. طوری که وقتی خداحافظی می‌کردیم خیلی راحت تونست جمله‌ی «I am happy to meet you» رو بسازه.
من هم امیرم. اما این امیر با اون امیر یه فرق اساسی داره. فرقی که هر انسان عاقلی درک می‌کنه که یکی از مشکلات نوع بشره. فرقش اینه که این امیر دویست کیلومتر غرب‌تر از خط لعنتی کشیده‌شده توسط انگلیسی‌ها به دنیا اومده و اون امیر دویست کیلومتر شرق‌تر. همین اختلاف چهارصد کیلومتری یعنی این یکی هر چی تو زندگیش بخواد می‌تونه داشته باشه و اون یکی با وجود این که از همه نظر حداقل به همون خوبی هست، باید امیدوار باشه که فلان حزب تندرو تو اتریش رأی نیاره تا بتونه شاید با هزار بدبختی برای خودش یه آینده‌ای جور کنه.

پ.ن: دولت اتریش اجازه‌ی عکس‌گرفتن از داخل کمپ‌های پناهجویان رو نمی‌ده.
موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۴/۰۷/۱۶
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۱۰)

۱۷ مهر ۹۴ ، ۰۰:۱۷ احسان کفشدار گوهرشادی
صرفن همین قدر می‌تونم بگم که هیچی نمی‌تونم بگم :')+:'(
پاسخ:
:(

چقدر غم انگیز... امیدوارم به جاهاى خوبى برسه... :(
پاسخ:
:-)
۱۹ مهر ۹۴ ، ۰۷:۳۷ بنیامین دلشاد
:(
پاسخ:
:-(
تا حالا اینقدر از نژاد پرستی بیذار نشده بودم که با خوندن این پست شدم ...
پاسخ:
نژاد؟
۲۰ مهر ۹۴ ، ۲۳:۵۳ حسین زارع
و باز هم نابرابری و نابرادری. خیلی ناراحت شدم.
پاسخ:
:(
۲۱ مهر ۹۴ ، ۱۲:۵۳ حسین زارع
امیر جان قلم شیوایی داری. بیشتر برامون بنویس.
پاسخ:
متشکرم. 
از این نوع دو امیرها در خود ایران هم زیاده... ولی من فکر  نکنم  امیر دویست کیلومتر شرقتر با امیر دویست کیلومتر غربتر قابل قیاس باشه! آخه امیر ما خیلی کمیابه:-) پیروز باشی
پاسخ:
ممنون. لطف دارین. :)
۰۴ آبان ۹۴ ، ۲۲:۱۲ محمد مهدی جهان آرا
کاش میشد کار بیشتری بکنی :(
پاسخ:
نشد دیگه :-(

۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۶:۱۱ یاسین مهدیزاده
...
پاسخ:
؟
۱۱ آذر ۹۴ ، ۱۷:۱۶ amirreza poorakhavan
امیر یا امیر؟ مسئله این است! چقدر حالمو گرفت این پست!
من هر وقت دلم می‌گیره میام اینجا، که این دفعه حالم بیشتر گرفته شد :(
پاسخ:
:-/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی