امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
دوشنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۸:۵۶ ب.ظ

کشور نوادگان مهربان اسکندر - بخش دوم

اسکوپیه شهر کوچیکیه. جمعیتش تقریبن نیم میلیون نفره. می‌شه با یزد مقایسه‌اش کرد. به همون اندازه هم قدیمیه. واحد پول مقدونیه «دنار» (Denar) نام داره که به نظر میاد تلفظ محلی کلمه‌ی دینار باشه. ارزش واحد پولشون پایینه و هر دلار حدود ۶۰ دنار بود. اسکناس‌ها قدیمی و رنگ و رو رفته و در خیلی موارد تاخورده و مچاله بودن و طرح‌های خیلی ساده‌ای هم داشتن. شکل پولشون تا حد زیادی منو یاد روپیه‌های هند و پاکستان انداخت.

فرودگاه اسکندر کبیر (گجستک!) اسکوپیه کاملن و دربست در اختیار هواپیمایی ترکیه است و حتا خود فرودگاه هم توسط TAV اداره می‌شه. همه‌چیزش شبیه به فرودگاه آتاتورکه، با این تفاوت که خیلی کوچیک‌تره. وسط فرودگاه هم یه مجسمه از اسکندر بود. ما هنوز اطلاع نداشتیم که قراره با چه حجمی از مجسمه در شهر رو به رو بشیم و به نظرمون این مجسمه‌ی کوچیک هم جالب می‌اومد.

مأمورشون انگار بار اولش بود که پاسپورت ایرانی می‌دید. درک درستی ازش نداشت و ما رو برداشت و با خودش برد پیش یه مأمور ارشد که اجازه‌ی ورودمون به خاک دشمن دو هزار سال پیشمون رو صادر کنه. بدون مشکل و فقط با چند دقیقه اتلاف وقت مهر رنگ و رو رفته‌ای که به آب دهن مرده می‌موند تو گذرنامه‌هامون خورد و رسمن وارد جمهوری مقدونیه شدیم.

یک تاکسی گرفتیم و به مرکز شهر رفتیم. نرخ تاکسی رو دقیق یادم نیست ولی خیلی ارزون‌تر از آنکارا بود. تو یه شیرینی فروشی مقداری شیرینی با نوشابه خوردیم که اون‌قدر ارزون در اومد که حسابی تعجب کرده بودیم. دوتا شیرینی بزرگ خیلی خوشمزه با دوتا نوشابه کم‌تر از ۵۰ دنار شد. شیرینی تموم شده بود و تقریبن نصف نوشابه‌ام مونده بود که یک پسربچه‌ی گدا وارد شد و با یه حالت خیلی التماس‌آمیز به شیشه‌ی نوشابه اشاره کرد و چیزی به مقدونی گفت که من فقط لحن ملتمسش رو می‌فهمیدم. این بچه شاید پنج شیش ساله بود و به وضوح گشنه. بهم خیلی فشار اومد که این‌طوری دیدمش. بهش لبخند زدم و پا شدم که حداقل براش همین چیزی که خودمون خورده بودیم رو بخرم که یک هو صاحب مغازه پشت دخل پیداش شد و بچه هم ترسید و لبخند منو به عنوان اجازه تعبیر کرد و نوشابه‌ی نصفه رو برداشت و فرار کرد. الآن که اینو می‌نویسم اون صحنه‌ها تو ذهنم میاد و متأثر می‌شم. یادمه که اون موقع چیزی که تو ذهنم گذشت این بود که «Humanity is a failed project». واقعن چه طور می‌شه بهش نمره‌ی قبولی داد وقتی حتا تو قاره‌ی مرفه اروپا هم بچه‌ای به این سن و سال باید گرسنه باشه؟

بعد به میدون بزرگی رفتیم که توش مجسمه‌ی اسکندر بود. این‌جا تازه برای اولین بار متوجه شدیم که دولت مقدونیه چه خرج‌های عظیمی برای ساخت و ساز در شهر اسکوپیه و گذاشتن انواع نمادها و افتخار به پیشینه‌ی تاریخی و آدم‌کش تاریخیشون، اسکندر، می‌کنه. این شهر پر از مجسمه‌اس. خیلی از مجسمه‌ها نیمه‌کاره بودن و هنوز ساختنشون ادامه داشت. آدم حس می‌کرد وارد یه نسخه‌ی نوساز از یونان باستان شده. البته این جمله رو جلوی مقدونی‌ها نخواهم گفت چون بدجوری با یونانی‌ها دشمنن.

دم همین میدان، به رسم رومیان باستان، یک طاق پیروزی (طاق نصرت) هم ساخته بودن که خیلی منو یاد بخارست رومانی انداخت که سال قبل همین موقع‌ها و به خاطر همین مسابقه بهش سفر کرده بودم. کمی در این میدان چرخیدیم و بعد هم سراغه‌ی خانه‌ی مادر ترزا رو گرفتیم و راهی شدیم.

مادر ترزا یا به قول خودشون «ننه ترزا» در زمان حکومت عثمانی در Üsküp (اوسکوپ، همون اسکوپیه) در ولایت Kosovo (اون موقع‌ها این‌طوری بوده!) به دنیا اومده و اصالتن آلبانیایی‌تبار ولی مسیحی بوده. به اندازه‌ی کافی هم معروف هست که لازم نباشه در موردش توضیح بدم. فرصتی بود تا سری به خونه‌ی این ننه بزنیم و زدیم و جای جالبی هم بود. جلوی در خونه یه مجسمه ازش ساخته بودن. همون‌قدر که تو بلغارستان پنیر هست و تو ایران تیر چراغ برق، تو اسکوپیه مجسمه دیده می‌شد! توی خونه هم تبدیل به موزه شده بود و مجموعه‌ای از نامه‌ها و عکس‌های مادر ترزا رو با ترجمه گذاشته بودن که در نوع خودش جالب و دیدنی بود. همه‌ی عکس‌ها توضیحاتی به سه زبون داشتن: مقدونی، انگلیسی و آلبانیایی. خیلی از تابلوهای سطح کشورشون هم همین‌طور بود. آلبانیایی رو با خط لاتین می‌نویسن اما مقدونی یه جور سیریلیک مخصوص به خودش داره. مثلن اسم کشور در سیریلیک تاجیکی Мақдуния (مقدونیه Maqdunia) و به سیریلیک روسی و بلغاری Македония (مکدونیه Makedonia) و در سیریلیک مقدونی Македонија (مکدونیه) است. 

از خونه‌ی ننه بیرون اومدیم و به همون میدون اسب‌سوار برگشتیم و راهمون رو در جهت دیگه ادامه دادیم. اول به یه رودخونه رسیدیم و بعد به موزه‌ی تاریخ مقدونیه که علاقه‌ی زیادی به بازدید ازش نداشتیم. رود بزرگ و زیبا اما کثیفی بود. از پل رد شدیم و اون طرف رود دوباره با یه عالمه مجسمه مواجه شدیم و رفتیم و رفتیم تا به بازار معروف اسکوپیه رسیدیم. معروفیتش الکیه! البته برای ماها که ایرانی هستیم. یک دهم بازار زنجان هم نبود. چه از نظر اندازه، چه از نظر زیبایی و تنوع.

این رو هم بگم که تو همون میدون مجسمه یه پرچم بزرگ مقدونیه هم گذاشته بودن. پرچمشون قرمزه با یه خورشید زرد داخلش. البته ظاهرن قبلن پرچمشون متفاوت بوده ولی با اعتراض یونان مواجه شده‌ان و مجبور شده‌ان عوضش کنن یا یه همچه چیزایی. روابط با یونان خوب نبود کلن و ما بعدها که تیم‌های یونان رو تو مسابقه دیدیم کمی تعجب کردیم.

تو بازار به چیزهای جالبی برخوردیم، از جمله یک کفاشی که پشت ویترینش نوشته بود Life is short, buy shoes و یک کافه‌ی ترکی که اسمش Ehli Keyf بود. مقدونیه با توجه به این که قدیما جزو امپراتوری عثمانی بوده و هنوز هم ترکیه توش نفوذ زیادی داره و با توجه تر به این که همسایه‌ی آلبانی هم هست، جمعیت مسلمون زیادی داره و هیچ شگفت‌زده نشدم که تو این بازار با دوتا مسجد رو به رو شدم که نوشته‌هایی به خط پارسی به زبون ترکی عثمانی بر در و دیوارشون داشتن. یکی مسجد مرادپاشا بود که کوچیک‌تر بود و واردش هم شدیم و اون یکی اگه اشتباه نکنم مسجد مصطفا پاشا که فقط از دور دیدیمش. داخل مسجد مرادپاشا دقیقن عین مساجد عثمانی ترکیه بود و تنها نکته‌ی عجیبش مختلط بودن وضوخونه‌اش بود!

از مسجد که بیرون اومدیم یک زن کولی گدای مقدونی، بچه به بغل، نشسته بود و گدایی می‌کرد. گدا تو مقدونیه زیاده ولی این یکی کارشو بهتر از بقیه بلد بود. با وجود این که به نظر مسیحی بود، حداقل مطمئنم که مسلمون نبود، بعد از نماز جلوی مسجد نشسته بود و هی با لهجه‌ی مقدونی و البته به شکلی که به نظر می‌رسید ادای ترک‌ها رو در میاره الله‌اکبر می‌گفت و ذره‌ای پول  می‌طلبید و چندتا ترکیب اسلامی که بلد بود رو غلط غلوط و مخلوط با مقدونی تکرار می‌کرد. به نظرم اومد که شایسته نیست چنین کسی از در مسجد بی‌نصیب بره. بهش یک اسکناس دادم که یادم نیست چندی بود ولی از نظر خودم چیز زیادی نبود اما زن اون‌قدر ذوق کرد و خوش‌حال شد و به زبون خودش که من نمی‌فهمیدم دعا کرد و دعا کرد و دعا کرد که جدی جدی به این فکر افتادم که چه معامله‌ی باصرفه‌ای بود! وضع اقتصادی این‌جا خیلی خرابه. خدا همه رو از فقر نجات بده. 

بعد از خروج از بازار، قلعه‌ی قدیمی معروف شهر دیده می‌شد. راه افتادیم و رفتیم و هم قلعه رو دیدیم و هم از اون بالا نمای جالبی از شهر اسکوپیه رو. بلیت اتوبوسمون به مقصد اخرید (Охрид، Ohrid) رو همون اول رسیدن به اسکوپیه خریده بودیم و چند ساعتی بیش‌تر وقت نبود. فقط یه چیز تو لیستمون مونده بود که ندیده بودیم و اون صلیب هزاره (Millennium Cross) بود که روی کوهی در خارج از شهر اسکوپیه قرار داره و خیلی تازه ساخته شده و نمادی از دو هزار سال قدمت مسیحیت در جهان و در مقدونیه‌اس. جواد {دیلمی} می‌گفت بهتره این رو بیخیال بشیم و بریم که مطمئن باشیم به موقع به اخرید می‌رسیم ولی من این حرفا حالیم نبود و بعدها فهمیدیم که حق هم با من بوده. من می‌خواستم به هر زوری شده این صلیب معروف رو ببینم.

از قلعه پایین اومدیم و یک تاکسی گرفتیم که ما رو ببره بالای کوه، نزدیک صلیب. اون‌جا که رسیدیم متوجه شدیم که راه برگشتی نداره و به همین دلیل با همون تاکسیه هماهنگ کردیم که کی بیاد دنبالمون و خداحافظی کردیم و رفتیم. صلیب بزرگیه و یک تله‌کابین خیلی مدرن هم هست که آدم رو تا پای صلیب می‌بره ولی ساعات کاریش خیلی محدوده و در ساعت یه بار می‌ره. به همین دلیل کلی تو پارک پای کوه معطل شدیم و چایی خوردیم. مقدونیه برای ساختن جاذبه‌های توریستی خرج خیلی زیادی می‌کنه. این برای کشوری که این همه مردم فقیر داره چه توجیهی می‌تونه داشته باشه؟ شاید این که می‌خوان درآمد توریسم ایجاد کنن تا فقر رو کم کنه!

سوار تله‌کابین شدیم. منظره‌های داخل تله‌کابین عالی بود. کل شهر اسکوپیه و کوهی که روش بودیم رو می‌شد از یه زاویه‌ی خیلی منحصر به فرد دید. ولی هیچی خود صلیبه نمی‌شه. این صلیب از اون سازه‌های باابهت بود. خیلی بزرگ بود. می‌گن ارتفاعش حدود ۷۰ متره. با توجه به این که نوک کوه ساخته شده و تو شب هم روشن می‌شه، از همه‌جای شهر قابل دیدنه و یه جورایی به نماد پایتخت مقدونیه تبدیل شده. اون‌قدر بزرگ بود که برای عکس‌گرفتن باهاش کلی مشکل داشتیم. چیزی که ابهتش رو صدچندان می‌کرد این بود که هیچی دور و برش نبود و وقتی سرتو بلند می‌کردی و به صلیب نگاه می‌کردی فقط صلیب رو می‌دیدی و آسمون آبی و ابرهایی رو که پشت این سازه‌ی بزرگ حرکت می‌کردن و گاهی سر آدم گیج می‌رفت و گاهی آدم حس می‌کرد که ابرها ثابتن و این صلیبه که داره تکون تکون می‌خوره و ترس برش می‌داشت. کابلی هم از یک جای این صلیب آویزون بود که باد اینور و اونور می‌بردش و آروم آروم به بدنه‌ی صلیب می‌زدش و صدای دینگ دینگ جالبی ایجاد می‌کرد. نمی‌دونم چه‌قدر وقت شد ولی حسابی مات و مبهوت این صلیب شده بودیم و به معنی واقعی کلمه، این سازه یکی از نکات مهم این سفر بود. یه نوشته‌ای تو فضای مجازی هی پخش می‌شه که این‌جا مصداق داشت:

Life is not measured by the number of breaths you take, but by the moments that take your breath away.

این صلیب به معنای واقعی کلمه took my breath away و من بهش نگاه می‌کردم و یاد اولین بارهایی می‌افتادم که تخت جمشید، گنبد سلطانیه‌ی زنجان، مسجد پادشاهی لاهور و مسجد سلطان احمد رو دیده بودم. همه‌ی این‌ها در یک آن تو ذهنم تداعی شدن: اون لحظه‌هایی که آدم به یه چیزی نگاه می‌کنه و دهنش باز می‌مونه و نمی‌تونه پلک بزنه. این صلیب عالی بود!

تا با تله‌کابین از نوک کوه پایین اومدیم دیر شده بود و دویدیم بیرون از پارک و دیدیم که خوش‌بختانه راننده هنوز منتظرمون واستاده. سوار شدیم و راهی ترمینال مسافربری مرکزی شهر شدیم. تو راه سفارت ایران رو هم دیدیم. مایه‌ی خوش‌حالی بود. مطمئن نبودیم که وجود داشته باشه! راننده هم مسلمون از آب در اومد و یه ذره هم ترکی می‌فهمید. 

از ترمینال غبارگرفته و پر از دود سیگار اسکوپیه در اتوبوسی که شبیه مشابه‌های وطنیش بود خارج شدیم و به سمت اخرید حرکت کردیم. آفتاب پایین رفته بود. صلیب بزرگ با نور زرد براقی نوک کوه دیده می‌شد و حالا اندازه‌ی یک بند انگشت بود. با خودم فکر کردم که مقدونیه قطعن ارزش تمام سختی‌هایی که براش کشیدم رو داشت. مقدونیه، حتا اگه فقط همین بود که تا حالا دیده بودم، یکی از بهترین و زیباترین خاطراتم بود و کلی از جواد متشکر بودم که باعث این سفر شده. اگه جواد نبود من هیچ انگیزه‌ای برای دوباره SEEMOUS دادن نداشتم.


طاق پیروزی


مجسمه‌ی اسکندر و ساخت و سازهای اطراف آن


مجسمه‌ی مادر ترزا


ننه ترزا (تازه این با لهجه‌ی مشهدی هم هست: "nene")


جواد در عبادتگاه خانه‌ی ننه ترزا


مسیحیت هم جنبه می‌خواد ها!


همون مجسمه از یه زاویه‌ی دیگه


آقاجان خب نداریم! تو کشور خودمون از این چیزا نداریم. بله! ندیده بودم تا حالا :)


قسمت دیگه‌ای از میدون مجسمه


قلعه


جواد و قلعه و پرچم مقدونیه


اون صلیبه!


صرفن جهت نمایش اندازه‌ی واقعی صلیب



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE

اسکوپیه شهر کوچیکیه. جمعیتش تقریبن نیم میلیون نفره. می‌شه با یزد مقایسه‌اش کرد. به همون اندازه هم قدیمیه. واحد پول مقدونیه «دنار» (Denar) نام داره که به نظر میاد تلفظ محلی کلمه‌ی دینار باشه. ارزش واحد پولشون پایینه و هر دلار حدود ۶۰ دنار بود. اسکناس‌ها قدیمی و رنگ و رو رفته و در خیلی موارد تاخورده و مچاله بودن و طرح‌های خیلی ساده‌ای هم داشتن. شکل پولشون تا حد زیادی منو یاد روپیه‌های هند و پاکستان انداخت.

فرودگاه اسکندر کبیر (گجستک!) اسکوپیه کاملن و دربست در اختیار هواپیمایی ترکیه است و حتا خود فرودگاه هم توسط TAV اداره می‌شه. همه‌چیزش شبیه به فرودگاه آتاتورکه، با این تفاوت که خیلی کوچیک‌تره. وسط فرودگاه هم یه مجسمه از اسکندر بود. ما هنوز اطلاع نداشتیم که قراره با چه حجمی از مجسمه در شهر رو به رو بشیم و به نظرمون این مجسمه‌ی کوچیک هم جالب می‌اومد.

مأمورشون انگار بار اولش بود که پاسپورت ایرانی می‌دید. درک درستی ازش نداشت و ما رو برداشت و با خودش برد پیش یه مأمور ارشد که اجازه‌ی ورودمون به خاک دشمن دو هزار سال پیشمون رو صادر کنه. بدون مشکل و فقط با چند دقیقه اتلاف وقت مهر رنگ و رو رفته‌ای که به آب دهن مرده می‌موند تو گذرنامه‌هامون خورد و رسمن وارد جمهوری مقدونیه شدیم.

یک تاکسی گرفتیم و به مرکز شهر رفتیم. نرخ تاکسی رو دقیق یادم نیست ولی خیلی ارزون‌تر از آنکارا بود. تو یه شیرینی فروشی مقداری شیرینی با نوشابه خوردیم که اون‌قدر ارزون در اومد که حسابی تعجب کرده بودیم. دوتا شیرینی بزرگ خیلی خوشمزه با دوتا نوشابه کم‌تر از ۵۰ دنار شد. شیرینی تموم شده بود و تقریبن نصف نوشابه‌ام مونده بود که یک پسربچه‌ی گدا وارد شد و با یه حالت خیلی التماس‌آمیز به شیشه‌ی نوشابه اشاره کرد و چیزی به مقدونی گفت که من فقط لحن ملتمسش رو می‌فهمیدم. این بچه شاید پنج شیش ساله بود و به وضوح گشنه. بهم خیلی فشار اومد که این‌طوری دیدمش. بهش لبخند زدم و پا شدم که حداقل براش همین چیزی که خودمون خورده بودیم رو بخرم که یک هو صاحب مغازه پشت دخل پیداش شد و بچه هم ترسید و لبخند منو به عنوان اجازه تعبیر کرد و نوشابه‌ی نصفه رو برداشت و فرار کرد. الآن که اینو می‌نویسم اون صحنه‌ها تو ذهنم میاد و متأثر می‌شم. یادمه که اون موقع چیزی که تو ذهنم گذشت این بود که «Humanity is a failed project». واقعن چه طور می‌شه بهش نمره‌ی قبولی داد وقتی حتا تو قاره‌ی مرفه اروپا هم بچه‌ای به این سن و سال باید گرسنه باشه؟

بعد به میدون بزرگی رفتیم که توش مجسمه‌ی اسکندر بود. این‌جا تازه برای اولین بار متوجه شدیم که دولت مقدونیه چه خرج‌های عظیمی برای ساخت و ساز در شهر اسکوپیه و گذاشتن انواع نمادها و افتخار به پیشینه‌ی تاریخی و آدم‌کش تاریخیشون، اسکندر، می‌کنه. این شهر پر از مجسمه‌اس. خیلی از مجسمه‌ها نیمه‌کاره بودن و هنوز ساختنشون ادامه داشت. آدم حس می‌کرد وارد یه نسخه‌ی نوساز از یونان باستان شده. البته این جمله رو جلوی مقدونی‌ها نخواهم گفت چون بدجوری با یونانی‌ها دشمنن.

دم همین میدان، به رسم رومیان باستان، یک طاق پیروزی (طاق نصرت) هم ساخته بودن که خیلی منو یاد بخارست رومانی انداخت که سال قبل همین موقع‌ها و به خاطر همین مسابقه بهش سفر کرده بودم. کمی در این میدان چرخیدیم و بعد هم سراغه‌ی خانه‌ی مادر ترزا رو گرفتیم و راهی شدیم.

مادر ترزا یا به قول خودشون «ننه ترزا» در زمان حکومت عثمانی در Üsküp (اوسکوپ، همون اسکوپیه) در ولایت Kosovo (اون موقع‌ها این‌طوری بوده!) به دنیا اومده و اصالتن آلبانیایی‌تبار ولی مسیحی بوده. به اندازه‌ی کافی هم معروف هست که لازم نباشه در موردش توضیح بدم. فرصتی بود تا سری به خونه‌ی این ننه بزنیم و زدیم و جای جالبی هم بود. جلوی در خونه یه مجسمه ازش ساخته بودن. همون‌قدر که تو بلغارستان پنیر هست و تو ایران تیر چراغ برق، تو اسکوپیه مجسمه دیده می‌شد! توی خونه هم تبدیل به موزه شده بود و مجموعه‌ای از نامه‌ها و عکس‌های مادر ترزا رو با ترجمه گذاشته بودن که در نوع خودش جالب و دیدنی بود. همه‌ی عکس‌ها توضیحاتی به سه زبون داشتن: مقدونی، انگلیسی و آلبانیایی. خیلی از تابلوهای سطح کشورشون هم همین‌طور بود. آلبانیایی رو با خط لاتین می‌نویسن اما مقدونی یه جور سیریلیک مخصوص به خودش داره. مثلن اسم کشور در سیریلیک تاجیکی Мақдуния (مقدونیه Maqdunia) و به سیریلیک روسی و بلغاری Македония (مکدونیه Makedonia) و در سیریلیک مقدونی Македонија (مکدونیه) است. 

از خونه‌ی ننه بیرون اومدیم و به همون میدون اسب‌سوار برگشتیم و راهمون رو در جهت دیگه ادامه دادیم. اول به یه رودخونه رسیدیم و بعد به موزه‌ی تاریخ مقدونیه که علاقه‌ی زیادی به بازدید ازش نداشتیم. رود بزرگ و زیبا اما کثیفی بود. از پل رد شدیم و اون طرف رود دوباره با یه عالمه مجسمه مواجه شدیم و رفتیم و رفتیم تا به بازار معروف اسکوپیه رسیدیم. معروفیتش الکیه! البته برای ماها که ایرانی هستیم. یک دهم بازار زنجان هم نبود. چه از نظر اندازه، چه از نظر زیبایی و تنوع.

این رو هم بگم که تو همون میدون مجسمه یه پرچم بزرگ مقدونیه هم گذاشته بودن. پرچمشون قرمزه با یه خورشید زرد داخلش. البته ظاهرن قبلن پرچمشون متفاوت بوده ولی با اعتراض یونان مواجه شده‌ان و مجبور شده‌ان عوضش کنن یا یه همچه چیزایی. روابط با یونان خوب نبود کلن و ما بعدها که تیم‌های یونان رو تو مسابقه دیدیم کمی تعجب کردیم.

تو بازار به چیزهای جالبی برخوردیم، از جمله یک کفاشی که پشت ویترینش نوشته بود Life is short, buy shoes و یک کافه‌ی ترکی که اسمش Ehli Keyf بود. مقدونیه با توجه به این که قدیما جزو امپراتوری عثمانی بوده و هنوز هم ترکیه توش نفوذ زیادی داره و با توجه تر به این که همسایه‌ی آلبانی هم هست، جمعیت مسلمون زیادی داره و هیچ شگفت‌زده نشدم که تو این بازار با دوتا مسجد رو به رو شدم که نوشته‌هایی به خط پارسی به زبون ترکی عثمانی بر در و دیوارشون داشتن. یکی مسجد مرادپاشا بود که کوچیک‌تر بود و واردش هم شدیم و اون یکی اگه اشتباه نکنم مسجد مصطفا پاشا که فقط از دور دیدیمش. داخل مسجد مرادپاشا دقیقن عین مساجد عثمانی ترکیه بود و تنها نکته‌ی عجیبش مختلط بودن وضوخونه‌اش بود!

از مسجد که بیرون اومدیم یک زن کولی گدای مقدونی، بچه به بغل، نشسته بود و گدایی می‌کرد. گدا تو مقدونیه زیاده ولی این یکی کارشو بهتر از بقیه بلد بود. با وجود این که به نظر مسیحی بود، حداقل مطمئنم که مسلمون نبود، بعد از نماز جلوی مسجد نشسته بود و هی با لهجه‌ی مقدونی و البته به شکلی که به نظر می‌رسید ادای ترک‌ها رو در میاره الله‌اکبر می‌گفت و ذره‌ای پول  می‌طلبید و چندتا ترکیب اسلامی که بلد بود رو غلط غلوط و مخلوط با مقدونی تکرار می‌کرد. به نظرم اومد که شایسته نیست چنین کسی از در مسجد بی‌نصیب بره. بهش یک اسکناس دادم که یادم نیست چندی بود ولی از نظر خودم چیز زیادی نبود اما زن اون‌قدر ذوق کرد و خوش‌حال شد و به زبون خودش که من نمی‌فهمیدم دعا کرد و دعا کرد و دعا کرد که جدی جدی به این فکر افتادم که چه معامله‌ی باصرفه‌ای بود! وضع اقتصادی این‌جا خیلی خرابه. خدا همه رو از فقر نجات بده. 

بعد از خروج از بازار، قلعه‌ی قدیمی معروف شهر دیده می‌شد. راه افتادیم و رفتیم و هم قلعه رو دیدیم و هم از اون بالا نمای جالبی از شهر اسکوپیه رو. بلیت اتوبوسمون به مقصد اخرید (Охрид، Ohrid) رو همون اول رسیدن به اسکوپیه خریده بودیم و چند ساعتی بیش‌تر وقت نبود. فقط یه چیز تو لیستمون مونده بود که ندیده بودیم و اون صلیب هزاره (Millennium Cross) بود که روی کوهی در خارج از شهر اسکوپیه قرار داره و خیلی تازه ساخته شده و نمادی از دو هزار سال قدمت مسیحیت در جهان و در مقدونیه‌اس. جواد {دیلمی} می‌گفت بهتره این رو بیخیال بشیم و بریم که مطمئن باشیم به موقع به اخرید می‌رسیم ولی من این حرفا حالیم نبود و بعدها فهمیدیم که حق هم با من بوده. من می‌خواستم به هر زوری شده این صلیب معروف رو ببینم.

از قلعه پایین اومدیم و یک تاکسی گرفتیم که ما رو ببره بالای کوه، نزدیک صلیب. اون‌جا که رسیدیم متوجه شدیم که راه برگشتی نداره و به همین دلیل با همون تاکسیه هماهنگ کردیم که کی بیاد دنبالمون و خداحافظی کردیم و رفتیم. صلیب بزرگیه و یک تله‌کابین خیلی مدرن هم هست که آدم رو تا پای صلیب می‌بره ولی ساعات کاریش خیلی محدوده و در ساعت یه بار می‌ره. به همین دلیل کلی تو پارک پای کوه معطل شدیم و چایی خوردیم. مقدونیه برای ساختن جاذبه‌های توریستی خرج خیلی زیادی می‌کنه. این برای کشوری که این همه مردم فقیر داره چه توجیهی می‌تونه داشته باشه؟ شاید این که می‌خوان درآمد توریسم ایجاد کنن تا فقر رو کم کنه!

سوار تله‌کابین شدیم. منظره‌های داخل تله‌کابین عالی بود. کل شهر اسکوپیه و کوهی که روش بودیم رو می‌شد از یه زاویه‌ی خیلی منحصر به فرد دید. ولی هیچی خود صلیبه نمی‌شه. این صلیب از اون سازه‌های باابهت بود. خیلی بزرگ بود. می‌گن ارتفاعش حدود ۷۰ متره. با توجه به این که نوک کوه ساخته شده و تو شب هم روشن می‌شه، از همه‌جای شهر قابل دیدنه و یه جورایی به نماد پایتخت مقدونیه تبدیل شده. اون‌قدر بزرگ بود که برای عکس‌گرفتن باهاش کلی مشکل داشتیم. چیزی که ابهتش رو صدچندان می‌کرد این بود که هیچی دور و برش نبود و وقتی سرتو بلند می‌کردی و به صلیب نگاه می‌کردی فقط صلیب رو می‌دیدی و آسمون آبی و ابرهایی رو که پشت این سازه‌ی بزرگ حرکت می‌کردن و گاهی سر آدم گیج می‌رفت و گاهی آدم حس می‌کرد که ابرها ثابتن و این صلیبه که داره تکون تکون می‌خوره و ترس برش می‌داشت. کابلی هم از یک جای این صلیب آویزون بود که باد اینور و اونور می‌بردش و آروم آروم به بدنه‌ی صلیب می‌زدش و صدای دینگ دینگ جالبی ایجاد می‌کرد. نمی‌دونم چه‌قدر وقت شد ولی حسابی مات و مبهوت این صلیب شده بودیم و به معنی واقعی کلمه، این سازه یکی از نکات مهم این سفر بود. یه نوشته‌ای تو فضای مجازی هی پخش می‌شه که این‌جا مصداق داشت:

Life is not measured by the number of breaths you take, but by the moments that take your breath away.

این صلیب به معنای واقعی کلمه took my breath away و من بهش نگاه می‌کردم و یاد اولین بارهایی می‌افتادم که تخت جمشید، گنبد سلطانیه‌ی زنجان، مسجد پادشاهی لاهور و مسجد سلطان احمد رو دیده بودم. همه‌ی این‌ها در یک آن تو ذهنم تداعی شدن: اون لحظه‌هایی که آدم به یه چیزی نگاه می‌کنه و دهنش باز می‌مونه و نمی‌تونه پلک بزنه. این صلیب عالی بود!

تا با تله‌کابین از نوک کوه پایین اومدیم دیر شده بود و دویدیم بیرون از پارک و دیدیم که خوش‌بختانه راننده هنوز منتظرمون واستاده. سوار شدیم و راهی ترمینال مسافربری مرکزی شهر شدیم. تو راه سفارت ایران رو هم دیدیم. مایه‌ی خوش‌حالی بود. مطمئن نبودیم که وجود داشته باشه! راننده هم مسلمون از آب در اومد و یه ذره هم ترکی می‌فهمید. 

از ترمینال غبارگرفته و پر از دود سیگار اسکوپیه در اتوبوسی که شبیه مشابه‌های وطنیش بود خارج شدیم و به سمت اخرید حرکت کردیم. آفتاب پایین رفته بود. صلیب بزرگ با نور زرد براقی نوک کوه دیده می‌شد و حالا اندازه‌ی یک بند انگشت بود. با خودم فکر کردم که مقدونیه قطعن ارزش تمام سختی‌هایی که براش کشیدم رو داشت. مقدونیه، حتا اگه فقط همین بود که تا حالا دیده بودم، یکی از بهترین و زیباترین خاطراتم بود و کلی از جواد متشکر بودم که باعث این سفر شده. اگه جواد نبود من هیچ انگیزه‌ای برای دوباره SEEMOUS دادن نداشتم.


طاق پیروزی


مجسمه‌ی اسکندر و ساخت و سازهای اطراف آن


مجسمه‌ی مادر ترزا


ننه ترزا (تازه این با لهجه‌ی مشهدی هم هست: "nene")


جواد در عبادتگاه خانه‌ی ننه ترزا


مسیحیت هم جنبه می‌خواد ها!


همون مجسمه از یه زاویه‌ی دیگه


آقاجان خب نداریم! تو کشور خودمون از این چیزا نداریم. بله! ندیده بودم تا حالا :)


قسمت دیگه‌ای از میدون مجسمه


قلعه


جواد و قلعه و پرچم مقدونیه


اون صلیبه!


صرفن جهت نمایش اندازه‌ی واقعی صلیب

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۴/۰۵/۱۹
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۶)

فک کنم من باید ازت متشکر باشم چون اگه تو نبودی من تا آخر عمر هم نمیدونستم Seemous چیه!
پاسخ:
بیا هم من از تو متشکر باشم، هم تو از من. :-از_خود_متشکران!
این مادر ترزا هم تناقضیست!
پاسخ:
ملیت رو ببین فقط!
۲۰ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۴۰ بنیامین دلشاد
زیبا :)
پاسخ:
آقا با «زیبا» کار داری برو وبلاگ خودش. این‌جا جای صدا زدن زیباس آخه؟

۲۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۲۶ ناصر باقری
سلام
کم پیدا!
این تنها پستی که دارای عکس‌های فروان است میتوان نتیجه گرفت که اونجا سرعت نت خیلی خوبه.
یاد خاطرات اپلود کردن عکس تو بیان با سرعت نت دانشگاه یزد بخیر!

پاسخ:
 درود
کم پیدا؟ یعنی انتظار داری الان تو یزد پیدام بشه؟ :))
جدی عجب خاطراتی بودا : )
۲۱ مرداد ۹۴ ، ۱۰:۵۱ amirreza poorakhavan
«گاهی آدم حس می‌کرد که ابرها ثابتن و این صلیبه که داره تکون تکون می‌خوره و ترس برش می‌داشت»
!LoL
«همون‌قدر که تو بلغارستان پنیر هست و تو ایران تیر چراغ برق، تو اسکوپیه مجسمه دیده می‌شد»
!LoL
:) حسابی پس خوش گذشته ها!
پاسخ:
بله! :)

اون کوچولو گشنه هه که نوشابه میخواست... :( گناه داشت بچه...
یه بار من نزدیکای پارک ملت داشتم آب میخوردم که یه بچه کوچولوه فال فروش اومد بهم گفت واسه منم آب میخری؟
من انقد از اینا جلوی پارک ملت دیدم که دیگه تقریبا توجهی نمیکنم ولی این دفه گفتم خب بچه تشنس... رفتم واسش آب و آبمیوه خریدم ولی هیچ کدومو نخورد! :)))
من :|

پاسخ:
:)
ولی این بچه به وضوح مشکل تغذیه داشت :(

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی