امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
شنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۴، ۰۶:۰۰ ب.ظ

کشور نوادگان مهربان اسکندر - بخش اول

اعتراف می‌کنم که تأخیرم در نگارش این متن،‌ که کلی هم براش عذر و بهانه دارم، باعث شده که خاطراتم تا حد زیادی کم‌رنگ شن و ممکنه بعضی از مواردی که در این‌جا می‌نویسم کاملن درست نباشن ولی کلیتش رو گواهی می‌کنم! یه مقدار هم نمکش کم شده که ببخشین دیگه!

اول از همه باید بگم که این جواد {دیلمی} کچل کرد منو! یعنی اگه یه چیز از اون سفر و اون مسابقه و همه‌ی متعلقاتش یادم بمونه تا آخر عمرم، اون یه چیز همینه که جواد منو کچل کرد. از رفتن تا خوزستان و گرفتن مدارکش تو پلیس راه گرفته تا سفر به اصفهان فقط برای پست‌کردن این مدارک تا کل‌کل‌کردن با انجمن ریاضی ایران و دوتا دانشگاه و ... . من که دیگه هیچ‌وقت با جواد مسابقه نمی‌دم! (شوخی می‌کنما!)

یه مقدمه‌ای هم می‌خوام بنویسم در مورد این که چه‌قدر خوبه که آدم سفر کنه و کشورهای مختلف رو ببینه، به خصوص کشورهای عجیب رو. من از کشورهایی که تا حالا رفته‌ام، مراکش و مقدونیه رو تو دسته‌ی «عجیب» قرار می‌دم. بیشتر به این دلیل که تعداد ایرانی‌هایی که به این کشورها سفر می‌کنن بسیار کمه. ما عمدتن مقدونیه رو با اسکندر مقدونی می‌شناسیم که یه زمانی خاک مملکت ما رو به توبره کشیده و خیلی وحشی بوده و ... . این حرف‌ها اما مال دو هزار سال پیشه. مقدونیه‌ی امروزی کشوری دوست‌داشتنی و دیدنیه. برگردیم به سفرنامه!

چون تاریخ‌ها درست یادم نمیاد به همین حد بسنده می‌کنم که حدود تاریخ این سفر ۹ تا ۱۷ اسفند ۱۳۹۳ بوده.

هفتم اسفند ایمیل اومد که 

Your visa is rady, you and your friends hav to com in our Embassy tu take it.

سورپرایزی بود در حد خودش. جدا از این که انگلیسی رو قشنگ خاک کردن و فاتحه‌اش رو هم خوندن، خیلی پیام خوش‌حال‌کننده‌ای بود. تقریبن امیدی نداشتیم که این دفعه به موقع ویزا برسه. قبل از این کلی با کنسولگری مقدونیه در استانبول و سفارتشون در آنکارا با ایمیل و تلفن تماس داشتیم. یه روز هم از کار و زندگی افتاده بودم و راه افتاده بودم از یزد تا رفسنجان رفته بودم که معرفی‌نامه‌مون رو از انجمن ریاضی بگیرم و کار به پست ایران نکشه! بعد هم در سفر راهیان نور، مدارک ویزای جواد رو تو پلیس‌راه اهواز-اندیمشک ازش گرفته بودم و به محض رسیدن به یزد، سوار اتوبوس شده بودم و راهی اصفهان که با DHL و بدون معطلی همه‌ی مدارک رو بفرستم برای سفارت جمهوری مقدونیه، قاضی‌ عثمان پاشا، آنکارا. DHL ابله ولی کلی تأخیر داشت و مدارک رو دیر رسوند و منو به این باور رسوند که بهتره از این به بعد از TNT استفاده کنیم و هیچ ضمانتی نبود که ویزا بگیریم. سفارت گفته بود که برای صدور ویزا به زمانی بین یک هفته تا ده روز نیاز دارن ولی با دیر رسیدن مدارک فقط دو روز وقت مونده بود اما به هر حال این ایمیل اومد و معلوممون شد که دو روزه ویزا گرفته‌ایم! البته بخش زیادی از این سرعت عمل رو مدیون رایزنی الکسا ملچسکی، مسؤول SEEMOUS، با وزارت خارجه‌ی مقدونیه بودیم.

با این حساب دو سه روز وقت داشتیم که خودمون رو از صفائیه‌ی یزد و کوت عبدالله اهواز به شهر اخرید مقدونیه برسونیم تا مسابقه بدیم. خوش‌بختانه اجازه‌ی خروج‌ها آماده بود. خودمون رو به تهران رسوندیم و تصمیم گرفتیم از همون تهران بلیت بخریم و بریم. این مدل سفر رو تا حالا تجربه نکرده بودم. آدم کیف و چمدونش رو برداره و راه بیفته به این امید که تو راه بلیتشو می‌خره!

تمام تلاشمون رو کردیم که ارزون‌ترین بلیت‌های ممکن رو بگیریم و البته خیلی موفق نبودیم ولی نتیجه‌اش به نظرم راضی‌کننده بود. برنامه‌ی پروازها این شد که با هم با هواپیمایی قشم به استانبول بریم، و بعد از استانبول تا آنکارا رو با ترکیش و بعد یک بلیت دوطرفه‌ی آنکارا به اسکوپیه (از طریق استانبول) خریدیم که اون هم با ترکیش بود و در راه برگشت تو استانبول پیاده شدیم و در حقیقت پرواز استانبول به آنکارامون سوخت و من با اطلس‌جت به تهران برگشتم که چند روز بعدش راهی وین شم و جواد هم پروازی گرفت از استانبول به تبریز! همون‌طور که مشخصه کلن خیلی منطقی خرید کردیم :)

در راه رفت، توقف خیلی کوتاهی در استانبول داشتیم و از فرودگاه خارج نشدیم و خیلی زود پریدیم به آنکارا. من حسابی سرما خورده بودم. تصمیم گرفتم تو فرودگاه آنکارا یه قرص Cold Stop بخرم. به داروخونه مراجعه کردم و برای اولین بار تو عمرم داروی غیرایرانی خریدم که ای کاش نمی‌خریدم! قرصی بود که روی جعبه‌اش نوشته بود Cold and Flu و اسمارتیز شکل و نارنجی رنگ بود. به محض این که خوردمش این‌قدر کامم تلخ شد  و این‌قدر گلوم سوخت و این سوزشه ادامه پیدا کرد که به کل یادم رفت سرما خورده بودم و قشنگ جلوی سرماخوردگی رو گرفت. فقط یه ذره عوارض جانبی داشت.

دو روزی در آنکارا بودیم. به سفارت مراجعه کردیم. سفارت کوچکی دارن که با سفارت کاستاریکا در یک ساختمونه(!) و در محله‌ای قرار داره که به نظرم مرکز دیپلماتیک آنکارا بود. در همون اطراف سفارت‌های عراق و ایران رو هم دیدیم. سفارت آرژانتین هم رو به روی سفارت مقدونیه بود.

مسؤولین سفارت مهربون بودن و خیلی سریع برامون ویزاها رو صادر کردن و تو پاسپورتمون چسبوندن و بهمون اطمینان دادن که سفرمون به مقدونیه بدون مشکل خواهد بود. مقدونیه خودش رو «جمهوری مقدونیه» یا Republic of Macedonia می‌نامه که البته تو زبون خودش Makedonija می‌گن و ادعا داره که بازمانده‌ی حکومت اسکندر مقدونی هست. این ادعا چندان صحت نداره چون اسکندر بیشتر یونانی بوده و در حقیقت مقدونیه‌ی واقعی قسمتی از شمال یونان فعلیه و این مکانی که جمهوری مقدونیه توش تأسیس شده بخشی از یوگسلاوی سابق بوده و زبونشون هم که بهش می‌گن مقدونی در اصل یکی از لهجه‌‌های بلغاریه. به هر حال ما کاری به این کارها نداریم.

آنکارا شهر خشک و بی‌روحی به نظرم اومد. جدن به زیبایی استانبول نیست و مردم هم انگلیسی خیلی کم می‌فهمن و پارسی که هیچی. البته از استانبول ارزونتره. جاهای دیدنی زیادی هم نداره اما اون‌قدر جا داشت که بتونه ما رو دو روز سرگرم کنه. شانس آوردم که این جواد ترکی بلد بود وگرنه دیگه هیچ‌کار نمی‌شد کرد تو این پایتخت دلمرده‌ی ترکیه.

آخرین روزی که در آنکارا بودیم به مقبره‌ی آتاتورک هم رفتیم. باغ خیلی بزرگیه که شباهت کاخ می‌ده و توش پر از مجسمه‌اس و یه ساختمون خیلی با ابهت، که بی‌شباهت به معماری‌های قدیمی ایرانی هم نیست، که توش قبر آتاتورک قرار گرفته. خیلی دیدنی بود ولی من توی کل این مجموعه، ظلم و استبداد می‌دیدم. وقتی می‌خواستیم وارد این مجموعه بشیم باید کیف‌هامونو تحویل می‌دادیم و بازرسی می‌شدیم. داخل مجموعه هم یه سری سرباز بودن که سیخ واستاده بودن و هیچ تکونی نمی‌خوردن. کلی دلم براشون سوخت.

مسابقه قرار بود در شهر اخرید برگزار بشه، که در کنار دریاچه‌ی اخرید و در نزدیکی مرز آلبانی قرار داره. آلبانی، به عنوان یک کشور مسلمون اروپایی، همیشه جایی بوده که دلم می‌خواسته ببینمش. به استانبول پرواز کردیم و بعد از مدتی معطلی به اسکوپیه (Skopje)، پایتخت کشور مقدونیه.


سلفی در فرودگاه آنکارا


نمایی از شهر آنکارا و جواد


حمله‌ی پرندگان به من!


مجسمه‌های سر قبر آتاتورک


خود سر قبر آتاتورک!

(جواد عصبانی نیست، نور افتاده تو چشمش!)


مجسمه‌ی آتاتورک



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE

اعتراف می‌کنم که تأخیرم در نگارش این متن،‌ که کلی هم براش عذر و بهانه دارم، باعث شده که خاطراتم تا حد زیادی کم‌رنگ شن و ممکنه بعضی از مواردی که در این‌جا می‌نویسم کاملن درست نباشن ولی کلیتش رو گواهی می‌کنم! یه مقدار هم نمکش کم شده که ببخشین دیگه!

اول از همه باید بگم که این جواد {دیلمی} کچل کرد منو! یعنی اگه یه چیز از اون سفر و اون مسابقه و همه‌ی متعلقاتش یادم بمونه تا آخر عمرم، اون یه چیز همینه که جواد منو کچل کرد. از رفتن تا خوزستان و گرفتن مدارکش تو پلیس راه گرفته تا سفر به اصفهان فقط برای پست‌کردن این مدارک تا کل‌کل‌کردن با انجمن ریاضی ایران و دوتا دانشگاه و ... . من که دیگه هیچ‌وقت با جواد مسابقه نمی‌دم! (شوخی می‌کنما!)

یه مقدمه‌ای هم می‌خوام بنویسم در مورد این که چه‌قدر خوبه که آدم سفر کنه و کشورهای مختلف رو ببینه، به خصوص کشورهای عجیب رو. من از کشورهایی که تا حالا رفته‌ام، مراکش و مقدونیه رو تو دسته‌ی «عجیب» قرار می‌دم. بیشتر به این دلیل که تعداد ایرانی‌هایی که به این کشورها سفر می‌کنن بسیار کمه. ما عمدتن مقدونیه رو با اسکندر مقدونی می‌شناسیم که یه زمانی خاک مملکت ما رو به توبره کشیده و خیلی وحشی بوده و ... . این حرف‌ها اما مال دو هزار سال پیشه. مقدونیه‌ی امروزی کشوری دوست‌داشتنی و دیدنیه. برگردیم به سفرنامه!

چون تاریخ‌ها درست یادم نمیاد به همین حد بسنده می‌کنم که حدود تاریخ این سفر ۹ تا ۱۷ اسفند ۱۳۹۳ بوده.

هفتم اسفند ایمیل اومد که 

Your visa is rady, you and your friends hav to com in our Embassy tu take it.

سورپرایزی بود در حد خودش. جدا از این که انگلیسی رو قشنگ خاک کردن و فاتحه‌اش رو هم خوندن، خیلی پیام خوش‌حال‌کننده‌ای بود. تقریبن امیدی نداشتیم که این دفعه به موقع ویزا برسه. قبل از این کلی با کنسولگری مقدونیه در استانبول و سفارتشون در آنکارا با ایمیل و تلفن تماس داشتیم. یه روز هم از کار و زندگی افتاده بودم و راه افتاده بودم از یزد تا رفسنجان رفته بودم که معرفی‌نامه‌مون رو از انجمن ریاضی بگیرم و کار به پست ایران نکشه! بعد هم در سفر راهیان نور، مدارک ویزای جواد رو تو پلیس‌راه اهواز-اندیمشک ازش گرفته بودم و به محض رسیدن به یزد، سوار اتوبوس شده بودم و راهی اصفهان که با DHL و بدون معطلی همه‌ی مدارک رو بفرستم برای سفارت جمهوری مقدونیه، قاضی‌ عثمان پاشا، آنکارا. DHL ابله ولی کلی تأخیر داشت و مدارک رو دیر رسوند و منو به این باور رسوند که بهتره از این به بعد از TNT استفاده کنیم و هیچ ضمانتی نبود که ویزا بگیریم. سفارت گفته بود که برای صدور ویزا به زمانی بین یک هفته تا ده روز نیاز دارن ولی با دیر رسیدن مدارک فقط دو روز وقت مونده بود اما به هر حال این ایمیل اومد و معلوممون شد که دو روزه ویزا گرفته‌ایم! البته بخش زیادی از این سرعت عمل رو مدیون رایزنی الکسا ملچسکی، مسؤول SEEMOUS، با وزارت خارجه‌ی مقدونیه بودیم.

با این حساب دو سه روز وقت داشتیم که خودمون رو از صفائیه‌ی یزد و کوت عبدالله اهواز به شهر اخرید مقدونیه برسونیم تا مسابقه بدیم. خوش‌بختانه اجازه‌ی خروج‌ها آماده بود. خودمون رو به تهران رسوندیم و تصمیم گرفتیم از همون تهران بلیت بخریم و بریم. این مدل سفر رو تا حالا تجربه نکرده بودم. آدم کیف و چمدونش رو برداره و راه بیفته به این امید که تو راه بلیتشو می‌خره!

تمام تلاشمون رو کردیم که ارزون‌ترین بلیت‌های ممکن رو بگیریم و البته خیلی موفق نبودیم ولی نتیجه‌اش به نظرم راضی‌کننده بود. برنامه‌ی پروازها این شد که با هم با هواپیمایی قشم به استانبول بریم، و بعد از استانبول تا آنکارا رو با ترکیش و بعد یک بلیت دوطرفه‌ی آنکارا به اسکوپیه (از طریق استانبول) خریدیم که اون هم با ترکیش بود و در راه برگشت تو استانبول پیاده شدیم و در حقیقت پرواز استانبول به آنکارامون سوخت و من با اطلس‌جت به تهران برگشتم که چند روز بعدش راهی وین شم و جواد هم پروازی گرفت از استانبول به تبریز! همون‌طور که مشخصه کلن خیلی منطقی خرید کردیم :)

در راه رفت، توقف خیلی کوتاهی در استانبول داشتیم و از فرودگاه خارج نشدیم و خیلی زود پریدیم به آنکارا. من حسابی سرما خورده بودم. تصمیم گرفتم تو فرودگاه آنکارا یه قرص Cold Stop بخرم. به داروخونه مراجعه کردم و برای اولین بار تو عمرم داروی غیرایرانی خریدم که ای کاش نمی‌خریدم! قرصی بود که روی جعبه‌اش نوشته بود Cold and Flu و اسمارتیز شکل و نارنجی رنگ بود. به محض این که خوردمش این‌قدر کامم تلخ شد  و این‌قدر گلوم سوخت و این سوزشه ادامه پیدا کرد که به کل یادم رفت سرما خورده بودم و قشنگ جلوی سرماخوردگی رو گرفت. فقط یه ذره عوارض جانبی داشت.

دو روزی در آنکارا بودیم. به سفارت مراجعه کردیم. سفارت کوچکی دارن که با سفارت کاستاریکا در یک ساختمونه(!) و در محله‌ای قرار داره که به نظرم مرکز دیپلماتیک آنکارا بود. در همون اطراف سفارت‌های عراق و ایران رو هم دیدیم. سفارت آرژانتین هم رو به روی سفارت مقدونیه بود.

مسؤولین سفارت مهربون بودن و خیلی سریع برامون ویزاها رو صادر کردن و تو پاسپورتمون چسبوندن و بهمون اطمینان دادن که سفرمون به مقدونیه بدون مشکل خواهد بود. مقدونیه خودش رو «جمهوری مقدونیه» یا Republic of Macedonia می‌نامه که البته تو زبون خودش Makedonija می‌گن و ادعا داره که بازمانده‌ی حکومت اسکندر مقدونی هست. این ادعا چندان صحت نداره چون اسکندر بیشتر یونانی بوده و در حقیقت مقدونیه‌ی واقعی قسمتی از شمال یونان فعلیه و این مکانی که جمهوری مقدونیه توش تأسیس شده بخشی از یوگسلاوی سابق بوده و زبونشون هم که بهش می‌گن مقدونی در اصل یکی از لهجه‌‌های بلغاریه. به هر حال ما کاری به این کارها نداریم.

آنکارا شهر خشک و بی‌روحی به نظرم اومد. جدن به زیبایی استانبول نیست و مردم هم انگلیسی خیلی کم می‌فهمن و پارسی که هیچی. البته از استانبول ارزونتره. جاهای دیدنی زیادی هم نداره اما اون‌قدر جا داشت که بتونه ما رو دو روز سرگرم کنه. شانس آوردم که این جواد ترکی بلد بود وگرنه دیگه هیچ‌کار نمی‌شد کرد تو این پایتخت دلمرده‌ی ترکیه.

آخرین روزی که در آنکارا بودیم به مقبره‌ی آتاتورک هم رفتیم. باغ خیلی بزرگیه که شباهت کاخ می‌ده و توش پر از مجسمه‌اس و یه ساختمون خیلی با ابهت، که بی‌شباهت به معماری‌های قدیمی ایرانی هم نیست، که توش قبر آتاتورک قرار گرفته. خیلی دیدنی بود ولی من توی کل این مجموعه، ظلم و استبداد می‌دیدم. وقتی می‌خواستیم وارد این مجموعه بشیم باید کیف‌هامونو تحویل می‌دادیم و بازرسی می‌شدیم. داخل مجموعه هم یه سری سرباز بودن که سیخ واستاده بودن و هیچ تکونی نمی‌خوردن. کلی دلم براشون سوخت.

مسابقه قرار بود در شهر اخرید برگزار بشه، که در کنار دریاچه‌ی اخرید و در نزدیکی مرز آلبانی قرار داره. آلبانی، به عنوان یک کشور مسلمون اروپایی، همیشه جایی بوده که دلم می‌خواسته ببینمش. به استانبول پرواز کردیم و بعد از مدتی معطلی به اسکوپیه (Skopje)، پایتخت کشور مقدونیه.


سلفی در فرودگاه آنکارا


نمایی از شهر آنکارا و جواد


حمله‌ی پرندگان به من!


مجسمه‌های سر قبر آتاتورک


خود سر قبر آتاتورک!

(جواد عصبانی نیست، نور افتاده تو چشمش!)


مجسمه‌ی آتاتورک

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۴/۰۵/۱۷
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۲)

آقا مگه من چیکارت کردم اینجوری داری ازم تعریف و تمجید می کنی؟؟!!:دی
درمورد بلیط ها چرا راستشو نمی گی؟؟!! نخیر! اصلا هم به قیمت خوبی نخریدیم. یعنی بدجوری بهمون انداختن. از همینجا بهتره به دوستان بگم که برای تهیه بلیط پرواز بین المللی به جای اینکه برن مبدان فردوسی ، بهتره برن خیابان ویلا و از اونجا خرید کنن.

پاسخ:
چی کار می‌خواستی بکنی دیگه؟
آقا منم نگفتم خوب خریدیم که! گفتم قابل قبول بود.
بله! منم از همین‌جا توصیه می‌کنم که برین از ویلا بخرین. :)

خوشتیپ شدین 
پاسخ:
!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی