امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
دوشنبه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۴، ۰۴:۰۸ ب.ظ

باز هم България

آدینه ۳۱ یولی ۲۰۱۵، ۱۲:۵۴، دانشگاه آمریکایی بلغارستان، خوابگاه شماره‌ی دوی سکپتوپارا (Скаптопара)، بلاگوگراد (Благоевград)

باران شدیدی می‌بارد و حسابی زمین‌گیرم کرده. قبل از حرکت هواشناسی را چک کرده بودم و قرار بود در کل این هفته هوای بلاگوگراد گرم و آفتابی باشد. تا دیروز هم گرم گرم بود. -- باران بند آمد! بروم بیرون.


۱۹:۰۲:

اعتراض‌هایم را نوشته‌ام و چون سرپرست نداریم، سرپرست صنعتی اصفهان، آقای دکتر رضائیان، لطف کرده و پذیرفته‌اند که برایم اعتراض کنند. ۴۶ شده‌ام و لب مرز طلا و نقره هستم. اگر به ۵۰ برسم طلا قطعی است. اگر نقره شوم ششمین نقره است. تا حالا به همه گفته‌ام که نقره شده‌ام. این‌طور بهتر است. اگر نقره شوم که انتظار بیش‌تری نبوده، اگر هم دری به تخته بخورد و طلا شوم خبر خوب می‌دهم.

دوشنبه صبح زود و در حالی که دو سه ساعت بیش‌تر نخوابیده بودم چشمانم را به زور باز نگه داشتم و کوله‌ی جدیدم را که به اندازه‌ی قبلی باهاش راحت نیستم برداشتم و از مهمان‌سرای IST بیرون زدم. نم‌نم بارانی می‌آمد. زیاد مهم نبود. ارزش نداشت برای این یک ذره زمانی که در اتریش هستم بارانی بردارم. هوای بلغارستان را چک کرده بودم. قرار بود کل هفته آفتابی باشد.

اتوبوس با دو سه دقیقه تأخیر آمد. وارد شدم و بلیت خریدم. 

- Morgen!

+ Morgen! Danke!

- Bitte!

دیگر ایستگاه‌های اتوبوس را از شوبرتهووووو تا گاغاژه تا هایلیگنشتات قشنگ حفظم شده است. مسیر IST به فرودگاه اولین مسیری بوده که در وین یاد گرفته‌ام. باید از Heiligenstadt سوار U4 شوم و به Landstraße بروم و از آن‌جا هم CAT را بگیرم.

دو ساعت قبل از پرواز به فرودگاه رسیدم. صبحانه خوردم و Check-in کردم و با پرواز هواپیمایی اتریش راهی سوفیا (София) شدم. آن‌قدر خوابم می‌آمد که نه بلندشدن هواپیما را حس کردم و نه به زمین نشستنش را.

یک نفر تو این پرواز بود که از همان موقع boarding سنسورهایم می‌گفت باید ایرانی باشد. هوای سوفیا دم‌کرده و داغ بود. یاد هوای پارسال همین موقعش به خیر. آن بار از وارنا رفتیم. این بار هم پرواز به وارنا به صرفه بود ولی خسته بودم و دل و دماغ وارنا را نداشتم.

این بار ورودم به بلغارستان نیاز به ویزا نداشت. اقامت در اتریش جور ویزا را کشیده بود. در فرودگاه برگزارکننده‌ها منتظرمان بودند و با اولین گروه از شرکت‌کنندگان مسابقه هم برخورد کردیم و در همان اول با تیم‌های آمریکایی و چند تیم انگلیس آشنا شدم. معلوم شد این کسی که سنسورهای مرا فعال کرده بود هم ایرانی بود و عضو تیم دانشگاه NTNU نروژ.

اتوبوس آمد. سوار شدیم و منتظر ماندیم تا یک گروه دیگر هم برسند و پر شود و به سمت بلاگوگراد حرکت کنیم. در اتوبوس با یکی از سرپرست‌های مکزیکی که البته سرپرست Warwick بود آشنا شدم. آدم جالبی بود.

کمی بعد تیم ITMO وارد شد و من و گناندی {کاراتکویچ} برای هم سری تکان دادیم و آمد کنارم نشست و تا بلاگوگراد کلی گپ زدیم. از الگوریتم‌هایی خاص گرفته تا کمپ‌های برنامه‌نویسی روسیه تا وضعیت زندگی مردم و رابطه‌ی مردم و دولت در بلاروس و ایران. از دانشگاهش چندان راضی نبود. کشورشان هم که یک ابردموکراسی است.

همه‌چیز در این سفر تکراری بود. چیز زیادی برای نوشتن ندارم. عکس هم خیلی کم گرفتم. دیگر بار چهارم است. آن‌قدر همه‌چیز تکراری بود که حتا اردوی امروز را نرفتم. تنها نکته‌ی بسیار قابل ذکر سفر غیر از امروز آن بود که دیشب رفتم و یک غذای محلی بلغاری خوردم که اسمش را نفهمیدم ولی عالی بود. کلی ذرت داشت و هویج و نخودسبز و مرغ و یک عالمه سبزیجات دیگر که از آن‌ها سر در نمی‌آوردم. غذا را با روغن زیتون پخته بودند که من معمولن ازش خوشم نمی‌آید اما خیلی خوب شده بود. حیف که یادم رفت ازش عکس بگیرم.


۲۰:۴۵:

تازه از شام برگشته‌ایم. اعتراض‌هایم را به دکتر رضائیان توضیح داده‌ام. قرار است ساعت نه راه بیفتیم که نماز را در مسجد بلاگوگراد بخوانیم.

امروز صبح کمی اطراف را گشتم و خیلی ناگهانی و اتفاقی درست در زمان اذان ظهر سر از مسجد در آوردم. مسجد کوچکی است. عده‌ای حدود پنجاه نفر، همگی مرد، جمع آمده بودند که نماز جمعه بخوانند. آب نطلبیده مراد است! به آن‌ها پیوستم. سنی‌مذهب بودند اما از نوع مشابه ترک‌ها. در صلوات‌هایشان «و آل محمد» هم می‌گفتند. امام جمعه خطبه‌ها را از روی کاغذی که روی آن پرچم ترکیه و عبارت ترکی Hutbe دیده می‌شد به زبان بلغاری خواند و کمی هم قرآن خواند و بعد هم نماز. تلفظ نماز برایشان سخت بود اما تمام تلاششان را می‌کردند که درست بخوانند. در خطبه‌ها هم که به بلغاری خوانده شد من فقط کلمات تازی را فهمستن می‌توانستم و چند کلمه‌ای که از پارسی به ترکی و از آن به بلغاری رفته بودند را. «پیغمبر» از جمله‌ی این واژگان بود. به نظرم واژه‌ی «نیکوکاری» هم چندبار تکرار شد ولی تلفظش طوری بود که هیچ مطمئن نیستم.

دیشب با پیرمراد {قربانف} صحبت می‌کردم. پیشنهاد می‌داد که باز SEEMOUS شرکت کنم. ظاهرن امسال در قبرس است. گفتم از من گذشته. گفت که سنت می‌خورد. گفتم برنامه‌ام خیلی پر است و اگر فرصت دست دهد همین IMC و VJIMC را ترجیح می‌دهم. اولی چون بیش‌تر به سبک ریاضیات مورد علاقه‌ی من نزدیک است و دومی چون Ostravaی جمهوری چک به وین نزدیک است. ناگفته نماند که به مسابقه‌ی ریاضی بین‌المللی دانشگاه ITMO هم دعوت شدم.

آخرین نکته‌ای که می‌خواهم بنویسم دیدگاهم به مسابقات ریاضی است. خیلی‌ها هستند، به خصوص خانواده‌ام، که نتیجه‌ی من در این مسابقات برای آن‌ها مهم‌تر است تا برای خودم. از نظر من مدال المپیاد یک متغیر boolean است. آدم یا مدال دارد یا ندارد. وقتی دارد دیگر یکی و دوتا و ده‌تا و رنگش مهم نیست. عده‌ی دیگری هستند که گاهی با یا بی استناد به همین حرف من پیشنهاد می‌دهند که من به اندازه‌ی کافی مسابقه‌ داده‌ام و وقت آن است که دیگر کنار بکشم. این را هم قبول ندارم. در این مسابقات آدم با افرادی آشنا می‌شود و تجربه‌هایی می‌اندوزد که بی‌اندازه ارزشمندند. همین نشاط و پویایی ایجاد شده هم دنیا را می‌ارزد. من تا وقتی بتوانم و وقتم و بودجه‌ام و قوانین اجازه دهد هر مسابقه‌ی درست و حسابی ریاضی و علوم‌کامپیوتر را که بتوانم شرکت می‌کنم و هیچ‌ این‌طور نیست که بگویم چون حالا (این حالا از دو ماه دیگر شروع می‌شود!) دارم PhD می‌خوانم دیگر نباید از این کارها بکنم. برایم مفید است، پس مسابقه می‌دهم!


یک‌شنبه، دوم آوگوست ۲۰۱۵، ۱۷:۲۷، نمازخانه‌ی فرودگاه سوفیا

آدینه شب دیر به مسجد رسیدیم و تا رسیدیم بسته بودند. برگشتیم و به ساختمان اصلی دانشگاه آمریکایی بلغارستان رفتیم تا اعتراض کنیم. پیرمراد را دیدم. پیرمراد سرپرست تیم ترکمنستان است و در کنار دمیترو {میتین} اکراینی، یکی از قدیمی‌ترین آشنایان من در مسابقات ریاضی است. با او صحبت کردم. اعتقاد داشت که از یکی از سؤال‌ها که دو گرفته بودم، باید چهار می‌گرفته‌ام. اعتراض‌ها به درازا کشید و ساعت دوازده شب تعطیل کردیم و برگشتیم و قرار شد دکتر رضائیان فردا صبح برایم اعتراض کنند.

شب درگیر کارهای مطالعاتی خودم بودم و جز اندک زمانی که به لابی رفتم و با چند نفر دوست شدم، در اتاق گرم و بی‌تهویه نشستم و به مسائلی که باید آن‌ها را روز دوشنبه در IST بررسی می‌کردیم فکر کردم. آن شب باربکیو بود. من اما حوصله‌اش را نداشتم. این قدر کار سرم ریخته بود که دیگر باربکیو واقعن جایگاهی نداشت. اما تا نزدیکی‌های صبح نتوانستم بخوابم. از بس که این‌ها زهرماری می‌خوردند و نعره می‌کشیدند. شب قبلش هم خوب نخوابیده بودم. علتش رعد و برق‌های شدیدی بود که خواب را حرامم کرده بود.

دیروز (شنبه) نزدیک‌های ظهر بلند شدم و رفتم که ناهار بخورم. از حق نگذریم غذاهای بلغاری خوبند. سر ناهار خبرم کردند که آن دو نمره به لطف دکتر رضاییان و پیرمراد زنده شده است. کلی تشکر کردم و بعد از ناهار هم راه افتادم که کمی شهر را ببینم.

بلاگوگراد همان شهر کوچک همیشگی بود. شهری که حالا دیگر همه‌جایش را خوب می‌شناسم. تنها فرقش آن بود که یک بانک برای تبلیغات روی گذر بازار کلی چتر نصب کرده بود. صحنه‌های زیبایی پدید آمده بود که یک عکس را می‌ارزید. دو قاچ پیتزا و یک فانتا خریدم و خوردم. سرجمع ۳ لو و ۸۰ ستوتینکی. این بلغارستان از ایران هم ارزان‌تر است.

عصر شد و زمان مراسم اهدای مدال. من هنوز حسابی شک داشتم که طلا می‌شوم یا نقره. با امیرعلی {سقایی} و تیم NTNU به سالن اختتامیه رفتیم و نشستیم و مراسم شروع شد و بعد از سخنرانی جان {جین}، اهدای جوایز آغاز شد. از پایین به بالا می‌آیند. اول certificateها، بعد honorable mention که ما بهش می‌گوییم horrible mention، بعد برنز یا همان third prize و بعد نقره و نقره و نقره و این نقره‌ی لامذهب تمامی نداشت. نمره‌ها داشت به ۴۸ من نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و هی نقره، هی نقره. ۴۷ هم نقره شد. امیرعلی پرمعنا نگاهم کرد و سری تکان داد که یعنی نقره شدی که یک هو نقره‌ها ته کشید و اعلام کردند که طلا شروع می‌شود. خیلی خوش‌حال شدم. امیرعلی را بغل کردم. بالأخره یک بار من از سر مرز طلا و نقره به طرف طلا افتادم.

با خوشحالی مدالم را گرفتم و همه بهم تبریک گفتند و من هم با عجله و با گرفتن گوشی امیرحسین {کاظمی} یا شاید هم سوفیا {لیندکویست} خبر را برای احسان فرستادم و عکس لوح و مدال را هم منتشر کردم. پایان خوبی برای دوره‌ی کارشناسیم بود و ناکامی مقدونیه و نتیجه‌ی نه چندان خوب مراکش را حسابی جبران کرد.

شب باز سر و صدا بود و ان انکر الاصوات لصوت الحمیر و باز من خوابم نبرد و صبح خواب ماندم و به اتوبوس ساعت هشت که قرار بود تیم صنعتی اصفهان و مرا به سوفیا ببرد نرسیدم و تا این لحظه از آن‌ها بی‌خبرم و از بی‌مسؤولیتی خودم شرمگین. به نظرم الآن باید در سفارت باشند.

تا وسایلم را جمع کردم و خودم را به ترمینال سکپتوپارا رساندم ساعت یک ربع به یک شده بود. یک بلیت مینی‌بوس به مقصد سوفیا خریدم به یازده لو و سوار شدم و مسیر دوساعته‌ی بلاگوگراد تا پایتخت بلغار را با آن جاده‌ی ناصاف و دو طرفه و دو بانده و مجسمه‌ی سنت ریلسکی که طوری کنار جاده به من زل زده بود که انگار باید حتمن به زیارتش می‌رفتم گذراندم و ساعت سه به ترمینال سوفیا رسیدم.

سوفیا شهر زیباییست ولی چون به سرعت راه افتادن کارها در فرودگاهش اعتماد نیست ترجیح دادم تاکسی بگیرم و خود را هر چه سریع‌تر به فرودگاه برسانم. در شهر ماشین‌های قدیمی و اتوبوس‌های برقی که سال‌هاست در تهران منقرض شده‌اند هنوز به چشم می‌خورند. از جلوی دانشگاه سوفیا هم گذشتیم. دانشگاهی که به نام قدیس اهل اهرید مقدونیه، سنت کلیمنت اهریدسکی، است.

در فرودگاه ناهار خوردم و کارهای گرفتن کارت پرواز و چک کردن پاسپورتم خیلی راحت انجام شد و مأمور امنیتی که ظاهرن با ایرانی‌ها خیلی برخورد داشته بود، «خداحافظ» گفت و من اول گیت را پیدا کردم و بعد هم به نمازخانه‌ای آمدم که الآن در آن نشسته‌ام و نماز خواندم و شروع کردم به نوشتن.

در این‌جا هم مثل فرودگاه وین، یک نمازخانه هست که برای همه‌ی ادیان استفاده می‌شود. جهت‌های جغرافیایی و جهت قبله و چند انجیل بلغاری هم این‌جا هست و البته سجاده هم همین‌طور. روی انجیل‌ها نوشته Библия (بیبلیا) که حکمن بلغاری Bible است. 

نماز که می‌خواندم موقع بلندشدن از سجده متوجه شدم که چند کتاب دعا زیر پایه‌ی صندلی گذاشته شده‌اند. نمازم که تمام شد دقت بیش‌تری کردم. بله! کسی عمدن و به قصد بی‌احترامی چنین کرده بود. دقت کردم. روی جلد کتاب‌ها نوشته‌هایی به عربی بود. به نظرم آمد که قرآن باشند. شیطان را لعنت کردم و فوری بیرونشان آوردم. دیدم روی جلدشان نوشته «الإنجیل‌الشریف». دعا کردم که خدا همه را هدایت کند و گرد و غبار کتاب‌ها را گرفتم و آن‌ها را با احترام کنار بقیه‌ی Библияها گذاشتم.



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۶:۰۸

باز هم България

آدینه ۳۱ یولی ۲۰۱۵، ۱۲:۵۴، دانشگاه آمریکایی بلغارستان، خوابگاه شماره‌ی دوی سکپتوپارا (Скаптопара)، بلاگوگراد (Благоевград)

باران شدیدی می‌بارد و حسابی زمین‌گیرم کرده. قبل از حرکت هواشناسی را چک کرده بودم و قرار بود در کل این هفته هوای بلاگوگراد گرم و آفتابی باشد. تا دیروز هم گرم گرم بود. -- باران بند آمد! بروم بیرون.


۱۹:۰۲:

اعتراض‌هایم را نوشته‌ام و چون سرپرست نداریم، سرپرست صنعتی اصفهان، آقای دکتر رضائیان، لطف کرده و پذیرفته‌اند که برایم اعتراض کنند. ۴۶ شده‌ام و لب مرز طلا و نقره هستم. اگر به ۵۰ برسم طلا قطعی است. اگر نقره شوم ششمین نقره است. تا حالا به همه گفته‌ام که نقره شده‌ام. این‌طور بهتر است. اگر نقره شوم که انتظار بیش‌تری نبوده، اگر هم دری به تخته بخورد و طلا شوم خبر خوب می‌دهم.

دوشنبه صبح زود و در حالی که دو سه ساعت بیش‌تر نخوابیده بودم چشمانم را به زور باز نگه داشتم و کوله‌ی جدیدم را که به اندازه‌ی قبلی باهاش راحت نیستم برداشتم و از مهمان‌سرای IST بیرون زدم. نم‌نم بارانی می‌آمد. زیاد مهم نبود. ارزش نداشت برای این یک ذره زمانی که در اتریش هستم بارانی بردارم. هوای بلغارستان را چک کرده بودم. قرار بود کل هفته آفتابی باشد.

اتوبوس با دو سه دقیقه تأخیر آمد. وارد شدم و بلیت خریدم. 

- Morgen!

+ Morgen! Danke!

- Bitte!

دیگر ایستگاه‌های اتوبوس را از شوبرتهووووو تا گاغاژه تا هایلیگنشتات قشنگ حفظم شده است. مسیر IST به فرودگاه اولین مسیری بوده که در وین یاد گرفته‌ام. باید از Heiligenstadt سوار U4 شوم و به Landstraße بروم و از آن‌جا هم CAT را بگیرم.

دو ساعت قبل از پرواز به فرودگاه رسیدم. صبحانه خوردم و Check-in کردم و با پرواز هواپیمایی اتریش راهی سوفیا (София) شدم. آن‌قدر خوابم می‌آمد که نه بلندشدن هواپیما را حس کردم و نه به زمین نشستنش را.

یک نفر تو این پرواز بود که از همان موقع boarding سنسورهایم می‌گفت باید ایرانی باشد. هوای سوفیا دم‌کرده و داغ بود. یاد هوای پارسال همین موقعش به خیر. آن بار از وارنا رفتیم. این بار هم پرواز به وارنا به صرفه بود ولی خسته بودم و دل و دماغ وارنا را نداشتم.

این بار ورودم به بلغارستان نیاز به ویزا نداشت. اقامت در اتریش جور ویزا را کشیده بود. در فرودگاه برگزارکننده‌ها منتظرمان بودند و با اولین گروه از شرکت‌کنندگان مسابقه هم برخورد کردیم و در همان اول با تیم‌های آمریکایی و چند تیم انگلیس آشنا شدم. معلوم شد این کسی که سنسورهای مرا فعال کرده بود هم ایرانی بود و عضو تیم دانشگاه NTNU نروژ.

اتوبوس آمد. سوار شدیم و منتظر ماندیم تا یک گروه دیگر هم برسند و پر شود و به سمت بلاگوگراد حرکت کنیم. در اتوبوس با یکی از سرپرست‌های مکزیکی که البته سرپرست Warwick بود آشنا شدم. آدم جالبی بود.

کمی بعد تیم ITMO وارد شد و من و گناندی {کاراتکویچ} برای هم سری تکان دادیم و آمد کنارم نشست و تا بلاگوگراد کلی گپ زدیم. از الگوریتم‌هایی خاص گرفته تا کمپ‌های برنامه‌نویسی روسیه تا وضعیت زندگی مردم و رابطه‌ی مردم و دولت در بلاروس و ایران. از دانشگاهش چندان راضی نبود. کشورشان هم که یک ابردموکراسی است.

همه‌چیز در این سفر تکراری بود. چیز زیادی برای نوشتن ندارم. عکس هم خیلی کم گرفتم. دیگر بار چهارم است. آن‌قدر همه‌چیز تکراری بود که حتا اردوی امروز را نرفتم. تنها نکته‌ی بسیار قابل ذکر سفر غیر از امروز آن بود که دیشب رفتم و یک غذای محلی بلغاری خوردم که اسمش را نفهمیدم ولی عالی بود. کلی ذرت داشت و هویج و نخودسبز و مرغ و یک عالمه سبزیجات دیگر که از آن‌ها سر در نمی‌آوردم. غذا را با روغن زیتون پخته بودند که من معمولن ازش خوشم نمی‌آید اما خیلی خوب شده بود. حیف که یادم رفت ازش عکس بگیرم.


۲۰:۴۵:

تازه از شام برگشته‌ایم. اعتراض‌هایم را به دکتر رضائیان توضیح داده‌ام. قرار است ساعت نه راه بیفتیم که نماز را در مسجد بلاگوگراد بخوانیم.

امروز صبح کمی اطراف را گشتم و خیلی ناگهانی و اتفاقی درست در زمان اذان ظهر سر از مسجد در آوردم. مسجد کوچکی است. عده‌ای حدود پنجاه نفر، همگی مرد، جمع آمده بودند که نماز جمعه بخوانند. آب نطلبیده مراد است! به آن‌ها پیوستم. سنی‌مذهب بودند اما از نوع مشابه ترک‌ها. در صلوات‌هایشان «و آل محمد» هم می‌گفتند. امام جمعه خطبه‌ها را از روی کاغذی که روی آن پرچم ترکیه و عبارت ترکی Hutbe دیده می‌شد به زبان بلغاری خواند و کمی هم قرآن خواند و بعد هم نماز. تلفظ نماز برایشان سخت بود اما تمام تلاششان را می‌کردند که درست بخوانند. در خطبه‌ها هم که به بلغاری خوانده شد من فقط کلمات تازی را فهمستن می‌توانستم و چند کلمه‌ای که از پارسی به ترکی و از آن به بلغاری رفته بودند را. «پیغمبر» از جمله‌ی این واژگان بود. به نظرم واژه‌ی «نیکوکاری» هم چندبار تکرار شد ولی تلفظش طوری بود که هیچ مطمئن نیستم.

دیشب با پیرمراد {قربانف} صحبت می‌کردم. پیشنهاد می‌داد که باز SEEMOUS شرکت کنم. ظاهرن امسال در قبرس است. گفتم از من گذشته. گفت که سنت می‌خورد. گفتم برنامه‌ام خیلی پر است و اگر فرصت دست دهد همین IMC و VJIMC را ترجیح می‌دهم. اولی چون بیش‌تر به سبک ریاضیات مورد علاقه‌ی من نزدیک است و دومی چون Ostravaی جمهوری چک به وین نزدیک است. ناگفته نماند که به مسابقه‌ی ریاضی بین‌المللی دانشگاه ITMO هم دعوت شدم.

آخرین نکته‌ای که می‌خواهم بنویسم دیدگاهم به مسابقات ریاضی است. خیلی‌ها هستند، به خصوص خانواده‌ام، که نتیجه‌ی من در این مسابقات برای آن‌ها مهم‌تر است تا برای خودم. از نظر من مدال المپیاد یک متغیر boolean است. آدم یا مدال دارد یا ندارد. وقتی دارد دیگر یکی و دوتا و ده‌تا و رنگش مهم نیست. عده‌ی دیگری هستند که گاهی با یا بی استناد به همین حرف من پیشنهاد می‌دهند که من به اندازه‌ی کافی مسابقه‌ داده‌ام و وقت آن است که دیگر کنار بکشم. این را هم قبول ندارم. در این مسابقات آدم با افرادی آشنا می‌شود و تجربه‌هایی می‌اندوزد که بی‌اندازه ارزشمندند. همین نشاط و پویایی ایجاد شده هم دنیا را می‌ارزد. من تا وقتی بتوانم و وقتم و بودجه‌ام و قوانین اجازه دهد هر مسابقه‌ی درست و حسابی ریاضی و علوم‌کامپیوتر را که بتوانم شرکت می‌کنم و هیچ‌ این‌طور نیست که بگویم چون حالا (این حالا از دو ماه دیگر شروع می‌شود!) دارم PhD می‌خوانم دیگر نباید از این کارها بکنم. برایم مفید است، پس مسابقه می‌دهم!


یک‌شنبه، دوم آوگوست ۲۰۱۵، ۱۷:۲۷، نمازخانه‌ی فرودگاه سوفیا

آدینه شب دیر به مسجد رسیدیم و تا رسیدیم بسته بودند. برگشتیم و به ساختمان اصلی دانشگاه آمریکایی بلغارستان رفتیم تا اعتراض کنیم. پیرمراد را دیدم. پیرمراد سرپرست تیم ترکمنستان است و در کنار دمیترو {میتین} اکراینی، یکی از قدیمی‌ترین آشنایان من در مسابقات ریاضی است. با او صحبت کردم. اعتقاد داشت که از یکی از سؤال‌ها که دو گرفته بودم، باید چهار می‌گرفته‌ام. اعتراض‌ها به درازا کشید و ساعت دوازده شب تعطیل کردیم و برگشتیم و قرار شد دکتر رضائیان فردا صبح برایم اعتراض کنند.

شب درگیر کارهای مطالعاتی خودم بودم و جز اندک زمانی که به لابی رفتم و با چند نفر دوست شدم، در اتاق گرم و بی‌تهویه نشستم و به مسائلی که باید آن‌ها را روز دوشنبه در IST بررسی می‌کردیم فکر کردم. آن شب باربکیو بود. من اما حوصله‌اش را نداشتم. این قدر کار سرم ریخته بود که دیگر باربکیو واقعن جایگاهی نداشت. اما تا نزدیکی‌های صبح نتوانستم بخوابم. از بس که این‌ها زهرماری می‌خوردند و نعره می‌کشیدند. شب قبلش هم خوب نخوابیده بودم. علتش رعد و برق‌های شدیدی بود که خواب را حرامم کرده بود.

دیروز (شنبه) نزدیک‌های ظهر بلند شدم و رفتم که ناهار بخورم. از حق نگذریم غذاهای بلغاری خوبند. سر ناهار خبرم کردند که آن دو نمره به لطف دکتر رضاییان و پیرمراد زنده شده است. کلی تشکر کردم و بعد از ناهار هم راه افتادم که کمی شهر را ببینم.

بلاگوگراد همان شهر کوچک همیشگی بود. شهری که حالا دیگر همه‌جایش را خوب می‌شناسم. تنها فرقش آن بود که یک بانک برای تبلیغات روی گذر بازار کلی چتر نصب کرده بود. صحنه‌های زیبایی پدید آمده بود که یک عکس را می‌ارزید. دو قاچ پیتزا و یک فانتا خریدم و خوردم. سرجمع ۳ لو و ۸۰ ستوتینکی. این بلغارستان از ایران هم ارزان‌تر است.

عصر شد و زمان مراسم اهدای مدال. من هنوز حسابی شک داشتم که طلا می‌شوم یا نقره. با امیرعلی {سقایی} و تیم NTNU به سالن اختتامیه رفتیم و نشستیم و مراسم شروع شد و بعد از سخنرانی جان {جین}، اهدای جوایز آغاز شد. از پایین به بالا می‌آیند. اول certificateها، بعد honorable mention که ما بهش می‌گوییم horrible mention، بعد برنز یا همان third prize و بعد نقره و نقره و نقره و این نقره‌ی لامذهب تمامی نداشت. نمره‌ها داشت به ۴۸ من نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و هی نقره، هی نقره. ۴۷ هم نقره شد. امیرعلی پرمعنا نگاهم کرد و سری تکان داد که یعنی نقره شدی که یک هو نقره‌ها ته کشید و اعلام کردند که طلا شروع می‌شود. خیلی خوش‌حال شدم. امیرعلی را بغل کردم. بالأخره یک بار من از سر مرز طلا و نقره به طرف طلا افتادم.

با خوشحالی مدالم را گرفتم و همه بهم تبریک گفتند و من هم با عجله و با گرفتن گوشی امیرحسین {کاظمی} یا شاید هم سوفیا {لیندکویست} خبر را برای احسان فرستادم و عکس لوح و مدال را هم منتشر کردم. پایان خوبی برای دوره‌ی کارشناسیم بود و ناکامی مقدونیه و نتیجه‌ی نه چندان خوب مراکش را حسابی جبران کرد.

شب باز سر و صدا بود و ان انکر الاصوات لصوت الحمیر و باز من خوابم نبرد و صبح خواب ماندم و به اتوبوس ساعت هشت که قرار بود تیم صنعتی اصفهان و مرا به سوفیا ببرد نرسیدم و تا این لحظه از آن‌ها بی‌خبرم و از بی‌مسؤولیتی خودم شرمگین. به نظرم الآن باید در سفارت باشند.

تا وسایلم را جمع کردم و خودم را به ترمینال سکپتوپارا رساندم ساعت یک ربع به یک شده بود. یک بلیت مینی‌بوس به مقصد سوفیا خریدم به یازده لو و سوار شدم و مسیر دوساعته‌ی بلاگوگراد تا پایتخت بلغار را با آن جاده‌ی ناصاف و دو طرفه و دو بانده و مجسمه‌ی سنت ریلسکی که طوری کنار جاده به من زل زده بود که انگار باید حتمن به زیارتش می‌رفتم گذراندم و ساعت سه به ترمینال سوفیا رسیدم.

سوفیا شهر زیباییست ولی چون به سرعت راه افتادن کارها در فرودگاهش اعتماد نیست ترجیح دادم تاکسی بگیرم و خود را هر چه سریع‌تر به فرودگاه برسانم. در شهر ماشین‌های قدیمی و اتوبوس‌های برقی که سال‌هاست در تهران منقرض شده‌اند هنوز به چشم می‌خورند. از جلوی دانشگاه سوفیا هم گذشتیم. دانشگاهی که به نام قدیس اهل اهرید مقدونیه، سنت کلیمنت اهریدسکی، است.

در فرودگاه ناهار خوردم و کارهای گرفتن کارت پرواز و چک کردن پاسپورتم خیلی راحت انجام شد و مأمور امنیتی که ظاهرن با ایرانی‌ها خیلی برخورد داشته بود، «خداحافظ» گفت و من اول گیت را پیدا کردم و بعد هم به نمازخانه‌ای آمدم که الآن در آن نشسته‌ام و نماز خواندم و شروع کردم به نوشتن.

در این‌جا هم مثل فرودگاه وین، یک نمازخانه هست که برای همه‌ی ادیان استفاده می‌شود. جهت‌های جغرافیایی و جهت قبله و چند انجیل بلغاری هم این‌جا هست و البته سجاده هم همین‌طور. روی انجیل‌ها نوشته Библия (بیبلیا) که حکمن بلغاری Bible است. 

نماز که می‌خواندم موقع بلندشدن از سجده متوجه شدم که چند کتاب دعا زیر پایه‌ی صندلی گذاشته شده‌اند. نمازم که تمام شد دقت بیش‌تری کردم. بله! کسی عمدن و به قصد بی‌احترامی چنین کرده بود. دقت کردم. روی جلد کتاب‌ها نوشته‌هایی به عربی بود. به نظرم آمد که قرآن باشند. شیطان را لعنت کردم و فوری بیرونشان آوردم. دیدم روی جلدشان نوشته «الإنجیل‌الشریف». دعا کردم که خدا همه را هدایت کند و گرد و غبار کتاب‌ها را گرفتم و آن‌ها را با احترام کنار بقیه‌ی Библияها گذاشتم.

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۴/۰۵/۱۲
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۱۷)

با سلام خدمت آقای گوهرشادی .من خیلی علاقه دارم که در مسابقات  seemousشرکت کنم از شما خواهش میکنم مراحلش را توضیح دهید چه افرادی میتونند در مسابقه شرکت کنند؟

آیا در ایران باید در آزمون انتخابی شرکت کنیم؟

چه نهادی در ایران این آزمون انتخابی را برگزار می کند؟

از ایران چند نفر انتخاب می شوند؟

آزمون در چه ماهی از سال برگزار می شود؟

آقای گوهرشادی خواهش میکنم به سوالات پاسخ بدید من توی هیچ سایت ایرانی نتونستم اطلاعات به دست بیارم .

با تشکر

پاسخ:
سلام
خوش‌حالم که به این مسابقه علاقه‌مندید.
این کار دو مرحله داره. مرحله‌ی اول اینه که انجمن ریاضی ایران یا دانشگاهتون تصمیم بگیره شما رو بفرسته. مرحله‌ی بعدی اینه که برگزارکننده‌ها شما رو بپذیرن. انجمن ریاضی هر سال روال متفاوتی داره و پیشنهاد می‌دم با خودشون در ارتباط باشین. اگه دانشگاهتون تصمیم بگیره تیم بفرسته نیازی به کمک انجمن نخواهید داشت.
خود SEEMOUS روالش اینه که با سفارش و آشنا بودن جلو می‌ره. یعنی یکی از کسانی که تو کمیته‌ی مسابقه هست باید دعوتتون کنه. اگه بتونین اون قسمت داخلیش رو درست کنین من می‌تونم براتون دعوت‌نامه بگیرم. 
مسابقه‌ی امسال از ۱ تا ۶ مارس ۲۰۱۶ در پروتاراس قبرس برگزار خواهد شد.
اگه سؤال دیگه‌ای داشتین لطفن به من ایمیل بزنین: goharshady[at]gmail[dot]com
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۴۳ بنیامین دلشاد
مبارک باشه طلات :)
دیگه اون قدری مدال فک کنم داشته باشی که جذابیت این مسابقات برات به مدالشون ربطی نداشته باشه.
خوب می نویسی به نظرم. :) جوری که من وقتی شروع می کنم به خوندن دوست دارم تا تهش رو بخونم.
پاسخ:
:)
مرسی
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۴۳ amirreza poorakhavan
flag[AKG[post339]]=false
به زودی می‌خونمش ایشاللا؛ طولانیه بابا
پاسخ:
:) 
tl;dr :D
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۲۱:۳۶ محمد مهدی طاهری
جدا خوب تمومش کردی! :)
پاسخ:
پست رو یا کارشناسی رو؟
ااااااا طلای لب مرزی! D:
من خسته شدم از کامنت تبریک گذاشتن واسه شما، ولی به هر حال مبارکه :)
همیشه موفق و شاد باشین!
پاسخ:
بله! لطف دارین شما :)
سلام،من عاشق وبلاگتونم،خیلی خوب مینویسید.

الان تازه از کارشناسی گفتید فارغ التحصیل شدید،چطوری بدون ارشد،phd رفتید؟؟ روال کار رو میگید؟؟

یه خواهش هم داشتم،میشه این مسابقاتی که نام بردید رو معرفی کنید،بجز imc لینک و توضیحات خوبی پیدا نکردم،شرایط خاصی برای شرکت در این مسابقات هست؟

موفق باشید.
پاسخ:
درود بر شما.
دانشگاهی که من در اون تحصیل می‌کنم برای دکترا خوندن ارشد نمی‌خواد. خیلی از دانشگاه‌ها این‌طوری هستن. 

مسابقاتی که من می‌شناسم و دوستشون دارم به غیر از IMC:
غیر از اینا المپیاد سازمان سنجش و یه مسابقه‌ای تو بلاروس هم هست. یه مسابقه‌ی خوب هم تو فلسطین اشغالی هست که طبعن ما نباید شرکت کنیم ولی سؤالاتش برای تمرین مناسبه.
۱۲ مرداد ۹۴ ، ۲۲:۱۱ سعید طامه بیدگلی

تبریک

یک قدم مانده به ۵۰۰۰۰۰۰۰


پاسخ:
درود.
از دست تو!
حالا دیگه اون خیلی عدد گنده‌ای نیست :)

۱۳ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۱۱ سعید طامه بیدگلی

هر وقت اصن گنده نبود بگو شمارم رو بفرستم.


پاسخ:
چشم!
۱۳ مرداد ۹۴ ، ۰۲:۳۵ محمد مهدی طاهری
پست رو میگم! :)
واقعا خوب دست ب قلم میشی و مطلبو پیش می بری خوب هم تموم میکنی!
کارشناسی که خوب نیست آدم زود تموم کنه :))
پاسخ:
:)
خیلی ممنون 💖
پاسخ:
:)
:))
مبارک باشه
پاسخ:
:)
سپاس
تبریک مجدد.
آقا بی زحمت از همین الان به فکر باش و چند نفر رو واسه Seemous جذب کن. 
اگرچه وضعیت خود من معلوم نیس و دانشگاه کلا باهام چپ افتاده. 
پاسخ:
درود.
قضیه اینه که من اصلن حوصله و انرژیشو ندارم امسال عزیز من!
شما خودت به فکر جذب و انتخاب تیم و سر و کله زدن با مسؤولین باش. :)

آقا تو که نمیخواد سروکله بزنی! بیش ترین زحمتی که ممکنه متحمل بشی اینه که جندتا ایمیل بزنی.
جذب هم اصلا نمیخواد. فقط شما بی زجمت اونایی که طرفت میان رو دفع نکن! لطف میکنی واقعا.
پاسخ:
بابا دفع نکردم که. پای همین پست یکی جذب کردم :)
ایمیل به برگزارکننده‌ها می‌زنم ولی به مسؤولین ایرانی جدی حوصله ندارم. :)

۱۸ مرداد ۹۴ ، ۰۹:۴۴ amirreza poorakhavan
از نظر من مدال المپیاد یک متغیر boolean است
پس چرا نقره و برنز ۲۰ سهمیه داره و طلا ۱۰۰؟!کاش شما رئیس باشگاه بودین :)
ان انکر الاصوات لصوت الحمیر
LoL
پاسخ:
اگه دست من بود کلن این سهمیه‌ها رو بر می‌داشتم که ملت به طمع سهمیه نیان سراغ المپیاد :) :)

سلام
:)
امیر از این عکسا 16:9 اش ام داری ؟ برا بگراند می خوام :)
پاسخ:
درود

نه متأسفانه :)

سلام

موفقیت شما تو مسابقه ریاضی رو تو سایت دانشگاه دیدم.حال خوندن پست رو نداشتم ولی امیدوارم نظرم به پست بخوره.

مدال طلا هم مبارک باشه:)

پاسخ:
خسته نباشین :)
مرسی. :)

سلام امیر جان.
خیلی خیلی تبریک میگم. کاش می‌شد یه‌بار دیگه همدیگه رو می‌دیدیم.
من امسال دکتری روزانه تربیت مدرس قبول شدم.
پاسخ:
سلام
خیلی ممنون. خیلی خیلی تبریک می‌گم. موفق باشین. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی