امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
سه شنبه, ۳۰ تیر ۱۳۹۴، ۰۳:۳۱ ق.ظ

روزنوشت‌‌های گوگینگی

یک:

ناهارم تازه تمام شده بود. غذای vegetarian. بیش‌ترش اسفناج بود. سینی را برداشتم که در trolley بگذارم. از رو به رویم آمد و شروع کرد به بردن trolley پر. سعی کرد سینی را از دستم بگیرد. روی بازویش یک خال‌کوبی پارسی دیدم. خوب که دقت کردم بیش‌تر شبیه به جوهر بود تا خال‌کوبی. چیزی در این مایه‌ها بود که «تا قیامت دوستت دارم مادر». با تعجب و به انگلیسی به نوشته‌ی پارسی روی دستش اشاره کردم. سر تکان داد و به آلمانی لب گشود و گفت Persisch. فورن شروع به پارسی حرف‌زدن کردم. با لهجه‌ی دری آمیخته با مشهدی جوابم را داد. معلوم شد همشهری هستیم. اهل گلشهر بود. از دیدن یک پارسی‌گوی دیگر در IST بسیار خوش‌حال شدم. حسابی گپ زدیم. دلم برای مشهد تنگ است!


دو:

داخل آسانسور شدم و دکمه‌ی یک را زدم و پایین رفتم. مسؤول بار که اسمش را نمی‌دانم داشت جمع می‌کرد که برود. نخواستم مزاحمش شوم. سراغ ماشین فروشنده (vending machine را نمی‌دانم چه باید ترجمه کنم) رفتم. غذای درست و حسابی نداشت. کسکس که خورده نمی‌شود، این ساندویچ‌ها که خوک دارد، پنینی‌ هم که بمیرم لب نمی‌زنم. علارغم خستگی و بی‌حوصلگی تصمیم گرفتم که کمی پیاده بروم و پیتزایی بخورم.

از ATM پول گرفتم. برای اولین بار جرأت کردم که کاملن از محیط آلمانیش استفاده کنم. تجربه‌ی موفقی بود. آن‌قدر آلمانی می‌فهمم که بتوانم از ATM پول بگیرم خدا را شکر. 

از IST بیرون زدم. هوا عالی است. کفر اگر نباشد خدا در این زمینه به این‌ها لطف بیش‌تری کرده تا ما. اطراف IST جان می‌دهد برای قدم زدن. در همه ساعتی هم هوایش همین‌طور خوش و دل‌نشین است.

آرام آرام به جهتی که تابلوی Tulln داشت حرکت کردم و به Maria Gugging رفتم. این سگ لعنتی که در خانه‌ی بعد از Billa است باز وق‌وق کرد و ناگهان آرامشم را به هم زد. به آن طرف خیابان رفتم. در شب کمی ترسناک می‌شود. یک خرگوش وحشی را دیدم که دوید وسط میدان و پشت لوگوی IST گم شد. آدم حس می‌کند دور و برش فقط حیوانات وحشی هستند. من به زندگی در محیط روستایی عادت ندارم، حتا اگر روستایش این‌قدر باکلاس و درست و حسابی باشد. من همیشه‌ی خدا شب‌ها در شهرها قدم زده‌ام و محیط روستایی، به خصوص وقتی جنگلی باشد، همیشه این توهم را در آدم ایجاد می‌کند که نکند حیوانی وحشی همین اطراف باشد. البته من مطمئن بودم که حداقل آن سگ بدصدا هست.

فکرم را از این چیزها پاک کردم و به راه رفتن ادامه دادم. هوا خیلی خوب بود. روی زمین حلزون‌های بدون صدف خود را این‌طرف و آن‌طرف می‌کشیدند و رد مسیرشان تا مدتی بعد خیس به جا می‌ماند. از جلوی کلیسا گذشتم. ناقوسش سه زنگ زد. اگر سیستمش همان سیستم حرم امام رضا(ع) باشد یعنی ساعت ۹:۴۵ بود. هوا تازه تاریک شده بود.

وارد پیتزایی شدم. شانس آوردم که باز بود. فقط دو نفر مسؤولش آن‌جا بودند. منوی پیتزا را برداشتم و دقت کردم کلمه‌ی Schweinefleisch (گوشت خوک) یا کلمات مشابه در چیزی که سفارش می‌دهم نباشد و به صورت رندم دستم را روی یک مدل پیتزا گذاشتم. Almdudler هم که نوش غالب است و اصلن اگر نباشد غذا از گلو پایین نمی‌رود.

سفارشم را گرفت و به آشپزشان گفت و بعد هم شروع کرد به حرف زدن با من. در آلمانی، به خصوص با لهجه‌ی اتریشی، هنوز که هنوز است از بیخ عربم ولی می‌توانم به زور خر خود را از پل بگذرانم. پرسید که آیا در دانشگاه (منظورش IST بود) درس می‌خوانم. گفتم بله. از رشته‌ام جویا شد. Informatik. Computerwissenschaften. پرسید کجایی هستم. Persisch. Iraner. خندید و تنها کلمه‌ی پارسی را که بلد بود گفت «خداحافظ!». سر تکان دادم و گفتم همان Tschao است. 

کمی بعد پیتزایم را آورد. پر از پیاز بود و بسیار خوشمزه ولی رنگ سوسیسش زیادی صورتی می‌زد. با شک و تردید لب گشودم:

- Schweine?

+ Nein! Halal! Ich komme aus Ägypten.

فکر نمی‌کردم روزی از دیدن یک عرب این‌قدر خوش‌حال شوم. غذایم را خوردم. در حین خوردن با هم گپ می‌زدیم. او انگلیسی نمی‌فهمید و من آلمانی. عربی هم فایده‌ای نداشت. او می‌فهمید من چه می‌گفتم ولی من نمی‌فهمیدم. به هر حال گذشت. غذایم را خوردم و بیرون آمدم. Guten Nacht. پرسید که این به پارسی چه می‌شود. گفتم «شب به خیر». گفت «شب به خیر، فی امان الله». بیرون آمدم و به سمت IST قدم زدم. چه‌قدر مهاجر مسلمان در اتریش زیاد است.




نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۳۰ تیر ۹۴ ، ۰۳:۳۱

روزنوشت‌‌های گوگینگی

یک:

ناهارم تازه تمام شده بود. غذای vegetarian. بیش‌ترش اسفناج بود. سینی را برداشتم که در trolley بگذارم. از رو به رویم آمد و شروع کرد به بردن trolley پر. سعی کرد سینی را از دستم بگیرد. روی بازویش یک خال‌کوبی پارسی دیدم. خوب که دقت کردم بیش‌تر شبیه به جوهر بود تا خال‌کوبی. چیزی در این مایه‌ها بود که «تا قیامت دوستت دارم مادر». با تعجب و به انگلیسی به نوشته‌ی پارسی روی دستش اشاره کردم. سر تکان داد و به آلمانی لب گشود و گفت Persisch. فورن شروع به پارسی حرف‌زدن کردم. با لهجه‌ی دری آمیخته با مشهدی جوابم را داد. معلوم شد همشهری هستیم. اهل گلشهر بود. از دیدن یک پارسی‌گوی دیگر در IST بسیار خوش‌حال شدم. حسابی گپ زدیم. دلم برای مشهد تنگ است!


دو:

داخل آسانسور شدم و دکمه‌ی یک را زدم و پایین رفتم. مسؤول بار که اسمش را نمی‌دانم داشت جمع می‌کرد که برود. نخواستم مزاحمش شوم. سراغ ماشین فروشنده (vending machine را نمی‌دانم چه باید ترجمه کنم) رفتم. غذای درست و حسابی نداشت. کسکس که خورده نمی‌شود، این ساندویچ‌ها که خوک دارد، پنینی‌ هم که بمیرم لب نمی‌زنم. علارغم خستگی و بی‌حوصلگی تصمیم گرفتم که کمی پیاده بروم و پیتزایی بخورم.

از ATM پول گرفتم. برای اولین بار جرأت کردم که کاملن از محیط آلمانیش استفاده کنم. تجربه‌ی موفقی بود. آن‌قدر آلمانی می‌فهمم که بتوانم از ATM پول بگیرم خدا را شکر. 

از IST بیرون زدم. هوا عالی است. کفر اگر نباشد خدا در این زمینه به این‌ها لطف بیش‌تری کرده تا ما. اطراف IST جان می‌دهد برای قدم زدن. در همه ساعتی هم هوایش همین‌طور خوش و دل‌نشین است.

آرام آرام به جهتی که تابلوی Tulln داشت حرکت کردم و به Maria Gugging رفتم. این سگ لعنتی که در خانه‌ی بعد از Billa است باز وق‌وق کرد و ناگهان آرامشم را به هم زد. به آن طرف خیابان رفتم. در شب کمی ترسناک می‌شود. یک خرگوش وحشی را دیدم که دوید وسط میدان و پشت لوگوی IST گم شد. آدم حس می‌کند دور و برش فقط حیوانات وحشی هستند. من به زندگی در محیط روستایی عادت ندارم، حتا اگر روستایش این‌قدر باکلاس و درست و حسابی باشد. من همیشه‌ی خدا شب‌ها در شهرها قدم زده‌ام و محیط روستایی، به خصوص وقتی جنگلی باشد، همیشه این توهم را در آدم ایجاد می‌کند که نکند حیوانی وحشی همین اطراف باشد. البته من مطمئن بودم که حداقل آن سگ بدصدا هست.

فکرم را از این چیزها پاک کردم و به راه رفتن ادامه دادم. هوا خیلی خوب بود. روی زمین حلزون‌های بدون صدف خود را این‌طرف و آن‌طرف می‌کشیدند و رد مسیرشان تا مدتی بعد خیس به جا می‌ماند. از جلوی کلیسا گذشتم. ناقوسش سه زنگ زد. اگر سیستمش همان سیستم حرم امام رضا(ع) باشد یعنی ساعت ۹:۴۵ بود. هوا تازه تاریک شده بود.

وارد پیتزایی شدم. شانس آوردم که باز بود. فقط دو نفر مسؤولش آن‌جا بودند. منوی پیتزا را برداشتم و دقت کردم کلمه‌ی Schweinefleisch (گوشت خوک) یا کلمات مشابه در چیزی که سفارش می‌دهم نباشد و به صورت رندم دستم را روی یک مدل پیتزا گذاشتم. Almdudler هم که نوش غالب است و اصلن اگر نباشد غذا از گلو پایین نمی‌رود.

سفارشم را گرفت و به آشپزشان گفت و بعد هم شروع کرد به حرف زدن با من. در آلمانی، به خصوص با لهجه‌ی اتریشی، هنوز که هنوز است از بیخ عربم ولی می‌توانم به زور خر خود را از پل بگذرانم. پرسید که آیا در دانشگاه (منظورش IST بود) درس می‌خوانم. گفتم بله. از رشته‌ام جویا شد. Informatik. Computerwissenschaften. پرسید کجایی هستم. Persisch. Iraner. خندید و تنها کلمه‌ی پارسی را که بلد بود گفت «خداحافظ!». سر تکان دادم و گفتم همان Tschao است. 

کمی بعد پیتزایم را آورد. پر از پیاز بود و بسیار خوشمزه ولی رنگ سوسیسش زیادی صورتی می‌زد. با شک و تردید لب گشودم:

- Schweine?

+ Nein! Halal! Ich komme aus Ägypten.

فکر نمی‌کردم روزی از دیدن یک عرب این‌قدر خوش‌حال شوم. غذایم را خوردم. در حین خوردن با هم گپ می‌زدیم. او انگلیسی نمی‌فهمید و من آلمانی. عربی هم فایده‌ای نداشت. او می‌فهمید من چه می‌گفتم ولی من نمی‌فهمیدم. به هر حال گذشت. غذایم را خوردم و بیرون آمدم. Guten Nacht. پرسید که این به پارسی چه می‌شود. گفتم «شب به خیر». گفت «شب به خیر، فی امان الله». بیرون آمدم و به سمت IST قدم زدم. چه‌قدر مهاجر مسلمان در اتریش زیاد است.


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۳۰
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۶)

۳۰ تیر ۹۴ ، ۰۹:۲۸ بنیامین دلشاد
چقدر غذا خوردن سخته :دی
پاسخ:
  :)
ولی بازم غذا نخوردن سخت تره.
سلام

چقدر دشوار! البته این ها برای کسی که عادت به حل مساله اون هم از نوع المپیادی داشته باشد، خیلی دشوار نیست.

البته اسفناج خوبه! ملوان زبل رو که یادت هست؟ با یه قوطی اسفناج می شد رستم دستان! :))))

موفق باشی.
پاسخ:
:)
مقایسه ملوان زبل و رستم عالی بود.
۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۰:۰۵ amirreza poorakhavan
خیلی باحال بود.لطفن هی خاطره بنویسین.دیمون واستون تنگ شده!!
پاسخ:
آقا هی که نمیشه. ببین الانم دارم یه عالمه می نویسم. هنوز ایمیلتو جواب نداده ام. باید جدی جدی یه وقتی بذاریم صحبت کنیم با ایمیل نمیشه.
در مورد این فضای شهری و روستایی که گفتی،منم یه مشکل مشابه دارم،البته مربوط به شهر یا روستا نیس،و حتی ترس از حیوانات هم نیس، بیشتر میترسم یه آدم وحشی همین اطراف باشه :)
پاسخ:
بابا از پس آدم میشه بر اومد. سگ ترسناکه :)
آخه سگ ترس داره؟ خیلی  دوس داشتنی اند
پاسخ:
حالا مگه من گفتم ترس داره؟ بعدش هم از یه سایزی که بزرگتر بشه به هیچ وجه امکانش نیست که دوست داشتنی باشه!
دو خط بالاتر گفتی سگ ترسناکه :)
پاسخ:
آها! ببخشین. :) من فکر کردم کامنت در جواب پسته. حواسم نبود که در جواب جوابم به کامنت قبلیه :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی