امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
جمعه, ۸ خرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۰۷ ق.ظ

موضوع کلیشه‌ای

این طور که به نظر میاد آخرین روزهای ایران بودنم رو دارم می‌گذرونم و خب طبیعیه که تصمیم بگیرم که مثل خیلی‌های دیگه یه پست بزنم و در مورد موندن و رفتن و برگشتن یا برنگشتن و این حرف‌ها بنویسم. این موضوع خیلی کلیشه‌ای شده و تقریبن هر چیزی که می‌شده در موردش نوشت رو قبلن دیگران نوشته‌ان و نوشته‌های اونا جالب نیست و نوشته‌ی من هم جالب از آب در نمیاد. همه‌جور ایده‌ای هم برای پست‌های خداحافظیشون زده‌ان ملت! از پست‌های غافلگیرانه گرفته تا غمگینی‌های خیلی زیاد از رفتن که گاهی تا حدیه که آدم واقعن شک می‌کنه که خب تو که این‌قدر غمگینی چرا اصلن داری می‌ری تا پست‌های پرطمطراقی که به همه‌چی مملکت فحش داده‌ان و گفته‌ان که این‌جا یه پول سیاه نمی‌ارزه و ما که رفتیم و ... . اما انگار همیشه همه حس می‌کنن که یه عالمه نکته‌ی ناگفته در موردش هست. یه جورایی یاد اون شعر پروین اعتصامی می‌افتم که یه جوون از پیری می‌پرسید که «چون است با پیریت زندگانی» و اونم جواب می‌داد که «جز وقت پیری ندانی». من در این پست تجربه‌ها و دیدگاه‌ها و احساسات فعلی خودم رو می‌نویسم و این پست به هیچ‌وجه قابل تعمیم به هیچ‌ جامعه‌ای غیر از جامعه‌ی تک‌عضوی من نیست!


چرا می‌رم؟

این از اون چراهاییه که نمی‌شه بهش جواب درست و حسابی داد. یه روز صبح که پا می‌شی یه هو می‌بینی که دیگه دلت نمی‌خواد تو کشور خودت باشی. دلیل خاصی هم نداره. از نظر منطقی از خیلی سال قبلش توجیه شده‌ای که باید یه روزی بذاری و بری و البته سال‌ها با این ایده تو ذهن خودت و تو بحث‌هایی که بیرون شکل می‌گرفته مبارزه کرده‌ای و سعی کردی که تا جای ممکن قبولش نکنی ولی یه زمان خاصی هست که یه هو می‌بینی دیگه وقت رفتنه. اطرافت رو نگاه می‌کنی. دانشگاه عزیز و دوست‌داشتنی یزد رو که سال‌های قشنگی رو توش گذروندی نگاه می‌کنی و یه هو به این نتیجه می‌رسی که جات دیگه این‌جا نیست یا به بیان بهتر دیگه این‌جا برات جایی نیست. بعد دقت می‌کنی. کم‌کم می‌بینی که برخوردها الآن یه ساله که دیگه اون حالت دوستانه رو نداره. می‌بینی حداقل یه ساله که اکثر اطرافیانت ترجیح می‌دن تو نباشی و تو رو مایه‌ی دردسر خودشون می‌دونن. البته یه اقلیتی هستن که همیشه بهت کمک می‌کنن و هواتو دارن و همیشه هم ازشون متشکری ولی تو اون روز خاص یه هو و بدون هیچ مقدمه‌ای زور این اکثریته می‌چربه. این یه روزه همچین الکی هم انتخاب نشده. روزیه که درست بعد از یه عالمه اتفاق بد قرار گرفته. یعنی قشنگ مطابق با اون روزی می‌شه که به این نتیجه می‌رسی که کارهات از نظر مردم کشورت به صورت عام و دانشگاهیان کشورت به صورت خاص ارزشی نداره و نباشی هم براشون مهم نیست. بعد نگاه می‌کنی می‌بینی پنج‌هزار کیلومتر اون‌ورتر یه عده هستن که براشون مهم و ارزشمندی. هر بهانه‌ای که برای موندن داشته‌ای خرد و خاکستر می‌شه و به باد می‌ره. هر قدر هم بنویسم به خوبی این متن معروف نمی‌شه: (البته شما اون قسمت‌های عاشقانه‌اش رو در این مورد نادیده بگیرین که به پست من بیاد!) 


رفتن که بهانه نمی‌خواهد

یک چمدان می‌خواهد از دل‌خوری‌های تلنبار شده

و گاهی حتا دل‌خوشی‌های انکار شده

رفتن که بهانه نمی‌خواهد

وقتی نخواهی بمانی

با چمدان که هیچ

بی‌چمدان هم می‌روی


ماندن، ماندن اما بهانه می‌خواهد

دستی گرم، نگاهی مهربان، دروغ‌های دوست‌داشتنی

دوستت دارم‌هایی که می‌شنوی اما باور نمی‌کنی

یک فنجان چای، بوی عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین


وقتی بخواهی بمانی

حتا اگر چمدانت پر از دلخوری باشد

خالیش می‌کنی و باز هم می‌مانی

می‌مانی و وقتی بخواهی بمانی

نم باران را رگبار می‌بینی و بهانه‌اش می‌کنی برای نرفتنت


آری،

آمدن دلیل می‌خواهد

ماندن بهانه

و رفتن هیچ‌کدام


آیا واقعن بهتره؟

ما که می‌ریم عادت داریم که از جایی که رفته‌ایم تعریف کنیم. همه‌ی نکات مثبتش رو با همه‌ی جزئیات به همه‌ی آشنایانمون تو ایران می‌گیم که همه رو مطمئن کنیم که جایی که می‌ریم یه بهشت واقعیه. نکات منفیش رو هم برای خودمون نگه می‌داریم. همه می‌شنون که اون‌جا پژوهش علمی در بالاترین سطحش در جریانه و حقوق‌ها عالیه و زندگی مرفهه و برج‌ها بلندن و همه‌چیز قانونمنده و هزاران مزایا به دانشجو می‌دن و ... . همه‌ی این‌ها هست ولی این همه‌ی واقعیت نیست. یه قسمت‌های تلخی هم داره که خیلی بهشون کم‌رنگ اشاره شده. قسمت‌هایی که تلخیشون از همین الآن با منه. این که خانواده‌ات رو و دوستانت رو خیلی کم ببینی، این که نتونی نوروز بری حرم امام رضا(ع)، این که آخر هفته‌ها نتونی تو کوچه‌های یزد راه بری، این که دیگه هی به صفحه‌ی IPM اصفهان به امید این که یه کنفرانسی چیزی باشه که بهونه‌اش کنی و بری اصفهان سر نزنی، این که بیست سال از زندگیت رو پشت سرت جا بذاری و بری که یه زندگی نو بسازی، این‌ها چیزهای کوچیکی نیستن. من دارم می‌رم ولی هنوز نتونسته‌ام خودم رو قانع کنم که رفتن بهتره. می‌دونم که با سیستم فکری خیلی‌ها منطقی‌تره ولی من واقعن هنوز شک دارم. هیچ دروغی هم در این خصوص نمی‌گم. سعی هم نمی‌کنم ثابت کنم که در این مورد دارم کار درستی می‌کنم.


آیا بر می‌گردم؟

این هم از اون سؤالاییه که همه می‌پرسن. یه عده هم هستن که خودشون سریع جواب می‌دن و اصلن معلوم نیست هدفشون از پرسیدن چیه. معلومه دیگه! مگه خره زندگی اون‌جا رو ول کنه برگرده این‌جا؟ این‌جا مگه چی داره؟ یا از اون طرفش: قطعن بر می‌گردی! به هر حال تو به فکر پیشرفت مملکتت هستی و خودتو مدیون این ملت و کشور می‌دونی و ... . جواب من ساده است: نمی‌دونم! و البته این ندونستن اذیتم می‌کنه.


چه حسی دارم؟

اول از همه حس بهت. گیجی از این که چه‌قدر همه‌چیز سریع عوض شد. بعد از اون حس امید. امید به این که بتونم موفقیت‌های بزرگی، با تعریف خودم، به دست بیارم. بعدش حس غم دوری از وطن و خانواده و هر چیزی که دارم. بعدش یه ذره حس ترس. بعد هم یه دودلی خیلی شدید. 


غربت و این‌ها چی؟

با اتریشی‌ها و کلن اروپایی‌ها راحتم. مشکل خاصی ندارم. 


چی بهت بدن می‌مونی؟

این سؤال رو یکی از بچه‌ها پرسید. دیدگاهش برام جالب بود. ولی من برای به دست آوردن چیزی که کسی بتونه بهم بده نمی‌رم. فکر هم نمی‌کنم که دادن چیزی بتونه نظرم رو عوض کنه. موضوع همون دلخوری‌های تلنبار شده است. یه نکته‌ای که احتمالن خیلی رو تصمیمم تأثیر داشته این بوده که واقعن این اواخر بهم سخت گذشته. و بیخود و بی‌جهت هم سخت گذشته. برای همین فکر می‌کنم فقط وقت لازم دارم و یه ذره آرامش.


برای آینده چه برنامه‌ای داری؟

فعلن فقط دوتا چیز برام قطعی شده. اولیش اینه که قراره تو اون هواپیمایی که منو از مشهد می‌بره دوحه گریه کنم. هر قدر هم سعی می‌کنم خودمو قانع کنم که نکنم نمی‌شه. کاملن مطمئنم که این اتفاق می‌افته. (لوس هم خودتی!) دومیش هم اینه که به محض این که پام رسید وین می‌خوام تا جای ممکن به چیزهایی که پشت سر گذاشته‌ام فکر نکنم و روی چیزهایی که می‌خوام به دست بیارم متمرکز شم.



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

۰۸ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۷

موضوع کلیشه‌ای

این طور که به نظر میاد آخرین روزهای ایران بودنم رو دارم می‌گذرونم و خب طبیعیه که تصمیم بگیرم که مثل خیلی‌های دیگه یه پست بزنم و در مورد موندن و رفتن و برگشتن یا برنگشتن و این حرف‌ها بنویسم. این موضوع خیلی کلیشه‌ای شده و تقریبن هر چیزی که می‌شده در موردش نوشت رو قبلن دیگران نوشته‌ان و نوشته‌های اونا جالب نیست و نوشته‌ی من هم جالب از آب در نمیاد. همه‌جور ایده‌ای هم برای پست‌های خداحافظیشون زده‌ان ملت! از پست‌های غافلگیرانه گرفته تا غمگینی‌های خیلی زیاد از رفتن که گاهی تا حدیه که آدم واقعن شک می‌کنه که خب تو که این‌قدر غمگینی چرا اصلن داری می‌ری تا پست‌های پرطمطراقی که به همه‌چی مملکت فحش داده‌ان و گفته‌ان که این‌جا یه پول سیاه نمی‌ارزه و ما که رفتیم و ... . اما انگار همیشه همه حس می‌کنن که یه عالمه نکته‌ی ناگفته در موردش هست. یه جورایی یاد اون شعر پروین اعتصامی می‌افتم که یه جوون از پیری می‌پرسید که «چون است با پیریت زندگانی» و اونم جواب می‌داد که «جز وقت پیری ندانی». من در این پست تجربه‌ها و دیدگاه‌ها و احساسات فعلی خودم رو می‌نویسم و این پست به هیچ‌وجه قابل تعمیم به هیچ‌ جامعه‌ای غیر از جامعه‌ی تک‌عضوی من نیست!


چرا می‌رم؟

این از اون چراهاییه که نمی‌شه بهش جواب درست و حسابی داد. یه روز صبح که پا می‌شی یه هو می‌بینی که دیگه دلت نمی‌خواد تو کشور خودت باشی. دلیل خاصی هم نداره. از نظر منطقی از خیلی سال قبلش توجیه شده‌ای که باید یه روزی بذاری و بری و البته سال‌ها با این ایده تو ذهن خودت و تو بحث‌هایی که بیرون شکل می‌گرفته مبارزه کرده‌ای و سعی کردی که تا جای ممکن قبولش نکنی ولی یه زمان خاصی هست که یه هو می‌بینی دیگه وقت رفتنه. اطرافت رو نگاه می‌کنی. دانشگاه عزیز و دوست‌داشتنی یزد رو که سال‌های قشنگی رو توش گذروندی نگاه می‌کنی و یه هو به این نتیجه می‌رسی که جات دیگه این‌جا نیست یا به بیان بهتر دیگه این‌جا برات جایی نیست. بعد دقت می‌کنی. کم‌کم می‌بینی که برخوردها الآن یه ساله که دیگه اون حالت دوستانه رو نداره. می‌بینی حداقل یه ساله که اکثر اطرافیانت ترجیح می‌دن تو نباشی و تو رو مایه‌ی دردسر خودشون می‌دونن. البته یه اقلیتی هستن که همیشه بهت کمک می‌کنن و هواتو دارن و همیشه هم ازشون متشکری ولی تو اون روز خاص یه هو و بدون هیچ مقدمه‌ای زور این اکثریته می‌چربه. این یه روزه همچین الکی هم انتخاب نشده. روزیه که درست بعد از یه عالمه اتفاق بد قرار گرفته. یعنی قشنگ مطابق با اون روزی می‌شه که به این نتیجه می‌رسی که کارهات از نظر مردم کشورت به صورت عام و دانشگاهیان کشورت به صورت خاص ارزشی نداره و نباشی هم براشون مهم نیست. بعد نگاه می‌کنی می‌بینی پنج‌هزار کیلومتر اون‌ورتر یه عده هستن که براشون مهم و ارزشمندی. هر بهانه‌ای که برای موندن داشته‌ای خرد و خاکستر می‌شه و به باد می‌ره. هر قدر هم بنویسم به خوبی این متن معروف نمی‌شه: (البته شما اون قسمت‌های عاشقانه‌اش رو در این مورد نادیده بگیرین که به پست من بیاد!) 


رفتن که بهانه نمی‌خواهد

یک چمدان می‌خواهد از دل‌خوری‌های تلنبار شده

و گاهی حتا دل‌خوشی‌های انکار شده

رفتن که بهانه نمی‌خواهد

وقتی نخواهی بمانی

با چمدان که هیچ

بی‌چمدان هم می‌روی


ماندن، ماندن اما بهانه می‌خواهد

دستی گرم، نگاهی مهربان، دروغ‌های دوست‌داشتنی

دوستت دارم‌هایی که می‌شنوی اما باور نمی‌کنی

یک فنجان چای، بوی عود، یک آهنگ مشترک، خاطرات تلخ و شیرین


وقتی بخواهی بمانی

حتا اگر چمدانت پر از دلخوری باشد

خالیش می‌کنی و باز هم می‌مانی

می‌مانی و وقتی بخواهی بمانی

نم باران را رگبار می‌بینی و بهانه‌اش می‌کنی برای نرفتنت


آری،

آمدن دلیل می‌خواهد

ماندن بهانه

و رفتن هیچ‌کدام


آیا واقعن بهتره؟

ما که می‌ریم عادت داریم که از جایی که رفته‌ایم تعریف کنیم. همه‌ی نکات مثبتش رو با همه‌ی جزئیات به همه‌ی آشنایانمون تو ایران می‌گیم که همه رو مطمئن کنیم که جایی که می‌ریم یه بهشت واقعیه. نکات منفیش رو هم برای خودمون نگه می‌داریم. همه می‌شنون که اون‌جا پژوهش علمی در بالاترین سطحش در جریانه و حقوق‌ها عالیه و زندگی مرفهه و برج‌ها بلندن و همه‌چیز قانونمنده و هزاران مزایا به دانشجو می‌دن و ... . همه‌ی این‌ها هست ولی این همه‌ی واقعیت نیست. یه قسمت‌های تلخی هم داره که خیلی بهشون کم‌رنگ اشاره شده. قسمت‌هایی که تلخیشون از همین الآن با منه. این که خانواده‌ات رو و دوستانت رو خیلی کم ببینی، این که نتونی نوروز بری حرم امام رضا(ع)، این که آخر هفته‌ها نتونی تو کوچه‌های یزد راه بری، این که دیگه هی به صفحه‌ی IPM اصفهان به امید این که یه کنفرانسی چیزی باشه که بهونه‌اش کنی و بری اصفهان سر نزنی، این که بیست سال از زندگیت رو پشت سرت جا بذاری و بری که یه زندگی نو بسازی، این‌ها چیزهای کوچیکی نیستن. من دارم می‌رم ولی هنوز نتونسته‌ام خودم رو قانع کنم که رفتن بهتره. می‌دونم که با سیستم فکری خیلی‌ها منطقی‌تره ولی من واقعن هنوز شک دارم. هیچ دروغی هم در این خصوص نمی‌گم. سعی هم نمی‌کنم ثابت کنم که در این مورد دارم کار درستی می‌کنم.


آیا بر می‌گردم؟

این هم از اون سؤالاییه که همه می‌پرسن. یه عده هم هستن که خودشون سریع جواب می‌دن و اصلن معلوم نیست هدفشون از پرسیدن چیه. معلومه دیگه! مگه خره زندگی اون‌جا رو ول کنه برگرده این‌جا؟ این‌جا مگه چی داره؟ یا از اون طرفش: قطعن بر می‌گردی! به هر حال تو به فکر پیشرفت مملکتت هستی و خودتو مدیون این ملت و کشور می‌دونی و ... . جواب من ساده است: نمی‌دونم! و البته این ندونستن اذیتم می‌کنه.


چه حسی دارم؟

اول از همه حس بهت. گیجی از این که چه‌قدر همه‌چیز سریع عوض شد. بعد از اون حس امید. امید به این که بتونم موفقیت‌های بزرگی، با تعریف خودم، به دست بیارم. بعدش حس غم دوری از وطن و خانواده و هر چیزی که دارم. بعدش یه ذره حس ترس. بعد هم یه دودلی خیلی شدید. 


غربت و این‌ها چی؟

با اتریشی‌ها و کلن اروپایی‌ها راحتم. مشکل خاصی ندارم. 


چی بهت بدن می‌مونی؟

این سؤال رو یکی از بچه‌ها پرسید. دیدگاهش برام جالب بود. ولی من برای به دست آوردن چیزی که کسی بتونه بهم بده نمی‌رم. فکر هم نمی‌کنم که دادن چیزی بتونه نظرم رو عوض کنه. موضوع همون دلخوری‌های تلنبار شده است. یه نکته‌ای که احتمالن خیلی رو تصمیمم تأثیر داشته این بوده که واقعن این اواخر بهم سخت گذشته. و بیخود و بی‌جهت هم سخت گذشته. برای همین فکر می‌کنم فقط وقت لازم دارم و یه ذره آرامش.


برای آینده چه برنامه‌ای داری؟

فعلن فقط دوتا چیز برام قطعی شده. اولیش اینه که قراره تو اون هواپیمایی که منو از مشهد می‌بره دوحه گریه کنم. هر قدر هم سعی می‌کنم خودمو قانع کنم که نکنم نمی‌شه. کاملن مطمئنم که این اتفاق می‌افته. (لوس هم خودتی!) دومیش هم اینه که به محض این که پام رسید وین می‌خوام تا جای ممکن به چیزهایی که پشت سر گذاشته‌ام فکر نکنم و روی چیزهایی که می‌خوام به دست بیارم متمرکز شم.

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۰۳/۰۸
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۲)

سلام
خوبی؟ خوبم!

"این موضوع خیلی کلیشه‌ای شده و تقریبن هر چیزی که می‌شده در موردش نوشت رو قبلن دیگران نوشته‌ان و نوشته‌های اونا جالب نیست و نوشته‌ی من هم جالب از آب در نمیاد." :  این که این موضوع کلیشه شده  فکر کنم بیشتر بخاطر اینه که ملت خیلی کلیشه باهاش برخورد کردند. این موضوع باعث شده خیلی از موضوع های مهم و نتایجش رو خودخواسته نادیده بگیریم.
فکر می کردم یکی از دلایلی که تویه "چرا می رم؟" بخونم، دیدن جای جدید دنیا باشه.از دلایلی که من دوست دارم یک دوره از درسم رو تویه یک کشور دیگه بخونم، فرصتی برام پیش میاره که بتونم جاهای دیگه از دنیا رو با دردسر نسبتا کم تری ببینم. با توجه به دانسته هام از روحیه تو فکر می کردم و اینکه انریشم اون وسطاس :) اینم یکی از دلایل باشه. شایدم هست اما خیلی مهم نیست که در این بحث نوشته بشه:). البته با توجه یه مطلبی که چندوقت اخیر فهمیدم مثل اینکه همچین راحتم نیست که از خونه بیای بیرون بگی: مستقیم پاریس یا بگی جناب ببخشین مسیرتون از رم می گذره؟ حال اگه درباره اینم بنویسی خوب می شه :) ( چه پر روام من:) ).
شعرم خیلی خوب بود.
جواب سوال های "آیا واقعن بهتره؟" و ... خیلی شخصی بود، اول پس نوشتی : "اما انگار همیشه همه حس می‌کنن که یه عالمه نکته‌ی ناگفته در موردش هست.". حرف های ناگفته هم همین ها بود که سعی کردی بگی. بیشتر پست ها جواب های کلیشه هستند. همه یا خیلی خوشحالن یا خیلی نارحت. برای منم سوال بود یعنی همه اینقدر مطمعنن :-/. فکر می کنم هدف وبلاگ نویسی هم همین هست. احتمال اینکه من بتونم حس فردی رو در این شرایط درک کنم خیلی کم هست. وقتی می نویسی: "بعدش حس غم دوری از وطن و خانواده و هر چیزی که دارم. بعدش یه ذره حس ترس. بعد هم یه دودلی خیلی شدید.". دیگه با موضوع کلیشه ای برخورد نکردی :).
خلاصه خیلی خوب کردی که نوشتی:). 

پ.ن1: خیلی وقت بود جواب بلند ننوشته بودم :)
پ.ن2: خیلی لوسی :)
پ.ن3: فکر نکنم ایندفعه بتونم بیام خودم عکس ها را ببینم. یکم عکسم اگه لطف کنی.
پ.ن4: چاکرم.(خودت پر رویی)
پاسخ:
بله! آقا الآن خیلی درگیر کارهامم، به  زودی یه جواب  بلند بهت می‌دم ایشالا. البته کامل خوندم کامنتتو :)

کم‌کم می‌بینی که برخوردها الآن یه ساله که دیگه اون حالت دوستانه رو نداره.
ما که همیشه دوستتون داشتیم/داریم/خواهیم‌داشت :)

(لوس هم خودتی!) 
به نظرم اصلن لوس بازی نیس! من هم اگه برم تهرون هم گریه می‌کنم! چه برسه به اتریش!!
تازه، من واقعن احتمال زیادی می‌دم که اونجا طلا بشم(و خودتون هم می‌دونین که من چقد طلا رو دوس دارم :)) ) البته حالا هم که فک می‌کنم چیز هایی که شما اونجا به دست اوردین و میارین می‌تونه به اندازه‌ای که طلا واسه من مهمه واستون مهم باشه :)
پ.ن. یه چیز دیگه: میشه کامنت ها رو فینگیلیش نوشت؟ اذیت می‌شم اینجوری :|
پاسخ:
سلام
مرسی. نه نمی‌شه فینگلیش نوشت. پاک می‌کنم. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی