امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
جمعه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۴، ۰۵:۳۹ ب.ظ

رفسنجان در نگاه دوم

شنبه یازدهم بهمن‌ماه ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۲، رفسنجان:

تازه در اتوبوس نشسته‌ام. آفتاب در حال پایین آمدن است. نورش صاف توی چشمم می‌خورد. اتوبوس دور یک میدان بزرگ که اسمش را نمی‌دانم ایستاده است. پانزده پرچم ایران درست در همان طرف میدان که آفتاب پایین می‌رود باد می‌خورند. باد شدیدی است. چندتایی از خانم‌های هم‌سفرمان که کرمانی هم هستند در مورد گرما غرغر می‌کنند. به نظر من که هیچ گرم نیست.

اتوبوس راه می‌افتد و لرزشش شروع می‌شود و من را بدخط می‌کند و حساب دندانه‌های سین و شینم را به هم می‌ریزد. هرچه سعی کردم نتوانستم نام میدان را ببینم. به پرچم‌های ایران که همیشه دیدنشان باعث یک حس خوب غرور درونی است چشم دوختم. به راستی زیباترین ترکیب رنگی همین است؛ سرخ و سپید و سبز، پرچم کیانی، پرچم قوم نجیب آریا. 

از جلوی دانشگاه ولی‌عصر (عج) رفسنجان می‌گذریم. آفتاب چنان در چشمم می‌افتد که بین نوشته‌هایم لکه‌های سبز می‌بینم. سر در دانشگاه رفسنجان ابهت خوبی دارد. دو میله‌ی بلند هم جلویش هستند که از میله‌های معمولی پرچم دست کم سه چهار برابر بلندترند. یک پرچم ایران و یک پرچم دانشگاه ولی عصر (عج) بر فراز این میله‌ها باد شدیدی را تحمل می‌کنند و همیشه کامل در اهتزازند.

خسته‌ام و خوابم می‌آید. چه طور است کمی چرت بزنم و بقیه‌اش را بعد بنویسم؟


۲۸ فروردین ۱۳۹۴:

نزدیک بودن شهرهای یزد و رفسنجان، خواه ناخواه باعث می‌شه که گذر من هم زیاد به این شهر بیفته. بیش‌تر اوقات فقط از رفسنجان گذر کرده‌ام تا به کرمان برسم ولی روز ۱۱ بهمن پارسال یه ذره متفاوت بود. برای گرفتن ویزا و سفر کردن به کشور مقدونیه برای شرکت در SEEMOUS ۲۰۱۵ که خودش اگه بعدها مجالی باشه قراره یه پست دیگه از این بلاگ رو در اختیار بگیره، لازم بود که معرفی‌نامه‌ای از انجمن ریاضی ایران بگیریم و امضایی از آقای دکتر دهقان، رییس انجمن و دانشگاه ولی‌عصر(عج) رفسنجان. زمان کم بود و نبود سفارت مقدونیه در ایران هم باعث می‌شد که کم‌بود زمان بیش‌تر جلوه کنه. این شد که تصمیم گرفتم که روز شنبه، ۱۱ بهمن ۱۳۹۳ به جاده بزنم و هر طور شده خودمو به رفسنجان برسونم و این امضا رو بگیرم که به مقدونیه برسیم.

سر صبح از خوابگاه بیرون اومدم و طبق معمول فقط کوله‌‌ام رو با خودم برداشته بودم و یه تی‌شرت پوشیده بودم که بنا به عادت همیشگیم دکمه‌هاشم تا آخرین و بالاترین بسته بودم. تاکسی گرفتم و گفتم ترمینال. راننده تاکسی پرسید که کجا می‌خوام برم و من هم گفتم رفسنجون. پیشنهاد کرد که به جای ترمینال، برم میدون ابوذر و از این تاکسی‌ها بگیرم. تاکسی‌های بین‌شهری رو دوست ندارم ولی مگه اتوبوس‌های بین‌شهری رو دوست دارم؟ البته نه این که با خود وسیله‌ی نقلیه مشکلی داشته باشم. اصلن! من اصولن با مردم مشکل دارم. به قول این روانشناسا هوش‌ اجتماعیم پایینه. البته من باور دارم که این ترکیب‌های این‌جوری مثل «هوش اجتماعی» رو اصولن کسانی ساخته‌ان که از هوش واقعی بی‌بهره بودن. ما CSی‌ها هم به دلیل مشابهی هوش مصنوعی ساخته‌ایم. همیشه سفرهام با اتوبوس رو یه طوری تنظیم می‌کنم که شبانه باشه و روز قبلش هم حسابی خودمو خسته می‌کنم و به محض این که رو صندلیم می‌شینم می‌خوابم و تا وقتی که برسیم مقصد جز یکی دو ساعت بقیه‌شو خوابم. همیشه رفتارها و به خصوص حرف‌های عمومی مردم منو می‌رنجونه. در مورد چیزهایی حرف می‌زنن که حال آدمو به هم می‌زنه. مخصوصن اگه یه مشت پسر جوون باشن. اصلن انگار من مال این نسل نیستم. اونایی که سن و سالشون یه ذره بیش‌تره گه‌گاهی یه سری حرف سیاسی به درد بخور می‌زنن ولی اون هم بین حجم زیاد داگمای دینی و بی‌منطقی‌های جانب‌دارانه‌شون گمه. بعضی وقت‌ها هم آدم فقط سکوت می‌کنه و با یه حالت درموندگی از میزان نفهم‌بودن طرف مقابلش در و دیوارو نگاه می‌کنه. حس غالبم در سفر خوزستان، که بعد از این سفر بود و در پستی جداگانه بهش پرداخته خواهد شد، همین بود.

بگذریم. از بحث اصلی منحرف نشیم. راننده تاکسی پیشنهاد داد که با تاکسی‌های بین‌شهری برم. بین یزد و رفسنجان نرخ خوبی دارن و سریع‌تر هم هستن. از میدون ابوذر یزد راه می‌افتن و دم دانشگاه ولی‌عصر(عج) یا تو میدون شهدای رفسنجان هم آدم رو پیاده می‌کنن. یاد سفر سال قبلم از یزد به سبزوار افتادم. سفری که طول دوران تحصیلم در یزد رو کم کرد. یه ترم تابستونی گرفته بودم تو دانشگاه سبزوار. حماقتی که اون بار کردم رو هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. البته در موردش تا حالا ننوشته بودم و از همین‌جا به مادرم می‌گم که خوندن پاراگراف بعدی به شما به هیچ‌وجه توصیه نمی‌شود.

اتوبوس به فیض‌آباد رسیده بود که با یه نگاه به تابلوی بیرون دیدم که سبزوار از این طرفه و مشهد از اون طرف. هر طور حساب کردم دیدم منطقی نیست که در شرایطی که ۶ صبحه و ساعت ۱۰ سبزوار امتحان دارم، برم مشهد و بعد از مشهد برم سبزوار. مطمئنن به موقع نمی‌رسیدم. تقصیر این راننده اتوبوسه بود که از یزد خیلی خیلی خیلی کند اومده بود. نمی‌دونم فکر می‌کردم این‌جا کجاس. نسبت به استان خودمون خیلی دید خوبی داشتم. با خودم گفتم که پیاده می‌شم و از همین فیض‌آباد یه اتوبوس سوار می‌شم و می‌رم سبزوار. پیاده شدم ولی زهی خیال باطل. اتوبوس کو؟ هیچ اتوبوسی این مسیرو نمی‌رفت. بهم گفتن که باید از این سواری‌ها سوار شم و برم کاشمر. چاره‌ای نبود. یک ربعی طول کشید تا پر شه و بعد هم راه افتادیم به سمت کاشمر. می‌گفتن از کاشمر برای سبزوار اتوبوس هست. رسیدیم. یه جایی پیاده‌مون کرد که تقریبن خارج از شهر کاشمر بود و یه میدون بزرگ بود که داشتن می‌ساختنش. کنار این میدون یه ترمینال بود و یه سری مسافرکش بین‌شهری شخصی هم بودن. کاشف به عمل اومد که دیر رسیده‌ام و اتوبوس سبزوار رفته. تا شب هم اتوبوس دیگه‌ای نبود. چه کنیم حالا؟ دیدم نمی‌شه که کاشمر موند، نمی‌شه هم برگشت مشهد. رفتم و از این مسافرکش‌ها پرسیدم که سبزوار می‌شه رفت یا نه. گفتن که تا بردسکن می‌بریمت. خلاصه که رفتیم بردسکن و از بردسکن هم اتوبوس گیر نیومد و این تیکه رو هم با یه ماشین شخصی و به روش hitch-hiking گذروندم و به قول ناصرخسرو، «بعد از مشقت بسیار و چیزها که دیدیم و رنج‌ها که کشیدیم» به سبزوار رسیدم، ساعت ۱۰ صبح و به امتحان هم نرسیدم و دمم را گذاشتم روی کولم و اول رفتم و آرامگاه اسرار رو دیدم و بعد هم خرامان‌خرامان به سمت مشهد به راه افتادم و وقتی هم که رسیدم مشهد اصلن گندش را در نیاوردم که چه گندی زده‌ام.  بگذریم که هیچ‌وقت تا پیش از این موضوع جاده‌های فرعی بین شهرهای کوچیک استانمون رو ندیده بودم و هیچ‌وقت این‌قدر احساس خطر در سفر نکرده بودم، مگر بعدها در لاهور پاکستان، و هیچ‌وقت اون تجربه‌ی هیچ‌هایکینگ رو فراموش نخواهم کرد. تازه تو ماشین آخری بود که فهمیدم که همه‌ی این راننده‌های بین شهری صحرایی حداقل به پنجه‌بکس و قمه و چاقو مجهزن. پولی هم همراهم نبود البته. همه‌اش یه تومن تو جیبم بود.

حالا وقتی این راننده تاکسیه پیشنهاد تاکسی بین یزد و رفسنجان رو داد، یه لحظه کل اون خاطرات تو ذهنم مرور شد. یه لبخندی زدم. به خودم گفتم که من کله‌خرتر از این حرفام و گفتم «برو ابوذر». دو ساعتی تو میدون ابوذر معطل شدم تا ماشین رفسنجون پر شه. راه افتادیم و رفتیم.

دم دانشگاه پیاده شدم. البته اون‌طرف جاده. یه پل عابرپیاده هست که باید از رو اون بریم اون طرف تا برسیم به دانشگاه ولی‌عصر. بادی می‌اومد که به عمرم ندیده بودم. کل پل می‌لرزید. یه نگاهی کردم. ترسناک بود ولی راه دیگه‌ای نبود. از وسط جاده‌ی به این شلوغی با راننده‌هایی که همه دست کم با ۹۰ تا سرعت می‌رن که نمی‌شه رد شد. شروع کردم به بالا رفتن از پله‌های این پل. عجب بادی بود. سفت پل رو چسبیده بودم. هر لحظه فکر می‌کردم الآنه که باد منو ببره. خیلی بادش شدید بود. همین‌طور که می‌رفتم پل زیر پام می‌لرزید و باد هم تمام تلاششو می‌کرد که منو از پل جدا کنه. به هر زحمتی که بود به اون طرف رسیدم. 

امضا گرفتن هدف این سفر بود ولی قسمتی از سفر بود که کم‌ترین زمان رو برد. دکتر دهقان که خیلی از این کار من تعجب کرده بودن نامه رو زود امضا کردن و من هم خیلی زود اومدم بیرون. ساختمون‌های مدیریتی دانشگاه ولی‌عصر از دانشکده‌ها فاصله‌ی قابل توجهی داره. پیاده راه افتادم به سمت پردیس اصلی دانشگاه. رفتم تو. نگهبان داشت ولی مثل دانشگاه خودمون هر کی هر کی بود. کسی از من کارت دانشجویی یا شناسایی نخواست. رفتم تا رسیدم به بوفه‌ی متروکه و فروشگاه متروکه و تایپ و تکثیری متروکه‌ی دانشگاه. اصلن این بازارچه‌ی دانشگاه ولی‌عصر کامل متروکه بود. باد هم می‌اومد و یه تیکه خار رو در پس‌زمینه‌ی تصویر می‌غلتوند و می‌چرخوند و با خودش می‌برد و من رو یاد تصویرهایی که از تگزاس تو فیلم‌ها نشون می‌دن می‌انداخت. 

یه تاکسی گیر آوردم و رفتم به شهر رفسنجان. می‌خواستم برم یزد ولی به این نتیجه رسیدم که خیلی حیفه که تا اینجا بیام و رفسنجان رو نبینم. رفسنجان چندتا جای دیدنی داره. یکیش یه جاییه به اسم خونه‌ی حاج‌آقاعلی که گویا بزرگ‌ترین خونه‌ی خشتی ایرانه. دوست داشتم ببینمش اما راننده تاکسی گفت که درش بسته‌اس و امکان بازدید ازش جز در روزهای خاصی وجود نداره. خیلی حرفشو باور نداشتم ولی قبول کردم چون این خونه‌هه یه ذره بیرون شهر بود و من می‌خواستم خود شهر رو بکاوم. تو راه راننده تاکسیه می‌گفت که هاشمی رفسنجانی در تمام طول ریاست جمهوریش برای رفسنجان هیچ کاری نکرده ولی خاتمی یزد رو آباد کرده! واقعن معلوم بود که کسی به شهر رفسنجان نمی‌رسه و سر و وضع شهر اصلن جالب نبود ولی هم‌چین استدلالی هم خیلی دور از ذهن بود. 

پیاده شدم و شروع کردم به قدم زدن در شهر. فرق عمده‌ای با شهرهای کویری دیگه نداره. به صورت کاملن اتفاقی راه می‌رفتم. دنبال یه جای قشنگ بودم. معمولن یه جای قشنگ تو همه‌ی شهرهای این منطقه، مسجد جامعه. همین‌طوری داشتم راه می‌رفتم و به فکر این بودم که از یکی بپرسم مسجد جامع کجاس که یه هو دیدم یه مسجد خیلی خوشگل جلوم سبز شد. رفتم تو. انصافن زیبا بود. از خادم مسجد پرسیدم که اسم این مسجد چیه. معلوم شد همونه که دنبالش بوده‌ام. مسجد قشنگی بود. طاق‌های چهار طرفش کاملن متفاوت بودن و قشنگ معلوم بود که در دوران‌های مختلفی ساخته شده‌ان. حتا tone رنگ آبیشون هم با هم فرق داشت اما هر کدومشون زیبایی مخصوص خودشون رو داشتن. گنبدش شکل نامتعارفی داشت و بعضی جاها معلوم بود که سازنده خیلی هم زبردست نبوده.

بعد از این که خوب همه‌جای مسجد رو دیدم، ظهر شده بود و خیلی گرسنه بودم ولی چون دیر شده بود و ساعت از دو گذشته بود، هیچ جا باز نبود. بدی شهرهای کوچیک همینه. ملت زود می‌بندن و می‌رن. تو این شهر یه رستوران، یه ساندویچی یا حتا یه سوپری باز نبود که از گشنگی نمیرم. آخرش یه جایی پیدا کردم به اسم «چلو خورشتی معروف» و از سر ناچاری یه قرمه‌سبزی «معروف» خوردم که خیلی خوش‌مزه‌تر از قیمتش بود. در کل خورشت‌خوردن در سفر رو توصیه نمی‌کنم. البته این‌دفعه اتفاق بدی نیفتاد ولی چیز قابل توصیه‌ای نیست. قرمه‌سبزیتونو تو خونه‌تون بخورین. تو سفر به همون همبرگر رضایت بدین.

یه بلیت اتوبوس خریدم و به یزد برگشتم. :)


آسمان آبی و مسجد آبی‌تر رفسنجان


این قسمت از مسجد به نظر نوسازتر بود


به این فکر کنین که من هیچ دوربینی همراهم نداشتم و این عکس‌ها رو با تبلت گرفتم.


شرح در تصویر!


!! !! !!


؟؟ ؟؟ ؟؟


یادم نیست کجا رو نگاه می‌کردم!




نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۲۸ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۳۹

رفسنجان در نگاه دوم

شنبه یازدهم بهمن‌ماه ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۰۲، رفسنجان:

تازه در اتوبوس نشسته‌ام. آفتاب در حال پایین آمدن است. نورش صاف توی چشمم می‌خورد. اتوبوس دور یک میدان بزرگ که اسمش را نمی‌دانم ایستاده است. پانزده پرچم ایران درست در همان طرف میدان که آفتاب پایین می‌رود باد می‌خورند. باد شدیدی است. چندتایی از خانم‌های هم‌سفرمان که کرمانی هم هستند در مورد گرما غرغر می‌کنند. به نظر من که هیچ گرم نیست.

اتوبوس راه می‌افتد و لرزشش شروع می‌شود و من را بدخط می‌کند و حساب دندانه‌های سین و شینم را به هم می‌ریزد. هرچه سعی کردم نتوانستم نام میدان را ببینم. به پرچم‌های ایران که همیشه دیدنشان باعث یک حس خوب غرور درونی است چشم دوختم. به راستی زیباترین ترکیب رنگی همین است؛ سرخ و سپید و سبز، پرچم کیانی، پرچم قوم نجیب آریا. 

از جلوی دانشگاه ولی‌عصر (عج) رفسنجان می‌گذریم. آفتاب چنان در چشمم می‌افتد که بین نوشته‌هایم لکه‌های سبز می‌بینم. سر در دانشگاه رفسنجان ابهت خوبی دارد. دو میله‌ی بلند هم جلویش هستند که از میله‌های معمولی پرچم دست کم سه چهار برابر بلندترند. یک پرچم ایران و یک پرچم دانشگاه ولی عصر (عج) بر فراز این میله‌ها باد شدیدی را تحمل می‌کنند و همیشه کامل در اهتزازند.

خسته‌ام و خوابم می‌آید. چه طور است کمی چرت بزنم و بقیه‌اش را بعد بنویسم؟


۲۸ فروردین ۱۳۹۴:

نزدیک بودن شهرهای یزد و رفسنجان، خواه ناخواه باعث می‌شه که گذر من هم زیاد به این شهر بیفته. بیش‌تر اوقات فقط از رفسنجان گذر کرده‌ام تا به کرمان برسم ولی روز ۱۱ بهمن پارسال یه ذره متفاوت بود. برای گرفتن ویزا و سفر کردن به کشور مقدونیه برای شرکت در SEEMOUS ۲۰۱۵ که خودش اگه بعدها مجالی باشه قراره یه پست دیگه از این بلاگ رو در اختیار بگیره، لازم بود که معرفی‌نامه‌ای از انجمن ریاضی ایران بگیریم و امضایی از آقای دکتر دهقان، رییس انجمن و دانشگاه ولی‌عصر(عج) رفسنجان. زمان کم بود و نبود سفارت مقدونیه در ایران هم باعث می‌شد که کم‌بود زمان بیش‌تر جلوه کنه. این شد که تصمیم گرفتم که روز شنبه، ۱۱ بهمن ۱۳۹۳ به جاده بزنم و هر طور شده خودمو به رفسنجان برسونم و این امضا رو بگیرم که به مقدونیه برسیم.

سر صبح از خوابگاه بیرون اومدم و طبق معمول فقط کوله‌‌ام رو با خودم برداشته بودم و یه تی‌شرت پوشیده بودم که بنا به عادت همیشگیم دکمه‌هاشم تا آخرین و بالاترین بسته بودم. تاکسی گرفتم و گفتم ترمینال. راننده تاکسی پرسید که کجا می‌خوام برم و من هم گفتم رفسنجون. پیشنهاد کرد که به جای ترمینال، برم میدون ابوذر و از این تاکسی‌ها بگیرم. تاکسی‌های بین‌شهری رو دوست ندارم ولی مگه اتوبوس‌های بین‌شهری رو دوست دارم؟ البته نه این که با خود وسیله‌ی نقلیه مشکلی داشته باشم. اصلن! من اصولن با مردم مشکل دارم. به قول این روانشناسا هوش‌ اجتماعیم پایینه. البته من باور دارم که این ترکیب‌های این‌جوری مثل «هوش اجتماعی» رو اصولن کسانی ساخته‌ان که از هوش واقعی بی‌بهره بودن. ما CSی‌ها هم به دلیل مشابهی هوش مصنوعی ساخته‌ایم. همیشه سفرهام با اتوبوس رو یه طوری تنظیم می‌کنم که شبانه باشه و روز قبلش هم حسابی خودمو خسته می‌کنم و به محض این که رو صندلیم می‌شینم می‌خوابم و تا وقتی که برسیم مقصد جز یکی دو ساعت بقیه‌شو خوابم. همیشه رفتارها و به خصوص حرف‌های عمومی مردم منو می‌رنجونه. در مورد چیزهایی حرف می‌زنن که حال آدمو به هم می‌زنه. مخصوصن اگه یه مشت پسر جوون باشن. اصلن انگار من مال این نسل نیستم. اونایی که سن و سالشون یه ذره بیش‌تره گه‌گاهی یه سری حرف سیاسی به درد بخور می‌زنن ولی اون هم بین حجم زیاد داگمای دینی و بی‌منطقی‌های جانب‌دارانه‌شون گمه. بعضی وقت‌ها هم آدم فقط سکوت می‌کنه و با یه حالت درموندگی از میزان نفهم‌بودن طرف مقابلش در و دیوارو نگاه می‌کنه. حس غالبم در سفر خوزستان، که بعد از این سفر بود و در پستی جداگانه بهش پرداخته خواهد شد، همین بود.

بگذریم. از بحث اصلی منحرف نشیم. راننده تاکسی پیشنهاد داد که با تاکسی‌های بین‌شهری برم. بین یزد و رفسنجان نرخ خوبی دارن و سریع‌تر هم هستن. از میدون ابوذر یزد راه می‌افتن و دم دانشگاه ولی‌عصر(عج) یا تو میدون شهدای رفسنجان هم آدم رو پیاده می‌کنن. یاد سفر سال قبلم از یزد به سبزوار افتادم. سفری که طول دوران تحصیلم در یزد رو کم کرد. یه ترم تابستونی گرفته بودم تو دانشگاه سبزوار. حماقتی که اون بار کردم رو هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. البته در موردش تا حالا ننوشته بودم و از همین‌جا به مادرم می‌گم که خوندن پاراگراف بعدی به شما به هیچ‌وجه توصیه نمی‌شود.

اتوبوس به فیض‌آباد رسیده بود که با یه نگاه به تابلوی بیرون دیدم که سبزوار از این طرفه و مشهد از اون طرف. هر طور حساب کردم دیدم منطقی نیست که در شرایطی که ۶ صبحه و ساعت ۱۰ سبزوار امتحان دارم، برم مشهد و بعد از مشهد برم سبزوار. مطمئنن به موقع نمی‌رسیدم. تقصیر این راننده اتوبوسه بود که از یزد خیلی خیلی خیلی کند اومده بود. نمی‌دونم فکر می‌کردم این‌جا کجاس. نسبت به استان خودمون خیلی دید خوبی داشتم. با خودم گفتم که پیاده می‌شم و از همین فیض‌آباد یه اتوبوس سوار می‌شم و می‌رم سبزوار. پیاده شدم ولی زهی خیال باطل. اتوبوس کو؟ هیچ اتوبوسی این مسیرو نمی‌رفت. بهم گفتن که باید از این سواری‌ها سوار شم و برم کاشمر. چاره‌ای نبود. یک ربعی طول کشید تا پر شه و بعد هم راه افتادیم به سمت کاشمر. می‌گفتن از کاشمر برای سبزوار اتوبوس هست. رسیدیم. یه جایی پیاده‌مون کرد که تقریبن خارج از شهر کاشمر بود و یه میدون بزرگ بود که داشتن می‌ساختنش. کنار این میدون یه ترمینال بود و یه سری مسافرکش بین‌شهری شخصی هم بودن. کاشف به عمل اومد که دیر رسیده‌ام و اتوبوس سبزوار رفته. تا شب هم اتوبوس دیگه‌ای نبود. چه کنیم حالا؟ دیدم نمی‌شه که کاشمر موند، نمی‌شه هم برگشت مشهد. رفتم و از این مسافرکش‌ها پرسیدم که سبزوار می‌شه رفت یا نه. گفتن که تا بردسکن می‌بریمت. خلاصه که رفتیم بردسکن و از بردسکن هم اتوبوس گیر نیومد و این تیکه رو هم با یه ماشین شخصی و به روش hitch-hiking گذروندم و به قول ناصرخسرو، «بعد از مشقت بسیار و چیزها که دیدیم و رنج‌ها که کشیدیم» به سبزوار رسیدم، ساعت ۱۰ صبح و به امتحان هم نرسیدم و دمم را گذاشتم روی کولم و اول رفتم و آرامگاه اسرار رو دیدم و بعد هم خرامان‌خرامان به سمت مشهد به راه افتادم و وقتی هم که رسیدم مشهد اصلن گندش را در نیاوردم که چه گندی زده‌ام.  بگذریم که هیچ‌وقت تا پیش از این موضوع جاده‌های فرعی بین شهرهای کوچیک استانمون رو ندیده بودم و هیچ‌وقت این‌قدر احساس خطر در سفر نکرده بودم، مگر بعدها در لاهور پاکستان، و هیچ‌وقت اون تجربه‌ی هیچ‌هایکینگ رو فراموش نخواهم کرد. تازه تو ماشین آخری بود که فهمیدم که همه‌ی این راننده‌های بین شهری صحرایی حداقل به پنجه‌بکس و قمه و چاقو مجهزن. پولی هم همراهم نبود البته. همه‌اش یه تومن تو جیبم بود.

حالا وقتی این راننده تاکسیه پیشنهاد تاکسی بین یزد و رفسنجان رو داد، یه لحظه کل اون خاطرات تو ذهنم مرور شد. یه لبخندی زدم. به خودم گفتم که من کله‌خرتر از این حرفام و گفتم «برو ابوذر». دو ساعتی تو میدون ابوذر معطل شدم تا ماشین رفسنجون پر شه. راه افتادیم و رفتیم.

دم دانشگاه پیاده شدم. البته اون‌طرف جاده. یه پل عابرپیاده هست که باید از رو اون بریم اون طرف تا برسیم به دانشگاه ولی‌عصر. بادی می‌اومد که به عمرم ندیده بودم. کل پل می‌لرزید. یه نگاهی کردم. ترسناک بود ولی راه دیگه‌ای نبود. از وسط جاده‌ی به این شلوغی با راننده‌هایی که همه دست کم با ۹۰ تا سرعت می‌رن که نمی‌شه رد شد. شروع کردم به بالا رفتن از پله‌های این پل. عجب بادی بود. سفت پل رو چسبیده بودم. هر لحظه فکر می‌کردم الآنه که باد منو ببره. خیلی بادش شدید بود. همین‌طور که می‌رفتم پل زیر پام می‌لرزید و باد هم تمام تلاششو می‌کرد که منو از پل جدا کنه. به هر زحمتی که بود به اون طرف رسیدم. 

امضا گرفتن هدف این سفر بود ولی قسمتی از سفر بود که کم‌ترین زمان رو برد. دکتر دهقان که خیلی از این کار من تعجب کرده بودن نامه رو زود امضا کردن و من هم خیلی زود اومدم بیرون. ساختمون‌های مدیریتی دانشگاه ولی‌عصر از دانشکده‌ها فاصله‌ی قابل توجهی داره. پیاده راه افتادم به سمت پردیس اصلی دانشگاه. رفتم تو. نگهبان داشت ولی مثل دانشگاه خودمون هر کی هر کی بود. کسی از من کارت دانشجویی یا شناسایی نخواست. رفتم تا رسیدم به بوفه‌ی متروکه و فروشگاه متروکه و تایپ و تکثیری متروکه‌ی دانشگاه. اصلن این بازارچه‌ی دانشگاه ولی‌عصر کامل متروکه بود. باد هم می‌اومد و یه تیکه خار رو در پس‌زمینه‌ی تصویر می‌غلتوند و می‌چرخوند و با خودش می‌برد و من رو یاد تصویرهایی که از تگزاس تو فیلم‌ها نشون می‌دن می‌انداخت. 

یه تاکسی گیر آوردم و رفتم به شهر رفسنجان. می‌خواستم برم یزد ولی به این نتیجه رسیدم که خیلی حیفه که تا اینجا بیام و رفسنجان رو نبینم. رفسنجان چندتا جای دیدنی داره. یکیش یه جاییه به اسم خونه‌ی حاج‌آقاعلی که گویا بزرگ‌ترین خونه‌ی خشتی ایرانه. دوست داشتم ببینمش اما راننده تاکسی گفت که درش بسته‌اس و امکان بازدید ازش جز در روزهای خاصی وجود نداره. خیلی حرفشو باور نداشتم ولی قبول کردم چون این خونه‌هه یه ذره بیرون شهر بود و من می‌خواستم خود شهر رو بکاوم. تو راه راننده تاکسیه می‌گفت که هاشمی رفسنجانی در تمام طول ریاست جمهوریش برای رفسنجان هیچ کاری نکرده ولی خاتمی یزد رو آباد کرده! واقعن معلوم بود که کسی به شهر رفسنجان نمی‌رسه و سر و وضع شهر اصلن جالب نبود ولی هم‌چین استدلالی هم خیلی دور از ذهن بود. 

پیاده شدم و شروع کردم به قدم زدن در شهر. فرق عمده‌ای با شهرهای کویری دیگه نداره. به صورت کاملن اتفاقی راه می‌رفتم. دنبال یه جای قشنگ بودم. معمولن یه جای قشنگ تو همه‌ی شهرهای این منطقه، مسجد جامعه. همین‌طوری داشتم راه می‌رفتم و به فکر این بودم که از یکی بپرسم مسجد جامع کجاس که یه هو دیدم یه مسجد خیلی خوشگل جلوم سبز شد. رفتم تو. انصافن زیبا بود. از خادم مسجد پرسیدم که اسم این مسجد چیه. معلوم شد همونه که دنبالش بوده‌ام. مسجد قشنگی بود. طاق‌های چهار طرفش کاملن متفاوت بودن و قشنگ معلوم بود که در دوران‌های مختلفی ساخته شده‌ان. حتا tone رنگ آبیشون هم با هم فرق داشت اما هر کدومشون زیبایی مخصوص خودشون رو داشتن. گنبدش شکل نامتعارفی داشت و بعضی جاها معلوم بود که سازنده خیلی هم زبردست نبوده.

بعد از این که خوب همه‌جای مسجد رو دیدم، ظهر شده بود و خیلی گرسنه بودم ولی چون دیر شده بود و ساعت از دو گذشته بود، هیچ جا باز نبود. بدی شهرهای کوچیک همینه. ملت زود می‌بندن و می‌رن. تو این شهر یه رستوران، یه ساندویچی یا حتا یه سوپری باز نبود که از گشنگی نمیرم. آخرش یه جایی پیدا کردم به اسم «چلو خورشتی معروف» و از سر ناچاری یه قرمه‌سبزی «معروف» خوردم که خیلی خوش‌مزه‌تر از قیمتش بود. در کل خورشت‌خوردن در سفر رو توصیه نمی‌کنم. البته این‌دفعه اتفاق بدی نیفتاد ولی چیز قابل توصیه‌ای نیست. قرمه‌سبزیتونو تو خونه‌تون بخورین. تو سفر به همون همبرگر رضایت بدین.

یه بلیت اتوبوس خریدم و به یزد برگشتم. :)


آسمان آبی و مسجد آبی‌تر رفسنجان


این قسمت از مسجد به نظر نوسازتر بود


به این فکر کنین که من هیچ دوربینی همراهم نداشتم و این عکس‌ها رو با تبلت گرفتم.


شرح در تصویر!


!! !! !!


؟؟ ؟؟ ؟؟


یادم نیست کجا رو نگاه می‌کردم!


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۰۱/۲۸
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۷)

سلام (الان که دارم بهتون سلام میکنم باد رفسنجون میخواد منو ببره آسمون!)
آخه خاطره ی 11 بهمن پارسال رو باید 28 فروردین امسال بنویسین!!!؟؟؟ :|شاهکاری که سر رفتن به سبزوار زدین، خیلی هم شاهکار نیست :) ولی اون عکسی از مسجد گرفتین خیلی قشنگ شده! کلن بناهای اسلامی ابهت خاصی دارن...
واقعن از رو پل رد شدین؟؟ من هنوز بعد 4 ترم یه بارم از این پل رد نشدم! :|

پاسخ:
:) :)
خب از پارسال تا امسال شدیدن سرم شلوغ بود. همین که وقت شد الآن بنویسم هم جای شکرش باقیه.
در مورد سبزوار با توجه به اطلاعاتی که الآن به پست اضافه کردم، زنده رسیدنم خودش شاهکار بوده.
مسجده خیلی قشنگه :)
آره دیگه. چه راه دیگه‌ای داره؟ تنها راهش همینه که ماشینه بره از اون پایین‌تر دور بزنه که خب نمی‌ره!
شما ۴ ترم چه‌جوری رفتی اون‌ور؟
بابوووو ننوووو قمه!؟
کلن از این راننده های جاده میترسم و خوشم نمیاد!!!
من فقط یه بار اونم سر ای سی ام دانشگاه خودمون رفتم مسجد جامع رفسنجان. یه مشت پیرزن پیرمرد بامزه نشسته بودن تو حیاط منتظر اذان بودن :)
از وسط جاده رفتم! ^_^
پاسخ:
:)
از وسط جاده؟ OMG!
۲۹ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۲۸ امیررضا پوراخوان
من می ترسم.
از تنها بودن هم می ترسم.
خیلی هم می ترسم.
چجوری اینقدر تنهایی مسافرت می رین؟
پاسخ:
تو پسری‌ها! خجالت بکش یه کم :) :)

۳۰ فروردين ۹۴ ، ۱۸:۳۶ امیررضا پوراخوان
شجاعت نترسیدن نیست،بلکه آن است که انسان در برابرحوادث ورنجها وناملایمات،ایستادگی وپایداری کند.
درس چهارم؛فارسی خوانداری؛سال اولِ دوره‌ی دومِ ابتدایی.
پاسخ:
:-؟

سلام

چقدر این پستتون مغرورانه بود. ترجیح میدم ادامشو نخونم تا اعصابم از اینی که هست داغون تر نشه.

خدانگهدار

پاسخ:
من هی این پسته رو دوباره خوندم هی نفهمیدم کجاش مغرورانه‌اس! :) منظورتون اون قسمتیه که می‌گم از حرف و مصاحبت مردم آزرده‌ام؟ خب این واقعیته! مردم ما تقریبن هیچ‌وقت چهار کلام حرفی که بشه ازش چیزی یاد گرفت نمی‌زنن. مخصوصن هم‌سن‌های من که عمده‌ی حرفاشون چیزهای مستهجنه :) من دوست دارم در مورد فلسفه‌ی علم و ریاضیات حرف بزنم.
سلام،
این پستت رو تازه خوندم!
با خوندن این پست اون لحظات دوباره در ذهنم مرور شد.
یادمه اون موقع خیلی تلاش میکردی که ویزا به موقع بیاد و درکل احتمال اینکه بتونیم تا 1 مارس همه کارا رو اوکی کنیم خیلی کم بود.
ولی خب بالاخره همه چی درست شد!
کلا سفر عجیبی بود و اتفاقات غیرعادی زیادی توش رخ داد.
امیدوارم هرچه زودتر پست مربوط به Seemous 2015 رو در وبلاگت بخونم.
با تشکر،
جواد
پاسخ:
سلام :)
من تازه رسیده‌ام که خاطرات خوزستان رو بنویسم. متأسفانه هنوز فرصت نشده که در مورد SEEMOUS بنویسم و متأسفانه‌تر حس می‌کنم که داره خیلی چیزها یادم می‌ره. باید یه بار با هم بشینیم بنویسیم که چیزهای مهم از قلم نیفته. :)
امسال تو بلغارستان می‌بینمت.

نگران خاطرات نباش. من هستم!
والا این دانشگاه ما عوض اینکه بیشتر کمک کنه و گیر نده ، بهم میگه چه خبرته؟؟ تو که تازه از خارج اومدی!!!!
ولی خب سعی می کنم مخشونو یزنم!:دی
اگه اون دعوتنامه رو تا 10 روزه دیگه اوکی کنی، خیلی خوب میشه.


پاسخ:
man Marakesham ta un moqe.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی