امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
پنجشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۳، ۱۲:۰۱ ق.ظ

روزهای برمه

با این کتاب جرج ارول جای‌گاهش را در صدر لیست نویسندگان مورد علاقه‌ام دوباره به دست آورد. به جرأت می‌توانم بگویم یکی از بهترین کتاب‌هایی بود که تا حالا خوانده‌ام. «روزهای برمه» داستانی است که در برمه (میانمار) در زمان اشغالش توسط انگلیس‌ها می‌گذرد. جرج ارول یک شاه‌کار دیگر پیش روی خوانندگانش نهاده است. 

موضوع داستان تعامل بین بومیان و اروپاییان، سیاه‌ها و سپیدان است. شخصیت اصلی داستان، فلوری، یک انگلیسی شبه‌روشن‌فکر است، کسی که در آن زمان در نوع خود یک انقلابی به حساب می‌آمده است. انقلاب او آدم حساب کردن بومیان و دوست‌شدن با آن‌هاست.

نقطه‌ی اوج داستان در قسمت‌هاییست که ارول به توصیف اروپاییان ساکن در برمه و هند می‌پردازد. به راستی که موجودات ترحم‌برانگیزی هستند. تمام زندگیشان حول موقعیت اجتماعیشان به عنوان یک «سپیدپوست» یا «ارباب اصیل» می‌گذرد. درست مانند حیوانات یک سیکل طبیعی زندگی دارند و حتا اندکی از آن منحرف نمی‌شوند. رفتارهایشان زشت و بی‌ادبانه و در عین حال کاملن قابل پیش‌بینی است. مغرور و ابلهند و بدون هیچ دلیلی خود را برتر می‌دانند. 

در زمان خواندن این کتاب به شباهت‌هایش با جامعه‌ی خودمان فکر می‌کردم. در جامعه‌ی ما هم بسیارند افرادی که صرفن با موقعیت اجتماعیشان تعریف شده‌اند و حتا در ذهن خودشان هم چیزی بیش از عضوی از طبقه‌ای که خود را به آن متعلق می‌دانند نیستند و هیچ ابتکار عملی و آزادی‌یی ندارند و در یک کلام انسان نیستند. درست مانند ماشین‌هایی از پیش برنامه‌ریزی شده طبق عرف طبقه‌ی خود به دنیا می‌آیند، زندگی می‌کنند و در آخر می‌میرند و فراموش می‌شوند. ارول به وضوح چنین افرادی را تحقیر می‌کند.

کتاب به خوبی نشان می‌دهد که چه حس بدی دارد وقتی کسی به خاطر چیزی که آدم خودش به رسمیت نمی‌شناسد بهش احترام می‌گذارد. مثلن مردم برمه هر سپیدپوستی را «قدیس» خطاب می‌کنند. اروپایی‌ها حقیرند اما برمه‌ای‌ها گاهی از آن‌ها هم حقیرترند. مردمانی پیدا می‌شوند که خودشان باور کرده‌اند که پایین‌ترند و این پایین‌تر بودن را پذیرفته‌اند. برای چون منی که اگر دانشجوی دیگری اندکی بیش از حد رسمی با من صحبت کند قطعن بسیار محکم بهش می‌توپم و یادآوری می‌کنم که باید درک کند که هر دو نفرمان در یک سطحیم، تصور برخی صحنه‌هایی که ارول توصیف می‌کند خالی از درد نیست.

در آخر شاید خوب باشد که مردم ما این کتاب را بخوانند، البته اگر اصلن کتابی بخوانند! در این صورت لااقل درک می‌کنند که رفتارشان با افغان‌ها یا پاکستانی‌ها یا حتا ایرانی‌های تنگ‌دست تا چه حد زجرآور، احمقانه و بی‌منطق است. شاید درک کنند که همان‌طور که هیچ اروپایی بر هیچ برمه‌ای برتری ندارد، هیچ‌کس به خاطر قرار گرفتن در سمت باختر خطی که انگلیسی‌ها کشیده‌اند ارزش‌مند نمی‌شود و شاید بفهمند که من به عنوان کسی که چنین عقایدی دارم تا چه اندازه از زیستن در اجتماعی با شرایط فعلی ناخشنودم.



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

۲۵ دی ۹۳ ، ۰۰:۰۱

روزهای برمه

با این کتاب جرج ارول جای‌گاهش را در صدر لیست نویسندگان مورد علاقه‌ام دوباره به دست آورد. به جرأت می‌توانم بگویم یکی از بهترین کتاب‌هایی بود که تا حالا خوانده‌ام. «روزهای برمه» داستانی است که در برمه (میانمار) در زمان اشغالش توسط انگلیس‌ها می‌گذرد. جرج ارول یک شاه‌کار دیگر پیش روی خوانندگانش نهاده است. 

موضوع داستان تعامل بین بومیان و اروپاییان، سیاه‌ها و سپیدان است. شخصیت اصلی داستان، فلوری، یک انگلیسی شبه‌روشن‌فکر است، کسی که در آن زمان در نوع خود یک انقلابی به حساب می‌آمده است. انقلاب او آدم حساب کردن بومیان و دوست‌شدن با آن‌هاست.

نقطه‌ی اوج داستان در قسمت‌هاییست که ارول به توصیف اروپاییان ساکن در برمه و هند می‌پردازد. به راستی که موجودات ترحم‌برانگیزی هستند. تمام زندگیشان حول موقعیت اجتماعیشان به عنوان یک «سپیدپوست» یا «ارباب اصیل» می‌گذرد. درست مانند حیوانات یک سیکل طبیعی زندگی دارند و حتا اندکی از آن منحرف نمی‌شوند. رفتارهایشان زشت و بی‌ادبانه و در عین حال کاملن قابل پیش‌بینی است. مغرور و ابلهند و بدون هیچ دلیلی خود را برتر می‌دانند. 

در زمان خواندن این کتاب به شباهت‌هایش با جامعه‌ی خودمان فکر می‌کردم. در جامعه‌ی ما هم بسیارند افرادی که صرفن با موقعیت اجتماعیشان تعریف شده‌اند و حتا در ذهن خودشان هم چیزی بیش از عضوی از طبقه‌ای که خود را به آن متعلق می‌دانند نیستند و هیچ ابتکار عملی و آزادی‌یی ندارند و در یک کلام انسان نیستند. درست مانند ماشین‌هایی از پیش برنامه‌ریزی شده طبق عرف طبقه‌ی خود به دنیا می‌آیند، زندگی می‌کنند و در آخر می‌میرند و فراموش می‌شوند. ارول به وضوح چنین افرادی را تحقیر می‌کند.

کتاب به خوبی نشان می‌دهد که چه حس بدی دارد وقتی کسی به خاطر چیزی که آدم خودش به رسمیت نمی‌شناسد بهش احترام می‌گذارد. مثلن مردم برمه هر سپیدپوستی را «قدیس» خطاب می‌کنند. اروپایی‌ها حقیرند اما برمه‌ای‌ها گاهی از آن‌ها هم حقیرترند. مردمانی پیدا می‌شوند که خودشان باور کرده‌اند که پایین‌ترند و این پایین‌تر بودن را پذیرفته‌اند. برای چون منی که اگر دانشجوی دیگری اندکی بیش از حد رسمی با من صحبت کند قطعن بسیار محکم بهش می‌توپم و یادآوری می‌کنم که باید درک کند که هر دو نفرمان در یک سطحیم، تصور برخی صحنه‌هایی که ارول توصیف می‌کند خالی از درد نیست.

در آخر شاید خوب باشد که مردم ما این کتاب را بخوانند، البته اگر اصلن کتابی بخوانند! در این صورت لااقل درک می‌کنند که رفتارشان با افغان‌ها یا پاکستانی‌ها یا حتا ایرانی‌های تنگ‌دست تا چه حد زجرآور، احمقانه و بی‌منطق است. شاید درک کنند که همان‌طور که هیچ اروپایی بر هیچ برمه‌ای برتری ندارد، هیچ‌کس به خاطر قرار گرفتن در سمت باختر خطی که انگلیسی‌ها کشیده‌اند ارزش‌مند نمی‌شود و شاید بفهمند که من به عنوان کسی که چنین عقایدی دارم تا چه اندازه از زیستن در اجتماعی با شرایط فعلی ناخشنودم.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۳/۱۰/۲۵
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۳)

سیکل؟
پاسخ:
سیکل!
0)
منم با حرف هات موافقم و اینکه واژه "افعانی" توی مکالمات روزمره یک جور توهین حساب می شود، می شه فهمید که عمق فاجعه کجاست اما مشکل دومی هم هست اینه که ما خودمون هم بخشی از این مشکل هستیم. وقتی بین 2 فرد مثلا افقانی و یا آلمانی ما پیش فرض فکر می کنیم دومی بهتر هست احتمالا جامعه ای مثل جامعه ای که جورج اورول توصیف می کند به وجود میاریم :|(همین را می شه در تفاوت دید ما نسبت به افراد برحسب مدرکی دارند, هم دید)
1)
می تونم درک کنم تویه بعضی از اتفاق های کتاب، دلت می خواست کسی که به هر نحوی این کتاب رو بهت داده نصفش کنی:) خواستم بگم اگه حرف زشتش خیلی عمقی نباشه حلاله :). من مترجمو خیلی سلام می دادم :))
2)
دیدگاه فلوری قطعا یکی از مهم ترین بخش های داستان هست ولی فکر می کردم روند داستانی هم انقدر مهم باشه که نظرت رو بگی؟ :-؟
3)
(تا اینجا خوندین اشکال نداره اما اینکی جدااا اسپویل آلرت:) )
احساس نمی کنی آخر داستان یکم زیاده روی بود:-؟. شاید این قدرت اورول هست که یکدفعه سیاه رو سفید می کنه و اینطوری داستان رو تموم می کنه. انگار قسم خورده هیچ وقت آخرش خوب نباشه :(. شاید بنده خدا هدف اینه که بگه از این رویه رو دنبال کنین تهش این می شه :-؟. آخه مگه مجبوره بکشش خوب.وقتی پاراگراف های آخر فلوری رو می خوندم، خیلی حرص می خوردم.
پاسخ:
۰) دقیقن!
۱) نه. باور کن خیلی ازت متشکرم که این کتاب رو بهم دادی. راستش الآن متن کتاب Coming up for airش رو پیدا کرده‌ام و دارم می‌خونم. اگه می‌خوای برات میلش می‌کنم. از ترجمه‌اش جدن خوشم نیومد.
۲) خطر لوث‌کردن (اسپویل) داستان وجود داشت. 
۳) راستش از یه جاهایی وسط کتاب انتظار داشتم که تهش این‌جوری بشه. شاید چون با روش ارول آشنام. شایدم واقعن نتیجه‌ی منطقی اتفاقاتی که از لحظه‌ای که ماهلامی از اون خونه رفت بیرون افتادن همین بود که تهش فلوری خودکشی کنه. ذهن خواننده از اوایل داستان و همون وقتایی که از لکه‌هه صحبت می‌شه برای این کار آماده است. از طرفی قبول دارم که اگه با دید ایرانی بهش نگاه کنیم، یا فکر کنم دیدی که خارجیا بهش می‌گن دید شکسپیری(!)، آخرش باید همه به حق خودشون برسن و آدم خوبا برنده بشن و they lived happily ever after بشه ولی خب مدل ارول این نیست. :)
سلام.
آقای گوهرشادی خیلی حرفه ای در مورد کتاب نوشتید.معلومه کتابخون حرفه ای هستید.
پاسخ:
متشکرم. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی