امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
دوشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۳، ۰۲:۵۳ ق.ظ

پاک سرزمین - بخش نهم (آخرین بخش)

این بخش را کوتاه و تند تند می‌نویسم چون قسمت عمده‌ای از آن خارج از پاکستان است و نمی‌خواهم به جزئیاتش بپردازم.

صبح زود انس و عبدالله آمدند هتل. تازه صبحانه را خورده بودیم. کارتنی آوردند که مصالحه‌ها را در آن بگذاریم. در عرض این چند روز به واسطه‌ی مشکلاتی که بود فقط یک بار حمام رفته بودم و صورتم بدجوری دانه زده بود. برای برگشتن به ایران لحظه‌شماری می‌کردم.

با اتومبیلی که متعلق به هتل بود به سمت فرودگاه علامه اقبال به راه افتادیم. لاهور در آن موقع صبح زیبا بود. کاش فرصتی بود که بیش‌تر در این شهر بمانیم. اتومبیلی که سوارش بودیم تویوتایی آینه‌ای بود که بسیار هم نو بود. شهر باز هم مه‌گرفته بود. هرگاه به پنجاب فکر می‌کنم، آن را با مه به خاطر می‌آورم. مه غلیظ.

به نزدیکی‌های فرودگاه که رسیدیم پلیس نگاهمان داشت و برای ورود به محوطه‌ی فرودگاه از ما خواست که بلیت پروازمان را نشانشان دهیم! احمقانه‌تر از این هم ممکن است؟ یعنی هنوز نهادهای این قسمت از دنیا درک نکرده‌اند که هر مدرکی برای کجاست. بلیت را ایرلاین صادر می‌کند و برای ارائه به آن است. چرا پلیس چک می‌کند؟ آن هم خارج از فرودگاه و موقع خارج شدن از کشور! من همیشه‌ی خدا با پاسپورتم چک‌این می‌کنم و هیچ‌وقت هم بلیت لازم نمی‌شود. کمی کوله‌پشتیم را گشتم تا پیدایش کنم. می‌دانستم کجا بود ولی واقعن حوصله‌اش را نداشتم که از آن ته کوله‌پشتی بیرون بیاورمش. گفتم که نداریم. پاسپورت خواست. پاسپورتمان را نشان دادیم. ایرانی‌بودن این‌جا هم کافی بود.

دوباره کمی جلوتر نوع دیگری از پلیس همین بازی را سر ما در آورد و ما هم با گوشی انس یک نسخه‌ی الکترونیکی بلیت را نشانش دادیم و اجازه داد که بگذریم. عکسی با دوستانمان و فرودگاه علامه اقبال گرفتیم و مصاحبه‌ی کوتاهی با ما کردند و برایشان دست تکان دادیم و در حالی که مطمئن بودم که دلم برایشان تنگ خواهد شد رفتیم برای چک‌این. هر کس که این کاپ را در دست ما می‌دید تبریک می‌گفت و تحویلمان می‌گرفت. در فرودگاه علامه اقبال حتا گفتند که در صف نایستیم و خارج از نوبت چک‌این کنیم که البته ما نپذیرفتیم.

در این پروازمان با تیم کریکت نابینایان پاکستان هم‌سفر بودیم. هر چه فکر کردم نفهمیدم که چه‌گونه نابینایان می‌توانند کریکت بازی کنند. به هر حال این تیم با چشمان بی‌فروغ و لباس‌های سبزشان عازم آفریقای جنوبی بودند.

در قطر به زمین نشستیم. خیلی تا پروازمان به مشهد مانده بود. تصمیم گرفتیم که شانسمان را امتحان کنیم. به مسؤولین هواپیمایی قطری مراجعه کردیم و پرسیدیم  که چه امکاناتی برای ما که بین پروازهایمان این‌همه معطلی داریم قائل می‌شوند. پاسپورتمان را گرفتند که اگر بشود ویزای قطر برایمان صادر کنند تا آن را هم بگردیم. مسؤول صدور ویزایشان مخالفت کرد. گور پدرش! همان بهتر که کشورهای عربی را نگردیم. اگر مجبور نبودیم هرگز پول به هواپیمایی قطر نمی‌دادم. حاضرم بیش‌تر پول بدهم ولی به هواپیمایی ترکیه بدهم. به ما ژتون‌هایی برای غذا دادند و باز مدتی طولانی را در فرودگاه حمد دوحه گذراندیم.

همین که وارد فرودگاه شدیم و قبل از این که به کینگ‌برگر سر بزنیم دیدیم که در خبرها اعلام کرده‌اند که مراکش سیل آمده است. ای بخشکی شانس! اگر لب دریا  هم برویم خشک می‌شود. در این فرودگاه اندک نزاعی هم بینمان در گرفت که خوش‌بختانه الآن که این متن را می‌نویسم اثری از آن نیست و به هر حال من به نوبه‌ی خودم از بقیه عذر می‌خواهم. تقریبن کل وقتمان را نشستیم پای YouTube. خوب است که در ایران فیلتر است و اینترنتمان نمی‌کشد وگرنه عاملی برای اعتیاد ما می‌شد. :)

در ساعت‌های آخر آن‌قدر خسته بودیم که سعید و حسین همان جلوی گیت روی زمین خوابیدند. هر کس که رد می‌شد و ما را با کاپ می‌دید تبریک می‌گفت. به خصوص یک مرد آفریقایی که به وضوح انگلیسی زبان مادریش بود ایستاد و کلی با ما گپ زد. آدم از دیدن مردمان مهربان، از هر جایی که باشند، خشنود می‌شود.

به مشهد پریدیم. سعید توی هواپیما خودش را مچاله کرده بود و سخت خوابیده بود. وقتی به مشهد رسیدیم مادربزرگ و مادر و پدر و برادرم به استقبالمان آمده بودند. ساعت تقریبن سه‌ی صبح بود. به خانه‌ رفتیم و کمی استراحت کردیم. ساعت ۸ از همان فرودگاه، ولی از ترمینال دیگرش، به یزد پرواز داشتیم.

آخرین پروازمان وحشت‌ناک بود. مشهد - یزد با هواپیمایی زاگرس. هرگز دیگر با این هواپیمایی پرواز نخواهم کرد. بسیار بی‌نظم بودند و هواپیمایشان بسیار قدیمی بود و خیلی سر و صدا می‌کرد و در یک کلمه افتضاح بود. اتوبوس را ترجیح می‌دهم.

به محض رسیدن به یزد، پدر و مادر حسین به استقبالمان آمده بودند و ما را به خانه‌یشان بردند. در یزد با استقبال روابط عمومی دانشگاه مواجه شدیم و چند روز بعدش هم از ما تقدیر کردند و البته خرج سفرمان به پای خودمان نوشته شد و روز بعد هم به دعوت خانواده‌ی سعید با قطار راهی کاشان و آران و بیدگل شدیم.

در بیدگل مورد استقبال بی‌نظیری قرار گرفتیم! کویر را هم گشتیم. کمی هم در کاشان چرخیدیم و در نهایت برگشتیم تا با درس‌هایی که روی هم تلنبار شده‌ بودند یک خاکی بر سرمان کنیم.


آخرین عکسمان در پاکستان



این عکس را سعید بی‌هوا گرفت.


خستگی قبل از بازگشت به میهن


عکسی که روابط عمومی دانشگاه از ما گرفت.


حسین


سعید


کویر بین آران و بیدگل و کاشان


...


همین‌طور که داشتیم می‌رفتیم به خط پایان رسیدیم.


در آران و بیدگل


بازار کاشان در عزای امام حسین (ع)


کاشان


بازار کاشان


عکاس: امید مهیار که ازش خیلی متشکریم!


پیتزا متری!





نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE

این بخش را کوتاه و تند تند می‌نویسم چون قسمت عمده‌ای از آن خارج از پاکستان است و نمی‌خواهم به جزئیاتش بپردازم.

صبح زود انس و عبدالله آمدند هتل. تازه صبحانه را خورده بودیم. کارتنی آوردند که مصالحه‌ها را در آن بگذاریم. در عرض این چند روز به واسطه‌ی مشکلاتی که بود فقط یک بار حمام رفته بودم و صورتم بدجوری دانه زده بود. برای برگشتن به ایران لحظه‌شماری می‌کردم.

با اتومبیلی که متعلق به هتل بود به سمت فرودگاه علامه اقبال به راه افتادیم. لاهور در آن موقع صبح زیبا بود. کاش فرصتی بود که بیش‌تر در این شهر بمانیم. اتومبیلی که سوارش بودیم تویوتایی آینه‌ای بود که بسیار هم نو بود. شهر باز هم مه‌گرفته بود. هرگاه به پنجاب فکر می‌کنم، آن را با مه به خاطر می‌آورم. مه غلیظ.

به نزدیکی‌های فرودگاه که رسیدیم پلیس نگاهمان داشت و برای ورود به محوطه‌ی فرودگاه از ما خواست که بلیت پروازمان را نشانشان دهیم! احمقانه‌تر از این هم ممکن است؟ یعنی هنوز نهادهای این قسمت از دنیا درک نکرده‌اند که هر مدرکی برای کجاست. بلیت را ایرلاین صادر می‌کند و برای ارائه به آن است. چرا پلیس چک می‌کند؟ آن هم خارج از فرودگاه و موقع خارج شدن از کشور! من همیشه‌ی خدا با پاسپورتم چک‌این می‌کنم و هیچ‌وقت هم بلیت لازم نمی‌شود. کمی کوله‌پشتیم را گشتم تا پیدایش کنم. می‌دانستم کجا بود ولی واقعن حوصله‌اش را نداشتم که از آن ته کوله‌پشتی بیرون بیاورمش. گفتم که نداریم. پاسپورت خواست. پاسپورتمان را نشان دادیم. ایرانی‌بودن این‌جا هم کافی بود.

دوباره کمی جلوتر نوع دیگری از پلیس همین بازی را سر ما در آورد و ما هم با گوشی انس یک نسخه‌ی الکترونیکی بلیت را نشانش دادیم و اجازه داد که بگذریم. عکسی با دوستانمان و فرودگاه علامه اقبال گرفتیم و مصاحبه‌ی کوتاهی با ما کردند و برایشان دست تکان دادیم و در حالی که مطمئن بودم که دلم برایشان تنگ خواهد شد رفتیم برای چک‌این. هر کس که این کاپ را در دست ما می‌دید تبریک می‌گفت و تحویلمان می‌گرفت. در فرودگاه علامه اقبال حتا گفتند که در صف نایستیم و خارج از نوبت چک‌این کنیم که البته ما نپذیرفتیم.

در این پروازمان با تیم کریکت نابینایان پاکستان هم‌سفر بودیم. هر چه فکر کردم نفهمیدم که چه‌گونه نابینایان می‌توانند کریکت بازی کنند. به هر حال این تیم با چشمان بی‌فروغ و لباس‌های سبزشان عازم آفریقای جنوبی بودند.

در قطر به زمین نشستیم. خیلی تا پروازمان به مشهد مانده بود. تصمیم گرفتیم که شانسمان را امتحان کنیم. به مسؤولین هواپیمایی قطری مراجعه کردیم و پرسیدیم  که چه امکاناتی برای ما که بین پروازهایمان این‌همه معطلی داریم قائل می‌شوند. پاسپورتمان را گرفتند که اگر بشود ویزای قطر برایمان صادر کنند تا آن را هم بگردیم. مسؤول صدور ویزایشان مخالفت کرد. گور پدرش! همان بهتر که کشورهای عربی را نگردیم. اگر مجبور نبودیم هرگز پول به هواپیمایی قطر نمی‌دادم. حاضرم بیش‌تر پول بدهم ولی به هواپیمایی ترکیه بدهم. به ما ژتون‌هایی برای غذا دادند و باز مدتی طولانی را در فرودگاه حمد دوحه گذراندیم.

همین که وارد فرودگاه شدیم و قبل از این که به کینگ‌برگر سر بزنیم دیدیم که در خبرها اعلام کرده‌اند که مراکش سیل آمده است. ای بخشکی شانس! اگر لب دریا  هم برویم خشک می‌شود. در این فرودگاه اندک نزاعی هم بینمان در گرفت که خوش‌بختانه الآن که این متن را می‌نویسم اثری از آن نیست و به هر حال من به نوبه‌ی خودم از بقیه عذر می‌خواهم. تقریبن کل وقتمان را نشستیم پای YouTube. خوب است که در ایران فیلتر است و اینترنتمان نمی‌کشد وگرنه عاملی برای اعتیاد ما می‌شد. :)

در ساعت‌های آخر آن‌قدر خسته بودیم که سعید و حسین همان جلوی گیت روی زمین خوابیدند. هر کس که رد می‌شد و ما را با کاپ می‌دید تبریک می‌گفت. به خصوص یک مرد آفریقایی که به وضوح انگلیسی زبان مادریش بود ایستاد و کلی با ما گپ زد. آدم از دیدن مردمان مهربان، از هر جایی که باشند، خشنود می‌شود.

به مشهد پریدیم. سعید توی هواپیما خودش را مچاله کرده بود و سخت خوابیده بود. وقتی به مشهد رسیدیم مادربزرگ و مادر و پدر و برادرم به استقبالمان آمده بودند. ساعت تقریبن سه‌ی صبح بود. به خانه‌ رفتیم و کمی استراحت کردیم. ساعت ۸ از همان فرودگاه، ولی از ترمینال دیگرش، به یزد پرواز داشتیم.

آخرین پروازمان وحشت‌ناک بود. مشهد - یزد با هواپیمایی زاگرس. هرگز دیگر با این هواپیمایی پرواز نخواهم کرد. بسیار بی‌نظم بودند و هواپیمایشان بسیار قدیمی بود و خیلی سر و صدا می‌کرد و در یک کلمه افتضاح بود. اتوبوس را ترجیح می‌دهم.

به محض رسیدن به یزد، پدر و مادر حسین به استقبالمان آمده بودند و ما را به خانه‌یشان بردند. در یزد با استقبال روابط عمومی دانشگاه مواجه شدیم و چند روز بعدش هم از ما تقدیر کردند و البته خرج سفرمان به پای خودمان نوشته شد و روز بعد هم به دعوت خانواده‌ی سعید با قطار راهی کاشان و آران و بیدگل شدیم.

در بیدگل مورد استقبال بی‌نظیری قرار گرفتیم! کویر را هم گشتیم. کمی هم در کاشان چرخیدیم و در نهایت برگشتیم تا با درس‌هایی که روی هم تلنبار شده‌ بودند یک خاکی بر سرمان کنیم.


آخرین عکسمان در پاکستان



این عکس را سعید بی‌هوا گرفت.


خستگی قبل از بازگشت به میهن


عکسی که روابط عمومی دانشگاه از ما گرفت.


حسین


سعید


کویر بین آران و بیدگل و کاشان


...


همین‌طور که داشتیم می‌رفتیم به خط پایان رسیدیم.


در آران و بیدگل


بازار کاشان در عزای امام حسین (ع)


کاشان


بازار کاشان


عکاس: امید مهیار که ازش خیلی متشکریم!


پیتزا متری!



موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۳/۱۰/۲۲
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۵)

اعصاب نداشتینا !!!!! خیلی خوب بود :) موفق باشید !
پاسخ:
اعصاب که دارم. فقط اصلن از این که کشورهای عربی حوزه‌ی خلیج پارس برای ما مسخره‌بازی در میارن خوشم نمیاد. :)
میتونم بگم قبل خوندن سفرنامه شما هیچ عقیده راجع به اینکه اینقد پاک سرزمین هم میتونه قشنگ باشه نداشتم :) ممنون:)
پاسخ:
:)
به قسمت‌های قبلی سفرنامه عکس هم اضافه شده. من الآن که این کامنت رو می‌نویسم واقعن دوست دارم که یه فرصتی پیش بیاد و دوباره به پاکستان سفر کنم. هم این لاهور رو کامل و درست و حسابی ببینم و هم اسلام‌آباد و راولپیندی و کراچی و کویته و حتا پیشاور و فیصل‌آباد. اگه بشه چی می‌شه! :)
مگر میشود عکس اضافه شده باشه و ادم دلش نخواد دوباره تمام سفرنامه رو از اول تا اخر با تمامی عکس هایش بخونه و ببینه و تصور کنه؟؟؟:)))))))))
نه نمیشه D:
من که این سفر نامه رو فقط خوندم و عکسشو دیدم خیلی خیلی دوست دارم یه سفر به پاکستان برم چه برسه شما که از نزدیک تمام قشنگی های پاکستان رو دیدین :)))))))))))))
عکس ها هم که عالییییییییی بودن !
حس میکنم مردم پاکستان نسبت به ما ایرانی ها ایرانی ترن !

پاسخ:
! :)
خسته نباشید و با اعصاب تر باشید، ایشالا!!!
+
اخرشو ور هم مالوندین دیگه!!!؟؟ 
:))
+
ایشالا بردهای بعدی و سفرهای جذاب و سفرنامه های جذاب تر!
:)

پاسخ:
آخراش چون خارج از پاکستان و خیلی کلیشه‌ای بود واقعن جای نوشتن نداشت :)

سلام.
عالی بود عجب پشت کاری داشتین برا نوشتنش.
موفق باشید.
پاسخ:
خواهش می‌کنم. پشت‌کار نمی‌خواد. چونه‌ی گرم می‌خواد :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی