امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
شنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۳، ۰۲:۲۲ ق.ظ

پاک سرزمین - بخش هشتم

آخرین روز کامل اقامتمان در پاکستان در حالی آغاز شد که قرار بود انس {خورشید} و عبدالله {وریچ} و عدین {یوسف} ساعت ۸ صبح بیایند دنبالمان اما همه‌ آن‌قدر خسته بودیم که تا ساعت یازده که سر و کله‌یشان پیدا شد خوابیدیم. تأسف‌برانگیز است که آدم فقط یک روز برای گشتن شهر زیبایی مثل لاهور فرصت داشته باشد و آن یک روز را هم بخوابد اما خستگی این حرف‌ها حالیش نیست.

عدین موتورسیکلتش را آورده بود. ریکشایی گرفتیم و چهار نفری (ما و عبدالله) سوارش شدیم و عدین و انس هم با موتور کنار ما حرکت می‌کردند. راهی بسیار طولانی را تا بخش مرکزی و تاریخی شهر پیمودیم. سر راه CNG هم تمام کردیم و نحوه‌ی پرکردن باک را هم دیدیم. اگر اینترنتم اجازه دهد فیلمش را آپلود می‌کنم. چندبار ماشین‌هایی نظامی و تا بن دندان مسلح هم از کنارمان گذشتند. انس می‌گفت اسکورت آدم‌های معروف و وزیران و اعضای مجلس هستند. 

نمادهای شیعه در شهر زیاد دیده می‌شد. «یا علی مدد» نوشته‌ای بود که هر چند دقیقه یک بار به چشم می‌خورد. پشت ریکشا، روی تابلوی مغازه‌ها و هر جا که فکرش را بکنید. یک آگهی عزاداری محرم هم بود که به تعداد زیاد بر در و دیوار شهر نصب شده بود. این آگهی هم در نوع خودش جالب بود. اردو خیلی به پارسی شبیه است و ما کاملن محتوای آگهی‌ها و سایر نوشته‌های رسمی را می‌فهمیدیم. خالی از لطف نیست که اشاره کنم که نام یکی از دوستان پاکستانیمان سید علی رضا شیرازی (به تلفظ خودشان Syed Ali Raza Sherazi) بود. 

به جایی رسیدیم که میان خیابان پلی بزرگ زده بودند و انس گفت که این مترو است که با همکاری ترکیه ساخته شده است. تعجب کردم. مترو در پاکستان؟ آن هم با کمک ترکیه؟ کل اگر طبیب بودی، متروی استانبول را سر و سامان می‌دادی. بعد معلوم شد همان BRT خودمان است که بهش می‌گویند مترو. در استانبول هم همین‌طور بود.

رسیدیم به مسجد بادشاهی. این مسجد در حقیقت نامش «پادشاهی» است اما به اردو می‌شود بادشاهی. بنای بسیار باشکوهی است که توسط اورنگ‌زیب، پادشاه مسلمان مغول، ساخته شده. در کنارش قلعه (فرت) شاهی لاهور، که با فرترس فرق دارد، و آرام‌گاه علامه اقبال لاهوری و باغ حضوری قرار دارد که البته وقت نشد ببینیمشان. همان نزدیکی‌ها مینار (منار) پاکستان هم قرار داشت و به خاطر جلسه‌ی جماعت اسلامی کل آن اطراف، از جمله در ورودی مسجد توسط ارتش یا پلیس یا نمی‌دانم چی چی بسته شده بود. تصمیم گرفتیم از بیرون دور مسجد بچرخیم تا شاید راهی برای داخل‌شدن پیدا کنیم. همه‌ی درها بسته بود. هیچ فایده نداشت. توجهم باز به نوشته‌های اردو جلب شد: «لیدی ولنگدن هسپیتال»، «اطلاع برای گم‌شده بچه»، «مجلس عزا و ماتم». چه‌قدر با پارسی و انگلیسی متفاوت است واقعن! 

کمی جلوتر به کوچه‌ای رسیدیم که در آن مشتی بز و گاو ول بودند. بیش‌تر که راه رفتیم با عکس محمدعلی جناح بر فراز ساختمانی مواجه شدیم که به نسبت همسایه‌هایش بلندتر بود. به آن سوی خیابان رفتم و عکس گرفتم. خواستم برگردم اما نتوانستم. خیلی وحشت‌ناک رانندگی می‌کنند. آدم و موتورسیکلت و ریکشا و خر و ماشین به شکلی کاملن بی‌قانون در هم می‌لولند. سه چهار بار سعی کردم برگردم و نشد. مانده بودم که اصلن از اول چه‌طوری آمدم این‌طرف خیابان. آخرش عبدالله آمد و نجاتم داد و کشاندم آن طرف. وقت ناهار شده بود. انس پیشنهاد داد که به یکی از رستوران‌هایی برویم که به مسجد پادشاهی مشرف بود. Rooftop Restaurant. 

این قسمت از سفر بهترین و خاطره‌انگیزترین قسمتش بود. این مسجد پادشاهی فراتر از زیباست. هرگز تا زمانی که این مسجد را ندیده‌اید نمی‌توانید ادعا کنید که زیبایی واقعی را درک کرده‌اید. وقتی از آن زاویه و به صورت کامل دیدمش نفسم حبس شده بود. اولین باری که طاق مسجد جامع یزد را دیدم هم همین حس را داشتم. مسجد آبی سلطان‌احمد و کلیسای جامع سنت‌الکساندر نوسکی هم تا حدی، اما خیلی خفیف‌تر، چنین خاصیتی دارند. البته عکس‌هایش هم زیباست اما خودش کجا و عکسش کجا. چه بگویم که شنیدن کی بود مانند دیدن.

از مسجد که بگذریم، غذاهای پاکستانی عالی هستند. سه جور غذا سفارش دادیم. «ایرانی کراهی» که البته هیچ مشابهی در ایران ندارد و نمی‌دانم چرا اسمش ایرانی است، «پاکستانی چکن بنلس هاندی» (Pakistani Chicken Boneless Handi) و یک چیزی که شبیه جوجه‌کباب خودمان بود ولی خیلی خوش‌مزه‌تر بود. بدون هیچ اغراقی در همه‌ی زندگیم چنین غذاهای خوش‌مزه‌ای نخورده بودم. البته پاکستانی‌ها خیلی هم به غذاهایشان افتخار می‌کنند و حق هم دارند. چند مدل ماست هم داشتند که خیلی خوب بود و البته مارکش Nestle بود. نان هم مهیا بود. هم نان لواش داشتند و هم نان تافتون و هم نان روغنی. این آخری از بقیه یک سر و گردن خوش‌مزه‌تر بود. نان‌هایشان خیلی کوچک‌تر از نان‌های ماست. برای خوردن غذا از قاشق و چنگال استفاده نمی‌کردند و مستقیمن با همان نان لقمه می‌گرفتند. وقتی ما تقاضای قاشق کردیم تعجب کردند و پرسیدند که مگر در ایران نان نداریم. گفتیم که داریم. برایشان عجیب بود که با وجود نان باز هم از قاشق استفاده می‌کردیم. به هر حال به اندازه‌ی ما بهداشتی غذا نمی‌خورند. :)

غذا که تمام شد راه افتادیم که آن طرف‌ها را بگردیم. همان اول که از رستوران بیرون آمدیم با صحنه‌ی عجیبی مواجه شدیم. طاووس! وسط شهرشان طاووس ول است و برای خودش می‌چرد! این طاووس خیلی حیوان زیباییست. البته قبلن هم دیده بودم اما آزادش حال و هوای دیگری دارد. با هزار و یک بدبختی باهاش عکس گرفتیم. هر که طاووس خواهد، جور پاکستان کشد! رفتیم که وارد فرت شویم ولی گفتند بسته است و نمی‌شود. همان نزدیکی‌ها دکه‌ای بود که فرنی و پالوده و قلفی می‌فروخت. فرنی همان است که در ایران است اما شکل پالوده‌هایشان خیلی متفاوت است. حالا می‌توانم بگویم که چهار نوع پالوده می‌شناسم که به ترتیب خوش‌مزگی یزدی، کرمانی، شیرازی و لاهوری هستند که البته نوع چهارمش را جرأت نکرده‌ام امتحان کنم ولی به نظرم خوش نیامد.

به راه رفتن در محله‌های اطراف مسجد و دور زدن مسجد ادامه دادیم. مسجد بزرگی است و دور زدنش زمان می‌برد. یکی از بزرگ‌ترین مسجدهای دنیاست. البته اگر ریا نشود بزرگ‌ترینش تو شهر خودمان است! محله‌های کثیفی بودند. از توصیفشان می‌گذرم. همین‌طور که می‌رفتیم دیدم که آن طرف خیابان روی دیوار «قومی‌ترانه» را نوشته‌اند. دوربین را در آوردم که عکس بگیرم. در کمال تعجب من، ریکشایی که داشت از آن‌جا می‌گذشت ترمز کرد و ایستاد تا عکسم را بگیرم. ازش تشکر کردم. چه مهربانند. باز هم رفتیم. ناگهان به جای بسیار شلوغی رسیدیم که از زمین و آسمان مثل مور و ملخ آدم می‌بارید و بالای اتوبوس‌ها هم آدم نشسته بود. یا علی! پرسش‌گرانه انس را نگریستم. خون‌سردانه گفت: 

«Welcome to the جلسه of جماعت اسلامی!»

جلسه‌ی جماعت اسلامی؟ همان که این همه آدم را کنار مینار پاکستان جمع کرده بود؟ مگر قرار نبود این جلسه تمام شود بعد ما بیاییم؟ چرا این پاکستانی‌ها این‌قدر دل‌گنده‌اند؟ اعتراف می‌کنم که بدجوری ترسیده بودیم. حسین بنده‌خدا که صدایش از شدت ترس می‌لرزید. اتوبوسی از کنارمان رد شد و کسانی که بالای سقفش نشسته بودند برایمان دست تکان دادند. دقیقن همان صحنه‌ای بود که در فیلم‌ها از هند و پاکستان نشان می‌دهند. خودم را به انس که جلوتر از ما راه می‌رفت رساندم و گفتم که احساس امنیت نمی‌کنیم و می‌خواهیم که هر چه سریع‌تر برگردیم. گفت که نگران نباشیم و جلسه تمام شده است و این شلوغی هم تا صد متر دیگر بیش‌تر ادامه ندارد. به سرعت از شلوغی گذشتیم و به راه (جاده‌ی) اصلی مسجد بادشاهی رسیدیم. پرده‌هایی با نوشته‌هایی نظیر «خوش آمدید» و «اسلامی پاکستان، خوش‌حال پاکستان» به وفور دیده می‌شدند.

قبل از مسجد پادشاهی به معبد سیک‌ها رسیدیم که همان نزدیکی‌هاست و البته اجازه نمی‌دهند که غیرسیک‌ها واردش شوند. ساختمان منحصر به فردیست و اسم منحصر به فردی هم دارد: 

«Gurdwara Dera Sahib Shaheedi Asthan Sri Guru Arjun Dev Jee Lahore».

این اسم با حروف لاتین و دیواناگری (هندی) بر در کوچک معبد نوشته شده بود. اردو و خط پارسی نشان مسلمان‌هاست. در معبد سیک‌ها از این نوشته‌ها یافت می‌نشود. آرمی هم داشتند که بی‌شباهت به همین گل لاله‌ی لا اله الا الله وسط پرچم ما نبود. جلوتر رفتیم و به ورودی مسجد پادشاهی و شاهی قلعه و حضوری باغ رسیدیم. داخل شدیم. یک کلمه‌ی آشنا دیدم. کلمه‌ای که بارها در حرم امام رضا(ع) هم دیده بودم و شاید قبل از این سفرم تنها کلمه‌ی اردویی بود که بلد بودم. مهم است که خود کلمه چه بود؟ با یک سرباز خیلی مسلح پاکستانی عکس یادگاری گرفتیم.

ساختمان کوچکی در گوشه‌ای بود که به ما گفتند علامه اقبال در آن دفن شده‌اند. به سمت آن رفتیم. ترجیح می‌دادم قبل از دیدار مسجد از نزدیک، فاتحه‌ای برای شاعر پارسی‌گوی لاهوری که گفته است «گرچه هندی در عذوبت شکر است، طرز گفتار دری شیرین‌تر است» بخوانم. بیت زیبای «مریم از یک نسبت عیسا عزیز، از سه نسبت حضرت زهرا عزیز» هم از آن همین شاعر است. نیروهای نظامی در کنار مقبره مستقر بودند و اجازه‌ی ورود ندادند و به فاصله‌ی چندمتر از آن سیم‌خاردار کشیده بودند. از همان بیرون برای اقبال فاتحه‌ای خواندم و شعر مورد علاقه‌ی دکتر خورشیدی را هم زمزمه کردم:

هم‌چو آیینه مشو محو جمال دگران

از دل و دیده فروشوی خیال دگران

در جهان بال و پر خویش گشودن آموز

که پریدن نتوان با پر و بال دگران

خدایش بیامرزد. حالا که تا لاهور آمده بودم خیلی دوست داشتم دمی هم بر مزار اقبال باشم. حیف که آخر هم سنگ قبرش را که بی‌شباهت به فردوسی نیست جز در ویکی‌پیدیا ندیدم. چیزی که ناراحتم می‌کرد این بود که وقت بسیار تنگ بود و از هر چیز که می‌گذشتیم، می‌گذشتیم که بگذریم. راه برگشتی نبود. نه گمانم که دوباره به این زودی‌ها گذرم به آن حوالی بیفتد گرچه الله اعلم. تا به ورودی اصلی مسجد رسیدیم هوا تاریک شده بود و این فقط یک معنا داشت. مسجد وزیرخان را از دست داده بودیم. در یک روز نمی‌توان همه‌ی زیبایی‌های لاهور را دید. وگه را ندیدیم، مزار و خانه‌ی علامه اقبال را ندیدم و وزیرخان را هم از کف دادیم ولی آن‌چه دیدیم هم کم نبود.

برای ورود به مسجد باید از همان ابتدا کفش‌هایمان را در می‌آوردیم. در کل صحن مسجد که زمینش خاکی هم بود، همه با پای برهنه راه می‌رفتند. کفش‌ها را در آوردیم و به کفش‌داریشان تحویل دادیم. کفش‌داری جایی بود در فضای باز که کفش‌ها را روی هم می‌چید و شماره می‌زد و هیچ مثل کفش‌داری‌های حرم امام رضا(ع) پیش‌رفته نبود و پری احتمال داشت که کفش‌ها مفقود یا قاطی شوند. وارد شدیم. ساختمان بی‌مثالیست. آن‌قدر عکس گرفتیم که می‌شود گفت خود را خفه کردیم. بعد هم رفتیم و داخل شبستانش نشستیم. مسجدهای سنی‌مذهب تزئینات داخلی ندارند. از بیرون بسیار چشم‌گیر و زیبایند اما داخلشان مانند خانه‌ای ساده است. انس فهمید که از بی‌پیرایه‌بودن توی مسجد توی ذوقم خورده است. از مسجدهای ایران پرسید. عکس‌هایی از حرم امام رضا(ع) و مسجد شیخ لطف الله نشانش دادم. دهانش باز مانده بود. اندکی استراحت کردیم و نمازهای شام و خفتن (مغرب و عشا) را خواندیم.

از درون مسجد پادشاهی می‌شد منار پاکستان را دید. منار یا به قول خودشان مینار پاکستان برجی است که در مکانی بنا شده است که زمانی یکی از مهم‌ترین جلسه‌های سیاسی که منجر به ایجاد پاکستان گردیده است برپا شده بوده. زیاد بزرگ نیست اما زیباست. یک بازار میوه و تره‌بار شبیه به بازارهای مناطق روستایی خودمان هم بین ما و مینار خودنمایی می‌کرد. انس گفت که راه بیفتیم و سری هم به مینار بزنیم. پذیرفتیم. عدین خیلی بی‌مقدمه خداحافظی کرد و رفت.

از راهی پر از گل به سمت مینار پاکستان رفتیم و خیلی زود رسیدیم. تازه دوزاریمان افتاد که جلسه‌ی جماعت اسلامی یعنی چه. جلسه تمام شده بود و دور تا دور مینار پر از صندلی بود. این‌طور که ما ملتفت شدیم صندلی‌ها هم کم آمده بود و عده‌ی بسیار زیادی ایستاده بودند. با شمارش تعداد سطرها و ستون‌ها  تخمینی از تعداد صندلی‌ها زدیم. بیش از پنجاه‌هزارتا بود. آمدنمان به این‌جا ریسک بزرگی بود. پنجاه‌هزار نفر طعمه‌ی خوبی برای عملیات تروریستی هستند. بگذریم.

به چند متری پای مینار که رسیدیم با سیم‌خاردارهایی مواجه شدیم که روی زمین و به شکل حلقوی دور تا دور میدان مینار کشیده شده بودند. انس خیلی طبیعی و راحت پایش را روی سیم‌خاردارها گذاشت و یک تکه‌یشان را پایین گرفت و به ما گفت که رد شویم. چاره‌ای جز اطاعت نداشتیم. رد که شدیم فهمیدیم این کار چندان هم عجیب نبوده. مردم دیگری هم همین کار را کرده بودند. با مینار عکس و فیلم گرفتیم و در مورد این که بعد از آن کجا برویم صحبت کردیم. با توجه به این که شب شده بود انتخاب چندانی نداشتیم. انس پیشنهاد داد که به یک مرکز خرید برویم. چون فردا صبح پرواز داشتیم و سوغاتی هم نگرفته بودیم قبول کردیم.

به لب همان بلواری که از آن آمده بودیم برگشتیم و انس مشغول گرفتن ریکشا شد. در همین زمان ما هم به کمک عبدالله کمی موز خریدیم. موزهایشان کمی کوچک‌تر از این‌هایی که در ایران هستند بودند و مزه‌ی بسیار اغراق‌شده‌ای داشتند. یعنی خیلی مزه داشتند. خیلی هم ارزان بودند. با یک دلار می‌شد ۳۶ تا موز خرید. یک گاریچی دوره‌گرد هم دیدیم که نوعی سالاد درست می‌کرد و می‌فروخت. در این سالاد هر چیزی که به ذهنتان برسد، از شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد می‌ریخت. هویج، سس، کاهو، شلغم، ذرت، آرد، شیره، هر چیزی که فکرش را بکنید. معجونی می‌شد که به نظر حال به هم زن می‌آمد و ما هیچ‌کدام دلمان نمی‌خواست امتحانش کنیم. کنار همین خیابان یک گاری دیگر هم بود که سوپ پای مرغ می‌فروخت. این را هم نخوردیم. این گاری‌ها مرا یاد کستانه‌فروش‌های (بلوط‌فروش‌های) استانبول انداختند. از آن‌ها هم هیچ‌وقت جرأت نکردم بخرم و بخورم. در ایران خودمان هم هیچ‌وقت لبو و باقالی و فلافل از کنار خیابان نمی‌خرم.

ریکشای این بار مدلش فرق داشت. پشتش جایی داشت که می‌توانستیم در حالی که پشتمان به ریکشا بود بنشینیم. به نظر هیجان‌انگیز می‌رسید و واقعن هم هیجان‌انگیز بود. سه نفری پشتش نشستیم و راه افتاد. یک سیستم صوتی بسیار مدرن هم داشت که دوپس دوپسی می‌کرد که هیچ‌گاه برای یک ریکشا متصور نبودم. پنج‌دقیقه‌ای آن پشت به صورت نشسته آویزان بودیم و صدای ضرب آهنگی که به نظر رپ پاکستانی بود را می‌شنیدیم و جالب این که در آن حالت فیلم هم گرفتیم. این خطرناک‌ترین کاری بود که در این سفر کردیم. 

بعد از پنج دقیقه ایستاد و پیاده شدیم. عبدالله و انس گفتند که از این‌جا که ایستگاه مترو است می‌توانیم سوار شده و در همان مرکز خرید پیاده شویم. نگاهی به ایستگاه انداختیم. صفی داشت که در عمرم ندیده بودم. می‌توانم بگویم که اگر برج ایفل را ندیده‌ام، لااقل صفش را دیده‌ام! هر طور حساب کردم برای سوار شدن این اتوبوس‌ها باید خش خش (یزدی: حداقل) سه ساعتی را در صف می‌گذراندیم و آخر هم مثل BRT تهران در ساعات اوج شلوغی بود و له و با جیبی که مورد عنایت دزدان قرار گرفته بود به مقصد می‌رسیدیم. گفتم که ایده‌ی خوبی نیست و همین ریکشا را ترجیح می‌دهیم به خصوص که این ریکشاسواری آخری خیلی خوش گذشته بود. انس کمی با رانندگان ریکشا که در آن‌جا پرتعداد هم بودند گپ زد. نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. اگر گفته‌هایشان را بنویسند می‌فهمیم ولی حرفشان هیچ مفهوم نیست. آخر گفت که این مدل ریکشاها به خاطر امن نبودن نمی‌توانند وارد آن منطقه‌ی شهر، یعنی بالاشهر، شوند و باید ریکشای معمولی بگیریم. چاره‌ای نبود. حیف آن همه هیجان!

سوار ریکشا شدیم و راه افتاد. ریکشاسواری هیچ‌وقت برای آدم طبیعی نمی‌شود. هیجانی در حد و اندازه‌ی آویزان بودن از لبه‌ی کوه دارد. دیدم راهی که می‌رود خیلی آشناست. متوجه شدم که همان مسیر فرترس است. به انس گفتم. گفت «خب چه انتظاری داشتی؟ مرکز خرید در محله‌ی فرترس است دیگر!». گفتم که افسر پلیس به ما گفته‌ است که به آن منطقه وارد نشویم. چیزی تو مایه‌های «زر زده» گفت و گفت شما فقط دنبال من بیایید و اگر احساس ناامنی کردید بگویید. حرف به کله‌ی این برادران پاکستانی فروکردن از رد کردن فیل از سوراخ سوزن سخت‌تر است. رفتیم. دم همان پاسگاه پلیس ریکشا را نگه داشت و باهاش تسویه حساب کرد و گفت باید پیاده برویم. چشمانم چهارتا شده بود. پیاده و خرامان خرامان از وسط همان پاسگاه گذشتیم و درست آن طرفش محله‌ی فرترس بود و این مرکز خریدی که انس می‌گفت. انس می‌گفت مرکز خرید عملن قسمتی از فرترس نیست ولی من چندان باورم نشد چون در ورودی قلعه‌ی فرترس را هم دیدیم! به هر رو مسافرت ما به پاکستان فقط یک قانون داشت و موقع صدور ویزا فقط یک شرط گذاشته بودند و آن هم این بود که وارد مناطق نظامی نشویم و ما ناخواسته این شرط را زیر پا گذاشته بودیم.

مرکز خریدشان چیز خاصی نداشت. چیزی بود مثل همین مرکز خریدهای خودمان. مرکز خرید کلن نمی‌تواند چیز خاصی باشد. یک مشت مغازه در یک مجتمع چند طبقه. همه‌جای دنیا همین است. دوستان پاکستانیمان فکر می‌کردند که این مرکز خرید خیلی بزرگ است و برای ما چشم‌گیر خواهد بود ولی با بی‌تفاوتی ما مواجه شدند و تازه فهمیدند که خیلی بزرگ‌تر از این‌ها دیده‌ایم. همین اتفاق در مورد شهر بازی که همان اطراف هم بود افتاد. قیمت‌ها به نسبت ایران چندان متفاوت نبودند و خرید کردن به دردسر آوردن جنس تا ایران نمی‌ارزید. انس و حسین شاورما هم خوردند. من فکر می‌کردم شاورما غذایی لبنانی است ولی حالا در پاکستان می‌دیدمش. به هر شکل با آن ناهار سنگینی که خورده بودم هیچ یارای شاورما نداشتم. به یک بستنی‌فروشی خیلی باکلاس هم رفتیم و بستنی سلف‌سرویس خوردیم. انصافن انتظار این یکی را در پاکستان نداشتم. این محله انگار جدا از بقیه‌ی لاهور بود. 
بعد از خوردن بستنی به فروشگاه هایپراستار رفتیم. یکی از شعبه‌های همین شرکت بین‌المللی احتمالن عربی بود که در شیراز و اصفهان و تهران هم شعبه دارد. از ورودمان جلوگیری کردند. یک‌شنبه‌ها در پاکستان آخر هفته است و Family Day یعنی ورود مجردها به همه‌جا ممنوع است. این مسخره‌بازی را غیر از پاکستان فقط در یزد دیده‌ام. یک آقای سبیل‌کلفتی ایستاده بود دم در و نمی‌گذاشت مجردها بروند داخل. انس برایش توضیح داد که ما ایرانی هستیم و مسافر و این باعث شد که اجازه دهد برویم داخل. یعنی ایرانی بودن امتیازی است که حتا مشکل مجرد بودن را به راحتی حل می‌کند! من به دنبال این بودم که سوغاتی بخرم و در این فروشگاه سوغاتی پیدا کردم. یک عالمه «مصالحه» خریدیم. مصالحه به اردو یعنی ادویه. حدود صد بسته از ادویه‌های خاص پاکستان که بسیار تند هستند خریدیم و در حالی که همه متعجب نگاهمان می‌کردند زدیم بیرون. حسین یک چیزی به اسم «نمکو» (Nimko) هم خرید. شبیه به آجیل بود ولی نمک هم داشت و من را یاد پفک‌هندی می‌انداخت و دلم را به هم می‌زد. در این فروشگاه نخود سیاه هم دیدیم!! باورکردنی نبود ولی واقعن چنین چیزی وجود دارد. اسمش هم همان «نخود سیاه» است. عین نخود خودمان است اما سیاه‌رنگ. اصلن تمام تصورات ما و ضرب‌المثل‌هایمان با دیدن این نخودهای سیاه زیر سؤال رفت.

بیرون که آمدیم داشتیم می‌ترکیدیم. به تندی دست‌شویی را پیدا کردیم و در کمال تعجب دیدیم که آدم‌وار است. در دانشگاه و هتل همه‌ی دستشویی‌ها فرنگی بود. به انس که گفتم معلوم شد در هتل‌ها که کلن همین است و در دانشگاه هم ما را تحویل گرفته بودند و دستشویی معمولی نبرده بودند. آقا ما در این یک مورد نخواهیم تحویلمان بگیرید باید کی را ببینیم؟

وقتی حسین دستشویی بود انس از روی گوشیش عکس‌های فعالیت‌های مختلفشان در دانشگاه را نشان می‌داد. خیلی محیط شاد و خوشی دارند. در دانشگاه ما وضع بگیر و ببند آن‌قدر خراب است که همه‌ی بچه‌های دانشکده به امید این مسابقه‌ی بازی‌ریاضی ما هستند که سالی یک بار برگزار می‌شود و اندک نشاطی دارد و حراست خدا را شکر هنوز درش را تخته نکرده است. آن‌وقت این‌ها در پاکستان در هر سال دست‌کم ده تا جشن شاد دارند. ما در جشن فارغ‌التحصیلیمان اگر کلاه‌ها را هوا بیندازیم باهامان برخورد می‌شود. البته قبول دارم که دانشگاه ما به نسبت سایر دانشگاه‌های ایرانی هم خیلی زیادی سخت‌گیر است اما واقعن جو دانشگاه ملی پاکستان را بیش‌تر از همه‌ی دانشگاه‌های ایران پسندیدم. هم شادتر است، هم علمی‌تر. اگر هم چهار نفر جشنی بگیرند یا مسابقه‌ای برگزار کنند اسلامشان به خطر نمی‌افتد و یک عده نمی‌روند سر خود جشن را تعطیل کنند. البته این‌ها فقط در دانشگاه‌های پاکستان صدق می‌کند چون در پاکستان طالبان در بیرون از دانشگاه است. این طالبان که بسیار خشک‌فکر هم هستند حتا درس‌خواندن را برای دختران حرام می‌دانند. خدا عاقبت همه‌ی کشورهای اسلامی به خصوص این چهارتا جمهوری اسلامی را به خیر کند.

یکی از جشن‌هایشان که برایم جالب بود جشنی بود به نام جشن روز گدا یا Beggar's Day که در آن دانشجوهای سال بالایی لباس‌های گدایان را می‌پوشیدند، البته دانشجوها قشر بسیار مرفهی هستند و لباس گداییشان هم از مزون کوئین ویکتوریا در آمده بود، و از سال پایینی‌ها گدایی می‌کنند و سال پایینی‌ها موظفند به آن‌ها پول بدهند. یک عکس دیگر هم بود که مربوط به روز عید قربان می‌شد. به مناسبت این روز در دانشگاه ملی پاکستان یک مسابقه‌ی سلفی برگزار کرده بودند که انس به خاطر سلفی‌یی که با یک بز که قرار بود برای عید قربان قربانی شود گرفته بود برنده شده بود.

ساعت حوالی یک صبح بود که به هتل رسیدیم. ساعت ۹:۲۵ از فرودگاه علامه‌ اقبال به دوحه پرواز داشتیم. در حالی که بسیار از دوستان پاکستانیمان که کل روز تعطیلشان را وقف ما کردند سپاس‌گزار بودیم، آخرین زحمت را هم بهشان دادیم و خوابیدیم تا چند ساعت بعد به سمت فرودگاه برویم. قرار شد بروند و کارتن جور کنند که این مصالحه‌ها را در آن‌ها بگذاریم و تا ایران بیاوریم.

(قسمت بعدی، آخرین بخش این سفرنامه خواهد بود و به زودی عکس‌های سفر هم به همه‌ی پست‌های مربوطه اضافه می‌شوند.)


مینار پاکستان


فضای سبز جلوی مسجد بادشاهی، سلفی‌گیرنده عدین است.


درون مسجد پادشاهی


در بستنی‌فروشی (توتی‌فروتی)


سلفی با مسجد پادشاهی از نمای بالا


نمایی دیگر از مینار پاکستان


Lady Wellington Hospital - Out door


اطلاع برای گم‌شده بچه، دماغی توازن درست نهین، خدا کند پیدا شود. ۵۰۰۰ روپیه هم انعام تعیین شده است.


این یکی را با دقت بخوانید!


عکس محمدعلی جناح


کوچه‌ای در نزدیکی‌های مسجد


سردیس شیر


مسجد پادشاهی


باز هم مسجد پادشاهی


باز هم مسجد پادشاهی


یک عکس دیگر از مسجد پادشاهی


منوی رستوران. آخرین غذا جالب است.


باز هم مسجد پادشاهی


ماست زیره و ماست پونه


فاکتور رستوران



طاووس


قلفی، گلاب جامن، فرنی، پالوده، کشمیری چای


قومی ترانه بر دیوار


جلسه‌ی جماعت اسلامی. ان الحکم چی چی؟


خوش آمدید


اجتماع عام. اسلامی پاکستان، خوش‌حال پاکستان. سمت راست‌ترین نفر اقبال لاهوری است، بعدی محمدعلی جناح است و آخری به نظرم رییس حزب جماعت اسلامی باید باشد.


معبد سیک‌ها با نام و آرمش


گنبد معبد سیک‌ها، البته اگر اسمش گنبد باشد.


نوشته‌ای در ورودی مسجد پادشاهی


کلمه‌ی آشنا و حیاتی


آرام‌گاه علامه محمد اقبال لاهوری


چکن کارن سوپ یعنی Chicken Corn Soup


جلوی پله‌های ایستگاه BRT


ایستگاه پلیس فرترس


حسین و یک نظامی ارتش پاکستان


ما و لباس محلی پاکستان که بلد نیستیم بپوشیمش




نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۱۳ دی ۹۳ ، ۰۲:۲۲

پاک سرزمین - بخش هشتم

آخرین روز کامل اقامتمان در پاکستان در حالی آغاز شد که قرار بود انس {خورشید} و عبدالله {وریچ} و عدین {یوسف} ساعت ۸ صبح بیایند دنبالمان اما همه‌ آن‌قدر خسته بودیم که تا ساعت یازده که سر و کله‌یشان پیدا شد خوابیدیم. تأسف‌برانگیز است که آدم فقط یک روز برای گشتن شهر زیبایی مثل لاهور فرصت داشته باشد و آن یک روز را هم بخوابد اما خستگی این حرف‌ها حالیش نیست.

عدین موتورسیکلتش را آورده بود. ریکشایی گرفتیم و چهار نفری (ما و عبدالله) سوارش شدیم و عدین و انس هم با موتور کنار ما حرکت می‌کردند. راهی بسیار طولانی را تا بخش مرکزی و تاریخی شهر پیمودیم. سر راه CNG هم تمام کردیم و نحوه‌ی پرکردن باک را هم دیدیم. اگر اینترنتم اجازه دهد فیلمش را آپلود می‌کنم. چندبار ماشین‌هایی نظامی و تا بن دندان مسلح هم از کنارمان گذشتند. انس می‌گفت اسکورت آدم‌های معروف و وزیران و اعضای مجلس هستند. 

نمادهای شیعه در شهر زیاد دیده می‌شد. «یا علی مدد» نوشته‌ای بود که هر چند دقیقه یک بار به چشم می‌خورد. پشت ریکشا، روی تابلوی مغازه‌ها و هر جا که فکرش را بکنید. یک آگهی عزاداری محرم هم بود که به تعداد زیاد بر در و دیوار شهر نصب شده بود. این آگهی هم در نوع خودش جالب بود. اردو خیلی به پارسی شبیه است و ما کاملن محتوای آگهی‌ها و سایر نوشته‌های رسمی را می‌فهمیدیم. خالی از لطف نیست که اشاره کنم که نام یکی از دوستان پاکستانیمان سید علی رضا شیرازی (به تلفظ خودشان Syed Ali Raza Sherazi) بود. 

به جایی رسیدیم که میان خیابان پلی بزرگ زده بودند و انس گفت که این مترو است که با همکاری ترکیه ساخته شده است. تعجب کردم. مترو در پاکستان؟ آن هم با کمک ترکیه؟ کل اگر طبیب بودی، متروی استانبول را سر و سامان می‌دادی. بعد معلوم شد همان BRT خودمان است که بهش می‌گویند مترو. در استانبول هم همین‌طور بود.

رسیدیم به مسجد بادشاهی. این مسجد در حقیقت نامش «پادشاهی» است اما به اردو می‌شود بادشاهی. بنای بسیار باشکوهی است که توسط اورنگ‌زیب، پادشاه مسلمان مغول، ساخته شده. در کنارش قلعه (فرت) شاهی لاهور، که با فرترس فرق دارد، و آرام‌گاه علامه اقبال لاهوری و باغ حضوری قرار دارد که البته وقت نشد ببینیمشان. همان نزدیکی‌ها مینار (منار) پاکستان هم قرار داشت و به خاطر جلسه‌ی جماعت اسلامی کل آن اطراف، از جمله در ورودی مسجد توسط ارتش یا پلیس یا نمی‌دانم چی چی بسته شده بود. تصمیم گرفتیم از بیرون دور مسجد بچرخیم تا شاید راهی برای داخل‌شدن پیدا کنیم. همه‌ی درها بسته بود. هیچ فایده نداشت. توجهم باز به نوشته‌های اردو جلب شد: «لیدی ولنگدن هسپیتال»، «اطلاع برای گم‌شده بچه»، «مجلس عزا و ماتم». چه‌قدر با پارسی و انگلیسی متفاوت است واقعن! 

کمی جلوتر به کوچه‌ای رسیدیم که در آن مشتی بز و گاو ول بودند. بیش‌تر که راه رفتیم با عکس محمدعلی جناح بر فراز ساختمانی مواجه شدیم که به نسبت همسایه‌هایش بلندتر بود. به آن سوی خیابان رفتم و عکس گرفتم. خواستم برگردم اما نتوانستم. خیلی وحشت‌ناک رانندگی می‌کنند. آدم و موتورسیکلت و ریکشا و خر و ماشین به شکلی کاملن بی‌قانون در هم می‌لولند. سه چهار بار سعی کردم برگردم و نشد. مانده بودم که اصلن از اول چه‌طوری آمدم این‌طرف خیابان. آخرش عبدالله آمد و نجاتم داد و کشاندم آن طرف. وقت ناهار شده بود. انس پیشنهاد داد که به یکی از رستوران‌هایی برویم که به مسجد پادشاهی مشرف بود. Rooftop Restaurant. 

این قسمت از سفر بهترین و خاطره‌انگیزترین قسمتش بود. این مسجد پادشاهی فراتر از زیباست. هرگز تا زمانی که این مسجد را ندیده‌اید نمی‌توانید ادعا کنید که زیبایی واقعی را درک کرده‌اید. وقتی از آن زاویه و به صورت کامل دیدمش نفسم حبس شده بود. اولین باری که طاق مسجد جامع یزد را دیدم هم همین حس را داشتم. مسجد آبی سلطان‌احمد و کلیسای جامع سنت‌الکساندر نوسکی هم تا حدی، اما خیلی خفیف‌تر، چنین خاصیتی دارند. البته عکس‌هایش هم زیباست اما خودش کجا و عکسش کجا. چه بگویم که شنیدن کی بود مانند دیدن.

از مسجد که بگذریم، غذاهای پاکستانی عالی هستند. سه جور غذا سفارش دادیم. «ایرانی کراهی» که البته هیچ مشابهی در ایران ندارد و نمی‌دانم چرا اسمش ایرانی است، «پاکستانی چکن بنلس هاندی» (Pakistani Chicken Boneless Handi) و یک چیزی که شبیه جوجه‌کباب خودمان بود ولی خیلی خوش‌مزه‌تر بود. بدون هیچ اغراقی در همه‌ی زندگیم چنین غذاهای خوش‌مزه‌ای نخورده بودم. البته پاکستانی‌ها خیلی هم به غذاهایشان افتخار می‌کنند و حق هم دارند. چند مدل ماست هم داشتند که خیلی خوب بود و البته مارکش Nestle بود. نان هم مهیا بود. هم نان لواش داشتند و هم نان تافتون و هم نان روغنی. این آخری از بقیه یک سر و گردن خوش‌مزه‌تر بود. نان‌هایشان خیلی کوچک‌تر از نان‌های ماست. برای خوردن غذا از قاشق و چنگال استفاده نمی‌کردند و مستقیمن با همان نان لقمه می‌گرفتند. وقتی ما تقاضای قاشق کردیم تعجب کردند و پرسیدند که مگر در ایران نان نداریم. گفتیم که داریم. برایشان عجیب بود که با وجود نان باز هم از قاشق استفاده می‌کردیم. به هر حال به اندازه‌ی ما بهداشتی غذا نمی‌خورند. :)

غذا که تمام شد راه افتادیم که آن طرف‌ها را بگردیم. همان اول که از رستوران بیرون آمدیم با صحنه‌ی عجیبی مواجه شدیم. طاووس! وسط شهرشان طاووس ول است و برای خودش می‌چرد! این طاووس خیلی حیوان زیباییست. البته قبلن هم دیده بودم اما آزادش حال و هوای دیگری دارد. با هزار و یک بدبختی باهاش عکس گرفتیم. هر که طاووس خواهد، جور پاکستان کشد! رفتیم که وارد فرت شویم ولی گفتند بسته است و نمی‌شود. همان نزدیکی‌ها دکه‌ای بود که فرنی و پالوده و قلفی می‌فروخت. فرنی همان است که در ایران است اما شکل پالوده‌هایشان خیلی متفاوت است. حالا می‌توانم بگویم که چهار نوع پالوده می‌شناسم که به ترتیب خوش‌مزگی یزدی، کرمانی، شیرازی و لاهوری هستند که البته نوع چهارمش را جرأت نکرده‌ام امتحان کنم ولی به نظرم خوش نیامد.

به راه رفتن در محله‌های اطراف مسجد و دور زدن مسجد ادامه دادیم. مسجد بزرگی است و دور زدنش زمان می‌برد. یکی از بزرگ‌ترین مسجدهای دنیاست. البته اگر ریا نشود بزرگ‌ترینش تو شهر خودمان است! محله‌های کثیفی بودند. از توصیفشان می‌گذرم. همین‌طور که می‌رفتیم دیدم که آن طرف خیابان روی دیوار «قومی‌ترانه» را نوشته‌اند. دوربین را در آوردم که عکس بگیرم. در کمال تعجب من، ریکشایی که داشت از آن‌جا می‌گذشت ترمز کرد و ایستاد تا عکسم را بگیرم. ازش تشکر کردم. چه مهربانند. باز هم رفتیم. ناگهان به جای بسیار شلوغی رسیدیم که از زمین و آسمان مثل مور و ملخ آدم می‌بارید و بالای اتوبوس‌ها هم آدم نشسته بود. یا علی! پرسش‌گرانه انس را نگریستم. خون‌سردانه گفت: 

«Welcome to the جلسه of جماعت اسلامی!»

جلسه‌ی جماعت اسلامی؟ همان که این همه آدم را کنار مینار پاکستان جمع کرده بود؟ مگر قرار نبود این جلسه تمام شود بعد ما بیاییم؟ چرا این پاکستانی‌ها این‌قدر دل‌گنده‌اند؟ اعتراف می‌کنم که بدجوری ترسیده بودیم. حسین بنده‌خدا که صدایش از شدت ترس می‌لرزید. اتوبوسی از کنارمان رد شد و کسانی که بالای سقفش نشسته بودند برایمان دست تکان دادند. دقیقن همان صحنه‌ای بود که در فیلم‌ها از هند و پاکستان نشان می‌دهند. خودم را به انس که جلوتر از ما راه می‌رفت رساندم و گفتم که احساس امنیت نمی‌کنیم و می‌خواهیم که هر چه سریع‌تر برگردیم. گفت که نگران نباشیم و جلسه تمام شده است و این شلوغی هم تا صد متر دیگر بیش‌تر ادامه ندارد. به سرعت از شلوغی گذشتیم و به راه (جاده‌ی) اصلی مسجد بادشاهی رسیدیم. پرده‌هایی با نوشته‌هایی نظیر «خوش آمدید» و «اسلامی پاکستان، خوش‌حال پاکستان» به وفور دیده می‌شدند.

قبل از مسجد پادشاهی به معبد سیک‌ها رسیدیم که همان نزدیکی‌هاست و البته اجازه نمی‌دهند که غیرسیک‌ها واردش شوند. ساختمان منحصر به فردیست و اسم منحصر به فردی هم دارد: 

«Gurdwara Dera Sahib Shaheedi Asthan Sri Guru Arjun Dev Jee Lahore».

این اسم با حروف لاتین و دیواناگری (هندی) بر در کوچک معبد نوشته شده بود. اردو و خط پارسی نشان مسلمان‌هاست. در معبد سیک‌ها از این نوشته‌ها یافت می‌نشود. آرمی هم داشتند که بی‌شباهت به همین گل لاله‌ی لا اله الا الله وسط پرچم ما نبود. جلوتر رفتیم و به ورودی مسجد پادشاهی و شاهی قلعه و حضوری باغ رسیدیم. داخل شدیم. یک کلمه‌ی آشنا دیدم. کلمه‌ای که بارها در حرم امام رضا(ع) هم دیده بودم و شاید قبل از این سفرم تنها کلمه‌ی اردویی بود که بلد بودم. مهم است که خود کلمه چه بود؟ با یک سرباز خیلی مسلح پاکستانی عکس یادگاری گرفتیم.

ساختمان کوچکی در گوشه‌ای بود که به ما گفتند علامه اقبال در آن دفن شده‌اند. به سمت آن رفتیم. ترجیح می‌دادم قبل از دیدار مسجد از نزدیک، فاتحه‌ای برای شاعر پارسی‌گوی لاهوری که گفته است «گرچه هندی در عذوبت شکر است، طرز گفتار دری شیرین‌تر است» بخوانم. بیت زیبای «مریم از یک نسبت عیسا عزیز، از سه نسبت حضرت زهرا عزیز» هم از آن همین شاعر است. نیروهای نظامی در کنار مقبره مستقر بودند و اجازه‌ی ورود ندادند و به فاصله‌ی چندمتر از آن سیم‌خاردار کشیده بودند. از همان بیرون برای اقبال فاتحه‌ای خواندم و شعر مورد علاقه‌ی دکتر خورشیدی را هم زمزمه کردم:

هم‌چو آیینه مشو محو جمال دگران

از دل و دیده فروشوی خیال دگران

در جهان بال و پر خویش گشودن آموز

که پریدن نتوان با پر و بال دگران

خدایش بیامرزد. حالا که تا لاهور آمده بودم خیلی دوست داشتم دمی هم بر مزار اقبال باشم. حیف که آخر هم سنگ قبرش را که بی‌شباهت به فردوسی نیست جز در ویکی‌پیدیا ندیدم. چیزی که ناراحتم می‌کرد این بود که وقت بسیار تنگ بود و از هر چیز که می‌گذشتیم، می‌گذشتیم که بگذریم. راه برگشتی نبود. نه گمانم که دوباره به این زودی‌ها گذرم به آن حوالی بیفتد گرچه الله اعلم. تا به ورودی اصلی مسجد رسیدیم هوا تاریک شده بود و این فقط یک معنا داشت. مسجد وزیرخان را از دست داده بودیم. در یک روز نمی‌توان همه‌ی زیبایی‌های لاهور را دید. وگه را ندیدیم، مزار و خانه‌ی علامه اقبال را ندیدم و وزیرخان را هم از کف دادیم ولی آن‌چه دیدیم هم کم نبود.

برای ورود به مسجد باید از همان ابتدا کفش‌هایمان را در می‌آوردیم. در کل صحن مسجد که زمینش خاکی هم بود، همه با پای برهنه راه می‌رفتند. کفش‌ها را در آوردیم و به کفش‌داریشان تحویل دادیم. کفش‌داری جایی بود در فضای باز که کفش‌ها را روی هم می‌چید و شماره می‌زد و هیچ مثل کفش‌داری‌های حرم امام رضا(ع) پیش‌رفته نبود و پری احتمال داشت که کفش‌ها مفقود یا قاطی شوند. وارد شدیم. ساختمان بی‌مثالیست. آن‌قدر عکس گرفتیم که می‌شود گفت خود را خفه کردیم. بعد هم رفتیم و داخل شبستانش نشستیم. مسجدهای سنی‌مذهب تزئینات داخلی ندارند. از بیرون بسیار چشم‌گیر و زیبایند اما داخلشان مانند خانه‌ای ساده است. انس فهمید که از بی‌پیرایه‌بودن توی مسجد توی ذوقم خورده است. از مسجدهای ایران پرسید. عکس‌هایی از حرم امام رضا(ع) و مسجد شیخ لطف الله نشانش دادم. دهانش باز مانده بود. اندکی استراحت کردیم و نمازهای شام و خفتن (مغرب و عشا) را خواندیم.

از درون مسجد پادشاهی می‌شد منار پاکستان را دید. منار یا به قول خودشان مینار پاکستان برجی است که در مکانی بنا شده است که زمانی یکی از مهم‌ترین جلسه‌های سیاسی که منجر به ایجاد پاکستان گردیده است برپا شده بوده. زیاد بزرگ نیست اما زیباست. یک بازار میوه و تره‌بار شبیه به بازارهای مناطق روستایی خودمان هم بین ما و مینار خودنمایی می‌کرد. انس گفت که راه بیفتیم و سری هم به مینار بزنیم. پذیرفتیم. عدین خیلی بی‌مقدمه خداحافظی کرد و رفت.

از راهی پر از گل به سمت مینار پاکستان رفتیم و خیلی زود رسیدیم. تازه دوزاریمان افتاد که جلسه‌ی جماعت اسلامی یعنی چه. جلسه تمام شده بود و دور تا دور مینار پر از صندلی بود. این‌طور که ما ملتفت شدیم صندلی‌ها هم کم آمده بود و عده‌ی بسیار زیادی ایستاده بودند. با شمارش تعداد سطرها و ستون‌ها  تخمینی از تعداد صندلی‌ها زدیم. بیش از پنجاه‌هزارتا بود. آمدنمان به این‌جا ریسک بزرگی بود. پنجاه‌هزار نفر طعمه‌ی خوبی برای عملیات تروریستی هستند. بگذریم.

به چند متری پای مینار که رسیدیم با سیم‌خاردارهایی مواجه شدیم که روی زمین و به شکل حلقوی دور تا دور میدان مینار کشیده شده بودند. انس خیلی طبیعی و راحت پایش را روی سیم‌خاردارها گذاشت و یک تکه‌یشان را پایین گرفت و به ما گفت که رد شویم. چاره‌ای جز اطاعت نداشتیم. رد که شدیم فهمیدیم این کار چندان هم عجیب نبوده. مردم دیگری هم همین کار را کرده بودند. با مینار عکس و فیلم گرفتیم و در مورد این که بعد از آن کجا برویم صحبت کردیم. با توجه به این که شب شده بود انتخاب چندانی نداشتیم. انس پیشنهاد داد که به یک مرکز خرید برویم. چون فردا صبح پرواز داشتیم و سوغاتی هم نگرفته بودیم قبول کردیم.

به لب همان بلواری که از آن آمده بودیم برگشتیم و انس مشغول گرفتن ریکشا شد. در همین زمان ما هم به کمک عبدالله کمی موز خریدیم. موزهایشان کمی کوچک‌تر از این‌هایی که در ایران هستند بودند و مزه‌ی بسیار اغراق‌شده‌ای داشتند. یعنی خیلی مزه داشتند. خیلی هم ارزان بودند. با یک دلار می‌شد ۳۶ تا موز خرید. یک گاریچی دوره‌گرد هم دیدیم که نوعی سالاد درست می‌کرد و می‌فروخت. در این سالاد هر چیزی که به ذهنتان برسد، از شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد می‌ریخت. هویج، سس، کاهو، شلغم، ذرت، آرد، شیره، هر چیزی که فکرش را بکنید. معجونی می‌شد که به نظر حال به هم زن می‌آمد و ما هیچ‌کدام دلمان نمی‌خواست امتحانش کنیم. کنار همین خیابان یک گاری دیگر هم بود که سوپ پای مرغ می‌فروخت. این را هم نخوردیم. این گاری‌ها مرا یاد کستانه‌فروش‌های (بلوط‌فروش‌های) استانبول انداختند. از آن‌ها هم هیچ‌وقت جرأت نکردم بخرم و بخورم. در ایران خودمان هم هیچ‌وقت لبو و باقالی و فلافل از کنار خیابان نمی‌خرم.

ریکشای این بار مدلش فرق داشت. پشتش جایی داشت که می‌توانستیم در حالی که پشتمان به ریکشا بود بنشینیم. به نظر هیجان‌انگیز می‌رسید و واقعن هم هیجان‌انگیز بود. سه نفری پشتش نشستیم و راه افتاد. یک سیستم صوتی بسیار مدرن هم داشت که دوپس دوپسی می‌کرد که هیچ‌گاه برای یک ریکشا متصور نبودم. پنج‌دقیقه‌ای آن پشت به صورت نشسته آویزان بودیم و صدای ضرب آهنگی که به نظر رپ پاکستانی بود را می‌شنیدیم و جالب این که در آن حالت فیلم هم گرفتیم. این خطرناک‌ترین کاری بود که در این سفر کردیم. 

بعد از پنج دقیقه ایستاد و پیاده شدیم. عبدالله و انس گفتند که از این‌جا که ایستگاه مترو است می‌توانیم سوار شده و در همان مرکز خرید پیاده شویم. نگاهی به ایستگاه انداختیم. صفی داشت که در عمرم ندیده بودم. می‌توانم بگویم که اگر برج ایفل را ندیده‌ام، لااقل صفش را دیده‌ام! هر طور حساب کردم برای سوار شدن این اتوبوس‌ها باید خش خش (یزدی: حداقل) سه ساعتی را در صف می‌گذراندیم و آخر هم مثل BRT تهران در ساعات اوج شلوغی بود و له و با جیبی که مورد عنایت دزدان قرار گرفته بود به مقصد می‌رسیدیم. گفتم که ایده‌ی خوبی نیست و همین ریکشا را ترجیح می‌دهیم به خصوص که این ریکشاسواری آخری خیلی خوش گذشته بود. انس کمی با رانندگان ریکشا که در آن‌جا پرتعداد هم بودند گپ زد. نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. اگر گفته‌هایشان را بنویسند می‌فهمیم ولی حرفشان هیچ مفهوم نیست. آخر گفت که این مدل ریکشاها به خاطر امن نبودن نمی‌توانند وارد آن منطقه‌ی شهر، یعنی بالاشهر، شوند و باید ریکشای معمولی بگیریم. چاره‌ای نبود. حیف آن همه هیجان!

سوار ریکشا شدیم و راه افتاد. ریکشاسواری هیچ‌وقت برای آدم طبیعی نمی‌شود. هیجانی در حد و اندازه‌ی آویزان بودن از لبه‌ی کوه دارد. دیدم راهی که می‌رود خیلی آشناست. متوجه شدم که همان مسیر فرترس است. به انس گفتم. گفت «خب چه انتظاری داشتی؟ مرکز خرید در محله‌ی فرترس است دیگر!». گفتم که افسر پلیس به ما گفته‌ است که به آن منطقه وارد نشویم. چیزی تو مایه‌های «زر زده» گفت و گفت شما فقط دنبال من بیایید و اگر احساس ناامنی کردید بگویید. حرف به کله‌ی این برادران پاکستانی فروکردن از رد کردن فیل از سوراخ سوزن سخت‌تر است. رفتیم. دم همان پاسگاه پلیس ریکشا را نگه داشت و باهاش تسویه حساب کرد و گفت باید پیاده برویم. چشمانم چهارتا شده بود. پیاده و خرامان خرامان از وسط همان پاسگاه گذشتیم و درست آن طرفش محله‌ی فرترس بود و این مرکز خریدی که انس می‌گفت. انس می‌گفت مرکز خرید عملن قسمتی از فرترس نیست ولی من چندان باورم نشد چون در ورودی قلعه‌ی فرترس را هم دیدیم! به هر رو مسافرت ما به پاکستان فقط یک قانون داشت و موقع صدور ویزا فقط یک شرط گذاشته بودند و آن هم این بود که وارد مناطق نظامی نشویم و ما ناخواسته این شرط را زیر پا گذاشته بودیم.

مرکز خریدشان چیز خاصی نداشت. چیزی بود مثل همین مرکز خریدهای خودمان. مرکز خرید کلن نمی‌تواند چیز خاصی باشد. یک مشت مغازه در یک مجتمع چند طبقه. همه‌جای دنیا همین است. دوستان پاکستانیمان فکر می‌کردند که این مرکز خرید خیلی بزرگ است و برای ما چشم‌گیر خواهد بود ولی با بی‌تفاوتی ما مواجه شدند و تازه فهمیدند که خیلی بزرگ‌تر از این‌ها دیده‌ایم. همین اتفاق در مورد شهر بازی که همان اطراف هم بود افتاد. قیمت‌ها به نسبت ایران چندان متفاوت نبودند و خرید کردن به دردسر آوردن جنس تا ایران نمی‌ارزید. انس و حسین شاورما هم خوردند. من فکر می‌کردم شاورما غذایی لبنانی است ولی حالا در پاکستان می‌دیدمش. به هر شکل با آن ناهار سنگینی که خورده بودم هیچ یارای شاورما نداشتم. به یک بستنی‌فروشی خیلی باکلاس هم رفتیم و بستنی سلف‌سرویس خوردیم. انصافن انتظار این یکی را در پاکستان نداشتم. این محله انگار جدا از بقیه‌ی لاهور بود. 
بعد از خوردن بستنی به فروشگاه هایپراستار رفتیم. یکی از شعبه‌های همین شرکت بین‌المللی احتمالن عربی بود که در شیراز و اصفهان و تهران هم شعبه دارد. از ورودمان جلوگیری کردند. یک‌شنبه‌ها در پاکستان آخر هفته است و Family Day یعنی ورود مجردها به همه‌جا ممنوع است. این مسخره‌بازی را غیر از پاکستان فقط در یزد دیده‌ام. یک آقای سبیل‌کلفتی ایستاده بود دم در و نمی‌گذاشت مجردها بروند داخل. انس برایش توضیح داد که ما ایرانی هستیم و مسافر و این باعث شد که اجازه دهد برویم داخل. یعنی ایرانی بودن امتیازی است که حتا مشکل مجرد بودن را به راحتی حل می‌کند! من به دنبال این بودم که سوغاتی بخرم و در این فروشگاه سوغاتی پیدا کردم. یک عالمه «مصالحه» خریدیم. مصالحه به اردو یعنی ادویه. حدود صد بسته از ادویه‌های خاص پاکستان که بسیار تند هستند خریدیم و در حالی که همه متعجب نگاهمان می‌کردند زدیم بیرون. حسین یک چیزی به اسم «نمکو» (Nimko) هم خرید. شبیه به آجیل بود ولی نمک هم داشت و من را یاد پفک‌هندی می‌انداخت و دلم را به هم می‌زد. در این فروشگاه نخود سیاه هم دیدیم!! باورکردنی نبود ولی واقعن چنین چیزی وجود دارد. اسمش هم همان «نخود سیاه» است. عین نخود خودمان است اما سیاه‌رنگ. اصلن تمام تصورات ما و ضرب‌المثل‌هایمان با دیدن این نخودهای سیاه زیر سؤال رفت.

بیرون که آمدیم داشتیم می‌ترکیدیم. به تندی دست‌شویی را پیدا کردیم و در کمال تعجب دیدیم که آدم‌وار است. در دانشگاه و هتل همه‌ی دستشویی‌ها فرنگی بود. به انس که گفتم معلوم شد در هتل‌ها که کلن همین است و در دانشگاه هم ما را تحویل گرفته بودند و دستشویی معمولی نبرده بودند. آقا ما در این یک مورد نخواهیم تحویلمان بگیرید باید کی را ببینیم؟

وقتی حسین دستشویی بود انس از روی گوشیش عکس‌های فعالیت‌های مختلفشان در دانشگاه را نشان می‌داد. خیلی محیط شاد و خوشی دارند. در دانشگاه ما وضع بگیر و ببند آن‌قدر خراب است که همه‌ی بچه‌های دانشکده به امید این مسابقه‌ی بازی‌ریاضی ما هستند که سالی یک بار برگزار می‌شود و اندک نشاطی دارد و حراست خدا را شکر هنوز درش را تخته نکرده است. آن‌وقت این‌ها در پاکستان در هر سال دست‌کم ده تا جشن شاد دارند. ما در جشن فارغ‌التحصیلیمان اگر کلاه‌ها را هوا بیندازیم باهامان برخورد می‌شود. البته قبول دارم که دانشگاه ما به نسبت سایر دانشگاه‌های ایرانی هم خیلی زیادی سخت‌گیر است اما واقعن جو دانشگاه ملی پاکستان را بیش‌تر از همه‌ی دانشگاه‌های ایران پسندیدم. هم شادتر است، هم علمی‌تر. اگر هم چهار نفر جشنی بگیرند یا مسابقه‌ای برگزار کنند اسلامشان به خطر نمی‌افتد و یک عده نمی‌روند سر خود جشن را تعطیل کنند. البته این‌ها فقط در دانشگاه‌های پاکستان صدق می‌کند چون در پاکستان طالبان در بیرون از دانشگاه است. این طالبان که بسیار خشک‌فکر هم هستند حتا درس‌خواندن را برای دختران حرام می‌دانند. خدا عاقبت همه‌ی کشورهای اسلامی به خصوص این چهارتا جمهوری اسلامی را به خیر کند.

یکی از جشن‌هایشان که برایم جالب بود جشنی بود به نام جشن روز گدا یا Beggar's Day که در آن دانشجوهای سال بالایی لباس‌های گدایان را می‌پوشیدند، البته دانشجوها قشر بسیار مرفهی هستند و لباس گداییشان هم از مزون کوئین ویکتوریا در آمده بود، و از سال پایینی‌ها گدایی می‌کنند و سال پایینی‌ها موظفند به آن‌ها پول بدهند. یک عکس دیگر هم بود که مربوط به روز عید قربان می‌شد. به مناسبت این روز در دانشگاه ملی پاکستان یک مسابقه‌ی سلفی برگزار کرده بودند که انس به خاطر سلفی‌یی که با یک بز که قرار بود برای عید قربان قربانی شود گرفته بود برنده شده بود.

ساعت حوالی یک صبح بود که به هتل رسیدیم. ساعت ۹:۲۵ از فرودگاه علامه‌ اقبال به دوحه پرواز داشتیم. در حالی که بسیار از دوستان پاکستانیمان که کل روز تعطیلشان را وقف ما کردند سپاس‌گزار بودیم، آخرین زحمت را هم بهشان دادیم و خوابیدیم تا چند ساعت بعد به سمت فرودگاه برویم. قرار شد بروند و کارتن جور کنند که این مصالحه‌ها را در آن‌ها بگذاریم و تا ایران بیاوریم.

(قسمت بعدی، آخرین بخش این سفرنامه خواهد بود و به زودی عکس‌های سفر هم به همه‌ی پست‌های مربوطه اضافه می‌شوند.)


مینار پاکستان


فضای سبز جلوی مسجد بادشاهی، سلفی‌گیرنده عدین است.


درون مسجد پادشاهی


در بستنی‌فروشی (توتی‌فروتی)


سلفی با مسجد پادشاهی از نمای بالا


نمایی دیگر از مینار پاکستان


Lady Wellington Hospital - Out door


اطلاع برای گم‌شده بچه، دماغی توازن درست نهین، خدا کند پیدا شود. ۵۰۰۰ روپیه هم انعام تعیین شده است.


این یکی را با دقت بخوانید!


عکس محمدعلی جناح


کوچه‌ای در نزدیکی‌های مسجد


سردیس شیر


مسجد پادشاهی


باز هم مسجد پادشاهی


باز هم مسجد پادشاهی


یک عکس دیگر از مسجد پادشاهی


منوی رستوران. آخرین غذا جالب است.


باز هم مسجد پادشاهی


ماست زیره و ماست پونه


فاکتور رستوران



طاووس


قلفی، گلاب جامن، فرنی، پالوده، کشمیری چای


قومی ترانه بر دیوار


جلسه‌ی جماعت اسلامی. ان الحکم چی چی؟


خوش آمدید


اجتماع عام. اسلامی پاکستان، خوش‌حال پاکستان. سمت راست‌ترین نفر اقبال لاهوری است، بعدی محمدعلی جناح است و آخری به نظرم رییس حزب جماعت اسلامی باید باشد.


معبد سیک‌ها با نام و آرمش


گنبد معبد سیک‌ها، البته اگر اسمش گنبد باشد.


نوشته‌ای در ورودی مسجد پادشاهی


کلمه‌ی آشنا و حیاتی


آرام‌گاه علامه محمد اقبال لاهوری


چکن کارن سوپ یعنی Chicken Corn Soup


جلوی پله‌های ایستگاه BRT


ایستگاه پلیس فرترس


حسین و یک نظامی ارتش پاکستان


ما و لباس محلی پاکستان که بلد نیستیم بپوشیمش


موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۳/۱۰/۱۳
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۶)

:))))))))
این متنتون تیکه های جذابی داشت که سر صبحی منو خندوند! تشکر :)
خیلی دوس دارم ریکشا ببینم...مثل همون تاکسی های هندی هستن که تو فیلماشون نشون میده؟
عکسای اون مسجد رو حتما بذارید کلی دلم براش پر پر زد!
و البته عکس های دوستان پاکستانیتون و اون سرباز مسلح و اون مصالحه هایی که خریدین!!!
پاسخ:
:) سپاس‌گزارم
به زودی عکسا رو می‌ذارم.
سلام ، خواهشا مراحل مطلب نوشتنتون رو بگید ، اول با خودکار می نویسید بعد تایپ می کنید یا ... ممنونم.
پاسخ:
درود بر شما
سؤال سختیه. قانون خاصی ندارم. اکثر اوقات رو کاغذ نمی‌نویسم و مستقیمن تو بلاگم تایپش می‌کنم ولی بعضی وقت‌ها هم پیش میاد که در مورد تجربیاتم همون موقعی که اتفاق می‌افتن رو کاغذ یه سری چیز می‌نویسم و بعدن تایپشون می‌کنم. شاید قانونش این باشه که اگه وقتی حس نوشتن میاد لپ‌تاپم دم دست باشه تایپ می‌کنم، در غیر این صورت با خودکار می‌نویسم :)
عکسا عالی بود... با جزئیات کامل!!
:))
من عاشق اون مسجد پادشاهی شدم!!
خیلی نازه...
پاسخ:
:)
یعنی تنها صفتی که برای یه مسجد به ذهنم نمی‌رسد همین «ناز» بود. مگه بچه‌گربه‌اس؟ :)
نه...بچه گربه کجاش نازه!!؟؟ اَاَاَی!!!
مسجد خ خ خ خ خیلی خوشگل میشه ناز!
:)
پاسخ:
:)
البته نماد تیم ما بچه‌گربه  (در حقیقت توله ببر) بود. :-/
ببر خ خ خ خ  خیلی دوس! ببر نازه!
:))
پاسخ:
:)
مسجد پادشاهی خیلی خوبه تویه این عکس. خیلی :|
دلم خواست :|
امیدوارم منم یک روز از این نما ها(جلو و رویه تپه) بتونم مسجد رو نگاه کنم. 
پاسخ:
:) :)
اصلن در حدی عالی بود که دیگه آرزوی دیدن تاج محل رو ندارم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی