امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
پنجشنبه, ۱۱ دی ۱۳۹۳، ۱۲:۳۲ ق.ظ

پاک سرزمین - بخش هفتم

روز اصلی فرا رسید. شب چندان خوش نگذشته بود. سرما خورده بودیم. صبح املت را خوردیم و سوار مینی‌بوس تویوتا شدیم. همان مسیر دیروزی را تا دانشگاه ملی پیمود و ما را درست همان جای قبلی پیاده کرد. بگ‌های مسابقه را به ما تحویل دادند و تبلت و دوربین را تحویل گرفتند و وارد سالن مسابقه شدیم. جایمان عوض شده بود. این جای جدید روی اسکربورد دید نداشت. نشستیم و آماده‌ی مسابقه شدیم.

سؤال اول را خواندم. برایش یک DP بلد بودم. کدش را نوشتم اما برای sample اشتباه جواب می‌داد. بیخیالش شدم. بچه‌های مشهد اولین اکسپت مسابقه را از سؤال C گرفتند. اولین باری بود که در ICPC اولین اکسپت نصیب من نشد. واقعن فشار عصبی بالایی داشت. خودم را جمع و جور کردم. این همه راه نیامده بودم که ببازم. C را پنج‌دقیقه‌ای حل کردم و اکسپتش را گرفتم. به این نتیجه رسیدم که A را بگذارم برای آخر کار. رفتم سراغ D و خیلی زود آن را هم گرفتم. بچه‌های مشهد هنوز همان یک بادکنک را داشتند. تصمیم گرفتیم با E ادامه دهیم. این هم با اولین سابمیت اکسپت شد. تا حالا ۳ تا سابمیت داشتیم و هر سه اکسپت شده بود و ۲تا first accept هم گرفته بودیم. چندتا از تیم‌ها B را می‌گرفتند. ما رفتیم سراغ G. این هم Accepted. هنوز خبری از بچه‌های مشهد نبود. نگرانشان شدم. چه اتفاقی افتاده بود؟ خم شدم و نگاهشان کردم. ظاهرن اشتباه ماندن روی یک سؤال را مرتکب شده بودند.  نمی‌دانم. B را خیلی‌ها گرفته بودند. رفتیم سراغش. بدیهی بود. قبل از این که اکسپتش را بگیریم مشهدی‌ها D را گرفتند و به فاصله‌ی چند دقیقه هم بادکنک G روی میزشان به اهتزار در آمد. هنوز فاصله‌یمان خوب بود. می‌دانستم که رقیبمان همین‌ها هستند. F هم بعد از کلی زور زدن و یک کد طولانی آماده شد. ارسال کردم. Output Format Error داد. دوباره فرستادم. باز همان شد. Clarification زدم و اعتراض کردم. فرمتم درست بود. ولش کردم. فقط A مانده بود. برگشتم سر A. به پیر، به پیغمبر کدم درست بود.  چرا sampleشان این طوری  بود پس؟ دستی چک کردم. جواب من بهینه‌تر بود. این یعنی جوابشان مشکل داشت. Clarification نوشتم و توضیح دادم که جوابشان غلط است. جواب F آمد. Accepted. همان اولین سابمیتمان را اکسپت کردند. در مورد A هیچ نمی‌گفتند. همین‌طور نشسته بودیم و در و دیوار را نگاه می‌کردیم و منتظر بودیم ببینیم چه می‌شود. مطمئن بودم که کدم برای A درست است. بچه‌های مشهد یکی یکی اکسپت می‌گرفتند. قضیه داشت خطرناک می‌شد. اسکربورد نداشتیم و هر بار برای دیدن وضعیت فعلی و تایم و پنالتی دیگر تیم ایرانی باید به آن خانمه که قیافه‌اش شبیه ایرانی‌ها بود می‌گفتم که اجازه دهد از جا بلند شوم و بروم اسکربورد را چک کنم. زمانشان خیلی بیش‌تر از ما بود و پنالتیشان هم زیاد بود. تنها خطر این بود که آن‌ها ۷ شوند و ما ۶ بمانیم. جواب A را نمی‌دادند. منتظر ماندیم. ناهار آوردند. خوردیم. اذان گفتند. جواب دادند که قبول دارند تستشان مشکل دارد و از من توضیح خواستند که راه‌حلم چیست. راه را به طور مفصل برایشان توضیح دادم. خوب بررسی کردند و به شکلی کاملن منطقی قبول کردند که کد خودشان غلط بوده است. هنوز اکسپتش برایمان نیامده بود. چند دقیقه بعد ناگهان یکی از رانرها بادکنک قرمز را آورد و کنار میزمان چسباند. از خوش‌حالی آفاق را سیر کردیم. در PC2 هنوز Yesاش نیامده بود و البته تا آخر مسابقه هم نیامد. به داورها پیام دادم که حالا که ۷ تا را حل کرده‌ایم و دیگر سؤالی نمانده، آن بادکنک نارنجی را هم که مال هیچ سؤالی نیست به ما بدهید. جواب دادند که «همین حالایش هم از نظر تئوری همه‌ی بادکنک‌ها را بهتان داده‌ایم!». اسکوربرد را نگاه کردم. تیم بعدی ما ۴ تا حل کرده بود با تایم بیش از ما. خیالم راحت شد که در هر صورت برنده شده‌ایم و سهمیه‌ی مراکش را گرفته‌ایم. با بچه‌ها کلی خوش‌حالی کردیم. تا آخر مسابقه تیم دیگری A را نگرفت. ما با ۷ سابمیشن همه‌ی ۷ سؤال مسابقه را گرفته بودیم و ۵تا را هم زودتر از هر تیم دیگری حل کرده بودیم. اولین حل C به بچه‌های مشهد رسید و اولین حل B به یک تیم از دانشگاه میزبان.

هنوز دو ساعتی از وقت مسابقه مانده بود. تصمیم گرفتم نمازم را بخوانم. همان وسط سالن سجاده پهن کرده بودند و هر کس می‌خواست می‌توانست برود نماز بخواند. اجازه گرفتم و مهرم را از جیبم در آوردم و به نماز ایستادم. سعید اشاره کرد که دست‌هایت را ببند. توجه نکردم. البته حق داشت. تلویزیون پاکستان داشت فیلم می‌گرفت و فیلم‌بردار زوم کرده بود روی من و احتمالن پخش می‌شد و ... ولی من این حرف‌ها حالیم نبود. لاهور یکی از مراکز تشیع است. دانشگاه هم فضای آزادیست. من هم کله‌خرتر از آنم که از این که طالبان تصویرم را در تلویزیون ببیند بترسم. با دست باز و مهر الله‌اکبر را گفتم. دو تا دو رکعت.

بعد از نماز برگشتم و پشت سیستم نشستم. با بچه‌ها Mines بازی می‌کردیم تا وقت بگذرد. این را هم بگویم که بر خلاف تهران که به شکلی بسیار غیرمنطقی آدم را مجبور به استفاده از این سیستم‌عامل مسخره‌ی ویندوز می‌کنند، در این‌جا اوبونتو فراهم بود. چندتا از برگزارکننده‌ها و استف‌ها و رانرها آمدند و مشغول گپ‌زدن با ما شدند. از جمله‌ی این افراد کسی بود به نام ارسلان نسیم که وقتی معنای اسمش در پارسی را بهش گفتم بسیار متعجب شد. با همین دوست بود که در مورد سرود ملی پاکستان حرف زدیم و او چند کلمه‌ای هم برای من نوشت که ترجمه کنم. چه‌قدر بدخط هم بود. البته نستعلیق پاکستانی هم بدخط است :) نستعلیقشان که آن است، از دست‌نویسشان چه انتظاری می‌توان داشت؟ به ما برای کار در شرکت‌های نرم‌افزاری پاکستانی پیشنهاد داد. پیشنهادهایش دهان‌پرکن بودند. شاید بعدها پذیرفتیم! من که هیچ بدم نمی‌آید به پاکستان برگردم. البته در آن روز آن‌قدر موقعیت‌های ناآشنا پیش آمده بود و ترسیده بودیم که نظرم این نبود ولی حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم آدم از هر چیزی که نمی‌شناسد می‌ترسد و این ترس در مورد پاکستان بی‌مورد بوده.

مسابقه تمام شد. به وضوح اول شده بودیم. به محض این که امکانش پیش آمد نشستم پای اینترنت و خبر را به خانواده رساندم. خیلی خوش‌حال شدند. اصولن خوش‌حالی من از برنده‌شدن در مسابقات بیش‌تر به خاطر خوش‌حالی پدر و مادر و برادرم است. خود برنده‌شدن هرگز به اندازه‌ی رساندن خبرش کیف نمی‌دهد. آن‌قدر عجله داشتم که گونی (بگ) مسابقه را جا گذاشتم. به محض این که از آزمایشگاه کامپیوترشان، که جایی بود که به اینترنت وصل بود و یکی از اساتید مرا برده بود که خبر را برسانم، بیرون آمدم دیدم که عده‌ی زیادی منتظرند که تیم ما بیاید که عکس دسته‌جمعی مسابقه را بگیرند. رفتیم و عکس را گرفتیم. یک کاپ خیلی خوشگل هم در دست چند نفر بود که البته به ما ندادندش و گفتند که در اختتامیه می‌دهندش.

به همان سالنی که افتتاحیه در آن برگزار می‌شد رفتیم و جایی آن جلوهای سالن پیدا کردیم و نشستیم. یکی از برگزارکنندگان به ما تذکر داد که زیر سیستم سرمایش نشسته‌ایم و اگر آن‌جا بمانیم یخ خواهیم زد. این شد که چند ردیفی عقب‌تر رفتیم. همه تبریک می‌گفتند و واقعن هم از سر صدق تبریک می‌گفتند. نشستیم و منتظر شدیم تا اختتامیه با حدود یک ساعت تأخیر آغاز شود.

اختتامیه مثل همه‌ی اختتامیه‌ها بود. قرآن و سخنرانی و نمایش کلیپ خیلی جالبی از مسابقه و مصاحبه با چندتا از برگزارکنندگان اصلی و شرکت‌کنندگان و نکات بامزه‌ای که در گفتارشان بود که چون اردو یا پنجابی بود ما نمی‌فهمیدیم و همه می‌خندیدند و ما هم می‌خندیدیم. مهمان ویژه‌ی اختتامیه کسی بود که ظاهرن یکی از شرکت‌های بزرگ نرم‌افزاری در پاکستان را راه‌اندازی کرده بود. شرکت NetSol. برایشان آدم بزرگ و محترمی بود ولی به نظر من از همین نوع کارآفرین‌هایی بود که تو کشور خودمان هم داریم و می‌آیند در مورد بلندپروازی و این چیزها مشتی خزعبل سر هم می‌کنند و می‌روند. سخنرانیش هیچ به دلم نچسبید. 

تیم‌ها را از آخر به اول خواندند و certificateها را دادند و جایزه‌ای هم به سه تیم اول دادند. تیم سوم ده هزار روپیه، تیم دوم بیست هزار و تیم اول هم سی هزار روپیه. مبلغش به نظر ما ناچیز بود اما درک می‌کردیم که به نسبت سطح درآمدها در پاکستان جایزه‌ی بزرگی به حساب می‌آید. جایزه و شیلد و لوح‌های تیم سوم را یکی از اعضای هیأت علمی دانشگاه ملی داد، جایزه‌ی تیم دوم را دکتر ظفر اقبال، رییس دانشگاه، تقدیمشان کرد و از شانس ما گفتند جایزه‌ی تیم اول را مهمان ویژه می‌دهد. هزاربار ترجیح می‌دادم که جایزه را از دکتر اقبال بگیرم. کاپ و چک بزرگ نمادینی که رویش نوشته شده بود سی هزار روپیه را گرفتیم و برایمان از این چیزهایی که اسمش را نمی‌دانم و مثل پولک است و یک عالمه کاغذ ریز است ریختند روی سرمان و همه از جایشان بلند شدند و چندین دقیقه به صورت مرتب کف زدند. اولین باری نبود که چنین تشویقی را تجربه می‌کردم اما برایم بسیار جالب بود که این مردمان چه‌قدر مهربانند. یکی از دوستان پاکستانی که نمی‌شناختمش هم تبلت مرا گرفته بود و فیلم می‌گرفت. یک عالمه عکس گرفتیم و اختتامیه هم تمام شد و نوبت به شام پایانی رسید. (در این پرانتز بگویم که این سی‌هزار روپیه هنوز به دست ما نرسیده است. پرداخت این پول مقداری کار اداری داشت و طول می‌کشید و متأسفانه در حال حاضر دانشگاه ملی پاکستان به خاطر تهدید طالبان تعطیل شده است و همه‌چیز روی هواست. جایزه‌مان فدای سرشان، خدا کند دانشگاهشان زودتر باز شود.)

از ساختمان CS دانشگاه NUCES بیرون آمدیم و از بوفه‌ی دانشگاه سمبوسه(!) و کوکاکولا خریدیم. سمبوسه‌های پاکستانی شکل پیراشکی هستند. خیلی خوشمزه بود. حالا که مسابقه تمام شده بود از ریسک‌کردن و امتحان‌کردن غذاهای محلی هراسی نداشتیم. سسی هم داشت که شکل روغن خالی بود و من امتحانش نکردم اما حسین و سعید خوردند. پاکستانی‌ها غذاهای بسیار خوشمزه‌ای دارند. این سمبوسه هم نمی‌دانم چی داشت ولی بسیار با سمبوسه‌های ما متفاوت بود.

برای شام به زمین تنیس رفتیم! شام به صورت سلف‌سرویس بود. غذاها روی چند میز چیده شده‌ بودند و باید آن‌ها را بر می‌داشتیم و روی زمین می‌نشستیم و می‌خوردیم. باکلاس نبود اما باحال و باصفا بود. کسی که به شرق سفر می‌کند به دنبال دک و پز نیست، در شرق باید از فرهنگ و سادگی مردم لذت برد. قبل از شام یکی از مسؤولین محلی که اسمش را نمی‌دانم پیدا شد و کلی حرف سیاسی با ما زد. خلاصه‌ی حرف‌هایش این بود که مردم پاکستان عاشق ایران هستند و برایشان بسیار مهم است که ایران تنها کشوری است که در برابر غرب قد علم کرده است. البته این نظر اکثریت مردم پاکستان است و اقلیتی هم هستند که یا طالبانی‌اند و به خون ما تشنه و یا ایران را به خاطر شیعه بودن دشمن می‌دانند. از این افراد در لاهور مشاهده نمی‌شود و در بقیه‌ی جاهای پاکستان هم کمند اما در اینترنت خیلی زیادی نمود دارند.

بعد از شام یکی از دوستان به نام محمد علی (علی فامیلیش است) که پارسی هم می‌فهمید آمد و پیشنهاد داد که شب را میهمان دیدنی‌های لاهور باشیم. ما هم از خدا خواسته. فورن قبول کردیم. فقط گفتیم که وقت نماز شده است و اول باید فریضه را به جای آورد. گفت که دو مسجد در نزدیکی دانشگاه هستند. یکی مسجدی به نام «ابوبکر صدیق» که سنی‌مذهب است و همان است که پیش‌تر در آن نماز خوانده بودیم و دیگری مسجدی در سوی دیگر دانشگاه که وهابی است. در پاکستان سنی‌ها وهابی‌ها را فرقه‌ای جدا می‌دانند و به آن‌ها «سنی» نمی‌گویند. جمعیت وهابی‌ها هم ظاهرن چندان زیاد نیست ولی همه نگرانند که یک وقت وهابی‌ها روی مردم تأثیر نگذارند! (در این پرانتز بگویم  که جنبش احمدیه هم در پاکستان فعال است و تا دلتان بخواهد پیامبر دروغین در این کشور ظهور کرده و چندتایی هم امام زمان تا حالا پیدا شده است. در مشهد که به یکی از اتباع پاکستانی کمک می‌کردم که فرم تمدید گذرنامه‌اش را که انگلیسی بود پر کند یکی از مواردی که در آن فرم دیدم آن بود که شخص باید شهادت دهد که به هیچ یک از این مکاتب انحرافی اعتقاد ندارد. از این موضوع خوشم نیامد.) گفتیم «انصافت را شکر! ما شیعه هستیم. مسجد وهابی معرفی می‌کنی؟». گفت که اکثر مردم این حوالی شیعه‌اند و مسجدی شیعه‌مذهب هم در فاصله‌ی ۱۰ دقیقه‌ای از دانشگاه هست. راستش را بخواهید می‌ترسیدیم تنها و در شب بیرون برویم. به همین خاطر بهش پیشنهاد دادم که اگر می‌شود نماز را در همان دانشگاه بخوانیم. گفت مشکلی نیست. اتفاقن بخشی از چمن دانشگاه بود که رویش سجاده‌های بافته‌شده‌ی پلاستیکی(!) از جنس چیزی شبیه به گونی ولی باکلاس‌تر و سبزرنگ پهن کرده بودند و ما هم وضو گرفتیم و روی همان‌ها نمازمان را خواندیم. بعد از نماز انس {خورشید} پیدایش شد و قرار شد به جای محمدعلی با انس برویم بیرون. ناگفته نماند که شب قبلش هم می‌خواستیم بیرون برویم و عبدالله {وریچ} با تأکید به ما گفته بود که تنها نرویم و حسابی ما را ترسانده بود. البته منظورش این بود که گم می‌شویم و ملت زبانمان را نمی‌فهمند و بدبخت می‌شویم تا پیدا شویم ولی خب می‌توانید حدس بزنید که ما چه برداشتی کرده بودیم. 

این انس سلطان سلفی است. از همه‌چیز و همه‌کس سلفی می‌گیرد. در مینی‌بوس تویوتا نشستیم و چون با راننده‌اش هماهنگ نشده بود و مثل همه‌ی کشورهای جهان سومی دیگر راننده قبول نمی‌کرد که همان‌جا باهاش هماهنگ شود به جای جاهای دیدنی عازم هتل شدیم. وسایل و چک گنده‌ی سی‌هزار روپیه‌ای را در هتل گذاشتیم و با انس بیرون آمدیم. لاهور تاکسی ندارد. ریکشاها کار تاکسی را انجام می‌دهند. کرایه‌ی ماشین بسیار گران و ماشین برای کرایه بسیار کم‌یاب است. سبحان {شفیعی} هم با ما آمد. ۵ نفر بودیم و این یعنی دو تا ریکشا لازم بود. جلوی هتل ریکشا به سختی گیر می‌آمد و هر ریکشایی هم که می‌ایستاد انس باهاش صحبت می‌کرد و ما نمی‌فهمیدیم چی می‌گفت و به توافق نمی‌رسید. تا این که بالأخره یک ریکشا پیدا شد و همگی سوارش شدیم(!) و تا ایستگاه ریکشاها رفتیم تا توانستیم یک ریکشای دیگر هم بگیریم. تیم ما در یک ریکشا سوار شد و انس و سبحان در ریکشای دیگر. به پیشنهاد انس به ریکشاها گفتیم به جایی به نام فرترس (قلعه) بروند و قرار شد دم فرترس همدیگر را ببینیم. زهی خیال باطل! در راه از هم جدا شدیم و ما هم چندان به راننده‌ی ریکشایمان اعتماد نداشتیم و قیافه‌اش بدجوری خلاف می‌زد و ریکشا هم تعادل درست و حسابی نداشت و دائم به یک طرف منحرف می شد. عجیب است که با این وضعی که ریکشاها دارند و آن گاز پیک‌نیکی‌هایی که به عنوان باک ازش استفاده می‌کنند انس می‌گفت که تا حالا منفجر شدن یا چپ‌کردن هیچ ریکشایی را ندیده است.

رفتیم و رفتیم و رفتیم. پشت ریکشا تنگ و تاریک و ترسناک بود و دید محدود ما و رانندگی خیلی عجیب و غریب پاکستانی‌ها که به ما ایرانی‌ها گفته‌اند زکی و صداهای آژیری که از بیرون می‌آمد کلی ما را ترسانده بود و باعث شده بود سرعتمان در سلفی گرفتن پایین بیاید! بعد از کلی راه رفتن به یک ایست بازرسی ارتش رسیدیم. در لاهور به اتومبیل‌ها کاری ندارند. فقط ریکشاها و موتورسیکلت‌ها را نگه می‌دارند و از سرنشینان کارت شناسایی می‌خواهند. کارت‌های ملی پاکستان شبیه کارت‌های دانشجویی ماست و به رنگ سبز است و به تازگی نسخه‌ی الکترونیکی آن‌ها هم آمده است. متوقفمان کردند. یک سرباز ریشوی ارتشی با لباس خاکی‌رنگ سرش را کرد توی ریکشا و به اردو یا شاید هم پنجابی جمله‌ای خطاب به من گفت. از لحنش ترسیدم. ناخودآگاه یاد وقتی افتادم که سفرنامه‌ی یک آمریکایی را می‌خواندم که به ایران سفر کرده بود و یک بار که یک سرباز از او خواسته بود با هم عکس بگیرند کلی ترسیده بود. فورن به ذهنم آمد که احتمالن چیز بدی نمی‌گوید و لبخند زدم. فهمید که حرفش را نفهمیده‌ام. با راننده‌ی ریکشا حرف زد و بعد با حالتی گنگ مرا نگاه کرد. مطمئن نبودم انگلیسی بفهمد ولی به انگلیسی بهش گفتم که پاکستانی نیستیم و خارجی هستیم. فهمید. به انگلیسی گفت که پاسپورتمان را بدهیم و پیاده شویم. معلوم بود که به خارجی‌ها خوش‌بین نیستند. پاسپورتمان را دادیم. تا نام ایران را دید گفت لازم نیست پیاده شوید. احترام نظامی گذاشت و گفت که ایران را دوست دارند و امیدوار است در پاکستان بهمان خوش بگذرد و گذاشت که بگذریم. برای من که به رفتارهای نژادپرستانه‌ی اروپایی‌ها خو کرده بودم، دیدن چنین رفتاری در خارج از ایران بسیار جالب بود. تا زنده باشم پاکستان و مردمش را دوست خواهم داشت. باز هم مسافت زیادی را طی کردیم و این بار به یک مقر پلیس رسیدیم. پلیس هم نگهمان داشت. یک سرباز پلیس آمد و باز سناریوی مشابهی تکرار شد اما این یکی گفت که باید پیاده شویم و برویم به نزد افسر مافوقش. البته این یکی انگلیسی نمی‌فهمید و خیلی به سختی منظورش را به ما فهماند. پیاده شدیم و رفتیم. پاسپورتمان را گرفت و باز تا دید که ایرانی هستیم لبخندی زد و بسیار نرم با ما سخن گفت. انگلیسی حرف‌زدن پاکستانی‌ها بامزه است. لهجه‌ی خیلی خاصی دارند و به خصوص وقتی با ما ایرانی‌ها صحبت می‌کنند هر جا به کلمه‌ای می‌رسند که می‌دانند که اردو و پارسیش یکی است، به زبان خودمان می‌گویند و انگلیسیش را بیخیال می‌شوند. برای نمونه انس بسیار پیش می‌آمد که بین حرف‌هایش بگوید «یعنی» یا «مطلب این که ...» و این افسر پلیس هم کلمات «ممنوع» و «لشکرگاه» رو به پارسی وسط حرف‌های انگلیسیش گفت. مشکل این بود که این فرترس در منطقه‌ای از شهر بود که عمومن نظامیان در آن ساکنند و ورود به این منطقه به خاطر مسائل امنیتی برای خارجی‌ها ممنوع است. افسر پلیسشان با مهربانی و حوصله این موضوع را برای ما توضیح داد و گفت که «شما مهمان ما هستید و من از این که جلویتان را می‌گیرم شرمسارم اما برای حفظ امنیت خودتان باید برگردید». گفتم که درک می‌کنم و هیچ مشکلی نیست و ازش تشکر کردم و چون هیچ راهی برای ارتباط با انس نداشتیم به هزار بدبختی به راننده‌ی ریکشا فهماندیم که به هتل برگردد.

به هتل که رسیدیم، مشکل حساب کردن پول با راننده به وجود آمد. مطمئن بودم که در انگلیسی از بیخ عرب است. به پارسی پرسیدم «چند روپیه؟». فهمید. گفت «سس‌صد». نفهمیدم که «سه‌صد» است و یعنی سیصد یا این که منظورش «شش‌صد» است. یک اسکناس هزار روپیه‌ای از جیبم در آوردم که بهش بدهم. نپذیرفت. باز تکرار کرد «سس‌صد» (sessad) و یک چیزهایی به زبان خودشان گفت. هر دوتایمان با تعجب و حس نفهمیدن حرف طرف مقابل همدیگر را نگاه می‌کردیم. فکر کردم شاید بیش‌تر از هزار روپیه شده است. پول بیش‌تری از جیبم در آوردم اما با اعتراض مرد رو به رو شدم که سعی می‌کرد سس‌صد را به من بفهماند. فهمیدم که هزار روپیه کافیست اما ظاهرن مشکل دیگری هست. مرد را به داخل هتل بردم و از مسؤول پذیرش هتل به عنوان مترجم استفاده کردم. معلوم شد هفت‌صد روپیه شده است اما راننده بقیه‌ی پول تا هزار روپیه را ندارد که به من بپردازد. با خود فکر کردم چه مردم شریفی هستند. با وجود این که معلوم بود که من نمی‌فهمم که چه  می‌گوید و حاضر بودم هزار یا حتا بیش از هزار روپیه بپردازم، وجدانش نپذیرفته بود که بیش‌تر از حد معمول از من پول بستاند. یاد این افتادم که در بلغارستان یک بار تاکسی به جای ۱۶ لو، از مای بی‌خبر ۷۵ لو گرفته بود. گفتم «اشکالی ندارد. هزار روپیه را می‌پردازم. بقیه‌اش را هم نمی‌خواهم». بهش بر خورد. قبول نکرد. چیزی گفت که نیاز به ترجمه نداشت. «مینو ایکه گیدا نه‌ام!». معلوم بود که به این پول نیاز دارد و خب فرض کنید که طرف سیصد روپیه‌ی ناقابل پول در جیبش ندارد و برای چندین ساعت کار که آن هم شانسی گیرش آمده است فقط هفت‌صد روپیه قرار است بگیرد اما شأن خود را بالاتر از آن می‌داند که زیر بار لطف و بذل و بخشش کسی برود. خیلی ازش خوشم آمد. هزار روپیه را به مسؤول هتل دادم و او هفتصد روپیه به مرد داد و دویست‌تا به من پس داد و صدتایش را هم روز بعد برگرداند. 

به اتاق برگشتیم و حالا که اینترنت داشتیم سریعن فیس‌بوک را چک کردم. انس پیغام داده بود که کجاییم. ماجرا را برایش توضیح دادم. گفت که برای آن‌ها هم چنین چیزی پیش آمده اما یکی از دوستانش آمده است و با اتومبیل آن‌ها را به فرترس برده. پیشنهاد داد که بیاید دنبالمان و ببردمان. اصلن درکی نداشت که ما از فرترس می‌ترسیدیم! گفتیم که دیگر دیروقت است و ان‌شاء‌الله فردا. من و حسین احساس گرسنگی می‌کردیم ولی سعید نه. دوتایی از هتل بیرون رفتیم و به یک پیتزا هات که همان نزدیکی بود رفتیم و لازانیا خوردیم. لازانیایش انصافن خوب و در سطح استاندارد جهانی بود. یادم نیست دقیقن چند هزار روپیه شد اما در ذهنم ماند که یک وعده غذای ما از یک روز مزد کار آن مرد شریف گران‌تر بود. فردا صبحش بچه‌های مشهد که چند روزی زودتر از ما به لاهور رسیده بودند با پرواز قطر برگشتند و ما ماندیم و شهر مه‌گرفته‌ی پاک‌سرزمین که  انگار منتظر بود که بکاویمش.


عکس دسته‌جمعی


گرفتن جایزه


تیم ما


دوستان پاکستانی با شیرینی‌های زنجبیلی که از مشهد برایشان سوغاتی برده‌ بودیم


نگاه حسین در این عکس بسیار بحث‌برانگیز است


در مراسم اختتامیه


هم‌اتاقی‌هایم این‌طوری تبریک گفتند!


بخشی از سالن مسابقه


نحوه‌ی ورود تیم‌ها به کتاب‌خانه‌ی محل برگزاری مسابقه. کیف‌ها و تی‌شرت‌های ACM ICPC در عکس نمایانند.


یک سلفی قاطی پاتی



عکس دسته‌جمعی از زاویه‌ای دیگر. هر کس فکر کند که هدف من شاخ‌گذاشتن برای هم‌تیمی‌هایم بوده است سخت در اشتباه است.


در مینی‌بوسمان


با بچه‌های مشهد


سبحان و سمبوسه


آن ظرفی که دست سعید است، سسش است.


ریکشا


من و خستگی و مسواکی که نزده‌ام


پایان مراسم اختتامیه و سلفی انس


باز هم نگاه گیرای حسین


عکسی که بهتر از همه نشان می‌دهد چه بلایی بر سر صورت من آمده بود


ACM ICPC


انس است و سلفی‌هایش!




نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۱۱ دی ۹۳ ، ۰۰:۳۲

پاک سرزمین - بخش هفتم

روز اصلی فرا رسید. شب چندان خوش نگذشته بود. سرما خورده بودیم. صبح املت را خوردیم و سوار مینی‌بوس تویوتا شدیم. همان مسیر دیروزی را تا دانشگاه ملی پیمود و ما را درست همان جای قبلی پیاده کرد. بگ‌های مسابقه را به ما تحویل دادند و تبلت و دوربین را تحویل گرفتند و وارد سالن مسابقه شدیم. جایمان عوض شده بود. این جای جدید روی اسکربورد دید نداشت. نشستیم و آماده‌ی مسابقه شدیم.

سؤال اول را خواندم. برایش یک DP بلد بودم. کدش را نوشتم اما برای sample اشتباه جواب می‌داد. بیخیالش شدم. بچه‌های مشهد اولین اکسپت مسابقه را از سؤال C گرفتند. اولین باری بود که در ICPC اولین اکسپت نصیب من نشد. واقعن فشار عصبی بالایی داشت. خودم را جمع و جور کردم. این همه راه نیامده بودم که ببازم. C را پنج‌دقیقه‌ای حل کردم و اکسپتش را گرفتم. به این نتیجه رسیدم که A را بگذارم برای آخر کار. رفتم سراغ D و خیلی زود آن را هم گرفتم. بچه‌های مشهد هنوز همان یک بادکنک را داشتند. تصمیم گرفتیم با E ادامه دهیم. این هم با اولین سابمیت اکسپت شد. تا حالا ۳ تا سابمیت داشتیم و هر سه اکسپت شده بود و ۲تا first accept هم گرفته بودیم. چندتا از تیم‌ها B را می‌گرفتند. ما رفتیم سراغ G. این هم Accepted. هنوز خبری از بچه‌های مشهد نبود. نگرانشان شدم. چه اتفاقی افتاده بود؟ خم شدم و نگاهشان کردم. ظاهرن اشتباه ماندن روی یک سؤال را مرتکب شده بودند.  نمی‌دانم. B را خیلی‌ها گرفته بودند. رفتیم سراغش. بدیهی بود. قبل از این که اکسپتش را بگیریم مشهدی‌ها D را گرفتند و به فاصله‌ی چند دقیقه هم بادکنک G روی میزشان به اهتزار در آمد. هنوز فاصله‌یمان خوب بود. می‌دانستم که رقیبمان همین‌ها هستند. F هم بعد از کلی زور زدن و یک کد طولانی آماده شد. ارسال کردم. Output Format Error داد. دوباره فرستادم. باز همان شد. Clarification زدم و اعتراض کردم. فرمتم درست بود. ولش کردم. فقط A مانده بود. برگشتم سر A. به پیر، به پیغمبر کدم درست بود.  چرا sampleشان این طوری  بود پس؟ دستی چک کردم. جواب من بهینه‌تر بود. این یعنی جوابشان مشکل داشت. Clarification نوشتم و توضیح دادم که جوابشان غلط است. جواب F آمد. Accepted. همان اولین سابمیتمان را اکسپت کردند. در مورد A هیچ نمی‌گفتند. همین‌طور نشسته بودیم و در و دیوار را نگاه می‌کردیم و منتظر بودیم ببینیم چه می‌شود. مطمئن بودم که کدم برای A درست است. بچه‌های مشهد یکی یکی اکسپت می‌گرفتند. قضیه داشت خطرناک می‌شد. اسکربورد نداشتیم و هر بار برای دیدن وضعیت فعلی و تایم و پنالتی دیگر تیم ایرانی باید به آن خانمه که قیافه‌اش شبیه ایرانی‌ها بود می‌گفتم که اجازه دهد از جا بلند شوم و بروم اسکربورد را چک کنم. زمانشان خیلی بیش‌تر از ما بود و پنالتیشان هم زیاد بود. تنها خطر این بود که آن‌ها ۷ شوند و ما ۶ بمانیم. جواب A را نمی‌دادند. منتظر ماندیم. ناهار آوردند. خوردیم. اذان گفتند. جواب دادند که قبول دارند تستشان مشکل دارد و از من توضیح خواستند که راه‌حلم چیست. راه را به طور مفصل برایشان توضیح دادم. خوب بررسی کردند و به شکلی کاملن منطقی قبول کردند که کد خودشان غلط بوده است. هنوز اکسپتش برایمان نیامده بود. چند دقیقه بعد ناگهان یکی از رانرها بادکنک قرمز را آورد و کنار میزمان چسباند. از خوش‌حالی آفاق را سیر کردیم. در PC2 هنوز Yesاش نیامده بود و البته تا آخر مسابقه هم نیامد. به داورها پیام دادم که حالا که ۷ تا را حل کرده‌ایم و دیگر سؤالی نمانده، آن بادکنک نارنجی را هم که مال هیچ سؤالی نیست به ما بدهید. جواب دادند که «همین حالایش هم از نظر تئوری همه‌ی بادکنک‌ها را بهتان داده‌ایم!». اسکوربرد را نگاه کردم. تیم بعدی ما ۴ تا حل کرده بود با تایم بیش از ما. خیالم راحت شد که در هر صورت برنده شده‌ایم و سهمیه‌ی مراکش را گرفته‌ایم. با بچه‌ها کلی خوش‌حالی کردیم. تا آخر مسابقه تیم دیگری A را نگرفت. ما با ۷ سابمیشن همه‌ی ۷ سؤال مسابقه را گرفته بودیم و ۵تا را هم زودتر از هر تیم دیگری حل کرده بودیم. اولین حل C به بچه‌های مشهد رسید و اولین حل B به یک تیم از دانشگاه میزبان.

هنوز دو ساعتی از وقت مسابقه مانده بود. تصمیم گرفتم نمازم را بخوانم. همان وسط سالن سجاده پهن کرده بودند و هر کس می‌خواست می‌توانست برود نماز بخواند. اجازه گرفتم و مهرم را از جیبم در آوردم و به نماز ایستادم. سعید اشاره کرد که دست‌هایت را ببند. توجه نکردم. البته حق داشت. تلویزیون پاکستان داشت فیلم می‌گرفت و فیلم‌بردار زوم کرده بود روی من و احتمالن پخش می‌شد و ... ولی من این حرف‌ها حالیم نبود. لاهور یکی از مراکز تشیع است. دانشگاه هم فضای آزادیست. من هم کله‌خرتر از آنم که از این که طالبان تصویرم را در تلویزیون ببیند بترسم. با دست باز و مهر الله‌اکبر را گفتم. دو تا دو رکعت.

بعد از نماز برگشتم و پشت سیستم نشستم. با بچه‌ها Mines بازی می‌کردیم تا وقت بگذرد. این را هم بگویم که بر خلاف تهران که به شکلی بسیار غیرمنطقی آدم را مجبور به استفاده از این سیستم‌عامل مسخره‌ی ویندوز می‌کنند، در این‌جا اوبونتو فراهم بود. چندتا از برگزارکننده‌ها و استف‌ها و رانرها آمدند و مشغول گپ‌زدن با ما شدند. از جمله‌ی این افراد کسی بود به نام ارسلان نسیم که وقتی معنای اسمش در پارسی را بهش گفتم بسیار متعجب شد. با همین دوست بود که در مورد سرود ملی پاکستان حرف زدیم و او چند کلمه‌ای هم برای من نوشت که ترجمه کنم. چه‌قدر بدخط هم بود. البته نستعلیق پاکستانی هم بدخط است :) نستعلیقشان که آن است، از دست‌نویسشان چه انتظاری می‌توان داشت؟ به ما برای کار در شرکت‌های نرم‌افزاری پاکستانی پیشنهاد داد. پیشنهادهایش دهان‌پرکن بودند. شاید بعدها پذیرفتیم! من که هیچ بدم نمی‌آید به پاکستان برگردم. البته در آن روز آن‌قدر موقعیت‌های ناآشنا پیش آمده بود و ترسیده بودیم که نظرم این نبود ولی حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم آدم از هر چیزی که نمی‌شناسد می‌ترسد و این ترس در مورد پاکستان بی‌مورد بوده.

مسابقه تمام شد. به وضوح اول شده بودیم. به محض این که امکانش پیش آمد نشستم پای اینترنت و خبر را به خانواده رساندم. خیلی خوش‌حال شدند. اصولن خوش‌حالی من از برنده‌شدن در مسابقات بیش‌تر به خاطر خوش‌حالی پدر و مادر و برادرم است. خود برنده‌شدن هرگز به اندازه‌ی رساندن خبرش کیف نمی‌دهد. آن‌قدر عجله داشتم که گونی (بگ) مسابقه را جا گذاشتم. به محض این که از آزمایشگاه کامپیوترشان، که جایی بود که به اینترنت وصل بود و یکی از اساتید مرا برده بود که خبر را برسانم، بیرون آمدم دیدم که عده‌ی زیادی منتظرند که تیم ما بیاید که عکس دسته‌جمعی مسابقه را بگیرند. رفتیم و عکس را گرفتیم. یک کاپ خیلی خوشگل هم در دست چند نفر بود که البته به ما ندادندش و گفتند که در اختتامیه می‌دهندش.

به همان سالنی که افتتاحیه در آن برگزار می‌شد رفتیم و جایی آن جلوهای سالن پیدا کردیم و نشستیم. یکی از برگزارکنندگان به ما تذکر داد که زیر سیستم سرمایش نشسته‌ایم و اگر آن‌جا بمانیم یخ خواهیم زد. این شد که چند ردیفی عقب‌تر رفتیم. همه تبریک می‌گفتند و واقعن هم از سر صدق تبریک می‌گفتند. نشستیم و منتظر شدیم تا اختتامیه با حدود یک ساعت تأخیر آغاز شود.

اختتامیه مثل همه‌ی اختتامیه‌ها بود. قرآن و سخنرانی و نمایش کلیپ خیلی جالبی از مسابقه و مصاحبه با چندتا از برگزارکنندگان اصلی و شرکت‌کنندگان و نکات بامزه‌ای که در گفتارشان بود که چون اردو یا پنجابی بود ما نمی‌فهمیدیم و همه می‌خندیدند و ما هم می‌خندیدیم. مهمان ویژه‌ی اختتامیه کسی بود که ظاهرن یکی از شرکت‌های بزرگ نرم‌افزاری در پاکستان را راه‌اندازی کرده بود. شرکت NetSol. برایشان آدم بزرگ و محترمی بود ولی به نظر من از همین نوع کارآفرین‌هایی بود که تو کشور خودمان هم داریم و می‌آیند در مورد بلندپروازی و این چیزها مشتی خزعبل سر هم می‌کنند و می‌روند. سخنرانیش هیچ به دلم نچسبید. 

تیم‌ها را از آخر به اول خواندند و certificateها را دادند و جایزه‌ای هم به سه تیم اول دادند. تیم سوم ده هزار روپیه، تیم دوم بیست هزار و تیم اول هم سی هزار روپیه. مبلغش به نظر ما ناچیز بود اما درک می‌کردیم که به نسبت سطح درآمدها در پاکستان جایزه‌ی بزرگی به حساب می‌آید. جایزه و شیلد و لوح‌های تیم سوم را یکی از اعضای هیأت علمی دانشگاه ملی داد، جایزه‌ی تیم دوم را دکتر ظفر اقبال، رییس دانشگاه، تقدیمشان کرد و از شانس ما گفتند جایزه‌ی تیم اول را مهمان ویژه می‌دهد. هزاربار ترجیح می‌دادم که جایزه را از دکتر اقبال بگیرم. کاپ و چک بزرگ نمادینی که رویش نوشته شده بود سی هزار روپیه را گرفتیم و برایمان از این چیزهایی که اسمش را نمی‌دانم و مثل پولک است و یک عالمه کاغذ ریز است ریختند روی سرمان و همه از جایشان بلند شدند و چندین دقیقه به صورت مرتب کف زدند. اولین باری نبود که چنین تشویقی را تجربه می‌کردم اما برایم بسیار جالب بود که این مردمان چه‌قدر مهربانند. یکی از دوستان پاکستانی که نمی‌شناختمش هم تبلت مرا گرفته بود و فیلم می‌گرفت. یک عالمه عکس گرفتیم و اختتامیه هم تمام شد و نوبت به شام پایانی رسید. (در این پرانتز بگویم که این سی‌هزار روپیه هنوز به دست ما نرسیده است. پرداخت این پول مقداری کار اداری داشت و طول می‌کشید و متأسفانه در حال حاضر دانشگاه ملی پاکستان به خاطر تهدید طالبان تعطیل شده است و همه‌چیز روی هواست. جایزه‌مان فدای سرشان، خدا کند دانشگاهشان زودتر باز شود.)

از ساختمان CS دانشگاه NUCES بیرون آمدیم و از بوفه‌ی دانشگاه سمبوسه(!) و کوکاکولا خریدیم. سمبوسه‌های پاکستانی شکل پیراشکی هستند. خیلی خوشمزه بود. حالا که مسابقه تمام شده بود از ریسک‌کردن و امتحان‌کردن غذاهای محلی هراسی نداشتیم. سسی هم داشت که شکل روغن خالی بود و من امتحانش نکردم اما حسین و سعید خوردند. پاکستانی‌ها غذاهای بسیار خوشمزه‌ای دارند. این سمبوسه هم نمی‌دانم چی داشت ولی بسیار با سمبوسه‌های ما متفاوت بود.

برای شام به زمین تنیس رفتیم! شام به صورت سلف‌سرویس بود. غذاها روی چند میز چیده شده‌ بودند و باید آن‌ها را بر می‌داشتیم و روی زمین می‌نشستیم و می‌خوردیم. باکلاس نبود اما باحال و باصفا بود. کسی که به شرق سفر می‌کند به دنبال دک و پز نیست، در شرق باید از فرهنگ و سادگی مردم لذت برد. قبل از شام یکی از مسؤولین محلی که اسمش را نمی‌دانم پیدا شد و کلی حرف سیاسی با ما زد. خلاصه‌ی حرف‌هایش این بود که مردم پاکستان عاشق ایران هستند و برایشان بسیار مهم است که ایران تنها کشوری است که در برابر غرب قد علم کرده است. البته این نظر اکثریت مردم پاکستان است و اقلیتی هم هستند که یا طالبانی‌اند و به خون ما تشنه و یا ایران را به خاطر شیعه بودن دشمن می‌دانند. از این افراد در لاهور مشاهده نمی‌شود و در بقیه‌ی جاهای پاکستان هم کمند اما در اینترنت خیلی زیادی نمود دارند.

بعد از شام یکی از دوستان به نام محمد علی (علی فامیلیش است) که پارسی هم می‌فهمید آمد و پیشنهاد داد که شب را میهمان دیدنی‌های لاهور باشیم. ما هم از خدا خواسته. فورن قبول کردیم. فقط گفتیم که وقت نماز شده است و اول باید فریضه را به جای آورد. گفت که دو مسجد در نزدیکی دانشگاه هستند. یکی مسجدی به نام «ابوبکر صدیق» که سنی‌مذهب است و همان است که پیش‌تر در آن نماز خوانده بودیم و دیگری مسجدی در سوی دیگر دانشگاه که وهابی است. در پاکستان سنی‌ها وهابی‌ها را فرقه‌ای جدا می‌دانند و به آن‌ها «سنی» نمی‌گویند. جمعیت وهابی‌ها هم ظاهرن چندان زیاد نیست ولی همه نگرانند که یک وقت وهابی‌ها روی مردم تأثیر نگذارند! (در این پرانتز بگویم  که جنبش احمدیه هم در پاکستان فعال است و تا دلتان بخواهد پیامبر دروغین در این کشور ظهور کرده و چندتایی هم امام زمان تا حالا پیدا شده است. در مشهد که به یکی از اتباع پاکستانی کمک می‌کردم که فرم تمدید گذرنامه‌اش را که انگلیسی بود پر کند یکی از مواردی که در آن فرم دیدم آن بود که شخص باید شهادت دهد که به هیچ یک از این مکاتب انحرافی اعتقاد ندارد. از این موضوع خوشم نیامد.) گفتیم «انصافت را شکر! ما شیعه هستیم. مسجد وهابی معرفی می‌کنی؟». گفت که اکثر مردم این حوالی شیعه‌اند و مسجدی شیعه‌مذهب هم در فاصله‌ی ۱۰ دقیقه‌ای از دانشگاه هست. راستش را بخواهید می‌ترسیدیم تنها و در شب بیرون برویم. به همین خاطر بهش پیشنهاد دادم که اگر می‌شود نماز را در همان دانشگاه بخوانیم. گفت مشکلی نیست. اتفاقن بخشی از چمن دانشگاه بود که رویش سجاده‌های بافته‌شده‌ی پلاستیکی(!) از جنس چیزی شبیه به گونی ولی باکلاس‌تر و سبزرنگ پهن کرده بودند و ما هم وضو گرفتیم و روی همان‌ها نمازمان را خواندیم. بعد از نماز انس {خورشید} پیدایش شد و قرار شد به جای محمدعلی با انس برویم بیرون. ناگفته نماند که شب قبلش هم می‌خواستیم بیرون برویم و عبدالله {وریچ} با تأکید به ما گفته بود که تنها نرویم و حسابی ما را ترسانده بود. البته منظورش این بود که گم می‌شویم و ملت زبانمان را نمی‌فهمند و بدبخت می‌شویم تا پیدا شویم ولی خب می‌توانید حدس بزنید که ما چه برداشتی کرده بودیم. 

این انس سلطان سلفی است. از همه‌چیز و همه‌کس سلفی می‌گیرد. در مینی‌بوس تویوتا نشستیم و چون با راننده‌اش هماهنگ نشده بود و مثل همه‌ی کشورهای جهان سومی دیگر راننده قبول نمی‌کرد که همان‌جا باهاش هماهنگ شود به جای جاهای دیدنی عازم هتل شدیم. وسایل و چک گنده‌ی سی‌هزار روپیه‌ای را در هتل گذاشتیم و با انس بیرون آمدیم. لاهور تاکسی ندارد. ریکشاها کار تاکسی را انجام می‌دهند. کرایه‌ی ماشین بسیار گران و ماشین برای کرایه بسیار کم‌یاب است. سبحان {شفیعی} هم با ما آمد. ۵ نفر بودیم و این یعنی دو تا ریکشا لازم بود. جلوی هتل ریکشا به سختی گیر می‌آمد و هر ریکشایی هم که می‌ایستاد انس باهاش صحبت می‌کرد و ما نمی‌فهمیدیم چی می‌گفت و به توافق نمی‌رسید. تا این که بالأخره یک ریکشا پیدا شد و همگی سوارش شدیم(!) و تا ایستگاه ریکشاها رفتیم تا توانستیم یک ریکشای دیگر هم بگیریم. تیم ما در یک ریکشا سوار شد و انس و سبحان در ریکشای دیگر. به پیشنهاد انس به ریکشاها گفتیم به جایی به نام فرترس (قلعه) بروند و قرار شد دم فرترس همدیگر را ببینیم. زهی خیال باطل! در راه از هم جدا شدیم و ما هم چندان به راننده‌ی ریکشایمان اعتماد نداشتیم و قیافه‌اش بدجوری خلاف می‌زد و ریکشا هم تعادل درست و حسابی نداشت و دائم به یک طرف منحرف می شد. عجیب است که با این وضعی که ریکشاها دارند و آن گاز پیک‌نیکی‌هایی که به عنوان باک ازش استفاده می‌کنند انس می‌گفت که تا حالا منفجر شدن یا چپ‌کردن هیچ ریکشایی را ندیده است.

رفتیم و رفتیم و رفتیم. پشت ریکشا تنگ و تاریک و ترسناک بود و دید محدود ما و رانندگی خیلی عجیب و غریب پاکستانی‌ها که به ما ایرانی‌ها گفته‌اند زکی و صداهای آژیری که از بیرون می‌آمد کلی ما را ترسانده بود و باعث شده بود سرعتمان در سلفی گرفتن پایین بیاید! بعد از کلی راه رفتن به یک ایست بازرسی ارتش رسیدیم. در لاهور به اتومبیل‌ها کاری ندارند. فقط ریکشاها و موتورسیکلت‌ها را نگه می‌دارند و از سرنشینان کارت شناسایی می‌خواهند. کارت‌های ملی پاکستان شبیه کارت‌های دانشجویی ماست و به رنگ سبز است و به تازگی نسخه‌ی الکترونیکی آن‌ها هم آمده است. متوقفمان کردند. یک سرباز ریشوی ارتشی با لباس خاکی‌رنگ سرش را کرد توی ریکشا و به اردو یا شاید هم پنجابی جمله‌ای خطاب به من گفت. از لحنش ترسیدم. ناخودآگاه یاد وقتی افتادم که سفرنامه‌ی یک آمریکایی را می‌خواندم که به ایران سفر کرده بود و یک بار که یک سرباز از او خواسته بود با هم عکس بگیرند کلی ترسیده بود. فورن به ذهنم آمد که احتمالن چیز بدی نمی‌گوید و لبخند زدم. فهمید که حرفش را نفهمیده‌ام. با راننده‌ی ریکشا حرف زد و بعد با حالتی گنگ مرا نگاه کرد. مطمئن نبودم انگلیسی بفهمد ولی به انگلیسی بهش گفتم که پاکستانی نیستیم و خارجی هستیم. فهمید. به انگلیسی گفت که پاسپورتمان را بدهیم و پیاده شویم. معلوم بود که به خارجی‌ها خوش‌بین نیستند. پاسپورتمان را دادیم. تا نام ایران را دید گفت لازم نیست پیاده شوید. احترام نظامی گذاشت و گفت که ایران را دوست دارند و امیدوار است در پاکستان بهمان خوش بگذرد و گذاشت که بگذریم. برای من که به رفتارهای نژادپرستانه‌ی اروپایی‌ها خو کرده بودم، دیدن چنین رفتاری در خارج از ایران بسیار جالب بود. تا زنده باشم پاکستان و مردمش را دوست خواهم داشت. باز هم مسافت زیادی را طی کردیم و این بار به یک مقر پلیس رسیدیم. پلیس هم نگهمان داشت. یک سرباز پلیس آمد و باز سناریوی مشابهی تکرار شد اما این یکی گفت که باید پیاده شویم و برویم به نزد افسر مافوقش. البته این یکی انگلیسی نمی‌فهمید و خیلی به سختی منظورش را به ما فهماند. پیاده شدیم و رفتیم. پاسپورتمان را گرفت و باز تا دید که ایرانی هستیم لبخندی زد و بسیار نرم با ما سخن گفت. انگلیسی حرف‌زدن پاکستانی‌ها بامزه است. لهجه‌ی خیلی خاصی دارند و به خصوص وقتی با ما ایرانی‌ها صحبت می‌کنند هر جا به کلمه‌ای می‌رسند که می‌دانند که اردو و پارسیش یکی است، به زبان خودمان می‌گویند و انگلیسیش را بیخیال می‌شوند. برای نمونه انس بسیار پیش می‌آمد که بین حرف‌هایش بگوید «یعنی» یا «مطلب این که ...» و این افسر پلیس هم کلمات «ممنوع» و «لشکرگاه» رو به پارسی وسط حرف‌های انگلیسیش گفت. مشکل این بود که این فرترس در منطقه‌ای از شهر بود که عمومن نظامیان در آن ساکنند و ورود به این منطقه به خاطر مسائل امنیتی برای خارجی‌ها ممنوع است. افسر پلیسشان با مهربانی و حوصله این موضوع را برای ما توضیح داد و گفت که «شما مهمان ما هستید و من از این که جلویتان را می‌گیرم شرمسارم اما برای حفظ امنیت خودتان باید برگردید». گفتم که درک می‌کنم و هیچ مشکلی نیست و ازش تشکر کردم و چون هیچ راهی برای ارتباط با انس نداشتیم به هزار بدبختی به راننده‌ی ریکشا فهماندیم که به هتل برگردد.

به هتل که رسیدیم، مشکل حساب کردن پول با راننده به وجود آمد. مطمئن بودم که در انگلیسی از بیخ عرب است. به پارسی پرسیدم «چند روپیه؟». فهمید. گفت «سس‌صد». نفهمیدم که «سه‌صد» است و یعنی سیصد یا این که منظورش «شش‌صد» است. یک اسکناس هزار روپیه‌ای از جیبم در آوردم که بهش بدهم. نپذیرفت. باز تکرار کرد «سس‌صد» (sessad) و یک چیزهایی به زبان خودشان گفت. هر دوتایمان با تعجب و حس نفهمیدن حرف طرف مقابل همدیگر را نگاه می‌کردیم. فکر کردم شاید بیش‌تر از هزار روپیه شده است. پول بیش‌تری از جیبم در آوردم اما با اعتراض مرد رو به رو شدم که سعی می‌کرد سس‌صد را به من بفهماند. فهمیدم که هزار روپیه کافیست اما ظاهرن مشکل دیگری هست. مرد را به داخل هتل بردم و از مسؤول پذیرش هتل به عنوان مترجم استفاده کردم. معلوم شد هفت‌صد روپیه شده است اما راننده بقیه‌ی پول تا هزار روپیه را ندارد که به من بپردازد. با خود فکر کردم چه مردم شریفی هستند. با وجود این که معلوم بود که من نمی‌فهمم که چه  می‌گوید و حاضر بودم هزار یا حتا بیش از هزار روپیه بپردازم، وجدانش نپذیرفته بود که بیش‌تر از حد معمول از من پول بستاند. یاد این افتادم که در بلغارستان یک بار تاکسی به جای ۱۶ لو، از مای بی‌خبر ۷۵ لو گرفته بود. گفتم «اشکالی ندارد. هزار روپیه را می‌پردازم. بقیه‌اش را هم نمی‌خواهم». بهش بر خورد. قبول نکرد. چیزی گفت که نیاز به ترجمه نداشت. «مینو ایکه گیدا نه‌ام!». معلوم بود که به این پول نیاز دارد و خب فرض کنید که طرف سیصد روپیه‌ی ناقابل پول در جیبش ندارد و برای چندین ساعت کار که آن هم شانسی گیرش آمده است فقط هفت‌صد روپیه قرار است بگیرد اما شأن خود را بالاتر از آن می‌داند که زیر بار لطف و بذل و بخشش کسی برود. خیلی ازش خوشم آمد. هزار روپیه را به مسؤول هتل دادم و او هفتصد روپیه به مرد داد و دویست‌تا به من پس داد و صدتایش را هم روز بعد برگرداند. 

به اتاق برگشتیم و حالا که اینترنت داشتیم سریعن فیس‌بوک را چک کردم. انس پیغام داده بود که کجاییم. ماجرا را برایش توضیح دادم. گفت که برای آن‌ها هم چنین چیزی پیش آمده اما یکی از دوستانش آمده است و با اتومبیل آن‌ها را به فرترس برده. پیشنهاد داد که بیاید دنبالمان و ببردمان. اصلن درکی نداشت که ما از فرترس می‌ترسیدیم! گفتیم که دیگر دیروقت است و ان‌شاء‌الله فردا. من و حسین احساس گرسنگی می‌کردیم ولی سعید نه. دوتایی از هتل بیرون رفتیم و به یک پیتزا هات که همان نزدیکی بود رفتیم و لازانیا خوردیم. لازانیایش انصافن خوب و در سطح استاندارد جهانی بود. یادم نیست دقیقن چند هزار روپیه شد اما در ذهنم ماند که یک وعده غذای ما از یک روز مزد کار آن مرد شریف گران‌تر بود. فردا صبحش بچه‌های مشهد که چند روزی زودتر از ما به لاهور رسیده بودند با پرواز قطر برگشتند و ما ماندیم و شهر مه‌گرفته‌ی پاک‌سرزمین که  انگار منتظر بود که بکاویمش.


عکس دسته‌جمعی


گرفتن جایزه


تیم ما


دوستان پاکستانی با شیرینی‌های زنجبیلی که از مشهد برایشان سوغاتی برده‌ بودیم


نگاه حسین در این عکس بسیار بحث‌برانگیز است


در مراسم اختتامیه


هم‌اتاقی‌هایم این‌طوری تبریک گفتند!


بخشی از سالن مسابقه


نحوه‌ی ورود تیم‌ها به کتاب‌خانه‌ی محل برگزاری مسابقه. کیف‌ها و تی‌شرت‌های ACM ICPC در عکس نمایانند.


یک سلفی قاطی پاتی



عکس دسته‌جمعی از زاویه‌ای دیگر. هر کس فکر کند که هدف من شاخ‌گذاشتن برای هم‌تیمی‌هایم بوده است سخت در اشتباه است.


در مینی‌بوسمان


با بچه‌های مشهد


سبحان و سمبوسه


آن ظرفی که دست سعید است، سسش است.


ریکشا


من و خستگی و مسواکی که نزده‌ام


پایان مراسم اختتامیه و سلفی انس


باز هم نگاه گیرای حسین


عکسی که بهتر از همه نشان می‌دهد چه بلایی بر سر صورت من آمده بود


ACM ICPC


انس است و سلفی‌هایش!


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۳/۱۰/۱۱
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۹)

ینی همه قضایا یه طرف اون بادکنک نارنجی یه طرف!!!!!
:))
تبریکات فراوان!!
پاسخ:
تا آخر مسابقه به قوانین پای‌بند موندن و اون بادکنک نارنجی رو ندادن ولی وقتی مسابقه تموم شد کل دسته‌ی بادکنک‌های نارنجی رو دادن دست ما. :)
آفرین باد بر شما دلاور مردان مسلمان شیعه ی دوازده امامی عرضه های علمی که افتخاری دیگر ،برای ایرانیان رقم زدید.
سپاس خداوند را که مردمانی مهمان نواز و مهربان (پاکستان )را میزبان شما قرار داد.
سپاس از مردم پاکستان به خاطر رفتار خوب و کردار نیکشان.
کسب پیروزیهای چشمگیر بعدی را برایتان آرزومندیم.

پاسخ:
:)
سپاس‌گزارم. :)

سلام

 امیدوارم به لطف خدا و  ائمه اطهار همیشه پیروز باشید و اول . (چون خییییلی به اول بودن علاقه دارید )

مثل همیشه شیرینی هم بی شیرینی :(

پاسخ:
:)
سلام
متشکرم. :)
نمی‌دونم چرا جمله‌ی آخرتون رو نمی‌تونم بخونم. اصلن تا میام بخونم چشمام تار می‌شه نمی‌فهمم چی نوشته‌این.

:(

پاسخ:
:)
(این خنده نیست، این Mark as readکردن است.)
ینی هر موقع علامت :) رو گذاشتید لبخند نزدید بدونیم فقط خوندین؟!
پاسخ:
:)
خب وقتی می‌خونم لبخند هم می‌زنم به صورت اتوماتیک :)
ممنون :)
پاسخ:
:)
از عکس ها برداشت می شه که ماگ هم بوده. یادم باشه برای اتفاقات پیش رو این رو هم از یاد نبرم :).
سعید سیر بود :-؟ :| 
تو عکس سوم اون دست ماله کیه :-؟
یکم هم از آب و هوا ایکاش می گفتی. به نظر تویه عکسا باید خوب بوده باشه :-؟
---
به نحوه نوشتن و جمله بندی حسودی می کنم. این ها را یک ضرب می نویسی ؟ 
پاسخ:
:)
کدوم دست مال کیه؟
آب و هوا رو هم که گفتم. همه‌اش مه بود.
آره یک ضرب می‌نویسم.
سالن مسابقه شبیه تالار عروسیه!
کیف‌ها و تی‌شرت‌های ACM ICPC بانمک بودن...
منم میخوام ریکشا سوار شم! :((
عکس یکی مونده با آخر خیلی جالب بود! بازم خلاقیت پاکستانیا!!!

پاسخ:
:)
۳۰ فروردين ۹۴ ، ۱۹:۳۴ امیررضا پوراخوان
+بر خلاف تهران که به شکلی بسیار غیرمنطقی آدم را مجبور به استفاده از این سیستم‌عامل مسخره‌ی ویندوز می‌کنند، در این‌جا اوبونتو فراهم بود.
میخاستین بگین:اوبونتو وطن و تن من است؟
+عکس پنجمی
اولین باره می بینم شما دارین سنگین فکر می کنین؛عمومن وقتی سوالی ازتون می پرسیم نیازی به فکر سنگین ندارین و یه for روی ایده های ممکن شما رو توی 20 ثانیه (حداکثر) به جواب می رسونه.
پاسخ:
نه. اوبونتو هم فقط قابل تحمله. اصلن سیستم‌عامل خوبی نیست.
:) این‌قدر هندونه زیر بغل من نذار. تو جهانیش هیچی نمی‌شیم. هیچی تمرین نکرده‌ایم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی