امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
پنجشنبه, ۲۷ آذر ۱۳۹۳، ۰۲:۲۲ ق.ظ

کرمان‌، عباس و محمدمهدی و سروش {و جواد؟}، تروریسم


ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم


تو را ای گران‌مایه دیرینه ایران

تو را ای گرامی گهر دوست دارم


خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت

که‌شان خشک و تر بحر و بر دوست دارم


م. امید


پنج‌شنبه بیستم آذر، ساعت چهار و نیم پسین راه افتادم و رفتم راه‌آهن یزد که پرینت بلیت کرمانم رو بگیرم. خیلی اعصاب‌خردکن بود. تو قرن بیست و یکم وقتی برات از کرمان بلیت می‌گیرن باید راه بیفتی و هلک و هلک بری تا ایستگاه راه‌آهنی که اون سر شهره که چاپشو بگیری.

- آقا یه چاپ از بلیتم می‌خواستم.

- شماره‌ی بلیت؟ (با خودم فکر می‌کنم که مگه اون سیستم مسخره‌تون یه جست‌وجو نداره که مجبوریم شماره‌اش رو هم بدیم؟)

شماره رو بهش می‌دم.

- شماره‌ی تلفنی که باهاش بلیت رو رزرو کردین؟

- بله؟ نمی‌دونم آقا!

- بدون اون نمی‌شه!

به محمدمهدی طاهری زنگ می‌زنم و شماره‌شو می‌گیرم. خداوکیلی برای گرفتن چاپ بلیت باید شماره تلفن کسی که برات بلیت گرفته رو هم داشته باشی؟ آخه به چه منطقی؟ اصلن تو این مملکت کارت ملی برا چی صادر شده؟ کاربردش کجاست دقیقن؟

- این بلیت قبلن چاپ شده.

- خب یه چاپ دیگه ازش بهم بدین.

- المثنا یعنی؟

- بله! همون چاپ دوم.

- چاپ دوم چیه دیگه؟ همون المثنا منظورته؟

- عربی برادر؟ طباعة الثانیة!

بالأخره اون بلیت مزخرف رو چاپ می‌کنه و می‌ده. برای این چاپ مسخره دو تومن هم می‌گیرن. ساعت حرکتم دو و نیم بامداد فرداست. بر می‌گردم خوابگاه.

ساعت ۲ی روز آدینه دوباره به همون ایستگاه می‌رسم. قطار با تأخیر میاد. تقریبن ساعت ۳ از یزد راه می‌افتیم. به نظر می‌رسه این قطار مال زمان رضا شاه و جنگ جهانی دومه. سفر فوق‌العاده‌ای بود. مسافت ۳۷۰ کیلومتری یزد تا کرمان رو در بیش از هشت ساعت در کوپه‌ای بسیار کثیف و در قطاری بسیار پر سر و صدا و با قیمتی بسیار خلاف انصاف و بسیار گران‌تر از ارزش چنین سرویسی طی کردم. وضع راه‌آهن و هواپیمایی مملکت این‌قدر خرابه که به نظرم تعطیل کردنشون آبرومندانه‌تره. رو در و دیوار این قطار نوشته‌هایی بود به زبان آلمانی که قطعن مربوط به قبل از یکسان‌سازی نوشتار آلمانی  بودن و به جای ü همه‌جا از ue استفاده شده بود و اثری از eszett هم توش نبود. به هر حال به کرمان رسیدم. تصمیم گرفتم تا جایی که بتونم از راه‌آهن و خطوط هوایی داخلی استفاده نکنم. البته ماهان این وسط استثناست. تا این‌جا رجا و جوپار و زاگرس و آسمان و خیلی‌های دیگر امتحان شده‌ان و فقط همین ماهان کارش قابل قبول بوده.

وقتی بعد از این همه تأخیر به کرمان رسیدم، طاهری (اسم محمدمهدی برای جهان‌آرا ذخیره شده و قابلیت استفاده‌ی همزمان برای دو نفر در یک پست رو نداره!) اومده بود جلوم، یعنی اومده بود دنبالم. خدا رو شکر این یه ریزه کرمونی رو می‌فهمم. یکی از استادهای دانشگاه باهنر هم که اسمشون یادم نیست اومده بودن. سوار ماشین شدیم و به سمت مقصدی که دیدنش برای من به نوعی غافل‌گیرکننده بود به راه افتادیم. مقصد ما بر خلاف انتظارم دانشگاه شهید باهنر نبود! یه جایی بود به اسم مؤسسه‌ی آموزش عالی بهمنیار. علت برگزارنشدن برنامه‌مون تو دانشگاه باهنر، که بعد از این همه کرمان رفتنم هنوز داغ دیدنش به دلم مونده!، این بود که ظاهرن به بهانه‌ی اربعین و روز دانشجو درشو بسته بودن. تو این مؤسسه‌ی بهمنیار که تقریبن از نظر مساحت یک دهم دبیرستان حکمت مشهد بود منتظر شدیم تا بقیه‌ی بچه‌ها بیان. یکی یکی سر و کله‌شون پیدا شد. اول از همه دو نفر اومدن که از قبل نمی‌شناختمشون و با خودم فکر کردم که در طول روز باهاشون آشنا می‌شم. بعد یکی از دوستان به اسم حسن رستمی‌پور (اگه اسمشو اشتباه ننوشته باشم) که یادم نمیاد قبلن باهاش آشنا بودم یا تازه باهاش آشنا شدم رسید! با توجه به جمله‌ی قبلی فقط قسمت آلزایمرزده‌ی مغزم به این بنده‌خدا تخصیص داده شده. آخر از همه جناب آقای حسین‌خان وحیدی که ظاهرن دیگه از nickname قدیم استفاده نمی‌کنن سر و کله‌شون پیدا شد.

کارای کلاسمون خیلی طبیعی و خوب پیش رفت و فکر کنم لااقل مثل دفعه‌ی پیش که کرمان رفته بودم و خیلی خیلی خوابم می‌اومد گند نزدم. البته بعضی از الگوریتم‌هایی که گفتم بهینه نبود و فقط تو قطار برگشت بود که یادم اومد که بهینه‌شو یادم رفته بگم ولی از حق نگذریم وضع بچه‌ها خیلی خوب بود و خیلی خوب حرفامو می‌فهمیدن و کدها رو هم می‌تونستن بفهمن و بنویسن. کلن من فقط درس دادن در همین سطح رو دوست دارم. درس‌دادن وقتی کیف می‌ده که مخاطب‌های آدم تو موضوع درس به اندازه‌ی کافی تجربه داشته باشن و به همه‌ی پیش‌نیازهاش مسلط باشن. این وسط فقط اون دو نفری که اول اومده بودن به نظر پرت می‌اومدن و هیچ واکنشی نشون نمی‌دادن و من حس می‌کردم که کلن حرف‌های منو نمی‌فهمن.

وقت ناهار شد. تعطیل کردیم و کل جمعیت رو تو یه ماشین جا دادیم و رفتیم برای ناهار. کجا؟ مرکز آموزشی‌رفاهی فرهنگیان، رو به روی در دانشکده‌ی مهندسی دانشگاه شهید باهنر کرمان. این مرکز تقریبن تو همه‌ی سفرهای کرمان من هست. هر بار برای تدریس المپیاد به کرمان رفته‌ام این‌جا ساکن شده‌ام. بهار گذشته هم که برای مسابقه‌ی ریاضی دانشجویی به ماهان رفته بودیم این مرکز محل اسکان دخترها بود. داشتم به این فکر می‌کردم که آشناییم با کرمان خیلی خیلی موضعیه. فقط همین مرکز و دانشگاه رو به روش و مهمان‌سرای دانشگاه باهنر و خیابون شفا و یه ذره از بافت قدیمی رو بلدم که همه‌شون در فاصله‌ی کمی (کم با مقیاس تهران!) از هم قرار گرفته‌ان.

بعد از ناهار برگشتیم و کارو ادامه دادیم. وسط‌های درخت فنویک بودیم که اون دو نفر گذاشتن رفتن. بعد معلوم شد که این بنده‌خداها اصلن عضو تیم ACM ICPC نبوده‌ان! اینا به نمایندگی از انجمن علمیشون اومده بودن! واقعن چرا دولت فکری به حال اشتغال جوانان نمی‌کنه؟ لازم به ذکره که علاوه بر کارهای علمی کلی هم انیمیشن نگاه کردیم. اینترنت من تو یزد اصلن وضع مناسبی نداره (برین خدا رو شکر کنین! اگه وضعش مناسب بود این بلاگ هزار برابر این مطلب طولانی داشت.) و به همین خاطر ظاهرن خیلی از انیمیشن‌های روز عقبم!

شب شد و اومدیم تعطیل کنیم و من می‌خواستم کم‌کم راهی راه‌آهن بشم که برگردم یزد که کاشف به عمل اومد که بلیتم برای شنبه ظهره و بنده‌خدا طاهری وقتی به من گفته ساعت ۳ منظورش ۳ی پسین بوده، در حالی که در همون مکالمه منظور از ساعت ۲:۳۰، دو و نیم بامداد بوده! این بود که سر انگشت را به نشانه‌ی وفور حیرت گزیدیم و آن شب را در همان کرمان اقامت گزیدیم. به یه تاکسی زنگ زدیم و اومدیم بیرون از مؤسسه و بچه‌ها درها رو بستن و منتظر شدیم. حالا میاد. حالا میاد. نه خیر! انگار نمی‌خواد بیاد! یه تاکسی دیگه گرفتیم و رفتیم.

سلفی با بهمنیار (از راست: محمدمهدی طاهری، حسین وحیدی، من و حسن رستمی‌پور)

کرمانی‌ها به نظر می‌رسه کلن روی حالت slow motion هستن. البته این موضوع نه تنها در لهجه که حتا تو رانندگیشون خیلی مشهوده. شایدم من به رانندگی وحشتناکی که تو یزد شاهدشیم عادت دارم و به نظرم رانندگی آروم تو کرمان عجیب میاد. به هر حال به محلی رسیدیم که برای شب من رزرو کرده بودن و دیدم که به! این که همین مهمان‌سرای آشنای دانشگاه باهنره. دقیقن همون‌جایی بود که امسال بهار رفته بودیم برای مسابقه!

اول با طاهری رفتیم و اتاق رو تحویل گرفتیم یعنی به بیان دقیق‌تر رفتیم و کلیدشو از تو جاکفشی پیدا کردیم! اتاق خیلی بزرگی بود و ظرفیت استانداردش ۸ نفر بود. شاید اصلن نباید از واژه‌ی «اتاق» استفاده کنم. «واحد» واژه‌ی بهتریه. بعد رفتیم یه پیتزایی اون نزدیک و طاهری خداحافظی کرد و رفت و من پیتزا خوردم و به عباس {جعفری} زنگ زدم که ببینم در چه حاله و اومده یزد یا نه. بهش گفتم که رو به روی کتابخونه‌ی ملی کرمان نشسته‌ام.

(شب قبل از راه افتادن به سمت کرمان به این فکر می‌کردم که تو یزد خیلی تنها شده‌ام. اکثر دوستای خوبم از یزد رفته‌ان. صدرا {علیمی} که همون اولا رفت و اصلن خیلی وقته ازش بی‌خبرم. تا چشم به هم زدم محمدمهدی {جهان‌آرا} و محسن  {پارساییان} و صالح {جعفری‌زاده} هم بزرگ شدن و کارشون به دانشگاه ملی کشید. تازگیا هم که عباس {جعفری} فیلش یاد اصفهون کرد و رفت صنعتی. سروش {فرخ‌نیا} هم که اصلن تو یزد موندنی نشد. من همین‌طوری الکی مونده‌ام تو شهری که تعداد دوستام توش داره کم کم به صفر میل می‌کنه. واقعن حس می‌کردم که دیگه وقتشه که فارغ‌التحصیل شم و از یزد برم. یکی از دلایلش هم می‌تونه همین باشه که دیگه این‌جا نمی‌تونم به راحتی دوست‌های جدید پیدا کنم. آدم وقتی به یه جایی می‌ره با بهترین کسایی که اون‌جا می‌بینه دوست می‌شه پس دوست پیدا کردن تو یه جای جدید چندان سخت نیست ولی وقتی این بهترین‌ها برن دوست شدن با بقیه‌ای که تو ذهن آدم اون جایگاه «بهترین» بودن رو ندارن خیلی سخته. خلاصه حسابی تو فضای این شعر سیمین بهبهانی بودم که «ز من هر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک» که این سفر کرمان جور شد و من هم با کمال میل راه افتادم.)

این سفر در نوع خودش از نظر تجدید خاطرات بی‌نظیر بود. اول از همه بچه‌هایی رو دیدم که دفعه‌ی پیش که دیده بودمشون واقعن بچه بودن ولی الآن جدی جدی بزرگ شده بودن. طاهری ریش در آورده بود. همه‌شون کلی الگوریتم یاد گرفته بودن. برخوردهاشون مثل آدم‌بزرگا شده بود و در یک کلام باعث شدن من احساس پیری کنم! بعد هم که مرکز فرهنگیان رو دیدیم و حالا هم که داشتم اطراف خیابون ابن‌سینا و کتابخونه‌ی ملی که قبلن کارخونه‌ی ریسندگی بوده و همین چند ماه پیش به همراه تیم‌های اصفهان و کاشان ازش رد شدیم و توش عکس گرفتیم می‌گشتم. خدا رو شکر کردم چون وقتی به اتفاقاتی که از اون زمان در زندگیم افتاده فکر کردم دیدم واقعن باید این کارو بکنم. شاید عجیب باشه که آدم برای قسمتی از زندگیش که شامل تلخ‌ترین روزها بوده هم سپاس‌گزار باشه ولی من واقعن چنین حسی داشتم. یه جورایی مثل حس کسیه که به قلبش گلوله خورده ولی باز هم به خاطر این که زنده است از خدا متشکره. 

فرداش کلاس رو برگزار کردم و آخرین توصیه‌ها رو هم کردم و بچه‌ها الآن که این متن رو می‌نویسم تهران هستن و دارن آماده می‌شن که تو مسابقه‌ای شرکت کنن که ما رو راه ندادن (یعنی ACM ICPC تهران که به خاطر شرکت در دو سایت دیگه امسال اجازه‌ی شرکت تو این یکی رو نداشتیم)! بعد از کلاس وقت کمی داشتیم و رفتیم و چندتا عکس گرفتیم و در نهایت هم پدر طاهری زحمت کشیدن و منو تا راه‌آهن رسوندن. تابلوها در کرمان با فونت‌های غیررسمی مثل نسیم نوشته می‌شن. تابلوی راه‌آهن هم همین‌طوری بود. سوار قطار شدم و این بار هفت ساعته رسیدم. خدا خیرش بده. همین که یه ساعت زودتر این زجر تدریجی رو از سرمون کم کرد جای شکرش باقیه. تا خوابگاه تاکسی گرفتم. «ساعت ۲۲، این‌جا یزد است، صدای جمهوری اسلامی ایران، شبکه‌ی استانی یزد». این گوینده‌ها این حرف‌ها رو طوری به زبون می‌آرن که من ناخودآگاه احساس غرور می‌کنم :)

عکسی که همیشه دوست داشتم با سر در دانشگاه کرمان بگیرم :)

کرمان مسلمن شهریه که بیش‌‌تر از هر شهر دیگه‌ای بهش سفر کرده‌ام. حتا بیش‌تر از تهران. از مزیت‌های سکونت در یزد یکیش همینه که تقریبن همه‌جای کشور غیر از مشهد خودمون بهش نزدیکن. به خصوص کرمان و اصفهان و شیراز. دو تای اول رو بسیار رفته‌ام ولی بر خلاف میل باطنیم الآن حدود دو ساله که شیراز رو ندیده‌ام. شدیدن به دنبال یه فرصتی هستم که یه بهانه‌ای پیدا کنم و سری هم به شیراز بزنم. البته همیشه تصورم این بوده که کرمان رو درست و حسابی نکافته‌ام و واقعن دلم می‌خواد که یه بار بتونم چند هفته‌ای رو به گردش تو کرمان و اطرافش بگذرونم. به خصوص دلم می‌خواد ارگ راین و کلوت‌های شهداد و جیرفت رو ببینم. البته این آرزوها تمومی نداره. من اگه کمی علاقه‌ام به ریاضی و علوم‌کامپیوتر کم‌تر از این بود هیچ بعید نبود که راه بیفتم و دور دنیا، و اول از همه دور ایران، رو با دوچرخه بگردم.

در راستای اون پاراگرافی که تو پرانتز بود همون شب سر و کله‌ی عباس پیدا شد و باز دیدمش. فردا ظهرش محمدمهدی از تهران اومد و اون رو هم دیدم و دیروز هم سروش از مشهد سر رسید. امروز هم با خبر شدم که ظاهرن محمدجواد {حاجی‌علی‌خانی} اومده یزد و به زودی خواهم دیدش. خلاصه انگار که همه‌ی دنیا منتظر مونده بودن که فقط من از هجران شکایت کنم که کل نیستان رو بردارن بیارن دم این نی تنهایی که تو یزده. خدا رو شکر :) البته جواد رو هنوز ندیده‌ام و احتمالن فردا می‌بینمش. (برا همین عنوان این پست این‌طوریه)

سروش {فرخ‌نیا} که یکی از اندک دوستان منه که جدی جدی کتاب‌خونه داره روز به روز باانگیزه‌تر و جالب‌تر می‌شه. (در جمله‌ی قبلی فعل «داره» بخش اول فعل مرکبیه که بخش دومش «می‌شه» است. من نمی‌دونم که سروش کتاب‌خونه داره یا نه! فقط می‌دونم به تازگی عکاس هم شده. حالا که فکر می‌کنم شاید بهتر باشه اون جمله رو به شکل تاجیکیش بنویسم: «روز به روز باانگیزه‌تر و جالب‌تر شده ایستاده است.») به نسبت سروشی که من از دوران دبیرستان می‌شناختم خیلی فرق کرده. البته فرق‌های ظاهریش هم قابل توجهن ولی به نظر می‌رسه که از اون حالت بچگی و بی‌حوصلگی در اومده و داره قدم‌های مثبت جدی بر می‌داره. حتا احتمالش هست که به زودی هم‌تیمی هم بشیم (هیچ‌کدوم از  خوانندگان این متن جز خودم و خودش نمی‌تونن حدس بزنن مراد از هم‌تیمی شدن تو چه نوع تیمیه!) هر چند نپذیرفت که به عنوان عضو چهارم تیم دانشگاه یزد با ما بیاد مراکش! یه کتاب خیلی خوب از جرج ارول هم برام آورده بود که از این جهت هم ازش خیلی خیلی سپاس‌گزارم. فلاسک چایش رو هم تو خوابگاه ما جا گذاشته و طبعن هیچ‌وقت پسش نخواهد گرفت :)

این پست رو با محکوم‌کردن حمله‌ی تروریستی ددمنشانه‌ی طالبان به مدرسه‌ای در پیشاور و نقل به مضمون این جمله از نلسون مندلا ادامه می‌دم: «خشونت در هیچ گروهی که مدعی اخلاق است پذیرفتنی نیست و غیرقابل‌بخشش‌ترین نوع خشونت، خشونت علیه کودکان است.»

من پریروز مطلبی در این باب نوشته بودم که خوش دارم این‌جا هم منتشرش کنم:

گاهی آدم می‌شنوه که فلان‌جا حمله‌ی تروریستی شده و یه عده کشته شده‌ان. مثلن در عراق یا افغانستان یا پاکستان. در این شرایط کمی ناراحت می‌شیم ولی ته تهش این واسه‌مون فقط یه خبره. اظهار تأسف می‌کنیم ولی بعد از چند روز که خبرهای دیگه‌ای هم میاد یادمون می‌ره و برامون طبیعی می‌شه. این موضوع تا زمانی که هیچ تصوری از کسانی که قربانی چنین حوادثی می‌شن نداریم ادامه داره. در قسمت ناخودآگاه ذهن ما این‌ها فقط بازیگران یک نمایشنامه‌ی خبری هستن، نه انسان‌های واقعی. اما از وقتی که با این مردم آشنا بشی، از وقتی که بهت خوبی کنن، از وقتی که باهاشون حتا برای یه مدت کوتاه زندگی کنی، از وقتی که دوستشون بداری، از اون موقعه که ۱۳۰ تا برات یه عدد نیست. یه فاجعه‌اس. یه غم بزرگه. برای منی که بچه‌های دبستانی پاکستانی رو تو لاهور دیدم که به چه شکلی مدرسه می‌رفتن و چه وضعی داشتن این بچه‌ها بخشی از یه خبر نیستن. یه حقیقت زنده‌ان. برای من که هنوز لبخند مهربون پسر بچه‌ی هفت هشت ساله‌ای که، احتمالن در راه مدرسه‌اش، از کنار مینی‌بوس ما گذشت و برامون دست تکون داد و سعی کرد تو فیلمی که من می‌گرفتم بیفته رو یادم میاد قضیه یه جوریه که انگار همون پسر دوست‌داشتنی ۱۳۰ بار مرده. تصورش هم درد داره. هیچ‌وقت در عمرم زشتی تروریسم رو تا این حد از نزدیک حس نکرده بودم.

طوری می‌نویسم که هم به پارسی و هم به اردو قابل فهم باشه: «طالبان مرده باد!»

پ.ن: شوربختانه از زمانی که اون متن رو نوشته بودم عده‌ی جان‌باختگان در پیشاور به حدود ۱۵۰ نفر افزایش پیدا کرده. این حرکت تحریک طالبان پاکستان در حدی زشت و منزجرکننده بود که حتا موجوداتی چون طالبان افغانستان هم نتونستن تحملش کنن و محکومش کردن. 


از این‌جا به بعد پست رو در ساعت ۲:۱۳ بامداد روز شنبه ۲۹ آذر می‌نویسم:

این پستو باید یه ذره طولانی‌ترش کنم. اول از همه این عکسیه که در آخرین لحظات حضور سروش تو خوابگاه گرفتیم. هیچ‌وقت به دیگران اعتماد نکنین و همیشه سلفی بگیرین! به خصوص اگه عجله دارین.

هدف از این عکس صرفن نمایش تغییرات چهره‌ی سروش است!

پریروز پسین به {محمد} جواد {حاجی‌علی‌خانی} زنگ زدم و قرار شد برم جلوش مدرسه‌ی شهید صدوقی. رفتم و کمی منتظر شدم و خیلی زود از افق پدیدار شد. قیافه‌اش خیلی با تصورم فرق داشت. یه جورایی چاق‌تر بود. با هم راه افتادیم و رفتیم باغ دولت‌آباد. تو راه و تو باغ همه‌اش در مورد چیزهای مختلف حرف می‌زدیم و عجیب این که تقریبن چیزی و کسی جز جرج ارول  پیدا نمی‌شه که ما سرش با هم تفاهم داشته باشیم. اصلن عجیبه که چرا من این‌قدر از این جواد که تقریبن همه‌ی تفکراتش نقطه‌ی مقابلمه خوشم میاد. البته باید اعتراف کنم که بحث کردن در مورد رادیو چهرازی و تولستوی و سمپاد و برنامه‌هامون برای آینده و این که دوستامون تازگیا زده‌ان تو فاز ترک تحصیل در حین قدم زدن کنار و روی حوض کشیده‌ی باغ دولت‌آباد خیلی کیف می‌ده.

از باغ اومدیم بیرون و با مهران قرار گذاشتیم که برای شام بریم سزار. البته فکر کنم من سزار رو تحمیل کردم و نظر مهران رو دراگون بود ولی خب زور من چربید دیگه. می‌خواستم به جواد امام‌زاده جعفر رو هم نشون بدم. یزد دو تا امام‌زاده داره. یکی امام‌زاده جعفر و یکی امام‌زاده سید جعفر. به طرف امام‌زاده جعفر راه افتادیم اما نمی‌دونم چی شد که حین راه رفتن و حرف‌زدن از شیرحسین میدون معلم سر در آوردیم.  مدیونین اگه فکر کنین من GPSام خرابه. جای بسی شکره که جواد مثل من از راه‌رفتن استقبال می‌کنه. وارد شیرحسین شدیم و دوتا پالوده یزدی سفارش دادیم. اتفاق معمول شیرحسین باز هم برای من افتاد. وقتی می‌خواستم پالوده‌ها رو از رو پیش‌خونش بیارم سر میز یه حاج‌آقایی با سرعت خودشو به من کوفت و یک پنجم پالوده‌ها رو لباس بنده‌خدا ریخت. این یزدی‌ها هم که زیادی تعارفی و مؤدب هستن. تا یه ساعت داشتیم هی از هم معذرت‌خواهی می‌کردیم. بنده‌خدا حتا می‌گفت بذارین براتون دوباره پالوده بخرم. من هم داشتم به این فکر می‌کردم که اگه در حد اینا تعارفی باشم لابد باید بهش بگم بذارین من براتون یه پیرهن جدید بخرم!

با بدبختی خاص یزد تاکسی گرفتیم. تاکسی گرفتن از کنار خیابون تو یزد یکی از کارهای شاق و نشدنیه. به سزار رسیدیم و مهران رو دیدیم و وارد شدیم. به محض ورود دوست و هم‌اتاقی قدیمم امین {کرونی} رو دیدم و از این بابت هم خیلی خوش‌حال شدم. نشستیم و به بحثمون ادامه دادیم. فکر کنم این‌قدر من و جواد بحث کردیم  که مهران پاک کلافه شده بود. حتا وقتی غذاها رو آوردن هم هنوز داشتیم ادامه می‌دادیم. جواد خیلی حیف شده که اومده کامپیوتر. این باید از اول می‌رفت فلسفه یا ادبیات. دلم می‌خواد به ابوالفضل {جعفری‌ خانه} معرفیش کنم. البته اگه از قبل همدیگه رو نشناسن. این رو هم از این بابت این‌جا نوشتم که خود جواد بخونه و بهم یادآوری کنه که با ابوالفضل آشناییش بدم.

غذا که تموم شد بین من و مهران درگیری شدیدی در زمینه‌ی پرداخت صورت‌حساب شکل گرفت و هیچ‌کدوم از طرفین کوتاه نمی‌اومدن تا این که جواد پیشنهاد داد با استفاده از گروپشون رندوم بزنه. ظاهرن یه bot پشت این گروه گذاشته‌ان که کدهای پایتون رو اجرا می‌کنه و می‌خواستیم با استفاده از اون یه رندوم بین ۰ و ۱ بگیریم. مهندسن دیگه! بیکارا! خب این چه کاریه؟ این‌قدر همه‌مون متخصص پایتون بودیم که یه رندوم گرفتن کلی  طول کشید و سایر اعضای گروپ هم اومدن و به روش‌های مختلف از جمله سعی در یافتن دستور درست در پایتون و یا نوشتن مکرر عدد ۸۸۷ به ما در امر خطیر رندوم‌گیری کمک کردن. آخرش هم رندومش رندوم نبود و به مهران افتاد.

بیرون اومدیم و تا خوابگاه و چند دور دور خوابگاه پیاده‌روی کردیم و گپ زدیم. آخر سر هم با نور دم در خوابگاه سلفی گرفتیم که در به روز رسانی بعدی این پست اضافه خواهند شد شد.




نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE


ز پوچ جهان هیچ اگر دوست دارم

تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم


تو را ای گران‌مایه دیرینه ایران

تو را ای گرامی گهر دوست دارم


خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت

که‌شان خشک و تر بحر و بر دوست دارم


م. امید


پنج‌شنبه بیستم آذر، ساعت چهار و نیم پسین راه افتادم و رفتم راه‌آهن یزد که پرینت بلیت کرمانم رو بگیرم. خیلی اعصاب‌خردکن بود. تو قرن بیست و یکم وقتی برات از کرمان بلیت می‌گیرن باید راه بیفتی و هلک و هلک بری تا ایستگاه راه‌آهنی که اون سر شهره که چاپشو بگیری.

- آقا یه چاپ از بلیتم می‌خواستم.

- شماره‌ی بلیت؟ (با خودم فکر می‌کنم که مگه اون سیستم مسخره‌تون یه جست‌وجو نداره که مجبوریم شماره‌اش رو هم بدیم؟)

شماره رو بهش می‌دم.

- شماره‌ی تلفنی که باهاش بلیت رو رزرو کردین؟

- بله؟ نمی‌دونم آقا!

- بدون اون نمی‌شه!

به محمدمهدی طاهری زنگ می‌زنم و شماره‌شو می‌گیرم. خداوکیلی برای گرفتن چاپ بلیت باید شماره تلفن کسی که برات بلیت گرفته رو هم داشته باشی؟ آخه به چه منطقی؟ اصلن تو این مملکت کارت ملی برا چی صادر شده؟ کاربردش کجاست دقیقن؟

- این بلیت قبلن چاپ شده.

- خب یه چاپ دیگه ازش بهم بدین.

- المثنا یعنی؟

- بله! همون چاپ دوم.

- چاپ دوم چیه دیگه؟ همون المثنا منظورته؟

- عربی برادر؟ طباعة الثانیة!

بالأخره اون بلیت مزخرف رو چاپ می‌کنه و می‌ده. برای این چاپ مسخره دو تومن هم می‌گیرن. ساعت حرکتم دو و نیم بامداد فرداست. بر می‌گردم خوابگاه.

ساعت ۲ی روز آدینه دوباره به همون ایستگاه می‌رسم. قطار با تأخیر میاد. تقریبن ساعت ۳ از یزد راه می‌افتیم. به نظر می‌رسه این قطار مال زمان رضا شاه و جنگ جهانی دومه. سفر فوق‌العاده‌ای بود. مسافت ۳۷۰ کیلومتری یزد تا کرمان رو در بیش از هشت ساعت در کوپه‌ای بسیار کثیف و در قطاری بسیار پر سر و صدا و با قیمتی بسیار خلاف انصاف و بسیار گران‌تر از ارزش چنین سرویسی طی کردم. وضع راه‌آهن و هواپیمایی مملکت این‌قدر خرابه که به نظرم تعطیل کردنشون آبرومندانه‌تره. رو در و دیوار این قطار نوشته‌هایی بود به زبان آلمانی که قطعن مربوط به قبل از یکسان‌سازی نوشتار آلمانی  بودن و به جای ü همه‌جا از ue استفاده شده بود و اثری از eszett هم توش نبود. به هر حال به کرمان رسیدم. تصمیم گرفتم تا جایی که بتونم از راه‌آهن و خطوط هوایی داخلی استفاده نکنم. البته ماهان این وسط استثناست. تا این‌جا رجا و جوپار و زاگرس و آسمان و خیلی‌های دیگر امتحان شده‌ان و فقط همین ماهان کارش قابل قبول بوده.

وقتی بعد از این همه تأخیر به کرمان رسیدم، طاهری (اسم محمدمهدی برای جهان‌آرا ذخیره شده و قابلیت استفاده‌ی همزمان برای دو نفر در یک پست رو نداره!) اومده بود جلوم، یعنی اومده بود دنبالم. خدا رو شکر این یه ریزه کرمونی رو می‌فهمم. یکی از استادهای دانشگاه باهنر هم که اسمشون یادم نیست اومده بودن. سوار ماشین شدیم و به سمت مقصدی که دیدنش برای من به نوعی غافل‌گیرکننده بود به راه افتادیم. مقصد ما بر خلاف انتظارم دانشگاه شهید باهنر نبود! یه جایی بود به اسم مؤسسه‌ی آموزش عالی بهمنیار. علت برگزارنشدن برنامه‌مون تو دانشگاه باهنر، که بعد از این همه کرمان رفتنم هنوز داغ دیدنش به دلم مونده!، این بود که ظاهرن به بهانه‌ی اربعین و روز دانشجو درشو بسته بودن. تو این مؤسسه‌ی بهمنیار که تقریبن از نظر مساحت یک دهم دبیرستان حکمت مشهد بود منتظر شدیم تا بقیه‌ی بچه‌ها بیان. یکی یکی سر و کله‌شون پیدا شد. اول از همه دو نفر اومدن که از قبل نمی‌شناختمشون و با خودم فکر کردم که در طول روز باهاشون آشنا می‌شم. بعد یکی از دوستان به اسم حسن رستمی‌پور (اگه اسمشو اشتباه ننوشته باشم) که یادم نمیاد قبلن باهاش آشنا بودم یا تازه باهاش آشنا شدم رسید! با توجه به جمله‌ی قبلی فقط قسمت آلزایمرزده‌ی مغزم به این بنده‌خدا تخصیص داده شده. آخر از همه جناب آقای حسین‌خان وحیدی که ظاهرن دیگه از nickname قدیم استفاده نمی‌کنن سر و کله‌شون پیدا شد.

کارای کلاسمون خیلی طبیعی و خوب پیش رفت و فکر کنم لااقل مثل دفعه‌ی پیش که کرمان رفته بودم و خیلی خیلی خوابم می‌اومد گند نزدم. البته بعضی از الگوریتم‌هایی که گفتم بهینه نبود و فقط تو قطار برگشت بود که یادم اومد که بهینه‌شو یادم رفته بگم ولی از حق نگذریم وضع بچه‌ها خیلی خوب بود و خیلی خوب حرفامو می‌فهمیدن و کدها رو هم می‌تونستن بفهمن و بنویسن. کلن من فقط درس دادن در همین سطح رو دوست دارم. درس‌دادن وقتی کیف می‌ده که مخاطب‌های آدم تو موضوع درس به اندازه‌ی کافی تجربه داشته باشن و به همه‌ی پیش‌نیازهاش مسلط باشن. این وسط فقط اون دو نفری که اول اومده بودن به نظر پرت می‌اومدن و هیچ واکنشی نشون نمی‌دادن و من حس می‌کردم که کلن حرف‌های منو نمی‌فهمن.

وقت ناهار شد. تعطیل کردیم و کل جمعیت رو تو یه ماشین جا دادیم و رفتیم برای ناهار. کجا؟ مرکز آموزشی‌رفاهی فرهنگیان، رو به روی در دانشکده‌ی مهندسی دانشگاه شهید باهنر کرمان. این مرکز تقریبن تو همه‌ی سفرهای کرمان من هست. هر بار برای تدریس المپیاد به کرمان رفته‌ام این‌جا ساکن شده‌ام. بهار گذشته هم که برای مسابقه‌ی ریاضی دانشجویی به ماهان رفته بودیم این مرکز محل اسکان دخترها بود. داشتم به این فکر می‌کردم که آشناییم با کرمان خیلی خیلی موضعیه. فقط همین مرکز و دانشگاه رو به روش و مهمان‌سرای دانشگاه باهنر و خیابون شفا و یه ذره از بافت قدیمی رو بلدم که همه‌شون در فاصله‌ی کمی (کم با مقیاس تهران!) از هم قرار گرفته‌ان.

بعد از ناهار برگشتیم و کارو ادامه دادیم. وسط‌های درخت فنویک بودیم که اون دو نفر گذاشتن رفتن. بعد معلوم شد که این بنده‌خداها اصلن عضو تیم ACM ICPC نبوده‌ان! اینا به نمایندگی از انجمن علمیشون اومده بودن! واقعن چرا دولت فکری به حال اشتغال جوانان نمی‌کنه؟ لازم به ذکره که علاوه بر کارهای علمی کلی هم انیمیشن نگاه کردیم. اینترنت من تو یزد اصلن وضع مناسبی نداره (برین خدا رو شکر کنین! اگه وضعش مناسب بود این بلاگ هزار برابر این مطلب طولانی داشت.) و به همین خاطر ظاهرن خیلی از انیمیشن‌های روز عقبم!

شب شد و اومدیم تعطیل کنیم و من می‌خواستم کم‌کم راهی راه‌آهن بشم که برگردم یزد که کاشف به عمل اومد که بلیتم برای شنبه ظهره و بنده‌خدا طاهری وقتی به من گفته ساعت ۳ منظورش ۳ی پسین بوده، در حالی که در همون مکالمه منظور از ساعت ۲:۳۰، دو و نیم بامداد بوده! این بود که سر انگشت را به نشانه‌ی وفور حیرت گزیدیم و آن شب را در همان کرمان اقامت گزیدیم. به یه تاکسی زنگ زدیم و اومدیم بیرون از مؤسسه و بچه‌ها درها رو بستن و منتظر شدیم. حالا میاد. حالا میاد. نه خیر! انگار نمی‌خواد بیاد! یه تاکسی دیگه گرفتیم و رفتیم.

سلفی با بهمنیار (از راست: محمدمهدی طاهری، حسین وحیدی، من و حسن رستمی‌پور)

کرمانی‌ها به نظر می‌رسه کلن روی حالت slow motion هستن. البته این موضوع نه تنها در لهجه که حتا تو رانندگیشون خیلی مشهوده. شایدم من به رانندگی وحشتناکی که تو یزد شاهدشیم عادت دارم و به نظرم رانندگی آروم تو کرمان عجیب میاد. به هر حال به محلی رسیدیم که برای شب من رزرو کرده بودن و دیدم که به! این که همین مهمان‌سرای آشنای دانشگاه باهنره. دقیقن همون‌جایی بود که امسال بهار رفته بودیم برای مسابقه!

اول با طاهری رفتیم و اتاق رو تحویل گرفتیم یعنی به بیان دقیق‌تر رفتیم و کلیدشو از تو جاکفشی پیدا کردیم! اتاق خیلی بزرگی بود و ظرفیت استانداردش ۸ نفر بود. شاید اصلن نباید از واژه‌ی «اتاق» استفاده کنم. «واحد» واژه‌ی بهتریه. بعد رفتیم یه پیتزایی اون نزدیک و طاهری خداحافظی کرد و رفت و من پیتزا خوردم و به عباس {جعفری} زنگ زدم که ببینم در چه حاله و اومده یزد یا نه. بهش گفتم که رو به روی کتابخونه‌ی ملی کرمان نشسته‌ام.

(شب قبل از راه افتادن به سمت کرمان به این فکر می‌کردم که تو یزد خیلی تنها شده‌ام. اکثر دوستای خوبم از یزد رفته‌ان. صدرا {علیمی} که همون اولا رفت و اصلن خیلی وقته ازش بی‌خبرم. تا چشم به هم زدم محمدمهدی {جهان‌آرا} و محسن  {پارساییان} و صالح {جعفری‌زاده} هم بزرگ شدن و کارشون به دانشگاه ملی کشید. تازگیا هم که عباس {جعفری} فیلش یاد اصفهون کرد و رفت صنعتی. سروش {فرخ‌نیا} هم که اصلن تو یزد موندنی نشد. من همین‌طوری الکی مونده‌ام تو شهری که تعداد دوستام توش داره کم کم به صفر میل می‌کنه. واقعن حس می‌کردم که دیگه وقتشه که فارغ‌التحصیل شم و از یزد برم. یکی از دلایلش هم می‌تونه همین باشه که دیگه این‌جا نمی‌تونم به راحتی دوست‌های جدید پیدا کنم. آدم وقتی به یه جایی می‌ره با بهترین کسایی که اون‌جا می‌بینه دوست می‌شه پس دوست پیدا کردن تو یه جای جدید چندان سخت نیست ولی وقتی این بهترین‌ها برن دوست شدن با بقیه‌ای که تو ذهن آدم اون جایگاه «بهترین» بودن رو ندارن خیلی سخته. خلاصه حسابی تو فضای این شعر سیمین بهبهانی بودم که «ز من هر آن که او دور، چو دل به سینه نزدیک» که این سفر کرمان جور شد و من هم با کمال میل راه افتادم.)

این سفر در نوع خودش از نظر تجدید خاطرات بی‌نظیر بود. اول از همه بچه‌هایی رو دیدم که دفعه‌ی پیش که دیده بودمشون واقعن بچه بودن ولی الآن جدی جدی بزرگ شده بودن. طاهری ریش در آورده بود. همه‌شون کلی الگوریتم یاد گرفته بودن. برخوردهاشون مثل آدم‌بزرگا شده بود و در یک کلام باعث شدن من احساس پیری کنم! بعد هم که مرکز فرهنگیان رو دیدیم و حالا هم که داشتم اطراف خیابون ابن‌سینا و کتابخونه‌ی ملی که قبلن کارخونه‌ی ریسندگی بوده و همین چند ماه پیش به همراه تیم‌های اصفهان و کاشان ازش رد شدیم و توش عکس گرفتیم می‌گشتم. خدا رو شکر کردم چون وقتی به اتفاقاتی که از اون زمان در زندگیم افتاده فکر کردم دیدم واقعن باید این کارو بکنم. شاید عجیب باشه که آدم برای قسمتی از زندگیش که شامل تلخ‌ترین روزها بوده هم سپاس‌گزار باشه ولی من واقعن چنین حسی داشتم. یه جورایی مثل حس کسیه که به قلبش گلوله خورده ولی باز هم به خاطر این که زنده است از خدا متشکره. 

فرداش کلاس رو برگزار کردم و آخرین توصیه‌ها رو هم کردم و بچه‌ها الآن که این متن رو می‌نویسم تهران هستن و دارن آماده می‌شن که تو مسابقه‌ای شرکت کنن که ما رو راه ندادن (یعنی ACM ICPC تهران که به خاطر شرکت در دو سایت دیگه امسال اجازه‌ی شرکت تو این یکی رو نداشتیم)! بعد از کلاس وقت کمی داشتیم و رفتیم و چندتا عکس گرفتیم و در نهایت هم پدر طاهری زحمت کشیدن و منو تا راه‌آهن رسوندن. تابلوها در کرمان با فونت‌های غیررسمی مثل نسیم نوشته می‌شن. تابلوی راه‌آهن هم همین‌طوری بود. سوار قطار شدم و این بار هفت ساعته رسیدم. خدا خیرش بده. همین که یه ساعت زودتر این زجر تدریجی رو از سرمون کم کرد جای شکرش باقیه. تا خوابگاه تاکسی گرفتم. «ساعت ۲۲، این‌جا یزد است، صدای جمهوری اسلامی ایران، شبکه‌ی استانی یزد». این گوینده‌ها این حرف‌ها رو طوری به زبون می‌آرن که من ناخودآگاه احساس غرور می‌کنم :)

عکسی که همیشه دوست داشتم با سر در دانشگاه کرمان بگیرم :)

کرمان مسلمن شهریه که بیش‌‌تر از هر شهر دیگه‌ای بهش سفر کرده‌ام. حتا بیش‌تر از تهران. از مزیت‌های سکونت در یزد یکیش همینه که تقریبن همه‌جای کشور غیر از مشهد خودمون بهش نزدیکن. به خصوص کرمان و اصفهان و شیراز. دو تای اول رو بسیار رفته‌ام ولی بر خلاف میل باطنیم الآن حدود دو ساله که شیراز رو ندیده‌ام. شدیدن به دنبال یه فرصتی هستم که یه بهانه‌ای پیدا کنم و سری هم به شیراز بزنم. البته همیشه تصورم این بوده که کرمان رو درست و حسابی نکافته‌ام و واقعن دلم می‌خواد که یه بار بتونم چند هفته‌ای رو به گردش تو کرمان و اطرافش بگذرونم. به خصوص دلم می‌خواد ارگ راین و کلوت‌های شهداد و جیرفت رو ببینم. البته این آرزوها تمومی نداره. من اگه کمی علاقه‌ام به ریاضی و علوم‌کامپیوتر کم‌تر از این بود هیچ بعید نبود که راه بیفتم و دور دنیا، و اول از همه دور ایران، رو با دوچرخه بگردم.

در راستای اون پاراگرافی که تو پرانتز بود همون شب سر و کله‌ی عباس پیدا شد و باز دیدمش. فردا ظهرش محمدمهدی از تهران اومد و اون رو هم دیدم و دیروز هم سروش از مشهد سر رسید. امروز هم با خبر شدم که ظاهرن محمدجواد {حاجی‌علی‌خانی} اومده یزد و به زودی خواهم دیدش. خلاصه انگار که همه‌ی دنیا منتظر مونده بودن که فقط من از هجران شکایت کنم که کل نیستان رو بردارن بیارن دم این نی تنهایی که تو یزده. خدا رو شکر :) البته جواد رو هنوز ندیده‌ام و احتمالن فردا می‌بینمش. (برا همین عنوان این پست این‌طوریه)

سروش {فرخ‌نیا} که یکی از اندک دوستان منه که جدی جدی کتاب‌خونه داره روز به روز باانگیزه‌تر و جالب‌تر می‌شه. (در جمله‌ی قبلی فعل «داره» بخش اول فعل مرکبیه که بخش دومش «می‌شه» است. من نمی‌دونم که سروش کتاب‌خونه داره یا نه! فقط می‌دونم به تازگی عکاس هم شده. حالا که فکر می‌کنم شاید بهتر باشه اون جمله رو به شکل تاجیکیش بنویسم: «روز به روز باانگیزه‌تر و جالب‌تر شده ایستاده است.») به نسبت سروشی که من از دوران دبیرستان می‌شناختم خیلی فرق کرده. البته فرق‌های ظاهریش هم قابل توجهن ولی به نظر می‌رسه که از اون حالت بچگی و بی‌حوصلگی در اومده و داره قدم‌های مثبت جدی بر می‌داره. حتا احتمالش هست که به زودی هم‌تیمی هم بشیم (هیچ‌کدوم از  خوانندگان این متن جز خودم و خودش نمی‌تونن حدس بزنن مراد از هم‌تیمی شدن تو چه نوع تیمیه!) هر چند نپذیرفت که به عنوان عضو چهارم تیم دانشگاه یزد با ما بیاد مراکش! یه کتاب خیلی خوب از جرج ارول هم برام آورده بود که از این جهت هم ازش خیلی خیلی سپاس‌گزارم. فلاسک چایش رو هم تو خوابگاه ما جا گذاشته و طبعن هیچ‌وقت پسش نخواهد گرفت :)

این پست رو با محکوم‌کردن حمله‌ی تروریستی ددمنشانه‌ی طالبان به مدرسه‌ای در پیشاور و نقل به مضمون این جمله از نلسون مندلا ادامه می‌دم: «خشونت در هیچ گروهی که مدعی اخلاق است پذیرفتنی نیست و غیرقابل‌بخشش‌ترین نوع خشونت، خشونت علیه کودکان است.»

من پریروز مطلبی در این باب نوشته بودم که خوش دارم این‌جا هم منتشرش کنم:

گاهی آدم می‌شنوه که فلان‌جا حمله‌ی تروریستی شده و یه عده کشته شده‌ان. مثلن در عراق یا افغانستان یا پاکستان. در این شرایط کمی ناراحت می‌شیم ولی ته تهش این واسه‌مون فقط یه خبره. اظهار تأسف می‌کنیم ولی بعد از چند روز که خبرهای دیگه‌ای هم میاد یادمون می‌ره و برامون طبیعی می‌شه. این موضوع تا زمانی که هیچ تصوری از کسانی که قربانی چنین حوادثی می‌شن نداریم ادامه داره. در قسمت ناخودآگاه ذهن ما این‌ها فقط بازیگران یک نمایشنامه‌ی خبری هستن، نه انسان‌های واقعی. اما از وقتی که با این مردم آشنا بشی، از وقتی که بهت خوبی کنن، از وقتی که باهاشون حتا برای یه مدت کوتاه زندگی کنی، از وقتی که دوستشون بداری، از اون موقعه که ۱۳۰ تا برات یه عدد نیست. یه فاجعه‌اس. یه غم بزرگه. برای منی که بچه‌های دبستانی پاکستانی رو تو لاهور دیدم که به چه شکلی مدرسه می‌رفتن و چه وضعی داشتن این بچه‌ها بخشی از یه خبر نیستن. یه حقیقت زنده‌ان. برای من که هنوز لبخند مهربون پسر بچه‌ی هفت هشت ساله‌ای که، احتمالن در راه مدرسه‌اش، از کنار مینی‌بوس ما گذشت و برامون دست تکون داد و سعی کرد تو فیلمی که من می‌گرفتم بیفته رو یادم میاد قضیه یه جوریه که انگار همون پسر دوست‌داشتنی ۱۳۰ بار مرده. تصورش هم درد داره. هیچ‌وقت در عمرم زشتی تروریسم رو تا این حد از نزدیک حس نکرده بودم.

طوری می‌نویسم که هم به پارسی و هم به اردو قابل فهم باشه: «طالبان مرده باد!»

پ.ن: شوربختانه از زمانی که اون متن رو نوشته بودم عده‌ی جان‌باختگان در پیشاور به حدود ۱۵۰ نفر افزایش پیدا کرده. این حرکت تحریک طالبان پاکستان در حدی زشت و منزجرکننده بود که حتا موجوداتی چون طالبان افغانستان هم نتونستن تحملش کنن و محکومش کردن. 


از این‌جا به بعد پست رو در ساعت ۲:۱۳ بامداد روز شنبه ۲۹ آذر می‌نویسم:

این پستو باید یه ذره طولانی‌ترش کنم. اول از همه این عکسیه که در آخرین لحظات حضور سروش تو خوابگاه گرفتیم. هیچ‌وقت به دیگران اعتماد نکنین و همیشه سلفی بگیرین! به خصوص اگه عجله دارین.

هدف از این عکس صرفن نمایش تغییرات چهره‌ی سروش است!

پریروز پسین به {محمد} جواد {حاجی‌علی‌خانی} زنگ زدم و قرار شد برم جلوش مدرسه‌ی شهید صدوقی. رفتم و کمی منتظر شدم و خیلی زود از افق پدیدار شد. قیافه‌اش خیلی با تصورم فرق داشت. یه جورایی چاق‌تر بود. با هم راه افتادیم و رفتیم باغ دولت‌آباد. تو راه و تو باغ همه‌اش در مورد چیزهای مختلف حرف می‌زدیم و عجیب این که تقریبن چیزی و کسی جز جرج ارول  پیدا نمی‌شه که ما سرش با هم تفاهم داشته باشیم. اصلن عجیبه که چرا من این‌قدر از این جواد که تقریبن همه‌ی تفکراتش نقطه‌ی مقابلمه خوشم میاد. البته باید اعتراف کنم که بحث کردن در مورد رادیو چهرازی و تولستوی و سمپاد و برنامه‌هامون برای آینده و این که دوستامون تازگیا زده‌ان تو فاز ترک تحصیل در حین قدم زدن کنار و روی حوض کشیده‌ی باغ دولت‌آباد خیلی کیف می‌ده.

از باغ اومدیم بیرون و با مهران قرار گذاشتیم که برای شام بریم سزار. البته فکر کنم من سزار رو تحمیل کردم و نظر مهران رو دراگون بود ولی خب زور من چربید دیگه. می‌خواستم به جواد امام‌زاده جعفر رو هم نشون بدم. یزد دو تا امام‌زاده داره. یکی امام‌زاده جعفر و یکی امام‌زاده سید جعفر. به طرف امام‌زاده جعفر راه افتادیم اما نمی‌دونم چی شد که حین راه رفتن و حرف‌زدن از شیرحسین میدون معلم سر در آوردیم.  مدیونین اگه فکر کنین من GPSام خرابه. جای بسی شکره که جواد مثل من از راه‌رفتن استقبال می‌کنه. وارد شیرحسین شدیم و دوتا پالوده یزدی سفارش دادیم. اتفاق معمول شیرحسین باز هم برای من افتاد. وقتی می‌خواستم پالوده‌ها رو از رو پیش‌خونش بیارم سر میز یه حاج‌آقایی با سرعت خودشو به من کوفت و یک پنجم پالوده‌ها رو لباس بنده‌خدا ریخت. این یزدی‌ها هم که زیادی تعارفی و مؤدب هستن. تا یه ساعت داشتیم هی از هم معذرت‌خواهی می‌کردیم. بنده‌خدا حتا می‌گفت بذارین براتون دوباره پالوده بخرم. من هم داشتم به این فکر می‌کردم که اگه در حد اینا تعارفی باشم لابد باید بهش بگم بذارین من براتون یه پیرهن جدید بخرم!

با بدبختی خاص یزد تاکسی گرفتیم. تاکسی گرفتن از کنار خیابون تو یزد یکی از کارهای شاق و نشدنیه. به سزار رسیدیم و مهران رو دیدیم و وارد شدیم. به محض ورود دوست و هم‌اتاقی قدیمم امین {کرونی} رو دیدم و از این بابت هم خیلی خوش‌حال شدم. نشستیم و به بحثمون ادامه دادیم. فکر کنم این‌قدر من و جواد بحث کردیم  که مهران پاک کلافه شده بود. حتا وقتی غذاها رو آوردن هم هنوز داشتیم ادامه می‌دادیم. جواد خیلی حیف شده که اومده کامپیوتر. این باید از اول می‌رفت فلسفه یا ادبیات. دلم می‌خواد به ابوالفضل {جعفری‌ خانه} معرفیش کنم. البته اگه از قبل همدیگه رو نشناسن. این رو هم از این بابت این‌جا نوشتم که خود جواد بخونه و بهم یادآوری کنه که با ابوالفضل آشناییش بدم.

غذا که تموم شد بین من و مهران درگیری شدیدی در زمینه‌ی پرداخت صورت‌حساب شکل گرفت و هیچ‌کدوم از طرفین کوتاه نمی‌اومدن تا این که جواد پیشنهاد داد با استفاده از گروپشون رندوم بزنه. ظاهرن یه bot پشت این گروه گذاشته‌ان که کدهای پایتون رو اجرا می‌کنه و می‌خواستیم با استفاده از اون یه رندوم بین ۰ و ۱ بگیریم. مهندسن دیگه! بیکارا! خب این چه کاریه؟ این‌قدر همه‌مون متخصص پایتون بودیم که یه رندوم گرفتن کلی  طول کشید و سایر اعضای گروپ هم اومدن و به روش‌های مختلف از جمله سعی در یافتن دستور درست در پایتون و یا نوشتن مکرر عدد ۸۸۷ به ما در امر خطیر رندوم‌گیری کمک کردن. آخرش هم رندومش رندوم نبود و به مهران افتاد.

بیرون اومدیم و تا خوابگاه و چند دور دور خوابگاه پیاده‌روی کردیم و گپ زدیم. آخر سر هم با نور دم در خوابگاه سلفی گرفتیم که در به روز رسانی بعدی این پست اضافه خواهند شد شد.


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۳/۰۹/۲۷
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۱۹)

این یعنی من بیام کرمان :-؟
با فیکه ؟
پاسخ:
برگشته‌ام یزد. کجایی تو؟

کرمان بودین؟؟؟
چرا نگفتین قوتو براتون بیاریم...!!!؟؟؟
زیره هم بوداااا!!
پاسخ:
بله. به دعوت بچه‌های دانشگاه باهنر. الآن هم منتظرم که عکسا رو بفرستن که سفرنامچه‌ی اون رو هم بنویسم. :)
بابت لطفتون هم ممنونم.
TALIBAN MORDA BAAAAD
پاسخ:
:)

من الان بعداز 42 روز زجر اور به خونه رسیدم و فقط دلم میخواد توی خونه بشینم و مامانم رو نگاه کنم!!!
اما این طوری که شما از کرمان نوشتین، من فوق العاده دلم برای کلوت های بی نظیر(اجازه بدین این کلمه رو بگم چون واقعا بی نظیره!) شهداد و ارگ و حتا کتابخونه ملی که برای کنکور اونجا درس میخوندم، تنگ شد!
البته والیبال بازی کردن توی جنگل قائم (پارک پردیسان قائم) هم خالی از لطف نیست!
بابت خبر پاکستان هم.... فقط :(
پاسخ:
:)
اگه منو ببینی همه ی این ها رو فراموش می کنی(ریش درآوردن طاهری و ...)

من کی می تونم باشم؟  ;-)
پاسخ:
خب الآن بدون هیچ‌گونه نشانی انتظار داری حدس بزنم؟ 
۲۷ آذر ۹۳ ، ۲۳:۴۴ آرش پوردامغانی
و من هنوز در فراق دیدار...
پاسخ:
:)
تو نمی‌خوای بیای یزد؟ :)

اگه یه روزی با دوچرخه دور ایران رو گشتید بیشتر عکس بگیرید تا اینکه بنویسید(البته نوشته هاتون هم خوبه ،ادم اگه شروع کنه تا اخرش میخونه) 

پاسخ:
:)
همین الآن هم بیش‌تر عکس می‌گیرم ولی خب اینترنت ما اجازه‌ی انتشارشو نمی‌ده.

منظورم عکس های بدون آدمه...(جاهای دیدنی)

پاسخ:
:)
بدون آدمش که با سرچ تو گوگل به دست میاد که :)

نه دیگه عکس هایی  که خود آدم میگیره یه چیز دیگست.

پاسخ:
عه؟ شما رفتی رومانی؟

نه ،ما از ایرون پا بیرون نذاشتیم.

چه طور مگه؟؟؟

پاسخ:
IP
این پستت رو خوندم شدیدن یاد دوران المپیاد افتادم...
خیلی دوره ی خوبی بود ... پر از خاطره های باحال و دوستی های باحال... در حدی که می خواستیم کتابشون کنیم :))
توی دانشگاه هم دنبال همون جو المپیاد بودم ولی نیافتم... کسی یافت به منم نشون بده :)

پاسخ:
گفت یافت می‌نشود گشته‌ایم ما
گفت آن‌چه یافت می‌نشود آنم آرزوست
۰۶ دی ۹۳ ، ۱۹:۳۸ حسین وحیدی
خیلی خوش گذشت !!!

یبار باید بیای فقط بریم کرمان رو بگردیم

واقعا ناراحت کننده ست ( حتی بعد از این مدت که باز بهش فکر میکنم )

پاسخ:
:)
سلام نمیشد انقد از مملکت خودت بد نگی دادا؟؟؟ حالا که داری از این جا میری؟؟؟من و امثال من رو شماها بیشتر حساب باز میکردیم اشتباه محضه یک نفر فکر بکنه شما با این تفکر برگردی و به مملکتت خدمت کنی... بسلامت
پاسخ:
آزرده شدن با حقیقت بهتر از تسکین با دروغ است. :)
عکسای این پست نذاشتین!
:)
پاسخ:
به زودی :)
سلام
شاید یکم دیر باشد برای پیام گذاشتن :) ولی خوب دیگه الان این پست رو دیدم و خوندم،می دونمم الان به خاطر world final icpc ناراحتی ،طبیعی هم هست اخه هر کی دیگه هم باشه که یک سوال رو 11 بار سابمیت کنه و اکسپت نگیره اعصابش خورد میشه.در کل اون دو روزی که اومدی کرمان خیلی خوش گذشت وکمک زیادی بهمون کردی :) ایشالا یباره دیگه هم بیابی کرمان...به امید دیدار
پاسخ:
سلام

ناراحت؟ چرا باید ناراحت باشم؟ :)

۰۳ خرداد ۹۴ ، ۱۶:۱۵ hassan rostami poor
خوب طبیعیش اینه که وقتی ادم برای یک چیز تلاش می کنه اما به نتیجه ی مطلوب نمیرسه ناراحت بشه،حالا تو اگه خوشحال شدی پس هیچی :))
(شوخی می کنم)
پاسخ:
من تلاشی نکرده‌ام :)

۰۴ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۱۲ hassan rostami poor
منظور از تلاش کردن 11 بار سابمیت بود.
همچنین اگر ادم حتی تلاش هم نکند قاعدتا از نتیجه ی نامطلوب خوشحال نمی شود.
پاسخ:
We're on totally different terms :)

۰۷ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۳۵ محمد مهدی طاهری
من دوباره اومدم این پست رو امروز خوندم خیلی وقت بود تو بلاگت نیومده بودم...
واقعا اون دو روز خیلی خوب بود.
الان max flow ای ک بهم یاد دادی الگوریتم مورد علاقه مه واقعا هر بار ک باهاش سوال حل کردم لذت بردم. (خصوصا دلیل درست بودنش)
خیلی دوست داشتم دوباره میومدی کرمان ولی نشد دیگه الانم ک داری میری :)
بابت همه چیز ممنون (علی الخصوص این ک ما حتی نتوستیم بخشی از زحماتت رو جبران کنیم . )
پاسخ:
:)

۱۱ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۲۳ محمدجواد حاجی علیخانی
من اینو امروز دیدم :))
شب خوبی بود. باید یه بار دیگه زندش کنیم. من به زنده شدن دوبارش امید دارم.
پاسخ:
سلام :-)
من که از خدا می‌خوام. 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی