امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
پنجشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۳، ۰۳:۳۹ ق.ظ

پاک سرزمین - بخش ششم

کمی از سفرنامه فاصله گرفته و در مورد پاکستان بنویسم و درس تاریخ بدهم! حتمن اسم گورکانیان هند به گوشتان خورده است. گورکانیان سلسله‌ای بودند از بازمانده‌های مغولان که بر کل شبه‌قاره‌ی هند که شامل کشورهای هند و بنگلادش و پاکستان امروزی است حکومت می‌کردند و ما آن‌ها را به خاطر ادب‌دوستی و گسترش زبان پارسی و حمایت از شاعران و قراردادن این زبان به عنوان زبان رسمی در کل شبه‌جزیره و هم‌چنین ساختن تاج‌محل می‌شناسیم. همان‌طور که در قسمت‌های قبلی گفتم پارسی در پاکستان گرچه دیگر آن اوج و شکوه زمان گورکانی را ندارد اما هنوز زبان رایج و مهمی است. دیگر چیزی که احتمالن در مورد گورکانیان می‌دانید این است که نادرشاه افشار آن‌ها را سخت شکست داد و هند را فتح کرد. چیزی که احتمالن نمی‌دانید این است که این سلسله‌ی مسلمان تا سال ۱۸۵۸ در هند حکومت می‌کرد و در آخرین سال‌های حکومتش زبان رسمی را به اردو تغییر داده بود و در این سال بود که توسط کمپانی هند شرقی بریتانیا منقرض شد. دوران سیاه شبه‌جزیره از همین زمان آغاز می‌شود. استعمار بریتانیا کل هند آن روز که شامل پاکستان و بنگلادش امروزی هم می‌شود را می‌بلعد. میراث این اشغال طولانی‌مدت هنوز که هنوز است در پاکستان به چشم می‌خورد چنان که کلمه‌های انگلیسی بسیاری وارد زبان اردو شده‌اند و رانندگی از سمت چپ است و انگلیسی هم زبانی رسمی به حساب می‌آید. نوشتن از این دوران نه خوشایند من است و نه احتمالن مفید. به فیلم‌های هندی مراجعه فرمایید! این اشغال ادامه پیدا کرد تا زمانی که نهضت آزادسازی هند به رهبری کسانی چون گاندی موفق شد این کشور تاریخی را نجات دهد. در همین حدود زمانی بود که در قسمت غربی و مسلمان هند جرقه‌های دیدگاه جدیدی زده شد. علامه محمد اقبال لاهوری و سایرین نظریه‌هایی در مورد هویت دینی مستقل مسلمانان مطرح نمودند. «فلسفه‌ی خودی» علامه اقبال و اشعارش در این رابطه بسیار قابل‌توجه هستند. این نظریه‌ها به مرور زمان باعث شد که مسلمانان هند برای خود کشوری جداگانه طلب کنند. کشوری که بهشتی بود که بعد از سال‌ها زجر کشیدن به مسلمانان وعده داده شده بود. پاکستان از این‌جا شکل گرفت و مسلمانان هند به رهبری محمدعلی جناح، که اکثر ایرانیان فقط می‌دانند که نام یک خیابان است!، کشور جدیدی برای خود تأسیس کردند. نام این کشور را «پاکستان» نهادند که جدا از معنای پارسیش از کنار هم قراردادن حروف اول (و یا خلاصه‌ی نام) مناطق مسلمان هند به دست آمده است. محمدعلی جناح در پاکستان بسیار مورد احترام است و برای اشاره به او از القابی چون «بابای قوم» و «قاعد اعظم» استفاده می‌کنند. البته رهبران آزادی‌بخش هند چون ماهاتما گاندی و جواهرلعل نهرو هرگز هند را کشوری هندو به حساب نمی‌آوردند و هند فعلی دین رسمی ندارد اما دیدگاه مسلمانان در آن زمان چنین بود که هندوستان کشوری برای هندوهاست و پاکستانی لازم است برای مسلمانان. بر این اساس با مذاکراتی که عمدتن بین جناح و گاندی صورت گرفت کشور پاکستان اعلام وجود کرد و مناطق مسلمان هند یکی پس از دیگری به آن پیوستند و «دو قومی نظریه» که خلاصه‌ی آن تأکید بر هویت مستقل مسلمانان از دیگر هندیان بود در قالب کشور نوظهور پاکستان به جهان عرضه شد. ایران اولین کشوری بود که پاکستان را به رسمیت شناخت و از همان زمان روابط بسیار حسنه‌ای با پاکستان داشته است. پاکستان در ابتدا شامل بنگلادش امروزی هم بود و در حقیقت کشوری دو بخشی در شرق و غرب هندوستان بود اما بعدها بنگلادش در انقلابی خونین از پاکستان جدا شد. این انقلاب برای بنگلادشی‌ها بسیار مهم است و برای پاکستانی‌ها یک تراژدی ملی به حساب می‌آید. روابط هند و پاکستان از همان اولین روزهای استقلالشان از انگلستان همواره منفی بوده است و گاهی به جنگ هم کشیده است. عمده‌ی مشکلات بر سر رقابت دو کشور و هم‌چنین مالکیت منطقه‌ی مورد مناقشه‌ی جامو و کشمیر است. دولت پاکستان قسمتی از کشمیر را که در اختیار این کشور است «آزاد کشمیر» می‌نامد و این نام خود مبین آن است که از نظر پاکستان بخش دیگر کشمیر اشغال شده است. هم در سفارت پاکستان در تهران و هم در کنسول‌گریشان در مشهد بروشورهایی بود که در آن مدارکی دال بر تعلق کشمیر به پاکستان به همه‌ی مراجعه‌کنندگان ارائه می‌شد. به هر حال روابط این دو کشور سخت خراب است و جالب این است که ایران یکی از تنها کشورهاییست که هم با هند روابط حسنه دارد و هم با پاکستان و من هم یکی از افرادی هستم که هم دوستان هندی فراوانی دارم هم دوستان پاکستانی فراوان‌تری! جدا از بحث دین، هند و پاکستان بسیار به هم شبیهند و هندی که یکی از دو زبان اداری هند است (دیگری انگلیسی است) با اردو یکسان است و تنها نوشتار آن‌ها متفاوت است. در حقیقت اردو همان هندی است که با خط پارسی نگاشته می‌شود. آخرین نکته‌ای که در این پاراگراف طولانی و درهم و برهم باید بگویم این است که ماهاتما گاندی در سال ۱۹۴۸ ترور شد. قاتل وی یک هندوی افراطی بود که از روابط مثبت گاندی با پاکستان و مذاکراتی که منجر به ایجاد این کشور شده بود ناراضی بود.

از جمله پاکستانی‌هایی که من قبل از سفرم می‌شناختم می‌توان به ملاله یوسف‌زی و محمد عبدالسلام اشاره کرد. اولی امسال نوبل صلح برد و دومی سال‌ها پیش نوبل فیزیک گرفته است. زندگی‌نامه‌ی ملاله در قالب کتابی با نام «من ملاله هستم» چاپ شده است که خواندن آن را به همه توصیه می‌کنم گرچه کتابی بسیار غرب‌زده است. نکته‌ی دیگری که شاید خالی از لطف نباشد این است که قدیمی‌ترین دانشگاه فعال جهان اسلام در پاکستان است و اتفاقن در لاهور هم هست و نامش گورنمنٹ کالج یونیورسٹی لاہور است که در سال ۱۸۶۴ تأسیس شده است. این نوشته‌های اردو که این‌قدر عجیب جلوه می‌کنند در نوع خود جالبند. انگلیسی را به خط پارسی می‌نویسند، می‌شود اردو. اردو البته ۳۸ حرف دارد.

به سفر خودمان برگردیم. صبح خوابیده و نخوابیده و خسته و کوفته بیدار شدیم. برای صبحانه املت سفارش داده بودیم با قهوه. قهوه‌اش بیش‌تر شیر بود تا قهوه اما املتش انصافن خوش‌مزه بود. یکی از جاذبه‌های مهم پاکستان غذاهایش هستند که البته در ابتدا بسیار تند به نظر می‌آیند، و واقعن هم بسیار تند هستند، ولی وقتی به آن عادت کنید خیلی خوش‌مزه‌اند. در روزهای بعد دوستمان انس به ما گفت که در پاکستان به شیرچای می‌گویند «چای» و به خود چای می‌گویند «قهوه» و به قهوه می‌گویند «کافی»! یاد یزد خودمان افتادم. این‌جا هم به خربزه می‌گویند خیار!

صبحانه را که خوردیم عبدالله آمد دنبالمان و رفتیم و سوار یک مینی‌بوس تویوتا شدیم. هندا و تویوتا بازار ماشین پاکستان را در دست دارند. منتظر بودیم که بقیه‌ی تیم‌هایی که در هتل ساکن بودند هم بیایند و سوار شوند تا برویم و برای اولین بار دانشگاه ملی پاکستان را ببینیم. در این مینی‌بوس غیر از صندلی راننده که سمت راست بود، پرچم سبز رنگ ستاره و هلال پاکستان و دعای سفر هم توجهم را به خود جلب کردند. سبحان الذی سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین و انا الی ربنا لمنقلبون. چیز دیگری که به آن دقت کردیم پول پاکستان بود. واحد پول پاکستان روپیه است و هر دلار آمریکا بین ۹۱ تا ۱۰۲ روپیه می‌ارزد. نرخ تبدیل از این کوچه به آن کوچه عوض می‌شود! هتل‌ها معمولن با همان ۹۱ تبدیل می‌کنند. نرخ رسمی ظاهرن ۹۸ است. پول‌هایشان مثل ما کهنه است و احترامی برای پولشان قائل نیستند. سکه بسیار کم دیده می‌شود و پهنای سکه‌ها بسیار زیاد است. اسکناس‌ها عکس محمدعلی جناح را بر خود دارند و پرچم پاکستان به طرز عجیبی با رنگ سرخ(!) روی پول‌ها چاپ شده است و بیش‌تر شبیه پرچم ترکیه است تا پاکستان.

همین طور که منتظرم از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. در جوهرتاؤن هستیم. جوهرتاؤن ظاهرن قسمت نسبتن بالاشهر لاهور است. البته خیلی بالاشهرتر از این‌جا هم دارد. چشمم به نگهبان هتل می‌افتد. یا ابوالفضل! آن چیست در دستش؟ شات‌گان؟ شات‌گان واقعی؟ مگر این‌جا Call of Duty است؟ از دوستان پاکستانی موضوع را جویا می‌شوم. می‌گویند «It's for security»، پـ نـ پــ فکر کردم It's for war with India. کمی می‌ترسم. این چه شهری است که در آن برای حفظ امنیت به شات‌گان نیاز است؟ دوست پاکستانیم به خیال این که خیال مرا راحت کند ادامه می‌دهد و می‌گوید خودش هم یکی در خانه دارد. چیز مهمی نیست. باید خونسرد باشم. It's for security.

رویم را برمی‌گردانم و خیابان را نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم فکرش را نکنم. در بین چیزهایی که می‌بینم ریکشا بیش‌ترین فراوانی را دارد. زنانی که لباس‌های محلی پوشیده‌اند و برقع زده‌اند از آن طرف خیابان می‌گذرند. موتوری هم زیاد است. ترک هر موتور معمولن زنی نشسته است و معمولن هم یک‌وری. چند روز بعد از انس در این مورد پرسیدم. گفت رسم است که زن‌ها یک‌وری روی موتور بنشینند. هر دو سه دقیقه یک بار درشکه‌ای قدیمی که توسط خری کم‌جان و پیر و لاغر و به زور تازیانه کشیده می‌شود از خیابان گذر می‌کند. یا خود خدا! این‌جا دیگر فکر کنم یا ابوالفضل هم پاسخ‌گو نیست! یک موتوری از کنارمان رد شد که مردی که چهره‌اش را با دستمالی پوشانده بود پشت آن نشسته و یک RPG بر دوش داشت. جدی جدی به نظر می‌رسد به وسط GTA سفر کرده‌ایم. انگار میدان جنگ است. خدا خودش به خیر کند. سعید می‌گفت در شهر نارنجک‌انداز هم دیده است. عجیب این است که پاکستانی‌ها هیچ از این چیزها نمی‌ترسند و برایشان بسیار طبیعی است. تا این لحظه حتا یک بار هم خارج از فرودگاه نشانی از پلیس ندیده‌ایم. به سیاحت این شهر آینه‌ای ادامه می‌دهم. مردان اکثرن لباس‌هایی مانند ایران خودمان به تن دارند اما لباس‌های سنتی هم زیاد دیده می‌شود. شلوارکامیز خیلی تو ذوق می‌زند. بیش‌ترشان ریش‌های بلند دارند. بر عکس مردان، تقریبن همه‌ی زنان لباس‌های رنگ وارنگ سنتی به تن دارند. حجاب بسیار جدی است. اکثر خانم‌ها پوشیه دارند. تک و توک جوانان بی‌روبنده هم دیده می‌شوند اما بی‌حجاب هرگز. از آن طرف خیابان مردی با لباسی بلوچی رد می‌شود که اسلحه‌ی بزرگی به دست دارد و فشنگ‌هایش را دور خودش پیچیده. پرده را می‌کشم. بهتر است بهش فکر نکنم.

در مینی‌بوس با بچه‌های مشهد آشنا می‌شوم. بچه‌های خوبی هستند و معلوم است که خیلی برای مسابقه تمرین کرده‌اند. حیف که از این مسابقه فقط یکی از دو تیم باید به جهانی برود.

راه می‌افتیم. دوباره پرده را به کناری می‌زنم تا شهر را ببینم. هنوز مه بسیار شدید است. از کنار یک استادیوم کریکت می‌گذریم. در پاکستان کریکت خیلی طرف‌دار دارد. یک سالن عروسی هم می‌بینیم. نوشته است «مروه شادی هال» و به انگلیسی نوشته «Marwa Marriage Hall». پس شادی یعنی ازدواج! سیمای شهر همان است که گفتم. ریکشا و موتور و شلوغی بسیار زیاد. لاهور حدود ۱۰ میلیون جمعیت دارد و این فقط بخش کوچکی از جمعیت بیش از ۱۸۰ میلیونی پاکستان است. در و دیوار شهر پر است از اطلاعیه‌هایی که روی آن‌ها نوشته‌اند «اجتماع عام». ظاهرن جلسه‌ای سیاسی و سه روزه است که از شانس ما در همین روزهای حضور ما در لاهور قرار است در منار پاکستان که ما هم خیلی دوست داریم ببینیمش برگزار شود. همین که از دیدن مرز وگه گذشته‌ایم برایم کلی گران می‌آید، منار پاکستان را دیگر می‌خواهم ببینم.

به فیصل‌تاؤن می‌رسیم. خیابان‌ها علائم درست و حسابی ندارد.کم‌کم به دانشگاه ملی نزدیک می‌شویم و برای اولین بار چشممان به جمالش روشن می‌شود. دور تا دور دانشگاه را دیوار بتنی قطور و بلندی کشیده‌اند و بالای دیوار سیم‌خاردار دارد و درهای دانشگاه هم به شدت کنترل می‌شوند. به در شماره‌ی دو می‌رسیم و همگی از ماشین پیاده شده و توسط سکیوریتی چک می‌شویم. حتا سکیوریتی‌شان هم ایرانی‌ها را دوست دارد و به طور ویژه تحویل می‌گیرد. مأموران انتظاماتشان به طرز عجیبی سیاه‌پوست بودند. پاکستانی‌ها به صورت معمول کمی سبزه‌تر از ما هستند ولی این‌ها رسمن سیاه سیاه بودند. وارد شدیم. اول از همه پارکینگ اساتید را دیدیم که تابلویی دم در آن نوشته بود Park at your own risk! کمی جلوتر زمین تنیس بود که البته نه خاکی بود و نه چمن بلکه آسفالت بود و کمی جلوتر از آن زمین چمن که ظاهرن هم برای فوتبال به کار می‌رفت و هم برای کریکت. کریکت و بیس‌بال جزو مجهولات همیشگی زندگی من بوده‌اند. هیچ‌گاه درک نکردم که در این بازی‌ها چی به چی است.

وارد محوطه‌ی دانشگاه شدیم. ساختمان‌های دانشگاه ملی آجری و واقعن زیبا بودند. معماریشان سبک خاص خود را داشت. بنرهای خوش‌آمدگویی برای ACM ICPC همه‌جا دیده می‌شد و مهم‌تر از همه بادکنک‌های فراوانی بود که نماد این مسابقات است. از ۲۰۰ تیمی که در مسابقه‌ی اینترنتی شرکت کرده بودند ۴۰ تا به مرحله‌ی نهایی راه یافته بودند و ۳۶ تا، از جمله دو تیم از ایران، توانسته بودند خود را به لاهور برسانند. دانشجویان و برگزارکنندگان پاکستانی خیلی به ما لطف داشتند. همه به ما خوش‌آمد گفتند و بسیار خوش‌حال بودند که تیم‌هایی از ایران در این مسابقه شرکت می‌کنند. این برخوردهای مهربانانه‌ی مردم پاکستان را تا ابد فراموش نخواهم کرد. 

فضای دانشگاه با فضای شهر بسیار متفاوت است. در این‌جا حجاب کم‌یاب است. تقریبن همه‌ی دخترها با موی باز هستند و گه‌گداری دامن کوتاه هم دیده می‌شود. تقریبن واضح است که دانشجویان همه از قشر مرفه هستند اما از وضع دقیق آموزش در پاکستان اطلاعی ندارم. دانشگاه ملی پاکستان یک دانشگاه مستقل از دولت و خودگردان است. 

کارهای ثبت‌نام را انجام می‌دهیم و چند عکس یادگاری هم می‌گیریم. از ما پول نمی‌گیرند. می‌گویند دیر نمی‌شود. مثل ایرانی‌ها اهل تعارفند. هر چه اصرار می‌کنم قبول نمی‌کنند و قرار می‌شود که فردا پول را بپردازیم. بسیار بسیار مهمان‌نوازند و آن‌چنان دوستانه برخورد می‌کنند که تا به خودم می‌آیم می‌بینم سی چهل تا دوست جدید پیدا کرده‌ام. خیلی ایران و ایرانی‌ها را دوست دارند و هر چند دقیقه یک بار این را به ما می‌گویند. با این وضع مگر می‌شود دوستشان نداشت؟ من هم کم نمی‌آورم و دائم می‌گویم که ما هم پاکستان را دوست داریم و در ایران بسیار به علامه اقبال و محمدعلی جناح احترام می‌گزاریم و چه و چه. هر بار که نام اقبال را می‌برم ذوق می‌کنند. واقعن عاشق اقبالند. البته خود من هم دست کمی از آن‌ها ندارم. به نظرم هر کس که اشعار علامه را بخواند با من هم‌نظر خواهد بود. بسیار مشتاقم که مقبره‌ی ایشان را ببینم اما فعلن باید به مسابقه فکر کنم.

وارد سالن اجتماعاتشان می‌شویم و منتظر می‌مانیم تا مراسم افتتاحیه آغاز شود. با تأخیر آغاز می‌شود. دوستان پاکستانی عذرخواهی می‌کنند. بنده‌خداها نمی‌دانند که در ایران هم همین است. بروشورهای مسابقه را می‌خوانیم. یک صفحه را به شماره‌های اضطراری اختصاص داده‌اند. پلیس ۱۵ است. آمبولانس ۱۱۲۲. آتش‌نشانی هم همین ۱۱۲۲ است. یا خود خدا! یکی از شماره‌های اضطراری مربوط به خنثا کردن بمب است. بگذریم. بگذریم. ۱۱۴ به فرودگاه علامه اقبال وصل می‌کند، ۱۱۷ به راه‌آهن که هرگز ندیدیمش و ۱۲۱ هم نقش ۱۱۸ی ما را دارد.

سرود ملیشان را نمی‌خوانند چون بلد نیستند. دوباره دقت می‌کنم. هیچ‌کس حجاب ندارد. میهمانان می‌آیند و بالای سن می‌نشینند. دکتر عمر سلیمان را می‌شناسم. بعد از مراسم با او یک عکس سلفی هم می‌گیریم. دختر و پسری به پشت تریبون می‌روند و مجری‌گری مراسم را می‌کنند. اول از شخصی که در ردیف اول نشسته و ریش بلندی دارد و سبیلش را از ته زده است و کلاهی عجیب و سیاه‌رنگ بر سر دارد و شلوار کامیز پوشیده است می‌خواهند که بیاید و قرآن تلاوت کند. قاری به بالای سن می‌آید. به محض این که «بسم‌الله» می‌گوید همه‌ی دخترها شال‌هایشان را از روی دوششان برداشته و حجاب سفت و محکمی می‌کنند. الرحمن می‌خواند. آیه به آیه می‌خواند و بعد از هر آیه ترجمه‌اش به اردو را نیز می‌گوید. اردوی قرآنی بسیار قابل‌فهم است. هنوز «صدق‌ الله‌ العظیمـ»ـش تمام نشده است که دوباره شال‌ها به روی دوش‌ها می‌افتد. با توجه به این که قبلن مشابه چنین حرکتی را در مسجد بانیا باشی سوفیای بلغارستان هم دیده‌ام به طعنه به بچه‌ها می‌گویم که ما اسلام را درست نفهمیده‌ایم! ظاهرن فلسفه‌ی حجاب با آن که ما فکر می‌کنیم بسی متفاوت است. 

بعد از قرآن مجری‌هایشان کلی قر و فر می‌آیند و مزه می‌پرانند و بعد هم مسؤولین یکی یکی می‌آیند و از آن سخنرانی‌های اعصاب‌خردکن طولانی تحویلمان می‌دهند. شاید بتوان یکی از ملاک‌های جهان‌سومی بودن یک کشور را همین طولانی‌بودن سخنرانی‌ها دانست. مهمانی هم دارند که ظاهرن از دانشمندان برجسته‌ی پاکستان است و از او هم می‌خواهند که سخنرانی کند. این یکی از بقیه فهمیده‌تر است و خیلی زود سر و ته حرفش را جمع می‌کند. البته حرف‌هایش بر خلاف بقیه مفید بود و دلم می‌خواست ادامه پیدا کند. اسم تیم‌ها را یکی یکی می‌خوانند و اسم هر تیمی را که می‌خوانند اعضایش بلند می‌شوند و مورد تشویق قرار می‌گیرند. چون در مسابقه‌ی اینترنتی اول شده‌ایم طبعن بیش‌ترین تشویق‌ها نصیب ما می‌شود. باز با خودم می‌اندیشم که این پاکستانی‌ها چه مردم مهربانی هستند. به راستی آیا ما با تیمی که از خارج از ایران بیاید و در مسابقه‌ی ما برنده شود چنین برخورد دوستانه و خوبی خواهیم داشت؟ خدا کند که چنین باشد. بزرگ‌واری این دوستان در حدی بود که ما را رقیب خود و مانعی برای رسیدنشان به مسابقه‌ی جهانی نمی‌دیدند بلکه به ما به چشم افرادی می‌نگریستند که برنامه‌نویسیمان از آن‌ها قوی‌تر است و لطف کرده‌ایم و از کشور دوست و برادر ایران آمده‌ایم تا به آن‌ها کمک کنیم که پیشرفت کنند و حتا بعضی‌هایشان از ما به خاطر این که بر خلاف تبلیغات ضدپاکستانی به پاکستان سفر کرده بودیم نیز متشکر بودند و این کار ما را لطف به حساب می‌آوردند. خدا خیرشان دهد. آن‌قدر مردمان خوبی بودند که هر چه سعی می‌کنم جز از خوبی‌هایشان نمی‌توانم بنویسم. به راستی درک کردم که این که پاکستان را کشور برادر صدا می‌زنند چه کار درست و عمیقی است.

بعد از افتتاحیه باید برویم برای نماز جمعه. منتظریم که اذان بگویند. در این فرصت دوستی به نام زهیب ما را در دانشگاه می‌گرداند و جاهای مختلفش را نشانمان می‌دهد. دانشگاه کوچکی است. در سمت مقابل زمین تنیس، زمین‌های بدمینتون هم دارند و برای اولین بار در عمرم می‌بینم که عده‌ای مشغول بدمینتون بازی‌کردن تفریحی هستند و بدمینتون را درست بازی می‌کنند. در ایران بدمینتون عمدتن منحصر به پارک‌هاست و فقط هم یک قانون دارد: بزن زیر توپ پر. در کنار زمین‌های بدمینتون جایی هم هست که به Love Garden مشهور است. یاد دانشگاه تهران افتادم. ظاهرن این لاوگاردن هم دقیقن همان کاربرد را دارد. 

پاکستانی‌ها با ما هم‌نژادند و آریایی هستند. در بین آن‌ها چهره‌های سوخته و هندی‌وار زیاد است اما چهره‌های مشابه ایرانیان نیز به وفور دیده می‌شود. شباهت تا جاییست که در همین مسابقه‌ی ACM ICPC لاهور یکی از شرکت‌کنندگان بسیار شبیه به علیرضا {فرهادی} بود، یکی دیگر سیبی بود که با سروش {فرخ‌نیا} از وسط دو نیم شده بود و البته بعد به یک نیمه‌اش مشتی هم زده بودند و کمی لهش کرده بودند(!)، شرکت‌کننده‌ی دیگری هم بود که از هر لحاظ شبیه به حامد {ولی‌زاده} بود و حتا ریشش هم همان مدلی بود و در نهایت عکاسشان دقیقن مانند کیانا {غلام‌پور} بود. من و سعید فقط نشسته بودیم و از این همه شباهت اتفاقی انگشت حیرت می‌گزیدیم.

پرسیدیم که نماز جمعه کجا برگزار می‌شود. می‌دانستم که احتمالن از ما انتظار دارند که در نماز جمعه شرکت کنیم و از این بابت هم می‌ترسیدم چرا که نماز جمعه ناامن‌ترین بخش کشورهایی مانند پاکستان است. اصولن هر جایی که تراکم جمعیت زیاد باشد امن نیست. البته در مدتی که در پاکستان بودیم شکر خدا هیچ حمله‌ای یا مشکلی ندیدیم ولی اکثر راهنماهای سفر به پاکستان چنین نوشته‌اند و احتمالن درستش هم همین است. در کمال تعجب پاسخ شنیدیم که هر مسجدی نماز جمعه‌ی خودش را دارد چرا که هیچ گروهی با هیچ گروه دیگری کنار نمی‌آید. نفس راحتی کشیدیم و نشانی مسجد پرسیدیم. گفتند که دو مسجد در نزدیکی دانشگاه هست، یکی این طرف و دیگری آن طرف. از در شماره‌ی یک خارج شدیم. درست رو به روی دانشگاه یک مسجد بود. وارد شدیم. قیامت کبرایی بود که نگو و نپرس. وضوخانه‌ی مسجد دور تا دور محل نمازخانه بود و داخل مسجد پر پر بود و در حیاطش زیلوهایی پهن کرده بودند و ملت مشغول نماز بودند و اکثرن فرادا می‌خواندند. از داخل صدای خطبه می‌آمد. به عربی خطبه می‌خوانند. یکی نیست بگوید خطبه‌ای که هیچ‌کس نفهمد به چه درد می‌خورد. من وضو داشتم. بچه‌ها با بدبختی در آن محیط کثیف وضو گرفتند و به خاطر این که مسجد سنی‌مذهب بود و ما از شرایط آگاهی دقیقی نداشتیم دست بسته و بی‌مهر روی زمین نماز خواندیم و خیلی زود بیرون آمدیم و به دانشگاه برگشتیم.

دم در دانشگاه دوباره مدارکمان را چک کردند و از هویتمان مطمئن شدند. وارد که شدیم همه‌ی تیم‌ها را مثل بچه‌های دبستانی با تی‌شرت‌های قرمز مسابقه به صف کردند و یکی یکی وارد محل مسابقه شدیم. این‌جا هم دوباره همه‌ی مدارکمان را چک کردند. البته معرفی‌نامه‌ی دانشگاه را در هتل از ما گرفته بودند.

مسابقه‌ی آزمایشی شروع شد. قبل از مسابقه به ما گفته بودند که باید تا پایان زمان مسابقه یعنی تا ۵ ساعت در سالن امتحانات دانشگاه ملی که کنار کتاب‌خانه‌یشان بود و به محل مسابقه تبدیل شده بود بمانیم. ۴ سؤال داشت و تکراری هم بودند. به سرعت کد همه‌یشان را نوشتیم. از روی بی‌حوصلگی از حفظ کد می‌نوشتم و هی باگ می‌خوردم ولی خوش‌بختانه اول شدیم. مسابقه‌ی آزمایشی ارزش خاصی ندارد و هدف از آن چک کردن شبکه و کامپیوترها برای مسابقه‌ی اصلی است اما برنده‌شدن در آن اعتماد به نفس زیادی به آدم می‌دهد. در کل بیش از دو ساعت وقت صرف کد زدن نشد. حال باید ۳ ساعت دیگر می‌نشستیم و زمین و آسمان و سایر تیم‌ها را نگاه می‌کردیم. سرمان را روی میز گذاشتیم و خوابیدیم! ظاهرن سیستم بچه‌های مشهد خراب از کار در آمده بود. کمی که گذشت ناهار آوردند. از گرسنگی داشتیم تلف می‌شدیم و می‌خواستیم به سرعت همه‌چیز را ببلعیم. ظرف یک بار مصرف غذا را باز کردم. چیزی شبیه پلومرغ بود. البته با برنجی که به سرخی می‌زد. بعد فهمیدیم که اسمش بریانی است و البته هیچ ربطی به بریانی اصفهان ندارد. خیلی خوشمزه به نظر می‌آمد و واقعن هم خیلی خوشمزه بود. با ولع شروع به خوردن کردم و تند تند چند قاشق خوردم که ناگهان دوزاریم افتاد که چه غلطی کرده‌ام. چه قدر تند بود! اصلن رنگ زرد و سرخ برنج به خاطر ادویه و فلفل فراوانی بود که به آن زده بودند. مثل مرغ پرکنده بال‌بال می‌زدم. به گمانم کل سالن چپ چپ نگاهم می‌کرد. خانمی که ظاهرن از اساتید آن‌جا بود و تنها شخص باحجابی بود که ما در دانشگاه و سر کانتست دیدیم  و تنها موردی هم بود که همه‌چیزش حتا حجابش شکل ایرانی‌ها بود سریعن برایم آب آورد. دو بطری آب خوردم. دوستان پاکستانی جلوی خودشان را گرفته بودند که نخندند. چندتا از مسؤولین برگزاری آمدند و گفتند که کمی صبر کنیم تا غذای دیگری برایمان مهیا کنند. بهشان اطمینان دادم که لازم نیست و همین غذا را، البته با آب فراوان، می‌توانم بخورم. کلی تعارف کردند و فکر می‌کردند من هم تعارف می‌کنم اما من در واقع مزه‌ی غذا را دوست داشتم و خیلی زود هم به آن عادت کردم و تهش را بالا آوردم. تحمل تندی فقط وقتی سخت است که آدم با تندی غذا غافل‌گیر شود!

مسابقه که تمام شد بیرون آمدیم و دیدیم که در باغ‌چه‌های دانشگاه به مناسبت این مسابقه نورپردازی خیلی زیبایی کرده‌اند. انصافن برگزاریشان از هر سه سالی که سایت تهران را دیده‌ام بهتر بود. به نظرم دانشگاه‌های ایرانی متخصص بد برگزارکردن مسابقات و همایش‌ها هستند. چند بادبادک چینی با لوگوهای ICPC هم بود که درون آن‌ها چراغ روشن کرده بودند. کمی فیلم و عکس گرفتیم و سوار مینی‌بوس شدیم و به هتلمان در جوهرتاؤن برگشتیم. Hotel the le schanze با اسم عجیبش و capitalization عجیب‌ترش منتظر ما بود. خیلی خوابمان می‌آمد. رفتم که شام سفارش دهم. گفتم چیزی می‌خواهم که بالاغیرتن تند نباشد. گفت فقط یک نوع غذای غیرتند دارم. گفتم از همان بیاورید. رفتیم و در اتاق منتظر شدیم. حدود یک ساعت علاف بودیم تا بالأخره غذا رسید. وقتی غذا رسید با دیدنش احساس سیری کردیم. سوپ با برنج خالی. برنجش هم بر خلاف غذای ظهر مرغوب نبود و اصلن از گلویمان پایین نرفت. سوپ را با بدبختی خوردیم که از گرسنگی نمیریم و در حالی که اصلن سیر نبودیم خوابیدیم. می‌خواستیم برای خوردن شام بیرون برویم ولی در آن ساعت شب جرأت نکردیم. خوش‌بختانه فردا صبح همان املت خوش‌مزه برایمان مهیا بود.

الآن ساعت ۵:۴۸ بامداد روز پنج‌شنبه است و من از ساعت ۳:۳۹ در حال نوشتن این متن بودم و این وسط نماز صبح را هم خواندم. دیگر وقتش است که بخوابم گرچه این قصه سر دراز دارد.


دوستان ما در هتل به استقبالمان آمدند.

اسم اولین نفر از سمت راست را نمی‌دانم. دومی عمیر اکرم است. بعدی عبدالله وریچ است و آخرین نفر (سمت چپ ترین نفر) سید عمار بخاری است که مسؤول شاخه‌ی دانشجویی ACM دانشگاه ملی بود.


سلفی با دکتر عمر سلیمان


با بچه‌های مشهد. از راست به چپ: رضا کاخکی، یونس رضایی، سبحان شفیعی، مو (mo)، سعید طامه، حسین انعام‌زاده


:)


:) :)


عکسی با انس و بادکنک‌های مسابقه


شماره‌های اضطراری


دانشگاه ملی پاکستان ساختمان‌های جالبی داشت


وسطی زهیب است :)


با بچه‌های مشهد، جلوی مسجد ابوبکر صدیق!


پلاک‌های خودساخته - نمونه‌ی ۱


پلاک‌های خودساخته - نمونه‌ی ۲ (اسلام‌آبادی)


پلاک‌های خودساخته - نمونه‌ی ۳ (استفاده از مینار پاکستان در پلاک!)


پلاک‌های خودساخته - نمونه‌ی ۴ (استفاده از نام حکومت پنجاب!)


پلاک رسمی و البته کم‌یاب


فضای دانشگاه ملی پاکستان و یکی از بنرهای مسابقات


بیرون کتاب‌خانه‌ی دانشگاه، بعد از پایان مسابقه‌ی روز اول


عکاسش عالی بوده! از راست به چپ: محمدعتیق اعظم، من، انس، سعید، سید عمار بخاری و عبدالله




نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۲۰ آذر ۹۳ ، ۰۳:۳۹

پاک سرزمین - بخش ششم

کمی از سفرنامه فاصله گرفته و در مورد پاکستان بنویسم و درس تاریخ بدهم! حتمن اسم گورکانیان هند به گوشتان خورده است. گورکانیان سلسله‌ای بودند از بازمانده‌های مغولان که بر کل شبه‌قاره‌ی هند که شامل کشورهای هند و بنگلادش و پاکستان امروزی است حکومت می‌کردند و ما آن‌ها را به خاطر ادب‌دوستی و گسترش زبان پارسی و حمایت از شاعران و قراردادن این زبان به عنوان زبان رسمی در کل شبه‌جزیره و هم‌چنین ساختن تاج‌محل می‌شناسیم. همان‌طور که در قسمت‌های قبلی گفتم پارسی در پاکستان گرچه دیگر آن اوج و شکوه زمان گورکانی را ندارد اما هنوز زبان رایج و مهمی است. دیگر چیزی که احتمالن در مورد گورکانیان می‌دانید این است که نادرشاه افشار آن‌ها را سخت شکست داد و هند را فتح کرد. چیزی که احتمالن نمی‌دانید این است که این سلسله‌ی مسلمان تا سال ۱۸۵۸ در هند حکومت می‌کرد و در آخرین سال‌های حکومتش زبان رسمی را به اردو تغییر داده بود و در این سال بود که توسط کمپانی هند شرقی بریتانیا منقرض شد. دوران سیاه شبه‌جزیره از همین زمان آغاز می‌شود. استعمار بریتانیا کل هند آن روز که شامل پاکستان و بنگلادش امروزی هم می‌شود را می‌بلعد. میراث این اشغال طولانی‌مدت هنوز که هنوز است در پاکستان به چشم می‌خورد چنان که کلمه‌های انگلیسی بسیاری وارد زبان اردو شده‌اند و رانندگی از سمت چپ است و انگلیسی هم زبانی رسمی به حساب می‌آید. نوشتن از این دوران نه خوشایند من است و نه احتمالن مفید. به فیلم‌های هندی مراجعه فرمایید! این اشغال ادامه پیدا کرد تا زمانی که نهضت آزادسازی هند به رهبری کسانی چون گاندی موفق شد این کشور تاریخی را نجات دهد. در همین حدود زمانی بود که در قسمت غربی و مسلمان هند جرقه‌های دیدگاه جدیدی زده شد. علامه محمد اقبال لاهوری و سایرین نظریه‌هایی در مورد هویت دینی مستقل مسلمانان مطرح نمودند. «فلسفه‌ی خودی» علامه اقبال و اشعارش در این رابطه بسیار قابل‌توجه هستند. این نظریه‌ها به مرور زمان باعث شد که مسلمانان هند برای خود کشوری جداگانه طلب کنند. کشوری که بهشتی بود که بعد از سال‌ها زجر کشیدن به مسلمانان وعده داده شده بود. پاکستان از این‌جا شکل گرفت و مسلمانان هند به رهبری محمدعلی جناح، که اکثر ایرانیان فقط می‌دانند که نام یک خیابان است!، کشور جدیدی برای خود تأسیس کردند. نام این کشور را «پاکستان» نهادند که جدا از معنای پارسیش از کنار هم قراردادن حروف اول (و یا خلاصه‌ی نام) مناطق مسلمان هند به دست آمده است. محمدعلی جناح در پاکستان بسیار مورد احترام است و برای اشاره به او از القابی چون «بابای قوم» و «قاعد اعظم» استفاده می‌کنند. البته رهبران آزادی‌بخش هند چون ماهاتما گاندی و جواهرلعل نهرو هرگز هند را کشوری هندو به حساب نمی‌آوردند و هند فعلی دین رسمی ندارد اما دیدگاه مسلمانان در آن زمان چنین بود که هندوستان کشوری برای هندوهاست و پاکستانی لازم است برای مسلمانان. بر این اساس با مذاکراتی که عمدتن بین جناح و گاندی صورت گرفت کشور پاکستان اعلام وجود کرد و مناطق مسلمان هند یکی پس از دیگری به آن پیوستند و «دو قومی نظریه» که خلاصه‌ی آن تأکید بر هویت مستقل مسلمانان از دیگر هندیان بود در قالب کشور نوظهور پاکستان به جهان عرضه شد. ایران اولین کشوری بود که پاکستان را به رسمیت شناخت و از همان زمان روابط بسیار حسنه‌ای با پاکستان داشته است. پاکستان در ابتدا شامل بنگلادش امروزی هم بود و در حقیقت کشوری دو بخشی در شرق و غرب هندوستان بود اما بعدها بنگلادش در انقلابی خونین از پاکستان جدا شد. این انقلاب برای بنگلادشی‌ها بسیار مهم است و برای پاکستانی‌ها یک تراژدی ملی به حساب می‌آید. روابط هند و پاکستان از همان اولین روزهای استقلالشان از انگلستان همواره منفی بوده است و گاهی به جنگ هم کشیده است. عمده‌ی مشکلات بر سر رقابت دو کشور و هم‌چنین مالکیت منطقه‌ی مورد مناقشه‌ی جامو و کشمیر است. دولت پاکستان قسمتی از کشمیر را که در اختیار این کشور است «آزاد کشمیر» می‌نامد و این نام خود مبین آن است که از نظر پاکستان بخش دیگر کشمیر اشغال شده است. هم در سفارت پاکستان در تهران و هم در کنسول‌گریشان در مشهد بروشورهایی بود که در آن مدارکی دال بر تعلق کشمیر به پاکستان به همه‌ی مراجعه‌کنندگان ارائه می‌شد. به هر حال روابط این دو کشور سخت خراب است و جالب این است که ایران یکی از تنها کشورهاییست که هم با هند روابط حسنه دارد و هم با پاکستان و من هم یکی از افرادی هستم که هم دوستان هندی فراوانی دارم هم دوستان پاکستانی فراوان‌تری! جدا از بحث دین، هند و پاکستان بسیار به هم شبیهند و هندی که یکی از دو زبان اداری هند است (دیگری انگلیسی است) با اردو یکسان است و تنها نوشتار آن‌ها متفاوت است. در حقیقت اردو همان هندی است که با خط پارسی نگاشته می‌شود. آخرین نکته‌ای که در این پاراگراف طولانی و درهم و برهم باید بگویم این است که ماهاتما گاندی در سال ۱۹۴۸ ترور شد. قاتل وی یک هندوی افراطی بود که از روابط مثبت گاندی با پاکستان و مذاکراتی که منجر به ایجاد این کشور شده بود ناراضی بود.

از جمله پاکستانی‌هایی که من قبل از سفرم می‌شناختم می‌توان به ملاله یوسف‌زی و محمد عبدالسلام اشاره کرد. اولی امسال نوبل صلح برد و دومی سال‌ها پیش نوبل فیزیک گرفته است. زندگی‌نامه‌ی ملاله در قالب کتابی با نام «من ملاله هستم» چاپ شده است که خواندن آن را به همه توصیه می‌کنم گرچه کتابی بسیار غرب‌زده است. نکته‌ی دیگری که شاید خالی از لطف نباشد این است که قدیمی‌ترین دانشگاه فعال جهان اسلام در پاکستان است و اتفاقن در لاهور هم هست و نامش گورنمنٹ کالج یونیورسٹی لاہور است که در سال ۱۸۶۴ تأسیس شده است. این نوشته‌های اردو که این‌قدر عجیب جلوه می‌کنند در نوع خود جالبند. انگلیسی را به خط پارسی می‌نویسند، می‌شود اردو. اردو البته ۳۸ حرف دارد.

به سفر خودمان برگردیم. صبح خوابیده و نخوابیده و خسته و کوفته بیدار شدیم. برای صبحانه املت سفارش داده بودیم با قهوه. قهوه‌اش بیش‌تر شیر بود تا قهوه اما املتش انصافن خوش‌مزه بود. یکی از جاذبه‌های مهم پاکستان غذاهایش هستند که البته در ابتدا بسیار تند به نظر می‌آیند، و واقعن هم بسیار تند هستند، ولی وقتی به آن عادت کنید خیلی خوش‌مزه‌اند. در روزهای بعد دوستمان انس به ما گفت که در پاکستان به شیرچای می‌گویند «چای» و به خود چای می‌گویند «قهوه» و به قهوه می‌گویند «کافی»! یاد یزد خودمان افتادم. این‌جا هم به خربزه می‌گویند خیار!

صبحانه را که خوردیم عبدالله آمد دنبالمان و رفتیم و سوار یک مینی‌بوس تویوتا شدیم. هندا و تویوتا بازار ماشین پاکستان را در دست دارند. منتظر بودیم که بقیه‌ی تیم‌هایی که در هتل ساکن بودند هم بیایند و سوار شوند تا برویم و برای اولین بار دانشگاه ملی پاکستان را ببینیم. در این مینی‌بوس غیر از صندلی راننده که سمت راست بود، پرچم سبز رنگ ستاره و هلال پاکستان و دعای سفر هم توجهم را به خود جلب کردند. سبحان الذی سخر لنا هذا و ما کنا له مقرنین و انا الی ربنا لمنقلبون. چیز دیگری که به آن دقت کردیم پول پاکستان بود. واحد پول پاکستان روپیه است و هر دلار آمریکا بین ۹۱ تا ۱۰۲ روپیه می‌ارزد. نرخ تبدیل از این کوچه به آن کوچه عوض می‌شود! هتل‌ها معمولن با همان ۹۱ تبدیل می‌کنند. نرخ رسمی ظاهرن ۹۸ است. پول‌هایشان مثل ما کهنه است و احترامی برای پولشان قائل نیستند. سکه بسیار کم دیده می‌شود و پهنای سکه‌ها بسیار زیاد است. اسکناس‌ها عکس محمدعلی جناح را بر خود دارند و پرچم پاکستان به طرز عجیبی با رنگ سرخ(!) روی پول‌ها چاپ شده است و بیش‌تر شبیه پرچم ترکیه است تا پاکستان.

همین طور که منتظرم از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم. در جوهرتاؤن هستیم. جوهرتاؤن ظاهرن قسمت نسبتن بالاشهر لاهور است. البته خیلی بالاشهرتر از این‌جا هم دارد. چشمم به نگهبان هتل می‌افتد. یا ابوالفضل! آن چیست در دستش؟ شات‌گان؟ شات‌گان واقعی؟ مگر این‌جا Call of Duty است؟ از دوستان پاکستانی موضوع را جویا می‌شوم. می‌گویند «It's for security»، پـ نـ پــ فکر کردم It's for war with India. کمی می‌ترسم. این چه شهری است که در آن برای حفظ امنیت به شات‌گان نیاز است؟ دوست پاکستانیم به خیال این که خیال مرا راحت کند ادامه می‌دهد و می‌گوید خودش هم یکی در خانه دارد. چیز مهمی نیست. باید خونسرد باشم. It's for security.

رویم را برمی‌گردانم و خیابان را نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم فکرش را نکنم. در بین چیزهایی که می‌بینم ریکشا بیش‌ترین فراوانی را دارد. زنانی که لباس‌های محلی پوشیده‌اند و برقع زده‌اند از آن طرف خیابان می‌گذرند. موتوری هم زیاد است. ترک هر موتور معمولن زنی نشسته است و معمولن هم یک‌وری. چند روز بعد از انس در این مورد پرسیدم. گفت رسم است که زن‌ها یک‌وری روی موتور بنشینند. هر دو سه دقیقه یک بار درشکه‌ای قدیمی که توسط خری کم‌جان و پیر و لاغر و به زور تازیانه کشیده می‌شود از خیابان گذر می‌کند. یا خود خدا! این‌جا دیگر فکر کنم یا ابوالفضل هم پاسخ‌گو نیست! یک موتوری از کنارمان رد شد که مردی که چهره‌اش را با دستمالی پوشانده بود پشت آن نشسته و یک RPG بر دوش داشت. جدی جدی به نظر می‌رسد به وسط GTA سفر کرده‌ایم. انگار میدان جنگ است. خدا خودش به خیر کند. سعید می‌گفت در شهر نارنجک‌انداز هم دیده است. عجیب این است که پاکستانی‌ها هیچ از این چیزها نمی‌ترسند و برایشان بسیار طبیعی است. تا این لحظه حتا یک بار هم خارج از فرودگاه نشانی از پلیس ندیده‌ایم. به سیاحت این شهر آینه‌ای ادامه می‌دهم. مردان اکثرن لباس‌هایی مانند ایران خودمان به تن دارند اما لباس‌های سنتی هم زیاد دیده می‌شود. شلوارکامیز خیلی تو ذوق می‌زند. بیش‌ترشان ریش‌های بلند دارند. بر عکس مردان، تقریبن همه‌ی زنان لباس‌های رنگ وارنگ سنتی به تن دارند. حجاب بسیار جدی است. اکثر خانم‌ها پوشیه دارند. تک و توک جوانان بی‌روبنده هم دیده می‌شوند اما بی‌حجاب هرگز. از آن طرف خیابان مردی با لباسی بلوچی رد می‌شود که اسلحه‌ی بزرگی به دست دارد و فشنگ‌هایش را دور خودش پیچیده. پرده را می‌کشم. بهتر است بهش فکر نکنم.

در مینی‌بوس با بچه‌های مشهد آشنا می‌شوم. بچه‌های خوبی هستند و معلوم است که خیلی برای مسابقه تمرین کرده‌اند. حیف که از این مسابقه فقط یکی از دو تیم باید به جهانی برود.

راه می‌افتیم. دوباره پرده را به کناری می‌زنم تا شهر را ببینم. هنوز مه بسیار شدید است. از کنار یک استادیوم کریکت می‌گذریم. در پاکستان کریکت خیلی طرف‌دار دارد. یک سالن عروسی هم می‌بینیم. نوشته است «مروه شادی هال» و به انگلیسی نوشته «Marwa Marriage Hall». پس شادی یعنی ازدواج! سیمای شهر همان است که گفتم. ریکشا و موتور و شلوغی بسیار زیاد. لاهور حدود ۱۰ میلیون جمعیت دارد و این فقط بخش کوچکی از جمعیت بیش از ۱۸۰ میلیونی پاکستان است. در و دیوار شهر پر است از اطلاعیه‌هایی که روی آن‌ها نوشته‌اند «اجتماع عام». ظاهرن جلسه‌ای سیاسی و سه روزه است که از شانس ما در همین روزهای حضور ما در لاهور قرار است در منار پاکستان که ما هم خیلی دوست داریم ببینیمش برگزار شود. همین که از دیدن مرز وگه گذشته‌ایم برایم کلی گران می‌آید، منار پاکستان را دیگر می‌خواهم ببینم.

به فیصل‌تاؤن می‌رسیم. خیابان‌ها علائم درست و حسابی ندارد.کم‌کم به دانشگاه ملی نزدیک می‌شویم و برای اولین بار چشممان به جمالش روشن می‌شود. دور تا دور دانشگاه را دیوار بتنی قطور و بلندی کشیده‌اند و بالای دیوار سیم‌خاردار دارد و درهای دانشگاه هم به شدت کنترل می‌شوند. به در شماره‌ی دو می‌رسیم و همگی از ماشین پیاده شده و توسط سکیوریتی چک می‌شویم. حتا سکیوریتی‌شان هم ایرانی‌ها را دوست دارد و به طور ویژه تحویل می‌گیرد. مأموران انتظاماتشان به طرز عجیبی سیاه‌پوست بودند. پاکستانی‌ها به صورت معمول کمی سبزه‌تر از ما هستند ولی این‌ها رسمن سیاه سیاه بودند. وارد شدیم. اول از همه پارکینگ اساتید را دیدیم که تابلویی دم در آن نوشته بود Park at your own risk! کمی جلوتر زمین تنیس بود که البته نه خاکی بود و نه چمن بلکه آسفالت بود و کمی جلوتر از آن زمین چمن که ظاهرن هم برای فوتبال به کار می‌رفت و هم برای کریکت. کریکت و بیس‌بال جزو مجهولات همیشگی زندگی من بوده‌اند. هیچ‌گاه درک نکردم که در این بازی‌ها چی به چی است.

وارد محوطه‌ی دانشگاه شدیم. ساختمان‌های دانشگاه ملی آجری و واقعن زیبا بودند. معماریشان سبک خاص خود را داشت. بنرهای خوش‌آمدگویی برای ACM ICPC همه‌جا دیده می‌شد و مهم‌تر از همه بادکنک‌های فراوانی بود که نماد این مسابقات است. از ۲۰۰ تیمی که در مسابقه‌ی اینترنتی شرکت کرده بودند ۴۰ تا به مرحله‌ی نهایی راه یافته بودند و ۳۶ تا، از جمله دو تیم از ایران، توانسته بودند خود را به لاهور برسانند. دانشجویان و برگزارکنندگان پاکستانی خیلی به ما لطف داشتند. همه به ما خوش‌آمد گفتند و بسیار خوش‌حال بودند که تیم‌هایی از ایران در این مسابقه شرکت می‌کنند. این برخوردهای مهربانانه‌ی مردم پاکستان را تا ابد فراموش نخواهم کرد. 

فضای دانشگاه با فضای شهر بسیار متفاوت است. در این‌جا حجاب کم‌یاب است. تقریبن همه‌ی دخترها با موی باز هستند و گه‌گداری دامن کوتاه هم دیده می‌شود. تقریبن واضح است که دانشجویان همه از قشر مرفه هستند اما از وضع دقیق آموزش در پاکستان اطلاعی ندارم. دانشگاه ملی پاکستان یک دانشگاه مستقل از دولت و خودگردان است. 

کارهای ثبت‌نام را انجام می‌دهیم و چند عکس یادگاری هم می‌گیریم. از ما پول نمی‌گیرند. می‌گویند دیر نمی‌شود. مثل ایرانی‌ها اهل تعارفند. هر چه اصرار می‌کنم قبول نمی‌کنند و قرار می‌شود که فردا پول را بپردازیم. بسیار بسیار مهمان‌نوازند و آن‌چنان دوستانه برخورد می‌کنند که تا به خودم می‌آیم می‌بینم سی چهل تا دوست جدید پیدا کرده‌ام. خیلی ایران و ایرانی‌ها را دوست دارند و هر چند دقیقه یک بار این را به ما می‌گویند. با این وضع مگر می‌شود دوستشان نداشت؟ من هم کم نمی‌آورم و دائم می‌گویم که ما هم پاکستان را دوست داریم و در ایران بسیار به علامه اقبال و محمدعلی جناح احترام می‌گزاریم و چه و چه. هر بار که نام اقبال را می‌برم ذوق می‌کنند. واقعن عاشق اقبالند. البته خود من هم دست کمی از آن‌ها ندارم. به نظرم هر کس که اشعار علامه را بخواند با من هم‌نظر خواهد بود. بسیار مشتاقم که مقبره‌ی ایشان را ببینم اما فعلن باید به مسابقه فکر کنم.

وارد سالن اجتماعاتشان می‌شویم و منتظر می‌مانیم تا مراسم افتتاحیه آغاز شود. با تأخیر آغاز می‌شود. دوستان پاکستانی عذرخواهی می‌کنند. بنده‌خداها نمی‌دانند که در ایران هم همین است. بروشورهای مسابقه را می‌خوانیم. یک صفحه را به شماره‌های اضطراری اختصاص داده‌اند. پلیس ۱۵ است. آمبولانس ۱۱۲۲. آتش‌نشانی هم همین ۱۱۲۲ است. یا خود خدا! یکی از شماره‌های اضطراری مربوط به خنثا کردن بمب است. بگذریم. بگذریم. ۱۱۴ به فرودگاه علامه اقبال وصل می‌کند، ۱۱۷ به راه‌آهن که هرگز ندیدیمش و ۱۲۱ هم نقش ۱۱۸ی ما را دارد.

سرود ملیشان را نمی‌خوانند چون بلد نیستند. دوباره دقت می‌کنم. هیچ‌کس حجاب ندارد. میهمانان می‌آیند و بالای سن می‌نشینند. دکتر عمر سلیمان را می‌شناسم. بعد از مراسم با او یک عکس سلفی هم می‌گیریم. دختر و پسری به پشت تریبون می‌روند و مجری‌گری مراسم را می‌کنند. اول از شخصی که در ردیف اول نشسته و ریش بلندی دارد و سبیلش را از ته زده است و کلاهی عجیب و سیاه‌رنگ بر سر دارد و شلوار کامیز پوشیده است می‌خواهند که بیاید و قرآن تلاوت کند. قاری به بالای سن می‌آید. به محض این که «بسم‌الله» می‌گوید همه‌ی دخترها شال‌هایشان را از روی دوششان برداشته و حجاب سفت و محکمی می‌کنند. الرحمن می‌خواند. آیه به آیه می‌خواند و بعد از هر آیه ترجمه‌اش به اردو را نیز می‌گوید. اردوی قرآنی بسیار قابل‌فهم است. هنوز «صدق‌ الله‌ العظیمـ»ـش تمام نشده است که دوباره شال‌ها به روی دوش‌ها می‌افتد. با توجه به این که قبلن مشابه چنین حرکتی را در مسجد بانیا باشی سوفیای بلغارستان هم دیده‌ام به طعنه به بچه‌ها می‌گویم که ما اسلام را درست نفهمیده‌ایم! ظاهرن فلسفه‌ی حجاب با آن که ما فکر می‌کنیم بسی متفاوت است. 

بعد از قرآن مجری‌هایشان کلی قر و فر می‌آیند و مزه می‌پرانند و بعد هم مسؤولین یکی یکی می‌آیند و از آن سخنرانی‌های اعصاب‌خردکن طولانی تحویلمان می‌دهند. شاید بتوان یکی از ملاک‌های جهان‌سومی بودن یک کشور را همین طولانی‌بودن سخنرانی‌ها دانست. مهمانی هم دارند که ظاهرن از دانشمندان برجسته‌ی پاکستان است و از او هم می‌خواهند که سخنرانی کند. این یکی از بقیه فهمیده‌تر است و خیلی زود سر و ته حرفش را جمع می‌کند. البته حرف‌هایش بر خلاف بقیه مفید بود و دلم می‌خواست ادامه پیدا کند. اسم تیم‌ها را یکی یکی می‌خوانند و اسم هر تیمی را که می‌خوانند اعضایش بلند می‌شوند و مورد تشویق قرار می‌گیرند. چون در مسابقه‌ی اینترنتی اول شده‌ایم طبعن بیش‌ترین تشویق‌ها نصیب ما می‌شود. باز با خودم می‌اندیشم که این پاکستانی‌ها چه مردم مهربانی هستند. به راستی آیا ما با تیمی که از خارج از ایران بیاید و در مسابقه‌ی ما برنده شود چنین برخورد دوستانه و خوبی خواهیم داشت؟ خدا کند که چنین باشد. بزرگ‌واری این دوستان در حدی بود که ما را رقیب خود و مانعی برای رسیدنشان به مسابقه‌ی جهانی نمی‌دیدند بلکه به ما به چشم افرادی می‌نگریستند که برنامه‌نویسیمان از آن‌ها قوی‌تر است و لطف کرده‌ایم و از کشور دوست و برادر ایران آمده‌ایم تا به آن‌ها کمک کنیم که پیشرفت کنند و حتا بعضی‌هایشان از ما به خاطر این که بر خلاف تبلیغات ضدپاکستانی به پاکستان سفر کرده بودیم نیز متشکر بودند و این کار ما را لطف به حساب می‌آوردند. خدا خیرشان دهد. آن‌قدر مردمان خوبی بودند که هر چه سعی می‌کنم جز از خوبی‌هایشان نمی‌توانم بنویسم. به راستی درک کردم که این که پاکستان را کشور برادر صدا می‌زنند چه کار درست و عمیقی است.

بعد از افتتاحیه باید برویم برای نماز جمعه. منتظریم که اذان بگویند. در این فرصت دوستی به نام زهیب ما را در دانشگاه می‌گرداند و جاهای مختلفش را نشانمان می‌دهد. دانشگاه کوچکی است. در سمت مقابل زمین تنیس، زمین‌های بدمینتون هم دارند و برای اولین بار در عمرم می‌بینم که عده‌ای مشغول بدمینتون بازی‌کردن تفریحی هستند و بدمینتون را درست بازی می‌کنند. در ایران بدمینتون عمدتن منحصر به پارک‌هاست و فقط هم یک قانون دارد: بزن زیر توپ پر. در کنار زمین‌های بدمینتون جایی هم هست که به Love Garden مشهور است. یاد دانشگاه تهران افتادم. ظاهرن این لاوگاردن هم دقیقن همان کاربرد را دارد. 

پاکستانی‌ها با ما هم‌نژادند و آریایی هستند. در بین آن‌ها چهره‌های سوخته و هندی‌وار زیاد است اما چهره‌های مشابه ایرانیان نیز به وفور دیده می‌شود. شباهت تا جاییست که در همین مسابقه‌ی ACM ICPC لاهور یکی از شرکت‌کنندگان بسیار شبیه به علیرضا {فرهادی} بود، یکی دیگر سیبی بود که با سروش {فرخ‌نیا} از وسط دو نیم شده بود و البته بعد به یک نیمه‌اش مشتی هم زده بودند و کمی لهش کرده بودند(!)، شرکت‌کننده‌ی دیگری هم بود که از هر لحاظ شبیه به حامد {ولی‌زاده} بود و حتا ریشش هم همان مدلی بود و در نهایت عکاسشان دقیقن مانند کیانا {غلام‌پور} بود. من و سعید فقط نشسته بودیم و از این همه شباهت اتفاقی انگشت حیرت می‌گزیدیم.

پرسیدیم که نماز جمعه کجا برگزار می‌شود. می‌دانستم که احتمالن از ما انتظار دارند که در نماز جمعه شرکت کنیم و از این بابت هم می‌ترسیدم چرا که نماز جمعه ناامن‌ترین بخش کشورهایی مانند پاکستان است. اصولن هر جایی که تراکم جمعیت زیاد باشد امن نیست. البته در مدتی که در پاکستان بودیم شکر خدا هیچ حمله‌ای یا مشکلی ندیدیم ولی اکثر راهنماهای سفر به پاکستان چنین نوشته‌اند و احتمالن درستش هم همین است. در کمال تعجب پاسخ شنیدیم که هر مسجدی نماز جمعه‌ی خودش را دارد چرا که هیچ گروهی با هیچ گروه دیگری کنار نمی‌آید. نفس راحتی کشیدیم و نشانی مسجد پرسیدیم. گفتند که دو مسجد در نزدیکی دانشگاه هست، یکی این طرف و دیگری آن طرف. از در شماره‌ی یک خارج شدیم. درست رو به روی دانشگاه یک مسجد بود. وارد شدیم. قیامت کبرایی بود که نگو و نپرس. وضوخانه‌ی مسجد دور تا دور محل نمازخانه بود و داخل مسجد پر پر بود و در حیاطش زیلوهایی پهن کرده بودند و ملت مشغول نماز بودند و اکثرن فرادا می‌خواندند. از داخل صدای خطبه می‌آمد. به عربی خطبه می‌خوانند. یکی نیست بگوید خطبه‌ای که هیچ‌کس نفهمد به چه درد می‌خورد. من وضو داشتم. بچه‌ها با بدبختی در آن محیط کثیف وضو گرفتند و به خاطر این که مسجد سنی‌مذهب بود و ما از شرایط آگاهی دقیقی نداشتیم دست بسته و بی‌مهر روی زمین نماز خواندیم و خیلی زود بیرون آمدیم و به دانشگاه برگشتیم.

دم در دانشگاه دوباره مدارکمان را چک کردند و از هویتمان مطمئن شدند. وارد که شدیم همه‌ی تیم‌ها را مثل بچه‌های دبستانی با تی‌شرت‌های قرمز مسابقه به صف کردند و یکی یکی وارد محل مسابقه شدیم. این‌جا هم دوباره همه‌ی مدارکمان را چک کردند. البته معرفی‌نامه‌ی دانشگاه را در هتل از ما گرفته بودند.

مسابقه‌ی آزمایشی شروع شد. قبل از مسابقه به ما گفته بودند که باید تا پایان زمان مسابقه یعنی تا ۵ ساعت در سالن امتحانات دانشگاه ملی که کنار کتاب‌خانه‌یشان بود و به محل مسابقه تبدیل شده بود بمانیم. ۴ سؤال داشت و تکراری هم بودند. به سرعت کد همه‌یشان را نوشتیم. از روی بی‌حوصلگی از حفظ کد می‌نوشتم و هی باگ می‌خوردم ولی خوش‌بختانه اول شدیم. مسابقه‌ی آزمایشی ارزش خاصی ندارد و هدف از آن چک کردن شبکه و کامپیوترها برای مسابقه‌ی اصلی است اما برنده‌شدن در آن اعتماد به نفس زیادی به آدم می‌دهد. در کل بیش از دو ساعت وقت صرف کد زدن نشد. حال باید ۳ ساعت دیگر می‌نشستیم و زمین و آسمان و سایر تیم‌ها را نگاه می‌کردیم. سرمان را روی میز گذاشتیم و خوابیدیم! ظاهرن سیستم بچه‌های مشهد خراب از کار در آمده بود. کمی که گذشت ناهار آوردند. از گرسنگی داشتیم تلف می‌شدیم و می‌خواستیم به سرعت همه‌چیز را ببلعیم. ظرف یک بار مصرف غذا را باز کردم. چیزی شبیه پلومرغ بود. البته با برنجی که به سرخی می‌زد. بعد فهمیدیم که اسمش بریانی است و البته هیچ ربطی به بریانی اصفهان ندارد. خیلی خوشمزه به نظر می‌آمد و واقعن هم خیلی خوشمزه بود. با ولع شروع به خوردن کردم و تند تند چند قاشق خوردم که ناگهان دوزاریم افتاد که چه غلطی کرده‌ام. چه قدر تند بود! اصلن رنگ زرد و سرخ برنج به خاطر ادویه و فلفل فراوانی بود که به آن زده بودند. مثل مرغ پرکنده بال‌بال می‌زدم. به گمانم کل سالن چپ چپ نگاهم می‌کرد. خانمی که ظاهرن از اساتید آن‌جا بود و تنها شخص باحجابی بود که ما در دانشگاه و سر کانتست دیدیم  و تنها موردی هم بود که همه‌چیزش حتا حجابش شکل ایرانی‌ها بود سریعن برایم آب آورد. دو بطری آب خوردم. دوستان پاکستانی جلوی خودشان را گرفته بودند که نخندند. چندتا از مسؤولین برگزاری آمدند و گفتند که کمی صبر کنیم تا غذای دیگری برایمان مهیا کنند. بهشان اطمینان دادم که لازم نیست و همین غذا را، البته با آب فراوان، می‌توانم بخورم. کلی تعارف کردند و فکر می‌کردند من هم تعارف می‌کنم اما من در واقع مزه‌ی غذا را دوست داشتم و خیلی زود هم به آن عادت کردم و تهش را بالا آوردم. تحمل تندی فقط وقتی سخت است که آدم با تندی غذا غافل‌گیر شود!

مسابقه که تمام شد بیرون آمدیم و دیدیم که در باغ‌چه‌های دانشگاه به مناسبت این مسابقه نورپردازی خیلی زیبایی کرده‌اند. انصافن برگزاریشان از هر سه سالی که سایت تهران را دیده‌ام بهتر بود. به نظرم دانشگاه‌های ایرانی متخصص بد برگزارکردن مسابقات و همایش‌ها هستند. چند بادبادک چینی با لوگوهای ICPC هم بود که درون آن‌ها چراغ روشن کرده بودند. کمی فیلم و عکس گرفتیم و سوار مینی‌بوس شدیم و به هتلمان در جوهرتاؤن برگشتیم. Hotel the le schanze با اسم عجیبش و capitalization عجیب‌ترش منتظر ما بود. خیلی خوابمان می‌آمد. رفتم که شام سفارش دهم. گفتم چیزی می‌خواهم که بالاغیرتن تند نباشد. گفت فقط یک نوع غذای غیرتند دارم. گفتم از همان بیاورید. رفتیم و در اتاق منتظر شدیم. حدود یک ساعت علاف بودیم تا بالأخره غذا رسید. وقتی غذا رسید با دیدنش احساس سیری کردیم. سوپ با برنج خالی. برنجش هم بر خلاف غذای ظهر مرغوب نبود و اصلن از گلویمان پایین نرفت. سوپ را با بدبختی خوردیم که از گرسنگی نمیریم و در حالی که اصلن سیر نبودیم خوابیدیم. می‌خواستیم برای خوردن شام بیرون برویم ولی در آن ساعت شب جرأت نکردیم. خوش‌بختانه فردا صبح همان املت خوش‌مزه برایمان مهیا بود.

الآن ساعت ۵:۴۸ بامداد روز پنج‌شنبه است و من از ساعت ۳:۳۹ در حال نوشتن این متن بودم و این وسط نماز صبح را هم خواندم. دیگر وقتش است که بخوابم گرچه این قصه سر دراز دارد.


دوستان ما در هتل به استقبالمان آمدند.

اسم اولین نفر از سمت راست را نمی‌دانم. دومی عمیر اکرم است. بعدی عبدالله وریچ است و آخرین نفر (سمت چپ ترین نفر) سید عمار بخاری است که مسؤول شاخه‌ی دانشجویی ACM دانشگاه ملی بود.


سلفی با دکتر عمر سلیمان


با بچه‌های مشهد. از راست به چپ: رضا کاخکی، یونس رضایی، سبحان شفیعی، مو (mo)، سعید طامه، حسین انعام‌زاده


:)


:) :)


عکسی با انس و بادکنک‌های مسابقه


شماره‌های اضطراری


دانشگاه ملی پاکستان ساختمان‌های جالبی داشت


وسطی زهیب است :)


با بچه‌های مشهد، جلوی مسجد ابوبکر صدیق!


پلاک‌های خودساخته - نمونه‌ی ۱


پلاک‌های خودساخته - نمونه‌ی ۲ (اسلام‌آبادی)


پلاک‌های خودساخته - نمونه‌ی ۳ (استفاده از مینار پاکستان در پلاک!)


پلاک‌های خودساخته - نمونه‌ی ۴ (استفاده از نام حکومت پنجاب!)


پلاک رسمی و البته کم‌یاب


فضای دانشگاه ملی پاکستان و یکی از بنرهای مسابقات


بیرون کتاب‌خانه‌ی دانشگاه، بعد از پایان مسابقه‌ی روز اول


عکاسش عالی بوده! از راست به چپ: محمدعتیق اعظم، من، انس، سعید، سید عمار بخاری و عبدالله


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۳/۰۹/۲۰
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۴)

1. به شیرچای می‌گویند «چای» و به خود چای می‌گویند «قهوه» و به قهوه می‌گویند «کافی»!!!!!!!
خیلی بامزه بود :)
2.فک کنم به پرچم روی پولهاشون هم فلفل می زنن که قرمزه!! خخخخ
3. ادم از این همه اسلحه یاد جوکای پاکستانی میفته! منفجرتیم رفیق!
4. فک کنم همه ی همزادای دوستای شما تو پاکستان بودن!
5. کریکت بازی بی مزه ایه! بدو بدو و توپ بگیر! همین!
6. دانشگاه ماهم مسابقه خوبی برگزار کرد (بِلِن ما هم یه خوردو از خودمون بیاییم کرمونی گفتم :))) )
پاسخ:
۱- :)
۲- :)
۳- :)
۴- :)
۵- :) :-؟
۶- :)
بازم عالی بود :)
کاش حفظ امنیت با سلاح تو پاکستان کمتر بشه .:(

پاسخ:
:)
ساختمون دانشگاهشون هم مثل مسجد پادشاهی خیلی خوشگله!
و اینکه تزئیناتشون برای مسابقه با در نظر گرفتن اینکه اونجا پاکستان بوده، خیلی خوب بود!
:]
پاسخ:
بدون در نظر گرفتن این که اون‌جا پاکستان بود هم، کارهاشون به نسبت ایرانی‌ها خیلی خوب بود. :)
۳۰ فروردين ۹۴ ، ۱۹:۱۲ امیررضا پوراخوان
من می ترسم؛خیلی هم می ترسم؛چرا وبلاگتون رو از مطالب ترسناک پر کردین؟یه نسخه از وبلاگتون رو واسه ی بچه های زیر 7 سال باز نویسی کنین آدرسش هم باشه:
goharshady-under7.blog.ir
چرا دم مرحله دو من اینقدر باید بترسم؟
+این‌جا هم به خربزه می‌گویند خیار!
مگه بد میگیم؟؟
+ظاهرن فلسفه‌ی حجاب با آن که ما فکر می‌کنیم بسی متفاوت است.
پس چیه؟
+اون عکسه
عکس شماره‌های اضطراری رو اصلاح کنید 121 درست نیافتاده
پاسخ:
:)
حوصله ندارم ادیت کنم. :)
فیلم دست تکون دادن برای طالبان رو ندیده‌ای تازه!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی