امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
شنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۳، ۰۵:۱۰ ب.ظ

پاک سرزمین - بخش چهارم

شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۱۱، دانشگاه یزد، خوابگاه ۱۰۸ عطایی:

ظاهرن قرار است فردا در مراسمی به مناسبت روز دانشجو از ما تقدیر شود. دستشان درد نکند. الآن در حالی که می‌دانم که فردا امتحان توابع مختلط را نخواهم داد و باید میان‌ترم و پایان‌ترمش را با هم بدهم و حتا شک دارم که بتوانم در مراسم فردا بعد از ظهر شرکت کنم در خوابگاه نشسته‌ام و نوشتن را ادامه می‌دهم. مریضی بدی گرفته‌ام. هیچ چیزش به سرماخوردگی‌های ایرانی خودمان نمی‌ماند. البته کمی بهتر شده است. امید دارم تا فردا پس‌فردا کلکش کنده شود و بعد از چند هفته روی سلامتی را دوباره ببینم. مسری هم نیست. شاید هم بچه‌های خوابگاه ما خیلی مقاومتشان بالاست. این‌قدر حجم کارهایی که در این آخرین روزهای ترم بر سرم خراب شده‌اند زیاد است که گیج شده‌ام و نمی‌فهمم چه می‌کنم. ICPC News هم خبر قهرمانیمان را زده است. 
در هواپیمای کوچک قطری به این فکر می‌کردم که چرا نگذاشتند خودمان این دو قدم (دقیقن دو قدم) راه تا پلکان هواپیما را پیاده بیاییم و یک ساعت سوار اتوبوس کردندمان و معطل شدیم و آخرش هم اتوبوس کم‌تر از ۱۰ ثانیه حرکت کرد و دوباره پیاده شدیم. لابد حکمتی دارد! به ویزای دست‌نویس پاکستان نگاه می‌کردم و می‌اندیشیدم که لاهور شرقی‌ترین نقطه‌ای از جهان است که تا حالا به آن سفر کرده‌ام. بی‌صبرانه منتظر دیدن شهر علامه اقبال بودم. لاهور بعد از کراچی دومین شهر پرجمعیت پاکستان است و نزدیک‌های مرز هند قرار دارد. حواسم را جمع کرده بودم که ببینم در این هواپیما و نقشه‌هایش خبری از تحریف نام خلیج پارس هست یا نه که در نهایت و با توجه به پروازهای بعدی متوجه شدم که هواپیمایی قطر در هیچ‌یک از پروازهایش نام خلیج پارس را نمی‌نویسد تا دردسر خودش را کم‌ کند.

پرواز خوبی بود و بعد از کم‌تر از سه ساعت در دوحه به زمین نشستیم. باید چیزی در حدود ۲۱ ساعت را در دوحه می‌گذراندیم. ورود به قطر ویزا می‌خواهد و ما به فکرمان نرسید که برویم و تقاضای ویزا کنیم چرا که خوابمان می‌آمد و خیلی زود اتاق استراحتی یافتیم و خوابیدیم. فرودگاه بین‌المللی حمد دوحه بسیار بزرگ و شیک ساخته شده است و امکانات خوبی هم دارد. لااقل از فرودگاه آتاتورک مجهزتر است. چندین نمازخانه و جاهای مناسبی برای وضو گرفتن دارد و چیزی که معمولن بیش از بقیه توجه‌ها را به خود جلب می‌کند وجود سه ماشین بسیار لوکس در نمایشگاه آن است که گویا سال‌هاست آن‌جا گذاشته شده‌اند که قرعه‌کشی شوند و هر بلیت این قرعه‌کشی نیز ۱۵۰ دلار است. نکته‌ی دیگری که جلب توجه می‌کند اینترنت عالی و بی‌دردسر فرودگاه است که خیلی ساده وصل می‌شود و آن مسخره‌بازی‌های فرودگاه‌های استانبول و تهران را ندارد. علاوه بر پوشش سراسری WiFi در چندین جای فرودگاه مکان‌هایی برای استفاده‌ی مسافران از اینترنت تعبیه شده است که در آن‌ها تعداد زیادی iMac گذاشته‌اند و استفاده از آن‌ها هم لذت‌بخش است و هم مجانی. دستشویی‌های فرودگاه فرنگی هستند ولی شیلنگ دارند و نوع ایستاده‌ی آن هم موجود است که البته اکثریت مسافران که مسلمان هستند چپ چپ نگاهش می‌کنند و طرفش نمی‌روند. اکثر پروازهای این فرودگاه بر عهده‌ی هواپیمایی قطر است و این را می‌توان از اعلان‌هایی که هر چند دقیقه یک بار به گوش می‌رسد به خوبی درک کرد. اعلان‌ها معمولن به سه زبان است. ابتدا عربی، سپس انگلیسی و سپس به زبان کشور مقصد، البته فقط اگر کشور مقصد به آلمانی، فرانسه، ایتالیایی یا هلندی سخن بگوید. فهمیدن همین اعلان‌های ساده به هلندی خودش بسیار جالب بود. این هلندی عجیب شباهتی به آلمانی دارد. چیزی که بیش از همه توجه مرا به خود جلب می‌کرد تلفظ کلمه‌ی «قطریه» بود. «ق» بسیار محکم، «ط»ی واقعن دسته‌دار و «ر»ی انگلیسی‌وار تقریبن تلفظ صحیح این کلمه را برای من غیرممکن می‌کرد. عجب زبان سختیست این عربی!

یک نکته‌ی منفی که هم در ترکیه دیده‌ام، هم در قطر و هم در پاکستان، این است که بهداشت به شکلی که ما به آن عادت داریم رعایت نمی‌شود. اصولن در ایران تمایز دقیقی میان جاهایی که با کفش راه می‌روند و جاهایی که باید بدون کفش رفت قائلیم ولی در این‌جا بسیار پیش می‌آید که این تمایز را خوب رعایت نمی‌کنند. مثلن جا کفشی نمازخانه‌ها جایی قرار دارد که وقتی کفش را در آن قرار می‌دهیم مجبور می‌شویم پابرهنه بر روی قسمتی از زمین حرکت کنیم که پیش از آن با کفش از آن گذشته‌ایم. خیس بودن پای اکثر نمازگزاران به خاطر وضو را هم که به این موضوع اضافه کنید، عمق فاجعه مشخص‌تر می‌شود. من که هیچ خوشم نیامد. البته آدم در سفر نمی‌تواند چندان سخت‌گیر باشد.

بعد از یک روز زندگی در فرودگاه حمد و تغذیه از برگر کینگ ساعت ۷ شب روز پنج‌شنبه از قطر به لاهور پرواز کردیم. این را بگویم که ساعت قطر نیم‌ساعت از ایران کم‌تر است و ساعت پاکستان یک ساعت و نیم بیش‌تر، پس لاهور با دوحه ۲ ساعت اختلاف زمانی دارد. هواپیما که پرید نمایی از دوحه در شب را دیدیم. پر است از برج. به نظر جالب بود.

این هواپیما نمی‌دانم چرا ولی انگار عمد داشت که از آسمان ایران نگذرد. مسیرش را مستقیم به سمت شرق رفت و از امارات گذشت تا رسید به مرز ایران و پاکستان و با دور زدن ایران وارد آسمان پاکستان شد و از آن‌جا (نزدیک‌های چابهار) تا لاهور را مستقیم رفت. حدود ساعت ۱ بامداد به لاهور رسیدیم. لاهور از آسمان دیدنی بود. شهری بود به مراتب بزرگ‌تر از تهران. شاید حتا بتوان گفت سه برابر تهران که روشناییش تکه تکه بود. انگار بخش‌هایی از وسط شهر خالی از سکنه بودند. بعدها فهمیدیم علتش نوبتی بودن برق است که در هر ساعتی برق بخشی از شهر قطع است. هواپیما که به زمین نزدیک شد جاده‌ها و خانه‌ها و ماشین‌ها قابل رؤیت شدند. خیابان‌ها برعکس بودند چرا که پاکستانی‌ها به پیروی از شیوه‌ی انگلیسی از سمت چپ رانندگی می‌کنند و هیچ چراغ برقی در کنارشان نبود! کل روشنایی رانندگی با چراغ‌های ماشین‌ها تأمین می‌شد. خانه‌ها همه یک یا دو طبقه بودند و هیچ نشانی از برج یا ساختمانی مرتفع دیده نمی‌شد. احتمالن به همین دلیل است که با وجود برابری تقریبی جمعیت لاهور با تهران، لاهور از نظر مساحت بسیار بزرگ‌تر است. زمانی که هواپیما در باند فرودگاه بین‌المللی علامه اقبال به زمین می‌نشست اندکی دلهره داشتم. در پاکستان پیش می‌آید که افراد مسلح به هواپیماها حمله کنند. چندی پیش چنین اتفاقی در فرودگاه محمدعلی جناح کراچی افتاده بود و انفجار اخیر مرز وگه، که قبل از انفجار در برنامه‌ی ما بود که سری هم به آن‌جا بزنیم ولی بعد از شنیدن خبر انفجار عطایش را به لقایش بخشیدیم، نیز ترسم را بیش‌تر کرده بود. به هر حال و به شکر خدا سالم نشستیم و سالم از هواپیما خارج شدیم.

فرودگاه علامه اقبال برای ما شوک بزرگی بود، به خصوص که از فرودگاه حمد به آن‌جا رفته بودیم. همه‌چیز رنگ و رو رفته بود و اثری از کامپیوتر دیده نمی‌شد. همه‌ی تابلوها به نستعلیق پاکستانی و دست‌نویس بودند. انگار تابلونویس‌های مراسم ختم نوشته بودندشان. در این‌جا تازه فهمیدیم که وارد پاکستان شده‌ایم و باید سطح انتظاراتمان را پایین بیاوریم. در صف ایستادیم تا پاسپورت‌هایمان را مهر ورود به پاکستان بزنیم. این مهر انگار اختیاری بود و هر کس نمی‌خواست خیلی راحت سرش را می‌انداخت و از کمی آن‌طرف‌تر به راحتی رد می‌شد و بدون این که مدارکش چک شود وارد خاک پاکستان می‌شد. مسؤولین چک پاسپورت خانم‌هایی بودند که مقنعه‌هایی بسیار محکم داشتند و کمی هم ترسناک بودند. پاسپورت‌های ما را یکی یکی چک کردند و مهر مثلثی شکل ورود به پاکستان را زدند و اجازه دادند برویم. کمی جلوتر یک خانم نظامی دیگر که حجابش شبیه هندی‌ها باز بود و قیافه‌اش هم شبیه هندی‌ها بود مرا متوقف کرد و پاسپورتم را نگاه کرد و به پارسی با لهجه‌ی هندی پرسید که هدفم از سفر به پاکستان چیست و بهش جواب دادم و بدون این که بررسی خاصی بکند اجازه داد رد شوم. فکر کنم فقط به خاطر کنجکاوی خودش بود که سؤال کرده بود چرا که آن جایی که ما دیدیم بسیار بی در و پیکرتر از آن بود که چنین سؤالی دلیل دیگری داشته باشد.

قبل از حرکت با انس خورشید، یکی از مسؤولین برگزاری مسابقه از طریق فیس‌بوک دوست شده بودم و خوب می‌شناختمش. در فرودگاه دوحه بودیم که پیامی از انس آمده بود و گفته بود که تیم دیگر ایرانی دو روزی است که به لاهور رسیده‌اند. این تیم نماینده‌ی دانشگاه آزاد اسلامی مشهد بود و ما قبل از مسابقه هم کمی با ایشان در ارتباط بودیم ولی متأسفانه این امکان پیش نیامد که هماهنگی‌ها را به شکلی انجام دهیم که هر دو به یک مسابقه نرویم و من از این بابت شرمنده‌ی این دوستانم. مشهد که بودیم یک نفر با یک شماره‌ی پاکستانی به من زنگ زد و ساعت رسیدنمان به لاهور را پرسید. من هم جوابش را دادم اما بعدش به ذهنم رسید که شاید از طرف برگزارکنندگان مسابقه نبوده باشد و اصلن از کجا معلوم که به خود طالبان ساعت را نگفته باشم؟ این بود که پیامی به انس فرستاده بودم و مطمئن شده بودم که شماره‌ای که با من تماس گرفته است متعلق به دانشگاه ملی پاکستان است. انس هم خیلی جدی موضوع را پیگیری کرده بود و حتا دقیقن فهمیده بود که چه کسی زنگ زده است و در چه ساعتی زنگ زده است و ... . از طرفی ما مطمئن نبودیم که قرار است کسی به دنبالمان بیاید یا نه و بدتر از همه این که گرچه هتلمان مشخص بود اما نمی‌دانستیم که باید به هتل برویم یا به دانشگاه (ساعت تقریبن ۲ شده بود) و این که باید ریکشا بگیریم یا تاکسی بگیریم یا ... و خلاصه کلن سرگردان بودیم.

از سالن فرودگاه که بیرون آمدیم ناگهان متوجه شدیم که فرودگاه تمام شده است و این همه‌اش بوده است. دو نرده در دو سوی مسیر قرار داشت و جمعیت عظیمی دو طرف این دو نرده بودند که به نظرم یا برای استقبال از مسافرین آمده بودند یا تاکسی بودند. صحنه‌ی ترسناکی بود. برای ما که به دیدن توده‌های انبوه و متراکم جمعیت عادت نداریم واقعن شوکه‌کننده بود. هر چه نوشته‌های دستشان را نگاه کردیم که شاید یکی از آن‌ها به دنبال ما باشد به جایی نرسیدیم. بیرون آمدیم و به فکرمان فشار آوردیم که چه کنیم. در حال فکر کردن بودیم که ناگهان یک نفر آمد و پرسید که آیا ما تیم ایرانی که برای ACM ICPC آمده است هستیم. من با خوش‌حالی جواب مثبت دادم و پرسیدم که از کجا فهمیده است و او (عبدالله وریچ، شاید فامیلش را اشتباه نوشته باشم) گفت که از قیافه‌هایمان و سه نفر بودنمان و سرگردانیمان واضح بوده است که خودمانیم. نمی‌دانستم باید بهش اعتماد کنم یا نه. می‌خواستم ازش کارت شناسایی یا مدرکی بخواهم که سر و کله‌ی انس پیدا شد. انس را از فیس‌بوک می‌شناختم و هویتش محرز بود پس دیگر جای نگرانی نبود. اولین عکس در پاکستان را از تابلویی گرفتم که بزرگ و به نستعلیق کج و کوله‌ی اردو نوشته بود «بیت‌الخلا». پس از آن رفتیم که کمی روپیه بگیریم. باجه‌ی صرافی فرودگاه به خط پارسی نوشته بود «کرنسی ایکسچینج» و این خود مایه‌ی خنده‌ی ما شد. البته در روزهای بعد به نوشته‌های اردو عادت کردیم.

اردو زبانی است که از اختلاط پارسی و ترکی و عربی در اردوگاه نظامیان نادرشاه به وجود آمده است و به قول خودشان یک زبان «لشگری» است. با هندی کاملن یکسان است و با پارسی اشتراک زیادی دارد و دستور زبانش کاملن مشابه پارسی خودمان است. بر اثر اشغال انگلیسی‌ها واژه‌های انگلیسی زیادی هم وارد این زبان شده است و خلاصه زبانی است شترگاوپلنگ که برای من نوع گفتاریش قابل فهم نبود ولی نوشته‌هایش را تقریبن همیشه به خوبی می‌فهمیدم. بچه‌های پاکستانی هم کمی از صحبت‌های پارسی ما را فهمستن می‌توانستند. زبان ملی پاکستان اردو است اما بخش کوچکی از مردم هستند که اردوزبانند. زبان‌های رایج‌تر پاکستان سندی، پشتو و پنجابی هستند که طبعن چون ما در لاهور، مرکز حکومت پنجاب، بودیم زبانی که بیش از همه به شنیدنش عادت کردیم همین پنجابی بود. پنجابی هم به پارسی نزدیک است و حتا شاید نزدیک‌تر از اردو. بحث زبان در پاکستان به همین‌جا ختم نمی‌شود. پاکستان علاوه بر آن‌چه گفته شد دو زبان دیگر نیز دارد که در نوشته‌های رسمی به کار می‌روند یعنی پارسی و انگلیسی! سرود ملی پاکستان به پارسی است. در دانشگاه ملی پاکستان تدریس با تلفیقی از زبان‌های انگلیسی و اردو انجام می‌شود. مدارک دانشگاهی را به پارسی یا در بعضی‌ جاها به انگلیسی صادر می‌کنند. بسیاری از یادبودها و نوشته‌های پایین مجسمه‌ها و مساجد، حتا آن‌هایی که به تازگی ساخته شده‌اند، به پارسی است. قبل از اشغال شبه‌جزیره توسط انگلستان، پارسی زبان رسمی گورکانیان و زبان اول کل منطقه‌ای بوده است که امروزه هند و پاکستان و بنگلادش را در بر می‌گیرد. حتا یادبود کنفرانس سران کشورهای اسلامی که در میدانی در لاهور است به پارسی نوشته شده است. بسیاری از خیابان‌ها نیز به نام ایرانیان است. مثلن آدرس دانشگاه ملی پاکستان به این شکل بود: فیصل‌تاؤن، خیابان فردوسی، خیابان حاج ابوالقاسم اسفهانی (با سین!)، خیابان میلاد، دانشگاه ملی کامپیوتر و فناوری‌های پیشرفته‌ی پاکستان. یک جایی هم بود که به آن می‌گفتند شاهراه نظریه‌ی پاکستان که یک پنج‌راه بود که به نام نظریه‌ای که موجب جدایی پاکستان از هند شد خوانده می‌شد. شاعر ملی پاکستان علامه محمد اقبال است که در ایران به نام اقبال لاهوری شناخته شده است و بسیاری از شعرهایش به پارسی است. پایه‌گذار پاکستان محمدعلی جناح است که او را قائد اعظم می‌نامند و شعارش یعنی «اتحاد، نظم، یقین محکم» یا «ایمان، اتحاد، نظم» نیز شعار ملی پاکستان است و به «اصول عمل» شهرت دارد.

بحث شیعه و سنی در پاکستان هم جالب است. این‌طور که دوستان ما می‌گفتند بین بیست تا سی درصد جمعیت پاکستان شیعه هستند و عموم بقیه سنی و اقلیتی وهابی و غیرمسلمان هم دارند. سنی‌های پاکستان عمدتن حنفی هستند و نسبت به شیعیان دیدی مثبت دارند و وهابیون را سنی نمی‌دانند. گویا هم محمدعلی جناح و هم اقبال لاهوری شیعه بوده‌اند و بی‌نظیر بوتوی معروف هم مادری اصفهانی داشته و شیعه و ایرانی‌تبار بوده است. لاهور یکی از مراکز شیعه است و عبارت «یا علی مدد» در آن به وفور مشاهده می‌شود. متأسفانه بین مسلمانان این دیار اتحاد، به آن شکلی که باید و شاید، وجود ندارد و ما که روز جمعه به لاهور رسیدیم متوجه شدیم که هر مسجدی نماز جمعه‌ی خودش را می‌خواند. در مورد حجاب هم باید بگویم که اکثر پاکستانی‌ها با حجاب هستند اما بسیاری از جوانان پاکستان بدون حجاب بیرون می‌روند و قانونی در این باره وجود ندارد و البته ذکر این نکته‌ هم خالی از لطف نیست که حتا بی‌حجاب‌هایشان هم حجابشان از برخی از هم‌وطنان ما بسیار کامل‌تر است چرا که در کل مدتی که در پاکستان بودیم حتا یک مورد آرایش تند یا رفتارهای غربی ندیدیم.

مردم پاکستان نسبت به ایرانیان نظر بسیار مثبتی داشتند که در نوع خودش جالب بود. وقتی می‌فهمیدند ایرانی هستیم کلی خوش‌آمد می‌گفتند و بسیار مهربانی می‌کردند و واضح بود که از ته دلشان ایران را دوست دارند. بارها پیش آمد که به من گفتند که به ایران و این که «ایران تنها کشور مسلمان است که در برابر ظلم غرب ایستاده است» افتخار می‌کنند. ایران برای پاکستانی‌ها نمادی از انقلاب و پیشرفت و پیروزی اسلام بود. مردم پاکستان عمومن از احمدی‌نژاد نیز خوششان می‌آمد و مواضع ضد آمریکاییش را دوست داشتند. البته از وضعیت ایران اطلاع خیلی زیادی نداشتند و حتا یک بار وقتی به یکی از دوستان پاکستانی گفتم که زبان ملی و رسمی ایران پارسی است کمی شوکه شد. نمی‌دانست که سرود ملیشان در حقیقت به زبان ماست. این را هم بگویم که خودشان سرود ملیشان را حفظ نیستند چون پارسی بلد نیستند ولی این سرود را واقعن دوست دارند و بسیار پیش می‌آید که پاکستان را «پاک‌سرزمین» می‌خوانند و عنوان این مطلب من هم به همین خاطر است و به خاطر این که واقعن مردم پاک و نجیبی بودند.

سه نفر به استقبال ما آمده بودند و شش‌نفری در یک اتومبیل نشستیم و وقتی پرسیدیم که «مگر پلیس جریمه نمی‌کند؟»، با این جواب مواجه شدیم که «این‌جا پاکستان است». همین جمله جواب بسیاری از سؤالات دیگر ما در طول سفر نیز بود. رانندگی در سمت چپ بسیار عجیب و غریب و گیج‌کننده است. همه‌چیز آینه‌ای می‌شود. آدم یاد آلیس در سرزمین عجایب می‌افتد. سبقت از راست است. گردش به چپ آزاد است. دور میدان باید چپه بچرخی. خلاصه همه‌چیز آینه‌ای است. می‌شود گفت چیزی به نام پلیس راهنمایی و رانندگی عملن تعریف‌نشده است. حتا پلاک ماشین‌ها این را گواهی می‌دهد. بسیاری از ماشین‌ها به جای استفاده از پلاک رسمی دولتی، پلاکی دست‌ساز داشتند و بدون هیچ مشکلی رفت و آمد می‌کردند. هر کسی می‌توانست هر نوع ابتکاری که دوست دارد در پلاک ماشینش به کار گیرد و در یک کلام مملکت بی‌صاحب بود!

بعد از یک سفر طولانی در شهری که در مه فرو رفته بود و زیبایی‌هایش تار شده بودند و دو طرف خیابان‌هایش تیر چراغ برق نداشت و هر از گاهی به منطقه‌ای از آن می‌رسیدیم که کلن برق نداشت، به هتلمان در جوهرتاؤن رسیدیم. برای تصور این شهر، تهران سال ۱۳۵۴ را در نظر بگیرید، اندازه‌اش را در ضریب مناسبی ضرب کنید، آینه‌ایش کنید و به مقدار لازم مه اضافه کنید. اگر جوهرتاؤن و فیصل‌تاؤن به نظرتان عجیب است بدانید که با خواندن این متن کم‌کم مثل ما به دیدن کلمات انگلیسی که با خط پارسی نوشته شده‌اند عادت خواهید کرد! Hotel the Le Schanze که از نظر پاکستانی‌ها هتل خوبی بود ولی از نظر ما افتضاح بود میزبانی ما را به عهده داشت. در هتل چند عکس یادگاری با دوستان جدیدمان گرفتیم و از آن‌ها برای این که آن موقع شب به دنبال ما آمدند تشکر کردیم. چند نفر دیگر از جمله سید عمار بخاری، مسؤول شاخه‌ی ACM دانشگاه ملی، در هتل به استقبال ما آمدند. این پاکستانی‌ها عجیب مهمان‌نوازند! یک اتاق دو تخته به ما دادند با یک تشک اضافه که یک نفرمان پایین روی تشک بخوابد. آن‌قدر خسته بودیم که نای فکر کردن به این چیزها و کثیف بودن هتل را نداشتیم. خوابیدیم. فرصت زیادی برای خوابیدن نداشتیم. ساعت ۴ بود و ساعت ۸ باید به سمت محل مسابقه حرکت می‌کردیم.


سعید و هواپیمای قطری


در فرودگاه دوحه به علت کم‌بود امکانات نزدیک بود از گرسنگی بمیریم!


برگر کینگ به زبان عربی!


حسین و ماشین


حسین و این یکی ماشین


حسین و اون یکی ماشین


این موجود عجیب نماد فرودگاه بین‌المللی حمد دوحه‌ی قطره


اولین عکسی که در پاکستان گرفتیم. البته به بیت‌الخلا، ٹوائلٹ و لیٹرین هم می‌گویند.


Currency Exchange !!!


اولین صبحانه‌ی ما در پاکستان

املتی بسیار تند با انواع ادویه‌های محلی و فلفل دلمه به همراه نان تست و مربا و کره و قهوه



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۱۵ آذر ۹۳ ، ۱۷:۱۰

پاک سرزمین - بخش چهارم

شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۱۱، دانشگاه یزد، خوابگاه ۱۰۸ عطایی:

ظاهرن قرار است فردا در مراسمی به مناسبت روز دانشجو از ما تقدیر شود. دستشان درد نکند. الآن در حالی که می‌دانم که فردا امتحان توابع مختلط را نخواهم داد و باید میان‌ترم و پایان‌ترمش را با هم بدهم و حتا شک دارم که بتوانم در مراسم فردا بعد از ظهر شرکت کنم در خوابگاه نشسته‌ام و نوشتن را ادامه می‌دهم. مریضی بدی گرفته‌ام. هیچ چیزش به سرماخوردگی‌های ایرانی خودمان نمی‌ماند. البته کمی بهتر شده است. امید دارم تا فردا پس‌فردا کلکش کنده شود و بعد از چند هفته روی سلامتی را دوباره ببینم. مسری هم نیست. شاید هم بچه‌های خوابگاه ما خیلی مقاومتشان بالاست. این‌قدر حجم کارهایی که در این آخرین روزهای ترم بر سرم خراب شده‌اند زیاد است که گیج شده‌ام و نمی‌فهمم چه می‌کنم. ICPC News هم خبر قهرمانیمان را زده است. 
در هواپیمای کوچک قطری به این فکر می‌کردم که چرا نگذاشتند خودمان این دو قدم (دقیقن دو قدم) راه تا پلکان هواپیما را پیاده بیاییم و یک ساعت سوار اتوبوس کردندمان و معطل شدیم و آخرش هم اتوبوس کم‌تر از ۱۰ ثانیه حرکت کرد و دوباره پیاده شدیم. لابد حکمتی دارد! به ویزای دست‌نویس پاکستان نگاه می‌کردم و می‌اندیشیدم که لاهور شرقی‌ترین نقطه‌ای از جهان است که تا حالا به آن سفر کرده‌ام. بی‌صبرانه منتظر دیدن شهر علامه اقبال بودم. لاهور بعد از کراچی دومین شهر پرجمعیت پاکستان است و نزدیک‌های مرز هند قرار دارد. حواسم را جمع کرده بودم که ببینم در این هواپیما و نقشه‌هایش خبری از تحریف نام خلیج پارس هست یا نه که در نهایت و با توجه به پروازهای بعدی متوجه شدم که هواپیمایی قطر در هیچ‌یک از پروازهایش نام خلیج پارس را نمی‌نویسد تا دردسر خودش را کم‌ کند.

پرواز خوبی بود و بعد از کم‌تر از سه ساعت در دوحه به زمین نشستیم. باید چیزی در حدود ۲۱ ساعت را در دوحه می‌گذراندیم. ورود به قطر ویزا می‌خواهد و ما به فکرمان نرسید که برویم و تقاضای ویزا کنیم چرا که خوابمان می‌آمد و خیلی زود اتاق استراحتی یافتیم و خوابیدیم. فرودگاه بین‌المللی حمد دوحه بسیار بزرگ و شیک ساخته شده است و امکانات خوبی هم دارد. لااقل از فرودگاه آتاتورک مجهزتر است. چندین نمازخانه و جاهای مناسبی برای وضو گرفتن دارد و چیزی که معمولن بیش از بقیه توجه‌ها را به خود جلب می‌کند وجود سه ماشین بسیار لوکس در نمایشگاه آن است که گویا سال‌هاست آن‌جا گذاشته شده‌اند که قرعه‌کشی شوند و هر بلیت این قرعه‌کشی نیز ۱۵۰ دلار است. نکته‌ی دیگری که جلب توجه می‌کند اینترنت عالی و بی‌دردسر فرودگاه است که خیلی ساده وصل می‌شود و آن مسخره‌بازی‌های فرودگاه‌های استانبول و تهران را ندارد. علاوه بر پوشش سراسری WiFi در چندین جای فرودگاه مکان‌هایی برای استفاده‌ی مسافران از اینترنت تعبیه شده است که در آن‌ها تعداد زیادی iMac گذاشته‌اند و استفاده از آن‌ها هم لذت‌بخش است و هم مجانی. دستشویی‌های فرودگاه فرنگی هستند ولی شیلنگ دارند و نوع ایستاده‌ی آن هم موجود است که البته اکثریت مسافران که مسلمان هستند چپ چپ نگاهش می‌کنند و طرفش نمی‌روند. اکثر پروازهای این فرودگاه بر عهده‌ی هواپیمایی قطر است و این را می‌توان از اعلان‌هایی که هر چند دقیقه یک بار به گوش می‌رسد به خوبی درک کرد. اعلان‌ها معمولن به سه زبان است. ابتدا عربی، سپس انگلیسی و سپس به زبان کشور مقصد، البته فقط اگر کشور مقصد به آلمانی، فرانسه، ایتالیایی یا هلندی سخن بگوید. فهمیدن همین اعلان‌های ساده به هلندی خودش بسیار جالب بود. این هلندی عجیب شباهتی به آلمانی دارد. چیزی که بیش از همه توجه مرا به خود جلب می‌کرد تلفظ کلمه‌ی «قطریه» بود. «ق» بسیار محکم، «ط»ی واقعن دسته‌دار و «ر»ی انگلیسی‌وار تقریبن تلفظ صحیح این کلمه را برای من غیرممکن می‌کرد. عجب زبان سختیست این عربی!

یک نکته‌ی منفی که هم در ترکیه دیده‌ام، هم در قطر و هم در پاکستان، این است که بهداشت به شکلی که ما به آن عادت داریم رعایت نمی‌شود. اصولن در ایران تمایز دقیقی میان جاهایی که با کفش راه می‌روند و جاهایی که باید بدون کفش رفت قائلیم ولی در این‌جا بسیار پیش می‌آید که این تمایز را خوب رعایت نمی‌کنند. مثلن جا کفشی نمازخانه‌ها جایی قرار دارد که وقتی کفش را در آن قرار می‌دهیم مجبور می‌شویم پابرهنه بر روی قسمتی از زمین حرکت کنیم که پیش از آن با کفش از آن گذشته‌ایم. خیس بودن پای اکثر نمازگزاران به خاطر وضو را هم که به این موضوع اضافه کنید، عمق فاجعه مشخص‌تر می‌شود. من که هیچ خوشم نیامد. البته آدم در سفر نمی‌تواند چندان سخت‌گیر باشد.

بعد از یک روز زندگی در فرودگاه حمد و تغذیه از برگر کینگ ساعت ۷ شب روز پنج‌شنبه از قطر به لاهور پرواز کردیم. این را بگویم که ساعت قطر نیم‌ساعت از ایران کم‌تر است و ساعت پاکستان یک ساعت و نیم بیش‌تر، پس لاهور با دوحه ۲ ساعت اختلاف زمانی دارد. هواپیما که پرید نمایی از دوحه در شب را دیدیم. پر است از برج. به نظر جالب بود.

این هواپیما نمی‌دانم چرا ولی انگار عمد داشت که از آسمان ایران نگذرد. مسیرش را مستقیم به سمت شرق رفت و از امارات گذشت تا رسید به مرز ایران و پاکستان و با دور زدن ایران وارد آسمان پاکستان شد و از آن‌جا (نزدیک‌های چابهار) تا لاهور را مستقیم رفت. حدود ساعت ۱ بامداد به لاهور رسیدیم. لاهور از آسمان دیدنی بود. شهری بود به مراتب بزرگ‌تر از تهران. شاید حتا بتوان گفت سه برابر تهران که روشناییش تکه تکه بود. انگار بخش‌هایی از وسط شهر خالی از سکنه بودند. بعدها فهمیدیم علتش نوبتی بودن برق است که در هر ساعتی برق بخشی از شهر قطع است. هواپیما که به زمین نزدیک شد جاده‌ها و خانه‌ها و ماشین‌ها قابل رؤیت شدند. خیابان‌ها برعکس بودند چرا که پاکستانی‌ها به پیروی از شیوه‌ی انگلیسی از سمت چپ رانندگی می‌کنند و هیچ چراغ برقی در کنارشان نبود! کل روشنایی رانندگی با چراغ‌های ماشین‌ها تأمین می‌شد. خانه‌ها همه یک یا دو طبقه بودند و هیچ نشانی از برج یا ساختمانی مرتفع دیده نمی‌شد. احتمالن به همین دلیل است که با وجود برابری تقریبی جمعیت لاهور با تهران، لاهور از نظر مساحت بسیار بزرگ‌تر است. زمانی که هواپیما در باند فرودگاه بین‌المللی علامه اقبال به زمین می‌نشست اندکی دلهره داشتم. در پاکستان پیش می‌آید که افراد مسلح به هواپیماها حمله کنند. چندی پیش چنین اتفاقی در فرودگاه محمدعلی جناح کراچی افتاده بود و انفجار اخیر مرز وگه، که قبل از انفجار در برنامه‌ی ما بود که سری هم به آن‌جا بزنیم ولی بعد از شنیدن خبر انفجار عطایش را به لقایش بخشیدیم، نیز ترسم را بیش‌تر کرده بود. به هر حال و به شکر خدا سالم نشستیم و سالم از هواپیما خارج شدیم.

فرودگاه علامه اقبال برای ما شوک بزرگی بود، به خصوص که از فرودگاه حمد به آن‌جا رفته بودیم. همه‌چیز رنگ و رو رفته بود و اثری از کامپیوتر دیده نمی‌شد. همه‌ی تابلوها به نستعلیق پاکستانی و دست‌نویس بودند. انگار تابلونویس‌های مراسم ختم نوشته بودندشان. در این‌جا تازه فهمیدیم که وارد پاکستان شده‌ایم و باید سطح انتظاراتمان را پایین بیاوریم. در صف ایستادیم تا پاسپورت‌هایمان را مهر ورود به پاکستان بزنیم. این مهر انگار اختیاری بود و هر کس نمی‌خواست خیلی راحت سرش را می‌انداخت و از کمی آن‌طرف‌تر به راحتی رد می‌شد و بدون این که مدارکش چک شود وارد خاک پاکستان می‌شد. مسؤولین چک پاسپورت خانم‌هایی بودند که مقنعه‌هایی بسیار محکم داشتند و کمی هم ترسناک بودند. پاسپورت‌های ما را یکی یکی چک کردند و مهر مثلثی شکل ورود به پاکستان را زدند و اجازه دادند برویم. کمی جلوتر یک خانم نظامی دیگر که حجابش شبیه هندی‌ها باز بود و قیافه‌اش هم شبیه هندی‌ها بود مرا متوقف کرد و پاسپورتم را نگاه کرد و به پارسی با لهجه‌ی هندی پرسید که هدفم از سفر به پاکستان چیست و بهش جواب دادم و بدون این که بررسی خاصی بکند اجازه داد رد شوم. فکر کنم فقط به خاطر کنجکاوی خودش بود که سؤال کرده بود چرا که آن جایی که ما دیدیم بسیار بی در و پیکرتر از آن بود که چنین سؤالی دلیل دیگری داشته باشد.

قبل از حرکت با انس خورشید، یکی از مسؤولین برگزاری مسابقه از طریق فیس‌بوک دوست شده بودم و خوب می‌شناختمش. در فرودگاه دوحه بودیم که پیامی از انس آمده بود و گفته بود که تیم دیگر ایرانی دو روزی است که به لاهور رسیده‌اند. این تیم نماینده‌ی دانشگاه آزاد اسلامی مشهد بود و ما قبل از مسابقه هم کمی با ایشان در ارتباط بودیم ولی متأسفانه این امکان پیش نیامد که هماهنگی‌ها را به شکلی انجام دهیم که هر دو به یک مسابقه نرویم و من از این بابت شرمنده‌ی این دوستانم. مشهد که بودیم یک نفر با یک شماره‌ی پاکستانی به من زنگ زد و ساعت رسیدنمان به لاهور را پرسید. من هم جوابش را دادم اما بعدش به ذهنم رسید که شاید از طرف برگزارکنندگان مسابقه نبوده باشد و اصلن از کجا معلوم که به خود طالبان ساعت را نگفته باشم؟ این بود که پیامی به انس فرستاده بودم و مطمئن شده بودم که شماره‌ای که با من تماس گرفته است متعلق به دانشگاه ملی پاکستان است. انس هم خیلی جدی موضوع را پیگیری کرده بود و حتا دقیقن فهمیده بود که چه کسی زنگ زده است و در چه ساعتی زنگ زده است و ... . از طرفی ما مطمئن نبودیم که قرار است کسی به دنبالمان بیاید یا نه و بدتر از همه این که گرچه هتلمان مشخص بود اما نمی‌دانستیم که باید به هتل برویم یا به دانشگاه (ساعت تقریبن ۲ شده بود) و این که باید ریکشا بگیریم یا تاکسی بگیریم یا ... و خلاصه کلن سرگردان بودیم.

از سالن فرودگاه که بیرون آمدیم ناگهان متوجه شدیم که فرودگاه تمام شده است و این همه‌اش بوده است. دو نرده در دو سوی مسیر قرار داشت و جمعیت عظیمی دو طرف این دو نرده بودند که به نظرم یا برای استقبال از مسافرین آمده بودند یا تاکسی بودند. صحنه‌ی ترسناکی بود. برای ما که به دیدن توده‌های انبوه و متراکم جمعیت عادت نداریم واقعن شوکه‌کننده بود. هر چه نوشته‌های دستشان را نگاه کردیم که شاید یکی از آن‌ها به دنبال ما باشد به جایی نرسیدیم. بیرون آمدیم و به فکرمان فشار آوردیم که چه کنیم. در حال فکر کردن بودیم که ناگهان یک نفر آمد و پرسید که آیا ما تیم ایرانی که برای ACM ICPC آمده است هستیم. من با خوش‌حالی جواب مثبت دادم و پرسیدم که از کجا فهمیده است و او (عبدالله وریچ، شاید فامیلش را اشتباه نوشته باشم) گفت که از قیافه‌هایمان و سه نفر بودنمان و سرگردانیمان واضح بوده است که خودمانیم. نمی‌دانستم باید بهش اعتماد کنم یا نه. می‌خواستم ازش کارت شناسایی یا مدرکی بخواهم که سر و کله‌ی انس پیدا شد. انس را از فیس‌بوک می‌شناختم و هویتش محرز بود پس دیگر جای نگرانی نبود. اولین عکس در پاکستان را از تابلویی گرفتم که بزرگ و به نستعلیق کج و کوله‌ی اردو نوشته بود «بیت‌الخلا». پس از آن رفتیم که کمی روپیه بگیریم. باجه‌ی صرافی فرودگاه به خط پارسی نوشته بود «کرنسی ایکسچینج» و این خود مایه‌ی خنده‌ی ما شد. البته در روزهای بعد به نوشته‌های اردو عادت کردیم.

اردو زبانی است که از اختلاط پارسی و ترکی و عربی در اردوگاه نظامیان نادرشاه به وجود آمده است و به قول خودشان یک زبان «لشگری» است. با هندی کاملن یکسان است و با پارسی اشتراک زیادی دارد و دستور زبانش کاملن مشابه پارسی خودمان است. بر اثر اشغال انگلیسی‌ها واژه‌های انگلیسی زیادی هم وارد این زبان شده است و خلاصه زبانی است شترگاوپلنگ که برای من نوع گفتاریش قابل فهم نبود ولی نوشته‌هایش را تقریبن همیشه به خوبی می‌فهمیدم. بچه‌های پاکستانی هم کمی از صحبت‌های پارسی ما را فهمستن می‌توانستند. زبان ملی پاکستان اردو است اما بخش کوچکی از مردم هستند که اردوزبانند. زبان‌های رایج‌تر پاکستان سندی، پشتو و پنجابی هستند که طبعن چون ما در لاهور، مرکز حکومت پنجاب، بودیم زبانی که بیش از همه به شنیدنش عادت کردیم همین پنجابی بود. پنجابی هم به پارسی نزدیک است و حتا شاید نزدیک‌تر از اردو. بحث زبان در پاکستان به همین‌جا ختم نمی‌شود. پاکستان علاوه بر آن‌چه گفته شد دو زبان دیگر نیز دارد که در نوشته‌های رسمی به کار می‌روند یعنی پارسی و انگلیسی! سرود ملی پاکستان به پارسی است. در دانشگاه ملی پاکستان تدریس با تلفیقی از زبان‌های انگلیسی و اردو انجام می‌شود. مدارک دانشگاهی را به پارسی یا در بعضی‌ جاها به انگلیسی صادر می‌کنند. بسیاری از یادبودها و نوشته‌های پایین مجسمه‌ها و مساجد، حتا آن‌هایی که به تازگی ساخته شده‌اند، به پارسی است. قبل از اشغال شبه‌جزیره توسط انگلستان، پارسی زبان رسمی گورکانیان و زبان اول کل منطقه‌ای بوده است که امروزه هند و پاکستان و بنگلادش را در بر می‌گیرد. حتا یادبود کنفرانس سران کشورهای اسلامی که در میدانی در لاهور است به پارسی نوشته شده است. بسیاری از خیابان‌ها نیز به نام ایرانیان است. مثلن آدرس دانشگاه ملی پاکستان به این شکل بود: فیصل‌تاؤن، خیابان فردوسی، خیابان حاج ابوالقاسم اسفهانی (با سین!)، خیابان میلاد، دانشگاه ملی کامپیوتر و فناوری‌های پیشرفته‌ی پاکستان. یک جایی هم بود که به آن می‌گفتند شاهراه نظریه‌ی پاکستان که یک پنج‌راه بود که به نام نظریه‌ای که موجب جدایی پاکستان از هند شد خوانده می‌شد. شاعر ملی پاکستان علامه محمد اقبال است که در ایران به نام اقبال لاهوری شناخته شده است و بسیاری از شعرهایش به پارسی است. پایه‌گذار پاکستان محمدعلی جناح است که او را قائد اعظم می‌نامند و شعارش یعنی «اتحاد، نظم، یقین محکم» یا «ایمان، اتحاد، نظم» نیز شعار ملی پاکستان است و به «اصول عمل» شهرت دارد.

بحث شیعه و سنی در پاکستان هم جالب است. این‌طور که دوستان ما می‌گفتند بین بیست تا سی درصد جمعیت پاکستان شیعه هستند و عموم بقیه سنی و اقلیتی وهابی و غیرمسلمان هم دارند. سنی‌های پاکستان عمدتن حنفی هستند و نسبت به شیعیان دیدی مثبت دارند و وهابیون را سنی نمی‌دانند. گویا هم محمدعلی جناح و هم اقبال لاهوری شیعه بوده‌اند و بی‌نظیر بوتوی معروف هم مادری اصفهانی داشته و شیعه و ایرانی‌تبار بوده است. لاهور یکی از مراکز شیعه است و عبارت «یا علی مدد» در آن به وفور مشاهده می‌شود. متأسفانه بین مسلمانان این دیار اتحاد، به آن شکلی که باید و شاید، وجود ندارد و ما که روز جمعه به لاهور رسیدیم متوجه شدیم که هر مسجدی نماز جمعه‌ی خودش را می‌خواند. در مورد حجاب هم باید بگویم که اکثر پاکستانی‌ها با حجاب هستند اما بسیاری از جوانان پاکستان بدون حجاب بیرون می‌روند و قانونی در این باره وجود ندارد و البته ذکر این نکته‌ هم خالی از لطف نیست که حتا بی‌حجاب‌هایشان هم حجابشان از برخی از هم‌وطنان ما بسیار کامل‌تر است چرا که در کل مدتی که در پاکستان بودیم حتا یک مورد آرایش تند یا رفتارهای غربی ندیدیم.

مردم پاکستان نسبت به ایرانیان نظر بسیار مثبتی داشتند که در نوع خودش جالب بود. وقتی می‌فهمیدند ایرانی هستیم کلی خوش‌آمد می‌گفتند و بسیار مهربانی می‌کردند و واضح بود که از ته دلشان ایران را دوست دارند. بارها پیش آمد که به من گفتند که به ایران و این که «ایران تنها کشور مسلمان است که در برابر ظلم غرب ایستاده است» افتخار می‌کنند. ایران برای پاکستانی‌ها نمادی از انقلاب و پیشرفت و پیروزی اسلام بود. مردم پاکستان عمومن از احمدی‌نژاد نیز خوششان می‌آمد و مواضع ضد آمریکاییش را دوست داشتند. البته از وضعیت ایران اطلاع خیلی زیادی نداشتند و حتا یک بار وقتی به یکی از دوستان پاکستانی گفتم که زبان ملی و رسمی ایران پارسی است کمی شوکه شد. نمی‌دانست که سرود ملیشان در حقیقت به زبان ماست. این را هم بگویم که خودشان سرود ملیشان را حفظ نیستند چون پارسی بلد نیستند ولی این سرود را واقعن دوست دارند و بسیار پیش می‌آید که پاکستان را «پاک‌سرزمین» می‌خوانند و عنوان این مطلب من هم به همین خاطر است و به خاطر این که واقعن مردم پاک و نجیبی بودند.

سه نفر به استقبال ما آمده بودند و شش‌نفری در یک اتومبیل نشستیم و وقتی پرسیدیم که «مگر پلیس جریمه نمی‌کند؟»، با این جواب مواجه شدیم که «این‌جا پاکستان است». همین جمله جواب بسیاری از سؤالات دیگر ما در طول سفر نیز بود. رانندگی در سمت چپ بسیار عجیب و غریب و گیج‌کننده است. همه‌چیز آینه‌ای می‌شود. آدم یاد آلیس در سرزمین عجایب می‌افتد. سبقت از راست است. گردش به چپ آزاد است. دور میدان باید چپه بچرخی. خلاصه همه‌چیز آینه‌ای است. می‌شود گفت چیزی به نام پلیس راهنمایی و رانندگی عملن تعریف‌نشده است. حتا پلاک ماشین‌ها این را گواهی می‌دهد. بسیاری از ماشین‌ها به جای استفاده از پلاک رسمی دولتی، پلاکی دست‌ساز داشتند و بدون هیچ مشکلی رفت و آمد می‌کردند. هر کسی می‌توانست هر نوع ابتکاری که دوست دارد در پلاک ماشینش به کار گیرد و در یک کلام مملکت بی‌صاحب بود!

بعد از یک سفر طولانی در شهری که در مه فرو رفته بود و زیبایی‌هایش تار شده بودند و دو طرف خیابان‌هایش تیر چراغ برق نداشت و هر از گاهی به منطقه‌ای از آن می‌رسیدیم که کلن برق نداشت، به هتلمان در جوهرتاؤن رسیدیم. برای تصور این شهر، تهران سال ۱۳۵۴ را در نظر بگیرید، اندازه‌اش را در ضریب مناسبی ضرب کنید، آینه‌ایش کنید و به مقدار لازم مه اضافه کنید. اگر جوهرتاؤن و فیصل‌تاؤن به نظرتان عجیب است بدانید که با خواندن این متن کم‌کم مثل ما به دیدن کلمات انگلیسی که با خط پارسی نوشته شده‌اند عادت خواهید کرد! Hotel the Le Schanze که از نظر پاکستانی‌ها هتل خوبی بود ولی از نظر ما افتضاح بود میزبانی ما را به عهده داشت. در هتل چند عکس یادگاری با دوستان جدیدمان گرفتیم و از آن‌ها برای این که آن موقع شب به دنبال ما آمدند تشکر کردیم. چند نفر دیگر از جمله سید عمار بخاری، مسؤول شاخه‌ی ACM دانشگاه ملی، در هتل به استقبال ما آمدند. این پاکستانی‌ها عجیب مهمان‌نوازند! یک اتاق دو تخته به ما دادند با یک تشک اضافه که یک نفرمان پایین روی تشک بخوابد. آن‌قدر خسته بودیم که نای فکر کردن به این چیزها و کثیف بودن هتل را نداشتیم. خوابیدیم. فرصت زیادی برای خوابیدن نداشتیم. ساعت ۴ بود و ساعت ۸ باید به سمت محل مسابقه حرکت می‌کردیم.


سعید و هواپیمای قطری


در فرودگاه دوحه به علت کم‌بود امکانات نزدیک بود از گرسنگی بمیریم!


برگر کینگ به زبان عربی!


حسین و ماشین


حسین و این یکی ماشین


حسین و اون یکی ماشین


این موجود عجیب نماد فرودگاه بین‌المللی حمد دوحه‌ی قطره


اولین عکسی که در پاکستان گرفتیم. البته به بیت‌الخلا، ٹوائلٹ و لیٹرین هم می‌گویند.


Currency Exchange !!!


اولین صبحانه‌ی ما در پاکستان

املتی بسیار تند با انواع ادویه‌های محلی و فلفل دلمه به همراه نان تست و مربا و کره و قهوه

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۳/۰۹/۱۵
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۴)

۱۵ آذر ۹۳ ، ۲۰:۲۵ سعید طامه بیدگلی
دروغه آقا
همه‌اش دروغه
پاسخ:
آقا اون قسمت‌هایی که نباید بنویسم رو خودم سانسور کرده‌ام! حواسم بهت هست. نگران نباش.
اقا زشته!
هر چی سانسور کردید زود رو کنید! خخخخ :))
+
اطلاعاتی که راجع به زبانشون گفتید جالب بود. آخه چطور یه ملت سرود ملیشونو حفظ نیستند!؟
+
کاش از شهر لاهور هم عکس بذارید...می خوام ببینم زندگی آینه ای چه شکلیه!!

پاسخ:
چیزهایی که سانسور شده‌ان باید سانسور بمونن!
این‌طوری نیست که کل ملت سرود ملی رو حفظ نباشن. تا جایی که من فهمیدم بعضی‌هاشون می‌تونستن در صورت وجود آهنگ و گروه هم‌خوان درست تا وسطای سرود رو بخونن. :)

شروع سرود ملیشون اینه:
پاک سرزمین شاد باد
کشور حسین شاد باد
تو نشان عزم عالیشان
ارض پاکستان
مرکز یقین شاد باد

سرود ملیشون نشانه‌هایی از پارسی قدیم و یه ذره اردو هم داره و برای مایی که پارسی امروزی حرف می‌زنیم خیلی روون نیست ولی کاملن قابل فهمه. 

در صورت وجود آهنگ و گروه هم‌خوان درست تا وسطای سرود رو بخونن!!!!
خخخخخخ
اولش جالب بود!
پاسخ:
:)
خود آهنگ رو هم گذاشتم.
ممنونم قشنگ بود
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی