امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
شنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۳، ۱۲:۲۴ ب.ظ

پاک سرزمین - بخش سوم

شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۳، یک روز قبل از روز دانشجو، ساعت ۱۲:۲۳، خوابگاه ۱۰۸ عطایی

از پاکستان سرمایی خورده‌ام که نگو و نپرس. حسابی خوابگاه‌نشینم کرده است. البته امروز کمی بهترم. امیدوارم تا فردا خوب شوم. چند هفته مریضی واقعن سخت است. قبل از نوشتن ادامه‌ی خاطرات، این تصویر را که خیلی ازش خوشم آمد قرار می‌دهم:

دروغ نگویم، ته دلم خوش‌حال بودم که باید می‌رفتم مشهد. خیلی وقت بود خانواده‌ام را ندیده بودم. دفعه‌ی قبلی که مشهد رفته بودم فرصت حرم رفتن هم دست نداده بود و از این جهت کلی خودم را سرزنش کرده بودم. در اتوبوس شروع کردم به نوشتن این مطالبی که الآن دارم ادامه‌یشان می‌دهم. صبح زود رسیدم مشهد. تازه این‌جا بود که دوزاریم افتاد که پاییز است و هوا بس ناجوانمردانه سرد است. کلی کیف کردم. اصلن تو یزد تجربه‌ی پاییز و زمستان ناقص است. تهران هم به اندازه‌ی کافی سرد نمی‌شود. انگار همه‌ی سال‌های اخیر را در بهار و تابستان زندگی کرده بودم. پاییز که فقط به زرد شدن چهارتا برگ نیست. پاییز باید باد پاییزی و سرما را هم داشته باشد وگرنه دو زار نمی‌ارزد. 

دو نفر از پشت پنجره‌ی ما که رو به سلف باز می‌شود می‌گذرند. در مورد زرتشت گفت و گو می‌کنند. زرتشت موضوع مهمی است. یکی از دلایلی که از آمدنم به یزد بسیار راضی هستم همین آشنایی با زرتشت و دینش و فلسفه‌اش و جامعه‌ی زرتشتی است. از این آشنایی نکات بسیاری آموخته‌ام و سخت به آن می‌بالم.

- آقا حرم می‌ری؟

- نه آقا

دو قدم دیگر راه می‌روم.

- جوون اتاق می‌خوای؟

جواب نمی‌دهم و بی‌اعتنا می‌گذرم. آدم‌های مزاحم! حتا وقتی که با تمام وجودتان مشهدی صحبت کنید هم باز شانسشان را امتحان می‌کنند که اگر شد، در همان ترمینال سرتان کلاه بگذارند. چیزی که همیشه برایم سؤال بوده این است که واقعن ملت مستقیمن از ترمینال می‌روند حرم؟ وسایلشان را چه می‌کنند آن‌وقت؟

هوا سرد است. خیلی از این سرما خوشم می‌آید. سرما به این می‌گویند. قشنگ سوز دارد و می‌رود زیر پوست آدم. تو یزد همه‌ی ملت من را که با آستین‌کوتاه این‌طرف و آن‌طرف می‌روم چپ‌چپ نگاه می‌کنند. خب درک نمی‌کنند که من این هوا را به عنوان «سرد» به رسمیت نمی‌شناسم. هوای سرد، هوای مشهد است. هوایی که خواب را از سر آدم می‌پراند. یزدی‌ها اصلن سرما ندیده‌اند. می‌روم تا به ایستگاه BRT برسم. سر صبحی چه قدر مزاحم زیاد است! وارد ایستگاه می‌شوم. کارت می‌زنم. من‌کارتم شارژ ندارد. نقدی حساب می‌کنم. اتوبوسی می‌آید که جلویش نوشته «میدان بیت‌المقدس» یعنی «فلکه آب» خودمان. تا سوارش می‌شوم گوشیم زنگ می‌زند. قرار بر این می‌شود که فلکه‌ی آب پیاده شوم که پدر و مادرم به دنبالم بیایند.

صدای یک‌نواخت تق تق از سلف می‌آید. سینی‌ها را در ظرف‌شویخانه به روی میزهای آهنی می‌کوبند تا غذاهایی که به آن‌ها چسبیده بریزد و بتوانند آن‌ها را داخل ماشین ظرف‌شویی بگذارند. از اول هم با گرفتن اتاق رو به روی سلف مخالف بودم ولی بچه‌ها گرفتند دیگر. امروز غذایشان هم قابل خوردن نبود. استامبولی با ماست. ترجیح می‌دهم بعد از نوشتن این مطلب خودم دست به کار شوم و نیمرویی درست کنم. 

از خانه‌ی قدیمیمان هیچ چیز نمانده است. صاف صافش کرده‌اند و جایی که حیاط ما بود الآن آسفالت شده است و یک هیئت سینه‌زنی در آن مشغول عزاداری هستند. فقط تک‌درخت زن عمو دیده می‌شود. فکر کنم تا چند وقت دیگر قسمتی از صحن حرم شود. صحنه‌هایی از کودکیم را به یاد می‌آورم که بعضی بسیار واضح و بعضی کمی تار و مبهم هستند: حوض زن‌عمو (زن عموی مرحوم مادرم که با ما همسایه‌ی دیوار به دیوار بودند. من خود این عمو را هرگز ندیده‌ام.) با ماهی‌هایش، امیر (نوه‌ی زن‌عمو) که هم‌سن من بود و از روی دیوار(!) با هم توپ‌بازی می‌کردیم، صدای نقارخانه سر صبح، خودم که بیش‌تر از پنج سالم نیست و آن‌قدر با سه‌چرخه‌ام دور حیاط می‌چرخم که آخر با صورت می‌خورم توی موزائیک‌ها، مردم بی‌فرهنگی که هر روز صاف جلوی در ما پارک می‌کنند، آقای دری، مغازه‌ی آقاجان و بازار سرشور و کوچه‌ی خامنه‌ای. اگر بخواهم بنویسم تا پس‌فردا باید بنویسم پس بگذریم تا برسیم به جاهایی که مربوط به همین سفر است. :)

شنبه به کنسول‌گری پاکستان مراجعه کردم اما «جناب قنسول تشریف نداشتاهه. شما فردا مراجعت کرداهه». همیشه بهترین راهنما برای کارهای مربوط به نمایندگی‌های خارجی همین سربازان پلیس دیپلماتیک هستند. با آن‌ها هم‌کلام شدم. ظاهرن در مشهد راحت ویزا می‌دهند و معمولن ۳ روزه. با این حساب اگر یک‌شنبه مراجعت کرداهم(!) تا چهارشنبه ویزایم آماده می‌شود. بر می‌گردم.

یک‌شنبه زودتر از ۹ صبح به دم در کنسول‌گری پاکستان می‌رسم و وارد می‌شوم. داخلش مثل سفارتشان است. فقط بیرونش زیباست. یاد مساجد ترک می‌افتم. بیرون زیبا، داخل بی‌زیب. دفتری دارند که همه‌ی مراجعان را در آن ثبت می‌کنند. دفتر را جلویم می‌گذارند و می‌گویند پرش کنم. اسم و «آدریس» و ... را درست می‌نویسم. یک ستون دارد که نوشته «مقصد». مقصد یعنی چه؟ می‌نویسم «لاهور». طرف می‌خندد و می‌گوید لاهور که شهر است! این اردو است. مقصد یعنی چه کار دارید، یعنی همان «مقصود». بنویسید «ویزه». می‌نویسم «ویزا».

به ساختمان مجاور می‌روم و منتظر می‌شوم تا مسؤولین کنسولی بیایند. عده‌ی دیگری هم منتظرند که هر چند دقیقه یک بار دو سه نفری به تعدادشان افزوده می‌شود. چند مرد بلوچ هستند و چند نفر که شال به دور سرشان پیچیده‌اند. سه چهار نفری هم هستند که با لهجه‌ی دهاتی مشهدی با هم پارسی حرف می‌زنند. در ذهنم تصور می‌کنم که این‌ها ایرانیند و برای ویزا آمده‌اند و آن بلوچ‌ها پاکستانی هستند و مقصدشان(!) تمدید پاسپورت است. کمی که می‌گذرد می‌فهمم که درست برعکس فهمیده‌ام!

از قبل از عمر سلیمان خواسته بودم که دعوت‌نامه‌ها را برای کنسول‌گری‌های پاکستان در زاهدان و مشهد هم بفرستد. خودم هم جهت اطمینان(!) نامه‌ها را فروارد کرده بودم. وارد شدم و فرم‌ها و مدارک را تحویل دادم. فرم دیگری به من دادند که پر کنم. این هم از نکات جالب پاکستان است. فرم درخواست ویزا در کنسول‌گری مشهد با همین فرم در سفارت تهران متفاوت است! فرم را پر کردم و تحویل دادم. گفتم که دعوت‌نامه ایمیل شده است اما همان کپی آن را که داشتم از من پذیرفتند. اصلن مثل تهران سخت‌گیر نبودند به خصوص که مراجعه‌ی من برای کارهای علمی بود و این خودش تا حدی تازگی داشت. ۶۵ هزار تومان به حسابشان در بانک تجارت همان بغل واریز کردم و گفتند که چهارشنبه بیا ویزایت را بگیر. در عرف نمایندگی‌های پاکستان، پول گرفتن به معنای صدور قطعی ویزا است و تا مطمئن نشوند که می‌خواهند ویزا را بدهند هیچ پولی نمی‌گیرند. رفتار مسؤولین کنسول‌گری مشهد هم بسیار خوب و دوستانه بود، به طوری که من برای رفتن به پاکستان مشتاق‌تر شدم. آخرین چیزی که در موقع بیرون‌رفتن از کنسول‌گری توجهم را به خود جلب کرد، عکسی از محمدعلی جناح بود که بر دیوار آویخته بودند.

به محض خروج از کنسول‌گری با حسین و سعید تماس گرفتم. حسین هم کارش راه افتاده بود و قرار بود ویزایش را روز چهارشنبه از زاهدان بگیرد. سعید اما هنوز در مترو بود! می‌خواستم خفه‌اش کنم. اگر آن روز به موقع به سفارت نمی‌رسید قطعن سفر کنسل بود ولی به لطف خدا رسید و کار او هم راه افتاد و از همه جالب‌تر این که سفارت پاکستان در تهران گفت که روز سه‌شنبه ویزایش را تحویلش می‌دهد، یعنی یک روز زودتر از من و حسین.

بعد از مراجعه به کنسول‌گری به سراغ کارهای خروج از کشورم می‌روم. پلیس نظام‌وظیفه‌ی خراسان رضوی یک جاییست خارج از شهر مشهد، در جاده‌ی نیشابور و نزدیکی‌های شهرک ابوذر. تا حالا این‌جا نرفته بودم. با هزار بدبختی آدرس را پیدا می‌کنم و خود را به آن می‌رسانم. قیامت کبرایی است که بیا و ببین. به راحتی می‌توان گفت هزاران مراجعه‌کننده دارد. دلم خوش است که مراجعه‌کنندگان خروج از کشور نمی‌توانند زیاد باشند. دستگاهی برای نوبت‌دهی گذاشته‌اند. نوبتی برای کارهای خروج از کشور می‌گیرم. یا اباالفضل! ۱۴۵۲! تعداد افراد در صف بیش از ۳۰۰! چه خبر شده؟ در یزد همیشه نهایتن سه نفر در صف بودند. چاره‌ای نیست. صبر می‌کنم. در حین صبر کردن می‌فهمم که کل این جماعت می‌خواهند بروند کربلا. بعد از کلی صبر کردن و نشان‌دادن نامه‌ی دانشگاه می‌پرسم که چه‌قدر طول می‌کشد که اجازه‌ی خروج صادر شود و جواب می‌شنوم که دو هفته!! برق از سرم می‌پرد. تا دو هفته‌ی دیگر که مسابقه‌ی لاهور تمام شده و رفته است. با ناراحتی از این اداره‌ی کم‌بازده و شلوغ و دور از شهر پلیس بیرون می‌آیم و راهی مشهد می‌شوم.

در راه با بچه‌ها، یعنی حسین {خوش‌بین} و یاسر {کاشی}، تماس می‌گیرم که اگر بشود از یزد و بدون حضور خودم اجازه‌ی خروج از کشور را بگیرند. می‌شود و لیکن به خون جگر شود. دو روز تمام کارمان زنگ زدن از مشهد به یزد و انتقال پول و فاکس‌کردن مدرک (مگر این فاکس مثل تلگراف یک تکنولوژی قرون وسطایی منقرض‌شده نیست؟) برای دانشگاه و نظام‌وظیفه و ... است. خدا را شکر که در پلیس گذرنامه‌ی یزد یکی از مسؤولین همکاری بسیار خوبی داشتند و کارمان را راه انداختند. در این میان یک بار دیگر به من ثابت می‌شود که خرد کافی ندارم و همیشه باید در کارهایم به حرف پدرم گوش دهم. به هر حال تا پایان ساعت اداری روز دوشنبه اجازه‌ی خروج من ثبت شد و بنابراین از چهارشنبه صبح می‌توانستم از کشور خارج شوم.

خسته و کوفته به خانه بر می‌گردم تا به دنبال بلیت بروم. جمعه امتحان است و ما نمی‌دانیم چه‌قدر می‌توانیم روی حرف نمایندگی‌های پاکستان حساب کنیم. سعید قرار است سه‌شنبه (فردا) ویزایش را بگیرد و من و حسین چهارشنبه. بهترین قیمت را، و هم‌چنین تنها قیمتی که ما می‌توانیم بپردازیم را، هواپیمایی قطر ارائه می‌دهد. برنامه این است که پنج‌شنبه شب پرواز کنیم و جمعه صبح لاهور باشیم اما زهی خیال باطل! دوشنبه بعد از ظهر در حالی که با هزاران شک و تردید از این که ویزا به موقع می‌رسد یا نه در سایت هواپیمایی قطر به دنبال بلیت هستم، می‌فهمم که برای این که جمعه صبح به لاهور برسیم باید چهارشنبه شب پرواز کنیم چون پرواز از مشهد به لاهور چیزی حدود ۲۱ ساعت در دوحه‌ی قطر معطل است. پروازها را هم نهایتن تا ۲ روز قبل از پرواز اینترنتی می‌فروشند و بعد از آن باید به قیمت خون پدرشان از دفاتر سطح شهر بخریم. با این حساب ما ویزا نداشتیم و باید همان دوشنبه تقریبن شش میلیون تومان پرواز را می‌خریدیم و هیچ تضمینی هم وجود نداشت که ویزا به موقع به دستمان برسد و پرواز خریداری‌شده هم به هیچ عنوان قابل استرداد نبود. شما جای ما بودید چه می‌کردید؟ مهم نیست! مهم این است که ما تصمیم گرفتیم که به خدا توکل کنیم و پرواز را بخریم و خریدیم. ۸ شب چهارشنبه از مشهد به دوحه.

سعید بدون مشکل خاصی روز سه‌شنبه ویزایش را از سفارت پاکستان در تهران گرفت و سوار اتوبوس شد تا چهارشنبه صبح به مشهد برسد. من هم سه‌شنبه به دنبال خرید بیمه‌ی مسافرتی رفتم و یک بار دیگر سری به کنسول‌گری مشهد زدم تا ببینم می‌توان کاری کرد که زودتر ویزا را بگیرم یا نه. خوش‌بختانه موافقت کردند که همان سه‌شنبه ساعت سه‌ی بعد از ظهر مراجعه کنم و ویزایم را بگیرم. سعید عکس ویزا را برایم فرستاد. دست‌نویس است! ساعت سه به کنسول‌گری مراجعه کردم. در را بسته بودند. زنگ زدم. جوابی نیامد. دوباره زنگ زدم. آن‌قدر زنگ زدم که سرباز پلیس دیپلماتیک بهم تذکر داد. بالأخره سرایدارشان آمد و در را باز کرد. کنسول‌گری تعطیل بود چون ساعت کاریشان تا ۱۲ است اما مسؤول امور کنسولیشان ویزایم را به من داد. بسیار انسان خوش‌برخورد و مهربانی بود و لطف بزرگی در حق من کرد که خارج از ساعت اداری کارم را راه انداخت. خدا خیرش دهد. پارسی را زیاد خوب حرف نمی‌زد. ویزا را به دستم داد و با تواضع خاصی پرسید «دیگر خدمت؟». کلی ازش تشکر کردم. باز هم خدا خیرش دهد. پرسید که پروازم کی است و جزئیات پرواز را برایش گفتم. خداحافظی کردیم و برایم آرزوی موفقیت کرد و به پسرش که به نظر دبستانی می‌آمد و در باغ کنسول‌گری بازی می‌کرد چشمکی زدم و برایش دست تکان دادم و رفتم. در کنسول‌گری پشت سرم بسته شد. رویش بزرگ نوشته بود «ایمان، اتحاد، نظم». به این سه شعار پاکستان باید فروتنی و خوش‌مشربی را هم اضافه کنیم چرا که از همان لحظه من پاکستانی‌ها را با این صفت‌ها شناختم و وقتی سفرم به لاهور تمام شد از این شناخت اطمینان کامل پیدا کرده بودم. در دل گفتم «پاک سرزمین شاد باد» که ما را شاد کرد و در حالی که پاسپورتم را باز نگه داشته بودم که جوهر ویزا خشک شود(!) رفتم و بیمه‌ها را از عمه‌جان شکوه گرفتم و به خانه برگشتم. این چندمین بار است که برای گرفتن بیمه‌ی مسافرتی در آخرین لحظات به آخرین عمه‌ام متوسل می‌شوم. دستشان درد نکند.

چهارشنبه بچه‌ها آمدند. صبح رفتم دنبالشان و صبحانه را در ترمینال خوردیم. به نظر آن‌ها همه‌چیز درست شده بود اما من هنوز درک می‌کردم که دو چیز هست که باید نگران آن‌ها بود. یکی ویزای حسین که آن روز باید برادرش از زاهدان می‌گرفت و با پرواز زاهدان-مشهد برایمان می‌فرستاد و دیگری اجازه‌ی خروج من که تازه دو روز از صدورش گذشته بود و پیش می‌آید که زمان صدور تا رسیدن اجازه به مرزها به سه روز هم بکشد. نقشه‌ی دوم (Plan B) را این‌طور آماده کرده بودیم که اگر نشد یکیمان برود، دو تای دیگر با پرواز قطر بروند و آن یک نفر زمینی خود را به لاهور برساند. در این صورت توقف یک روزه‌ی پرواز در دوحه باعث می‌شد که با هم به لاهور برسیم. البته سفر زمینی گرچه هزینه‌اش کم بود خطر بسیار زیادی داشت. گذشتن از بلوچستان پاکستان چیزی نیست که هر کسی دوست داشته باشد در عنفوان جوانی با آن رو به رو شود. بعد از صبحانه با BRT به حرم رفتیم و تا اذان ظهر آن‌جا بودیم. هنوز پول هم تبدیل (exchange) نکرده بودیم. ظاهرن بهتر بود که با خود دلار ببریم. نرخ خرید و فروش روپیه‌ی پاکستان در مشهد خیلی اختلاف داشت و این خود نشان‌دهنده‌ی این بود که روپیه‌ خریدن به صرفه نیست.

اولین پرواز زاهدان به مشهد که ساعت ۹ صبح بود کنسل شد. پاسپورت و ویزای حسین در زاهدان مانده بود و ما ۸ شب پرواز داشتیم. پرواز بعدی زاهدان به مشهد حوالی ساعت ۱۱ بود. حساب کردیم که اگر با این پرواز نرسد، برادر حسین باید  با ماشین گازش را بگیرد و زاهدان تا مشهد را ۸ ساعته بیاید و در آخرین لحظات ویزا را به دست ما برساند. خوش‌بختانه پرواز دوم با موفقیت پرید و اتفاقن در آن یکی از آشنایان حسین هم بود و خلاصه ساعت ۱ بعد از ظهر در فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد مشهد سومین ویزا هم به دستمان رسید. در این بین ما دلار هم خریده بودیم.

بعد از گرفتن پاسپورت حسین به خانه‌ی ما رفتیم و خیلی هول هولکی ناهار را خوردیم که بتوانیم طوری راه بیفتیم که حداکثر ساعت ۵ در فرودگاه باشیم. پدرم ما را تا فرودگاه رساندند و گوشی‌ها را با خود نبردیم چون می‌دانستیم که خبری از roaming نیست و احتمال می‌دادیم که بخواهیم از آن‌جا گوشی بخریم که البته قیمتش با ایران فرقی نداشت و نخریدیم و پشیمان شدیم که گوشی‌هایمان را نبرده بودیم. به هر حال قرار بر این شد که با اینترنت در ارتباط باشیم.

ساعت نزدیک هفت بود که کانتر باز شد و کارت پرواز گرفتیم و رفتیم برای غول مرحله‌ی آخر: چک پاسپورت. در صفی ایستاده بودیم که اکثر ملت عرب بودند و عازم دوحه یا نجف. نمی‌دانم چرا ولی همه فرض می‌کردند که ما داریم برای زیارت به نجف می‌رویم. مالیات خروج از کشور را پرداختیم و منتظر شدیم. خدا را شکر گذاشتند خارج شوم. در پاسپورتم مهر زد و نوشت «تذکر داده شد» یعنی تذکر داده است که یک بار بیش‌تر حق خروج از کشور را ندارم و مقصد سفرم را که دوحه بود با «ح» غلیظی که هدف از غلظتش مسخره‌کردن عرب‌ها بود خواند و گذاشت که بگذرم. دم گیت یک فروشگاه صنایع دستی بود که به عربی نوشته بود «صناعات الیدویه» و ما هی این عبارت را با «ص» و «ع» و «و» غلیظ می‌گفتیم و حرف‌زدن اهالی جایی که به آن پرواز داشتیم را مسخره می‌کردیم غافل از این که موضوع خیلی فراتر از این‌ها بود و همین کلمه‌ی «قطریه» با «ق» و «ط» و «ر»ی عجیب و غریبش چندین ساعت تفریح ما را در فرودگاه دوحه تضمین کرد.

هواپیما که از مشهد پرید خیالم راحت شد که به مسابقه رسیده‌ایم...


سلفی در حرم، از راست به چپ: من و سعید و حسین


کنسول‌گری پاکستان در مشهد - باغ ملی


فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد مشهد - ترمینال پروازهای داخلی


ویزای پاکستان


فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد - با پاسپورت و کارت پروازمان منتظر پریدن به دوحه هستیم




نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۱۵ آذر ۹۳ ، ۱۲:۲۴

پاک سرزمین - بخش سوم

شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۳، یک روز قبل از روز دانشجو، ساعت ۱۲:۲۳، خوابگاه ۱۰۸ عطایی

از پاکستان سرمایی خورده‌ام که نگو و نپرس. حسابی خوابگاه‌نشینم کرده است. البته امروز کمی بهترم. امیدوارم تا فردا خوب شوم. چند هفته مریضی واقعن سخت است. قبل از نوشتن ادامه‌ی خاطرات، این تصویر را که خیلی ازش خوشم آمد قرار می‌دهم:

دروغ نگویم، ته دلم خوش‌حال بودم که باید می‌رفتم مشهد. خیلی وقت بود خانواده‌ام را ندیده بودم. دفعه‌ی قبلی که مشهد رفته بودم فرصت حرم رفتن هم دست نداده بود و از این جهت کلی خودم را سرزنش کرده بودم. در اتوبوس شروع کردم به نوشتن این مطالبی که الآن دارم ادامه‌یشان می‌دهم. صبح زود رسیدم مشهد. تازه این‌جا بود که دوزاریم افتاد که پاییز است و هوا بس ناجوانمردانه سرد است. کلی کیف کردم. اصلن تو یزد تجربه‌ی پاییز و زمستان ناقص است. تهران هم به اندازه‌ی کافی سرد نمی‌شود. انگار همه‌ی سال‌های اخیر را در بهار و تابستان زندگی کرده بودم. پاییز که فقط به زرد شدن چهارتا برگ نیست. پاییز باید باد پاییزی و سرما را هم داشته باشد وگرنه دو زار نمی‌ارزد. 

دو نفر از پشت پنجره‌ی ما که رو به سلف باز می‌شود می‌گذرند. در مورد زرتشت گفت و گو می‌کنند. زرتشت موضوع مهمی است. یکی از دلایلی که از آمدنم به یزد بسیار راضی هستم همین آشنایی با زرتشت و دینش و فلسفه‌اش و جامعه‌ی زرتشتی است. از این آشنایی نکات بسیاری آموخته‌ام و سخت به آن می‌بالم.

- آقا حرم می‌ری؟

- نه آقا

دو قدم دیگر راه می‌روم.

- جوون اتاق می‌خوای؟

جواب نمی‌دهم و بی‌اعتنا می‌گذرم. آدم‌های مزاحم! حتا وقتی که با تمام وجودتان مشهدی صحبت کنید هم باز شانسشان را امتحان می‌کنند که اگر شد، در همان ترمینال سرتان کلاه بگذارند. چیزی که همیشه برایم سؤال بوده این است که واقعن ملت مستقیمن از ترمینال می‌روند حرم؟ وسایلشان را چه می‌کنند آن‌وقت؟

هوا سرد است. خیلی از این سرما خوشم می‌آید. سرما به این می‌گویند. قشنگ سوز دارد و می‌رود زیر پوست آدم. تو یزد همه‌ی ملت من را که با آستین‌کوتاه این‌طرف و آن‌طرف می‌روم چپ‌چپ نگاه می‌کنند. خب درک نمی‌کنند که من این هوا را به عنوان «سرد» به رسمیت نمی‌شناسم. هوای سرد، هوای مشهد است. هوایی که خواب را از سر آدم می‌پراند. یزدی‌ها اصلن سرما ندیده‌اند. می‌روم تا به ایستگاه BRT برسم. سر صبحی چه قدر مزاحم زیاد است! وارد ایستگاه می‌شوم. کارت می‌زنم. من‌کارتم شارژ ندارد. نقدی حساب می‌کنم. اتوبوسی می‌آید که جلویش نوشته «میدان بیت‌المقدس» یعنی «فلکه آب» خودمان. تا سوارش می‌شوم گوشیم زنگ می‌زند. قرار بر این می‌شود که فلکه‌ی آب پیاده شوم که پدر و مادرم به دنبالم بیایند.

صدای یک‌نواخت تق تق از سلف می‌آید. سینی‌ها را در ظرف‌شویخانه به روی میزهای آهنی می‌کوبند تا غذاهایی که به آن‌ها چسبیده بریزد و بتوانند آن‌ها را داخل ماشین ظرف‌شویی بگذارند. از اول هم با گرفتن اتاق رو به روی سلف مخالف بودم ولی بچه‌ها گرفتند دیگر. امروز غذایشان هم قابل خوردن نبود. استامبولی با ماست. ترجیح می‌دهم بعد از نوشتن این مطلب خودم دست به کار شوم و نیمرویی درست کنم. 

از خانه‌ی قدیمیمان هیچ چیز نمانده است. صاف صافش کرده‌اند و جایی که حیاط ما بود الآن آسفالت شده است و یک هیئت سینه‌زنی در آن مشغول عزاداری هستند. فقط تک‌درخت زن عمو دیده می‌شود. فکر کنم تا چند وقت دیگر قسمتی از صحن حرم شود. صحنه‌هایی از کودکیم را به یاد می‌آورم که بعضی بسیار واضح و بعضی کمی تار و مبهم هستند: حوض زن‌عمو (زن عموی مرحوم مادرم که با ما همسایه‌ی دیوار به دیوار بودند. من خود این عمو را هرگز ندیده‌ام.) با ماهی‌هایش، امیر (نوه‌ی زن‌عمو) که هم‌سن من بود و از روی دیوار(!) با هم توپ‌بازی می‌کردیم، صدای نقارخانه سر صبح، خودم که بیش‌تر از پنج سالم نیست و آن‌قدر با سه‌چرخه‌ام دور حیاط می‌چرخم که آخر با صورت می‌خورم توی موزائیک‌ها، مردم بی‌فرهنگی که هر روز صاف جلوی در ما پارک می‌کنند، آقای دری، مغازه‌ی آقاجان و بازار سرشور و کوچه‌ی خامنه‌ای. اگر بخواهم بنویسم تا پس‌فردا باید بنویسم پس بگذریم تا برسیم به جاهایی که مربوط به همین سفر است. :)

شنبه به کنسول‌گری پاکستان مراجعه کردم اما «جناب قنسول تشریف نداشتاهه. شما فردا مراجعت کرداهه». همیشه بهترین راهنما برای کارهای مربوط به نمایندگی‌های خارجی همین سربازان پلیس دیپلماتیک هستند. با آن‌ها هم‌کلام شدم. ظاهرن در مشهد راحت ویزا می‌دهند و معمولن ۳ روزه. با این حساب اگر یک‌شنبه مراجعت کرداهم(!) تا چهارشنبه ویزایم آماده می‌شود. بر می‌گردم.

یک‌شنبه زودتر از ۹ صبح به دم در کنسول‌گری پاکستان می‌رسم و وارد می‌شوم. داخلش مثل سفارتشان است. فقط بیرونش زیباست. یاد مساجد ترک می‌افتم. بیرون زیبا، داخل بی‌زیب. دفتری دارند که همه‌ی مراجعان را در آن ثبت می‌کنند. دفتر را جلویم می‌گذارند و می‌گویند پرش کنم. اسم و «آدریس» و ... را درست می‌نویسم. یک ستون دارد که نوشته «مقصد». مقصد یعنی چه؟ می‌نویسم «لاهور». طرف می‌خندد و می‌گوید لاهور که شهر است! این اردو است. مقصد یعنی چه کار دارید، یعنی همان «مقصود». بنویسید «ویزه». می‌نویسم «ویزا».

به ساختمان مجاور می‌روم و منتظر می‌شوم تا مسؤولین کنسولی بیایند. عده‌ی دیگری هم منتظرند که هر چند دقیقه یک بار دو سه نفری به تعدادشان افزوده می‌شود. چند مرد بلوچ هستند و چند نفر که شال به دور سرشان پیچیده‌اند. سه چهار نفری هم هستند که با لهجه‌ی دهاتی مشهدی با هم پارسی حرف می‌زنند. در ذهنم تصور می‌کنم که این‌ها ایرانیند و برای ویزا آمده‌اند و آن بلوچ‌ها پاکستانی هستند و مقصدشان(!) تمدید پاسپورت است. کمی که می‌گذرد می‌فهمم که درست برعکس فهمیده‌ام!

از قبل از عمر سلیمان خواسته بودم که دعوت‌نامه‌ها را برای کنسول‌گری‌های پاکستان در زاهدان و مشهد هم بفرستد. خودم هم جهت اطمینان(!) نامه‌ها را فروارد کرده بودم. وارد شدم و فرم‌ها و مدارک را تحویل دادم. فرم دیگری به من دادند که پر کنم. این هم از نکات جالب پاکستان است. فرم درخواست ویزا در کنسول‌گری مشهد با همین فرم در سفارت تهران متفاوت است! فرم را پر کردم و تحویل دادم. گفتم که دعوت‌نامه ایمیل شده است اما همان کپی آن را که داشتم از من پذیرفتند. اصلن مثل تهران سخت‌گیر نبودند به خصوص که مراجعه‌ی من برای کارهای علمی بود و این خودش تا حدی تازگی داشت. ۶۵ هزار تومان به حسابشان در بانک تجارت همان بغل واریز کردم و گفتند که چهارشنبه بیا ویزایت را بگیر. در عرف نمایندگی‌های پاکستان، پول گرفتن به معنای صدور قطعی ویزا است و تا مطمئن نشوند که می‌خواهند ویزا را بدهند هیچ پولی نمی‌گیرند. رفتار مسؤولین کنسول‌گری مشهد هم بسیار خوب و دوستانه بود، به طوری که من برای رفتن به پاکستان مشتاق‌تر شدم. آخرین چیزی که در موقع بیرون‌رفتن از کنسول‌گری توجهم را به خود جلب کرد، عکسی از محمدعلی جناح بود که بر دیوار آویخته بودند.

به محض خروج از کنسول‌گری با حسین و سعید تماس گرفتم. حسین هم کارش راه افتاده بود و قرار بود ویزایش را روز چهارشنبه از زاهدان بگیرد. سعید اما هنوز در مترو بود! می‌خواستم خفه‌اش کنم. اگر آن روز به موقع به سفارت نمی‌رسید قطعن سفر کنسل بود ولی به لطف خدا رسید و کار او هم راه افتاد و از همه جالب‌تر این که سفارت پاکستان در تهران گفت که روز سه‌شنبه ویزایش را تحویلش می‌دهد، یعنی یک روز زودتر از من و حسین.

بعد از مراجعه به کنسول‌گری به سراغ کارهای خروج از کشورم می‌روم. پلیس نظام‌وظیفه‌ی خراسان رضوی یک جاییست خارج از شهر مشهد، در جاده‌ی نیشابور و نزدیکی‌های شهرک ابوذر. تا حالا این‌جا نرفته بودم. با هزار بدبختی آدرس را پیدا می‌کنم و خود را به آن می‌رسانم. قیامت کبرایی است که بیا و ببین. به راحتی می‌توان گفت هزاران مراجعه‌کننده دارد. دلم خوش است که مراجعه‌کنندگان خروج از کشور نمی‌توانند زیاد باشند. دستگاهی برای نوبت‌دهی گذاشته‌اند. نوبتی برای کارهای خروج از کشور می‌گیرم. یا اباالفضل! ۱۴۵۲! تعداد افراد در صف بیش از ۳۰۰! چه خبر شده؟ در یزد همیشه نهایتن سه نفر در صف بودند. چاره‌ای نیست. صبر می‌کنم. در حین صبر کردن می‌فهمم که کل این جماعت می‌خواهند بروند کربلا. بعد از کلی صبر کردن و نشان‌دادن نامه‌ی دانشگاه می‌پرسم که چه‌قدر طول می‌کشد که اجازه‌ی خروج صادر شود و جواب می‌شنوم که دو هفته!! برق از سرم می‌پرد. تا دو هفته‌ی دیگر که مسابقه‌ی لاهور تمام شده و رفته است. با ناراحتی از این اداره‌ی کم‌بازده و شلوغ و دور از شهر پلیس بیرون می‌آیم و راهی مشهد می‌شوم.

در راه با بچه‌ها، یعنی حسین {خوش‌بین} و یاسر {کاشی}، تماس می‌گیرم که اگر بشود از یزد و بدون حضور خودم اجازه‌ی خروج از کشور را بگیرند. می‌شود و لیکن به خون جگر شود. دو روز تمام کارمان زنگ زدن از مشهد به یزد و انتقال پول و فاکس‌کردن مدرک (مگر این فاکس مثل تلگراف یک تکنولوژی قرون وسطایی منقرض‌شده نیست؟) برای دانشگاه و نظام‌وظیفه و ... است. خدا را شکر که در پلیس گذرنامه‌ی یزد یکی از مسؤولین همکاری بسیار خوبی داشتند و کارمان را راه انداختند. در این میان یک بار دیگر به من ثابت می‌شود که خرد کافی ندارم و همیشه باید در کارهایم به حرف پدرم گوش دهم. به هر حال تا پایان ساعت اداری روز دوشنبه اجازه‌ی خروج من ثبت شد و بنابراین از چهارشنبه صبح می‌توانستم از کشور خارج شوم.

خسته و کوفته به خانه بر می‌گردم تا به دنبال بلیت بروم. جمعه امتحان است و ما نمی‌دانیم چه‌قدر می‌توانیم روی حرف نمایندگی‌های پاکستان حساب کنیم. سعید قرار است سه‌شنبه (فردا) ویزایش را بگیرد و من و حسین چهارشنبه. بهترین قیمت را، و هم‌چنین تنها قیمتی که ما می‌توانیم بپردازیم را، هواپیمایی قطر ارائه می‌دهد. برنامه این است که پنج‌شنبه شب پرواز کنیم و جمعه صبح لاهور باشیم اما زهی خیال باطل! دوشنبه بعد از ظهر در حالی که با هزاران شک و تردید از این که ویزا به موقع می‌رسد یا نه در سایت هواپیمایی قطر به دنبال بلیت هستم، می‌فهمم که برای این که جمعه صبح به لاهور برسیم باید چهارشنبه شب پرواز کنیم چون پرواز از مشهد به لاهور چیزی حدود ۲۱ ساعت در دوحه‌ی قطر معطل است. پروازها را هم نهایتن تا ۲ روز قبل از پرواز اینترنتی می‌فروشند و بعد از آن باید به قیمت خون پدرشان از دفاتر سطح شهر بخریم. با این حساب ما ویزا نداشتیم و باید همان دوشنبه تقریبن شش میلیون تومان پرواز را می‌خریدیم و هیچ تضمینی هم وجود نداشت که ویزا به موقع به دستمان برسد و پرواز خریداری‌شده هم به هیچ عنوان قابل استرداد نبود. شما جای ما بودید چه می‌کردید؟ مهم نیست! مهم این است که ما تصمیم گرفتیم که به خدا توکل کنیم و پرواز را بخریم و خریدیم. ۸ شب چهارشنبه از مشهد به دوحه.

سعید بدون مشکل خاصی روز سه‌شنبه ویزایش را از سفارت پاکستان در تهران گرفت و سوار اتوبوس شد تا چهارشنبه صبح به مشهد برسد. من هم سه‌شنبه به دنبال خرید بیمه‌ی مسافرتی رفتم و یک بار دیگر سری به کنسول‌گری مشهد زدم تا ببینم می‌توان کاری کرد که زودتر ویزا را بگیرم یا نه. خوش‌بختانه موافقت کردند که همان سه‌شنبه ساعت سه‌ی بعد از ظهر مراجعه کنم و ویزایم را بگیرم. سعید عکس ویزا را برایم فرستاد. دست‌نویس است! ساعت سه به کنسول‌گری مراجعه کردم. در را بسته بودند. زنگ زدم. جوابی نیامد. دوباره زنگ زدم. آن‌قدر زنگ زدم که سرباز پلیس دیپلماتیک بهم تذکر داد. بالأخره سرایدارشان آمد و در را باز کرد. کنسول‌گری تعطیل بود چون ساعت کاریشان تا ۱۲ است اما مسؤول امور کنسولیشان ویزایم را به من داد. بسیار انسان خوش‌برخورد و مهربانی بود و لطف بزرگی در حق من کرد که خارج از ساعت اداری کارم را راه انداخت. خدا خیرش دهد. پارسی را زیاد خوب حرف نمی‌زد. ویزا را به دستم داد و با تواضع خاصی پرسید «دیگر خدمت؟». کلی ازش تشکر کردم. باز هم خدا خیرش دهد. پرسید که پروازم کی است و جزئیات پرواز را برایش گفتم. خداحافظی کردیم و برایم آرزوی موفقیت کرد و به پسرش که به نظر دبستانی می‌آمد و در باغ کنسول‌گری بازی می‌کرد چشمکی زدم و برایش دست تکان دادم و رفتم. در کنسول‌گری پشت سرم بسته شد. رویش بزرگ نوشته بود «ایمان، اتحاد، نظم». به این سه شعار پاکستان باید فروتنی و خوش‌مشربی را هم اضافه کنیم چرا که از همان لحظه من پاکستانی‌ها را با این صفت‌ها شناختم و وقتی سفرم به لاهور تمام شد از این شناخت اطمینان کامل پیدا کرده بودم. در دل گفتم «پاک سرزمین شاد باد» که ما را شاد کرد و در حالی که پاسپورتم را باز نگه داشته بودم که جوهر ویزا خشک شود(!) رفتم و بیمه‌ها را از عمه‌جان شکوه گرفتم و به خانه برگشتم. این چندمین بار است که برای گرفتن بیمه‌ی مسافرتی در آخرین لحظات به آخرین عمه‌ام متوسل می‌شوم. دستشان درد نکند.

چهارشنبه بچه‌ها آمدند. صبح رفتم دنبالشان و صبحانه را در ترمینال خوردیم. به نظر آن‌ها همه‌چیز درست شده بود اما من هنوز درک می‌کردم که دو چیز هست که باید نگران آن‌ها بود. یکی ویزای حسین که آن روز باید برادرش از زاهدان می‌گرفت و با پرواز زاهدان-مشهد برایمان می‌فرستاد و دیگری اجازه‌ی خروج من که تازه دو روز از صدورش گذشته بود و پیش می‌آید که زمان صدور تا رسیدن اجازه به مرزها به سه روز هم بکشد. نقشه‌ی دوم (Plan B) را این‌طور آماده کرده بودیم که اگر نشد یکیمان برود، دو تای دیگر با پرواز قطر بروند و آن یک نفر زمینی خود را به لاهور برساند. در این صورت توقف یک روزه‌ی پرواز در دوحه باعث می‌شد که با هم به لاهور برسیم. البته سفر زمینی گرچه هزینه‌اش کم بود خطر بسیار زیادی داشت. گذشتن از بلوچستان پاکستان چیزی نیست که هر کسی دوست داشته باشد در عنفوان جوانی با آن رو به رو شود. بعد از صبحانه با BRT به حرم رفتیم و تا اذان ظهر آن‌جا بودیم. هنوز پول هم تبدیل (exchange) نکرده بودیم. ظاهرن بهتر بود که با خود دلار ببریم. نرخ خرید و فروش روپیه‌ی پاکستان در مشهد خیلی اختلاف داشت و این خود نشان‌دهنده‌ی این بود که روپیه‌ خریدن به صرفه نیست.

اولین پرواز زاهدان به مشهد که ساعت ۹ صبح بود کنسل شد. پاسپورت و ویزای حسین در زاهدان مانده بود و ما ۸ شب پرواز داشتیم. پرواز بعدی زاهدان به مشهد حوالی ساعت ۱۱ بود. حساب کردیم که اگر با این پرواز نرسد، برادر حسین باید  با ماشین گازش را بگیرد و زاهدان تا مشهد را ۸ ساعته بیاید و در آخرین لحظات ویزا را به دست ما برساند. خوش‌بختانه پرواز دوم با موفقیت پرید و اتفاقن در آن یکی از آشنایان حسین هم بود و خلاصه ساعت ۱ بعد از ظهر در فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد مشهد سومین ویزا هم به دستمان رسید. در این بین ما دلار هم خریده بودیم.

بعد از گرفتن پاسپورت حسین به خانه‌ی ما رفتیم و خیلی هول هولکی ناهار را خوردیم که بتوانیم طوری راه بیفتیم که حداکثر ساعت ۵ در فرودگاه باشیم. پدرم ما را تا فرودگاه رساندند و گوشی‌ها را با خود نبردیم چون می‌دانستیم که خبری از roaming نیست و احتمال می‌دادیم که بخواهیم از آن‌جا گوشی بخریم که البته قیمتش با ایران فرقی نداشت و نخریدیم و پشیمان شدیم که گوشی‌هایمان را نبرده بودیم. به هر حال قرار بر این شد که با اینترنت در ارتباط باشیم.

ساعت نزدیک هفت بود که کانتر باز شد و کارت پرواز گرفتیم و رفتیم برای غول مرحله‌ی آخر: چک پاسپورت. در صفی ایستاده بودیم که اکثر ملت عرب بودند و عازم دوحه یا نجف. نمی‌دانم چرا ولی همه فرض می‌کردند که ما داریم برای زیارت به نجف می‌رویم. مالیات خروج از کشور را پرداختیم و منتظر شدیم. خدا را شکر گذاشتند خارج شوم. در پاسپورتم مهر زد و نوشت «تذکر داده شد» یعنی تذکر داده است که یک بار بیش‌تر حق خروج از کشور را ندارم و مقصد سفرم را که دوحه بود با «ح» غلیظی که هدف از غلظتش مسخره‌کردن عرب‌ها بود خواند و گذاشت که بگذرم. دم گیت یک فروشگاه صنایع دستی بود که به عربی نوشته بود «صناعات الیدویه» و ما هی این عبارت را با «ص» و «ع» و «و» غلیظ می‌گفتیم و حرف‌زدن اهالی جایی که به آن پرواز داشتیم را مسخره می‌کردیم غافل از این که موضوع خیلی فراتر از این‌ها بود و همین کلمه‌ی «قطریه» با «ق» و «ط» و «ر»ی عجیب و غریبش چندین ساعت تفریح ما را در فرودگاه دوحه تضمین کرد.

هواپیما که از مشهد پرید خیالم راحت شد که به مسابقه رسیده‌ایم...


سلفی در حرم، از راست به چپ: من و سعید و حسین


کنسول‌گری پاکستان در مشهد - باغ ملی


فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد مشهد - ترمینال پروازهای داخلی


ویزای پاکستان


فرودگاه شهید هاشمی‌نژاد - با پاسپورت و کارت پروازمان منتظر پریدن به دوحه هستیم


موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۳/۰۹/۱۵
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۸)

۱۵ آذر ۹۳ ، ۱۹:۳۵ محمد مهدی جهان آرا
آقا جدن برای گرفتن ویزا و خروج از کشور باید بهتون جایزه بدن :)) دست مریزاد :))
+ multithreading نگارش و نقل قول اول متن عالیه :D


پاسخ:
:)
پدرمون در اومد. واقعن این اجازه خروج چیز مسخره‌ایه.
این هنوز double threadingـه. تو سفرهای بعدی می‌خوام واقعن multiش کنم که خودمم نفهمم چی به چی می‌شه. :)
واقعا حسودیم شد!!!
شما واقعا خاطره نویس خبره ای هستید :)
+
چقد سختی واسه یه مسابقه!!! 
یه سوال:
اگه رتبه نمی آوردین چی می شد؟؟؟

پاسخ:
:)
سختی که زیاد کشیدیم و هنوز دارم می‌کشم!
اگه رتبه نمی‌آوردیم هم هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتاد. فکر کنم ته تهش به خاطر رتبه کار نمی‌کردیم. واقعن به نظرتون رتبه‌اش ارزششو داره که آدم این‌قدر سختی بکشه؟ 
توی حرم سلفی گرفتین؟
پاسخ:
اشکالی داره؟ :)
سفرنامه هاتون عالین :)))))

پاسخ:
مرسی :)
موارد مختلفی هست که می خوام مطرح کنم نمی دونم از کجا شروع کنم :-؟
-"...قرار بود ویزایش را روز چهارشنبه از زاهدان بگیرد. سعید اما هنوز در مترو بود! می‌خواستم خفه‌اش کنم.." :)))))))))))))))
-راجع به سرما هم تعریف از شهر نباشه هاا ولی الان سرما دقیقا همینه، مخصوصا امشب و دیشب، هر بادی که میاد سرما تا بین تک تک سلولتات نفوذ می کنه. ولی جدا چرا از این سرما خوشت میاد :-؟
-۱۴۵۲ :)))) :////
-برای بلیتم مگه نمیشه بلیتو انتقال داد ؟ :ـ؟
- چرا حسسین همیشه یک جور می خنده :-؟ وقتی حواسش نبوده تویه چاییش چیزی ریختی ؟ آخه( حالا سعید بعدن باید بحث کرد) اینکه با اینهمه مشکل پاشی بری پاکستان(:|) حقیقتا مشکوکه خوب


پاسخ:
وقتی قدر سرما رو خواهی دونست که ساکن یزد بشی.
بلیت رو نمی‌شه هیچ‌کاریش کرد. فقط می‌شه کنسلش کرد و در این صورت پولت رو هم پس نمی‌دن.
این مورد آخر نیاز به بررسی دقیق‌تری داره. تحقیق می‌کنیم، نتایجشو از طریق همین بلاگ به اطلاع عموم دوستان می‌رسونیم.
پس واسه چی بوده؟؟
خب رفتید که برنده بشید؟؟غیر اینه؟؟

پاسخ:
قبول دارم که برنده‌شدن چیز مهمیه ولی خود من یک موی لاهور رو با هزارتا ACM ICPC عوض نمی‌کنم. :)
۲۱ دی ۹۳ ، ۲۰:۵۵ سیدمهدی حامدموسویان
آفرین!
منم دلم واسه مشهد(نه خود مشهد بلکه چیزهایی از مشهد) خیلی تنگ شده
پاسخ:
:)
من اصلن ممکنه پا شم برم مشهد ادامه تحصیل بدم. :)
۱۱ بهمن ۹۳ ، ۱۴:۳۸ امیررضا پوراخوان
الآن می فهمم که یکی تو مدرسه ی ما هست که اشتباه بزرگی کرده...
لقبش رو گذاشته TheBest ...
فکر می کنم برای شما مناسب تر باشه...
یاد این فیلمایی افتادم که توش یه نفرو می کشن ویه مشت پول هم می دزدن و قبل از این که پلیس بفهمه فرار می کنن...
البته اونا پاسپورتشون ندارن و وقتی دارن فرار می کنن نگهبان دم مرز 6 تا تیر میزنه تو شکمشون (یاد بگیرین :-سربازـوظیفه‌ـ‌شناس)...چه پایان تلخی...
پاسخ:
!!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی