امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
سه شنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۳، ۰۵:۲۲ ب.ظ

پاک سرزمین - بخش نخست

پیش‌نوشت: امروز روز شهادت میرزای جنگلی است. سیاه‌بودن بلاگم به این دلیل است.


۲۱ آبان ۱۳۹۳، ۱۳ نوامبر ۲۰۱۴، پنج‌شنبه است، ساعت ۱۸:۳۹

«باور کردنی نیست!» این جمله‌ای است که مدام در ذهنم تکرار می‌شود. سعی می‌کنم کمی فکرم را منحرف کنم. مغزم را به انگلیسی سوئیچ می‌کنم، به این امید که به چیز دیگری بیندیشم (خل هم خودتی!). موفقیتم قابل توجه است.

It's unbelievable. I can hardly acknowledge what has just happened. I cannot believe my eyes. Is this real?

- شما تهران سوار شدی آقا؟

- بله!

شاگرد راننده بود که می‌پرسید. بسته‌ی خوراکی را به دستم داد و با کمی تعجب به نوشتن من نیم‌نگاهی کرد و گذشت. در اتوبوس تهران به مشهدم. هنوز از ترمینال جنوب حرکت نکرده‌ایم. خسته‌ام و بی‌حوصله. حوصله‌ی نوشتن اما دارم. نوشتن کمک می‌کند فکرم منسجم شود. بدون هیچ دلیل خاصی به نظر می‌آید خوش‌خط‌تر هم شده‌ام و نمی‌دانم چرا اما بسیار کتابی و نوشتاری می‌نویسم. راه افتاد. بیرون صدای جارزن‌ها ترمینال را برداشته است. امیدوارم چراغ‌هایش را خاموش نکند. می‌خواهم هنوز بنویسم. خاموششان کرد اما اندکی نور آبی‌رنگ تزئینی هست. مشکل اصلی نوشتن تکان‌های اتوبوس است. دست می‌کشم.

این که من در اتوبوس می‌نویسم یعنی که قصه‌ای برای نوشتن دارم و باز هم هم‌چون همیشه قصه‌گویی را از وسط داستان سر کرده‌ام و پایانش برای خودم هم ناپیداست و هیچش کرانه نمی‌بینم.


ساعت ۲۱:۰۷، کنار جاده، در یک رستوران بین راهی، حوالی ده‌نمک گرمسار سمنان

سه‌شنبه بعد از بحثی که خیلی به طول انجامید و به شب هم کشید و با توجه به رتبه‌یمان موفق شدم دکتر هوشمند و دکتر شاهزاده فاضلی را راضی کنم که به لاهور پاکستان برویم. قبلن نامه‌نگاری‌های اجازه‌ی خروج از کشور انجام شده بود، البته به نام بنگلادش! آن شب دکتر هوشمند در کمال لطف، بعد از پایان این بحث و کار روی پروپوزالم مرا به یک عکاسی بردند که برای سفارت عکس بگیرم. آدم خوش‌اخلاق و مهربان و کاربلدی بود و مهم‌تر از همه این که آن ساعت شب باز بود. این چیزی است که در یزد اگر نگوییم بی‌نظیر، حداقل کم‌نظیر است.

به خوابگاه سعید {طامه} رفتم و با حسین {انعام‌زاده} تماس گرفتیم و همه‌چیز را هماهنگ کردیم و همه‌ی مدارک لازم را برداشتیم و ساعت ده دقیقه به ده بود و مانده بود کپی گرفتن از مدارک و شام‌خوردن و ۲۵ دقیقه وقت برای انجام این دو کار و رساندن خودمان به ترمینالی که به طرز بی‌فکرانه‌ای ۱۵ دقیقه با شهر فاصله دارد. توانایی‌های تیمی را به کار گرفتیم. اول سعید را گذاشتیم دم جلفا (کثیف‌ترین و بهترین ساندویچی نزدیک) و بعد من و حسین با ماشینش رفتیم دنبال کپی. بعد ماشین را بردیم دم خانه‌ی حسین و سعید هم با آژانسی که من هماهنگ کرده بودم که برود دنبالش از جلفا رسید و سوار شدیم و به سرعت به سمت ترمینال حرکت کردیم. این‌جا بود که سعید به ما گفت که دو تا ساندویچ بیش‌تر نگرفته چرا که عجله داشته است و جلفا هم همین میزان آماده داشته. به هر حال multiprocessing گاهی اندک باگی هم می‌خورد. باکی نیست. ده و هژده دقیقه به ترمینال رسیدیم و باز چندپردازشی را به کار گرفتیم و من و سعید به سمت جایگاه اتوبوس‌ها دویدیم و حسین به سمت گیشه‌ی بلیت که پرینت خرید اینترنتی چند ساعت قبل سعید را بگیرد. در راه راننده با سعید تماس گرفت و خلاصه به هر زوری بود و با هر شیوه‌ای که شد، بدون بلیت سوار اتوبوسی شدیم که همه‌ی مسافرانش به خاطر ما ۵ دقیقه تأخیر را به جان خریده بودند. (یا به جانشان خرانیده (خریده) شده بود.)

اتوبوس به راه افتاد. ساندویچ‌ها را با ایثار و فداکاری و روحیه‌ی تیمی تقسیم کردیم و گرچه هیچ‌کدام واقعن سیر نشده بودیم، همه حاضر بودیم قسم بخوریم که دیگر حتا به اندازه‌ی یک سر سوزن هم جا نداریم. من در این فکر بودم که تکنیک خواب عمیق در اتوبوس را اجرا کنم که ناگهان یادم افتاد که لعنت خدا بر دل سیاه شیطان، یادم رفته است نماز بخوانم. به تجربه می‌دانم که در این موارد هیچ چاره‌ای نیست جز نماز نشسته! سریعن دست به کار شدم و «الله اکبر».

در بین نماز خفتن (عشا) بودم که کمک‌راننده به سرش زد که پذیرایی را پخش کند. بسته‌های مکعب‌مستطیلی را به دستش گرفت و آمد و آمد تا رسید روی سر من. من هم در ذکر رکعت سوم بودم و فقط لبم می‌جنبید و نمی‌توانستم هم حرکتی کنم یا بسته را از او بگیرم. طرف ول کن هم نبود. هی می‌زد به شانه‌ام.

- آقا پذیرایی ایشان را هم به من بدهید.

صدای حسین بود که موضوع را می‌دانست.

- مریض است؟

سر تکان می‌دهد.

- بله متأسفانه! داریم می‌بریمش تهران.

مهماندار نچ‌نچی کرد و از ته دل برایم طلب شفا کرد و خدا را شکر کرد که سالم است و باعث شد ذکرهایم را قاطی کنم و تمام تلاشم را معطوف نخندیدن کنم و بعد از چند ثانیه که مثل چند ماه گذشت راهش را گرفت و دور شد. نماز را که سلام دادم ناگهان خنده‌ی هر سه نفرمان ترکید.

با خودم کتاب‌های «بازگشت» احمد محمود و «جوانی زیباست» هرمان هسه را آورده بودم. به این خیال خوش که وقتی دست دهد و اندکی بخوانمشان.

بسته را باز کردم. شکلات داشت. من هرگز از شکلات نمی‌گذرم. شکلات کوچک را باز کردم و برای این که تا مدتی طولانی از آن لذت ببرم اول نرمه نرمه کمی خوردم و بعد زیر زبانم جایش دادم. دوباره سر و کله‌ی این شاگرد شوفر پیدا شد. چای آورده بود! مگر در اتوبوس چای هم می‌دهند؟ مگر در اتوبوس هم چای می‌دهند؟ چیزی به من گفت که درست متوجه نشدم. دلم نمی‌خواست باهاش حرف بزنم. باید شکلات زیر زبانم را قورت می‌دادم تا بپرسم چه گفته. البته اینها بهانه است. مگر چند بار در زندگی آدم پیش می‌آید که کسی واقعن فکر کند مریض روانی هستی و بتوانی برخورد جامعه با این گروه را کاملن لمس کنی؟ حالا قبول دارم که به نظر اکثر دوستانم، از جمله شخص شخیص جناب خودم، در واقع هم حسابی خل و چل هستم ولی خب تجربه‌ی جالبی بود. چرتی می‌شوم. شاگرد راننده دارد چای می‌ریزد. شکلات زیر زبانم کاملن وا رفته است. چای را می‌گذارد کف اتوبوس. (که بیدار که شدم بخورم؟) چشمانم بسته می‌شوند.

با پچ‌پچی بیدار می‌شوم. دوباره شاگرد است. چند وقت گذشته؟ حوصله‌ی کامل بیدار شدن و ساعت چک‌کردن ندارم.

- آخی! چایی هم نمی‌تونه بخوره؟

- نه دیگه!

صدای حسین است. باز پلک‌هایم بسته می‌شود. روز سنگینی داشته‌ام. خدا بگویم چه کارت کند حسین!

رسیدیم تهران. خورشید هنوز در نیامده. به پیشنهاد سعید به جای بیهقی همان آزادی پیاده شدیم. بر خلاف انتظارم چندان سرد نبود. رفتیم ترمینال آزادی. به عنوان صبحانه نیمرو خوردیم، تازه بعد از کلی مذاکره! هم‌سفرهای این بارم باید تابعیت اسکاتلند هم بگیرند. رفتیم به سراغ مترو که خود را هر چه سریع‌تر به فاطمی برسانیم. هیچ‌وقت نمی‌توانم به نام شهید فاطمی برخورد کنم و غمگین نشوم. خدایش بیامرزاد. هر چه به بچه‌ها گفتم که این خط سه‌ی مترو هنوز ناقص است و فاطمی ایستگاه ندارد به خرجشان نرفت. وقتی آن خانمه ایستگاه بعدی را شهید بهشتی اعلام کرد قیافه‌هایشان دیدنی شده بود.


ساعت ۲۱:۵۱، داخل اتوبوس در حال حرکت به سمت مشهد

به این می‌گویند نوشتن با اعمال شاقه. واقعن این میل به نوشتن از کجا می‌آید که من سرماخورده‌ی خسته، با این داستان عجیبی که سر کرده‌ام و مقدمه‌اش خود یک مثنوی صد من یک غاز (قاز؟) است، در این اتوبوس تلوتلوخوران نمی‌توانم به آن بی‌توجهی کنم؟

زود رسیدیم سفارت. ۸ صبح بود. ۹ باز می‌کردند. ساعت کاریشان عالیست. ۹ تا ۱۲. جمعه و شنبه هم تعطیلند. ساختمانی دارند به شدت کهنه و کوچک و فرسوده و چنان دور از شأن نمایندگی کشور بزرگ پاکستان که اگر پرچم جمع شده و خاک‌گرفته‌ی ستاره و هلال و دکه‌ی پلیس دیپلماتیک تو چشم نمی‌زد هرگز نمی‌پذیرفتم که سفارت پاکستان این است. آن کنسولگری که من بارها رو به روی باغ ملی مشهد دیده بودم کجا و این کجا. زنگ زدیم. گفتند ۹ بیایید. نشستیم روی پله‌ی یک آژانس هواپیمایی که رو به روی سفارت بود. جدی جدی هیچیش به سفارت نمی‌ماند. نه بردی، نه حتا اطلاعیه‌ای در مورد ویزا بر دری. البته یک تابلوی سپید بود که به گمانم به خط نستعلیق پاکستانی نوشته بود «سفارت اسلامی جمهوریۂ پاکستان». پشت پنجره‌های طبقه‌ی بالا روزنامه چسبانده بودند. روزنامه‌ی پاکستانی یا ایرانی؟ قابل تشخیص نبود.

در سرخه ایستاده‌ایم. تابلوی مسخره‌ای که بیش از اندازه بزرگ است می‌گوید «به شهر رییس جمهور خوش آمدید.» اتوبوسی کنار ما ایستاده است. از آن اتوبوس‌های قدیمی بنز است. پر است از بچه مدرسه‌ای. احتمالن دبیرستانی. (باید بگویم دوره‌ی اول یا دوم؟) یکی از آن‌ها از پشت شیشه با من حرف می‌زند. صدایش را البته نمی‌شنوم. همه‌اش یک لحظه چشم تو چشم شدیم و فوری حرفش را زد. نفهمیدم. طوری گفت که راحت‌تر بتوانم لب‌خوانی کنم. بهش لبخند زدم. اتوبوس راه افتاد. تکرار کرد: «خرخون».

نمی‌شد همان‌طور بیکار بنشینیم. راه افتادیم. رژه‌ی ارتشی‌ها را یواشکی از لای نرده‌های داجا (دژبان آجا) دید زدیم. از یک سرباز آدرس نانوایی پرسیدیم. ناجنس سراغه‌ی نادرست داد. برای صبحانه‌ی دوم بربری کنجدی خوردیم با خامه‌ی شکلاتی و شیر کاکائو. سفارت ساعت ۹ باز کرد و ما به خیال واهی این که نهایتن تا ۱۰ کار داریم وارد شدیم. بقیه‌اش را بعدن می‌نویسم.


دوشنبه ۱۰ آذر ۹۳، ساعت ۲۱:۲۹، دانشگاه یزد، خوابگاه ۱۰۸ عطایی

با حسین نشسته‌ام که اندکی از داستان را با هم بنویسیم. از آخرین باری که نوشته‌ام به اندازه‌ی یک کتاب اتفاق برایمان افتاده است. نان عباس‌علی می‌خوریم و از همان سفارت پاکستان ادامه می‌دهیم.

پا که به سفارت گذاشتیم از تعجب مات ماندیم. صندلی‌هایش شبیه بیمارستان‌ها بود و جماعتی که پاکستانی‌بودن در چهره‌ی اکثرشان مشهود بود در آن اتاق کثیف منتظر بودند. بردی بر دیوار بود که در آن اندک اطلاعاتی نوشته شده بود که بیش‌ترش به اردو بود. نمی‌دانم چرا به ذهنشان نرسیده بود که این برد را بیرون نصب کنند. رفتیم و شرایط اخذ ویزا را خواندیم. یا علی! دعوت‌نامه؟ دعوت‌نامه دیگر چه صیغه‌ای است؟ در وب‌سایت وزارت خارجه‌یشان خبری از این حرف‌ها نبود. حال چه کنیم؟ پاکستان هم از ما دعوت‌نامه می‌خواهد؟ حسین در گوشه‌ای هفت پادشاه را به خواب می‌دید. با مسؤول امور کنسولی سفارت صحبت کردم که اگر می‌شود مدارک دیگر ما را بگیرد تا دکتر سلیمان، مسؤول مسابقه‌ی پاکستان، دعوت‌نامه را از لاهور ایمیل کند. هر چه گفتم که راهمان دور است و سختمان است که دوباره بیاییم و وب‌سایتشان ناقص بوده است به خرجش نرفت. یک آدم زبان‌نفهم جهان سومی مثل همین کارمندان خودمان بود. چهره‌ای هندی‌وار داشت و پارسی را هم خوب حرف نمی‌زد. یاد پهلوان‌های هندی در پویانمایی‌های صبا، به خصوص پهلوانان و شکرستان، افتادم. البته فقط حرف زدنش مثل آن‌ها بود، هیکلش کوچک‌تر از آن بود که بتواند پهلوان باشد! ظاهرن نامش حسین بود. در حقیقت فامیلش حسین بود.

بیرون آمدیم و با سرباز پلیس دیپلماتیک که در آن‌جا مستقر بود گپ زدیم. این سرباز خود نخبه‌ای بود. کاردانی مکانیک را با افتخار در ۱۲ ترم با ماکسیمم مشروطی ممکن و با معدلی که با ناپلئونی بالاتر از ۱۲ شده بود اخذ کرده و بعد از این همه دستاوردهای علمی به عنوان سرباز دم در سفارت پاکستان گذاشته بودندش. واقعن چرا در این مملکت به امور نخبگان رسیدگی نمی‌شود؟ این بنده‌خدا هم شدیدن از این موضوع نالان بود. بگذریم. می‌گفت زمانی که پنج سرباز ایرانی در اسارت تروریست‌های پاکستان بودند مردم مقابل سفارت تجمع کرده و آن را به سنگ بسته بودند. هنوز جای سنگ‌ها این‌جا و آن‌جا روی دیوار سفارت نمایان بود.

به دنبال کافی‌نت به انقلاب رفتیم! ایمیلی به دکتر عمر سلیمان زدم و وضعیت را توضیح دادم و از او خواستم که هر چه سریع‌تر دعوت‌نامه‌ای برای سفارت پاکستان ایمیل کند. دعوت‌نامه را از ما نمی‌پذیرفتند و باید توسط شخص یا سازمان پاکستانی مستقیمن برای سفارت ایمیل یا فاکس می‌شد. چند ساعتی را به ول‌گردی حول و حوش دانشگاه تهران و ادوارد براون و ولی‌عصر گذراندیم و گول تبلیغی در نزدیکی پارک دانشجو را خوردیم که نوشته بود هات‌داگ «ویژه» با نوشابه فقط ۵ تومان و عذابی بر معده‌ی خود نازل نمودیم که بی‌نظیر بود. یکی نیست بگوید هات‌داگ‌خوران همین بغل است. شما چه مرضی دارید که هات‌داگ دیگر امتحان می‌کنید؟

چندباری به امید پیامی از لاهور به همان کافی‌نت رفته و ایمیل را چک کردیم. خبری نبود. تصمیم گرفتیم شب را در تهران بمانیم اما پیش از آن به پیشنهاد سعید به بازار تهران رفتیم و چندی میهمان فامیل‌هایش شدیم. آدم‌های بسیار بامحبت و وارسته‌ای بودند. این بازار تهران عجب جایی بود. یاد دورانی افتادم که بازار قالی‌فروش‌ها رونقی داشت. راه‌ها تنگ و شلوغ بود و هر چند ثانیه یک بار مردی با گاری دستی از بین جمعیت صدایش را بلند می‌کرد و راه می‌خواست. واقعن ازدحامش دیوانه‌کننده بود. به مسجد میرزا موسا هم رفتیم. مسجد بزرگ و خوبی بود و همیشه نمازگزار داشت. عمر پیام داد و گفت که دعوت‌نامه را حداکثر تا آخر شب ایمیل می‌کند.

نکته: پشت دستم را داغ می‌کنم که دیگر نوشتن خاطره را به بعد از سفر موکول نکنم. آدم باید در سفر، هر شب پیش از خواب و پس از مسواک خاطراتش را بنویسد که تلنبار نشوند و از یاد هم نروند.



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۱۱ آذر ۹۳ ، ۱۷:۲۲

پاک سرزمین - بخش نخست

پیش‌نوشت: امروز روز شهادت میرزای جنگلی است. سیاه‌بودن بلاگم به این دلیل است.


۲۱ آبان ۱۳۹۳، ۱۳ نوامبر ۲۰۱۴، پنج‌شنبه است، ساعت ۱۸:۳۹

«باور کردنی نیست!» این جمله‌ای است که مدام در ذهنم تکرار می‌شود. سعی می‌کنم کمی فکرم را منحرف کنم. مغزم را به انگلیسی سوئیچ می‌کنم، به این امید که به چیز دیگری بیندیشم (خل هم خودتی!). موفقیتم قابل توجه است.

It's unbelievable. I can hardly acknowledge what has just happened. I cannot believe my eyes. Is this real?

- شما تهران سوار شدی آقا؟

- بله!

شاگرد راننده بود که می‌پرسید. بسته‌ی خوراکی را به دستم داد و با کمی تعجب به نوشتن من نیم‌نگاهی کرد و گذشت. در اتوبوس تهران به مشهدم. هنوز از ترمینال جنوب حرکت نکرده‌ایم. خسته‌ام و بی‌حوصله. حوصله‌ی نوشتن اما دارم. نوشتن کمک می‌کند فکرم منسجم شود. بدون هیچ دلیل خاصی به نظر می‌آید خوش‌خط‌تر هم شده‌ام و نمی‌دانم چرا اما بسیار کتابی و نوشتاری می‌نویسم. راه افتاد. بیرون صدای جارزن‌ها ترمینال را برداشته است. امیدوارم چراغ‌هایش را خاموش نکند. می‌خواهم هنوز بنویسم. خاموششان کرد اما اندکی نور آبی‌رنگ تزئینی هست. مشکل اصلی نوشتن تکان‌های اتوبوس است. دست می‌کشم.

این که من در اتوبوس می‌نویسم یعنی که قصه‌ای برای نوشتن دارم و باز هم هم‌چون همیشه قصه‌گویی را از وسط داستان سر کرده‌ام و پایانش برای خودم هم ناپیداست و هیچش کرانه نمی‌بینم.


ساعت ۲۱:۰۷، کنار جاده، در یک رستوران بین راهی، حوالی ده‌نمک گرمسار سمنان

سه‌شنبه بعد از بحثی که خیلی به طول انجامید و به شب هم کشید و با توجه به رتبه‌یمان موفق شدم دکتر هوشمند و دکتر شاهزاده فاضلی را راضی کنم که به لاهور پاکستان برویم. قبلن نامه‌نگاری‌های اجازه‌ی خروج از کشور انجام شده بود، البته به نام بنگلادش! آن شب دکتر هوشمند در کمال لطف، بعد از پایان این بحث و کار روی پروپوزالم مرا به یک عکاسی بردند که برای سفارت عکس بگیرم. آدم خوش‌اخلاق و مهربان و کاربلدی بود و مهم‌تر از همه این که آن ساعت شب باز بود. این چیزی است که در یزد اگر نگوییم بی‌نظیر، حداقل کم‌نظیر است.

به خوابگاه سعید {طامه} رفتم و با حسین {انعام‌زاده} تماس گرفتیم و همه‌چیز را هماهنگ کردیم و همه‌ی مدارک لازم را برداشتیم و ساعت ده دقیقه به ده بود و مانده بود کپی گرفتن از مدارک و شام‌خوردن و ۲۵ دقیقه وقت برای انجام این دو کار و رساندن خودمان به ترمینالی که به طرز بی‌فکرانه‌ای ۱۵ دقیقه با شهر فاصله دارد. توانایی‌های تیمی را به کار گرفتیم. اول سعید را گذاشتیم دم جلفا (کثیف‌ترین و بهترین ساندویچی نزدیک) و بعد من و حسین با ماشینش رفتیم دنبال کپی. بعد ماشین را بردیم دم خانه‌ی حسین و سعید هم با آژانسی که من هماهنگ کرده بودم که برود دنبالش از جلفا رسید و سوار شدیم و به سرعت به سمت ترمینال حرکت کردیم. این‌جا بود که سعید به ما گفت که دو تا ساندویچ بیش‌تر نگرفته چرا که عجله داشته است و جلفا هم همین میزان آماده داشته. به هر حال multiprocessing گاهی اندک باگی هم می‌خورد. باکی نیست. ده و هژده دقیقه به ترمینال رسیدیم و باز چندپردازشی را به کار گرفتیم و من و سعید به سمت جایگاه اتوبوس‌ها دویدیم و حسین به سمت گیشه‌ی بلیت که پرینت خرید اینترنتی چند ساعت قبل سعید را بگیرد. در راه راننده با سعید تماس گرفت و خلاصه به هر زوری بود و با هر شیوه‌ای که شد، بدون بلیت سوار اتوبوسی شدیم که همه‌ی مسافرانش به خاطر ما ۵ دقیقه تأخیر را به جان خریده بودند. (یا به جانشان خرانیده (خریده) شده بود.)

اتوبوس به راه افتاد. ساندویچ‌ها را با ایثار و فداکاری و روحیه‌ی تیمی تقسیم کردیم و گرچه هیچ‌کدام واقعن سیر نشده بودیم، همه حاضر بودیم قسم بخوریم که دیگر حتا به اندازه‌ی یک سر سوزن هم جا نداریم. من در این فکر بودم که تکنیک خواب عمیق در اتوبوس را اجرا کنم که ناگهان یادم افتاد که لعنت خدا بر دل سیاه شیطان، یادم رفته است نماز بخوانم. به تجربه می‌دانم که در این موارد هیچ چاره‌ای نیست جز نماز نشسته! سریعن دست به کار شدم و «الله اکبر».

در بین نماز خفتن (عشا) بودم که کمک‌راننده به سرش زد که پذیرایی را پخش کند. بسته‌های مکعب‌مستطیلی را به دستش گرفت و آمد و آمد تا رسید روی سر من. من هم در ذکر رکعت سوم بودم و فقط لبم می‌جنبید و نمی‌توانستم هم حرکتی کنم یا بسته را از او بگیرم. طرف ول کن هم نبود. هی می‌زد به شانه‌ام.

- آقا پذیرایی ایشان را هم به من بدهید.

صدای حسین بود که موضوع را می‌دانست.

- مریض است؟

سر تکان می‌دهد.

- بله متأسفانه! داریم می‌بریمش تهران.

مهماندار نچ‌نچی کرد و از ته دل برایم طلب شفا کرد و خدا را شکر کرد که سالم است و باعث شد ذکرهایم را قاطی کنم و تمام تلاشم را معطوف نخندیدن کنم و بعد از چند ثانیه که مثل چند ماه گذشت راهش را گرفت و دور شد. نماز را که سلام دادم ناگهان خنده‌ی هر سه نفرمان ترکید.

با خودم کتاب‌های «بازگشت» احمد محمود و «جوانی زیباست» هرمان هسه را آورده بودم. به این خیال خوش که وقتی دست دهد و اندکی بخوانمشان.

بسته را باز کردم. شکلات داشت. من هرگز از شکلات نمی‌گذرم. شکلات کوچک را باز کردم و برای این که تا مدتی طولانی از آن لذت ببرم اول نرمه نرمه کمی خوردم و بعد زیر زبانم جایش دادم. دوباره سر و کله‌ی این شاگرد شوفر پیدا شد. چای آورده بود! مگر در اتوبوس چای هم می‌دهند؟ مگر در اتوبوس هم چای می‌دهند؟ چیزی به من گفت که درست متوجه نشدم. دلم نمی‌خواست باهاش حرف بزنم. باید شکلات زیر زبانم را قورت می‌دادم تا بپرسم چه گفته. البته اینها بهانه است. مگر چند بار در زندگی آدم پیش می‌آید که کسی واقعن فکر کند مریض روانی هستی و بتوانی برخورد جامعه با این گروه را کاملن لمس کنی؟ حالا قبول دارم که به نظر اکثر دوستانم، از جمله شخص شخیص جناب خودم، در واقع هم حسابی خل و چل هستم ولی خب تجربه‌ی جالبی بود. چرتی می‌شوم. شاگرد راننده دارد چای می‌ریزد. شکلات زیر زبانم کاملن وا رفته است. چای را می‌گذارد کف اتوبوس. (که بیدار که شدم بخورم؟) چشمانم بسته می‌شوند.

با پچ‌پچی بیدار می‌شوم. دوباره شاگرد است. چند وقت گذشته؟ حوصله‌ی کامل بیدار شدن و ساعت چک‌کردن ندارم.

- آخی! چایی هم نمی‌تونه بخوره؟

- نه دیگه!

صدای حسین است. باز پلک‌هایم بسته می‌شود. روز سنگینی داشته‌ام. خدا بگویم چه کارت کند حسین!

رسیدیم تهران. خورشید هنوز در نیامده. به پیشنهاد سعید به جای بیهقی همان آزادی پیاده شدیم. بر خلاف انتظارم چندان سرد نبود. رفتیم ترمینال آزادی. به عنوان صبحانه نیمرو خوردیم، تازه بعد از کلی مذاکره! هم‌سفرهای این بارم باید تابعیت اسکاتلند هم بگیرند. رفتیم به سراغ مترو که خود را هر چه سریع‌تر به فاطمی برسانیم. هیچ‌وقت نمی‌توانم به نام شهید فاطمی برخورد کنم و غمگین نشوم. خدایش بیامرزاد. هر چه به بچه‌ها گفتم که این خط سه‌ی مترو هنوز ناقص است و فاطمی ایستگاه ندارد به خرجشان نرفت. وقتی آن خانمه ایستگاه بعدی را شهید بهشتی اعلام کرد قیافه‌هایشان دیدنی شده بود.


ساعت ۲۱:۵۱، داخل اتوبوس در حال حرکت به سمت مشهد

به این می‌گویند نوشتن با اعمال شاقه. واقعن این میل به نوشتن از کجا می‌آید که من سرماخورده‌ی خسته، با این داستان عجیبی که سر کرده‌ام و مقدمه‌اش خود یک مثنوی صد من یک غاز (قاز؟) است، در این اتوبوس تلوتلوخوران نمی‌توانم به آن بی‌توجهی کنم؟

زود رسیدیم سفارت. ۸ صبح بود. ۹ باز می‌کردند. ساعت کاریشان عالیست. ۹ تا ۱۲. جمعه و شنبه هم تعطیلند. ساختمانی دارند به شدت کهنه و کوچک و فرسوده و چنان دور از شأن نمایندگی کشور بزرگ پاکستان که اگر پرچم جمع شده و خاک‌گرفته‌ی ستاره و هلال و دکه‌ی پلیس دیپلماتیک تو چشم نمی‌زد هرگز نمی‌پذیرفتم که سفارت پاکستان این است. آن کنسولگری که من بارها رو به روی باغ ملی مشهد دیده بودم کجا و این کجا. زنگ زدیم. گفتند ۹ بیایید. نشستیم روی پله‌ی یک آژانس هواپیمایی که رو به روی سفارت بود. جدی جدی هیچیش به سفارت نمی‌ماند. نه بردی، نه حتا اطلاعیه‌ای در مورد ویزا بر دری. البته یک تابلوی سپید بود که به گمانم به خط نستعلیق پاکستانی نوشته بود «سفارت اسلامی جمهوریۂ پاکستان». پشت پنجره‌های طبقه‌ی بالا روزنامه چسبانده بودند. روزنامه‌ی پاکستانی یا ایرانی؟ قابل تشخیص نبود.

در سرخه ایستاده‌ایم. تابلوی مسخره‌ای که بیش از اندازه بزرگ است می‌گوید «به شهر رییس جمهور خوش آمدید.» اتوبوسی کنار ما ایستاده است. از آن اتوبوس‌های قدیمی بنز است. پر است از بچه مدرسه‌ای. احتمالن دبیرستانی. (باید بگویم دوره‌ی اول یا دوم؟) یکی از آن‌ها از پشت شیشه با من حرف می‌زند. صدایش را البته نمی‌شنوم. همه‌اش یک لحظه چشم تو چشم شدیم و فوری حرفش را زد. نفهمیدم. طوری گفت که راحت‌تر بتوانم لب‌خوانی کنم. بهش لبخند زدم. اتوبوس راه افتاد. تکرار کرد: «خرخون».

نمی‌شد همان‌طور بیکار بنشینیم. راه افتادیم. رژه‌ی ارتشی‌ها را یواشکی از لای نرده‌های داجا (دژبان آجا) دید زدیم. از یک سرباز آدرس نانوایی پرسیدیم. ناجنس سراغه‌ی نادرست داد. برای صبحانه‌ی دوم بربری کنجدی خوردیم با خامه‌ی شکلاتی و شیر کاکائو. سفارت ساعت ۹ باز کرد و ما به خیال واهی این که نهایتن تا ۱۰ کار داریم وارد شدیم. بقیه‌اش را بعدن می‌نویسم.


دوشنبه ۱۰ آذر ۹۳، ساعت ۲۱:۲۹، دانشگاه یزد، خوابگاه ۱۰۸ عطایی

با حسین نشسته‌ام که اندکی از داستان را با هم بنویسیم. از آخرین باری که نوشته‌ام به اندازه‌ی یک کتاب اتفاق برایمان افتاده است. نان عباس‌علی می‌خوریم و از همان سفارت پاکستان ادامه می‌دهیم.

پا که به سفارت گذاشتیم از تعجب مات ماندیم. صندلی‌هایش شبیه بیمارستان‌ها بود و جماعتی که پاکستانی‌بودن در چهره‌ی اکثرشان مشهود بود در آن اتاق کثیف منتظر بودند. بردی بر دیوار بود که در آن اندک اطلاعاتی نوشته شده بود که بیش‌ترش به اردو بود. نمی‌دانم چرا به ذهنشان نرسیده بود که این برد را بیرون نصب کنند. رفتیم و شرایط اخذ ویزا را خواندیم. یا علی! دعوت‌نامه؟ دعوت‌نامه دیگر چه صیغه‌ای است؟ در وب‌سایت وزارت خارجه‌یشان خبری از این حرف‌ها نبود. حال چه کنیم؟ پاکستان هم از ما دعوت‌نامه می‌خواهد؟ حسین در گوشه‌ای هفت پادشاه را به خواب می‌دید. با مسؤول امور کنسولی سفارت صحبت کردم که اگر می‌شود مدارک دیگر ما را بگیرد تا دکتر سلیمان، مسؤول مسابقه‌ی پاکستان، دعوت‌نامه را از لاهور ایمیل کند. هر چه گفتم که راهمان دور است و سختمان است که دوباره بیاییم و وب‌سایتشان ناقص بوده است به خرجش نرفت. یک آدم زبان‌نفهم جهان سومی مثل همین کارمندان خودمان بود. چهره‌ای هندی‌وار داشت و پارسی را هم خوب حرف نمی‌زد. یاد پهلوان‌های هندی در پویانمایی‌های صبا، به خصوص پهلوانان و شکرستان، افتادم. البته فقط حرف زدنش مثل آن‌ها بود، هیکلش کوچک‌تر از آن بود که بتواند پهلوان باشد! ظاهرن نامش حسین بود. در حقیقت فامیلش حسین بود.

بیرون آمدیم و با سرباز پلیس دیپلماتیک که در آن‌جا مستقر بود گپ زدیم. این سرباز خود نخبه‌ای بود. کاردانی مکانیک را با افتخار در ۱۲ ترم با ماکسیمم مشروطی ممکن و با معدلی که با ناپلئونی بالاتر از ۱۲ شده بود اخذ کرده و بعد از این همه دستاوردهای علمی به عنوان سرباز دم در سفارت پاکستان گذاشته بودندش. واقعن چرا در این مملکت به امور نخبگان رسیدگی نمی‌شود؟ این بنده‌خدا هم شدیدن از این موضوع نالان بود. بگذریم. می‌گفت زمانی که پنج سرباز ایرانی در اسارت تروریست‌های پاکستان بودند مردم مقابل سفارت تجمع کرده و آن را به سنگ بسته بودند. هنوز جای سنگ‌ها این‌جا و آن‌جا روی دیوار سفارت نمایان بود.

به دنبال کافی‌نت به انقلاب رفتیم! ایمیلی به دکتر عمر سلیمان زدم و وضعیت را توضیح دادم و از او خواستم که هر چه سریع‌تر دعوت‌نامه‌ای برای سفارت پاکستان ایمیل کند. دعوت‌نامه را از ما نمی‌پذیرفتند و باید توسط شخص یا سازمان پاکستانی مستقیمن برای سفارت ایمیل یا فاکس می‌شد. چند ساعتی را به ول‌گردی حول و حوش دانشگاه تهران و ادوارد براون و ولی‌عصر گذراندیم و گول تبلیغی در نزدیکی پارک دانشجو را خوردیم که نوشته بود هات‌داگ «ویژه» با نوشابه فقط ۵ تومان و عذابی بر معده‌ی خود نازل نمودیم که بی‌نظیر بود. یکی نیست بگوید هات‌داگ‌خوران همین بغل است. شما چه مرضی دارید که هات‌داگ دیگر امتحان می‌کنید؟

چندباری به امید پیامی از لاهور به همان کافی‌نت رفته و ایمیل را چک کردیم. خبری نبود. تصمیم گرفتیم شب را در تهران بمانیم اما پیش از آن به پیشنهاد سعید به بازار تهران رفتیم و چندی میهمان فامیل‌هایش شدیم. آدم‌های بسیار بامحبت و وارسته‌ای بودند. این بازار تهران عجب جایی بود. یاد دورانی افتادم که بازار قالی‌فروش‌ها رونقی داشت. راه‌ها تنگ و شلوغ بود و هر چند ثانیه یک بار مردی با گاری دستی از بین جمعیت صدایش را بلند می‌کرد و راه می‌خواست. واقعن ازدحامش دیوانه‌کننده بود. به مسجد میرزا موسا هم رفتیم. مسجد بزرگ و خوبی بود و همیشه نمازگزار داشت. عمر پیام داد و گفت که دعوت‌نامه را حداکثر تا آخر شب ایمیل می‌کند.

نکته: پشت دستم را داغ می‌کنم که دیگر نوشتن خاطره را به بعد از سفر موکول نکنم. آدم باید در سفر، هر شب پیش از خواب و پس از مسواک خاطراتش را بنویسد که تلنبار نشوند و از یاد هم نروند.

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۳/۰۹/۱۱
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۵)

یا شما قروقاطی نوشتین یا من خیلی ...ام و نمی فهمم!!!
+
قالب قشنگیه! یاد بیان افتادم :)

پاسخ:
مثل این فیلم‌هاییه که هی بین زمان‌های مختلف می‌چرخن. برای بقیه‌ی قسمت‌هاش این قالب رو ادامه نمی‌دم :)
۱۱ آذر ۹۳ ، ۲۱:۴۰ آرش پوردامغانی
سلام
نه اتفاقن این جوری بهتره ، وقتی روال داستان این شکلی باشه ، آدم دقتش بیشتر میشه که بفهمه چی به چی بوده.
در همین راستا اگه مشهد یا تهران بودین و وقت خالی پیدا کردین، که بعید می دونم، فیلم ماهی و گربه رو ببنید :)
پاسخ:
:)
آخه این که بتونم این‌طوری بنویسم لازمه‌اش اینه که قصه در واقعیت تموم نشده باشه. حالا سعیمو می‌کنم. :)
تصور کن ، اون شاگرد شوفره، تو شهر یزد یا یه جای دیگه بنرحاوی عکس تو رو ببینه ! اون وقت چه حالی میشه و...
پاسخ:
:)
فکر نکنم یادش بمونه.
سلام :)
خوب بالاخره انتاظار ها تمام شد و خاطره ای جدید شروع شد.....
خوب به نظر منم یکم قاطی بود :). به نظرم بهتره اون قسمت های که حین نوشتن خاطره رخ داده رو با فونت کوچک تری بنویسی. این شیوه نوشتن بد که نیست هیچ به نظرم خیلی هم جالبه اتفاقا. به شخصه خیلی بیشتر خوشم اومد. منم دقیقا احساسم کردم مثل فیلم های که 2 زمان رو باهم جلو می برن بود(من یاد پرستیژ افتادم)
-مگه چند قسمته ؟ 10، 15 ؟؟
-"- بله متأسفانه! داریم می‌بریمش تهران." ایکاش از این تیکه عکس یا فیلم هم در دسترس بود(شاید باشه :-مشکوک) :-(
-ببین استاد در چه حد بوده که به ایمیل رو تویه همون رو جواب داده یا حتی دیده! امیدوارم منم یه روز از این استاد ها ببینم:)
در آخر هم وقتی پشت دستت رو داغ کردی اگه جواب داد بیا پشت دست منم داغ کن 
همین دیگه
 سپاس
پاسخ:
آقا من عاشق این کامنتای ریزبینانه‌تم که از خود پست هم طولانی‌تره!
۰۷ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۵۲ امیررضا پوراخوان
"سته را باز کردم. شکلات داشت. من هرگز از شکلات نمی‌گذرم. شکلات کوچک را باز کردم و برای این که تا مدتی طولانی از آن لذت ببرم اول نرمه نرمه کمی خوردم و بعد زیر زبانم جایش دادم"
احیانن شما داداش من نیستین؟!
پاسخ:
:))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی