امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
يكشنبه, ۶ مهر ۱۳۹۳، ۰۸:۳۹ ب.ظ

گاهی به سر اندر هوای کرمان

چهارشنبه ساعت ۱۰، خیلی با عجله و هول‌هولکی از خوابگاه راه افتادم. با خودم جز لباس‌هایی که تنم بود و یک کیف دستی کوچک که برای نگه‌داری کارت ملی و شناسنامه و پاسپورتم ازش استفاده می‌کردم، هیچی نبردم. عادتم همین است که سبک سفر کنم. باز هم در آخرین لحظه به اتوبوسم رسیدم. خصوصیت بدی که پیدا کرده‌ام این است که هیچ کاری را تا ۵ دقیقه قبل از deadlineش انجام نمی‌دهم. همیشه همه‌چیز در آخرین لحظه جمع و جور می‌شود.

اتوبوس از تهران آمده بود. تو ایران که شماره‌ی صندلی کلن برای خنده است. جای من کس دیگری نشسته بود و من هم مجبور شدم جای یکی دیگر بنشینم. سفر با اتوبوس خوشی‌های خاص خودش را دارد اما می‌تواند گاهی هم تجربه‌ی مزخرف و نچسبی بشود. سفر بین یزد و کرمان معمولن از همین نوع است. همسفرهای من این دفعه اکثرن یک مشت جوان مزخرف و بیکار و چشم‌چران بودند که از اول تا آخر مسیر به هم واژه‌هایی که اتفاقن در خور امثال خودشان هم بود نثار می‌کردند و تخمه می‌شکستند و خزبازی و خربازی در می‌آوردند. خوش‌بختانه من در زمینه‌ی خوابیدن تو اتوبوس خیلی باتجربه‌ام و زود خوابیدم و تا ساعت ۴ که رسیدیم کرمان جز خواب خوش چیزی ندیدم.

اتوبوس وارد جایی شد که برایم جدید بود: پایانه‌ی آدینه‌ی کریمان یا همان ترمینال جدید کرمان. به این فکر کردم که این چندمین بار است که به کرمان سفر می‌کنم. نمی‌دانستم. زیاد به کرمان آمده بودم. شاید بیش‌تر از هر شهر دیگری به این شهر سفر کرده بودم اما هیچ‌وقت درست و حسابی کند و کاوش نکرده بودم. وارد ترمینال شدم. فضای داخلی ترمینال هوایش آزاد بود و هیچ تجهیزاتی برای گرم‌کردن هم نداشت. این‌جا بود که به اشتباه ابلهانه‌ی خودم پی بردم: سفر با یک تی‌شرت نازک به مناطق کویری، اتفاقی که تنها علتش این بود که فراموش کرده بودم که صبح زود به کرمان خواهم رسید. در حقیقت انتظار داشتم بیش‌تر از این حرف‌ها طول بکشد و ساعت ۷ برسم کرمان ولی الآن ساعت ۴ بود و این‌جا کرمان. سرد بودن ترمینال باعث شد که به این فکر کنم که گشتن تو شهر را شروع کنم. به هر حال امتحان من ساعت ۱۰ بود و قطعن نمی‌خواستم تا ۱۰ بیکار باشم اما یک حسی بهم گفت بهتر است تا طلوع آفتاب صبر کنم. من آن لحظه فکر کردم این حس، حس عدم امنیت است. 

اول رفتم دستشویی. ۵۰۰ تومان. آدم یاد بلاد کفر می‌افتد. یک بار تو سفر مشهد به تهران یا شاید هم تهران به مشهد بودم که وقتی اتوبوس برای شام ایستاد، یک همسفر عرب از پولی بودن دست‌شویی گله کرد و با لحن مسخره‌ای گفت: «الجمهوریة الإسلامیة». برگشتم و تو سالن اصلی سرد ترمینال نشستم. جمعیت نسبتن زیادی تو این سالن بودند که اکثرشان، تقریبن همه‌شان جز من، بلوچ بودند. فقط من این وسط ساز ناکوک بودم. همه‌شان خیلی راحت با لباس‌های محلیشان که مناسب این آب و هوا هم هست یک گوشه لم داده بودند یا دستارشان را از سر باز کرده بودند و ازش به عنوان زیرانداز و روانداز استفاده می‌کردند و خدا می‌داند خواب چی را می‌دیدند. من وصله‌ی ناجور جمع بودم. به طرز احمقانه‌ای لباس غربی تنم بود. شلوار جین و تی‌شرت پرپروک رنگی‌رنگی و مثل بید می‌لرزیدم. از وقتی لاغرتر شده‌ام، بیش‌تر باید حواسم به گرم‌بودن لباس‌هایم باشد. به هر شکل آن روز صبح لباس مدرن و لباس سنتی در تقابل قرار گرفتند و لباس سنتی بلوچی پیروز قاطع این میدان بود. تصمیم گرفتم در اولین فرصت یک دست لباس سنتی تهیه کنم. هر چه از پوشش مردان بلوچ خوشم می‌آید، از پوشش زنانشان گریزانم. لباس مردانه‌ی بلوچی شاد و سپید رنگ و راحت است، لباس زنانشان سیاه و دست‌ و پا گیر و وحشت‌ناک. فقط دوتا چشم دیده می‌شود. به هر حال این هم یک تلقی از اسلام است.

رستوران پایانه باز کرد. رفتم و صبحانه خوردم. در تمام مدتی که غذا می‌خوردم صاحب رستوران که پیرمردی بود به دقت من را می‌پایید مبادا چیزی ازش بدزدم. البته چیز ارزش‌مندی هم نداشت. میز و صندلی را که نمی‌شود دزدید. نهایتن اگر دزد جماعت خیلی هنرمند بود می‌توانست قدری نمک یا فلفل از آن رستوران کش برود. دلم به حال پیرمرد سوخت. پیر شده بود اما دل‌بستگیش به پول خیلی زیاد بود. غذایم را خوردم و مغازه‌ی اسکروج پیر را ترک کردم.

اذان گفتند. رفتم که نماز بخوانم. نمازخانه بسته بود! از این بهتر نمی‌شد. تنها چیزی که هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم این بود که تو ایران باشم و جایی برای نماز پیدا نکنم. به شهرداری کرمان تبریک می‌گویم. باز بلوچ‌ها و رفتارشان به من نشان دادند که طریقه‌ی درست سفر در جنوب شرقی ایران چیست. دستار را از سر باز می‌کنی، زیر پایت می‌اندازی، نمازت را می‌خوانی، دستار را می‌تکانی و دوباره به سر می‌پیچی و می‌روی. اما من چه می‌کردم؟ هیچ! اول خدا را شکر کردم که از سفر بلغارستان هنوز یک مهر کوچک تو کیفم مانده بود. بعد کفش‌هایم را درآوردم و چون چمن پیدا نمی‌شد روی همان خاک‌ها شروع کردم به نماز خواندن. گند خورد به شلوارم. تا دو ساعت در حال تکاندن شلوارم بودم و آخر هم تمیز نشد. می‌خواستم فریاد بزنم که از جین متنفرم.

به سالن برگشتم. دختر جوان بلوچی سرش را روی پای پسری گذاشته بود که لباس بلوچی خاکستری‌رنگی به تن داشت و خوابیده بود (دختره خوابیده بود). دخترک پوشیه نزده بود ولی (لااقل از نظر من) حجاب خیلی خوب و کاملی داشت اما کل جمع او را چپ‌چپ نگاه می‌کردند. فهمیدم که تابویی شکسته و به باورهای جامعه‌اش بی‌اعتنایی کرده. مردها به مردی که دختر سرش را روی پایش گذاشته بود با تحقیر و انزجار نگاه می‌کردند و مرد با نوعی شرم‌ یا بی‌حوصلگی یا هر چیزی جز بی‌تفاوتی در و دیوار را نگاه می‌کرد و از نگاه‌های مردم می‌گریخت. داشتم به تفاوت‌های بلوچستان و کرمان و یزد و مشهد فکر می‌کردم که زنی میانه‌سال با مانتوی کوتاه و روسری بالارفته‌ای وارد شد. از آن سر سالن تا جایی که من نشسته بودم آرام آرام آمد و همه را با یک حالت خودبرتربینی نگاه کرد و آدم حساب نکرد و به راهش ادامه داد تا رسید جلوی من. بلوچ‌ها هم البته یک طوری نگاهش می‌کردند انگار به نماد شیطان‌پرستی نگاه می‌کنند. احتمالن در دل فکر می‌کردند که خدا چیزی به آن‌ها داده که به زن نصیبی ازش نرسیده است. خلاصه تفاخر به دین از یک طرف و تفاخر به طبقه‌ی اجتماعی از طرف دیگر تا وقتی که آمد و صاف کنار من نشست ادامه پیدا کرد. از رفتارش ناراحت بودم و هیچ خوش نداشتم که نزدیک چنین فردی بنشینم. کسی که به هیکل نحیفش سختی راه آمدن از آن سر ساختمان را تحمیل کرده بود ولی به مغزش لحظه‌ای فشار نیاورده بود که درک کند که «نه همین لباس زیباست نشان آدمیت». بگذریم که از نظر من لباس بلوچ‌ها خیلی هم زیباتر و اصیل‌تر و شایسته‌تر از تی‌شرت من بود. خوش‌بختانه آفتاب سر زد و من از این جمعی که از رفتار زننده‌شان نسبت به هم زده شده بودم دور شدم.

تاکسی گرفتم و به گنبد جبلیه رفتم. چندین ساعت فرصت داشتم که کرمان را خوب خوب بگردم. وقتی به جبلیه رسیدم و بعد از این که حسابی همه‌ی زوایای این بنای زیبای گنبدی‌شکل که من را به یاد سلطانیه‌ی زنجان می‌انداخت را دیدم، به نظرم رسید که این گنبد در شب خیلی زیباتر است ولی حیف که من شب را از دست داده بودم و شب دیگری را هم قرار نبود در کرمان بگذرانم. {تا این‌جای متن روز ۴ مهر در قطار یزد-تهران نوشته شده بود. ساعت پایان: ۲۳:۱۰}

{از این‌جا به بعد متن روز ۶ مهر، ساعت ۲۱:۰۵ در خوابگاه عطایی نوشته می‌شود.}

آن‌قدر عجله کرده بودم که عینک آفتابی هم با خودم بر نداشته بودم و حالا زاویه‌ی تابش آفتاب تازه درآمده‌ی کرمان پدر چشمانم را در می‌آورد. پشت به آفتاب کردم و به سمت قلعه دختر راه افتادم. هیچ ایده‌ای نداشتم که کجا می‌روم. سر راه چند بوستان زیبا دیدم. کوتاه بودن دیوار خانه‌ها به چشمم آمد. یک هو به خودم آمدم. این‌جا کرمان است. شهر امن و امان.  دلیل واضحش همین کوتاه بودن دیوارها. چه چیز باعث شده بود که قبل از طلوع آفتاب ترمینال را ترک نکنم؟ مگر من از کرمان می‌ترسم؟ این‌جا بود که فهمیدم که به خودم دروغ گفته‌ام و علت اصلی حرکت نکردنم تنبلی بوده است. چند لحظه‌ای از خودم بدم آمد ولی این حس خیلی مقطعی بود و زود اثرش از بین رفت. :) از یک مقر ارتش گذشتم و خیلی زود به پای قلعه دختر رسیدم. کوه‌نوردی قبل از امتحان ریسک جالبی نیست. از همین پایین نگاهش کردم و گذشتم. پیاده‌ رفتم و رفتم و رفتم تا به آن سر خیابان شهدا رسیدم. در راه بچه مدرسه‌ای‌ها را دیدم. چه صحنه‌ی دور از ذهن  و عجیبی بود. مدت‌هاست که این ساعت روز یا خوابم یا در اتوبوس دانشگاهم. آخرین باری که مدرسه رفتن بچه‌ها را دیده‌ بودم قطعن قبل از دانشجو شدنم بود. اما یک جای کار می‌لنگید: لباس فرم! من در کل طول تحصیلم از لباس فرم متنفر بودم. اصلن تو کتم نمی‌رفت که کس دیگری برایم تعیین کند که چه بپوشم و چه نپوشم. به نظرم جز در اوایل دوران دبستان هم این «فرم» را رعایت نکردم. این ایده‌ی لباس فرم نمی‌دانم از کجا شکل گرفته ولی مطمئنم طراحش مالیخولیایی بوده است. مدرسه که پادگان نیست. دانش‌آموز باید از مدرسه لذت ببرد. البته باید اشاره کنم که گرچه من از فلسفه‌ی لباس فرم بدم می‌آمد، هیچ‌گاه پیش نیامد که از خود لباس فرم مدرسه‌ام بدم بیاید. فرم‌هایمان انصافن طرح‌ها و رنگ‌های قشنگی داشتند. زمان ما کمی فرم‌ها رسمی بود ولی وقتی که من دبستان را ترک می‌گفتم، رنگ‌های شاد و خوبی مثل قرمز و سبز زیاد شده بودند. دخترها هم معمولن بنفش یا صورتی می‌پوشیدند. این‌جا در کرمان اوضاع متفاوت بود. پسر و دختر، از هر سن و سالی، لباس فرم‌های یک‌دستی داشتند به رنگ قهوه‌ای سوخته. حتا تصور این که چنین لباسی را ۱۲ سال به تن کنم مو به تنم سیخ می‌کرد. سعی کردم به شکلی خودخواهانه از این که الآن تی‌شرت راحتی با چندین رنگ به تن داشتم لذت ببرم و فکرم را به سوی دیگری سوق دهم.

برای عوض کردن فکرم مشکلی نداشتم چون خیلی زود از میدان شهدا گذشتم و با صحنه‌ای مواجه شدم که فورن توجهم را به خود جلب کرد. من معمولن هر شهری را با یک صحنه یا یک خاطره از آن شهر به یاد می‌آورم. این صحنه‌ها هم انتخاب اتوماتیک ذهنم هستند. نمی‌دانم چه‌گونه انتخاب می‌شوند. این‌طور نیست که بهترین خاطره یا جالب‌ترین صحنه باشند الزامن. ولی عجیب به یاد می‌مانند. مشهد را با نمای حرم از روی کوه‌سنگی به یاد می‌آورم، تهران را با کوچه‌ی تنگی که علامه‌حلی در آن واقع شده است، یزد را با آتشکده، اصفهان را با قفل و کلیدی که یک بار در بچگی در نزدیکی‌های پل خواجو از زنده رود گرفتم، زنجان را با یک کوچه‌ی بن‌بست، بن‌بست ریاضی، عجب‌شیر را با یک کوچه‌ی قدیمی با دیوارهای کاه‌گلی، بافق را با یک عالمه درخت خرما، تربت‌جام را با در آبی‌رنگ سابق خانه‌ی عمه‌ام، استانبول را با دستگاهی که استانبول‌کارت می‌فروخت، بخارست را با مجسمه‌ی عمر خیام، یاش را با کلیسایی که پنجره‌ی اتاقمان به آن باز می‌شد، سرخس را با یک دیوار کوتاه و یک لاک‌پشت، ساری را با تابلویی که روی آن نوشته بود دریا و ما را گمراه کرد و به بیابان رساند، شیراز را با کوه‌پایه و دانشکده‌ی ادبیات، گلبهار را با پلی که در ورودیش قرار دارد، همدان را با پراید عجیب و غریبی که در خانه‌ای که در آن اقامت کرده بودیم پارک کرده بود، قشم را با صف بلند اتومبیل‌هایی که می‌خواستند از جزیره خارج شوند و موتورسواری که از کنار آن‌ها رد می‌شد و پیشنهاد فروش پاسور می‌داد، بندرعباس را با عکس یک شهید، بلاگوگراد را با سردر دانشگاه آمریکایی، وارنا را با کاتدراله، سوفیا را با مجسمه‌ی سنت سوفیا، ابرکوه را با گنبد عالی، تفت را با جاده‌ی ده‌بالا، کرج را با ترمینال کوچک قدیمیش، ری را با مغازه‌های خیابان قم که اسم نصفشان «امیر» است، سبزوار را با دانشگاه حکیم و تابلوهایی که به هر درختش نصب بود و اسم علمی درخت را نوشته بود، میبد را با جاده‌ی تاریکی که در آن با عباس {جعفری} خریت کردیم و نیمه‌شب با موتور از آن گذشتیم و بسیار شهرهای دیگر را با بسیار خاطرات و لحظه‌های دیگر. اما صحنه‌ای که از کرمان در ذهنم ثبت شده بود مربوط به سفری بود که در کودکی با خانواده به کرمان داشتیم. یک پیرمرد که جلویش یک سینی گوجه‌فرنگی گذاشته است در میان میدانی شبیه به میدان تره‌بار و کمی پایین‌تر تکیه‌ای (یا حسینیه‌ای) که جلوی آن شربت می‌دهند. شاید باورش سخت باشد اما از آن به بعد هر بار به کرمان آمده بودم، به دنبال این بودم که این جا را پیدا کنم و حالا خیلی اتفاقی پیدایش کرده بودم. درست بعد از میدان شهدا، جایی که ته بازار کرمان بود. چرا دفعه‌ی پیش به ذهنم نرسیده بود که بازار را تا ته بیایم؟ چندین دقیقه به این صحنه‌ای که سال‌ها پیش در اعماق ذهنم ثبت شده بود خیره ماندم. وقتی خوب از دیدنش سیر شدم راهم را گرفتم و وارد بازار شدم.

بازار کرمان بسته بود. هنوز صبح خیلی زود بود. همین‌جور بی‌هدف قدم می‌زدم و همه‌چیز بازار من را به یاد بازارهای دیگری که درست به همین شکل هستند و همین بوی خاص ادویه را هم می‌دهند می‌انداخت. بازار قالی‌فروش‌های مشهد، بازار رضا، بازار ری، بازار زنجان و بالأخره بازار سمنان. به دری رسیدم که بالای آن عکس شیری بود با شمشیری خمیده به دست. نوشته بود وزارت فرهنگ و اوقاف و معارف (یا چیزی در این حدود). کمی جلوتر رفتم. نوشته‌ی دیگری بر دیوار بازار چشمم را گرفت. رنگ و رو رفته شده بود و رو به زوال می‌رفت. به سختی توانستم بخوانمش. چیزی بود در مایه‌های «دوران پربرکت حکومت شاهنشاه صاحب‌شوکت، سلطان صاحب قران، صاحب ملک ایران، ناصرالدین شاه قاجار». ناخودآگاه زمزمه کردم «هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد، هم رونق زمان شما نیز بگذرد» و این شعر که هیچ سعیی در حفظ کردنش نکرده بودم کم کم به زبانم آمد تا رسیدم به این که «ای دوستان به نیکی خواهم دعای سیف، یک روز بر زبان شما نیز بگذرد». فاتحه‌ای برایش خواندم. از جلوی گنج‌علی‌خان رد شده بودم و الآن دور میدان توحید بودم. این‌جا هم پیرمردها به خربزه می‌گویند خیار. بقالی‌ها مداد و خودکار نمی‌فروشند. به میدان گنج‌علی‌خان برگشتم که شاید آن‌جا بتوانم مدادی پیدا کنم. در این میدان به یاد شیراز افتادم. چه‌قدر دلم می‌خواهد یک سفر دیگر به شیراز دست دهد. آن شاعری که اسمش را در شهر ما سانسور می‌کنند بیتی دارد که زبان حال آن لحظه‌ی من بود «گاهی به دل اندر خیال شیراز، گاهی به سر‌ اندر هوای کرمان». البته من امیدی ندارم که به این زودی‌ها گذرم به شیراز بیفتد. ای شیراز! «به جای سخن گر به تو جان فرستم، چنان دان که زیره به کرمان فرستم».

کم‌کم ساعت داشت ۸ می‌شد. تاکسی گرفتم و اول به یک نوشت‌افزارفروشی رفتیم و من مداد و خودکار خریدم و سپس آدرس خانه‌ی زبان کرمان را بهش دادم. خیابان شفا. این خیابان کوتاه تنها قسمتی از شهر ۷۲۱هزار نفری (طبق آمار ورودی شهر) کرمان است که آن را مثل کف دستم می‌شناسم. یک بار که برای المپیاد درس دادن به کرمان آمده بودم چندین روز را در این حوالی گذرانده بودم.

به خانه‌ی زبان رسیدم. متأسفانه ETS ID لازم بود و من نداشتم. دوباره راه افتادم و یک کافی‌نت پیدا کردم و چاپش را گرفتم. برگشتم به خانه‌ی زبان. یک ساعتی زود رسیده بودم. باید صبر می‌کردم. رفتارشان خیلی دوستانه و خوب و با احترام بود. بس مهمان‌نوازند مردم این دیار.

آزمون آن روز فقط دو شرکت‌کننده داشت. نفر دوم از بندر می‌آمد. در کل آزمون خوبی بود. گرچه نمره‌ی verbal گرفتن مرا ممکن نیست. نمره‌ای که گرفتم از حد انتظار خودم بیش‌تر بود. در بخش quantitative هم از ۱۷۰، ۱۶۹ شدم. نمی‌دانم آن یک نمره از کجا کم شد. ETS خیلی زیادی سخت‌گیر است. قوانین ضدتقلبش جلوی نفس‌کشیدن را هم می‌گیرند. کیفیت آزمون‌هایش هم به مراتب از سازمان سنجش خودمان پایین‌تر است. لیست دانشگاه‌هایی که می‌خواستم نمره‌ام را برایشان بفرستم را وارد و تأیید کردم و از مسؤول آن‌جا در مورد راه رسیدن به ارگ راین پرسیدم و خانه‌ی زبان را ترک کردم. 

از نمره‌ام راضی بودم و خوش‌حال. تاکسی گرفتم و به آ.اس.پ رفتم. آ.اس.پ تنها جایی در کرمان است که تست شده و از تست سربلند بیرون آمده است. من که اهل ریسک نبودم. خوش‌حال بودم و غذای خوب می‌خواستم. 

بعد از ناهار کمی در جمهوری قدم زدم و درست مثل یزد این‌جا هم با مشکل تاکسی‌گرفتن رو به رو شدم. اگر هزار سال هم کنار خیابان‌های این شهرها بایستید، هرگز تاکسی گیرتان نمی‌آید. آن‌قدر پیاده رفتم تا به یک ایستگاه تاکسی رسیدم. در مورد راه رسیدن به ارگ راین پرسیدم. مرا به ترمینال قدیم بردند. آن‌جا معلوم شد که راهی ندارد! اگر به جنوب شرقی سفر می‌کنید هرگز روی حمل و نقل عمومی حساب باز نکنید. عرف جامعه‌ی ما این است که تاکسی‌ران جماعت با مشتریش گپ بزند. اصلن اگر حرف نزنند می‌میرند. جالب این که حتا اگر جواب درست و حسابی هم بهشان ندهی، هرگز از رو نمی‌روند. من ترجیح دادم به جای حرف‌زدن با راننده‌ی تاکسی‌یی که نه می‌شناسمش و نه علاقه‌ای دارم که عقاید فوق‌مدرن سیاسیش را بشنوم، پرچانگی‌هایم را در بلاگم بنویسم. عجیب خودهمزادپندارند این راننده‌ها. می‌پرسد «دانشجویی؟»، سر تکان می‌دهم. می‌گوید «درس خواندن فایده ندارد. من خودم لیسانس جامعه‌شناسی گرفتم ولی کار گیرم نیامد. آخر عاقبتش همین است». انگار هیچ درکی ندارند که آخر عاقبت همه یکسان نیست. در کرمان تاکسی‌ها به صورت غیرمستقیم پیشنهاد ده‌بالا و دود هم می‌دهند، البته یک بار که برای مسابقه‌ی ریاضی به کرمان آمده بودیم مستقیمش را هم تجربه کردیم. به ترمینال آدینه برگشتم و بلیت یزد گرفتم و کمی شیرینی محلی و خرمای بم هم خریدم.

اتوبوس که در اصل مسیرش تهران بود، ما را در فاصله‌ی ۱۷ کیلومتری یزد پیاده کرد. مملکت بی‌صاحب است دیگر. چه می‌توان کرد؟ اگر بخواهیم شکایت کنیم هم بسیار بیش از آن ۱۷ کیلومتر اذیت خواهیم شد و هم گزارش پلیس و چندین روز درگیری لازم است که من نه پول اضافه دارم نه وقتش را. به خدا واگذارش می‌کنیم.

به همین بهانه در این‌جا خاطره‌ای از پدربزرگ خدابیامرزم نقل می‌کنم که بارها تعریف می‌کردند و این آخرها که حافظه‌یشان کمی ضعیف‌تر شده بود گه‌گاه تغییراتی هم می‌کرد. انگار ذهن جاهای خالی خاطره را با نوآوری پر می‌کرد.

من در زمان اشغال مشهد به دست روس‌ها سرباز بودم. یک بار با باتون سر گذر ایستاده بودم که یک فرمانده‌ی روس از ماشینش پیاده شد و به سمت من آمد. با صدای کلفتی پرسید «این چیه؟»، گفتم «چوب قانون»، آن را از دستم قاپید و با پایش شکست. بعد به من رو کرد و گفت «ایران قانون ندارد».  چوب شکسته را به دستم داد و رفت تا همین بلا را بر سر سرباز دیگری هم بیاورد.

وقتی به یزد رسیدم فقط «خواب» را می‌شناختم. فردایش در تهران TOEFL داشتم و کلی ماجرا که قرار است پست دیگری باشد در این بلاگ! :)


ته‌نوشت: این بار با گوشی نوکیا ۴۰۰ام سفر کرده بودم و دوربین هم نداشتم. خبری از عکس نیست.



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۰۶ مهر ۹۳ ، ۲۰:۳۹

گاهی به سر اندر هوای کرمان

چهارشنبه ساعت ۱۰، خیلی با عجله و هول‌هولکی از خوابگاه راه افتادم. با خودم جز لباس‌هایی که تنم بود و یک کیف دستی کوچک که برای نگه‌داری کارت ملی و شناسنامه و پاسپورتم ازش استفاده می‌کردم، هیچی نبردم. عادتم همین است که سبک سفر کنم. باز هم در آخرین لحظه به اتوبوسم رسیدم. خصوصیت بدی که پیدا کرده‌ام این است که هیچ کاری را تا ۵ دقیقه قبل از deadlineش انجام نمی‌دهم. همیشه همه‌چیز در آخرین لحظه جمع و جور می‌شود.

اتوبوس از تهران آمده بود. تو ایران که شماره‌ی صندلی کلن برای خنده است. جای من کس دیگری نشسته بود و من هم مجبور شدم جای یکی دیگر بنشینم. سفر با اتوبوس خوشی‌های خاص خودش را دارد اما می‌تواند گاهی هم تجربه‌ی مزخرف و نچسبی بشود. سفر بین یزد و کرمان معمولن از همین نوع است. همسفرهای من این دفعه اکثرن یک مشت جوان مزخرف و بیکار و چشم‌چران بودند که از اول تا آخر مسیر به هم واژه‌هایی که اتفاقن در خور امثال خودشان هم بود نثار می‌کردند و تخمه می‌شکستند و خزبازی و خربازی در می‌آوردند. خوش‌بختانه من در زمینه‌ی خوابیدن تو اتوبوس خیلی باتجربه‌ام و زود خوابیدم و تا ساعت ۴ که رسیدیم کرمان جز خواب خوش چیزی ندیدم.

اتوبوس وارد جایی شد که برایم جدید بود: پایانه‌ی آدینه‌ی کریمان یا همان ترمینال جدید کرمان. به این فکر کردم که این چندمین بار است که به کرمان سفر می‌کنم. نمی‌دانستم. زیاد به کرمان آمده بودم. شاید بیش‌تر از هر شهر دیگری به این شهر سفر کرده بودم اما هیچ‌وقت درست و حسابی کند و کاوش نکرده بودم. وارد ترمینال شدم. فضای داخلی ترمینال هوایش آزاد بود و هیچ تجهیزاتی برای گرم‌کردن هم نداشت. این‌جا بود که به اشتباه ابلهانه‌ی خودم پی بردم: سفر با یک تی‌شرت نازک به مناطق کویری، اتفاقی که تنها علتش این بود که فراموش کرده بودم که صبح زود به کرمان خواهم رسید. در حقیقت انتظار داشتم بیش‌تر از این حرف‌ها طول بکشد و ساعت ۷ برسم کرمان ولی الآن ساعت ۴ بود و این‌جا کرمان. سرد بودن ترمینال باعث شد که به این فکر کنم که گشتن تو شهر را شروع کنم. به هر حال امتحان من ساعت ۱۰ بود و قطعن نمی‌خواستم تا ۱۰ بیکار باشم اما یک حسی بهم گفت بهتر است تا طلوع آفتاب صبر کنم. من آن لحظه فکر کردم این حس، حس عدم امنیت است. 

اول رفتم دستشویی. ۵۰۰ تومان. آدم یاد بلاد کفر می‌افتد. یک بار تو سفر مشهد به تهران یا شاید هم تهران به مشهد بودم که وقتی اتوبوس برای شام ایستاد، یک همسفر عرب از پولی بودن دست‌شویی گله کرد و با لحن مسخره‌ای گفت: «الجمهوریة الإسلامیة». برگشتم و تو سالن اصلی سرد ترمینال نشستم. جمعیت نسبتن زیادی تو این سالن بودند که اکثرشان، تقریبن همه‌شان جز من، بلوچ بودند. فقط من این وسط ساز ناکوک بودم. همه‌شان خیلی راحت با لباس‌های محلیشان که مناسب این آب و هوا هم هست یک گوشه لم داده بودند یا دستارشان را از سر باز کرده بودند و ازش به عنوان زیرانداز و روانداز استفاده می‌کردند و خدا می‌داند خواب چی را می‌دیدند. من وصله‌ی ناجور جمع بودم. به طرز احمقانه‌ای لباس غربی تنم بود. شلوار جین و تی‌شرت پرپروک رنگی‌رنگی و مثل بید می‌لرزیدم. از وقتی لاغرتر شده‌ام، بیش‌تر باید حواسم به گرم‌بودن لباس‌هایم باشد. به هر شکل آن روز صبح لباس مدرن و لباس سنتی در تقابل قرار گرفتند و لباس سنتی بلوچی پیروز قاطع این میدان بود. تصمیم گرفتم در اولین فرصت یک دست لباس سنتی تهیه کنم. هر چه از پوشش مردان بلوچ خوشم می‌آید، از پوشش زنانشان گریزانم. لباس مردانه‌ی بلوچی شاد و سپید رنگ و راحت است، لباس زنانشان سیاه و دست‌ و پا گیر و وحشت‌ناک. فقط دوتا چشم دیده می‌شود. به هر حال این هم یک تلقی از اسلام است.

رستوران پایانه باز کرد. رفتم و صبحانه خوردم. در تمام مدتی که غذا می‌خوردم صاحب رستوران که پیرمردی بود به دقت من را می‌پایید مبادا چیزی ازش بدزدم. البته چیز ارزش‌مندی هم نداشت. میز و صندلی را که نمی‌شود دزدید. نهایتن اگر دزد جماعت خیلی هنرمند بود می‌توانست قدری نمک یا فلفل از آن رستوران کش برود. دلم به حال پیرمرد سوخت. پیر شده بود اما دل‌بستگیش به پول خیلی زیاد بود. غذایم را خوردم و مغازه‌ی اسکروج پیر را ترک کردم.

اذان گفتند. رفتم که نماز بخوانم. نمازخانه بسته بود! از این بهتر نمی‌شد. تنها چیزی که هیچ‌وقت فکرش را نمی‌کردم این بود که تو ایران باشم و جایی برای نماز پیدا نکنم. به شهرداری کرمان تبریک می‌گویم. باز بلوچ‌ها و رفتارشان به من نشان دادند که طریقه‌ی درست سفر در جنوب شرقی ایران چیست. دستار را از سر باز می‌کنی، زیر پایت می‌اندازی، نمازت را می‌خوانی، دستار را می‌تکانی و دوباره به سر می‌پیچی و می‌روی. اما من چه می‌کردم؟ هیچ! اول خدا را شکر کردم که از سفر بلغارستان هنوز یک مهر کوچک تو کیفم مانده بود. بعد کفش‌هایم را درآوردم و چون چمن پیدا نمی‌شد روی همان خاک‌ها شروع کردم به نماز خواندن. گند خورد به شلوارم. تا دو ساعت در حال تکاندن شلوارم بودم و آخر هم تمیز نشد. می‌خواستم فریاد بزنم که از جین متنفرم.

به سالن برگشتم. دختر جوان بلوچی سرش را روی پای پسری گذاشته بود که لباس بلوچی خاکستری‌رنگی به تن داشت و خوابیده بود (دختره خوابیده بود). دخترک پوشیه نزده بود ولی (لااقل از نظر من) حجاب خیلی خوب و کاملی داشت اما کل جمع او را چپ‌چپ نگاه می‌کردند. فهمیدم که تابویی شکسته و به باورهای جامعه‌اش بی‌اعتنایی کرده. مردها به مردی که دختر سرش را روی پایش گذاشته بود با تحقیر و انزجار نگاه می‌کردند و مرد با نوعی شرم‌ یا بی‌حوصلگی یا هر چیزی جز بی‌تفاوتی در و دیوار را نگاه می‌کرد و از نگاه‌های مردم می‌گریخت. داشتم به تفاوت‌های بلوچستان و کرمان و یزد و مشهد فکر می‌کردم که زنی میانه‌سال با مانتوی کوتاه و روسری بالارفته‌ای وارد شد. از آن سر سالن تا جایی که من نشسته بودم آرام آرام آمد و همه را با یک حالت خودبرتربینی نگاه کرد و آدم حساب نکرد و به راهش ادامه داد تا رسید جلوی من. بلوچ‌ها هم البته یک طوری نگاهش می‌کردند انگار به نماد شیطان‌پرستی نگاه می‌کنند. احتمالن در دل فکر می‌کردند که خدا چیزی به آن‌ها داده که به زن نصیبی ازش نرسیده است. خلاصه تفاخر به دین از یک طرف و تفاخر به طبقه‌ی اجتماعی از طرف دیگر تا وقتی که آمد و صاف کنار من نشست ادامه پیدا کرد. از رفتارش ناراحت بودم و هیچ خوش نداشتم که نزدیک چنین فردی بنشینم. کسی که به هیکل نحیفش سختی راه آمدن از آن سر ساختمان را تحمیل کرده بود ولی به مغزش لحظه‌ای فشار نیاورده بود که درک کند که «نه همین لباس زیباست نشان آدمیت». بگذریم که از نظر من لباس بلوچ‌ها خیلی هم زیباتر و اصیل‌تر و شایسته‌تر از تی‌شرت من بود. خوش‌بختانه آفتاب سر زد و من از این جمعی که از رفتار زننده‌شان نسبت به هم زده شده بودم دور شدم.

تاکسی گرفتم و به گنبد جبلیه رفتم. چندین ساعت فرصت داشتم که کرمان را خوب خوب بگردم. وقتی به جبلیه رسیدم و بعد از این که حسابی همه‌ی زوایای این بنای زیبای گنبدی‌شکل که من را به یاد سلطانیه‌ی زنجان می‌انداخت را دیدم، به نظرم رسید که این گنبد در شب خیلی زیباتر است ولی حیف که من شب را از دست داده بودم و شب دیگری را هم قرار نبود در کرمان بگذرانم. {تا این‌جای متن روز ۴ مهر در قطار یزد-تهران نوشته شده بود. ساعت پایان: ۲۳:۱۰}

{از این‌جا به بعد متن روز ۶ مهر، ساعت ۲۱:۰۵ در خوابگاه عطایی نوشته می‌شود.}

آن‌قدر عجله کرده بودم که عینک آفتابی هم با خودم بر نداشته بودم و حالا زاویه‌ی تابش آفتاب تازه درآمده‌ی کرمان پدر چشمانم را در می‌آورد. پشت به آفتاب کردم و به سمت قلعه دختر راه افتادم. هیچ ایده‌ای نداشتم که کجا می‌روم. سر راه چند بوستان زیبا دیدم. کوتاه بودن دیوار خانه‌ها به چشمم آمد. یک هو به خودم آمدم. این‌جا کرمان است. شهر امن و امان.  دلیل واضحش همین کوتاه بودن دیوارها. چه چیز باعث شده بود که قبل از طلوع آفتاب ترمینال را ترک نکنم؟ مگر من از کرمان می‌ترسم؟ این‌جا بود که فهمیدم که به خودم دروغ گفته‌ام و علت اصلی حرکت نکردنم تنبلی بوده است. چند لحظه‌ای از خودم بدم آمد ولی این حس خیلی مقطعی بود و زود اثرش از بین رفت. :) از یک مقر ارتش گذشتم و خیلی زود به پای قلعه دختر رسیدم. کوه‌نوردی قبل از امتحان ریسک جالبی نیست. از همین پایین نگاهش کردم و گذشتم. پیاده‌ رفتم و رفتم و رفتم تا به آن سر خیابان شهدا رسیدم. در راه بچه مدرسه‌ای‌ها را دیدم. چه صحنه‌ی دور از ذهن  و عجیبی بود. مدت‌هاست که این ساعت روز یا خوابم یا در اتوبوس دانشگاهم. آخرین باری که مدرسه رفتن بچه‌ها را دیده‌ بودم قطعن قبل از دانشجو شدنم بود. اما یک جای کار می‌لنگید: لباس فرم! من در کل طول تحصیلم از لباس فرم متنفر بودم. اصلن تو کتم نمی‌رفت که کس دیگری برایم تعیین کند که چه بپوشم و چه نپوشم. به نظرم جز در اوایل دوران دبستان هم این «فرم» را رعایت نکردم. این ایده‌ی لباس فرم نمی‌دانم از کجا شکل گرفته ولی مطمئنم طراحش مالیخولیایی بوده است. مدرسه که پادگان نیست. دانش‌آموز باید از مدرسه لذت ببرد. البته باید اشاره کنم که گرچه من از فلسفه‌ی لباس فرم بدم می‌آمد، هیچ‌گاه پیش نیامد که از خود لباس فرم مدرسه‌ام بدم بیاید. فرم‌هایمان انصافن طرح‌ها و رنگ‌های قشنگی داشتند. زمان ما کمی فرم‌ها رسمی بود ولی وقتی که من دبستان را ترک می‌گفتم، رنگ‌های شاد و خوبی مثل قرمز و سبز زیاد شده بودند. دخترها هم معمولن بنفش یا صورتی می‌پوشیدند. این‌جا در کرمان اوضاع متفاوت بود. پسر و دختر، از هر سن و سالی، لباس فرم‌های یک‌دستی داشتند به رنگ قهوه‌ای سوخته. حتا تصور این که چنین لباسی را ۱۲ سال به تن کنم مو به تنم سیخ می‌کرد. سعی کردم به شکلی خودخواهانه از این که الآن تی‌شرت راحتی با چندین رنگ به تن داشتم لذت ببرم و فکرم را به سوی دیگری سوق دهم.

برای عوض کردن فکرم مشکلی نداشتم چون خیلی زود از میدان شهدا گذشتم و با صحنه‌ای مواجه شدم که فورن توجهم را به خود جلب کرد. من معمولن هر شهری را با یک صحنه یا یک خاطره از آن شهر به یاد می‌آورم. این صحنه‌ها هم انتخاب اتوماتیک ذهنم هستند. نمی‌دانم چه‌گونه انتخاب می‌شوند. این‌طور نیست که بهترین خاطره یا جالب‌ترین صحنه باشند الزامن. ولی عجیب به یاد می‌مانند. مشهد را با نمای حرم از روی کوه‌سنگی به یاد می‌آورم، تهران را با کوچه‌ی تنگی که علامه‌حلی در آن واقع شده است، یزد را با آتشکده، اصفهان را با قفل و کلیدی که یک بار در بچگی در نزدیکی‌های پل خواجو از زنده رود گرفتم، زنجان را با یک کوچه‌ی بن‌بست، بن‌بست ریاضی، عجب‌شیر را با یک کوچه‌ی قدیمی با دیوارهای کاه‌گلی، بافق را با یک عالمه درخت خرما، تربت‌جام را با در آبی‌رنگ سابق خانه‌ی عمه‌ام، استانبول را با دستگاهی که استانبول‌کارت می‌فروخت، بخارست را با مجسمه‌ی عمر خیام، یاش را با کلیسایی که پنجره‌ی اتاقمان به آن باز می‌شد، سرخس را با یک دیوار کوتاه و یک لاک‌پشت، ساری را با تابلویی که روی آن نوشته بود دریا و ما را گمراه کرد و به بیابان رساند، شیراز را با کوه‌پایه و دانشکده‌ی ادبیات، گلبهار را با پلی که در ورودیش قرار دارد، همدان را با پراید عجیب و غریبی که در خانه‌ای که در آن اقامت کرده بودیم پارک کرده بود، قشم را با صف بلند اتومبیل‌هایی که می‌خواستند از جزیره خارج شوند و موتورسواری که از کنار آن‌ها رد می‌شد و پیشنهاد فروش پاسور می‌داد، بندرعباس را با عکس یک شهید، بلاگوگراد را با سردر دانشگاه آمریکایی، وارنا را با کاتدراله، سوفیا را با مجسمه‌ی سنت سوفیا، ابرکوه را با گنبد عالی، تفت را با جاده‌ی ده‌بالا، کرج را با ترمینال کوچک قدیمیش، ری را با مغازه‌های خیابان قم که اسم نصفشان «امیر» است، سبزوار را با دانشگاه حکیم و تابلوهایی که به هر درختش نصب بود و اسم علمی درخت را نوشته بود، میبد را با جاده‌ی تاریکی که در آن با عباس {جعفری} خریت کردیم و نیمه‌شب با موتور از آن گذشتیم و بسیار شهرهای دیگر را با بسیار خاطرات و لحظه‌های دیگر. اما صحنه‌ای که از کرمان در ذهنم ثبت شده بود مربوط به سفری بود که در کودکی با خانواده به کرمان داشتیم. یک پیرمرد که جلویش یک سینی گوجه‌فرنگی گذاشته است در میان میدانی شبیه به میدان تره‌بار و کمی پایین‌تر تکیه‌ای (یا حسینیه‌ای) که جلوی آن شربت می‌دهند. شاید باورش سخت باشد اما از آن به بعد هر بار به کرمان آمده بودم، به دنبال این بودم که این جا را پیدا کنم و حالا خیلی اتفاقی پیدایش کرده بودم. درست بعد از میدان شهدا، جایی که ته بازار کرمان بود. چرا دفعه‌ی پیش به ذهنم نرسیده بود که بازار را تا ته بیایم؟ چندین دقیقه به این صحنه‌ای که سال‌ها پیش در اعماق ذهنم ثبت شده بود خیره ماندم. وقتی خوب از دیدنش سیر شدم راهم را گرفتم و وارد بازار شدم.

بازار کرمان بسته بود. هنوز صبح خیلی زود بود. همین‌جور بی‌هدف قدم می‌زدم و همه‌چیز بازار من را به یاد بازارهای دیگری که درست به همین شکل هستند و همین بوی خاص ادویه را هم می‌دهند می‌انداخت. بازار قالی‌فروش‌های مشهد، بازار رضا، بازار ری، بازار زنجان و بالأخره بازار سمنان. به دری رسیدم که بالای آن عکس شیری بود با شمشیری خمیده به دست. نوشته بود وزارت فرهنگ و اوقاف و معارف (یا چیزی در این حدود). کمی جلوتر رفتم. نوشته‌ی دیگری بر دیوار بازار چشمم را گرفت. رنگ و رو رفته شده بود و رو به زوال می‌رفت. به سختی توانستم بخوانمش. چیزی بود در مایه‌های «دوران پربرکت حکومت شاهنشاه صاحب‌شوکت، سلطان صاحب قران، صاحب ملک ایران، ناصرالدین شاه قاجار». ناخودآگاه زمزمه کردم «هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد، هم رونق زمان شما نیز بگذرد» و این شعر که هیچ سعیی در حفظ کردنش نکرده بودم کم کم به زبانم آمد تا رسیدم به این که «ای دوستان به نیکی خواهم دعای سیف، یک روز بر زبان شما نیز بگذرد». فاتحه‌ای برایش خواندم. از جلوی گنج‌علی‌خان رد شده بودم و الآن دور میدان توحید بودم. این‌جا هم پیرمردها به خربزه می‌گویند خیار. بقالی‌ها مداد و خودکار نمی‌فروشند. به میدان گنج‌علی‌خان برگشتم که شاید آن‌جا بتوانم مدادی پیدا کنم. در این میدان به یاد شیراز افتادم. چه‌قدر دلم می‌خواهد یک سفر دیگر به شیراز دست دهد. آن شاعری که اسمش را در شهر ما سانسور می‌کنند بیتی دارد که زبان حال آن لحظه‌ی من بود «گاهی به دل اندر خیال شیراز، گاهی به سر‌ اندر هوای کرمان». البته من امیدی ندارم که به این زودی‌ها گذرم به شیراز بیفتد. ای شیراز! «به جای سخن گر به تو جان فرستم، چنان دان که زیره به کرمان فرستم».

کم‌کم ساعت داشت ۸ می‌شد. تاکسی گرفتم و اول به یک نوشت‌افزارفروشی رفتیم و من مداد و خودکار خریدم و سپس آدرس خانه‌ی زبان کرمان را بهش دادم. خیابان شفا. این خیابان کوتاه تنها قسمتی از شهر ۷۲۱هزار نفری (طبق آمار ورودی شهر) کرمان است که آن را مثل کف دستم می‌شناسم. یک بار که برای المپیاد درس دادن به کرمان آمده بودم چندین روز را در این حوالی گذرانده بودم.

به خانه‌ی زبان رسیدم. متأسفانه ETS ID لازم بود و من نداشتم. دوباره راه افتادم و یک کافی‌نت پیدا کردم و چاپش را گرفتم. برگشتم به خانه‌ی زبان. یک ساعتی زود رسیده بودم. باید صبر می‌کردم. رفتارشان خیلی دوستانه و خوب و با احترام بود. بس مهمان‌نوازند مردم این دیار.

آزمون آن روز فقط دو شرکت‌کننده داشت. نفر دوم از بندر می‌آمد. در کل آزمون خوبی بود. گرچه نمره‌ی verbal گرفتن مرا ممکن نیست. نمره‌ای که گرفتم از حد انتظار خودم بیش‌تر بود. در بخش quantitative هم از ۱۷۰، ۱۶۹ شدم. نمی‌دانم آن یک نمره از کجا کم شد. ETS خیلی زیادی سخت‌گیر است. قوانین ضدتقلبش جلوی نفس‌کشیدن را هم می‌گیرند. کیفیت آزمون‌هایش هم به مراتب از سازمان سنجش خودمان پایین‌تر است. لیست دانشگاه‌هایی که می‌خواستم نمره‌ام را برایشان بفرستم را وارد و تأیید کردم و از مسؤول آن‌جا در مورد راه رسیدن به ارگ راین پرسیدم و خانه‌ی زبان را ترک کردم. 

از نمره‌ام راضی بودم و خوش‌حال. تاکسی گرفتم و به آ.اس.پ رفتم. آ.اس.پ تنها جایی در کرمان است که تست شده و از تست سربلند بیرون آمده است. من که اهل ریسک نبودم. خوش‌حال بودم و غذای خوب می‌خواستم. 

بعد از ناهار کمی در جمهوری قدم زدم و درست مثل یزد این‌جا هم با مشکل تاکسی‌گرفتن رو به رو شدم. اگر هزار سال هم کنار خیابان‌های این شهرها بایستید، هرگز تاکسی گیرتان نمی‌آید. آن‌قدر پیاده رفتم تا به یک ایستگاه تاکسی رسیدم. در مورد راه رسیدن به ارگ راین پرسیدم. مرا به ترمینال قدیم بردند. آن‌جا معلوم شد که راهی ندارد! اگر به جنوب شرقی سفر می‌کنید هرگز روی حمل و نقل عمومی حساب باز نکنید. عرف جامعه‌ی ما این است که تاکسی‌ران جماعت با مشتریش گپ بزند. اصلن اگر حرف نزنند می‌میرند. جالب این که حتا اگر جواب درست و حسابی هم بهشان ندهی، هرگز از رو نمی‌روند. من ترجیح دادم به جای حرف‌زدن با راننده‌ی تاکسی‌یی که نه می‌شناسمش و نه علاقه‌ای دارم که عقاید فوق‌مدرن سیاسیش را بشنوم، پرچانگی‌هایم را در بلاگم بنویسم. عجیب خودهمزادپندارند این راننده‌ها. می‌پرسد «دانشجویی؟»، سر تکان می‌دهم. می‌گوید «درس خواندن فایده ندارد. من خودم لیسانس جامعه‌شناسی گرفتم ولی کار گیرم نیامد. آخر عاقبتش همین است». انگار هیچ درکی ندارند که آخر عاقبت همه یکسان نیست. در کرمان تاکسی‌ها به صورت غیرمستقیم پیشنهاد ده‌بالا و دود هم می‌دهند، البته یک بار که برای مسابقه‌ی ریاضی به کرمان آمده بودیم مستقیمش را هم تجربه کردیم. به ترمینال آدینه برگشتم و بلیت یزد گرفتم و کمی شیرینی محلی و خرمای بم هم خریدم.

اتوبوس که در اصل مسیرش تهران بود، ما را در فاصله‌ی ۱۷ کیلومتری یزد پیاده کرد. مملکت بی‌صاحب است دیگر. چه می‌توان کرد؟ اگر بخواهیم شکایت کنیم هم بسیار بیش از آن ۱۷ کیلومتر اذیت خواهیم شد و هم گزارش پلیس و چندین روز درگیری لازم است که من نه پول اضافه دارم نه وقتش را. به خدا واگذارش می‌کنیم.

به همین بهانه در این‌جا خاطره‌ای از پدربزرگ خدابیامرزم نقل می‌کنم که بارها تعریف می‌کردند و این آخرها که حافظه‌یشان کمی ضعیف‌تر شده بود گه‌گاه تغییراتی هم می‌کرد. انگار ذهن جاهای خالی خاطره را با نوآوری پر می‌کرد.

من در زمان اشغال مشهد به دست روس‌ها سرباز بودم. یک بار با باتون سر گذر ایستاده بودم که یک فرمانده‌ی روس از ماشینش پیاده شد و به سمت من آمد. با صدای کلفتی پرسید «این چیه؟»، گفتم «چوب قانون»، آن را از دستم قاپید و با پایش شکست. بعد به من رو کرد و گفت «ایران قانون ندارد».  چوب شکسته را به دستم داد و رفت تا همین بلا را بر سر سرباز دیگری هم بیاورد.

وقتی به یزد رسیدم فقط «خواب» را می‌شناختم. فردایش در تهران TOEFL داشتم و کلی ماجرا که قرار است پست دیگری باشد در این بلاگ! :)


ته‌نوشت: این بار با گوشی نوکیا ۴۰۰ام سفر کرده بودم و دوربین هم نداشتم. خبری از عکس نیست.

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۳/۰۷/۰۶
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۸)

۰۷ مهر ۹۳ ، ۰۰:۳۳ حسین وحیدی
سلام

خوش اومدین :)

اسکروج پیر :))

به من هنوز پیشنهاد دود ندادن :)) عجب غریبه پرست هستن :-پی

حمام گنجعلی خان جای خوبی هست , بازار خیلی تغییر کرده (از اسمش پیداست :) ) , ارگ هم باید با آشنا برید

غذای فست فود هم من خودم فریدون ( واقع در هزار و یکشب) رو دوست دارم ( جلوی خودتان هم درست میکنن) اما غذای سنتی جایی رو پیشنهاد نمیدم (باید یکبار دستپخت خانگی را بچشید, آن هم خانه ما به دعوت ما :) )
پاسخ:
:)
سلام
سپاس‌گزارم. :)
کامنت خصوصی اولت رو زیاد جدی نمی‌گیرم. بابت دومی خیلی ممنون :)
انصافا کل متن رو احساس می کردم که حالت گرفتس داری می نویسی :-؟
من غمناک خوندمش یا جدا غمناکه :-؟
 :) از این به بعد این ته نوشت رو، پیش نوشت کن شاید یکی با کلی امید خونده تا به عکسا برسه :|
 از پاراگرافی که نسبت به شهر ها نوشتی خیلی خوشم اومد :). انصافا اینکه یعضی هارو انقدر دقیق یادته حسودیم می شه.
نمره خوب گرفتی بگم شیرینی ؟ یا زشته :-؟

پاسخ:
حالم که گرفته نبود ولی خب اکثر صحنه‌هایی که مجبور بودم توصیف کنم متاسفانه صحنه‌های مورد پسندی نبودن. مرسی. شیرینی هم که کلن نمی‌تونی بگیری، پس فرقی نداره بگی یا نگی.
۰۷ مهر ۹۳ ، ۱۷:۰۶ بنیامین دلشاد
خیلی هم خوب :)
یه عکس با شلوار جین بزار ولی :))
آخه صحنه بهتری نبود از تهران؟ :| کوچه تنگی که علامه حلی توش بود؟!!
:دی من می تونم شیرینی بگیرم که بگم شیرینی؟ :-" :دی
پاسخ:
:)
از جین خوشم نمیاد. گفتم که انتخاب صحنه‌ها ارادی نیست. :)
آخه چه‌قدر شیرینی می‌خوای دیگه؟

سلام

پس به بقیه شیرینی دادین سر ما کلاه رفته این وسط.

آخه من که سفرنامه دوست دارم حالا که اینقدر سرم شلوغه سفرنامه گذاشتین اونم چه سفرنامه ای

قبلش با خوانندگان وبلاگتون مشورت کنید خوب

ای بابا

پاسخ:
درود بر شما
شیرینی؟ بام؟ شیب‌دار؟
ببخشید که بدموقع آپدیتش کردم. لطف کنین همین‌جا بگین برای منتشر کردن سفرنامه‌ی تهران چه زمانی مناسبه که من دیگه بی‌هماهنگی کاری نکنم. :)
بازم مثل همیشه امیر ،قشنگ نوشته...
پاسخ:
!
به افتخار امیر آقا ... بزن دست قشنگه رو...
پاسخ:
شما کدوم «رضا» هستین؟
آی‌پی‌تون ناشناخته‌اس!

سلام

ممنون از توجهتون!

لطف کنید سه شنبه بزارید.

پاسخ:
:)
چقد به کسایی که خوب مینوسین و راحت، حسودیم میشه! حسودی که نه، غبطه میخورم...
سفرنامه ی کوتاه جذابی بود. من کرمانی هستم و این صحنه هایی که گفتین رو دیدم و لذت بردم. امیدوارم دفعه ی بعد که میاین کرمان اتفاقات بدِ این دفعه جاشو به اتفاقات خوب بده!
:)
سربلند باشید!
پاسخ:
:)
مرسی :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی