امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
دوشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۱:۳۱ ب.ظ

کرمان

هر چند که از روی کریمان خجلیم

غم نیست که پرورده‌ی این آب و گلیم


در روی زمین نیست چو کرمان جایی

کرمان دل عالم است و ما اهل دلیم

شاه نعمت‌الله ولی


دوشنبه صبح، درست یک هفته‌ی پیش، ساعت ۷ به ترمینال یزد رفتم. پس از کمی منتظر شدن حسین {خوش‌بین} هم رسید و بعد هم بقیه یکی یکی به جمعمان اضافه شدند. دکتر جوانشیری، عباس جعفری، پریسا زارع، نرگس توسلی و درة‌السادات دستغیب. با هزاران امید و آرزو راهی شهر کریمان شدیم تا خود را به ماهان برسانیم و در سی‌وهشتمین مسابقه‌ی ریاضی دانشجویی کشور شرکت کنیم. اتوبوس طبق معمول و درست مثل تجربه‌های قبلیم از سفر یزد به کرمان با اتلاف زیاد وقت و بسیار آرام آرام و با توقف در انار و رفسنجان و بعد از حدود ۷ ساعت ما را به کرمان رساند. ۳۵۰ کیلومتر در ۷ ساعت. این هم از شاه‌کارهایی است که فقط در کشور ما دیده می‌شود.

همان ابتدای راه بحث ارشد من پیش کشیده شد و این که می‌خواهم در یزد بمانم و برنامه‌هایم برای آینده که احتمالن نمی‌خواهم برای ادامه‌ی تحصیل در ایران بمانم و در این بین متهم به غرور هم شدم که آن را تا حدی می‌پذیرم. قضیه از این قرار بود که آقای دکتر اعتقاد داشتند این که دوره‌ی ارشد را با چه استادی بگذرانیم بسیار مهم است و در آینده‌ی شغلی و اعتبارمان تأثیر زیادی دارد و من با سبک‌سری پاسخ دادم که اعتباری که به خاطر نام استادم باشد را نمی‌خواهم. اگر این غرور است، ترجیح می‌دهم مغرور باشم و اگر شاگرد فلان‌کس‌بودن در جامعه‌ی علمی ما ارزش محسوب می‌شود، ترجیح می‌دهم این ارزش را نداشته باشم.

حال که بحث به این‌جا رسید بگذارید یک پاراگراف بی‌ربط به سفرنامه هم بنویسم. این را از آن جهت می‌نویسم که یک بار برای همیشه طرز فکرم را روشن کنم و از این به بعد وارد بحث‌های پوچ با اطرافیانم (لااقل آن‌هایی که این پست را می‌خوانند) نشوم. یکی از مواردی که مرا بسیار می‌آزارد، باورها و ارزش‌های غلطی است که در جامعه‌ی دانشگاهی ما همه‌گیر شده است. به نظر می‌رسد دانشجو و دانشگاهی ما بیش از آن که به فکر پیشرفت کردن در علم و لذت بردن از شاخه‌ی تحصیلیش باشد، به پرستیژ و اعتبار کارش در نظر دیگران می‌اندیشد. دلش می‌خواهد فلان‌دانشگاه برود و برای ادامه‌ی تحصیل فلان‌جا اپلای کند. اسم‌های دانشگاه‌های بزرگ دنیا دهنش را آب می‌اندازد و در ذهنش رؤیاهای مضحکی از مراکز علمی بزرگ می‌پرورد. دانشگاهیان ما، دست‌کم تا آن‌جا که من شناختمشان، نوعی حس حقارت شدید دارند. دلشان می‌خواهد بیش از حد باکلاس باشند. دوست دارند از نظر همه «خفن» باشند. به خود سختی‌های فراوان می‌دهند که اندکی توجه دیگران را جلب کنند، حال این جلب توجه ممکن است با نوشتن تعداد زیادی مقاله‌ی بی‌کیفیت باشد یا تلاش بی‌وقفه برای رتبه‌ای در کنکور که هیچ‌گاه به کار نمی‌آید یا سعیی مداوم برای رفتن به فلان‌دانشگاه خارجی و گرفتن مدرک زیر نظر فلان‌استاد. نمی‌دانم. شاید هم مشکل از من است. شاید این منم که درکی از بزرگی این چیزها ندارم و یا مورد لطف خدا قرار گرفته‌ام و بسیاری از آن‌ها را به دست آورده‌ام و حال از چشمم افتاده‌اند. اما از یک چیز مطمئنم. مطمئنم که هیچ‌گاه به این شکل شیفته‌ی دانشگاهی نشده‌ام و در طلب یک مدال تا این حد به خود سختی نداده‌ام و مطمئنم که از این به بعد هم حاضر نیستم برای این ارزش‌ها تلاشی بکنم و حاضر نیستم نصیحت دیگران را در این موارد بپذیرم و راه خود را ادامه خواهم داد و از ریاضیات لذت خواهم برد. بگذریم...

به کرمان که رسیدم همه‌ی خاطرات سفرهای گذشته در ذهنم زنده شد. خاطراتی که ای کاش قبل از آن‌که کم‌رنگ شوند آن‌ها را می‌نگاشتم. به خصوص فروردین ۹۲ که به کرمان رفتم تا برای دانش‌آموزان عزیزش کلاس‌های آمادگی مرحله‌ی ۲ المپیاد کامپیوتر برگزار کنم. متأسفانه این خاطرات در ذهن من بسیار محو گشته‌اند و فقط اندکی از آن‌ها را به یاد دارم. یادم است که هر روز باید صبح زود بیدار می‌شدم و چه سخت بود و چه‌قدر سر کلاس‌ها خوابم می‌آمد و چه بد سوتی می‌دادم از فشار این بی‌خوابی. مهمانسرای فرهنگیان کرمان که در آن زمان محل اقامت ما بود و در این مسابقه محل اقامت دختران دانشجو، رستوران سیاح، خیابان لاله، بازار مسگرها، دبیرستان علامه‌حلی، مجموعه‌ی گنج‌علی‌خان، باغ ملی، آن ساندویچی که به خاطر خوردن غذایش مسموم شده بودم، پارک شورا، بلوار جمهوری و دانشکده‌ی فنی دانشگاه شهید باهنر، همه و همه یادآور خاطرات شیرین سال گذشته‌ام در این شهر بودند. خوب به یاد دارم که در یکی از سفرهایم به کرمان، کلید اتاق خوابگاه را با خود برده بودم و هم‌اتاقیم در یزد نتوانسته بود تا بازگشت من وارد اتاق شود! بازار کرمان هم که یادآور سفرهای سال‌های نسبتن دور به اتفاق خانواده است. آن سفری که در راه تسمه‌ پاره شد را به یاد دارم و آن خانواده‌ی محترم کرمانی را که در آن جاده به کمک ما آمدند و بعدها باز در کوه‌سنگی مشهد دیدیمشان و چه مردمان خوبی بودند. درگیری پدرم با اراذل منطقه‌ی بردسیر و آن حوالی را به یاد دارم که درس بزرگی برایم بود و پیدا نشدن نمایندگی کرمان خودرو در شهر کرمان را نیز. کرمان برای من پر است از خاطره‌های خوش و لحظات به یادماندنی. (راستش را بخواهید اندک حسادتی هم به کرمانی‌ها می‌کنم(!) چرا که حالا آن‌ها مرکز بزرگ‌ترین استان کشور هستند. :) ) به قول اخوان: «خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت، که‌شان خشک و تر بحر و بر دوست دارم».

امروز مطلب کوتاهی در مورد اردوی نوروز ۱۳۹۲ در بلاگ آقای خلینا دیدم که بعضی جاهایش را ذکر می‌کنم:

--------

در این سفر با آقایان اعتصامی‌فرد (المپیاد ریاضی)، جنتی (المپیاد فیزیک)، خالقی (المپیاد نجوم)، گوهرشادی (المپیاد کامپیوتر) و وفایی (المپیاد زیست) همراه بودم. افسوس که فشردگی دوره فرصتی حتا برای عکس یادگاری بر جای نگذاشت.

روز اول دوره از ساعت ۸:۱۵ شروع شد و در اولین اقدام، کلیه‌ی صندلی‌ها را ۹۰ درجه چرخاندیم! فکر کنم در همه جا دیده‌ام که تخته روبروی دانش‌آموزان است، اما در کرمان در سمت راست آن‌ها قرار داشت که در مدت سه روز یک انحراف عمیق را باعث می‌شد.

همچون دوره‌‌های دیگر مرحله دوم، زنگ اول به زورآزمایی میان دانسته‌های دانش‌پژوهان گذشت. کاش بچه‌ها زودتر متوجه شوند که حداقل مورد نیازها از حداکثر موارد زاید بهتر است.

مصیبت محل برگزاری، اتاق استراحت فرش و موکت شده‌ی دبیران بود. از روز دوم، شمارش معکوس بارهایی که نیاز به درآوردن و پوشیدن کفش داشتم را آغاز کردم.

اگر باران و طوفان روز آخر آقای خالقی پرواز را لغو می‌کرد، حتما او را به یکی از شهرهای کویری دیگر تبعید می‌کردیم. حضور ایشان برای کشاورزی مرکز ایران نعمتیه!

--------

به کرمان که می‌رسید چندین چیز نظر را جلب می‌کند. اولین مورد طمأنینه‌ی خاص کرمانی‌هاست که هیچ‌گاه هیچ عجله‌ای ندارند و همیشه به آرامی و با آرامشی ستودنی و گاه اعصاب‌خردکن کارهایشان را پیش می‌برند. با سرعت بسیار پایین رانندگی می‌کنند و حتا نوع حرف زدن و لهجه‌ی زیبایشان هم همین آرامش را القا می‌کند. دومین چیزی که خیلی زود ذهن را مشغول خود می‌کند همین لهجه‌ی کرمانی است. فکر نمی‌کنم در دنیا زبانی باشد که از نظر تنوع و زیبایی لهجه‌ها یارای برابری با پارسی را داشته باشد. اما سومین مورد، پالوده‌ی کرمانی است. پالوده‌ای که از نظر محتویات با نوع یزدیش بی‌شباهت نیست اما عرقیات گیاهیش طعم متفاوتی به آن می‌دهد. دفعه‌های قبل که به کرمان سفر می‌کردم بادگیرها چهارمین موضوع جالب توجهم بودند ولی حال که بعد از سال‌ها اقامت در یزد به آن‌جا رفتم انگار دیگر آن چشم‌گیری همیشگی را در بادگیرهایش نیافتم.

دو تاکسی گرفتیم تا به پارک نشاط و پردیس کرمان دانشگاه تحصیلات تکمیلی صنعتی و فناوری پیشرفته برویم. متأسفانه این دانشگاه در برگزاری مسابقه بسیار ضعیف و بی‌برنامه عمل کرد. از شرح جزئیات کاستی‌های مسابقه می‌گذرم چرا که نمی‌خواهم لذت اقامتم در کرمان زیبا را با این چیزها خراب کنم.

چند عکس یادگاری گرفتیم و به مهمانسرای فرهنگیان کرمان رفتیم و در آن‌جا با تیم‌های اصفهان و صنعتی اصفهان و خوانسار هم ملاقات کردیم و از دیدن دوستان قدیمی (و جدید) بسی خوش‌حال شدم. دخترها باید در همان مهمانسرا اقامت می‌کردند. پسرها را به خوابگاه دانشگاه در ماهان منتقل کردند و ما سرپرستان (و کمک‌سرپرستان!) هم به مهمانسرای دانشگاه شهید باهنر در نزدیکی‌های باغ ملی رفتیم.

اولین بار بود که یک مسابقه‌ی ریاضی را از این دید تجربه می‌کردم. همیشه مسابقه‌دهنده بودم و این بار در جمع سرپرستان. نمی‌توانم بگویم که کدام‌یک بهتر است. مسؤولیت سرپرست بودن کمی سنگین‌تر است و زحمتش کمی بیش‌تر. اما می‌توانم از دیدگاه‌هایم بگویم. سرپرست‌ها را در این مسابقه می‌توانستم به دو دسته‌ی کاملن جدا از هم و تقریبن هم‌اندازه تقسیم کنم. دسته‌ای که بسیار باسواد و فهمیده و مناسب برای سرپرستی بودند و دسته‌ای که حتا در حدی نبودند که بتوان به آن‌ها گفت دکتر. کمی به حال ریاضی مملکت افسوس خوردم. متأسفانه در بین کسانی که در این مسابقه دست دارند، به خصوص سرپرست‌ها، افرادی یافت می‌شوند که حتا توانایی ریاضی یک شرکت‌کننده‌ی نرمال را ندارند. این که  نظام آموزشی ما چنین اساتیدی پروریده است و این که این چنین اساتیدی چه دانشجویانی خواهند پروراند یکی از بزرگ‌ترین غم‌های زندگی من است. غمی که فقط با نگاه کردن به دسته‌ی دیگر که پویایی و توانایی بسیارشان انسان را امیدوار می‌کند اندکی تسکین می‌یابد.

و یکی دیگر از مشکلات جامعه‌ی علمی ما، به نظر من، احترام گذاشتن بیش از حد به کسانیست که لیاقت و ظرفیت احترام را ندارند و تسلیم شدن در برابر خواسته‌هایشان، صرف آن که طرف به اصطلاح استاد است. خنده‌دار است که در جلسه‌ی انتخاب سؤال مسابقات، سرپرستی به سؤالی پاسخ کاملن پرت می‌دهد و یا نظری صد در صد ناشی از نفهمیدن و باز بقیه به نظرش احترام می‌گذارند. من نه چنین احترامی برای کسی قائل شدم و نه تسلیم چنین کج‌فهمی‌های مسخره‌ای شدم اما متأسفانه بسیاری از رأی‌دهندگان چنین نبودند و سؤالاتی که برای آزمون انتخاب شد از نظر من در بسیاری از موارد ناشایست بود. مگر نه این است که انتخاب‌کنندگان سؤال‌ها باید لااقل از میانگین شرکت‌کنندگان اندکی بهتر باشند؟ بگذریم... که اگر نگذریم چه کنیم.

دانشگاه ماهان دانشگاه زیبایی بود و فضای سبزش بسیار مدرن و شیک طراحی شده بود. از نظر امکانات و سر و وضع با دانشگاه تحصیلات تکمیلی علوم‌پایه‌ی زنجان برابری می‌کرد ولی از نظر برنامه‌ریزی چندان قوی نبود. خود شهر ماهان هم عالی بود. مقبره‌ی شاه نعمت‌الله ولی و باغ بسیار بزرگ شاهزاده و چشم‌انداز فراموش‌نشدنی‌اش نمونه‌هایی از آثار تاریخی این شهر هستند.

خود کرمان هم که «دل» است. حمام گنج‌علی‌خان را دیدیم. هنوز همان مجسمه‌های قدیمی در آن بود. مجسمه‌ی مسگر لب بازار با تابش نور خورشید قهار کرمان، اندکی از رنگش را از دست داده بود و هوا بسیار بسیار گرم بود.

جزئیات کارهایی که در این سفر کردیم را فاکتور می‌گیرم و به ذکر همین نکته بسنده می‌کنم که عباس {جعفری} یک مدال نقره از آن خود کرد و در رده‌بندی تیمی تیم دانشگاه یزد یازدهم شد و این بهترین رتبه‌ی تاریخ دانشگاهمان بود و لوح سپاسی از انجمن ریاضی ایران دریافت کردیم به سبب پیشرفت دائمی دانشگاهمان در طی سه سال گذشته.

با همکاری دانشگاه، برای میزبانی دور بعدی مسابقات داوطلب شدیم و به احتمال بسیار زیاد میزبانی را به دست آوردیم. امیدواریم میزبان خوبی برای این مسابقات باشیم و به قول آن استاد نادیده‌مان «مسابقات را هم‌چون دوره‌ی سی‌وششم و قبل از آن و یا حتا بهتر برگزار کنیم.»

از دیگر نکاتی که باید به آن اشاره کنم زمان خوشی است که در خدمت آقای دکتر پرویزی، سرپرست تیم دانشگاه فردوسی، گذراندیم و این که بعد از مسابقه فهمیدم که از همکلاسی‌های قدیم ایمان {حاجی‌زاده}، پسرداییم، بوده‌اند. نکته‌ی دیگر که هرگز نمی‌توانم از آن بگذرم خوش‌حالیم از دیدن مجدد محمد پدرام‌فر بود که هیچ انتظارش را نداشتم. امیدوارم این دوست عزیز قدیمی را در آینده بیش‌تر و بیش‌تر ببینم. تشکری هم باید کرد از آقای دکتر جوانشیری، سرپرست تیم ما، که به حق سرپرستی تأثیرگذار بودند. چه در پیشرفت تیم و چه در خوش‌گذشتن به ما. از آقایان دکتر رضاییان، ایردموسی، سبحانی و چراغی هم که در به یاد ماندنی شدن این سفر نقش داشتند و نق‌زدن‌های مداوم مرا تحمل کردند سپاس‌گزارم.

در موقع بازگشت به یزد درگیری کوچکی با راننده‌ی اتوبوس هم پیدا کردم که وقتی به یزد برگشتم پیگیری کردم و خوش‌بختانه پیگیریم به نتیجه هم رسید.

این مطلب را با این خبر خوش که تیمی از دانشگاه یزد به مسابقه‌ی IMC دعوت شده است و امسال من تنها شرکت‌کننده‌ی دانشگاهمان نیستم و امید داریم که تیمی سه نفره (من، عباس جعفری، نرگس توسلی) با یک سرپرست به بلغارستان ببریم تمام می‌کنم.


تیم ما در پردیس ماهان دانشگاه تحصیلات تکمیلی صنعتی و فناوری پیشرفته

عباس جعفری، حسین خوش‌بین، من، دکتر حسین جوانشیری، نرگس توسلی، پریسا زارع و درة‌السادات دستغیب

قیافه‌ی من در این عکس با نوری که مستقیمن به چشمم می‌خورد خنده‌دار شده‌ است.


با تیم فردوسی


در باغ شاهزاده


پالوده کرمانی، با دکتر پرویزی و حامد نجفی در باغ شاهزاده

در آرام‌گاه شاه نعمت‌الله ولی با محمد پدرام‌فر و این دوستی که اسمشو نمی‌دونم! :)


شمع‌دزدی با دکتر پرویزی در آرام‌گاه شاه نعمت‌الله ولی!

(جا دارد اشاره کنم که در باغ شاهزاده یک آب‌بازی مفصل هم با حامد نجفی کردیم)


در حمام گنج‌علی‌خان


جمعی از سرپرستان در دانشگاه شهید باهنر (رو به روی شهربازی!)


با دکتر جوانشیری و دکتر سبحانی (سرپرست تیم دانشگاه اصفهان) در دانشگاه ماهان


عباس (سمت چپ‌ترین نفر) و تیم دانشگاه صنعتی اصفهان در مراسم اهدای مدال


با تیم‌های اصفهانی در کتاب‌خانه‌ی ملی (نزدیک‌های پارک ریاضیات)




نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۳:۳۱

کرمان

هر چند که از روی کریمان خجلیم

غم نیست که پرورده‌ی این آب و گلیم


در روی زمین نیست چو کرمان جایی

کرمان دل عالم است و ما اهل دلیم

شاه نعمت‌الله ولی


دوشنبه صبح، درست یک هفته‌ی پیش، ساعت ۷ به ترمینال یزد رفتم. پس از کمی منتظر شدن حسین {خوش‌بین} هم رسید و بعد هم بقیه یکی یکی به جمعمان اضافه شدند. دکتر جوانشیری، عباس جعفری، پریسا زارع، نرگس توسلی و درة‌السادات دستغیب. با هزاران امید و آرزو راهی شهر کریمان شدیم تا خود را به ماهان برسانیم و در سی‌وهشتمین مسابقه‌ی ریاضی دانشجویی کشور شرکت کنیم. اتوبوس طبق معمول و درست مثل تجربه‌های قبلیم از سفر یزد به کرمان با اتلاف زیاد وقت و بسیار آرام آرام و با توقف در انار و رفسنجان و بعد از حدود ۷ ساعت ما را به کرمان رساند. ۳۵۰ کیلومتر در ۷ ساعت. این هم از شاه‌کارهایی است که فقط در کشور ما دیده می‌شود.

همان ابتدای راه بحث ارشد من پیش کشیده شد و این که می‌خواهم در یزد بمانم و برنامه‌هایم برای آینده که احتمالن نمی‌خواهم برای ادامه‌ی تحصیل در ایران بمانم و در این بین متهم به غرور هم شدم که آن را تا حدی می‌پذیرم. قضیه از این قرار بود که آقای دکتر اعتقاد داشتند این که دوره‌ی ارشد را با چه استادی بگذرانیم بسیار مهم است و در آینده‌ی شغلی و اعتبارمان تأثیر زیادی دارد و من با سبک‌سری پاسخ دادم که اعتباری که به خاطر نام استادم باشد را نمی‌خواهم. اگر این غرور است، ترجیح می‌دهم مغرور باشم و اگر شاگرد فلان‌کس‌بودن در جامعه‌ی علمی ما ارزش محسوب می‌شود، ترجیح می‌دهم این ارزش را نداشته باشم.

حال که بحث به این‌جا رسید بگذارید یک پاراگراف بی‌ربط به سفرنامه هم بنویسم. این را از آن جهت می‌نویسم که یک بار برای همیشه طرز فکرم را روشن کنم و از این به بعد وارد بحث‌های پوچ با اطرافیانم (لااقل آن‌هایی که این پست را می‌خوانند) نشوم. یکی از مواردی که مرا بسیار می‌آزارد، باورها و ارزش‌های غلطی است که در جامعه‌ی دانشگاهی ما همه‌گیر شده است. به نظر می‌رسد دانشجو و دانشگاهی ما بیش از آن که به فکر پیشرفت کردن در علم و لذت بردن از شاخه‌ی تحصیلیش باشد، به پرستیژ و اعتبار کارش در نظر دیگران می‌اندیشد. دلش می‌خواهد فلان‌دانشگاه برود و برای ادامه‌ی تحصیل فلان‌جا اپلای کند. اسم‌های دانشگاه‌های بزرگ دنیا دهنش را آب می‌اندازد و در ذهنش رؤیاهای مضحکی از مراکز علمی بزرگ می‌پرورد. دانشگاهیان ما، دست‌کم تا آن‌جا که من شناختمشان، نوعی حس حقارت شدید دارند. دلشان می‌خواهد بیش از حد باکلاس باشند. دوست دارند از نظر همه «خفن» باشند. به خود سختی‌های فراوان می‌دهند که اندکی توجه دیگران را جلب کنند، حال این جلب توجه ممکن است با نوشتن تعداد زیادی مقاله‌ی بی‌کیفیت باشد یا تلاش بی‌وقفه برای رتبه‌ای در کنکور که هیچ‌گاه به کار نمی‌آید یا سعیی مداوم برای رفتن به فلان‌دانشگاه خارجی و گرفتن مدرک زیر نظر فلان‌استاد. نمی‌دانم. شاید هم مشکل از من است. شاید این منم که درکی از بزرگی این چیزها ندارم و یا مورد لطف خدا قرار گرفته‌ام و بسیاری از آن‌ها را به دست آورده‌ام و حال از چشمم افتاده‌اند. اما از یک چیز مطمئنم. مطمئنم که هیچ‌گاه به این شکل شیفته‌ی دانشگاهی نشده‌ام و در طلب یک مدال تا این حد به خود سختی نداده‌ام و مطمئنم که از این به بعد هم حاضر نیستم برای این ارزش‌ها تلاشی بکنم و حاضر نیستم نصیحت دیگران را در این موارد بپذیرم و راه خود را ادامه خواهم داد و از ریاضیات لذت خواهم برد. بگذریم...

به کرمان که رسیدم همه‌ی خاطرات سفرهای گذشته در ذهنم زنده شد. خاطراتی که ای کاش قبل از آن‌که کم‌رنگ شوند آن‌ها را می‌نگاشتم. به خصوص فروردین ۹۲ که به کرمان رفتم تا برای دانش‌آموزان عزیزش کلاس‌های آمادگی مرحله‌ی ۲ المپیاد کامپیوتر برگزار کنم. متأسفانه این خاطرات در ذهن من بسیار محو گشته‌اند و فقط اندکی از آن‌ها را به یاد دارم. یادم است که هر روز باید صبح زود بیدار می‌شدم و چه سخت بود و چه‌قدر سر کلاس‌ها خوابم می‌آمد و چه بد سوتی می‌دادم از فشار این بی‌خوابی. مهمانسرای فرهنگیان کرمان که در آن زمان محل اقامت ما بود و در این مسابقه محل اقامت دختران دانشجو، رستوران سیاح، خیابان لاله، بازار مسگرها، دبیرستان علامه‌حلی، مجموعه‌ی گنج‌علی‌خان، باغ ملی، آن ساندویچی که به خاطر خوردن غذایش مسموم شده بودم، پارک شورا، بلوار جمهوری و دانشکده‌ی فنی دانشگاه شهید باهنر، همه و همه یادآور خاطرات شیرین سال گذشته‌ام در این شهر بودند. خوب به یاد دارم که در یکی از سفرهایم به کرمان، کلید اتاق خوابگاه را با خود برده بودم و هم‌اتاقیم در یزد نتوانسته بود تا بازگشت من وارد اتاق شود! بازار کرمان هم که یادآور سفرهای سال‌های نسبتن دور به اتفاق خانواده است. آن سفری که در راه تسمه‌ پاره شد را به یاد دارم و آن خانواده‌ی محترم کرمانی را که در آن جاده به کمک ما آمدند و بعدها باز در کوه‌سنگی مشهد دیدیمشان و چه مردمان خوبی بودند. درگیری پدرم با اراذل منطقه‌ی بردسیر و آن حوالی را به یاد دارم که درس بزرگی برایم بود و پیدا نشدن نمایندگی کرمان خودرو در شهر کرمان را نیز. کرمان برای من پر است از خاطره‌های خوش و لحظات به یادماندنی. (راستش را بخواهید اندک حسادتی هم به کرمانی‌ها می‌کنم(!) چرا که حالا آن‌ها مرکز بزرگ‌ترین استان کشور هستند. :) ) به قول اخوان: «خوشا طرف کرمان و مرز جنوبت، که‌شان خشک و تر بحر و بر دوست دارم».

امروز مطلب کوتاهی در مورد اردوی نوروز ۱۳۹۲ در بلاگ آقای خلینا دیدم که بعضی جاهایش را ذکر می‌کنم:

--------

در این سفر با آقایان اعتصامی‌فرد (المپیاد ریاضی)، جنتی (المپیاد فیزیک)، خالقی (المپیاد نجوم)، گوهرشادی (المپیاد کامپیوتر) و وفایی (المپیاد زیست) همراه بودم. افسوس که فشردگی دوره فرصتی حتا برای عکس یادگاری بر جای نگذاشت.

روز اول دوره از ساعت ۸:۱۵ شروع شد و در اولین اقدام، کلیه‌ی صندلی‌ها را ۹۰ درجه چرخاندیم! فکر کنم در همه جا دیده‌ام که تخته روبروی دانش‌آموزان است، اما در کرمان در سمت راست آن‌ها قرار داشت که در مدت سه روز یک انحراف عمیق را باعث می‌شد.

همچون دوره‌‌های دیگر مرحله دوم، زنگ اول به زورآزمایی میان دانسته‌های دانش‌پژوهان گذشت. کاش بچه‌ها زودتر متوجه شوند که حداقل مورد نیازها از حداکثر موارد زاید بهتر است.

مصیبت محل برگزاری، اتاق استراحت فرش و موکت شده‌ی دبیران بود. از روز دوم، شمارش معکوس بارهایی که نیاز به درآوردن و پوشیدن کفش داشتم را آغاز کردم.

اگر باران و طوفان روز آخر آقای خالقی پرواز را لغو می‌کرد، حتما او را به یکی از شهرهای کویری دیگر تبعید می‌کردیم. حضور ایشان برای کشاورزی مرکز ایران نعمتیه!

--------

به کرمان که می‌رسید چندین چیز نظر را جلب می‌کند. اولین مورد طمأنینه‌ی خاص کرمانی‌هاست که هیچ‌گاه هیچ عجله‌ای ندارند و همیشه به آرامی و با آرامشی ستودنی و گاه اعصاب‌خردکن کارهایشان را پیش می‌برند. با سرعت بسیار پایین رانندگی می‌کنند و حتا نوع حرف زدن و لهجه‌ی زیبایشان هم همین آرامش را القا می‌کند. دومین چیزی که خیلی زود ذهن را مشغول خود می‌کند همین لهجه‌ی کرمانی است. فکر نمی‌کنم در دنیا زبانی باشد که از نظر تنوع و زیبایی لهجه‌ها یارای برابری با پارسی را داشته باشد. اما سومین مورد، پالوده‌ی کرمانی است. پالوده‌ای که از نظر محتویات با نوع یزدیش بی‌شباهت نیست اما عرقیات گیاهیش طعم متفاوتی به آن می‌دهد. دفعه‌های قبل که به کرمان سفر می‌کردم بادگیرها چهارمین موضوع جالب توجهم بودند ولی حال که بعد از سال‌ها اقامت در یزد به آن‌جا رفتم انگار دیگر آن چشم‌گیری همیشگی را در بادگیرهایش نیافتم.

دو تاکسی گرفتیم تا به پارک نشاط و پردیس کرمان دانشگاه تحصیلات تکمیلی صنعتی و فناوری پیشرفته برویم. متأسفانه این دانشگاه در برگزاری مسابقه بسیار ضعیف و بی‌برنامه عمل کرد. از شرح جزئیات کاستی‌های مسابقه می‌گذرم چرا که نمی‌خواهم لذت اقامتم در کرمان زیبا را با این چیزها خراب کنم.

چند عکس یادگاری گرفتیم و به مهمانسرای فرهنگیان کرمان رفتیم و در آن‌جا با تیم‌های اصفهان و صنعتی اصفهان و خوانسار هم ملاقات کردیم و از دیدن دوستان قدیمی (و جدید) بسی خوش‌حال شدم. دخترها باید در همان مهمانسرا اقامت می‌کردند. پسرها را به خوابگاه دانشگاه در ماهان منتقل کردند و ما سرپرستان (و کمک‌سرپرستان!) هم به مهمانسرای دانشگاه شهید باهنر در نزدیکی‌های باغ ملی رفتیم.

اولین بار بود که یک مسابقه‌ی ریاضی را از این دید تجربه می‌کردم. همیشه مسابقه‌دهنده بودم و این بار در جمع سرپرستان. نمی‌توانم بگویم که کدام‌یک بهتر است. مسؤولیت سرپرست بودن کمی سنگین‌تر است و زحمتش کمی بیش‌تر. اما می‌توانم از دیدگاه‌هایم بگویم. سرپرست‌ها را در این مسابقه می‌توانستم به دو دسته‌ی کاملن جدا از هم و تقریبن هم‌اندازه تقسیم کنم. دسته‌ای که بسیار باسواد و فهمیده و مناسب برای سرپرستی بودند و دسته‌ای که حتا در حدی نبودند که بتوان به آن‌ها گفت دکتر. کمی به حال ریاضی مملکت افسوس خوردم. متأسفانه در بین کسانی که در این مسابقه دست دارند، به خصوص سرپرست‌ها، افرادی یافت می‌شوند که حتا توانایی ریاضی یک شرکت‌کننده‌ی نرمال را ندارند. این که  نظام آموزشی ما چنین اساتیدی پروریده است و این که این چنین اساتیدی چه دانشجویانی خواهند پروراند یکی از بزرگ‌ترین غم‌های زندگی من است. غمی که فقط با نگاه کردن به دسته‌ی دیگر که پویایی و توانایی بسیارشان انسان را امیدوار می‌کند اندکی تسکین می‌یابد.

و یکی دیگر از مشکلات جامعه‌ی علمی ما، به نظر من، احترام گذاشتن بیش از حد به کسانیست که لیاقت و ظرفیت احترام را ندارند و تسلیم شدن در برابر خواسته‌هایشان، صرف آن که طرف به اصطلاح استاد است. خنده‌دار است که در جلسه‌ی انتخاب سؤال مسابقات، سرپرستی به سؤالی پاسخ کاملن پرت می‌دهد و یا نظری صد در صد ناشی از نفهمیدن و باز بقیه به نظرش احترام می‌گذارند. من نه چنین احترامی برای کسی قائل شدم و نه تسلیم چنین کج‌فهمی‌های مسخره‌ای شدم اما متأسفانه بسیاری از رأی‌دهندگان چنین نبودند و سؤالاتی که برای آزمون انتخاب شد از نظر من در بسیاری از موارد ناشایست بود. مگر نه این است که انتخاب‌کنندگان سؤال‌ها باید لااقل از میانگین شرکت‌کنندگان اندکی بهتر باشند؟ بگذریم... که اگر نگذریم چه کنیم.

دانشگاه ماهان دانشگاه زیبایی بود و فضای سبزش بسیار مدرن و شیک طراحی شده بود. از نظر امکانات و سر و وضع با دانشگاه تحصیلات تکمیلی علوم‌پایه‌ی زنجان برابری می‌کرد ولی از نظر برنامه‌ریزی چندان قوی نبود. خود شهر ماهان هم عالی بود. مقبره‌ی شاه نعمت‌الله ولی و باغ بسیار بزرگ شاهزاده و چشم‌انداز فراموش‌نشدنی‌اش نمونه‌هایی از آثار تاریخی این شهر هستند.

خود کرمان هم که «دل» است. حمام گنج‌علی‌خان را دیدیم. هنوز همان مجسمه‌های قدیمی در آن بود. مجسمه‌ی مسگر لب بازار با تابش نور خورشید قهار کرمان، اندکی از رنگش را از دست داده بود و هوا بسیار بسیار گرم بود.

جزئیات کارهایی که در این سفر کردیم را فاکتور می‌گیرم و به ذکر همین نکته بسنده می‌کنم که عباس {جعفری} یک مدال نقره از آن خود کرد و در رده‌بندی تیمی تیم دانشگاه یزد یازدهم شد و این بهترین رتبه‌ی تاریخ دانشگاهمان بود و لوح سپاسی از انجمن ریاضی ایران دریافت کردیم به سبب پیشرفت دائمی دانشگاهمان در طی سه سال گذشته.

با همکاری دانشگاه، برای میزبانی دور بعدی مسابقات داوطلب شدیم و به احتمال بسیار زیاد میزبانی را به دست آوردیم. امیدواریم میزبان خوبی برای این مسابقات باشیم و به قول آن استاد نادیده‌مان «مسابقات را هم‌چون دوره‌ی سی‌وششم و قبل از آن و یا حتا بهتر برگزار کنیم.»

از دیگر نکاتی که باید به آن اشاره کنم زمان خوشی است که در خدمت آقای دکتر پرویزی، سرپرست تیم دانشگاه فردوسی، گذراندیم و این که بعد از مسابقه فهمیدم که از همکلاسی‌های قدیم ایمان {حاجی‌زاده}، پسرداییم، بوده‌اند. نکته‌ی دیگر که هرگز نمی‌توانم از آن بگذرم خوش‌حالیم از دیدن مجدد محمد پدرام‌فر بود که هیچ انتظارش را نداشتم. امیدوارم این دوست عزیز قدیمی را در آینده بیش‌تر و بیش‌تر ببینم. تشکری هم باید کرد از آقای دکتر جوانشیری، سرپرست تیم ما، که به حق سرپرستی تأثیرگذار بودند. چه در پیشرفت تیم و چه در خوش‌گذشتن به ما. از آقایان دکتر رضاییان، ایردموسی، سبحانی و چراغی هم که در به یاد ماندنی شدن این سفر نقش داشتند و نق‌زدن‌های مداوم مرا تحمل کردند سپاس‌گزارم.

در موقع بازگشت به یزد درگیری کوچکی با راننده‌ی اتوبوس هم پیدا کردم که وقتی به یزد برگشتم پیگیری کردم و خوش‌بختانه پیگیریم به نتیجه هم رسید.

این مطلب را با این خبر خوش که تیمی از دانشگاه یزد به مسابقه‌ی IMC دعوت شده است و امسال من تنها شرکت‌کننده‌ی دانشگاهمان نیستم و امید داریم که تیمی سه نفره (من، عباس جعفری، نرگس توسلی) با یک سرپرست به بلغارستان ببریم تمام می‌کنم.


تیم ما در پردیس ماهان دانشگاه تحصیلات تکمیلی صنعتی و فناوری پیشرفته

عباس جعفری، حسین خوش‌بین، من، دکتر حسین جوانشیری، نرگس توسلی، پریسا زارع و درة‌السادات دستغیب

قیافه‌ی من در این عکس با نوری که مستقیمن به چشمم می‌خورد خنده‌دار شده‌ است.


با تیم فردوسی


در باغ شاهزاده


پالوده کرمانی، با دکتر پرویزی و حامد نجفی در باغ شاهزاده

در آرام‌گاه شاه نعمت‌الله ولی با محمد پدرام‌فر و این دوستی که اسمشو نمی‌دونم! :)


شمع‌دزدی با دکتر پرویزی در آرام‌گاه شاه نعمت‌الله ولی!

(جا دارد اشاره کنم که در باغ شاهزاده یک آب‌بازی مفصل هم با حامد نجفی کردیم)


در حمام گنج‌علی‌خان


جمعی از سرپرستان در دانشگاه شهید باهنر (رو به روی شهربازی!)


با دکتر جوانشیری و دکتر سبحانی (سرپرست تیم دانشگاه اصفهان) در دانشگاه ماهان


عباس (سمت چپ‌ترین نفر) و تیم دانشگاه صنعتی اصفهان در مراسم اهدای مدال


با تیم‌های اصفهانی در کتاب‌خانه‌ی ملی (نزدیک‌های پارک ریاضیات)


موافقین ۷ مخالفین ۱ ۹۳/۰۲/۲۹
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۱۴)

البته به نظرم چیزی که شما تو متن بهش گفتین غرور، اسمش غرور نیست... به نظرم حرفی که یکی از دوستان (سلطان! :دی) در یکی از پست ها زدن بهتره واسش...
بگذریم :دی ولی خوب نقد هایی که می کنین فقط واسه مسابقه ریاضی نیست. تقریبن همه جا این مشکلات دیده میشه حتی تو مجامع علمی کوچک
و در آخر اینکه "از ریاضیات لذت می برید" تحسین برانگیز بود. :دی 



پاسخ:
ریاضیات متعلق به عاشقانشه :)
سپاس‌گزارم.

سلام

تا نصفه خوندم ولی خیلی زیاده منم بی نهایت خسته ام بقیشو بعدا"  میخونم. واقعا از سر زدن به وبلاگتون لذت می‌برم چون هربار یک چیزی یاد  می گیرم، بدون اغراق میگم. آخه الان همه چیز شده تقلید و تکرار ولی این وبلاگ واقعا خاصه. خداقوت

پاسخ:
:)
سپاس‌گزارم ولی من این‌قدر هم بدبین نیستم. وبلاگ خوب زیاده.

۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۵۴ محمدجواد حاجی علیخانی
تلپاتی :) خیلی وقته به همین چیزی که وسط نوشته گفتی فکر می‌کنم از اعتبار و دانشگاه و ...

پاسخ:
:)

سلام
خیلی خوش آمدین !!!

ای کاش فرصتی می شد یک وعده درخدمت باشیم
متاسفانه سال گذشته عملی نشد و روی دلمون موند ( حداقل برای من اینطور بود !!! )

خسته نباشید!
پاسخ:
ما چاکر شما و همه‌ی هم‌شهریانتون هستیم، خیلی هم بهمون خوش گذشت، ببخشید هم که نشد بیام دوستان رو ببینم.

salam.
marko polo ham be andaze shoma be safar nemiraft!
faghat esm dar karde!
dige az in be baad bayad begim amir goharshadi!
:D
پاسخ:
:)
من بدبخت باید کلی امتحان پایان‌ترم بدم. مارکو پولو امتحان پایان‌ترم داشت؟
rasti oon kasi ke too aksi ke marasem ehdaye medal lebas ghermez pooshide aghaye shahbazie.
ke male esfahane va male madrese ma boode.
:)
پاسخ:
ازش خاطره‌ی خوبی دارم. سعی کرد جلوی دعوای من و راننده اتوبوس رو بگیره و موفق هم شد. :)

مگه من گفتم شما بدبین هستید؟!!!!

راستی الان عباس آقا رو شناختم در دوره‌ی کارشناسی درس ریاضیات گسسته رو  تو یک کلاس بودیم.

خانم دستغیبم که تو سمینار کنارم نشسته بودن احساس کردم خیلی باهوش هستن که الان مطمئن شدم.

پاسخ:
:)
به پارسا:
منظورت چی بود امیرگوهرشادی که اسم فامیل خودشونه تو چیکارش کردی آخه؟
پاسخ:
:-|
be ehsan:
har ja man nazar midam to  baad man hatman bayad dar morede nazare man nazar bedi?:D
manzooram in bood ke be ja markopolo begim amir goharshadi
پاسخ:
:-|
D:
پاسخ:
:-|
نمی دونستم یه آقای گوهرشادی دیگه ای هم المپیاد درس می دن( ها ها ها چه شوخی مسخره ای بود!) 
در مورد جمله از ریاضی لذت بردن هم جمله ای بود که هیچ حسی نداشتم. پسفردا میانترم ریاضی ۲ دارم و از همین تریبون از آقای دکتر پرویزی خواهش می کنم جونه استوارت این امتحانو ساده بگیرین که مشروط نشم :|| آقا بحث جدیه نخندین هنوز فصل 16 مونده و هیچ ایده ای ندارم چیه :((
و در نهایت هم امیدوارم روزی فرق dx و دلتآx و صفحه عمود بر فصل مشترک ۲ رویه رو بفهمم
و در نهایت تر امیدوارم امیر روزی به این روشنایی برسه که حجم این عکس ها رو کمی کم کنه تا ما هم سرعت اینترنتمان رو فراموش کنیم
و در نهایت تر تر هم بازم تقاضا ساده تر شدن امتحان رو دارم :'(
پاسخ:
:)
از دست تو سروش!
حجم عکس‌ها هیچ‌گاه کم نخواهد شد. چون این بلاگ حکم بک‌آپ من رو هم داره. :)

اااا ایرد موسی :)
ترم پیش استاد ما بود!
الحق که خیلی استاد گل بود :)
اگه صدای منو میشنوین خیلی دوستون داشتیم هممون :)))
:')
پاسخ:
:)
تو دوره‌ی ما هم ترکیبیات درس می‌دادن. کلن استاد خوبی هستن.

۲۵ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۳۹ آرش پوردامغانی
سلام
نمی دونم درسته یا نه ، ولی اون بحث تنبلی فکر کنم به خاطر موقعیت چغرافیای کویری باشه که مردم رو این قدر بی عجله(!) کرده باشه.
همین بی عجلگی باعث شده این شهر با غنی ترین معادن و ثروت ها نتونه جایگاه واقعی خودش رو داشته باشه.

من هم هیچ وقت خاطره خوشی از اتوبوس ها مسیر کرمان نداشته ام. مسیر به تهران را بسیار طولانی می آمدند و سر هر ایست بازرسی هم مکافاتی داشتیم :)

در مورد اون بحث دانشگاه اگه بتونیم بعد کنکور با هم گپ بزنیم خوشحال خواهم شد.

فعلن خدانگه دار
پاسخ:
درود
:)
خوشحال می شم در موردش صحبت کنیم.
یو

یوپ

راجع به این کلمه در واژگان تخصصی شهر راور تحقیق کنین تا همه اتون یوپ بشید
یو
پاسخ:
:-/

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی