امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
جمعه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۲:۵۱ ق.ظ

Türkiye - بخش دوم - بازگشت به میهن

در صبیحا به زمین نشستیم. خلبان این یکی پرواز به اندازه‌ی قبلی شوخ‌طبع نبود. اتوبوس Havataş (هاواتاش) را سوار شدیم و به سمت تکسیم (تقسیم) به راه افتادیم. این بار زیاد خوابم نمی‌آمد. شب قبل را در قطار رومانیایی به راحتی خوابیده بودم. باورم نمی‌شد که بار قبل کل این مسیر را آمده‌ایم و من هیچ ندیده‌ام به خصوص این که حتا گذر اتوبوس از پل را هم به خاطر نمی‌آوردم. این بار هم از پل گذشتیم و به بخش اروپایی استانبول رسیدیم.

جلوی ما یک ترک نشسته بود که با تلفن همراهش صحبت می‌کرد و دائم می‌گفت «تمام». فکر کنم بنده‌خدا هنوز از دوران جنگ بیرون نیامده بود! یک زوج اروپایی موبور هم سمت راستمان نشسته بودند که شدیدن از شنیدن مداوم کلمه‌ی «تمام» ناراحت بودند و به روی خودشان هم می‌آوردند.

چندان حوصله‌ی گشتن نداشتیم. تا اینجای کار سفر پرماجرا و انرژی‌بری را پشت سر گذاشته بودیم و دلمان آرامش بیش‌تری می‌خواست. به محل اقامت جدیدمان در کوچه‌ی (سوق) اسکی چیچکچی (اگر درست خوانده باشمش) رفتیم. بیشتر روزمان را با استراحت یا پایین و بالا رفتن از خیابان استقلال (ایستیکلال) گذراندیم. سوغاتی خریدم. شلوار جین آن‌قدر در استانبول ارزان است که می‌توان از راه آوردنش به ایران کاسبی کرد. البته ما علاقه‌ای به این کارها نداریم ولی ترجیحم بر این بود که پول را در ترکیه خرج کنم تا در رومانی. علتش شاید نوعی حس برادری باشد که نسبت به ترک‌ها دارم. همین حس همیشه باعث می‌شود ترجیح دهم پول بیش‌تری به هواپیمایی ترکیه دهم اما با هواپیمایی‌های عرب پرواز نکنم. 

ناهار را در کوفته‌چی رامیز خوردیم (تبلیغات!). اسمش کوفته بود ولی نوعی کباب بود. بسیار خوش‌مزه بود. در راه رفتن جرأت امتحان‌کردن غذاهای ترکی را نداشتیم ولی در برگشت باکی نبود. دوغ هم خوردیم. پیازش بسیار تند و در نوع خودش جالب بود.

زیاد در آن اطراف قدم زدیم. میدان تقسیم به نظر آرام بود ولی پلیس در آماده‌باش به سر می‌برد. چندین تظاهرات انتخاباتی هم دیدیم. از توصیف چیزهایی که دوست ندارم می‌گذرم.

شب که می‌شود خیابان استقلال زنده می‌شود. رفت و آمدها زیاد است. گدا هم زیاد است. هر چند صد متر یک بار با نوازندگان دوره‌گرد هم برخورد می‌کنیم. محمدرضا اعتقاد دارد بسیاری از آن‌ها ایرانیند. به قیافه‌شان هم می‌خورد که باشند. دو بار هم با دسته‌هایی مواجه می‌شویم که دور هم گرد می‌آیند و ترانه‌هایی بسیار غم‌ناک می‌خوانند. گاهی هم با عده‌ای رو در رو می‌شویم که با سماجت و بر خلاف اخلاق پیشنهاداتی دارند. گاری‌های دستی این‌جا و آن‌جا دیده می‌شوند و کستانه (Kestane) می‌فروشند و بعضی‌هاشان که مثلن باکلاس‌تر هستند ذرت مکزیکی. این کستانه برای ما ناآشنا بود و تا آخر سفر هم جرأت نکردیم بچشیمش. شبیه به لوبیاهای بزرگ بود و آن را زیر ذغال می‌نهادند و برشته می‌کردند. بعد که کمی تحقیق کردم فهمیدم بلوط است. یک بار محمدرضا از مغازه‌ای که خامش را می‌فروخت پرسید که این چیست و مغازه‌دار با لحنی بسیار تمسخر‌آمیز گفت This is KESTANE. ازش خوشم نیامد. ابله فکر می‌کرد که هر چیز که در استانبول هست، جهانیست. :)

در خیابان که قدم می‌زنیم چندین جا نوشته‌های پارسی توجه ما را به خود جلب می‌کند و بیش از همه نگاهم به تابلوی کوچکی دوخته می‌شود که نوشته است «خالکوبی دائم و موقت» و خطش شبیه به نستعلیق پاکستانی است. سینما فراوان است و پوستر خنده‌آور «رجب ۴» تو ذوق می‌زند. کلیسای سنت‌آنتونیو و سفارت یونان با پرچم بزرگش را هم می‌بینیم و مغازه‌ی Insan Kitap (انسان کتاب) که می‌خواستم از آن چند جلدی هم بخرم هم همین‌طور. شهر پر است از گرافیتی و گله به گله نقش مشت بسته بر در و دیوار دیده می‌شود. محمدرضا می‌گفت تابستان این مشت‌های بسته بیش‌تر هم بوده‌اند. بعضی جاها حروف پارسی به صورت برعکس دیده می‌شوند! واضح است که نه سواد پارسی وجود داشته است و نه نرم‌افزار درست و حسابی برای تایپ پارسی.

برای نماز وارد مسجد مؤیدزاده می‌شوم. دستشویی‌های ترکی در نوع خود عجیبند. آدم‌وار هستند اما نه شیلنگ دارند و نه آفتابه. به جای آفتابه پارچ‌ پلاستیکی دارند! جل‌الخالق. از دستشویی که بیرون می‌آیم می‌بینم که ترک‌های سنی‌مذهب قبل از وضو پاهای خود را می‌شویند. از این کار خوشم می‌آید. تصمیم می‌گیرم این کار را بکنم. پاهایم را که می‌شویم تازه متوجه می‌شوم که ابزاری برای خشک‌کردنشان ندارم. به بغل‌دستیم نگاه می‌کنم تا شاید بتوانم تقلبی از او بگیرم! پاهایش را با پشت پاچه‌ی شلوارش خشک می‌کند. چاره‌ای جز تقلید نیست! شستن ناشیانه‌ی پا و وضو گرفتنم به شیوه‌ی شیعه توجهشان را جلب می‌کند. محل نمی‌گذارم. به نمازخانه می‌روم. نماز جماعتشان تمام شده است. به گوشه‌ای می‌روم و مهر از جیبم در می‌آورم و نماز را آغاز می‌کنم. مردم خیلی عادی به کار خود مشغولند اما امام جماعتشان که کلاه سفید و سرخی دارد خیلی بد نگاه می‌کند. باز هم محل نمی‌گذارم. نمازم را می‌خوانم و می‌روم.

به دنبال بستنی می‌گردیم اما بستنی خوب گیرمان نمی‌آید. دلم نمی‌خواهد از گاری‌ها بستنی بخرم. همیشه در غذاخوردن محافظه‌کار هستم! برای شام من کباب ترکی می‌خورم و محمدرضا اسپاگتی. صاحب مغازه ترک است اما پارسی می‌فهمد. وقتی به او گفتم «دونر» از تلفظم خندید و پرسید «کباب ترکی؟».

در راه دوستانمان(!) از دانشگاه صنعتی استانبول را هم می‌بینیم. یک‌هو پیدایشان می‌شود و گرم سلام می‌کنند و چند صد متر با ما می‌آیند و خوش و بش می‌کنند و یک‌هو هم دمشان را روی کولشان می‌گذارند و خداحافظی می‌کنند.

در طول سفر بارها از ما پرسیده شد که برادر هستیم یا نه. نمی‌دانم چرا مردم این‌گونه فکر می‌کردند. احتمالن به این خاطر بود که لباس و شاید نوع برخوردمان بسیار شبیه به هم بود.

فردا صبحش به فرودگاه آتاتورک می‌رویم. اکثر نوشته‌های رسمی به چندین زبان از جمله پارسی بر در و دیوار نصب شده‌اند. فرودگاه شلوغی است و حالا دیگر بعد از این چند سال برای ما آشناست. هواپیمایی ماهان زحمت بازگرداندن ما به خاک خودمان را می‌کشد.

در فرودگاه امام خمینی به زمین می‌نشینیم و روند چک شدن پاسپورت را طی می‌کنیم. با مدال‌هایمان عکسی می‌گیریم. یکی از همسفران ما هم که در آتاتورک با او آشنا شده‌ایم با ما عکس می‌گیرد! تاکسی می‌گیریم و به تهران می‌رویم.

محمدرضا راهی دانشگاهشان می‌شود و من به ایستگاه قطار می‌روم. چند ساعتی را باید در این ایستگاه بگذرانم. در مسجد ایستگاه با صحنه‌ی جالبی مواجه می‌شوم. ناهار را در رستوران ایستگاه می‌خورم. بسیار مزخرف است. با قطار فوق‌العاده‌ی نوروزی به سمت مشهد به راه می‌افتم. در راه همسفرانم یک‌بند حرف می‌زنند. بیش‌تر چرت و پرت می‌گویند. هر چه باشد نشخوار آدمی‌زاد است.

وقتی به مشهد می‌رسم بسیار خوش‌حالم. هم از این که بعد از مدت‌ها می‌توانم چند روزی را در شهر خودم بگذرانم و هم از این که توانسته‌ام دست پر برگردم و بیش‌تر از همه از این که خانواده‌ام را خوش‌حال می‌بینم.

عید است و شوق نوروز...


هر جا سخن از گرافیتی است، نام استانبول می‌درخشد!


چی طو(ر) شده؟


صبح زود در خیابان استقلال، در حال عجله برای رسیدن به اتوبوس هاواتاش به مقصد فرودگاه آتاتورک، آن روز صبح کمی خواب ماندیم!


در فرودگاه امام خمینی


تهران! من همیشه تهران را همین‌شکلی تصور می‌کنم :)


مسجد ایستگاه راه‌آهن تهران (مسجد حر)


--پایان سفرنامه!--

و اما تقدیر و تشکری باید از بسیاری از کسانی که برای آن‌چه در این سفرنامه نوشته شد زحمت‌ها کشیدند و بسیار ناسپاس خواهم بود اگر این زحمت‌ها را نادیده گیرم یا فراموش کنم.

از خانواده‌ام و به خصوص پدرم متشکرم که اگر حمایت و تشویقشان نبود هرگز اعتماد به نفس این کارها را نداشتم. از آقای دکتر علیخانی سپاس‌گزارم که سهمشان در این موفقیت اگر از من بیش‌تر نبوده باشد کم‌تر نیست. ایشان زحمت پیگیری‌های قانونی برای کارهای ما در ایران را به عهده گرفتند. از انجمن ریاضی ایران و آقای دکتر دهقان که به ما اعتماد کردند و ما را به عنوان تیم ملی ایران عازم مسابقه کردند سپاس‌گزارم. امیدوارم نمایندگان شایسته‌ای برای کشورمان به شمار آییم. از آقای دکتر اکبرنژاد که به عنوان مسؤول روابط بین‌الملل دانشگاه همیشه به من لطف داشته‌اند و به عنوان استاد حق بزرگی بر گردنم دارند ممنونم. همه‌ی دستاوردهایم را مدیون زحمت اساتید عزیزی چون دکتر هوشمند، دکتر شاهزاده فاضلی،‌ دکتر لقمانی، دکتر خورشیدی و دکتر فرشی هستم و در نهایت از ماریان و مارا و مارسل نیز متشکرم.

اما بزرگ‌ترین تشکرم از محمدرضا حق‌پناه است. بسیار خرسندم که در سمنان با او آشنا شدم و به این خاطر نیز از انجمن ریاضی ایران سپاس‌گزارم. اگر محمدرضا نبود این همه ماجراجویی و خاطره‌ی خوش و شوق به رقابت هرگز در من شکل نمی‌گرفت. پس از او متشکرم که هست و امیدوارم که تا همیشه باشد (این خودش یه جور دعوت به مسابقه‌ی بعدی به حساب میاد!).



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

۱۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۲:۵۱

Türkiye - بخش دوم - بازگشت به میهن

در صبیحا به زمین نشستیم. خلبان این یکی پرواز به اندازه‌ی قبلی شوخ‌طبع نبود. اتوبوس Havataş (هاواتاش) را سوار شدیم و به سمت تکسیم (تقسیم) به راه افتادیم. این بار زیاد خوابم نمی‌آمد. شب قبل را در قطار رومانیایی به راحتی خوابیده بودم. باورم نمی‌شد که بار قبل کل این مسیر را آمده‌ایم و من هیچ ندیده‌ام به خصوص این که حتا گذر اتوبوس از پل را هم به خاطر نمی‌آوردم. این بار هم از پل گذشتیم و به بخش اروپایی استانبول رسیدیم.

جلوی ما یک ترک نشسته بود که با تلفن همراهش صحبت می‌کرد و دائم می‌گفت «تمام». فکر کنم بنده‌خدا هنوز از دوران جنگ بیرون نیامده بود! یک زوج اروپایی موبور هم سمت راستمان نشسته بودند که شدیدن از شنیدن مداوم کلمه‌ی «تمام» ناراحت بودند و به روی خودشان هم می‌آوردند.

چندان حوصله‌ی گشتن نداشتیم. تا اینجای کار سفر پرماجرا و انرژی‌بری را پشت سر گذاشته بودیم و دلمان آرامش بیش‌تری می‌خواست. به محل اقامت جدیدمان در کوچه‌ی (سوق) اسکی چیچکچی (اگر درست خوانده باشمش) رفتیم. بیشتر روزمان را با استراحت یا پایین و بالا رفتن از خیابان استقلال (ایستیکلال) گذراندیم. سوغاتی خریدم. شلوار جین آن‌قدر در استانبول ارزان است که می‌توان از راه آوردنش به ایران کاسبی کرد. البته ما علاقه‌ای به این کارها نداریم ولی ترجیحم بر این بود که پول را در ترکیه خرج کنم تا در رومانی. علتش شاید نوعی حس برادری باشد که نسبت به ترک‌ها دارم. همین حس همیشه باعث می‌شود ترجیح دهم پول بیش‌تری به هواپیمایی ترکیه دهم اما با هواپیمایی‌های عرب پرواز نکنم. 

ناهار را در کوفته‌چی رامیز خوردیم (تبلیغات!). اسمش کوفته بود ولی نوعی کباب بود. بسیار خوش‌مزه بود. در راه رفتن جرأت امتحان‌کردن غذاهای ترکی را نداشتیم ولی در برگشت باکی نبود. دوغ هم خوردیم. پیازش بسیار تند و در نوع خودش جالب بود.

زیاد در آن اطراف قدم زدیم. میدان تقسیم به نظر آرام بود ولی پلیس در آماده‌باش به سر می‌برد. چندین تظاهرات انتخاباتی هم دیدیم. از توصیف چیزهایی که دوست ندارم می‌گذرم.

شب که می‌شود خیابان استقلال زنده می‌شود. رفت و آمدها زیاد است. گدا هم زیاد است. هر چند صد متر یک بار با نوازندگان دوره‌گرد هم برخورد می‌کنیم. محمدرضا اعتقاد دارد بسیاری از آن‌ها ایرانیند. به قیافه‌شان هم می‌خورد که باشند. دو بار هم با دسته‌هایی مواجه می‌شویم که دور هم گرد می‌آیند و ترانه‌هایی بسیار غم‌ناک می‌خوانند. گاهی هم با عده‌ای رو در رو می‌شویم که با سماجت و بر خلاف اخلاق پیشنهاداتی دارند. گاری‌های دستی این‌جا و آن‌جا دیده می‌شوند و کستانه (Kestane) می‌فروشند و بعضی‌هاشان که مثلن باکلاس‌تر هستند ذرت مکزیکی. این کستانه برای ما ناآشنا بود و تا آخر سفر هم جرأت نکردیم بچشیمش. شبیه به لوبیاهای بزرگ بود و آن را زیر ذغال می‌نهادند و برشته می‌کردند. بعد که کمی تحقیق کردم فهمیدم بلوط است. یک بار محمدرضا از مغازه‌ای که خامش را می‌فروخت پرسید که این چیست و مغازه‌دار با لحنی بسیار تمسخر‌آمیز گفت This is KESTANE. ازش خوشم نیامد. ابله فکر می‌کرد که هر چیز که در استانبول هست، جهانیست. :)

در خیابان که قدم می‌زنیم چندین جا نوشته‌های پارسی توجه ما را به خود جلب می‌کند و بیش از همه نگاهم به تابلوی کوچکی دوخته می‌شود که نوشته است «خالکوبی دائم و موقت» و خطش شبیه به نستعلیق پاکستانی است. سینما فراوان است و پوستر خنده‌آور «رجب ۴» تو ذوق می‌زند. کلیسای سنت‌آنتونیو و سفارت یونان با پرچم بزرگش را هم می‌بینیم و مغازه‌ی Insan Kitap (انسان کتاب) که می‌خواستم از آن چند جلدی هم بخرم هم همین‌طور. شهر پر است از گرافیتی و گله به گله نقش مشت بسته بر در و دیوار دیده می‌شود. محمدرضا می‌گفت تابستان این مشت‌های بسته بیش‌تر هم بوده‌اند. بعضی جاها حروف پارسی به صورت برعکس دیده می‌شوند! واضح است که نه سواد پارسی وجود داشته است و نه نرم‌افزار درست و حسابی برای تایپ پارسی.

برای نماز وارد مسجد مؤیدزاده می‌شوم. دستشویی‌های ترکی در نوع خود عجیبند. آدم‌وار هستند اما نه شیلنگ دارند و نه آفتابه. به جای آفتابه پارچ‌ پلاستیکی دارند! جل‌الخالق. از دستشویی که بیرون می‌آیم می‌بینم که ترک‌های سنی‌مذهب قبل از وضو پاهای خود را می‌شویند. از این کار خوشم می‌آید. تصمیم می‌گیرم این کار را بکنم. پاهایم را که می‌شویم تازه متوجه می‌شوم که ابزاری برای خشک‌کردنشان ندارم. به بغل‌دستیم نگاه می‌کنم تا شاید بتوانم تقلبی از او بگیرم! پاهایش را با پشت پاچه‌ی شلوارش خشک می‌کند. چاره‌ای جز تقلید نیست! شستن ناشیانه‌ی پا و وضو گرفتنم به شیوه‌ی شیعه توجهشان را جلب می‌کند. محل نمی‌گذارم. به نمازخانه می‌روم. نماز جماعتشان تمام شده است. به گوشه‌ای می‌روم و مهر از جیبم در می‌آورم و نماز را آغاز می‌کنم. مردم خیلی عادی به کار خود مشغولند اما امام جماعتشان که کلاه سفید و سرخی دارد خیلی بد نگاه می‌کند. باز هم محل نمی‌گذارم. نمازم را می‌خوانم و می‌روم.

به دنبال بستنی می‌گردیم اما بستنی خوب گیرمان نمی‌آید. دلم نمی‌خواهد از گاری‌ها بستنی بخرم. همیشه در غذاخوردن محافظه‌کار هستم! برای شام من کباب ترکی می‌خورم و محمدرضا اسپاگتی. صاحب مغازه ترک است اما پارسی می‌فهمد. وقتی به او گفتم «دونر» از تلفظم خندید و پرسید «کباب ترکی؟».

در راه دوستانمان(!) از دانشگاه صنعتی استانبول را هم می‌بینیم. یک‌هو پیدایشان می‌شود و گرم سلام می‌کنند و چند صد متر با ما می‌آیند و خوش و بش می‌کنند و یک‌هو هم دمشان را روی کولشان می‌گذارند و خداحافظی می‌کنند.

در طول سفر بارها از ما پرسیده شد که برادر هستیم یا نه. نمی‌دانم چرا مردم این‌گونه فکر می‌کردند. احتمالن به این خاطر بود که لباس و شاید نوع برخوردمان بسیار شبیه به هم بود.

فردا صبحش به فرودگاه آتاتورک می‌رویم. اکثر نوشته‌های رسمی به چندین زبان از جمله پارسی بر در و دیوار نصب شده‌اند. فرودگاه شلوغی است و حالا دیگر بعد از این چند سال برای ما آشناست. هواپیمایی ماهان زحمت بازگرداندن ما به خاک خودمان را می‌کشد.

در فرودگاه امام خمینی به زمین می‌نشینیم و روند چک شدن پاسپورت را طی می‌کنیم. با مدال‌هایمان عکسی می‌گیریم. یکی از همسفران ما هم که در آتاتورک با او آشنا شده‌ایم با ما عکس می‌گیرد! تاکسی می‌گیریم و به تهران می‌رویم.

محمدرضا راهی دانشگاهشان می‌شود و من به ایستگاه قطار می‌روم. چند ساعتی را باید در این ایستگاه بگذرانم. در مسجد ایستگاه با صحنه‌ی جالبی مواجه می‌شوم. ناهار را در رستوران ایستگاه می‌خورم. بسیار مزخرف است. با قطار فوق‌العاده‌ی نوروزی به سمت مشهد به راه می‌افتم. در راه همسفرانم یک‌بند حرف می‌زنند. بیش‌تر چرت و پرت می‌گویند. هر چه باشد نشخوار آدمی‌زاد است.

وقتی به مشهد می‌رسم بسیار خوش‌حالم. هم از این که بعد از مدت‌ها می‌توانم چند روزی را در شهر خودم بگذرانم و هم از این که توانسته‌ام دست پر برگردم و بیش‌تر از همه از این که خانواده‌ام را خوش‌حال می‌بینم.

عید است و شوق نوروز...


هر جا سخن از گرافیتی است، نام استانبول می‌درخشد!


چی طو(ر) شده؟


صبح زود در خیابان استقلال، در حال عجله برای رسیدن به اتوبوس هاواتاش به مقصد فرودگاه آتاتورک، آن روز صبح کمی خواب ماندیم!


در فرودگاه امام خمینی


تهران! من همیشه تهران را همین‌شکلی تصور می‌کنم :)


مسجد ایستگاه راه‌آهن تهران (مسجد حر)


--پایان سفرنامه!--

و اما تقدیر و تشکری باید از بسیاری از کسانی که برای آن‌چه در این سفرنامه نوشته شد زحمت‌ها کشیدند و بسیار ناسپاس خواهم بود اگر این زحمت‌ها را نادیده گیرم یا فراموش کنم.

از خانواده‌ام و به خصوص پدرم متشکرم که اگر حمایت و تشویقشان نبود هرگز اعتماد به نفس این کارها را نداشتم. از آقای دکتر علیخانی سپاس‌گزارم که سهمشان در این موفقیت اگر از من بیش‌تر نبوده باشد کم‌تر نیست. ایشان زحمت پیگیری‌های قانونی برای کارهای ما در ایران را به عهده گرفتند. از انجمن ریاضی ایران و آقای دکتر دهقان که به ما اعتماد کردند و ما را به عنوان تیم ملی ایران عازم مسابقه کردند سپاس‌گزارم. امیدوارم نمایندگان شایسته‌ای برای کشورمان به شمار آییم. از آقای دکتر اکبرنژاد که به عنوان مسؤول روابط بین‌الملل دانشگاه همیشه به من لطف داشته‌اند و به عنوان استاد حق بزرگی بر گردنم دارند ممنونم. همه‌ی دستاوردهایم را مدیون زحمت اساتید عزیزی چون دکتر هوشمند، دکتر شاهزاده فاضلی،‌ دکتر لقمانی، دکتر خورشیدی و دکتر فرشی هستم و در نهایت از ماریان و مارا و مارسل نیز متشکرم.

اما بزرگ‌ترین تشکرم از محمدرضا حق‌پناه است. بسیار خرسندم که در سمنان با او آشنا شدم و به این خاطر نیز از انجمن ریاضی ایران سپاس‌گزارم. اگر محمدرضا نبود این همه ماجراجویی و خاطره‌ی خوش و شوق به رقابت هرگز در من شکل نمی‌گرفت. پس از او متشکرم که هست و امیدوارم که تا همیشه باشد (این خودش یه جور دعوت به مسابقه‌ی بعدی به حساب میاد!).

موافقین ۳ مخالفین ۱ ۹۳/۰۲/۱۹
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۱۵)

از همه تشکر کردید الا ما خوانندگان که این همه خاطرات طولانی شما را خواندیم...
پاسخ:
از شما هم بسیار سپاس‌گزارم. :)

آفرین، حالا خوب شد

ممنون.

 

پاسخ:
:)

الآن این وسط تکلیف همه چی مشخص شده جز شیرینی ما! :پی
پاسخ:
اولین جایی که قراره ببینمت کجاس؟ :)

salam.
heyf ke farda emtehane tarikh daram.vagarna mikhoondam.hatman farda mikhoonam.vali motmaenam khoob neveshtin :)
yadam miad oon roozi ham ke be esfahan oomadin ham ye negah be tarikhemoon kardin :)
too ice packie
:)
پاسخ:
:)
خدا صبرتان دهاد!
بیا برو دکترای ادبیات هم بگیر دیگه ما راحت باشیم!
پاسخ:
:پی
@parsa327
اینارو باید تو نظرات بگی؟
مثلن میخای بگی پستارومیخونی؟
مثلن میخای بگی تو تشخیص میدی آقای گوهرشادی خوب نوشته یا نه؟
مثلن میخای بگی آقای گوهرشادی رو دیدی؟
مثلن میخای بگی آیس پک خوردی؟
چه ربطی دارن اینا؟
:|
پاسخ:
خب حالا مثلن هم که اینا رو بگه، حق داره! :)
(پارسا دقت کن که من الآن ازت شیرینی می خوام!)
سلام
امیر خان
شما چه طور برنامه ریزی می کنید که اینقدر موفق هستید خیلی دوست داشتم جای شما باشم من که هر جی تلاش کردم خیلی نتیجه ای ندیدم البته من ارشد ریاضی دارم ولی خیلی برام کارامد نیست به نظر شما جوان موفق چه کار باید کرد؟
پاسخ:
:-|
از همه تشکر کردی ولی جای یه نفر خالیه!
اگه گفتی کی؟
پاسخ:
:-|
نمی‌دونم!

@..:
are
are
are
are
are
rabtesha ooni ke bayad befahme mifahme.
dige soali nadari?
پاسخ:
:-|
+ناشناس
روح دنیس کبیر؟!

+امیر
نمی دونم والا! به قول خیام اسرار ازل را نه تو دانی و نه من! :دی 

پاسخ:
:-|
حدس بزن!
پاسخ:
:-|

1-سلام و آرزوی پیروزی های روزافزون برایت و برای همه ی کسانی که یاریت دادند.
2-سپاس از قدردانی و قدرشناسی ات.
3- بسیار خوب نوشتی .

پاسخ:
:)

:-|
پاسخ:
:-|

آقای محزون لطفا اولین جایی که قراره آقای گوهرشادی را ببینید به ماهم خبر بدین چون این شیرینی واسه شفا خوبه البته اگه شیرینی در کار باشه.

پاسخ:
:-!
۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۴:۵۱ امیررضا پوراخوان
خوش به حال داداشتون :)
من هم اینجور داداشی میخام :D
پاسخ:
!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی