امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
شنبه, ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۲:۱۰ ق.ظ

آفتابی گرم‌تر از یزد

سه‌شنبه ۹ اردی‌بهشت، صبح زود، ساعت ۶ برخاستم. لپ‌تاپم را در کوله‌ام انداختم و کارت‌های بانکی و مدارک شناسایی و کتاب کم‌قطر «دیدار بلوچ» و کلاهم را برداشتم و از خوابگاه بیرون زدم. مقصدم بافق بود. شهری که آن را با آهن و راه‌آهن می‌شناختم. می‌دانستم که فاصله‌ی چندانی با یزد ندارد و راهش بیش از ۹۰ دقیقه نخواهد بود. از حمید {سلیمی، معروف به پُسر} دوست و هم‌اتاقی بهابادیم راه و چاه را پرسیده بودم. موقع تعویض شیفت نگهبانان به در خوابگاه رسیدم و تاکسی گرفتم و تا میدان امام علی(ع) رفتم. بلیت اتوبوس گیرم نیامد. آن روز به دلیل نامشخصی، اولین اتوبوس بسیار دیر یزد را ترک می‌کرد و من می‌خواستم رأس ساعت ۸ در بافق باشم. تاکسی گرفتم. تاکسی در یزد نرخ معقول و به صرفه‌ای دارد. 

در راه راننده گرم سخن‌گفتن شد و چه لهجه‌ی یزدی زیبا و غلیظی هم داشت. او حرف می‌زد و من بیش از سخنش به لهجه‌اش گوش می‌دادم. یزدی آهنگ خاصی دارد. نوعی موسیقی خدادادی و ظریف در این لهجه هست که باید مدت‌ها آن را بشنوید تا درکش کنید. مردمان این دیار ساده حرف می‌زنند و کم‌تر کلمه‌ی قلمبه در سخنشان می‌آید اما قادرند چنان زیبایی به کلام خود ببخشند که تا ساعت‌ها گوش کنی و خسته نشوی. راننده‌ی آن روز ما، مثل اکثر راننده‌ها از زمین و زمان می‌نالید و حق هم داشت. از دبی می‌گفت و عرب‌های حاشیه‌ی دریای پارس که برای ما دم در آورده‌اند و از فشاری که بر مردم می‌آید و از کم‌شدن اعتبار گذرنامه‌ی ایرانی و هزاران موضوع دیگر. از هر چه که می‌گفت سخنش پیچ و تاب می‌خورد و به جاهای دیگر می‌رفت و آخر به بنزینی می‌رسید که یک‌شبه گران شدنش برای مردم ما عادت شده است.

۱۲۰ کیلومتر راه بود. رسیدیم. نخل بود و نخل بود و نخل. در میان گرمایی که از همین اول صبح به شهر هجوم آورده بود، این سایه‌ی درختان تنومند خرما بود که راه رفتن در کوچه و خیابان را ممکن کرده بود. لهجه‌ی مردم چیزی بین یزدی و کرمانی و بیش‌تر شبیه به کرمانی بود. مدرسه‌ی مقصد ما کمی از بافق فاصله داشت. دبیرستان نمونه دولتی دخترانه‌ی حضرت معصومه(س) در روستای مبارکه. کمی طول کشید تا پیدایش کردیم. مبارکه چسبیده به بافق است. گویا دبیرستان شبانه‌روزی بود اما بسیاری از شاگردانش، از جمله شاگرد سه‌شنبه‌ی من زهـرا فتوحی بافقی، ساکن بافق بودند و در شبانه‌روز بیش از ۸ ساعت را در مبارکه نمی‌گذراندند. مبارکه روستایی بود کوچک. مثل همه‌ی روستاهای ایران. راه خاکی و ساختمان‌های یک طبقه. یاد ابدال‌آباد افتادم. البته این از ابدال‌آبادی که من دیده بودم بسیار پیش‌رفته‌تر بود اما از آن زمان سال‌ها می‌گذرد و به گمانم ابدال‌آباد هم چنین شکلی به خود گرفته است (یا امیدوارم گرفته باشد!). مدرسه تابلویی داشت رنگ و رو رفته و قدیمی که عبارت «دوره‌ی دوم» را به تازگی به آن افزوده بودند. به غیر از تابلو، تقریبن همه‌چیزش شبیه فرزانگان امین اصفهان بود اما توی مدرسه موکت شده بود و باید کفشمان را در می‌آوردیم تا وارد ساختمان اصلی آن شویم.

سه‌شنبه من همان حسی را که سال گذشته در اصفهان داشتم، دوباره تجربه کردم. حس کردم که بسیار خوش‌بختم. حس کردم که به ایرانی بودن خود می‌بالم. حس کردم که هیچ‌چیز نمی‌تواند بهتر از این باشد که به شهر یا روستایی از کشورت بروی که هیچ آن را نمی‌شناخته‌ای و در آن‌جا زندگی ببینی. زندگی نه به معنای مشتی انسان. زندگی به معنای واقعیش. هوش و تلاش و خودباوری و باز هم تلاش و پیشرفتی انکارناپذیر و غیر قابل نادیده گرفته شدن. به روستایی یا شهری کوچک بروی و در آن المپیاد ببینی. فردی را ببینی که این اعتماد را در تو به وجود آورد که ما بدون هیچ ابزار و امکاناتی هم پیشرفت می‌کنیم. که دانش اگر در ستاره‌ی سهیل هم باشد مردانی (زنانی!) از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت.

در شهرهای کوچک بیش‌تر حس ایرانی‌بودن می‌کنم. مردم این شهرها بسیار مهمان‌نواز و گرمند. حتا گرم‌تر از هوای بافق. فکر می‌کنم به این‌جاها تعلق دارم. تهران و مشهد و اصفهان را دوست می‌دارم اما زندگی در این نقاط ایران حال و هوا و حس دیگری دارد. از دیدگاه بسیاری از ساکنان شهرهای بزرگ، در این شهرها هیچ نیست، وایمکس نیست، دانشگاه بزرگ نیست، امکانات نیست، اما من می‌دانم که در این شهرها زندگی هست، شور و نشاط هست و نوعی نیروی فراطبیعی و پیش‌برنده هم هست که باعث می‌شود بزرگ‌ترین موفقیت‌ها در آن‌ها شکل گیرند. در این شهرها نان تنوری سنتی هست. غذای سنتی هست. ناهاری که سه‌شنبه خوردم را با هیچ غذای دیگری عوض نخواهم کرد. ساده بود اما عالی بود. همه‌چیز در بافق همین است. ساده و عالی.

ناگهان به خودم می‌آیم و از خود می‌پرسم که آیا این حقیقت دارد؟ نکند خواب می‌بینم؟ چه بی‌مقدمه و یک‌هو به این شهر رسیدم و چه بی‌مقدمه‌تر باید آن را ترک گویم. بعد اطرافم را نگاه می‌کنم. حقیقت دارد. شهر شاعر بزرگ است، وحشی بافقی، و به من این فرصت کوتاه داده شده است که یک روز هم در این شهر باشم و در خدمت این مردمان.

مدت کمی در بافق بودم. دیدنی‌های فراوان بافق را در یک روز نمی‌توان دید. فقط امام‌زاده‌ای دیدم که عبدالله نام داشت و برادر امام رضا(ع) بود و دم غروب به یزد بازگشتم و آن‌چه برایم ماند بسته‌ای پسته و جعبه‌ای لوز بود از لطف مردمان بافق و خاطره‌ای به یادماندنی و امیدی همیشگی برای بهروزی این مردم عزیز و روز افزون شدن پیشرفت‌های آن‌ها.


یکی از میدان‌های بافق


مقبره‌ی امام‌زاده عبدالله، فرزند امام موسای کاظم(ع)




نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۱۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۰۰:۱۰

آفتابی گرم‌تر از یزد

سه‌شنبه ۹ اردی‌بهشت، صبح زود، ساعت ۶ برخاستم. لپ‌تاپم را در کوله‌ام انداختم و کارت‌های بانکی و مدارک شناسایی و کتاب کم‌قطر «دیدار بلوچ» و کلاهم را برداشتم و از خوابگاه بیرون زدم. مقصدم بافق بود. شهری که آن را با آهن و راه‌آهن می‌شناختم. می‌دانستم که فاصله‌ی چندانی با یزد ندارد و راهش بیش از ۹۰ دقیقه نخواهد بود. از حمید {سلیمی، معروف به پُسر} دوست و هم‌اتاقی بهابادیم راه و چاه را پرسیده بودم. موقع تعویض شیفت نگهبانان به در خوابگاه رسیدم و تاکسی گرفتم و تا میدان امام علی(ع) رفتم. بلیت اتوبوس گیرم نیامد. آن روز به دلیل نامشخصی، اولین اتوبوس بسیار دیر یزد را ترک می‌کرد و من می‌خواستم رأس ساعت ۸ در بافق باشم. تاکسی گرفتم. تاکسی در یزد نرخ معقول و به صرفه‌ای دارد. 

در راه راننده گرم سخن‌گفتن شد و چه لهجه‌ی یزدی زیبا و غلیظی هم داشت. او حرف می‌زد و من بیش از سخنش به لهجه‌اش گوش می‌دادم. یزدی آهنگ خاصی دارد. نوعی موسیقی خدادادی و ظریف در این لهجه هست که باید مدت‌ها آن را بشنوید تا درکش کنید. مردمان این دیار ساده حرف می‌زنند و کم‌تر کلمه‌ی قلمبه در سخنشان می‌آید اما قادرند چنان زیبایی به کلام خود ببخشند که تا ساعت‌ها گوش کنی و خسته نشوی. راننده‌ی آن روز ما، مثل اکثر راننده‌ها از زمین و زمان می‌نالید و حق هم داشت. از دبی می‌گفت و عرب‌های حاشیه‌ی دریای پارس که برای ما دم در آورده‌اند و از فشاری که بر مردم می‌آید و از کم‌شدن اعتبار گذرنامه‌ی ایرانی و هزاران موضوع دیگر. از هر چه که می‌گفت سخنش پیچ و تاب می‌خورد و به جاهای دیگر می‌رفت و آخر به بنزینی می‌رسید که یک‌شبه گران شدنش برای مردم ما عادت شده است.

۱۲۰ کیلومتر راه بود. رسیدیم. نخل بود و نخل بود و نخل. در میان گرمایی که از همین اول صبح به شهر هجوم آورده بود، این سایه‌ی درختان تنومند خرما بود که راه رفتن در کوچه و خیابان را ممکن کرده بود. لهجه‌ی مردم چیزی بین یزدی و کرمانی و بیش‌تر شبیه به کرمانی بود. مدرسه‌ی مقصد ما کمی از بافق فاصله داشت. دبیرستان نمونه دولتی دخترانه‌ی حضرت معصومه(س) در روستای مبارکه. کمی طول کشید تا پیدایش کردیم. مبارکه چسبیده به بافق است. گویا دبیرستان شبانه‌روزی بود اما بسیاری از شاگردانش، از جمله شاگرد سه‌شنبه‌ی من زهـرا فتوحی بافقی، ساکن بافق بودند و در شبانه‌روز بیش از ۸ ساعت را در مبارکه نمی‌گذراندند. مبارکه روستایی بود کوچک. مثل همه‌ی روستاهای ایران. راه خاکی و ساختمان‌های یک طبقه. یاد ابدال‌آباد افتادم. البته این از ابدال‌آبادی که من دیده بودم بسیار پیش‌رفته‌تر بود اما از آن زمان سال‌ها می‌گذرد و به گمانم ابدال‌آباد هم چنین شکلی به خود گرفته است (یا امیدوارم گرفته باشد!). مدرسه تابلویی داشت رنگ و رو رفته و قدیمی که عبارت «دوره‌ی دوم» را به تازگی به آن افزوده بودند. به غیر از تابلو، تقریبن همه‌چیزش شبیه فرزانگان امین اصفهان بود اما توی مدرسه موکت شده بود و باید کفشمان را در می‌آوردیم تا وارد ساختمان اصلی آن شویم.

سه‌شنبه من همان حسی را که سال گذشته در اصفهان داشتم، دوباره تجربه کردم. حس کردم که بسیار خوش‌بختم. حس کردم که به ایرانی بودن خود می‌بالم. حس کردم که هیچ‌چیز نمی‌تواند بهتر از این باشد که به شهر یا روستایی از کشورت بروی که هیچ آن را نمی‌شناخته‌ای و در آن‌جا زندگی ببینی. زندگی نه به معنای مشتی انسان. زندگی به معنای واقعیش. هوش و تلاش و خودباوری و باز هم تلاش و پیشرفتی انکارناپذیر و غیر قابل نادیده گرفته شدن. به روستایی یا شهری کوچک بروی و در آن المپیاد ببینی. فردی را ببینی که این اعتماد را در تو به وجود آورد که ما بدون هیچ ابزار و امکاناتی هم پیشرفت می‌کنیم. که دانش اگر در ستاره‌ی سهیل هم باشد مردانی (زنانی!) از سرزمین پارس بدان دست خواهند یافت.

در شهرهای کوچک بیش‌تر حس ایرانی‌بودن می‌کنم. مردم این شهرها بسیار مهمان‌نواز و گرمند. حتا گرم‌تر از هوای بافق. فکر می‌کنم به این‌جاها تعلق دارم. تهران و مشهد و اصفهان را دوست می‌دارم اما زندگی در این نقاط ایران حال و هوا و حس دیگری دارد. از دیدگاه بسیاری از ساکنان شهرهای بزرگ، در این شهرها هیچ نیست، وایمکس نیست، دانشگاه بزرگ نیست، امکانات نیست، اما من می‌دانم که در این شهرها زندگی هست، شور و نشاط هست و نوعی نیروی فراطبیعی و پیش‌برنده هم هست که باعث می‌شود بزرگ‌ترین موفقیت‌ها در آن‌ها شکل گیرند. در این شهرها نان تنوری سنتی هست. غذای سنتی هست. ناهاری که سه‌شنبه خوردم را با هیچ غذای دیگری عوض نخواهم کرد. ساده بود اما عالی بود. همه‌چیز در بافق همین است. ساده و عالی.

ناگهان به خودم می‌آیم و از خود می‌پرسم که آیا این حقیقت دارد؟ نکند خواب می‌بینم؟ چه بی‌مقدمه و یک‌هو به این شهر رسیدم و چه بی‌مقدمه‌تر باید آن را ترک گویم. بعد اطرافم را نگاه می‌کنم. حقیقت دارد. شهر شاعر بزرگ است، وحشی بافقی، و به من این فرصت کوتاه داده شده است که یک روز هم در این شهر باشم و در خدمت این مردمان.

مدت کمی در بافق بودم. دیدنی‌های فراوان بافق را در یک روز نمی‌توان دید. فقط امام‌زاده‌ای دیدم که عبدالله نام داشت و برادر امام رضا(ع) بود و دم غروب به یزد بازگشتم و آن‌چه برایم ماند بسته‌ای پسته و جعبه‌ای لوز بود از لطف مردمان بافق و خاطره‌ای به یادماندنی و امیدی همیشگی برای بهروزی این مردم عزیز و روز افزون شدن پیشرفت‌های آن‌ها.


یکی از میدان‌های بافق


مقبره‌ی امام‌زاده عبدالله، فرزند امام موسای کاظم(ع)


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۳/۰۲/۱۳
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۸)

خواندیمتان!
پاسخ:
:)
مرسی
از بیان بخواهیم یک دکمه‌ی Mark as read فراهم آورد! :)

۱۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۴:۱۳ احسان کفشدار گوهرشادی
خدایا! یکم کوتاه نویسی یاد داداش‌ ما بده! :)
پاسخ:
این که کوتاه شد که!

بسیار عالی و دلنشین نوشتی.

 راستی آنجا که نوشتی :توی مدرسه موکت شده بود و باید کفشمان را در می‌آوردیم تا وارد ساختمان اصلی آن شویم.

منظورت اینست که داخل حیاط مدرسه موکت شده بود؟ اگر چنین نیست که نیست ، پس طور دیگری باید نوشت.


پاسخ:
«حیاط» به معنای دقیق آن وجود نداشت. :)

یه پیشنهاد: وقتی عکس ها را اپلود میکنید اندازه اش را کوچک تر کنید که مشخص تر باشه

پاسخ:
:)

سلام

آفرین به شما چقدر لهجه یزدی را خش و جون توصیف کردین.

راستی کاش به صادق اباد بافق هم می رفتین بی نظیره من تنها جایی که واقعا از تفریح کردن لذت بردم  پیست شتر سواری صادق آباد بود پیاده روی در تپه های شن آنجا محشره. دفعه ی بعد حتمن برین هرچند خود منم 2بار بیشتر نرفتم:(  جای عکس  مسجد ابوالفضل در راه بافق  در بین عکساتون واقعا خالی بود .

پاسخ:
درود بر شما
متأسفانه وقت چندانی برای گشت و گذار نداشتم. بار بعدی اگر در کار بود، فکر این دو جا را هم می‌کنم. :)
۰۵ آبان ۹۳ ، ۱۳:۴۳ امیررضا پوراخوان
+1 to mark az read :D
and it was very good :D
پاسخ:
!
خوش اومدید :)
+ دبیرستان ما فوق العادس واقعا ! :))
پاسخ:
:-)
خیلی دوست دارم بتونم یه بار دیگه این دبیرستان رو ببینم.
۱۴ مهر ۹۵ ، ۱۶:۴۲ صادق قانعی
امیر این طرفا اومدی یه خبر به ما میدادی من اینجوری و بعد چند سال بفهمم اومدی بافق

این بار اومدی حتما یه زنگی به من بزن
پاسخ:
سلام
چشم. اگه بشه دوباره بیام بافق که خیلی دلم می‌خواد، قطعن می‌گم. :-)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی