امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
جمعه, ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۱:۴۶ ب.ظ

بلوچانه

امروز کتاب کوتاه (یا شاید مقاله‌ی بلند) «دیدار بلوچ» را خواندم. محمود دولت‌آبادی دیدار بلوچ را حدود ۴۰ سال پیش نگاشته است. او در ۱۳۵۳ به دلیلی که در کتاب ذکر نکرده به دیدار بلوچستان رفته و من در ۱۳۹۳ به دلیلی که شرحش در یک کتاب هم نمی‌گنجد می‌خواهم از بلوچ و بلوچستان بیش‌تر بدانم. شاید هم بخواهم سفری مانند سفر او برای خودم ترتیب دهم. چرا که نه!

او در آغاز کتاب از لباس سپید و زیبا و مناسب و باوقار بلوچ‌ها می‌گوید، لباسی که من هم همیشه دوستش داشته‌ام و همیشه بر لباس‌های تنگ و نفس‌گیر و ناشایست غربی ترجیحش داده‌ام، از کم‌حرفی آن‌ها و این که یک بار دیدارشان، اطمینانی به آدمی می‌دهد که «می‌توانند به نان و پیازی زندگی بگذرانند».

توصیفات خوب و زیبا و دقیق از زاهدان و زابل و میرجاوه به کنار، دولت‌آبادی بر نکاتی دست می‌گذارد و کاستی‌هایی از جامعه‌ی ما را با قلم خود به تصویر می‌کشد که من سال‌هاست از آن‌ها رنج می‌برم. باز به همین سخن زیبا می‌رسم که بهترین کتاب، آن است که همان چیز را که می‌دانیم به ما بگوید. دولت‌آبادی می‌گوید که کینه‌ی کهنه و بی‌مورد شیعه و سنی هنوز نمود دارد. می‌گوید که اختلاف طبقاتی، جای خود را به اختلاف قومیتی داده است. می‌گوید که بسیاری از مردم کشورمان خود را برتر از بلوچ‌ها می‌بینند و نهایت لطفی که در حق یک بلوچ می‌کنند آن است که با حالتی ترحم‌آمیز خود را در کنار او قرار دهند و به زبان بی‌زبانی بگویند که من از تو بالاترم، اما این چند مدت را کنار تو می‌گذرانم تا به تو لطفی کرده باشم و می‌گوید که این رفتار، گرچه از بی‌توجهی و رفتارهای زننده‌ای که بسیاری از خود نشان می‌دهند بهتر است، بسیار توهین‌آمیز و ناشایست است. به راستی چه بر سر مردمان ما آمده است؟ چرا در عین دوست داشتن هم، از هم بد می‌گویند؟ اصفهانی‌ها چه هیزم تری به یزدی‌ها فروخته‌اند؟ مراغه‌ای‌ها چه بدی در حق بنابی‌ها کرده‌اند؟ جز این است که بخش زیادی از مردم ما گرفتار نوعی حماقت واگیردار شده‌اند و این دعوای شیعه و سنی و این شهر و آن شهر و این بدگویی‌ها همه از همین حماقت ناشی می‌شود؟

در این کتاب با چنین پرسش‌هایی و طرح‌هایی از جواب آن‌ها مواجه خواهید شد. بسیار خواندنی است این کتاب. در ادامه بخشی از آن را نقل می‌کنم:

اما نکته‌ای که همیشه آزاردهنده است، بیگانگی مردم ولایت ما است، نسبت به هم، و گاهی بدبینی‌های توأم با تحقیرهای کینه‌توزانه. این که کم‌تر به یک‌دیگر نظر خوش دارند. جوری دشمنی بیهوده و دردناک. وقتی فکرش را می‌کنم می‌بینم می‌باید بسیار کار ضمنی و موذیانه روی فرهنگ ما شده باشد تا ناکسانی موفق شده باشند به این صورت غم‌انگیز مردم ما را از هم، از خود، دور گردانند. می‌باید حساب‌شده این کار شروع شده و ادامه یافته باشد تا این‌که جهت کینه‌ی مردم را از دشمن به خود برگردانده باشد. کینه‌ای مضحک و در عین حال فجیع! تقویت بیگانگی مردم نسبت به خود بی سببی نیست. این تفرقه خود اطمینان‌بخش‌ترین پایگاه بوده و هست برای بیگانگان و مهاجمان. مردم را از یک‌دیگر بیزار کردن! چه سمی ثمربخش‌تر از این؟ منطقه به جای طبقه! تبار به جای تنخار! اگر پای صحبت مردم همدان بنشینی، از خصومت خود با کرمانشاهیان می‌گویند. اگر در چالوس باشی، شاهد بدزبانی ایشان به گیلانی‌ها هستی و هرگاه با مردم رضاییه هم‌سخن بشوی، بدگویی از تبریزیان آغاز می‌شود. در زاهدان که نشسته‌ای شاهد بدزبانی فلان کاسب گنابادی به بلوچ هستی! حرف زابلی را که با خراسانی می‌زنی، چنان از زابلی یاد می‌شود که پنداری صدها بار به محله‌ی ناوغونی‌ها در مشهد شبیخون زده است! نمی‌دانم این تخمه‌ی نادرست در کدام زمینه‌ی مساعد رشد یافته است. در ملوک‌الطوایفی آیا؟ شاید! با تقویت بیگانه آیا؟ حتمن. دریغا، هم‌چنان ادامه دارد. تا یگانگی مردم چند فرسنگ است؟ چند ده فرسنگ آیا؟



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۱۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۴۶

بلوچانه

امروز کتاب کوتاه (یا شاید مقاله‌ی بلند) «دیدار بلوچ» را خواندم. محمود دولت‌آبادی دیدار بلوچ را حدود ۴۰ سال پیش نگاشته است. او در ۱۳۵۳ به دلیلی که در کتاب ذکر نکرده به دیدار بلوچستان رفته و من در ۱۳۹۳ به دلیلی که شرحش در یک کتاب هم نمی‌گنجد می‌خواهم از بلوچ و بلوچستان بیش‌تر بدانم. شاید هم بخواهم سفری مانند سفر او برای خودم ترتیب دهم. چرا که نه!

او در آغاز کتاب از لباس سپید و زیبا و مناسب و باوقار بلوچ‌ها می‌گوید، لباسی که من هم همیشه دوستش داشته‌ام و همیشه بر لباس‌های تنگ و نفس‌گیر و ناشایست غربی ترجیحش داده‌ام، از کم‌حرفی آن‌ها و این که یک بار دیدارشان، اطمینانی به آدمی می‌دهد که «می‌توانند به نان و پیازی زندگی بگذرانند».

توصیفات خوب و زیبا و دقیق از زاهدان و زابل و میرجاوه به کنار، دولت‌آبادی بر نکاتی دست می‌گذارد و کاستی‌هایی از جامعه‌ی ما را با قلم خود به تصویر می‌کشد که من سال‌هاست از آن‌ها رنج می‌برم. باز به همین سخن زیبا می‌رسم که بهترین کتاب، آن است که همان چیز را که می‌دانیم به ما بگوید. دولت‌آبادی می‌گوید که کینه‌ی کهنه و بی‌مورد شیعه و سنی هنوز نمود دارد. می‌گوید که اختلاف طبقاتی، جای خود را به اختلاف قومیتی داده است. می‌گوید که بسیاری از مردم کشورمان خود را برتر از بلوچ‌ها می‌بینند و نهایت لطفی که در حق یک بلوچ می‌کنند آن است که با حالتی ترحم‌آمیز خود را در کنار او قرار دهند و به زبان بی‌زبانی بگویند که من از تو بالاترم، اما این چند مدت را کنار تو می‌گذرانم تا به تو لطفی کرده باشم و می‌گوید که این رفتار، گرچه از بی‌توجهی و رفتارهای زننده‌ای که بسیاری از خود نشان می‌دهند بهتر است، بسیار توهین‌آمیز و ناشایست است. به راستی چه بر سر مردمان ما آمده است؟ چرا در عین دوست داشتن هم، از هم بد می‌گویند؟ اصفهانی‌ها چه هیزم تری به یزدی‌ها فروخته‌اند؟ مراغه‌ای‌ها چه بدی در حق بنابی‌ها کرده‌اند؟ جز این است که بخش زیادی از مردم ما گرفتار نوعی حماقت واگیردار شده‌اند و این دعوای شیعه و سنی و این شهر و آن شهر و این بدگویی‌ها همه از همین حماقت ناشی می‌شود؟

در این کتاب با چنین پرسش‌هایی و طرح‌هایی از جواب آن‌ها مواجه خواهید شد. بسیار خواندنی است این کتاب. در ادامه بخشی از آن را نقل می‌کنم:

اما نکته‌ای که همیشه آزاردهنده است، بیگانگی مردم ولایت ما است، نسبت به هم، و گاهی بدبینی‌های توأم با تحقیرهای کینه‌توزانه. این که کم‌تر به یک‌دیگر نظر خوش دارند. جوری دشمنی بیهوده و دردناک. وقتی فکرش را می‌کنم می‌بینم می‌باید بسیار کار ضمنی و موذیانه روی فرهنگ ما شده باشد تا ناکسانی موفق شده باشند به این صورت غم‌انگیز مردم ما را از هم، از خود، دور گردانند. می‌باید حساب‌شده این کار شروع شده و ادامه یافته باشد تا این‌که جهت کینه‌ی مردم را از دشمن به خود برگردانده باشد. کینه‌ای مضحک و در عین حال فجیع! تقویت بیگانگی مردم نسبت به خود بی سببی نیست. این تفرقه خود اطمینان‌بخش‌ترین پایگاه بوده و هست برای بیگانگان و مهاجمان. مردم را از یک‌دیگر بیزار کردن! چه سمی ثمربخش‌تر از این؟ منطقه به جای طبقه! تبار به جای تنخار! اگر پای صحبت مردم همدان بنشینی، از خصومت خود با کرمانشاهیان می‌گویند. اگر در چالوس باشی، شاهد بدزبانی ایشان به گیلانی‌ها هستی و هرگاه با مردم رضاییه هم‌سخن بشوی، بدگویی از تبریزیان آغاز می‌شود. در زاهدان که نشسته‌ای شاهد بدزبانی فلان کاسب گنابادی به بلوچ هستی! حرف زابلی را که با خراسانی می‌زنی، چنان از زابلی یاد می‌شود که پنداری صدها بار به محله‌ی ناوغونی‌ها در مشهد شبیخون زده است! نمی‌دانم این تخمه‌ی نادرست در کدام زمینه‌ی مساعد رشد یافته است. در ملوک‌الطوایفی آیا؟ شاید! با تقویت بیگانه آیا؟ حتمن. دریغا، هم‌چنان ادامه دارد. تا یگانگی مردم چند فرسنگ است؟ چند ده فرسنگ آیا؟

موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۳/۰۲/۱۲
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۲)

1- متنی تحسین برانگیز نوشته ای .آفرین بر شما و آقای دولت آبادی.
2- البته به میمنت پیروزی انقلاب اسلامی ،و استقبال خوب مردم ، این اختلافات در بسیاری از نقاط کشورمان کمرنگ شد و از برخی نقاط ، رخت بر بست.گرچه در پاره ای موارد اختلافات تازه ای بوجود آمده است.
3-برای حفظ بی طرفی ، آنجا که نوشته ای :اصفهانی‌ها چه هیزم تری به یزدی‌ها فروخته‌اند؟ مراغه‌ای‌ها چه بدی در حق بنابی‌ها کرده‌اند؟
ادامه اش برعکسش را هم بنویس : و همینطور یزدیها جه هیزم تری به اصفهانیها ؟ و بنابی ها جه بدی در حق مراغه ای ها؟
پاسخ:
:)
در مورد حفظ بی‌طرفی: من بی‌طرفم اما انصافن این دیدگاه بد تو اون موارد یک طرفه است. :)

با سلام
بسیار زیبا نوشته ای، ممنون و سپاسگزارم، ایران و ایرانی به داشتن فرزندانی چون تو در این مرز و بوم  باید افتخار کنند.

پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی