امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
شنبه, ۶ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۱:۴۱ ب.ظ

از خاطرات دوستان

درود بر شما

امروز همین‌جوری که داشتم گشت می‌زدم، وبلاگ دوست و هم‌تیمی خوبم سعید طامه رو دیدم. در این‌جا یکی از مطالب وبلاگشو (با اندکی ویرایش) نقل می‌کنم. عنوان این مطلب «خاطرات ACM» است و آدرس متن اصلی http://saeedtame.blog.ir/post/6.

------------------------------

این خاطره رو میخوام از اول مهر شروع کنم روزی که رسیدم دانشگاه و با خبر شدم که یه تیم و یه نفر ( کلن ۴ نفر) دارن واسه مسابقات امسال کار می‌کنن سه تاشون که از دوستان قدیمی بودن و اون یکی هم الآن رفته بین دوستان و البته در آینده‌ای نزدیک از دوستان قدیمی می‌شه، منم خیلی دوست داشتم واسه مسابقه کار کنم اما چون سیستمم بنده خدا داشت نفس‌های آخر رو می‌کشید تو تابستون زیاد بهش فشار نیاوردم و گذاشتم تو حال خودش باشه و این‌طوری شد که نتونستم تو دوره‌ی تمرینات تابستونی شرکت کنم، اما رفتم و به امیر(کفشدار گوهرشادی) گفتم که می‌خوام کار کنم اونم گفت مشکلی نداره می‌تونی بیای.

روز اول که وارد اتاق تمرین شدم یه اسکوربورد که رو وایت برد کشیده بودن نظرم رو جلب کرد، از دوستان پرسیدم که این چیه سریع یه سیستم در اختیارم گذاشتن و سایت usaco.org رو بهم معرفی کردن و گفتن باید این سؤال‌ها رو حل کنی این اسکوربورد هم واسه سؤال‌هایی هست که ما حل می‌کنیم و اسم تو [رو] هم بهش اضافه می‌کنیم هر سؤالی که حل کردی واسه خودت تیک بزن.

شروع کردم به حل کردن سؤال اول، روز اول که فقط داشتم متن سوال رو می‌خوندم (آخه خیلی زبان انگلیسیم ضعیفه) دو روز هم طول کشید که فهمیدم الگوریتم سؤال چیه و در روز چهارم با تلاش فراوان موفق به حل سؤال شدم اما با یه نیم نگا به اسکوربورد و یه حساب سر انگشتی دیدم بچه‌ها هفت هشتا سؤال حل کردن و من تازه اولیش رو حل کرده‌‌ام. یه کم ناامید شدم اما گفتم مهم نیس ادامه می‌دم تا ببینیم آخرش چی می‌شه.

هر روز واسه تمرین می‌اومدم از صبح ساعت ۸ تا شب ساعت ۷، چهار نفر بودیم که همیشه می‌اومدیم واسه تمرین: من و علی(نوروزی) و حسین (خوشبین) (اینا همون دو دوست قدیمی هستن) و سروش (فرخ نیا). هفته‌ی اول همه می‌اومدیم، هفته‌ی دوم حسین کم‌تر می‌اومد و از هفته‌ی سوم فقط می‌اومد یه نگا می‌کرد ببینه ما هنوز زنده‌ایم یا نه.از هفته‌ی سوم دیگه سه نفره به تمرینات ادامه می‌دادیم تا این‌که سروش هم یه گیم‌نت پیدا کرد و اونم شروع کرد به پیچوندن، تقریبن هفته‌ی پنجم بود که فقط من و علی واسه تمرین می‌رفتم، دیگه حل کردن سؤالا واسم آسون شده بود و به‌طور میانگین هر سه روز یه سؤال حل می‌کردم، همیشه از علی در مورد تیم‌بندی می‌پرسیدم اونم همیشه یه مشت دلیل می‌آورد و منم نمی‌فهمیدم چی می‌گه و آخرشم اعضای دو تیم رو مشخص می‌کرد که اونم نمی‌فهمیدم چی به چیه. 

تا این‌که یه روز از امیر در مورد تیم‌ها پرسیدم که گفت یه کانتست از ما چهار نفر می‌گیره و دو نفر اول با خودش می‌رن تیم اول و دو نفر بعدی یه نفر دیگه رو پیدا می‌کنن و تیم دو رو تشکیل می‌دن. هفته‌ی ششم بود که سؤال‌های حل‌شده‌ی من با بقیه برابر بود و این خیلی بهم روحیه می‌داد و خستگی رو از تنم بیرون می‌کرد، هر روز از صبح تا شب فقط می‌رفتم تو این اتاق و کد می‌زدم، شب که از دانشگاه می‌اومدم بیرون دیگه آدم نبودم، سردرد شدید داشتم و وقتی می‌رسیدم خوابگاه شام می‌خوردم و می‌خوابیدم تا صبح روز بعد، این روال تا دو ماه ادامه داشت.

منتظر ادامه‌ی این خاطره باشید...

------------------------------

ما که منتظر ادامه‌اش ماندیم و ماندیم و هنوز مانده‌ایم.


به روزرسانی (۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۳ - ساعت ۲:۴۱ بامداد): بقیه‌اش رو نوشت! این‌جا رو ببینین: http://saeedtame.blog.ir/post/7.

به روزرسانی (۱ خرداد ۱۳۹۳ - ساعت ۱۸:۵۹): این هم بخش سومش: http://saeedtame.blog.ir/post/11




نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

۰۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۴۱

از خاطرات دوستان

درود بر شما

امروز همین‌جوری که داشتم گشت می‌زدم، وبلاگ دوست و هم‌تیمی خوبم سعید طامه رو دیدم. در این‌جا یکی از مطالب وبلاگشو (با اندکی ویرایش) نقل می‌کنم. عنوان این مطلب «خاطرات ACM» است و آدرس متن اصلی http://saeedtame.blog.ir/post/6.

------------------------------

این خاطره رو میخوام از اول مهر شروع کنم روزی که رسیدم دانشگاه و با خبر شدم که یه تیم و یه نفر ( کلن ۴ نفر) دارن واسه مسابقات امسال کار می‌کنن سه تاشون که از دوستان قدیمی بودن و اون یکی هم الآن رفته بین دوستان و البته در آینده‌ای نزدیک از دوستان قدیمی می‌شه، منم خیلی دوست داشتم واسه مسابقه کار کنم اما چون سیستمم بنده خدا داشت نفس‌های آخر رو می‌کشید تو تابستون زیاد بهش فشار نیاوردم و گذاشتم تو حال خودش باشه و این‌طوری شد که نتونستم تو دوره‌ی تمرینات تابستونی شرکت کنم، اما رفتم و به امیر(کفشدار گوهرشادی) گفتم که می‌خوام کار کنم اونم گفت مشکلی نداره می‌تونی بیای.

روز اول که وارد اتاق تمرین شدم یه اسکوربورد که رو وایت برد کشیده بودن نظرم رو جلب کرد، از دوستان پرسیدم که این چیه سریع یه سیستم در اختیارم گذاشتن و سایت usaco.org رو بهم معرفی کردن و گفتن باید این سؤال‌ها رو حل کنی این اسکوربورد هم واسه سؤال‌هایی هست که ما حل می‌کنیم و اسم تو [رو] هم بهش اضافه می‌کنیم هر سؤالی که حل کردی واسه خودت تیک بزن.

شروع کردم به حل کردن سؤال اول، روز اول که فقط داشتم متن سوال رو می‌خوندم (آخه خیلی زبان انگلیسیم ضعیفه) دو روز هم طول کشید که فهمیدم الگوریتم سؤال چیه و در روز چهارم با تلاش فراوان موفق به حل سؤال شدم اما با یه نیم نگا به اسکوربورد و یه حساب سر انگشتی دیدم بچه‌ها هفت هشتا سؤال حل کردن و من تازه اولیش رو حل کرده‌‌ام. یه کم ناامید شدم اما گفتم مهم نیس ادامه می‌دم تا ببینیم آخرش چی می‌شه.

هر روز واسه تمرین می‌اومدم از صبح ساعت ۸ تا شب ساعت ۷، چهار نفر بودیم که همیشه می‌اومدیم واسه تمرین: من و علی(نوروزی) و حسین (خوشبین) (اینا همون دو دوست قدیمی هستن) و سروش (فرخ نیا). هفته‌ی اول همه می‌اومدیم، هفته‌ی دوم حسین کم‌تر می‌اومد و از هفته‌ی سوم فقط می‌اومد یه نگا می‌کرد ببینه ما هنوز زنده‌ایم یا نه.از هفته‌ی سوم دیگه سه نفره به تمرینات ادامه می‌دادیم تا این‌که سروش هم یه گیم‌نت پیدا کرد و اونم شروع کرد به پیچوندن، تقریبن هفته‌ی پنجم بود که فقط من و علی واسه تمرین می‌رفتم، دیگه حل کردن سؤالا واسم آسون شده بود و به‌طور میانگین هر سه روز یه سؤال حل می‌کردم، همیشه از علی در مورد تیم‌بندی می‌پرسیدم اونم همیشه یه مشت دلیل می‌آورد و منم نمی‌فهمیدم چی می‌گه و آخرشم اعضای دو تیم رو مشخص می‌کرد که اونم نمی‌فهمیدم چی به چیه. 

تا این‌که یه روز از امیر در مورد تیم‌ها پرسیدم که گفت یه کانتست از ما چهار نفر می‌گیره و دو نفر اول با خودش می‌رن تیم اول و دو نفر بعدی یه نفر دیگه رو پیدا می‌کنن و تیم دو رو تشکیل می‌دن. هفته‌ی ششم بود که سؤال‌های حل‌شده‌ی من با بقیه برابر بود و این خیلی بهم روحیه می‌داد و خستگی رو از تنم بیرون می‌کرد، هر روز از صبح تا شب فقط می‌رفتم تو این اتاق و کد می‌زدم، شب که از دانشگاه می‌اومدم بیرون دیگه آدم نبودم، سردرد شدید داشتم و وقتی می‌رسیدم خوابگاه شام می‌خوردم و می‌خوابیدم تا صبح روز بعد، این روال تا دو ماه ادامه داشت.

منتظر ادامه‌ی این خاطره باشید...

------------------------------

ما که منتظر ادامه‌اش ماندیم و ماندیم و هنوز مانده‌ایم.


به روزرسانی (۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۳ - ساعت ۲:۴۱ بامداد): بقیه‌اش رو نوشت! این‌جا رو ببینین: http://saeedtame.blog.ir/post/7.

به روزرسانی (۱ خرداد ۱۳۹۳ - ساعت ۱۸:۵۹): این هم بخش سومش: http://saeedtame.blog.ir/post/11


موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۳/۰۲/۰۶
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی