امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
سه شنبه, ۲ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۰۴:۰۶ ب.ظ

România - بخش ۴ - اصل کاری

قلعه را دیدیم. بر فراز آن سه پرچم به چشم می‌خورد. یکی پرچم رومانی و دیگری پرچمی با نقش یک گاو عصبانی و سومی هم پرچم اتحادیه. محمدرضا از مسئول تور پرسید که چرا در آن پرچم عکس گاو (Cow) کشیده‌اند؟ مسئول تور که کمی بهش بر هم خورده بود با متانت توضیح داد که اولن گاو نیست و بوفالوست و دومن بوفالو نماد ملدوا (Moldova) و نشان قدرت است. بعد هم گفت که این قلعه در سال ۱۳۹۱ ساخته شده‌ است و این خود باعث خنده‌ی من شد و به او گفتم که در ایران در سال ۱۳۹۲ هستیم. برایش بیش از حد جالب بود! نمی‌دانم چرا.

به نظر می‌رسید در این منطقه زمزمه‌هایی از جدایی‌طلبی هم بود. وجود کشور مستقل و رومانیایی‌زبان ملدوا (مولداوی) در مرز رومانی که از شوروی استقلال گرفته و رفتار عجیب بعضی از محلی‌ها وقتی در مورد یوان کوزا حرف می‌زدند و حساسیت زیادشان به پرچم ملدوا و پرچم رومانی (که به نظرم توسط دولت) همه‌جا نصب شده بود، همه و همه عجیب به نظر می‌آمدند. به هر حال به ما ربطی ندارد!

قلعه را با همه‌ی جزئیاتش دیدیم و با زره‌های شوالیه‌ها که بسیار شبیه کارتون‌های تام و جری بود عکس گرفتیم و خوب گشتیم و برای ناهار از کوه پایین آمدیم. پای کوه که رسیدیم، من برای خرید سوغاتی به یک فروشگاه صنایع دستی که همان‌جا بود مراجعه کردم و یک پارچ سفالی، که البته خیلی هم کج و کوله بود!، و تعدادی فلوت (خودشان می‌گفتند فلوت ولی به نی شبیه‌تر بود) خریدم. در حال گشتن بین سایر اجناس مغازه بودم که مارا و محمدرضا از بیرون با هیجان صدایم زدند.

نزد محمدرضا و ماریان و مارا رفتم و همان اول محمدرضا دستش را آورد بالا که بزنم قدش و زدم و در تعجب بودم که مارا سکوت را شکست و گفت که نمره‌ها آمده است و We're so proud of you و ۱۹ شدی (از ۴۰) و نمره‌هایت هم ۴ و ۵ و ۱۰ بوده است. محمدرضا هم گویا ۱۷ شده بود. نمی‌دانستم از چی من proud بود! مگر من چه نسبتی با او داشتم؟ :) (این جمله را با ژست عزیزان حراست دانشگاه‌های ایران بخوانید!) ولی خوب می‌دانستم که ۱۹ در SEEMOUS یعنی نقره و چون می‌دانستم که امسال سطح نمرات نسبت به سال‌های قبل پایین‌تر بوده، حدس می‌زدم که یعنی نقره‌ یک و مرز طلا! سعی کردم تظاهر کنم که خوشحال هستم ولی واقعیت این بود که نه I was proud of myself و نه راضی بودم. سخت است که آدم برای بار هفتم هم باز طلا نگیرد. داشتم به این فکر می‌کردم که ۵ نقره و ۲ برنز واقعن سخت است. ماریان گفت که احتمالش هست که با ۱۹ هم طلا شوی. حرفش را باور نداشتم. می‌دانستم که ۱۹ نقره است. با شوخ‌طبعی بهش گفتم In that case, I'll love Romania for the rest of my life.

(در این پرانتز بگویم که در همین حدود بودیم که دیدیم پوششی که رومانیایی‌ها روی جوی آبشان گذاشته بودند Made in PRC بود!)

برای ناهار رفتیم. Full course meal. یعنی اول سوپ با آب شفاف، بعد نوعی جوجه‌ که بسیار شبیه گوشت خوک بود و ما گفتیم خوک نمی‌خوریم و ماریان به پیش‌خدمت گفت و پیش‌خدمت با لبخند گفت که این گوشت مرغ است (این‌قدر شبیه خوک بود که خود ماریان هم فکر می‌کرد خوک است) و بعد هم یک کیک پر از شیر به عنوان دسر. سر ناهار از سر این میز و آن میز یک‌سره صدای هورا و cheers و Yeah! و این چیزها بلند بود و من در دل به این فکر می‌کردم که بسیاری از این افراد بسیار کم‌تر از من به دست آورده‌اند و بسیار بیش از من خوش‌حالند و از شما چه پنهان، خود را به جرم ناسپاسی ملامت هم می‌کردم.

داشتم راضی می‌شدم که برای هفتمین بار طلا نشدن را بپذیرم که محمدرضا اشاره کرد که گویا از سؤال اول ۴ گرفته‌ام، از دومی ۵ و از سومی ۱۰. من فکر می‌کردم در سؤال سوم خطای محاسباتی داشته‌ام و انتظارم آن بود که از اولی ۱۰ گرفته باشم و از سومی ۴. ناگهان نور امیدی درخشیدن گرفت! به مارا گفتم که دوباره چک کند که از کدام سؤال ۴ گرفته‌ام. گفت سؤال اول! خدا را شکر کردم. جوابم برای ۳ درست بود. به ماریان گفتم که به نمره‌ی سؤال یک شدیدن اعتراض دارم. قرار شد بعد از ناهار تماس بگیرد و اعتراض من را بگوید.

بعد از ناهار زنگ زد و اعتراض را بیان کرد. گفتند که تا یک ساعت بعد با او تماس می‌گیرند تا مسئول تصحیح آن سؤال با من صحبت کند. از نئمث به سمت صومعه (رهبانگاه) آگاپیا به راه افتادیم. این بار کسی نخواند.

آن‌قدر در حال و هوای نمره‌ام و پیش‌بینی کردن حالت‌های مختلفی که ممکن است اتفاق بیفتد و دعا کردن و این حرف‌ها بودم که اصلن نفهمیدم کی به آگاپیا رسیدیم. راهنما می‌گفت آگاپیا بزرگ‌ترین رهبانگاه زنان در کل رومانی است و ۵۰۰ راهبه در آن سکونت دارند. من هیچ‌وقت از رهبانگاه خوشم نمی‌آمد. راستش را بخواهید از همان ریلای بلغارستان هم دل خوشی نداشتم. شاید این به خاطر باور دینی ما مسلمانان باشد که «و رهبانیة ابتدعوها». این بار حوصله هم نداشتم.

دم در آگاپیا که رسیدیم، ماریان گوشی را به من داد تا با کسی که نمی‌دانم که بود سخن بگویم. طرف به نظرم مجار بود و مسئول تصحیح سؤال یک. اول از من خواست که خودم را دقیقن معرفی کنم و چون هیچ‌جوری اسمم به کتش نمی‌رفت، خود را Amir from Iran معرفی کردم. برایم توضیح داد که راه حلم غلط است و حق نداشته‌ام به متغیرها مقدار دهم. برایش گفتم که این موضوع را رسمن در زمان آزمون به عنوان clarification پرسیده‌ام و پاسخی که به من داده شده است، این حق را به من داده. به قوانین (regulations) استناد کرد و گفت که پاسخ‌های clarها را سرپرست‌های تیم خودمان می‌دهند و برگزارکنندگان مسابقه در این خصوص مقصر نیستند. گفتم که ما سرپرست نداریم و طبق همان regulations، پاسخ سرپرست‌ها باید قبل از این که به دست contestant (شرکت‌کننده) برسد توسط هیئت ژوری تأیید شود. اصلن معلوم نبود کی سر آزمون جواب مرا داده. کیفیت تماس بسیار پایین بود و به سختی حرف هم را می‌فهمیدیم. علاوه بر کیفیت تماس، کیفیت انگلیسی طرف هم پایین بود. همه‌ی دوستانی که در مسابقات یا جوامع بین‌المللی شرکت می‌کنند باید بدانند که انگلیسی بین‌المللی انگلیسی انگلستان یا آمریکا نیست بلکه همان زبان دست و پا شکسته‌ای است که همه می‌فهمند و بیش از حد خوب صحبت کردن باعث می‌شود که هیچ‌کس حرف شما را نفهمد! من هرگاه می‌خواهم در مسابقه‌ای شرکت کنم، قبل از شرکت همه‌ی قوانین مسابقه را به دقت می‌خوانم و در این‌جا هم همین آگاهی از قوانین به کمکم آمد. قرار بر این شد که موضوع در هیئت ژوری مطرح شود و نتیجه را با تلفن به ما اطلاع دهند. سرپرست نداشتن در مسابقات بین‌المللی بسیار زیان‌بار است. حیف که مسؤولین ایرانی نمی‌خواهند یا نمی‌توانند این را بفهمند.

آگاپیا کوفتم شد. اصلن نفهمیدم چی به چی بود. داخل شدم که فضای آن را ببینم ولی دل و دماغش را نداشتم و به نظرم همان ریلا بود. بیرون آمدم و در حیاط بزرگ آن، کنار جایی که شمع روشن می‌کردند منتظر بقیه نشستم. یک راهبه‌ی نسبتن پیر هم زل زده بود تو چشم‌های من و حتا یک لحظه هم جای دیگری را نگاه نمی‌کرد. بعد می‌گویند مردم در متروی تهران بی‌فرهنگند!

از آگاپیا در حالی که دل تو دلم نبود به سمت یاش به راه افتادیم. طبق قانون ساعت ۱۸ جلسه‌ی هیئت ژوری تمام می‌شد و مدال‌ها قطعی می‌شدند و من بسیار امیدوار بودم که قبل از آن ساعت به یاش برسیم. زهی امید باطل! ساعت ۱۸:۴۵ به یاش رسیدیم. در راه ماریان دوباره با هیئت ژوری تماس گرفت تا اعتراض مرا پیگیری کند و آخرین جوابی که به من داد این بود که در نمره‌ام تجدید نظر شده و نمره «کمی» افزایش یافته است اما نمره‌ی کامل سؤال یک را به من نداده‌اند. مطمئن بودم که اگر طلا نشده باشم اعتراض دنباله‌داری خواهم داشت.

به یاش که رسیدیم، تعدادی از سرپرست‌ها با اعضای تیم‌هایشان تماس گرفتند و مدال‌ها را گفتند و فریادهای شادی و سکوت‌های ناراحتی در هم شده بود. در این بحبوحه که همه به فکر خود بودند، ماریان و مارا غیبشان زده بود. سعی کردیم از زیر زبان ترکمن‌ها و یونانی‌ها اطلاعاتی بیرون بکشیم و معلوم شد کف طلا ۲۱ بوده است. دل تو دلم نبود. فکر می‌کردم اگر آن «کمی» یک نمره بوده باشد نقره شده‌ام و اگر دو نمره بوده باشد طلا. وضع محمدرضا مشخص بود.

به دنبال مارا و ماریان گشتیم و دم ایستگاه اتوبوس در حالی که منتظر اتوبوسی بودند که به محل اقامتشان بروند پیدایشان کردیم. به ماریان گفتم که هیچ‌کدام از مسئولین در هتل ملدوا نیستند و وضع من بسیار لب مرزی است و می‌خواهم فورن اطلاعات کسب کنم که چه شده است.  ماریان هم که هیجانش دست کمی از من نداشت با مارسل رومن (یا شاید کس دیگری) تماس گرفت. به رومانیایی با او حرف زد. مارا با شکلک‌های صورت از ماریان حرف می‌کشید و ماریان هم سر تکان می‌داد و هیچ‌چیز نمی‌گفت. در دل بسم‌اللهی گفتم و آماده‌ی شنیدن خبر نقره شدم. بعد از کمی معطل کردن که از نظر من به این معنا بود که سختش است که خبر بد را بدهد، ماریان لب گشود:

- You'll love Romania for ever!

من و مارا از خوشحالی به هوا پریدیم و نزدیک بود مارا طبق فرهنگ خودشان از حدود فرهنگ ما بگذرد. البته این‌جا هم این سؤال هست که چرا این‌قدر برای من خوش‌حال شده بود ولی ازش متشکرم! من هم می‌خواستم ماریان را ببوسم که نگاه محمدرضا بهم فهماند که نباید این کار را بکنم چون بعدش گیر مشکلات تفاوت فرهنگی می‌افتادیم. (البته مطمئن نیستم منظور محمدرضا همین بود یا نه) به هر حال

- I love you all. I just have to call my mom.

و اتوبوس آمد و ماریان و مارا را برد و من آن‌قدر خوش‌حال وارد لابی هتل شدم که همه فهمیدند طلا شده‌ام و تبریک گفتند و فورن آسانسور را سوار شدم و به طبقه‌ی ششم رفتم و در اتاق را با عجله باز کردم و ...0098915. نمی‌توانستم حتا لحظه‌ای برای رساندن این پیام صبر کنم. به پدر و مادر و برادرم جداگانه زنگ زدم و خبر را دادم.

از اتاق که بیرون آمدم، پیرمراد قربانف (سرپرست تیم ترکمنستان) را دیدم که لیست کامل مدال‌ها را داشت. مدال‌ها را به سرعت نگاه کردم و مطمئن شدم که طلا شده‌ام و در بین طلاها نام گردمراد موتوکف (دوست ترکمنم) را هم دیدم و شادیم دوچندان شد. البته من اعتقاد داشتم که نمره‌ی کامل سؤال یک حقم بود ولی بدیهی بود که وقتی طلا شده‌ام دیگر اعتراضی ندارم. :)

دکمه‌ی آسانسور را زدم که پایین بروم. گردمراد از آسانسور بیرون آمد. از همه‌جا بی‌خبر بود و نمی‌دانست چه شده است. به او گفتم که هر دو طلا شده‌ایم و همان‌جا یک عکس یادگاری دونفره گرفتیم. عکسی از یکی از شادترین لحظات زندگیمان.

پایین که رفتیم، مارسل رومن را دیدیم و به من گفت We have something to discuss و من منتظر ماندم تا کارش با مسؤول هتل تمام شود. وقتی کارش تمام شد به من گفت که نمره‌ام ابتدا ۱۹ بوده و یک پروفسور خارجی (غیررومانیایی) که از من خواست اسمش را نپرسم (ولی می‌‌توانستم حدس بزنم) ناخواسته به من پاسخ غلط داده بوده است و چون طبق قوانین مسابقه اعتراض فقط توسط سرپرست‌ها ممکن است خود مارسل به جای سرپرست نداشته‌ی ما از طرف من اعتراض کرده است و ۲ نمره داده‌اند که طلا شوم و نه حقی از من ضایع شده باشد و نه نمره‌ی کامل را گرفته باشم و همه راضی شوند. از او تشکر کردم. واقعن رومانیایی‌ها انسان‌های مهربانی هستند :)

آن شب Festive Dinner بود و در حالی که من آن‌قدر خسته بودم که فقط کمی با محمدرضا در شهر چرخیدیم و KFC را پیدا کردیم و شام مختصری خوردم و خوابیدم، دوستان اروپایی تا صبح نوشیدند و رقصیدند و عجیب آن که این پیرمراد هم کم نیاورد. مارسل رومن سعی کرد ما را هم به رقص وادارد که موفق نشد. سر شام با کیریل میهایلو و استویان آپستولو (اعضای تیم بلغارستان) بیش‌تر آشنا شدیم و با کیریل در مورد تفاوت‌های فرهنگیمان حرف زدیم و گفتیم که خوک نمی‌خوریم (که خوشش آمد) و مشروب حرام است (که خوشش نیامد!). آدم جالب و متفکر و فیلسوفی بود. در کل از دوستی باهاش راضیم. رسانه‌های اروپایی از ایران غول بی‌ شاخ و دمی ساخته‌اند که آن سرش ناپیداست. از چیزهایی می‌پرسید و تصوراتی از ایران داشت که باعث خنده‌ی ما می‌شد. وقتی واقعیت‌های ایران را به او گفتیم، متعجب شد و راستش را بخواهید، رسانه‌هایشان را بدجوری فحش داد. با این وجود مسلمن ایرانی که در آن مشروب آزاد نیست، کشور مورد علاقه‌اش نبود. :)

فردایش یک‌شنبه بود و روز اهدای مدال. صبح کمی با تأخیر بیدار شدیم و صبحانه را خیلی سریع خوردیم و به همراه تیم‌های ترکمنستان و یونان عازم Palas Congress Hall شدیم که فاصله‌ی کمی تا هتلمان داشت و البته چون با تأخیر رفتیم مارسل رومن کمی ناراحت شده بود.

فقط وقتی که مدال طلا را گرفتم، باور کردم که بالأخره مسابقه تمام شده است و طلا شده‌ام. در حاشیه‌ی این مجلس با دمیترو میتین هم دوست شدیم. 

وقتی مراسم اهدای مدال تمام شد چون یک‌شنبه بود از فرصت استفاده کردیم و سری به همان کلیسایی زدیم که از پنجره‌ی اتاقمان در هتل پیدا بود. مراسم جالبی داشتند و اجازه دادند ما که مسیحی نبودیم هم مراسم را ببینیم. در حین مراسم تعدادی برگه توزیع کردند که اعتراف‌هایمان را روی آن‌ها بنویسیم! گویا این هم از پیشرفت‌های مسیحیت است. چون پدر روحانی کم دارند، اعترافات را مکتوب می‌کنند. امیدواریم به زودی شاهد به بازار آمدن برنامه‌ی اندرویدش هم باشیم.

با هتل تسویه حساب کردیم و با میدل‌باسی که برای دانشگاه بخارست تهیه دیده شده بود به ایستگاه راه‌آهن رفتیم و بلیت ساعت ۲۳:۱۵ برای بخارست را خریدیم. در ایستگاه راه‌آهن کمی نشستیم تا خستگی در کنیم. یک مرد میانسال ژنده‌پوش که به نظر بی‌خانمان می‌آمد روبرویمان نشست و برای کبوترهای چاقی که به داخل ساختمان ایستگاه آمده بودند نان ریخت. چند دقیقه‌ای را به تماشای نان خوردن کبوتران گذراندیم. چون یاش را خوب ندیده بودیم، کل روز را به گشتن آن اختصاص دادیم. معلوم شد محمدرضا گواهی مدالش را در هتل جا گذاشته است به همین دلیل به هتل بازگشتیم و آن را گرفتیم. یاش شهر جالبی بود ولی تفاوت عمده‌ای با بخارست نداشت. تئاترول ملی رومانی را هم دیدیم. در راه یک بار هم یک رومانیایی از ما آدرس پرسید! در سخنانش کلمه‌ی Gara را فهمیدم ولی چون مطمئن نبودم چه می‌خواهد به انگلیسی گفتم که رومانیایی نمی‌فهمیم. خندید و به انگلیسی نشان راه‌آهن را پرسید و ما هم راهنماییش کردیم. آن‌قدر راه رفتیم که وقتی به قطار رسیدیم پاهایمان زق زق می‌کرد. متوجه شدیم که با بچه‌های ترکمنستان در یک قطار هستیم ولی در یک واگن نبودیم. آخرین خداحافظی را کردیم و دیدار به بلاگوگراد و در قطار نشستیم و به بوکورشت رفتیم.

صبح از فرودگاه Otopeni به صبیحا گوکچن پرواز داشتیم...

ادامه دارد ... (فقط یک قسمت کوتاه دیگر در مورد ترکیه و ایران باقی مانده است.)

عکس‌ها:


نشان بوفالو


شوالیه!


من و محمدرضا در کلیسای قلعه‌ی نئمث


رهبانگاه (صومعه) آگاپیا


من و گردمراد وقتی فهمیدیم جفتمون طلا شده‌ایم!


جشن اختتامیه

کاخ فرهنگ یاش


تئاترول ناسیونال یاش




نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۰۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۰۶

România - بخش ۴ - اصل کاری

قلعه را دیدیم. بر فراز آن سه پرچم به چشم می‌خورد. یکی پرچم رومانی و دیگری پرچمی با نقش یک گاو عصبانی و سومی هم پرچم اتحادیه. محمدرضا از مسئول تور پرسید که چرا در آن پرچم عکس گاو (Cow) کشیده‌اند؟ مسئول تور که کمی بهش بر هم خورده بود با متانت توضیح داد که اولن گاو نیست و بوفالوست و دومن بوفالو نماد ملدوا (Moldova) و نشان قدرت است. بعد هم گفت که این قلعه در سال ۱۳۹۱ ساخته شده‌ است و این خود باعث خنده‌ی من شد و به او گفتم که در ایران در سال ۱۳۹۲ هستیم. برایش بیش از حد جالب بود! نمی‌دانم چرا.

به نظر می‌رسید در این منطقه زمزمه‌هایی از جدایی‌طلبی هم بود. وجود کشور مستقل و رومانیایی‌زبان ملدوا (مولداوی) در مرز رومانی که از شوروی استقلال گرفته و رفتار عجیب بعضی از محلی‌ها وقتی در مورد یوان کوزا حرف می‌زدند و حساسیت زیادشان به پرچم ملدوا و پرچم رومانی (که به نظرم توسط دولت) همه‌جا نصب شده بود، همه و همه عجیب به نظر می‌آمدند. به هر حال به ما ربطی ندارد!

قلعه را با همه‌ی جزئیاتش دیدیم و با زره‌های شوالیه‌ها که بسیار شبیه کارتون‌های تام و جری بود عکس گرفتیم و خوب گشتیم و برای ناهار از کوه پایین آمدیم. پای کوه که رسیدیم، من برای خرید سوغاتی به یک فروشگاه صنایع دستی که همان‌جا بود مراجعه کردم و یک پارچ سفالی، که البته خیلی هم کج و کوله بود!، و تعدادی فلوت (خودشان می‌گفتند فلوت ولی به نی شبیه‌تر بود) خریدم. در حال گشتن بین سایر اجناس مغازه بودم که مارا و محمدرضا از بیرون با هیجان صدایم زدند.

نزد محمدرضا و ماریان و مارا رفتم و همان اول محمدرضا دستش را آورد بالا که بزنم قدش و زدم و در تعجب بودم که مارا سکوت را شکست و گفت که نمره‌ها آمده است و We're so proud of you و ۱۹ شدی (از ۴۰) و نمره‌هایت هم ۴ و ۵ و ۱۰ بوده است. محمدرضا هم گویا ۱۷ شده بود. نمی‌دانستم از چی من proud بود! مگر من چه نسبتی با او داشتم؟ :) (این جمله را با ژست عزیزان حراست دانشگاه‌های ایران بخوانید!) ولی خوب می‌دانستم که ۱۹ در SEEMOUS یعنی نقره و چون می‌دانستم که امسال سطح نمرات نسبت به سال‌های قبل پایین‌تر بوده، حدس می‌زدم که یعنی نقره‌ یک و مرز طلا! سعی کردم تظاهر کنم که خوشحال هستم ولی واقعیت این بود که نه I was proud of myself و نه راضی بودم. سخت است که آدم برای بار هفتم هم باز طلا نگیرد. داشتم به این فکر می‌کردم که ۵ نقره و ۲ برنز واقعن سخت است. ماریان گفت که احتمالش هست که با ۱۹ هم طلا شوی. حرفش را باور نداشتم. می‌دانستم که ۱۹ نقره است. با شوخ‌طبعی بهش گفتم In that case, I'll love Romania for the rest of my life.

(در این پرانتز بگویم که در همین حدود بودیم که دیدیم پوششی که رومانیایی‌ها روی جوی آبشان گذاشته بودند Made in PRC بود!)

برای ناهار رفتیم. Full course meal. یعنی اول سوپ با آب شفاف، بعد نوعی جوجه‌ که بسیار شبیه گوشت خوک بود و ما گفتیم خوک نمی‌خوریم و ماریان به پیش‌خدمت گفت و پیش‌خدمت با لبخند گفت که این گوشت مرغ است (این‌قدر شبیه خوک بود که خود ماریان هم فکر می‌کرد خوک است) و بعد هم یک کیک پر از شیر به عنوان دسر. سر ناهار از سر این میز و آن میز یک‌سره صدای هورا و cheers و Yeah! و این چیزها بلند بود و من در دل به این فکر می‌کردم که بسیاری از این افراد بسیار کم‌تر از من به دست آورده‌اند و بسیار بیش از من خوش‌حالند و از شما چه پنهان، خود را به جرم ناسپاسی ملامت هم می‌کردم.

داشتم راضی می‌شدم که برای هفتمین بار طلا نشدن را بپذیرم که محمدرضا اشاره کرد که گویا از سؤال اول ۴ گرفته‌ام، از دومی ۵ و از سومی ۱۰. من فکر می‌کردم در سؤال سوم خطای محاسباتی داشته‌ام و انتظارم آن بود که از اولی ۱۰ گرفته باشم و از سومی ۴. ناگهان نور امیدی درخشیدن گرفت! به مارا گفتم که دوباره چک کند که از کدام سؤال ۴ گرفته‌ام. گفت سؤال اول! خدا را شکر کردم. جوابم برای ۳ درست بود. به ماریان گفتم که به نمره‌ی سؤال یک شدیدن اعتراض دارم. قرار شد بعد از ناهار تماس بگیرد و اعتراض من را بگوید.

بعد از ناهار زنگ زد و اعتراض را بیان کرد. گفتند که تا یک ساعت بعد با او تماس می‌گیرند تا مسئول تصحیح آن سؤال با من صحبت کند. از نئمث به سمت صومعه (رهبانگاه) آگاپیا به راه افتادیم. این بار کسی نخواند.

آن‌قدر در حال و هوای نمره‌ام و پیش‌بینی کردن حالت‌های مختلفی که ممکن است اتفاق بیفتد و دعا کردن و این حرف‌ها بودم که اصلن نفهمیدم کی به آگاپیا رسیدیم. راهنما می‌گفت آگاپیا بزرگ‌ترین رهبانگاه زنان در کل رومانی است و ۵۰۰ راهبه در آن سکونت دارند. من هیچ‌وقت از رهبانگاه خوشم نمی‌آمد. راستش را بخواهید از همان ریلای بلغارستان هم دل خوشی نداشتم. شاید این به خاطر باور دینی ما مسلمانان باشد که «و رهبانیة ابتدعوها». این بار حوصله هم نداشتم.

دم در آگاپیا که رسیدیم، ماریان گوشی را به من داد تا با کسی که نمی‌دانم که بود سخن بگویم. طرف به نظرم مجار بود و مسئول تصحیح سؤال یک. اول از من خواست که خودم را دقیقن معرفی کنم و چون هیچ‌جوری اسمم به کتش نمی‌رفت، خود را Amir from Iran معرفی کردم. برایم توضیح داد که راه حلم غلط است و حق نداشته‌ام به متغیرها مقدار دهم. برایش گفتم که این موضوع را رسمن در زمان آزمون به عنوان clarification پرسیده‌ام و پاسخی که به من داده شده است، این حق را به من داده. به قوانین (regulations) استناد کرد و گفت که پاسخ‌های clarها را سرپرست‌های تیم خودمان می‌دهند و برگزارکنندگان مسابقه در این خصوص مقصر نیستند. گفتم که ما سرپرست نداریم و طبق همان regulations، پاسخ سرپرست‌ها باید قبل از این که به دست contestant (شرکت‌کننده) برسد توسط هیئت ژوری تأیید شود. اصلن معلوم نبود کی سر آزمون جواب مرا داده. کیفیت تماس بسیار پایین بود و به سختی حرف هم را می‌فهمیدیم. علاوه بر کیفیت تماس، کیفیت انگلیسی طرف هم پایین بود. همه‌ی دوستانی که در مسابقات یا جوامع بین‌المللی شرکت می‌کنند باید بدانند که انگلیسی بین‌المللی انگلیسی انگلستان یا آمریکا نیست بلکه همان زبان دست و پا شکسته‌ای است که همه می‌فهمند و بیش از حد خوب صحبت کردن باعث می‌شود که هیچ‌کس حرف شما را نفهمد! من هرگاه می‌خواهم در مسابقه‌ای شرکت کنم، قبل از شرکت همه‌ی قوانین مسابقه را به دقت می‌خوانم و در این‌جا هم همین آگاهی از قوانین به کمکم آمد. قرار بر این شد که موضوع در هیئت ژوری مطرح شود و نتیجه را با تلفن به ما اطلاع دهند. سرپرست نداشتن در مسابقات بین‌المللی بسیار زیان‌بار است. حیف که مسؤولین ایرانی نمی‌خواهند یا نمی‌توانند این را بفهمند.

آگاپیا کوفتم شد. اصلن نفهمیدم چی به چی بود. داخل شدم که فضای آن را ببینم ولی دل و دماغش را نداشتم و به نظرم همان ریلا بود. بیرون آمدم و در حیاط بزرگ آن، کنار جایی که شمع روشن می‌کردند منتظر بقیه نشستم. یک راهبه‌ی نسبتن پیر هم زل زده بود تو چشم‌های من و حتا یک لحظه هم جای دیگری را نگاه نمی‌کرد. بعد می‌گویند مردم در متروی تهران بی‌فرهنگند!

از آگاپیا در حالی که دل تو دلم نبود به سمت یاش به راه افتادیم. طبق قانون ساعت ۱۸ جلسه‌ی هیئت ژوری تمام می‌شد و مدال‌ها قطعی می‌شدند و من بسیار امیدوار بودم که قبل از آن ساعت به یاش برسیم. زهی امید باطل! ساعت ۱۸:۴۵ به یاش رسیدیم. در راه ماریان دوباره با هیئت ژوری تماس گرفت تا اعتراض مرا پیگیری کند و آخرین جوابی که به من داد این بود که در نمره‌ام تجدید نظر شده و نمره «کمی» افزایش یافته است اما نمره‌ی کامل سؤال یک را به من نداده‌اند. مطمئن بودم که اگر طلا نشده باشم اعتراض دنباله‌داری خواهم داشت.

به یاش که رسیدیم، تعدادی از سرپرست‌ها با اعضای تیم‌هایشان تماس گرفتند و مدال‌ها را گفتند و فریادهای شادی و سکوت‌های ناراحتی در هم شده بود. در این بحبوحه که همه به فکر خود بودند، ماریان و مارا غیبشان زده بود. سعی کردیم از زیر زبان ترکمن‌ها و یونانی‌ها اطلاعاتی بیرون بکشیم و معلوم شد کف طلا ۲۱ بوده است. دل تو دلم نبود. فکر می‌کردم اگر آن «کمی» یک نمره بوده باشد نقره شده‌ام و اگر دو نمره بوده باشد طلا. وضع محمدرضا مشخص بود.

به دنبال مارا و ماریان گشتیم و دم ایستگاه اتوبوس در حالی که منتظر اتوبوسی بودند که به محل اقامتشان بروند پیدایشان کردیم. به ماریان گفتم که هیچ‌کدام از مسئولین در هتل ملدوا نیستند و وضع من بسیار لب مرزی است و می‌خواهم فورن اطلاعات کسب کنم که چه شده است.  ماریان هم که هیجانش دست کمی از من نداشت با مارسل رومن (یا شاید کس دیگری) تماس گرفت. به رومانیایی با او حرف زد. مارا با شکلک‌های صورت از ماریان حرف می‌کشید و ماریان هم سر تکان می‌داد و هیچ‌چیز نمی‌گفت. در دل بسم‌اللهی گفتم و آماده‌ی شنیدن خبر نقره شدم. بعد از کمی معطل کردن که از نظر من به این معنا بود که سختش است که خبر بد را بدهد، ماریان لب گشود:

- You'll love Romania for ever!

من و مارا از خوشحالی به هوا پریدیم و نزدیک بود مارا طبق فرهنگ خودشان از حدود فرهنگ ما بگذرد. البته این‌جا هم این سؤال هست که چرا این‌قدر برای من خوش‌حال شده بود ولی ازش متشکرم! من هم می‌خواستم ماریان را ببوسم که نگاه محمدرضا بهم فهماند که نباید این کار را بکنم چون بعدش گیر مشکلات تفاوت فرهنگی می‌افتادیم. (البته مطمئن نیستم منظور محمدرضا همین بود یا نه) به هر حال

- I love you all. I just have to call my mom.

و اتوبوس آمد و ماریان و مارا را برد و من آن‌قدر خوش‌حال وارد لابی هتل شدم که همه فهمیدند طلا شده‌ام و تبریک گفتند و فورن آسانسور را سوار شدم و به طبقه‌ی ششم رفتم و در اتاق را با عجله باز کردم و ...0098915. نمی‌توانستم حتا لحظه‌ای برای رساندن این پیام صبر کنم. به پدر و مادر و برادرم جداگانه زنگ زدم و خبر را دادم.

از اتاق که بیرون آمدم، پیرمراد قربانف (سرپرست تیم ترکمنستان) را دیدم که لیست کامل مدال‌ها را داشت. مدال‌ها را به سرعت نگاه کردم و مطمئن شدم که طلا شده‌ام و در بین طلاها نام گردمراد موتوکف (دوست ترکمنم) را هم دیدم و شادیم دوچندان شد. البته من اعتقاد داشتم که نمره‌ی کامل سؤال یک حقم بود ولی بدیهی بود که وقتی طلا شده‌ام دیگر اعتراضی ندارم. :)

دکمه‌ی آسانسور را زدم که پایین بروم. گردمراد از آسانسور بیرون آمد. از همه‌جا بی‌خبر بود و نمی‌دانست چه شده است. به او گفتم که هر دو طلا شده‌ایم و همان‌جا یک عکس یادگاری دونفره گرفتیم. عکسی از یکی از شادترین لحظات زندگیمان.

پایین که رفتیم، مارسل رومن را دیدیم و به من گفت We have something to discuss و من منتظر ماندم تا کارش با مسؤول هتل تمام شود. وقتی کارش تمام شد به من گفت که نمره‌ام ابتدا ۱۹ بوده و یک پروفسور خارجی (غیررومانیایی) که از من خواست اسمش را نپرسم (ولی می‌‌توانستم حدس بزنم) ناخواسته به من پاسخ غلط داده بوده است و چون طبق قوانین مسابقه اعتراض فقط توسط سرپرست‌ها ممکن است خود مارسل به جای سرپرست نداشته‌ی ما از طرف من اعتراض کرده است و ۲ نمره داده‌اند که طلا شوم و نه حقی از من ضایع شده باشد و نه نمره‌ی کامل را گرفته باشم و همه راضی شوند. از او تشکر کردم. واقعن رومانیایی‌ها انسان‌های مهربانی هستند :)

آن شب Festive Dinner بود و در حالی که من آن‌قدر خسته بودم که فقط کمی با محمدرضا در شهر چرخیدیم و KFC را پیدا کردیم و شام مختصری خوردم و خوابیدم، دوستان اروپایی تا صبح نوشیدند و رقصیدند و عجیب آن که این پیرمراد هم کم نیاورد. مارسل رومن سعی کرد ما را هم به رقص وادارد که موفق نشد. سر شام با کیریل میهایلو و استویان آپستولو (اعضای تیم بلغارستان) بیش‌تر آشنا شدیم و با کیریل در مورد تفاوت‌های فرهنگیمان حرف زدیم و گفتیم که خوک نمی‌خوریم (که خوشش آمد) و مشروب حرام است (که خوشش نیامد!). آدم جالب و متفکر و فیلسوفی بود. در کل از دوستی باهاش راضیم. رسانه‌های اروپایی از ایران غول بی‌ شاخ و دمی ساخته‌اند که آن سرش ناپیداست. از چیزهایی می‌پرسید و تصوراتی از ایران داشت که باعث خنده‌ی ما می‌شد. وقتی واقعیت‌های ایران را به او گفتیم، متعجب شد و راستش را بخواهید، رسانه‌هایشان را بدجوری فحش داد. با این وجود مسلمن ایرانی که در آن مشروب آزاد نیست، کشور مورد علاقه‌اش نبود. :)

فردایش یک‌شنبه بود و روز اهدای مدال. صبح کمی با تأخیر بیدار شدیم و صبحانه را خیلی سریع خوردیم و به همراه تیم‌های ترکمنستان و یونان عازم Palas Congress Hall شدیم که فاصله‌ی کمی تا هتلمان داشت و البته چون با تأخیر رفتیم مارسل رومن کمی ناراحت شده بود.

فقط وقتی که مدال طلا را گرفتم، باور کردم که بالأخره مسابقه تمام شده است و طلا شده‌ام. در حاشیه‌ی این مجلس با دمیترو میتین هم دوست شدیم. 

وقتی مراسم اهدای مدال تمام شد چون یک‌شنبه بود از فرصت استفاده کردیم و سری به همان کلیسایی زدیم که از پنجره‌ی اتاقمان در هتل پیدا بود. مراسم جالبی داشتند و اجازه دادند ما که مسیحی نبودیم هم مراسم را ببینیم. در حین مراسم تعدادی برگه توزیع کردند که اعتراف‌هایمان را روی آن‌ها بنویسیم! گویا این هم از پیشرفت‌های مسیحیت است. چون پدر روحانی کم دارند، اعترافات را مکتوب می‌کنند. امیدواریم به زودی شاهد به بازار آمدن برنامه‌ی اندرویدش هم باشیم.

با هتل تسویه حساب کردیم و با میدل‌باسی که برای دانشگاه بخارست تهیه دیده شده بود به ایستگاه راه‌آهن رفتیم و بلیت ساعت ۲۳:۱۵ برای بخارست را خریدیم. در ایستگاه راه‌آهن کمی نشستیم تا خستگی در کنیم. یک مرد میانسال ژنده‌پوش که به نظر بی‌خانمان می‌آمد روبرویمان نشست و برای کبوترهای چاقی که به داخل ساختمان ایستگاه آمده بودند نان ریخت. چند دقیقه‌ای را به تماشای نان خوردن کبوتران گذراندیم. چون یاش را خوب ندیده بودیم، کل روز را به گشتن آن اختصاص دادیم. معلوم شد محمدرضا گواهی مدالش را در هتل جا گذاشته است به همین دلیل به هتل بازگشتیم و آن را گرفتیم. یاش شهر جالبی بود ولی تفاوت عمده‌ای با بخارست نداشت. تئاترول ملی رومانی را هم دیدیم. در راه یک بار هم یک رومانیایی از ما آدرس پرسید! در سخنانش کلمه‌ی Gara را فهمیدم ولی چون مطمئن نبودم چه می‌خواهد به انگلیسی گفتم که رومانیایی نمی‌فهمیم. خندید و به انگلیسی نشان راه‌آهن را پرسید و ما هم راهنماییش کردیم. آن‌قدر راه رفتیم که وقتی به قطار رسیدیم پاهایمان زق زق می‌کرد. متوجه شدیم که با بچه‌های ترکمنستان در یک قطار هستیم ولی در یک واگن نبودیم. آخرین خداحافظی را کردیم و دیدار به بلاگوگراد و در قطار نشستیم و به بوکورشت رفتیم.

صبح از فرودگاه Otopeni به صبیحا گوکچن پرواز داشتیم...

ادامه دارد ... (فقط یک قسمت کوتاه دیگر در مورد ترکیه و ایران باقی مانده است.)

عکس‌ها:


نشان بوفالو


شوالیه!


من و محمدرضا در کلیسای قلعه‌ی نئمث


رهبانگاه (صومعه) آگاپیا


من و گردمراد وقتی فهمیدیم جفتمون طلا شده‌ایم!


جشن اختتامیه

کاخ فرهنگ یاش


تئاترول ناسیونال یاش


موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۳/۰۲/۰۲
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۱۲)

۰۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۹:۵۱ امیررضا پوراخوان
مبارکتان باشد!!!
پاسخ:
:)

رهبانگاه چیه؟
مبارکت باشه
اون حس و حال نقره و طلا مزخرفه
وختی امید نداری تسلیم شدی نتیجه برعکس میشه
وختی هم که امید داری می بازی

پاسخ:
رهبانگاه = monastery
سپاس‌گزارم.
:) شما تجربه کردی این حس و حالو؟ :)

معلومه که نه!
نوشته تون خو به آدم حس می ده!
:)
"رهبانگاه= monastery"
من دیگه هیچ حرفی ندارم!
مخلص
پاسخ:
:)

بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
این قضیه که سرپرست نداشتین خیلی جای تاسف داشت. ****** *** ****** ** ** *** **** ***** **** *** ********************************************************************************
البته هیچ کدوم از این اتفاقات ناگوار لبخند رو از لبای آقا امیر پاک نکرد و دلیل بر ندادن شیرینی نیست! :-سوت! 

پاسخ:
درود محمدجان!
مرسی.
آقا به دلایلی ترجیح می‌دم که اون لینکی که گذاشته بودی منتشر نشه. ببخشید دیگه :)

۰۴ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۲:۵۳ ابوالفضل اسدی
YEEEES
میدونستم اندفعه دیگه سیم رو به زر تبدیل میکنی :)
بهت افتخار میکنم کیمیاگر :)
پاسخ:
:)
ابوالفضل تو خداوکیلی باید می‌رفتی ادبیات می‌خوندی.
من هم خیلی خیلی به تو افتخار می‌کنم :)

آفرین. مبارک باشه.
میگم خوب شد که محمدرضا نگات کرد و گرنه ماریان رو بوسیده بودی :))
پاسخ:
ماریان پسره!

جالب بود

ولی ما که شیرینی ندیدیم

راست راست جلو ما قدم می زنید و به روی خودتونم نمیارید .

 

پاسخ:
من جلوی سه تا نقطه قدم می‌زنم و به روی خودم نمی‌آرم؟

salam.
agha tabrik.
man fekresh ra nemikardam eteraz inghad dar zendegi yek nafar tasir gozar bashad.man hamishe fek mikardam ke eteraz male kasayie ke roo marze oftadan hastand va dar baghie mavaghe tasir nadarad.

پاسخ:
:)

" نگاه محمدرضا" باید نگاه جالبی باشه :)
". البته من اعتقاد داشتم که نمره‌ی کامل سؤال یک حقم بود ولی بدیهی بود که وقتی طلا شده‌ام دیگر اعتراضی ندارم. :)" :| یعنی فکر اعتراض دوباره به ذهنت اومد ؟
"..عجیب آن که این پیرمراد هم کم..." چشه مگه ؟(مثه پسرخاله خوانده شود)
"امیدواریم به زودی شاهد به بازار آمدن برنامه‌ی اندرویدش هم باشیم" :))) یه اعترافی می کردی خوب ضرر نداشت حالا ...
---------
پ.ن1: ببخشین انقد دیر شد :| امیدوارم بر من ببخشی. دارم ای اس پی عوض می کنم فکر کنم تا اخر عمرم هیچ وقت این نت بام خوب تا نکنه
پ.ن2: دیگه حرفی ندارم :)
پاسخ:
من فقط به ذکر جمله‌ی پربار «:)» کفایت می‌کنم.

بله شما جلو سه نقطه قدم میزنید و به روی خودتونم نمیارید.

 شیرینی نخواستیم همین که باعث افتخار دانشگاه یزد هستین واسمون کافیه.

 

پاسخ:
:)
:پی :دی
salam.
agha ma farda va pas farda marhale 2 darim.baramoon doa konid.
:)
پاسخ:
:)
محتاجیم به دعا.


۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۴:۴۲ امیررضا پوراخوان
+Gtranslate
+"نگاه محمدرضا"
+you
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی