امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
دوشنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۳، ۰۴:۳۸ ب.ظ

România - بخش ۳ - به سوی Neamț

مارس به روز هشتمش رسید. یعنی روزی که سرپرست‌ها و برگزارکننده‌ها باید به تصحیح برگه‌ها و اعتراضات و این حرف‌ها می‌رسیدن و ما contestantهای گرامی باید خوش می‌گذروندیم. برای صبحانه دیر پاشدیم و تقریبن با یه ربع تأخیر (ساعت ۹ و ربع) رفتیم که سوار اتوبوسی بشیم که قرار بود ما رو به عنوان اردو به نئمث (Neamț)، روگینوآسا، رومن و یه عالمه اسم عجیب و غریب دیگه ببره.
راه‌رهبر (تورلیدر!) ما آدم نسبتن خوب و لاغری بود که قیافه‌‌ی ریشویی که داشت بی‌شباهت به کارمندای سفارت رومانی نبود. سعی بسیار زیادی می‌کرد که باحال و جذاب به نظر برسه ولی حتا ذره‌ای موفق نمی‌شد. اولش توضیح داد که هر کس که باعث تأخیر تو سفر بشه باید بیاد جلوی اتوبوس و «بخونه» و بعد هم گفت که برای بیمه و این حرف‌ها باید اسممونو بنویسه. ما ردیف اول سمت راست نشسته بودیم. اول اسم سمت چپیا رو پرسید. خیلی رسمی و انگلیسی ازشون خواست که اسمشونو بگن و اونا به رومانیایی خالص بهش یه جوابی دادن که گرچه دقیقشو نمی‌فهمیدیم ولی من مطمئنم خالی از فحش‌های دوستانه(!) نبود. داشتم فکر می‌کردم که آدمو سگ بگیره بهتر از اینه که جو بگیره و هموطنش رو نشناسه. بعد اومد سراغ ما و ازمون خواست اسممونو بگیم که بنویسه. من اسمم رو به طور کامل و با تلفظ دقیق پارسیش گفتم. بنده‌خدا سرش گیج رفت و یه چیزایی نوشت که هیچ ربطی به اسمم نداشت. (تا جایی که یادم میاد یه چیزی نوشت تو مایه‌های Emir Kemal Geraldovich، مگه کرن اینا؟) بعد نوبت محمدرضا {حق‌پناه} شد. با «محمدرضا»ش مشکلی نداشت ولی «ق» حق‌پناه چالش بزرگی بود. این بود که بیخیال فامیلش شد و اسمش رو Muhammed و فامیلش رو Reza ثبت کرد. :)
با توجه به این که جواب clarification سؤال اولم رو اشتباه داده بودن، مطمئن بودم که کار نمره‌ام به اعتراض می‌کشه و چون سرپرست نداشتیم و به پیرمراد هم چندان اعتمادی نداشتم (به احتمال زیادی اصلن جواب اشتباهه رو همین بنده‌خدا داده بود، چون بعد از مسابقه که باهاش صحبت می‌کردیم همون برداشت اشتباه رو داشت)، دل تو دلم نبود که چه‌جوری باید اعتراض کنم و در این مورد چندبار با ماریان صحبت کردم و ازش خواستم که دائم با مارسل رومن در ارتباط باشه و خبر همه‌چی رو لحظه به لحظه به من بده.
اتوبوس با سرعت اعصاب‌خردکن ۵۰ کیلومتر بر ساعت به راه افتاد و از اون پشت‌مشت‌ها صدای بلغارها می‌اومد که گویا جو ته اتوبوس رو به دست گرفته بودن. این آقا لاغره ازشون خواست که برای «امنیت خودشون» سر جاشون بشینن و محض رضای عیسی مسیح این چند ساعت رو sober بگذرونن. نگرانی برای نمره فایده‌ای نداشت. وقتی آدم کاری از دستش بر نمیاد بهتره بیخیال باشه. این شد که چشمم را به کوه‌ها و دشت‌های سبز کشور رومانول دوختم و گوشم را با یه هندزفری مشترک به کلکسیونی از به‌یادماندنی‌ترین ترانه‌های سنتی ایرانی در گوشی محمدرضا:
به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو
سپیده‌دم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی
نشان تو، گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی‌پروا ره تو می‌پویم، بگو کجایی
 تو همین مدت کوتاه هم کلی دلم برای زبان عزیز خودمون تنگ شده بود. به این فکر می‌کردم که چه‌قدر زندگیم عجیب پیش رفته. شاید ۵ سال قبل هرگز نمی‌تونستم حتا تصورش رو بکنم که چنین زندگی برام رقم بخوره. شاید اگه اون موقع‌ها به این فکر می‌کردم که بخوام برم جایی مسابقه بدم، آخرین جاهایی که به ذهنم می‌رسید بلغارستان و رومانی بود و شاید هرگز نمی‌تونستم باور کنم که ساکن یزد بشم ولی حالا در آخرین روزهای سال ۹۲، نزدیک عید، در جاده‌ی یاش به نئمث بودم و
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
و چه بی‌صبرانه منتظر بهار مشهد بودم.
به موزه‌ی یادگار الکساندرو یوان کوزا (Alexandru Ioan Cuza)، بنیان‌گذار رومانی نوین و پادشاه آن، رفتیم که گویا خونه‌ی این بنده‌خدا هم بوده. خانه‌‌ای بود زیبا و نسبتن مجلل اما بسیار ساده‌زیستانه، در مقایسه با شاهان ایران، در میان باغی که مطمئنن در بهار زیباتر می‌شد و کمی از باغ ملک‌آباد کوچک‌تر بود. در سمت دیگر باغ یک بنای مسیحی (کلیسا یا همچین چیزی) بود و مقبره‌ی یوان کوزا. نزدیک در ورودی باغ مجسمه‌هایی زمخت و ناظریف از مشاهیر رومانی ساخته بودند و کمی آن‌طرف‌تر پرچم رومانی بود و پرچم شاهنشاهی رومانی (با استاندارد سلطنتی) و پرچم اتحادیه(!) که نمی‌دانم چه ربطی به آن مکان داشت.
موزه را حسابی گشتیم و کلی عکس گرفتیم (گرفتم) و در حین گرفتن یکی از همین عکس‌ها، یک بلغاری باحال پیدا شد و تو عکس ما V نشون داد. بعدها فهمیدیم اسمش کیریل میهایلوه و باهاش دوست شدیم. به اتوبوس بازگشتیم. در فاصله‌ی در خروجی موزه تا اتوبوس با گدایان زیادی مواجه شدیم و وقتی به آن طرف خیابان رفتیم توسط تعدادی سگ دوره شدیم. سگ‌هایی که بسیار مظلومانه در چشم آدم می‌نگریستند و به نوعی گدایی محبت یا ترحم یا تکه‌ای نان یا همه‌ی این موارد را می‌کردن و حال مرا به هم می‌زدن. تعداد زیادی کلاغ بر فراز باغ شاهی قارقار می‌کردن.
کیریل دیر به اتوبوس رسید. به خاطر تأخیرش مجبور شد بخونه و با یه ژست خیلی خاص و صدای کلفتش جلوی اتوبوس واستاد و «سرود ملی بلغارستان» رو که دو سال قبل از طریق بلوتوث از دایان یوسیفو گرفته بودم دوباره برامون اجرا کرد. هموطناش این سرود رودخونه‌ی نمی‌دونم چی‌چی رو باهاش هم‌نوایی کردن.
به نئمث و به پای یک کوه نه چندان بلند رسیدیم. کوهش مرا یاد ریلای بلغارستان می‌انداخت ولی خیلی سبزتر بود. راهنما گفت که برای بازدید از قلعه‌ی نئمث باید از کوه بالا بریم. برای بالارفتن از کوه جاده‌ای کشیده بودن که با شیب بسیار زیادی دور کوه می‌چرخید. بالأخره این دخمه‌نوردی ما به کار اومد. یک نفس و سریع بالا رفتیم و زودتر از همه به ورودی قلعه رسیدیم که در نوع خودش جالب بود. (عکس رو ببینین)

ادامه داره...
الآن باید برای کلاس «اندیشه‌ی اسلامی ۲» برم دانشگاه. به همین علت این بخش رو کوتاه تموم می‌کنم. 

عکس‌ها:

صحن موزه‌ی یوان کوزا

«شرف و میهن» - استاندارد سلطنتی رومانی که الآن شعار وزارت دفاع ملی رومانی هم هست.

این مجسمه زمخت‌ها!

بیرون مقبره‌ی یوان کوزا، این‌جا فهمیدیم که قدیما رومانیایی رو با خط سیریلیک می‌نوشته‌ان
از چپ به راست: ماریان امبروزی، محمدرضا حق‌پناه و من
عکاس: استویان آپوستولو

آشنایی با کیریل

راه منتهی به قلعه‌ی نئمث (خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!)



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۲۵ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۳۸

România - بخش ۳ - به سوی Neamț

مارس به روز هشتمش رسید. یعنی روزی که سرپرست‌ها و برگزارکننده‌ها باید به تصحیح برگه‌ها و اعتراضات و این حرف‌ها می‌رسیدن و ما contestantهای گرامی باید خوش می‌گذروندیم. برای صبحانه دیر پاشدیم و تقریبن با یه ربع تأخیر (ساعت ۹ و ربع) رفتیم که سوار اتوبوسی بشیم که قرار بود ما رو به عنوان اردو به نئمث (Neamț)، روگینوآسا، رومن و یه عالمه اسم عجیب و غریب دیگه ببره.
راه‌رهبر (تورلیدر!) ما آدم نسبتن خوب و لاغری بود که قیافه‌‌ی ریشویی که داشت بی‌شباهت به کارمندای سفارت رومانی نبود. سعی بسیار زیادی می‌کرد که باحال و جذاب به نظر برسه ولی حتا ذره‌ای موفق نمی‌شد. اولش توضیح داد که هر کس که باعث تأخیر تو سفر بشه باید بیاد جلوی اتوبوس و «بخونه» و بعد هم گفت که برای بیمه و این حرف‌ها باید اسممونو بنویسه. ما ردیف اول سمت راست نشسته بودیم. اول اسم سمت چپیا رو پرسید. خیلی رسمی و انگلیسی ازشون خواست که اسمشونو بگن و اونا به رومانیایی خالص بهش یه جوابی دادن که گرچه دقیقشو نمی‌فهمیدیم ولی من مطمئنم خالی از فحش‌های دوستانه(!) نبود. داشتم فکر می‌کردم که آدمو سگ بگیره بهتر از اینه که جو بگیره و هموطنش رو نشناسه. بعد اومد سراغ ما و ازمون خواست اسممونو بگیم که بنویسه. من اسمم رو به طور کامل و با تلفظ دقیق پارسیش گفتم. بنده‌خدا سرش گیج رفت و یه چیزایی نوشت که هیچ ربطی به اسمم نداشت. (تا جایی که یادم میاد یه چیزی نوشت تو مایه‌های Emir Kemal Geraldovich، مگه کرن اینا؟) بعد نوبت محمدرضا {حق‌پناه} شد. با «محمدرضا»ش مشکلی نداشت ولی «ق» حق‌پناه چالش بزرگی بود. این بود که بیخیال فامیلش شد و اسمش رو Muhammed و فامیلش رو Reza ثبت کرد. :)
با توجه به این که جواب clarification سؤال اولم رو اشتباه داده بودن، مطمئن بودم که کار نمره‌ام به اعتراض می‌کشه و چون سرپرست نداشتیم و به پیرمراد هم چندان اعتمادی نداشتم (به احتمال زیادی اصلن جواب اشتباهه رو همین بنده‌خدا داده بود، چون بعد از مسابقه که باهاش صحبت می‌کردیم همون برداشت اشتباه رو داشت)، دل تو دلم نبود که چه‌جوری باید اعتراض کنم و در این مورد چندبار با ماریان صحبت کردم و ازش خواستم که دائم با مارسل رومن در ارتباط باشه و خبر همه‌چی رو لحظه به لحظه به من بده.
اتوبوس با سرعت اعصاب‌خردکن ۵۰ کیلومتر بر ساعت به راه افتاد و از اون پشت‌مشت‌ها صدای بلغارها می‌اومد که گویا جو ته اتوبوس رو به دست گرفته بودن. این آقا لاغره ازشون خواست که برای «امنیت خودشون» سر جاشون بشینن و محض رضای عیسی مسیح این چند ساعت رو sober بگذرونن. نگرانی برای نمره فایده‌ای نداشت. وقتی آدم کاری از دستش بر نمیاد بهتره بیخیال باشه. این شد که چشمم را به کوه‌ها و دشت‌های سبز کشور رومانول دوختم و گوشم را با یه هندزفری مشترک به کلکسیونی از به‌یادماندنی‌ترین ترانه‌های سنتی ایرانی در گوشی محمدرضا:
به سوی تو، به شوق روی تو، به طرف کوی تو
سپیده‌دم آیم، مگر تو را جویم، بگو کجایی
نشان تو، گه از زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی‌پروا ره تو می‌پویم، بگو کجایی
 تو همین مدت کوتاه هم کلی دلم برای زبان عزیز خودمون تنگ شده بود. به این فکر می‌کردم که چه‌قدر زندگیم عجیب پیش رفته. شاید ۵ سال قبل هرگز نمی‌تونستم حتا تصورش رو بکنم که چنین زندگی برام رقم بخوره. شاید اگه اون موقع‌ها به این فکر می‌کردم که بخوام برم جایی مسابقه بدم، آخرین جاهایی که به ذهنم می‌رسید بلغارستان و رومانی بود و شاید هرگز نمی‌تونستم باور کنم که ساکن یزد بشم ولی حالا در آخرین روزهای سال ۹۲، نزدیک عید، در جاده‌ی یاش به نئمث بودم و
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی
و چه بی‌صبرانه منتظر بهار مشهد بودم.
به موزه‌ی یادگار الکساندرو یوان کوزا (Alexandru Ioan Cuza)، بنیان‌گذار رومانی نوین و پادشاه آن، رفتیم که گویا خونه‌ی این بنده‌خدا هم بوده. خانه‌‌ای بود زیبا و نسبتن مجلل اما بسیار ساده‌زیستانه، در مقایسه با شاهان ایران، در میان باغی که مطمئنن در بهار زیباتر می‌شد و کمی از باغ ملک‌آباد کوچک‌تر بود. در سمت دیگر باغ یک بنای مسیحی (کلیسا یا همچین چیزی) بود و مقبره‌ی یوان کوزا. نزدیک در ورودی باغ مجسمه‌هایی زمخت و ناظریف از مشاهیر رومانی ساخته بودند و کمی آن‌طرف‌تر پرچم رومانی بود و پرچم شاهنشاهی رومانی (با استاندارد سلطنتی) و پرچم اتحادیه(!) که نمی‌دانم چه ربطی به آن مکان داشت.
موزه را حسابی گشتیم و کلی عکس گرفتیم (گرفتم) و در حین گرفتن یکی از همین عکس‌ها، یک بلغاری باحال پیدا شد و تو عکس ما V نشون داد. بعدها فهمیدیم اسمش کیریل میهایلوه و باهاش دوست شدیم. به اتوبوس بازگشتیم. در فاصله‌ی در خروجی موزه تا اتوبوس با گدایان زیادی مواجه شدیم و وقتی به آن طرف خیابان رفتیم توسط تعدادی سگ دوره شدیم. سگ‌هایی که بسیار مظلومانه در چشم آدم می‌نگریستند و به نوعی گدایی محبت یا ترحم یا تکه‌ای نان یا همه‌ی این موارد را می‌کردن و حال مرا به هم می‌زدن. تعداد زیادی کلاغ بر فراز باغ شاهی قارقار می‌کردن.
کیریل دیر به اتوبوس رسید. به خاطر تأخیرش مجبور شد بخونه و با یه ژست خیلی خاص و صدای کلفتش جلوی اتوبوس واستاد و «سرود ملی بلغارستان» رو که دو سال قبل از طریق بلوتوث از دایان یوسیفو گرفته بودم دوباره برامون اجرا کرد. هموطناش این سرود رودخونه‌ی نمی‌دونم چی‌چی رو باهاش هم‌نوایی کردن.
به نئمث و به پای یک کوه نه چندان بلند رسیدیم. کوهش مرا یاد ریلای بلغارستان می‌انداخت ولی خیلی سبزتر بود. راهنما گفت که برای بازدید از قلعه‌ی نئمث باید از کوه بالا بریم. برای بالارفتن از کوه جاده‌ای کشیده بودن که با شیب بسیار زیادی دور کوه می‌چرخید. بالأخره این دخمه‌نوردی ما به کار اومد. یک نفس و سریع بالا رفتیم و زودتر از همه به ورودی قلعه رسیدیم که در نوع خودش جالب بود. (عکس رو ببینین)

ادامه داره...
الآن باید برای کلاس «اندیشه‌ی اسلامی ۲» برم دانشگاه. به همین علت این بخش رو کوتاه تموم می‌کنم. 

عکس‌ها:

صحن موزه‌ی یوان کوزا

«شرف و میهن» - استاندارد سلطنتی رومانی که الآن شعار وزارت دفاع ملی رومانی هم هست.

این مجسمه زمخت‌ها!

بیرون مقبره‌ی یوان کوزا، این‌جا فهمیدیم که قدیما رومانیایی رو با خط سیریلیک می‌نوشته‌ان
از چپ به راست: ماریان امبروزی، محمدرضا حق‌پناه و من
عکاس: استویان آپوستولو

آشنایی با کیریل

راه منتهی به قلعه‌ی نئمث (خدا نصیب گرگ بیابون نکنه!)

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۳/۰۱/۲۵
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۴)

فکر می کردم اندیشه اسلامی به هیچ دردی نمی خوره اما خوب هیچ چیز بی حکمت نیست :)
آقا لطف کن این تلفظ کلمات رو برای همه به کار ببر، تفاوت نزار بینشون خوب، من هنوز با تلفظ این بنده خدا وی مشکل دارم لطفا شفاف سازی کن خوب
میگم حالا خودمونیم یه وقت دیر نرسیدی به اتوبوس که، مثلا بعضی قسمتا رو سانسور کنی و از این حرف ها ..... 
محض رضای عیسی مسیح حجم این عکس ها رو کممممممممممممممم کن ۴ مگ دونه ای :| 
----
منم اعلام می کنم نیم واحد دخمه نوردی تو شرایط طوفانی رو پاس کردم اما خوب مدرکی بهم داده نشده هنوز، از مسعولین مربوطه می خوام رسیدگی کنن
پاسخ:
:)
باید یه بار در هوای آفتابی بیای امتحان بدی. امتحان هم پایه دو داره (دخمه‌‌ی کوچیک) و پایه‌ یک (دخمه‌ی بزرگ)
تلفظ‌ها رو از دفعه‌ی بعد می‌نویسم.
من این عکسا رو با اینترنت «دانشگاه یزد» آپلود کرده‌ام. می‌فهمی یعنی چی؟

صحن موزه ی یوان کوزا؟!
|:
(:
پاسخ:
:)
مگه فقط حرم امام رضا(ع) صحن موزه داره؟

به حیاط می گین صحن؟!
عایا؟
پاسخ:
صحن یعنی حیاط بزرگ! :)

 مدال طلا بسیار مبارک و ایشالله در مسابقات بعدی فول مارک شوید!
+ الان که این کامنت رو میزارم واسه اولین باره که busy نیستین تو گوگل :دی :-متعجب


پاسخ:
سپاس‌گزارم :)
بله
از دستم در رفته

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی