امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
شنبه, ۱۶ فروردين ۱۳۹۳، ۱۱:۲۹ ب.ظ

România - بخش ۲ - Iași

۶ مارس، صبح زود به یاش رسیدیم. تا قبل از ورودمان به رومانی، نام شهر را «یاشی» می‌گفتیم اما از آن به بعد فهمیدیم که «یاش» درست است. یاش به عبارتی دومین شهر بزرگ و به روایتی چهارمین شهر پرجمعیت رومانی است. این شهر مرکز بخش مولدوا (مولداوی) این کشور است و در یک دوره‌ی کوتاه پایتخت رومانی نیز بوده است. فاصله‌ی شهر تا مرزهای مولداوی و اکراین بسیار کم است و در شهر ماشین‌هایی با پلاک‌های رومانی، اتحادیه و مولداوی به فراوانی دیده می‌شوند.

هنوز خورشید طلوع نکرده بود که در Gara Iași (ایستگاه راه‌آهن یاش) از قطار پیاده شدیم. این ایستگاه به نسبت ایستگاه بخارست کوچک‌تر و قدیمی‌تر بود. از همان‌جا یک تاکسی زرد گرفتیم که WiFi مجانی هم داشت ولی ما آن‌قدر خواب بودیم که نای استفاده از آن را نداشتیم. مطمئن نبودم که هتلمان به اندازه‌ی کافی معروف است یا باید آدرس دقیقش را از هزارتوی کوله‌پشتیم به دست آورم. به هر حال با تلفظ ناصحیح و انگلیسی‌مانند خود از راننده خواستیم که به Hotel Moldova رود و او هم چیزی نپرسید و رفت. تاکسی‌متر در یاش بسیار جدی بود. برای ماشین‌های کوچک‌تر ۱٫۷۷ لی برای هر کیلومتر و برای ماشین‌های بزرگ‌تر ۱٫۹۹ تا. اصولن برای پرداخت بهای تاکسی دو روش وجود دارد. یکی آن که اول بهایش را با راننده تعیین کنید و سپس سوار شوید و دیگر آن که تعیین مبلغ را به تاکسی‌متر بسپارید. ما هر دو مدل را امتحان کردیم و هر بار هم ضرر کردیم!

به هتل رسیدیم و وارد شدیم. مسؤول پذیرش فقط گذرنامه‌های ما را نگاهی کرد و اتاق را تحویلمان داد. پول را باید با مسؤولین مسابقه حساب می‌کردیم که در آن ساعت بدیهتن در هتل نبودند. فرمی به ما دادند که نام و نشان و مشخصات خود را در آن بنویسیم. اولین جای این فرم نوشته بود «Christian name» و من هم با کمال پررویی Christian را خط زدم و نوشتم Islamic.

بیش از دو ساعت برای خوابیدن وقت نداشتیم. اکثر شرکت‌کننده‌ها روز قبل به یاش آمده بودند و جلسه‌ی هیئت ژوری هم همان روز برگزار شده بود اما ما ترجیح داده بودیم سیاحت بخارست را از دست ندهیم. رأس ساعت ۸ صبحانه بود و بعد هم مراسم افتتاحیه. در همین دو ساعت کمی خوابیدیم و خود را آماده کردیم و فهمیدیم که روز قبلش به همه تی‌شرت و کلاه و کیف مسابقه را داده‌اند و چون ما دیر رسیده‌ایم فکر کرده‌اند برایمان مشکلی پیش آمده و نتوانسته‌ایم بیاییم و ... و خلاصه این که بعد از مسابقه این وسایل را به ما تحویل دادند و تنها کسانی بودیم که بدون کارت توگردنی (badge) می‌گشتیم. آن‌قدر خسته بودیم که عطای صبحانه را به لقایش بخشیدیم و یک ساعتی بیشتر خوابیدیم و من ته دلم را با یک شکلات فرانسوی پر کردم. 

برای حرکت به طرف مراسم افتتاحیه به لابی هتل رفتیم و در همین‌جا چند نفر آشنا و ناآشنا و سابقن آشنا و بعدن آشنا را دیدیم. برای ما دو نفر دو تا راهنما گذاشتند که ما را در شهر بچرخانند و به سؤالاتمان پاسخ دهند. یکی از آن‌ها ماریان‌ بود و دیگری مارا. (صرفن جهت اطلاع: ماریان اسم پسر است، مارا اسم دختر است.)

بعد از کلی وقت تلف کردن از در اصلی دانشگاه صنعتی جیورگه آساکی (Gheorghe Asachi) که ظاهری بسیار کلاسیک و قدیمی و باکلاس داشت وارد شدیم و قدم به سالن افتتاحیه گذاشتیم. سالنی بود بسیار مجلل و زیبا به سبک معماری ۲۰۰ سال پیش اروپای شرقی که نمی‌دانم توسط الکساندرو یوان کوزا ساخته شده بود یا کارول یکم. این سالن آن‌قدر چشم‌نواز و باابهت طراحی شده بود که ناخودآگاه به دانشجویان دانشگاه آساکی قبطه خوردم. البته بعدن فهمیدم که مرغ همسایه غازه!

سرپرست مسابقه، مارسل رومن، با خواندن متنی که در آن برگزارکنندگان و هیئت ژوری به شرکت‌کنندگان خوش‌آمد گفته بودند مراسم را آغاز کرد. چند نفری از مقامات کشوری رومانی و منطقه‌ی مولدووا و شهر یاش و انجمن ریاضی رومانی و انجمن ریاضی جنوب شرق اروپا و دانشکده‌ی ریاضی دانشگاه آساکی هم هر کدام سخن کوتاهی گفتند و مراسمی که تقریبن ۴۰ دقیقه به طول انجامید با این جملات پایان یافت: (هر جمله‌ای که گفته می‌شد مخاطبینش از جا بر می‌خاستند و مخاطبین جمله‌ی سوم از همه کم‌تر بودند)

Good luck to Romania!

Good luck to Bulgaria!

Good luck to Iran!

Good luck to Greece!

Good luck to Turkmenistan!

...

در ادامه چند دقیقه‌ای بیرون سالن به حال خود رها بودیم و ما با استفاده از همین چند دقیقه خیلی سریع با بچه‌های ترکمنستان دوست شدیم. ترکمن‌ها واقعن برخورد دوستانه و گرمی دارند. ما دو نفر بودیم و سرپرست نداشتیم. ترکمن‌ها ۱۱ دانشجو بودند و دو سرپرست. سرپرست ترکمنستان قبول کرد که برای اعتراض و سایر موارد کمکمان کند و چند مسابقه‌ی دیگر را که به نظرش جالب می‌آمد نیز به ما معرفی کرد. اسامی ترکمن‌ها خیلی آسان و در نوع خود جالب بود. پیرمراد، توره‌مراد، قربانف، موتوکوف و ... . اسم دانشگاهشان «دانشگاه ملی مختوم‌قلی» بود و کیست که نداند این مختوم‌قلی همان مختوم‌قلی فراغی است!

یک عکس دسته‌جمعی گرفتیم و در ادامه یک «نمایش فرهنگی» هم برگزار شد که برای دیدن آن به راهنمایی راهنمایانمان به مرکز فرهنگ دانشجویی شهر یاش که فاصله‌ی کمی تا دانشگاه داشت رفتیم. شاید مقایسه‌ی عادلانه‌ای نباشد اما من رومانیایی‌ها را بسیار مقبول‌تر از بلغارها یافتم. (این مقبول هم یه جورایی مشهدیه!)

به هتل برگشتیم و ناهار خوردیم. WiFi هتل همه‌جا درست کار می‌کرد جز اتاق ما! بعد از ناهار یک گردش در شهر ترتیب دیده بودند که چون ما بسیار خسته بودیم از آن صرف نظر کردیم و خواب را ترجیح دادیم. (بعد از مسابقه وقت کافی برای گشتن در یاش بود)

غذاهای رومانیایی هم جالب بود. آب سوپ‌هایشان شفاف بود. کیک‌هایی که به عنوان دسر سرو می‌کردند پر از شیر بود (یاد نان شیرمال افتادم!) و چنان شکلی به غذا می‌دادند که ما هر دفعه شک می‌کردیم که مبادا خوک باشد!

آن شب اتفاق خاصی نیفتاد. محمدرضا رفت بیرون و با چندتا از این خارجی‌ها کمی قدم زد. من که خسته‌تر بودم کمی تلویزیون نگاه کردم و کمی ریاضی عمومی مرور کردم و خوابیدم. تلویزیونشان مثل تلویزیون‌های ایران و بلغارستان و ترکیه مزخرف بود! همان اول که روشنش کردم یاد این ضرب‌المثل افتادم که «مار از پونه بدش می‌آید، در لانه‌اش سبز می‌شود». در قلب مولدووای رومانی هم این جومونگ دست از سر ما بر نمی‌دارد. تلویزیون رومانی هم که اصلن اعتقادی به دوبله ندارد. همان‌طوری کره‌ای پخش می‌کند و زیرنویس رومانیایی می‌گذارد. کانال‌ها را عوض کردم. حدود ۳۰ تا کانال داشتند که همگی یا اخبار بود یا تبلیغات عجیب و غریب و بی‌معنی (مثل تبلیغ یک آدامس که در آن مصرف‌کننده‌ دست از خوردن کیک و دونات می‌کشید و دونات و سایر خوراکی‌های شیرین منتش را می‌کشیدند که تو را به خدا بیا و ما را بخور!) یا همین چشم‌بادامی‌ها و جومونگ و این چرندیات و یا How I met your mother و آن بارنی اعصاب خردکن.
روز بعد روز مسابقه بود. SEEMOUS بر خلاف IMC یک روزه است. مرگ یک بار، شیون هم یک بار! چهار سؤال و پنج ساعت وقت. مسابقه در کتاب‌خانه‌ برگزار می‌شد. این کتاب‌خانه هم مثل همان سالن ابتدای کار بسیار زیبا و جذاب بود. تا این مکان‌ها را نبینید غیرممکن است که بتوانید ابهت آن‌ها را درک کنید. مارسل رومن توضیحات معمولی لازم را داد (که نام را به چه شکلی بنویسیم و پاسخ‌ها را چگونه جدا کنیم و ...) و مسابقه آغاز شد.

سؤال اول را دو جور می‌توانستم بخوانم و از آن دو معنای متفاوت برداشت کنم. به نظرم آمد که می‌توانم آن را طوری حل کنم که پاسخم برای هر دو حالت درست باشد و کار را آغاز کردم و نوشتم و نوشتم و بعد از سه صفحه نوشتن فهمیدم که نمی‌شود و باید انتخاب کرد که این است یا آن. برگه‌ی مخصوص پرسیدن ابهامات را گرفتم و بسیار واضح و با توضیحات کافی پرسشم را مطرح کردم. مراقب برگه را برد که هیئت ژوری پاسخ بدهد.

سؤال دوم دو بخشی بود. باید ثابت می‌کردیم یک سری همگراست و حدش را می‌یافتیم. اثبات همگرایی ساده بود ولی هیچ ایده‌ای برای پیدا کردن حدش نداشتم. سؤال چهارم برایم غیرممکن می‌نمود. از هر جهتی که به آن حمله می‌کردم پاسخی نمی‌گرفتم. رهایش کردم. در این زمان جواب ابهامم آمد و پاسخ سؤال یک را کامل کردم غافل از این که به من اشتباه پاسخ داده بودند! حساب کردم که تا این‌جای کار نقره می‌شوم. البته به شما توصیه می‌کنم هیچ‌گاه وسط یک امتحان از این حساب‌کتاب‌ها نکنید. اما من به نقره راضی نبودم. آمده بودم که بالأخره بعد از ۴ تا نقره و ۲ تا برنز یک طلا هم بگیرم. (که همه‌اش توان دو بشود) مسأله‌ی ۴ اصلن از جایش تکان نمی‌خورد، زمین زدنش پیش‌کش. اولی کامل حل شده بود. برای حد دومی هیچ ایده‌ای نداشتم. مانده بود مسأله‌ی سوم که جبر خطی مختلط بود. بر خلاف عادتم سر این مسابقه نخوابیده بودم و تقریبن ۲ ساعت دیگر از ۵ ساعت باقی‌مانده بود. به هر زوری بود مسأله‌ی سوم را با راه‌حلی که به نظر خودم خیلی خلاقانه بود و مطمئنن با راه‌حل رسمی مسابقه اختلاف زیادی داشت حل کردم. شش صفحه‌ی کامل برای این مسأله نوشتم. وقتی نوشتنم تمام شد هم دستم درد گرفته بود و هم وقت تمام شده بود. در راه‌حلم محاسبات فراوانی دخالت داشت و چون در محاسبه بسیار بی‌دقت و بدسابقه هستم بسیار احتمال می‌دادم که خطای محاسباتی رخ داده باشد اما وقتی برای چک کردن پاسخ نداشتم. برگه را تحویل دادم. چرک‌نویس‌ها و برگه‌های پرسش ابهام را هم گرفتند. می‌توانم بگویم در این پنج ساعت به اندازه‌ی پنج ماه انرژی مصرف کردم.

ناهار را خوردیم و من که حتا نای خواندن پاسخ‌های رسمی مسابقه را نداشتم خوابیدم. شب بیدار شدم و به لابی رفتیم و بعد از خوردن شام به مارسل رومن مراجعه کردیم که هم هزینه‌ی شرکت در مسابقه را بپردازیم و هم کارت توگردنی و تی‌شرت و کلاه و کیف مسابقه و راهنماهای شهر و سایر خرت و پرت‌ها را از او بگیریم. درگیر همین کارها بودیم که ایلینکا ولاد (یکی از رومانیایی‌های حاضر) خیلی دوستانه جلو آمد و 

- Would you join us for a drink?

+ 8-o

- hmm, or a juice?

+ Yeah! Juice'd be great.

و این شد که با گروهی چندملیتی متشکل از ایرانی و رومانیایی و بلغار و یونانی رفتیم و لیموناد خوردیم! شب‌های یاش هم زیبایی خاص خودش را دارد. ساختمان‌ کلیساهای قدیمی در نور مصنوعی شب بهتر جلوه می‌کند تا نور طبیعی و البته کم‌رنگ روز یاش. ماریان هم به ما پیوست. دوست و هم‌اتاقی IMCام پاول تاشو (بی‌سواد بازی در نیارین دیگه! تاشو نیست، تاشِوه!) را هم دیدم و سلام کردیم و احوال آن هم‌اتاقی بلغار دیگرم (دایان یوسیفو) را هم از او جویا شدم که خبر خاصی از او نداشت. در بازگشت با یک گدای بسیار پرچانه برخورد کردیم که فکر کنم می‌توانست به جای گدایی برود انگلیسی درس بدهد و زندگیش را بچرخاند! عجب گدابازاری بود این رومانی و آن ترکیه!

وقتی به هتل برگشتیم فهمیدیم که یادمان نبوده که باید از Do not disturb استفاده کنیم و اتاقمان مرتب شده است و متأسفانه کل سیستمی که با بطری آب‌معدنی برای دستشویی ساخته بودیم ناپدید شده است. (اونایی که این بلا سرشون اومده می‌فهمن یعنی چی!)

به مادرم تلفن زدم و خوب صحبت کردیم و گفتم که چه شده و چه نشده. در این فیس‌بوک هم که به زور عدم دسترسی به جی‌پلاس ازش استفاده می‌کردم پست‌هایی گذاشتم از جمله چشم‌انداز زیبای پنجره‌ی اتاق ما در طبقه‌ی ششم هتل ملدوا.

به عنوان آخرین نکته‌ای که می‌خواهم در این پست بنویسم باید بگویم که چون من و محمدرضا به طرز عجیبی شبیه به هم لباس پوشیده بودیم و هر کدام هم فقط یک کوله با خود برده بودیم و گویا رفتارمان هم شبیه به هم بود، که البته هیچ‌کدام از این موارد هماهنگ‌شده نبود، این رومانیایی‌ها بارها فکر کردند که ما برادریم و چند بار هم پیش آمد که کسی یا کسانی از ما پرسیدند که برادر هستیم یا نه! راستش را بخواهید من چینی‌ها را نمی‌توانم از هم تشخیص بدهم. در مورد اروپایی‌ها وضع به این شکل است که می‌توانم بفهمم کدام کدام است اما به نظرم خیلی شبیه به هم هستند (دست‌کم رومانیایی‌ها) و با خودم فکر می‌کنم که اگر من آن‌ها را شبیه به هم می‌بینم، لابد آن‌ها هم ما ایرانی‌ها را شبیه به هم می‌بینند! این تنها توجیهی است که برای این قضیه دارم و هرگونه شباهت با محمدرضا {حق‌پناه} را تکذیب می‌کنم و  Any resemblance is purely coincidental.


ادامه دارد...

هنوز حتا Iași هم تموم نشده :)


در این‌جا می‌توانید تصاویری از سالن و کتاب‌خانه‌ای که آن‌قدر تعریفشان را کردم را ببینید. در این‌جا هم تصاویری از مراسم افتتاحیه و هم‌چنین عکس دسته‌جمعی قابل مشاهده است.


چشم‌انداز اتاق ما -- البته از زوایای دیگر هم چشم‌اندازهای زیبایی داشت و این کلیسایی که در تصویر دیده می‌شود را هم روز یک‌شنبه رفتیم و دیدیم.


داخل سالن افتتاحیه


VNIVERSITATEA!?



دو عکس با بچه‌های باحال ترکمنستان که آخرش هم به جز گرتمراد و توره‌مراد و سرپرستشون (پیرمراد) اسم بقیه‌شون یادم نموند :)



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۱۶ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۲۹

România - بخش ۲ - Iași

۶ مارس، صبح زود به یاش رسیدیم. تا قبل از ورودمان به رومانی، نام شهر را «یاشی» می‌گفتیم اما از آن به بعد فهمیدیم که «یاش» درست است. یاش به عبارتی دومین شهر بزرگ و به روایتی چهارمین شهر پرجمعیت رومانی است. این شهر مرکز بخش مولدوا (مولداوی) این کشور است و در یک دوره‌ی کوتاه پایتخت رومانی نیز بوده است. فاصله‌ی شهر تا مرزهای مولداوی و اکراین بسیار کم است و در شهر ماشین‌هایی با پلاک‌های رومانی، اتحادیه و مولداوی به فراوانی دیده می‌شوند.

هنوز خورشید طلوع نکرده بود که در Gara Iași (ایستگاه راه‌آهن یاش) از قطار پیاده شدیم. این ایستگاه به نسبت ایستگاه بخارست کوچک‌تر و قدیمی‌تر بود. از همان‌جا یک تاکسی زرد گرفتیم که WiFi مجانی هم داشت ولی ما آن‌قدر خواب بودیم که نای استفاده از آن را نداشتیم. مطمئن نبودم که هتلمان به اندازه‌ی کافی معروف است یا باید آدرس دقیقش را از هزارتوی کوله‌پشتیم به دست آورم. به هر حال با تلفظ ناصحیح و انگلیسی‌مانند خود از راننده خواستیم که به Hotel Moldova رود و او هم چیزی نپرسید و رفت. تاکسی‌متر در یاش بسیار جدی بود. برای ماشین‌های کوچک‌تر ۱٫۷۷ لی برای هر کیلومتر و برای ماشین‌های بزرگ‌تر ۱٫۹۹ تا. اصولن برای پرداخت بهای تاکسی دو روش وجود دارد. یکی آن که اول بهایش را با راننده تعیین کنید و سپس سوار شوید و دیگر آن که تعیین مبلغ را به تاکسی‌متر بسپارید. ما هر دو مدل را امتحان کردیم و هر بار هم ضرر کردیم!

به هتل رسیدیم و وارد شدیم. مسؤول پذیرش فقط گذرنامه‌های ما را نگاهی کرد و اتاق را تحویلمان داد. پول را باید با مسؤولین مسابقه حساب می‌کردیم که در آن ساعت بدیهتن در هتل نبودند. فرمی به ما دادند که نام و نشان و مشخصات خود را در آن بنویسیم. اولین جای این فرم نوشته بود «Christian name» و من هم با کمال پررویی Christian را خط زدم و نوشتم Islamic.

بیش از دو ساعت برای خوابیدن وقت نداشتیم. اکثر شرکت‌کننده‌ها روز قبل به یاش آمده بودند و جلسه‌ی هیئت ژوری هم همان روز برگزار شده بود اما ما ترجیح داده بودیم سیاحت بخارست را از دست ندهیم. رأس ساعت ۸ صبحانه بود و بعد هم مراسم افتتاحیه. در همین دو ساعت کمی خوابیدیم و خود را آماده کردیم و فهمیدیم که روز قبلش به همه تی‌شرت و کلاه و کیف مسابقه را داده‌اند و چون ما دیر رسیده‌ایم فکر کرده‌اند برایمان مشکلی پیش آمده و نتوانسته‌ایم بیاییم و ... و خلاصه این که بعد از مسابقه این وسایل را به ما تحویل دادند و تنها کسانی بودیم که بدون کارت توگردنی (badge) می‌گشتیم. آن‌قدر خسته بودیم که عطای صبحانه را به لقایش بخشیدیم و یک ساعتی بیشتر خوابیدیم و من ته دلم را با یک شکلات فرانسوی پر کردم. 

برای حرکت به طرف مراسم افتتاحیه به لابی هتل رفتیم و در همین‌جا چند نفر آشنا و ناآشنا و سابقن آشنا و بعدن آشنا را دیدیم. برای ما دو نفر دو تا راهنما گذاشتند که ما را در شهر بچرخانند و به سؤالاتمان پاسخ دهند. یکی از آن‌ها ماریان‌ بود و دیگری مارا. (صرفن جهت اطلاع: ماریان اسم پسر است، مارا اسم دختر است.)

بعد از کلی وقت تلف کردن از در اصلی دانشگاه صنعتی جیورگه آساکی (Gheorghe Asachi) که ظاهری بسیار کلاسیک و قدیمی و باکلاس داشت وارد شدیم و قدم به سالن افتتاحیه گذاشتیم. سالنی بود بسیار مجلل و زیبا به سبک معماری ۲۰۰ سال پیش اروپای شرقی که نمی‌دانم توسط الکساندرو یوان کوزا ساخته شده بود یا کارول یکم. این سالن آن‌قدر چشم‌نواز و باابهت طراحی شده بود که ناخودآگاه به دانشجویان دانشگاه آساکی قبطه خوردم. البته بعدن فهمیدم که مرغ همسایه غازه!

سرپرست مسابقه، مارسل رومن، با خواندن متنی که در آن برگزارکنندگان و هیئت ژوری به شرکت‌کنندگان خوش‌آمد گفته بودند مراسم را آغاز کرد. چند نفری از مقامات کشوری رومانی و منطقه‌ی مولدووا و شهر یاش و انجمن ریاضی رومانی و انجمن ریاضی جنوب شرق اروپا و دانشکده‌ی ریاضی دانشگاه آساکی هم هر کدام سخن کوتاهی گفتند و مراسمی که تقریبن ۴۰ دقیقه به طول انجامید با این جملات پایان یافت: (هر جمله‌ای که گفته می‌شد مخاطبینش از جا بر می‌خاستند و مخاطبین جمله‌ی سوم از همه کم‌تر بودند)

Good luck to Romania!

Good luck to Bulgaria!

Good luck to Iran!

Good luck to Greece!

Good luck to Turkmenistan!

...

در ادامه چند دقیقه‌ای بیرون سالن به حال خود رها بودیم و ما با استفاده از همین چند دقیقه خیلی سریع با بچه‌های ترکمنستان دوست شدیم. ترکمن‌ها واقعن برخورد دوستانه و گرمی دارند. ما دو نفر بودیم و سرپرست نداشتیم. ترکمن‌ها ۱۱ دانشجو بودند و دو سرپرست. سرپرست ترکمنستان قبول کرد که برای اعتراض و سایر موارد کمکمان کند و چند مسابقه‌ی دیگر را که به نظرش جالب می‌آمد نیز به ما معرفی کرد. اسامی ترکمن‌ها خیلی آسان و در نوع خود جالب بود. پیرمراد، توره‌مراد، قربانف، موتوکوف و ... . اسم دانشگاهشان «دانشگاه ملی مختوم‌قلی» بود و کیست که نداند این مختوم‌قلی همان مختوم‌قلی فراغی است!

یک عکس دسته‌جمعی گرفتیم و در ادامه یک «نمایش فرهنگی» هم برگزار شد که برای دیدن آن به راهنمایی راهنمایانمان به مرکز فرهنگ دانشجویی شهر یاش که فاصله‌ی کمی تا دانشگاه داشت رفتیم. شاید مقایسه‌ی عادلانه‌ای نباشد اما من رومانیایی‌ها را بسیار مقبول‌تر از بلغارها یافتم. (این مقبول هم یه جورایی مشهدیه!)

به هتل برگشتیم و ناهار خوردیم. WiFi هتل همه‌جا درست کار می‌کرد جز اتاق ما! بعد از ناهار یک گردش در شهر ترتیب دیده بودند که چون ما بسیار خسته بودیم از آن صرف نظر کردیم و خواب را ترجیح دادیم. (بعد از مسابقه وقت کافی برای گشتن در یاش بود)

غذاهای رومانیایی هم جالب بود. آب سوپ‌هایشان شفاف بود. کیک‌هایی که به عنوان دسر سرو می‌کردند پر از شیر بود (یاد نان شیرمال افتادم!) و چنان شکلی به غذا می‌دادند که ما هر دفعه شک می‌کردیم که مبادا خوک باشد!

آن شب اتفاق خاصی نیفتاد. محمدرضا رفت بیرون و با چندتا از این خارجی‌ها کمی قدم زد. من که خسته‌تر بودم کمی تلویزیون نگاه کردم و کمی ریاضی عمومی مرور کردم و خوابیدم. تلویزیونشان مثل تلویزیون‌های ایران و بلغارستان و ترکیه مزخرف بود! همان اول که روشنش کردم یاد این ضرب‌المثل افتادم که «مار از پونه بدش می‌آید، در لانه‌اش سبز می‌شود». در قلب مولدووای رومانی هم این جومونگ دست از سر ما بر نمی‌دارد. تلویزیون رومانی هم که اصلن اعتقادی به دوبله ندارد. همان‌طوری کره‌ای پخش می‌کند و زیرنویس رومانیایی می‌گذارد. کانال‌ها را عوض کردم. حدود ۳۰ تا کانال داشتند که همگی یا اخبار بود یا تبلیغات عجیب و غریب و بی‌معنی (مثل تبلیغ یک آدامس که در آن مصرف‌کننده‌ دست از خوردن کیک و دونات می‌کشید و دونات و سایر خوراکی‌های شیرین منتش را می‌کشیدند که تو را به خدا بیا و ما را بخور!) یا همین چشم‌بادامی‌ها و جومونگ و این چرندیات و یا How I met your mother و آن بارنی اعصاب خردکن.
روز بعد روز مسابقه بود. SEEMOUS بر خلاف IMC یک روزه است. مرگ یک بار، شیون هم یک بار! چهار سؤال و پنج ساعت وقت. مسابقه در کتاب‌خانه‌ برگزار می‌شد. این کتاب‌خانه هم مثل همان سالن ابتدای کار بسیار زیبا و جذاب بود. تا این مکان‌ها را نبینید غیرممکن است که بتوانید ابهت آن‌ها را درک کنید. مارسل رومن توضیحات معمولی لازم را داد (که نام را به چه شکلی بنویسیم و پاسخ‌ها را چگونه جدا کنیم و ...) و مسابقه آغاز شد.

سؤال اول را دو جور می‌توانستم بخوانم و از آن دو معنای متفاوت برداشت کنم. به نظرم آمد که می‌توانم آن را طوری حل کنم که پاسخم برای هر دو حالت درست باشد و کار را آغاز کردم و نوشتم و نوشتم و بعد از سه صفحه نوشتن فهمیدم که نمی‌شود و باید انتخاب کرد که این است یا آن. برگه‌ی مخصوص پرسیدن ابهامات را گرفتم و بسیار واضح و با توضیحات کافی پرسشم را مطرح کردم. مراقب برگه را برد که هیئت ژوری پاسخ بدهد.

سؤال دوم دو بخشی بود. باید ثابت می‌کردیم یک سری همگراست و حدش را می‌یافتیم. اثبات همگرایی ساده بود ولی هیچ ایده‌ای برای پیدا کردن حدش نداشتم. سؤال چهارم برایم غیرممکن می‌نمود. از هر جهتی که به آن حمله می‌کردم پاسخی نمی‌گرفتم. رهایش کردم. در این زمان جواب ابهامم آمد و پاسخ سؤال یک را کامل کردم غافل از این که به من اشتباه پاسخ داده بودند! حساب کردم که تا این‌جای کار نقره می‌شوم. البته به شما توصیه می‌کنم هیچ‌گاه وسط یک امتحان از این حساب‌کتاب‌ها نکنید. اما من به نقره راضی نبودم. آمده بودم که بالأخره بعد از ۴ تا نقره و ۲ تا برنز یک طلا هم بگیرم. (که همه‌اش توان دو بشود) مسأله‌ی ۴ اصلن از جایش تکان نمی‌خورد، زمین زدنش پیش‌کش. اولی کامل حل شده بود. برای حد دومی هیچ ایده‌ای نداشتم. مانده بود مسأله‌ی سوم که جبر خطی مختلط بود. بر خلاف عادتم سر این مسابقه نخوابیده بودم و تقریبن ۲ ساعت دیگر از ۵ ساعت باقی‌مانده بود. به هر زوری بود مسأله‌ی سوم را با راه‌حلی که به نظر خودم خیلی خلاقانه بود و مطمئنن با راه‌حل رسمی مسابقه اختلاف زیادی داشت حل کردم. شش صفحه‌ی کامل برای این مسأله نوشتم. وقتی نوشتنم تمام شد هم دستم درد گرفته بود و هم وقت تمام شده بود. در راه‌حلم محاسبات فراوانی دخالت داشت و چون در محاسبه بسیار بی‌دقت و بدسابقه هستم بسیار احتمال می‌دادم که خطای محاسباتی رخ داده باشد اما وقتی برای چک کردن پاسخ نداشتم. برگه را تحویل دادم. چرک‌نویس‌ها و برگه‌های پرسش ابهام را هم گرفتند. می‌توانم بگویم در این پنج ساعت به اندازه‌ی پنج ماه انرژی مصرف کردم.

ناهار را خوردیم و من که حتا نای خواندن پاسخ‌های رسمی مسابقه را نداشتم خوابیدم. شب بیدار شدم و به لابی رفتیم و بعد از خوردن شام به مارسل رومن مراجعه کردیم که هم هزینه‌ی شرکت در مسابقه را بپردازیم و هم کارت توگردنی و تی‌شرت و کلاه و کیف مسابقه و راهنماهای شهر و سایر خرت و پرت‌ها را از او بگیریم. درگیر همین کارها بودیم که ایلینکا ولاد (یکی از رومانیایی‌های حاضر) خیلی دوستانه جلو آمد و 

- Would you join us for a drink?

+ 8-o

- hmm, or a juice?

+ Yeah! Juice'd be great.

و این شد که با گروهی چندملیتی متشکل از ایرانی و رومانیایی و بلغار و یونانی رفتیم و لیموناد خوردیم! شب‌های یاش هم زیبایی خاص خودش را دارد. ساختمان‌ کلیساهای قدیمی در نور مصنوعی شب بهتر جلوه می‌کند تا نور طبیعی و البته کم‌رنگ روز یاش. ماریان هم به ما پیوست. دوست و هم‌اتاقی IMCام پاول تاشو (بی‌سواد بازی در نیارین دیگه! تاشو نیست، تاشِوه!) را هم دیدم و سلام کردیم و احوال آن هم‌اتاقی بلغار دیگرم (دایان یوسیفو) را هم از او جویا شدم که خبر خاصی از او نداشت. در بازگشت با یک گدای بسیار پرچانه برخورد کردیم که فکر کنم می‌توانست به جای گدایی برود انگلیسی درس بدهد و زندگیش را بچرخاند! عجب گدابازاری بود این رومانی و آن ترکیه!

وقتی به هتل برگشتیم فهمیدیم که یادمان نبوده که باید از Do not disturb استفاده کنیم و اتاقمان مرتب شده است و متأسفانه کل سیستمی که با بطری آب‌معدنی برای دستشویی ساخته بودیم ناپدید شده است. (اونایی که این بلا سرشون اومده می‌فهمن یعنی چی!)

به مادرم تلفن زدم و خوب صحبت کردیم و گفتم که چه شده و چه نشده. در این فیس‌بوک هم که به زور عدم دسترسی به جی‌پلاس ازش استفاده می‌کردم پست‌هایی گذاشتم از جمله چشم‌انداز زیبای پنجره‌ی اتاق ما در طبقه‌ی ششم هتل ملدوا.

به عنوان آخرین نکته‌ای که می‌خواهم در این پست بنویسم باید بگویم که چون من و محمدرضا به طرز عجیبی شبیه به هم لباس پوشیده بودیم و هر کدام هم فقط یک کوله با خود برده بودیم و گویا رفتارمان هم شبیه به هم بود، که البته هیچ‌کدام از این موارد هماهنگ‌شده نبود، این رومانیایی‌ها بارها فکر کردند که ما برادریم و چند بار هم پیش آمد که کسی یا کسانی از ما پرسیدند که برادر هستیم یا نه! راستش را بخواهید من چینی‌ها را نمی‌توانم از هم تشخیص بدهم. در مورد اروپایی‌ها وضع به این شکل است که می‌توانم بفهمم کدام کدام است اما به نظرم خیلی شبیه به هم هستند (دست‌کم رومانیایی‌ها) و با خودم فکر می‌کنم که اگر من آن‌ها را شبیه به هم می‌بینم، لابد آن‌ها هم ما ایرانی‌ها را شبیه به هم می‌بینند! این تنها توجیهی است که برای این قضیه دارم و هرگونه شباهت با محمدرضا {حق‌پناه} را تکذیب می‌کنم و  Any resemblance is purely coincidental.


ادامه دارد...

هنوز حتا Iași هم تموم نشده :)


در این‌جا می‌توانید تصاویری از سالن و کتاب‌خانه‌ای که آن‌قدر تعریفشان را کردم را ببینید. در این‌جا هم تصاویری از مراسم افتتاحیه و هم‌چنین عکس دسته‌جمعی قابل مشاهده است.


چشم‌انداز اتاق ما -- البته از زوایای دیگر هم چشم‌اندازهای زیبایی داشت و این کلیسایی که در تصویر دیده می‌شود را هم روز یک‌شنبه رفتیم و دیدیم.


داخل سالن افتتاحیه


VNIVERSITATEA!?



دو عکس با بچه‌های باحال ترکمنستان که آخرش هم به جز گرتمراد و توره‌مراد و سرپرستشون (پیرمراد) اسم بقیه‌شون یادم نموند :)

موافقین ۴ مخالفین ۰ ۹۳/۰۱/۱۶
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۱۲)

با توجه به مشهدی بودن چرا تاکسی گرفتی اصن ؟
من فک می کردم از این تالار ها فقط تو فیلم ها هست :| نگو واقعیش هم موجوده ( جمع شیم یه بدظهر بریم)
"محمدرضا رفت بیرون و با چندتا از این خارجی‌ها کمی قدم زد" ->آقا محمدرضا هم وبلاگ داره ؟
از مارا و ماریان هم عکس بزار خوب :|
توضیح ندادی"ایلینکا" اسم پسره یا دختر :-؟ 
بعله آقا جووموونگ جهانیه ! چی فک کردین 
آقا تو فیسبوک اکانت داری جرم که نکردی(البته نیت خیلی تاثیر داره) 
پاسخ:
با توجه به راه‌بلد نبودن تاکسی الزامی بود.
یه بعدازظهر بریم مسکو به جاش؟
نمی‌دونم بلاگ داره یا نه. چه‌طور؟ از اون قدم زدنه می‌خوای بپرسی؟
عکس مارا و ماریان تو عکس‌های افتتاحیه تو سایت مسابقات هست. همون دوتایی که کنار ما نشسته‌ان مارا و ماریانن.
«ـا» در آخر ایلینکا نشانه‌ی تأنیث است. :)
:پی
مگه من گفتم جرم کرده‌ام؟ :)

خوب راه پیدا می شه که همیشه ( گوگل مپ نهایتا) فقط اگه کمبود وقت داشتین قابل توجیح هست
نه مسکو سرده الان همین جا بریم تو الان راهم بلدی دیگه تاکسی نمی خواد بگیریم :)
همون حدود سوال دارم ازشون
میشه آدرس بهتر بدی ( به هرحال همیشه مشکل کمبود ترافیک هست من نگردم دیگه :)
خوب از اون شب لیمونات عکس نمی زاری ؟
:پی تو
در واقع منظورم اینه که لازم نیست دلیلشو بگی و سعی کن احساس گناه کمتری بکنی که تو فیسبوک اکانت داری ( بالاخره همه اشتباه می کنن انسانه دیگه :پی)
-----
چند نکته دیگه که برام سوال شده ؟
هنوز خاطره ها ادامه دارن نه ؟
اون تیکه مرتب کردن که خوبه اتاقو بهم میریزی برمی گردی عین روز اولشه (:) البته تا حدی بی فرهنگی هم هست اما خوب باحالاله به هرحال) 
حجم عکس ها رو هم کمتر کن
خوب می پرسیدی اگه تیشرت 2 تا می دن می گرفتی حالا این بی استفاده نمی موند :| نمی دادن خوب کلاه 2 می گرفتی حداقل 

پاسخ:
توجیه با هـ نوشته می‌شه نه ح.
آدرس عکس با ماریان و مارا:
math.etti.tuiasi.ro/seemous/wp-content/gallery/opening-ceremony/Opening%20Ceremony%20040.jpg
لیموناد هم مگه عکس داره؟
:پی تر
---------
بله. هنوز ادامه داره.
حجم عکس‌ها رو عمدن کم نمی‌کنم چون یکی از جاهایی که بک‌آپم حساب می‌شه همین بلاگمه.
:) :)


روزی پنج شش بار میام تو بلاگتون
آخه نوشته هاتون معرکن
همین نوشته رو هم دو سه بار خوندم
میشه یه لینک به نتایج مسابقاتی که رفتین
بدین؟
پاسخ:
درود بر شما
سپاس‌گزارم

مگه قبلیا IMC نبودن؟
 عکس مدال هاتونو کنار هم  بزارین!
پاسخ:
چرا قبلیا IMC بودن
مدالام کنار هم نیستن که عکسشونو بذارم :)

خب پس حالا خوشرنگ ترینشونو بزار فعلن
۱۹ فروردين ۹۳ ، ۲۱:۲۶ روح الله مفید
ایشالا مدال آوریات ادامه داشته باشه.
دوس داری ریاضی ادامه بدی یا علوم کامپیوتر؟
زمینه های پژوهشی مورد علاقه ت چیان؟
پاسخ:
احتمالن هر دو تاش
نظریه الگوریتمی اعداد
:)
جواب اون یکی نظرتون هم مثبته.
خوب بود ولی عکس از خود مدال هم میزاشتین!
پستتون هم به گند کشیدم با این نظرام!
:)

//چرا همیشه کپچا ها رو دفعه اول غلط میزنم؟
پاسخ:
:)

سلام

خدا قوت ،مدالتون هم مبارک باشه ، سال خوبی برات آرزو میکنم.

پاسخ:
درود بر شما
سپاس‌گزارم.

۲۲ فروردين ۹۳ ، ۱۲:۵۳ محمد مهدی جهان آرا
سلام(1)
مثل همیشه خوب نوشته بودی :D
چند وقت بود یه چیز درست حسابی نخونده بودم (حتی همین قدر کوچولو :-")
ممنون :D
____________
1 - (فک نکنی سلام من بی تمعه ... خواستم بگم شام یادت نره :-")
پاسخ:
درود
بی‌تمع ممکنه نباشه ولی بی‌طمع هست :)

سلام مدالتون مبارک باشه امیدوارم باز هم موفق باشید.افرادی همچون شما باعث افتخار کشور و مردم هستند.
پاسخ:
درود بر شما
سپاس‌گزارم!

سلام داداش.مبارک باشه.ایشالا همیشه موفق باشید.فقط یه سوال داشتم شما با این همه درسی که میخونی و هوشی که داری.دوس دخترم داری یانه؟اصلا وقتی برای دختر بازی برات میمونه یا نه؟
پاسخ:
درود بر شما
متشکرم.
این چیزها با اعتقادات من جور در نمیاد. اصولن وقتی برای هدر دادن ندارم و حتا اگه داشته باشم راه‌های خیلی بهتری براش دارم. اینی که شما بهش اشاره کردین اسمش روشه. بازی! به قول بزرگ همشهریمون: غافل منشین نه وقت بازیست، وقت هنرست و سرفرازیست.


=)))))))))
ما را در آرزوی دیدن اون روز گذاشتن!
پاسخ:
آرزو بر جوانان عیب نیست!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی