امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
شنبه, ۲۴ اسفند ۱۳۹۲، ۱۱:۵۶ ق.ظ

Türkiye - بخش ۱

درود بر شما و عید شما پیشاپیش مبارک

این دفعه چون سفرنامه کمی طولانی خواهد شد (فقط کمی!) تصمیم گرفتم که قسمت ترکیه را جدا از رومانی بنگارم. 

۱۱ روز پیش یعنی سه‌شنبه ۱۳ اسفند (۴ مارس) حدود ساعت ۳ صبح تو فرودگاه امام‌خمینی قم (بارها گفته‌ام که فرودگاه امام‌خمینی تهران نیست!) با محمدرضا {حق‌پناه} دیدار کردم. پرواز ما ساعت ۶ و خرده‌ای تهران را به مقصد استانبول ترک می‌کرد. همان روند همیشگی بازرسی و پرداخت مالیات خروج از کشور و چک‌شدن پاسپورت رو طی کردیم و به گیتمون رسیدیم. همیشه این درآوردن کمربند مشکل‌سازه! واقعن لازمه یه سیستمی بسازن که کمربند رو بشناسه و گیر نده. من هر دفعه دست‌کم ۱۰ دقیقه از وقتم صرف بستن کمربندم و تنظیمش می‌شه.

چند ساعت بعد در فرودگاه آتاتورک استانبول به زمین نشستیم. در هواپیمای ماهان آهنگ «ای ایران ایران» پخش کردن و ما هم با کمال تعجب از این که این دفعه هم‌وطنان گرامی تا آخر مسیر به ارزش‌های اسلامی پایبند بودن، هواپیمایی رو که تقریبن ۹۰٪ پروازشو خوابیده بودیم ترک کردیم. دوباره همون روند همیشگی و دوباره بازرسی و درآوردن و بستن کمربند و چک کردن پاسپورت. مهر giriş (گیریش = ورود) به پاسپورتمون زدن و خیلی راحت وارد شهری شدیم که قرار بود یه روز قبل از مسابقه و یه روز بعد از مسابقه رو تو اون بگذرونیم.

بعد از تبدیل پول به ایستگاه متروی آتاتورک رفتیم و دو تا استانبول‌کارت خریدیم. دستگاه‌های فروش استانبول‌کارت (کارت مترو و اتوبوس) خیلی مزخرف بودن. فقط اسکناس قبول می‌کردن. هر استانبول‌کارت ۱۰ لیر بود و ما فقط اسکناس ۲۰ لیری و بیشتر داشتیم. دستگاهشون قبول نمی‌کرد که یه اسکناس ۲۰ لیری بگیره و دو تا استانبول‌کارت بده. به جاش مجبور شدیم دو تا اسکناس ۲۰ لیری (در دو مرحله) به دستگاه بدیم و ۲۰ تا سکه‌ی ۱ لیری ازش بگیریم. تعدادی از این سکه‌ها تا آخر سفر رو دستمون موندن.

چون بار زیادی نداشتیم نیازی نبود که به هتل یا مسافرخانه‌ای مراجعه کنیم و از همون ایستگاه فرودگاه آتاتورک به سمت ایستگاه سلطان احمد (Sultan Ahmet) رفتیم. تا یه جاهایی رو با مترو رفتیم و بقیه‌شو با اتوبوس. در کل استانبول از نظرم یه شهر شلوغ بود با سیستم حمل و نقل ناکارآمد و من که همه‌اش در حال مقایسه با تهران بودم به این نتیجه رسیدم که متروی تهران خیلی بهتره. البته نکته‌ی مثبت استانبول تو این فصل از سال هواش بود که خیلی خیلی بهتر از هوای آلوده‌ی تهران می‌شد توش تنفس کرد. (این رو هم تو این پرانتز بگم که من هوای استانبول تو تابستون رو اصلن نمی‌تونم تحمل کنم چون رطوبتش خیلی زیاد می‌شه.)

ترکیه در نزدیکی انتخابات به سر می‌برد. در و دیوار شهر پر بود از تبلیغات AKP و CHP و عکس‌های اردوغان. یه تعداد وانت هم که برای انتخابات تزئین شده بودن تو شهر راه افتاده بودن و انواع و اقسام موسیقی و سایر صداهای گوش‌خراش رو پخش می‌کردن. در و دیوار شهر پر از گرافیتی بود و خیلی از این گرافیتی‌ها به شکل مشت‌ بسته کشیده شده بودن. محمدرضا می‌گفت از تابستون گذشته خیلی از این گرافیتی‌ها را پاک کرده‌ان. شهر خیلی آروم نبود. راهپیمایی و میتینگ انتخاباتی و شعارهای نیمه‌شب و آماده‌باش پلیس و ... زیاد دیده می‌شد.

به ایستگاه سلطان‌احمد رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم. ناگفته نماند که در این اتوبوس انواع فشارها را از همه طرف تحمل کردیم. از BRT تهران هم بدتر بود. درهاش گاهی از این‌ور باز می‌شد و گاهی از اون‌ور. به محض پیاده شدن از اتوبوس، ابهت مسجد زیبای سلطان‌احمد (مسجد آبی) چشممونو گرفت. این مسجد واقعن عالیه. البته فقط از بیرون. داخل مسجد و دیوارها و سقف‌هاش طرح‌هایی داره که گرچه زیبا هستن اما نمی‌شه اونا رو هنر درجه‌یک به حساب آورد. اما بیرونش واقعن شاهکاره. کمی آن‌طرف‌تر کلیسا-مسجد-موزه‌ی ایاصوفیه قرار داشت و رو به روی مسجد آبی، آبلیسک یونانی و «دفتر  خاقانی نظارتی» (با همین نام و بازمانده از دوران عثمانی که در ترکیه بر خلاف بلغارستان، آن را دوران طلایی می‌دانند) دیده می‌شد. به نظر من مسجد سلطان‌احمد خیلی از ایاصوفیه زیباتره. نمی‌دونم چرا ایاصوفیه این‌قدر معروف شده. 

وارد مسجد سلطان‌احمد شدیم. در ورودی مسجد تابلویی نصب کرده بودن که به این توریست‌های خارجی بفهمونن که نمی‌شه بدون حجاب و با اون وضع وارد مسجد شد، نمی‌شه تو مسجد سگ آورد و نمی‌شه تو مسجد سیگار کشید. نزدیک‌های اذان ظهر بود. اول رفتم دستشویی. ۱ لیر. دستشوییشون خدا رو شکر مثل آدم بود. فقط گویا تکنولوژی آفتابه به کشور دوست و همسایه‌ی ما نرسیده و از پارچ پلاستیکی به جای آفتابه استفاده می‌کنن. جل‌الخالق! تو وضوخونه‌ی خیلی قدیمی و کلاسیک مسجد وضو گرفتم و وارد ساختمان اصلی شدیم.

ستون‌های داخلی مسجد خیلی بزرگ و باابهت بود. می‌تونم بگم قطرشون یه چیزی بود حدود نصف قطر ستون‌های تخت‌جمشید و یا شاید هم بیش‌تر. اما همان‌طور که قبلن گفتم، طرح‌ها اون ظرافتی که ما تو ایران بهش عادت کرده‌ایم رو نداشت. خیلی ساده بود به نظر و خیلی زمخت. روی دیوار، در کنار قسمتی که مؤذن می‌ایستاد نوشته بودن «یا حضرت بلال حبشی». از جمله نوشته‌های دیگه‌ای که بر در و دیوار مسجد بود می‌تونم به «الکاسب حبیب الله»، «ماشاء الله تعالی»، «کشف الدجی بجماله» و «و جعلنا من الماء کل شئ حی» اشاره کنم. یه جا هم روی دیوار یه تابلو زده بودن و اشعاری به زبان ترکی و با خط پارسی نوشته بودن. کاش ترکیه خطش را تغییر نمی‌داد. اما هر چه دیوارها ساده و زمخت بودن، به جاش سقف مرکزی خیلی خوشگل بود. مثل مسجد بانیا باشی سوفیا، دور تا دور مسجد، نزدیک سقف نوشته شده بود «الله، محمد، ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن، حسین» و من باز از دیدن اسم امام حسن(ع) و امام حسین(ع) در یک مسجد سنی‌مذهب ذوق کردم.

موقع نماز شد و همه‌ی نامسلمون‌ها رو بیرون کردن. در همین وقت‌ها بود که من دو تا جزوه‌ی کوچیک یکی با عنوان «What is Islam?» و یکی با عنوان «Sultanahmet Chami» گرفتم که هنوز وقت نکرده‌ام بخونمشون ولی احتمالن اولی جالب خواهد بود. رفتیم برای نماز جماعت. نماز شروع شد و دیدیم هر کی داره برای خودش نماز می‌خونه. یکی ایستاده، یکی نشسته، یکی تو رکوعه و ... . البته این وسط احتمالن ناکوک‌ترین ساز ما بودیم که به روش شیعه نماز می‌خوندیم. بعد از تموم شدن این نماز جماعت عجیب(!) فهمیدیم که گویا این نماز مستحبی بوده و نماز جماعت ظهر تازه قراره شروع شه. نماز دست‌بسته و بی‌مُهری را تماشا کردیم و یک بار هم به اشتباه از جلوی یک نفر که داشت نماز می‌خواند رد شدیم و مورد اعتراض یک نفر دیگه قرار گرفتیم. این میزان توجه به نماز، واقعن ستودنیه. از دیگر نکات جالب مسجد آبی این بود که منبرش خیلی بلند بود و حدود ۲۰ تا پله می‌رفت بالا و محرابش هم بر خلاف عادت ما که محراب‌ها را پیروزه‌ای رنگ می‌سازیم، طلایی بود. لامپ‌های مسجد به طرز عجیب و نازیبایی قرار گرفته بودن و لوسترهای بزرگ و کم‌ارتفاع زیبایی مسجد را خراب کرده بودن. ماکتی هم از مدینه ساخته بودن و در کنار در ورودی مسجد گذاشته بودن. یادمه در همین موقع نماز بود که یه اروپایی از همه‌جا بی‌خبر وارد مسجد شد و مورد اعتراض شدید نگهبان اون‌جا قرار گرفت. بعد هم نگهبان با اشاره‌ی سر به من فهماند که «این نامسلمونا هیچی سرشون نمی‌شه!».

از نمازخونه بیرون رفتیم و با پرچم ترکیه و مسجد سلطان‌احمد و مسجد ایاصوفیه و آبلیسک یونانی و کفترهای دور و برش یه عالمه عکس گرفتیم. یه هات‌داگ هم از دکه‌ای که همون نزدیکی‌ها بود خریدیم و خوردیم و گشتیم و گشتیم و توپکاپی را هم اندک دیدی زدیم و زدیم به خیابان‌های سبز استانبول و پارک‌های سبزترش و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا دیدیم که در ساحل دریای فکر کنم مرمره هستیم. در راه با گداهای زیادی رو به رو شدیم. این شهر خیلی گدا داشت. البته خدا رو شکر سگ کم بود (علت خدا رو شکر رو در پست بعدی می‌گم). گداهایی که اکثرن کودک بودن و از ملیت‌های گوناگون و از همه جالب‌تر کودکان ترکی که تظاهر به سوری بودن می‌کردند تا گدایی کنن در حالی که حتا نمی‌تونستن در حد ما عربی حرف بزنن. کمی در ساحل نشستیم و دریا را نظاره کردیم و بحث‌های فلسفی بیخود کردیم و من به این تفاوت حیرت‌انگیز این‌طرف پل و آن‌طرف پل می‌اندیشیدم. استانبول اروپایی کجا و استانبول آسیایی کجا! همین الآن یادم اومد که یه بارونی هم گرفت و به محض بارونی شدن هوا، یه عده ریختن تو خیابون که چتر بنجل بفروشن.

بعد از اون حدود دو ساعت رو به گشتن دور تا دور تنگه‌ی بسفر با یک قایق گذروندیم که هم خیلی خوش گذشت و هم یه دوست الجزایری پیدا کردیم که در نوع خودش جالب بود. هم ناهار و هم شام رو McD خوردیم. از برج گالاتا هم خیلی سرسری دیدن کردیم و زدیم به خیابون استقلال و میدان تقسیم. در کنار میدان تقسیم پلیس در آماده‌باش بود. خیابون استقلال خیلی شلوغ پلوغ بود و در طول خیابون بارها با گداها و پیشنهادهای بی‌شرمانه مواجه شدیم. زبان پارسی تا حد خوبی فهمیده می‌شد و چندجا از جمله در فرودگاه‌ها و همین خیابون استقلال نوشته‌های پارسی به چشم می‌خورد. ایرانی خیلی زیاد بود.

شب رو در یه جایی گذروندیم که می‌شه بهش گفت هتل، مسافرخونه و یا حتا خوابگاه ولی جای راحتی بود. بعضی چیزهاش مثل هتل‌ها باکلاس بود، بعضی چیزهاش مثل خوابگاه‌ها داغون. ما که نفهمیدیم چی بود ولی خوب بود.

صبح زود پا شدیم و اتاق رو تحویل دادیم و رسید پولمونو گرفتیم و با اتوبوس‌های هواتاش از میدان تقسیم (تکسیم) به سمت فرودگاه صبیحا گوکچن (اولین زنی که هواپیمای جنگی رونده!) راه افتادیم. صبحانه رو در فرودگاه آسیایی استانبول خوردیم و مهر çıkış (خروج) به پاسپورتمون زدیم. پروازمون با هواپیمایی پگاسوس بود به سمت بخارست، پایتخت رومانی. خالی از لطف نیست که بگم این هواپیمایی پگاسوس خیلی بامزه بود. برای یاددادن نحوه‌ی بستن و بازکردن کمربند از یه فیلمی استفاده کردن که توش یه سری بچه‌ی بامزه این کارا رو می‌کردن و کاپیتان پرواز هم خیلی شوخ‌طبع بود. اولش که می‌خواستیم پرواز کنیم گفت: «در بخارست مه شدیدی وجود داره، در حدی که پرنده‌ها مجبورن پیاده برن خونه‌شون ولی ما چون یه هواپیمای خفن داریم می‌تونیم تو این هوا هم پرواز کنیم» و موقع رسیدن به بخارست هم گفت: «خب دیگه! لطفن پیاده شین که ما هواپیمامونو می‌خوایم با خودمون ببریم!» و این‌گونه بود که صبح روز ۵ مارس (۱۴ اسفند) وارد فرودگاه هنری کواندا (Henri Coandă) یا همان فرودگاه Otopeni شهر بخارست شدیم. به عنوان آخرین نکته بهتون توصیه می‌کنم که اسم این بنده‌خدا رو تو ویکی‌پیدا بجویید.

نکته‌ای که جا موند: استانبول خیلی مرغ دریایی داره و مرغ‌های دریایی حیوانات خوشگل و باهوشی هستن.

شدیدن ادامه دارد...

کم‌کم عکس‌های این روزمون تو استانبول رو آپلود خواهم کرد.


مسجد سلطان‌احمد از زاویه‌ی مسجد ایاصوفیه

نمای مسجد سلطان‌احمد از طرف مسجد ایاصوفیه


تابلوی ورودی مسجد آبی (سلطان احمد) که نکات جالبی هم داره!


سقف اصلی مسجد سلطان‌احمد


من و محمدرضا {حق‌پناه} در مسجد آبی


مسجد ایاصوفیه از زاویه‌ی مسجد آبی


عکسی دیگر از مسجد سلطان‌احمد


شعر ترکی عثمانی به خط پارسی


سلطان سایه‌ی خدا در زمین است! -- نوشته‌شده بر دیوار توپکاپی


مرغ‌های دریایی بر فراز تنگه‌ی بسفر


برج گالاتا


محمدرضا {حق‌پناه} در میدان تکسیم (تقسیم)


نمی‌دونم چرا این دو تا عکس آخر باز چرخید!



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۲۴ اسفند ۹۲ ، ۱۱:۵۶

Türkiye - بخش ۱

درود بر شما و عید شما پیشاپیش مبارک

این دفعه چون سفرنامه کمی طولانی خواهد شد (فقط کمی!) تصمیم گرفتم که قسمت ترکیه را جدا از رومانی بنگارم. 

۱۱ روز پیش یعنی سه‌شنبه ۱۳ اسفند (۴ مارس) حدود ساعت ۳ صبح تو فرودگاه امام‌خمینی قم (بارها گفته‌ام که فرودگاه امام‌خمینی تهران نیست!) با محمدرضا {حق‌پناه} دیدار کردم. پرواز ما ساعت ۶ و خرده‌ای تهران را به مقصد استانبول ترک می‌کرد. همان روند همیشگی بازرسی و پرداخت مالیات خروج از کشور و چک‌شدن پاسپورت رو طی کردیم و به گیتمون رسیدیم. همیشه این درآوردن کمربند مشکل‌سازه! واقعن لازمه یه سیستمی بسازن که کمربند رو بشناسه و گیر نده. من هر دفعه دست‌کم ۱۰ دقیقه از وقتم صرف بستن کمربندم و تنظیمش می‌شه.

چند ساعت بعد در فرودگاه آتاتورک استانبول به زمین نشستیم. در هواپیمای ماهان آهنگ «ای ایران ایران» پخش کردن و ما هم با کمال تعجب از این که این دفعه هم‌وطنان گرامی تا آخر مسیر به ارزش‌های اسلامی پایبند بودن، هواپیمایی رو که تقریبن ۹۰٪ پروازشو خوابیده بودیم ترک کردیم. دوباره همون روند همیشگی و دوباره بازرسی و درآوردن و بستن کمربند و چک کردن پاسپورت. مهر giriş (گیریش = ورود) به پاسپورتمون زدن و خیلی راحت وارد شهری شدیم که قرار بود یه روز قبل از مسابقه و یه روز بعد از مسابقه رو تو اون بگذرونیم.

بعد از تبدیل پول به ایستگاه متروی آتاتورک رفتیم و دو تا استانبول‌کارت خریدیم. دستگاه‌های فروش استانبول‌کارت (کارت مترو و اتوبوس) خیلی مزخرف بودن. فقط اسکناس قبول می‌کردن. هر استانبول‌کارت ۱۰ لیر بود و ما فقط اسکناس ۲۰ لیری و بیشتر داشتیم. دستگاهشون قبول نمی‌کرد که یه اسکناس ۲۰ لیری بگیره و دو تا استانبول‌کارت بده. به جاش مجبور شدیم دو تا اسکناس ۲۰ لیری (در دو مرحله) به دستگاه بدیم و ۲۰ تا سکه‌ی ۱ لیری ازش بگیریم. تعدادی از این سکه‌ها تا آخر سفر رو دستمون موندن.

چون بار زیادی نداشتیم نیازی نبود که به هتل یا مسافرخانه‌ای مراجعه کنیم و از همون ایستگاه فرودگاه آتاتورک به سمت ایستگاه سلطان احمد (Sultan Ahmet) رفتیم. تا یه جاهایی رو با مترو رفتیم و بقیه‌شو با اتوبوس. در کل استانبول از نظرم یه شهر شلوغ بود با سیستم حمل و نقل ناکارآمد و من که همه‌اش در حال مقایسه با تهران بودم به این نتیجه رسیدم که متروی تهران خیلی بهتره. البته نکته‌ی مثبت استانبول تو این فصل از سال هواش بود که خیلی خیلی بهتر از هوای آلوده‌ی تهران می‌شد توش تنفس کرد. (این رو هم تو این پرانتز بگم که من هوای استانبول تو تابستون رو اصلن نمی‌تونم تحمل کنم چون رطوبتش خیلی زیاد می‌شه.)

ترکیه در نزدیکی انتخابات به سر می‌برد. در و دیوار شهر پر بود از تبلیغات AKP و CHP و عکس‌های اردوغان. یه تعداد وانت هم که برای انتخابات تزئین شده بودن تو شهر راه افتاده بودن و انواع و اقسام موسیقی و سایر صداهای گوش‌خراش رو پخش می‌کردن. در و دیوار شهر پر از گرافیتی بود و خیلی از این گرافیتی‌ها به شکل مشت‌ بسته کشیده شده بودن. محمدرضا می‌گفت از تابستون گذشته خیلی از این گرافیتی‌ها را پاک کرده‌ان. شهر خیلی آروم نبود. راهپیمایی و میتینگ انتخاباتی و شعارهای نیمه‌شب و آماده‌باش پلیس و ... زیاد دیده می‌شد.

به ایستگاه سلطان‌احمد رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم. ناگفته نماند که در این اتوبوس انواع فشارها را از همه طرف تحمل کردیم. از BRT تهران هم بدتر بود. درهاش گاهی از این‌ور باز می‌شد و گاهی از اون‌ور. به محض پیاده شدن از اتوبوس، ابهت مسجد زیبای سلطان‌احمد (مسجد آبی) چشممونو گرفت. این مسجد واقعن عالیه. البته فقط از بیرون. داخل مسجد و دیوارها و سقف‌هاش طرح‌هایی داره که گرچه زیبا هستن اما نمی‌شه اونا رو هنر درجه‌یک به حساب آورد. اما بیرونش واقعن شاهکاره. کمی آن‌طرف‌تر کلیسا-مسجد-موزه‌ی ایاصوفیه قرار داشت و رو به روی مسجد آبی، آبلیسک یونانی و «دفتر  خاقانی نظارتی» (با همین نام و بازمانده از دوران عثمانی که در ترکیه بر خلاف بلغارستان، آن را دوران طلایی می‌دانند) دیده می‌شد. به نظر من مسجد سلطان‌احمد خیلی از ایاصوفیه زیباتره. نمی‌دونم چرا ایاصوفیه این‌قدر معروف شده. 

وارد مسجد سلطان‌احمد شدیم. در ورودی مسجد تابلویی نصب کرده بودن که به این توریست‌های خارجی بفهمونن که نمی‌شه بدون حجاب و با اون وضع وارد مسجد شد، نمی‌شه تو مسجد سگ آورد و نمی‌شه تو مسجد سیگار کشید. نزدیک‌های اذان ظهر بود. اول رفتم دستشویی. ۱ لیر. دستشوییشون خدا رو شکر مثل آدم بود. فقط گویا تکنولوژی آفتابه به کشور دوست و همسایه‌ی ما نرسیده و از پارچ پلاستیکی به جای آفتابه استفاده می‌کنن. جل‌الخالق! تو وضوخونه‌ی خیلی قدیمی و کلاسیک مسجد وضو گرفتم و وارد ساختمان اصلی شدیم.

ستون‌های داخلی مسجد خیلی بزرگ و باابهت بود. می‌تونم بگم قطرشون یه چیزی بود حدود نصف قطر ستون‌های تخت‌جمشید و یا شاید هم بیش‌تر. اما همان‌طور که قبلن گفتم، طرح‌ها اون ظرافتی که ما تو ایران بهش عادت کرده‌ایم رو نداشت. خیلی ساده بود به نظر و خیلی زمخت. روی دیوار، در کنار قسمتی که مؤذن می‌ایستاد نوشته بودن «یا حضرت بلال حبشی». از جمله نوشته‌های دیگه‌ای که بر در و دیوار مسجد بود می‌تونم به «الکاسب حبیب الله»، «ماشاء الله تعالی»، «کشف الدجی بجماله» و «و جعلنا من الماء کل شئ حی» اشاره کنم. یه جا هم روی دیوار یه تابلو زده بودن و اشعاری به زبان ترکی و با خط پارسی نوشته بودن. کاش ترکیه خطش را تغییر نمی‌داد. اما هر چه دیوارها ساده و زمخت بودن، به جاش سقف مرکزی خیلی خوشگل بود. مثل مسجد بانیا باشی سوفیا، دور تا دور مسجد، نزدیک سقف نوشته شده بود «الله، محمد، ابوبکر، عمر، عثمان، علی، حسن، حسین» و من باز از دیدن اسم امام حسن(ع) و امام حسین(ع) در یک مسجد سنی‌مذهب ذوق کردم.

موقع نماز شد و همه‌ی نامسلمون‌ها رو بیرون کردن. در همین وقت‌ها بود که من دو تا جزوه‌ی کوچیک یکی با عنوان «What is Islam?» و یکی با عنوان «Sultanahmet Chami» گرفتم که هنوز وقت نکرده‌ام بخونمشون ولی احتمالن اولی جالب خواهد بود. رفتیم برای نماز جماعت. نماز شروع شد و دیدیم هر کی داره برای خودش نماز می‌خونه. یکی ایستاده، یکی نشسته، یکی تو رکوعه و ... . البته این وسط احتمالن ناکوک‌ترین ساز ما بودیم که به روش شیعه نماز می‌خوندیم. بعد از تموم شدن این نماز جماعت عجیب(!) فهمیدیم که گویا این نماز مستحبی بوده و نماز جماعت ظهر تازه قراره شروع شه. نماز دست‌بسته و بی‌مُهری را تماشا کردیم و یک بار هم به اشتباه از جلوی یک نفر که داشت نماز می‌خواند رد شدیم و مورد اعتراض یک نفر دیگه قرار گرفتیم. این میزان توجه به نماز، واقعن ستودنیه. از دیگر نکات جالب مسجد آبی این بود که منبرش خیلی بلند بود و حدود ۲۰ تا پله می‌رفت بالا و محرابش هم بر خلاف عادت ما که محراب‌ها را پیروزه‌ای رنگ می‌سازیم، طلایی بود. لامپ‌های مسجد به طرز عجیب و نازیبایی قرار گرفته بودن و لوسترهای بزرگ و کم‌ارتفاع زیبایی مسجد را خراب کرده بودن. ماکتی هم از مدینه ساخته بودن و در کنار در ورودی مسجد گذاشته بودن. یادمه در همین موقع نماز بود که یه اروپایی از همه‌جا بی‌خبر وارد مسجد شد و مورد اعتراض شدید نگهبان اون‌جا قرار گرفت. بعد هم نگهبان با اشاره‌ی سر به من فهماند که «این نامسلمونا هیچی سرشون نمی‌شه!».

از نمازخونه بیرون رفتیم و با پرچم ترکیه و مسجد سلطان‌احمد و مسجد ایاصوفیه و آبلیسک یونانی و کفترهای دور و برش یه عالمه عکس گرفتیم. یه هات‌داگ هم از دکه‌ای که همون نزدیکی‌ها بود خریدیم و خوردیم و گشتیم و گشتیم و توپکاپی را هم اندک دیدی زدیم و زدیم به خیابان‌های سبز استانبول و پارک‌های سبزترش و رفتیم و رفتیم و رفتیم تا دیدیم که در ساحل دریای فکر کنم مرمره هستیم. در راه با گداهای زیادی رو به رو شدیم. این شهر خیلی گدا داشت. البته خدا رو شکر سگ کم بود (علت خدا رو شکر رو در پست بعدی می‌گم). گداهایی که اکثرن کودک بودن و از ملیت‌های گوناگون و از همه جالب‌تر کودکان ترکی که تظاهر به سوری بودن می‌کردند تا گدایی کنن در حالی که حتا نمی‌تونستن در حد ما عربی حرف بزنن. کمی در ساحل نشستیم و دریا را نظاره کردیم و بحث‌های فلسفی بیخود کردیم و من به این تفاوت حیرت‌انگیز این‌طرف پل و آن‌طرف پل می‌اندیشیدم. استانبول اروپایی کجا و استانبول آسیایی کجا! همین الآن یادم اومد که یه بارونی هم گرفت و به محض بارونی شدن هوا، یه عده ریختن تو خیابون که چتر بنجل بفروشن.

بعد از اون حدود دو ساعت رو به گشتن دور تا دور تنگه‌ی بسفر با یک قایق گذروندیم که هم خیلی خوش گذشت و هم یه دوست الجزایری پیدا کردیم که در نوع خودش جالب بود. هم ناهار و هم شام رو McD خوردیم. از برج گالاتا هم خیلی سرسری دیدن کردیم و زدیم به خیابون استقلال و میدان تقسیم. در کنار میدان تقسیم پلیس در آماده‌باش بود. خیابون استقلال خیلی شلوغ پلوغ بود و در طول خیابون بارها با گداها و پیشنهادهای بی‌شرمانه مواجه شدیم. زبان پارسی تا حد خوبی فهمیده می‌شد و چندجا از جمله در فرودگاه‌ها و همین خیابون استقلال نوشته‌های پارسی به چشم می‌خورد. ایرانی خیلی زیاد بود.

شب رو در یه جایی گذروندیم که می‌شه بهش گفت هتل، مسافرخونه و یا حتا خوابگاه ولی جای راحتی بود. بعضی چیزهاش مثل هتل‌ها باکلاس بود، بعضی چیزهاش مثل خوابگاه‌ها داغون. ما که نفهمیدیم چی بود ولی خوب بود.

صبح زود پا شدیم و اتاق رو تحویل دادیم و رسید پولمونو گرفتیم و با اتوبوس‌های هواتاش از میدان تقسیم (تکسیم) به سمت فرودگاه صبیحا گوکچن (اولین زنی که هواپیمای جنگی رونده!) راه افتادیم. صبحانه رو در فرودگاه آسیایی استانبول خوردیم و مهر çıkış (خروج) به پاسپورتمون زدیم. پروازمون با هواپیمایی پگاسوس بود به سمت بخارست، پایتخت رومانی. خالی از لطف نیست که بگم این هواپیمایی پگاسوس خیلی بامزه بود. برای یاددادن نحوه‌ی بستن و بازکردن کمربند از یه فیلمی استفاده کردن که توش یه سری بچه‌ی بامزه این کارا رو می‌کردن و کاپیتان پرواز هم خیلی شوخ‌طبع بود. اولش که می‌خواستیم پرواز کنیم گفت: «در بخارست مه شدیدی وجود داره، در حدی که پرنده‌ها مجبورن پیاده برن خونه‌شون ولی ما چون یه هواپیمای خفن داریم می‌تونیم تو این هوا هم پرواز کنیم» و موقع رسیدن به بخارست هم گفت: «خب دیگه! لطفن پیاده شین که ما هواپیمامونو می‌خوایم با خودمون ببریم!» و این‌گونه بود که صبح روز ۵ مارس (۱۴ اسفند) وارد فرودگاه هنری کواندا (Henri Coandă) یا همان فرودگاه Otopeni شهر بخارست شدیم. به عنوان آخرین نکته بهتون توصیه می‌کنم که اسم این بنده‌خدا رو تو ویکی‌پیدا بجویید.

نکته‌ای که جا موند: استانبول خیلی مرغ دریایی داره و مرغ‌های دریایی حیوانات خوشگل و باهوشی هستن.

شدیدن ادامه دارد...

کم‌کم عکس‌های این روزمون تو استانبول رو آپلود خواهم کرد.


مسجد سلطان‌احمد از زاویه‌ی مسجد ایاصوفیه

نمای مسجد سلطان‌احمد از طرف مسجد ایاصوفیه


تابلوی ورودی مسجد آبی (سلطان احمد) که نکات جالبی هم داره!


سقف اصلی مسجد سلطان‌احمد


من و محمدرضا {حق‌پناه} در مسجد آبی


مسجد ایاصوفیه از زاویه‌ی مسجد آبی


عکسی دیگر از مسجد سلطان‌احمد


شعر ترکی عثمانی به خط پارسی


سلطان سایه‌ی خدا در زمین است! -- نوشته‌شده بر دیوار توپکاپی


مرغ‌های دریایی بر فراز تنگه‌ی بسفر


برج گالاتا


محمدرضا {حق‌پناه} در میدان تکسیم (تقسیم)


نمی‌دونم چرا این دو تا عکس آخر باز چرخید!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۲/۱۲/۲۴
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۶)

۲۴ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۳۵ احسان کفشدار گوهرشادی
این قدر بلنده که حوصله‌ی خوندنش رو ندارم
:)
یکم کوتاه نویسی یاد بگیر
پاسخ:
میخی بیخی نیمیخی نیخی
اگه لطف کنی یکم حجم عکس هارو کم کنی خیلی خوب می شه 
به اینترنت خارجی عادت می کنی همین می شه
پاسخ:
:)
ببخشید حواسم نبود! :)

دقیقن به مانند سریال‌های ایرانی جا حساسش قطع شد ****
پاسخ:
:)

سلام

با اینکه خسته بودم همه راخوندم .

از قسمت هایی که مربوط به توصیف مسجد بود لذت بردم  و از اینکه گفتید نام امام حسن و امام حسین در یک مسجد سنی دیده شده واقعا ذوق کردم .

تشکر

پاسخ:
لطف دارید :)

قشنگ بود :)
پاسخ:
سپاس :)

۱۱ آبان ۹۳ ، ۱۳:۴۷ امیررضا پوراخوان
بازم شدیدن درخواست می کنم که عکس ها رو کم حجم تر کنین :(
اینترنت مدرسه لیمیت داره و سرعتش 10 کیلوبایته :(
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی