امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
جمعه, ۲۷ دی ۱۳۹۲، ۱۰:۲۹ ق.ظ

شهر گنبدهای پیروزه

سپاهان نصف جهان تو را من، فزون‌تر ز نصف دگر دوست دارم
م.امید

دلم می‌خواست بتوانم هفته‌ی پیش، وسط امتحان‌ها، یک زنگ تفریح دو سه روزه برای خودم تدارک ببینم و بروم اصفهان، ولی نشد. یادم است دبستان هم که بودم زنگ تفریح‌ها یک کاری (بخوانید شرگری و آتش سوزاندن) برایم پیش می‌آمد و همیشه زنگ آخر غذایم را می‌خوردم. (تو این پرانتز بگویم که یک بار هم این زنگ آخرمان فاصله‌اش با زنگ اولمان هشت ساعت بود، غذایی که با خودم برده بودم مدرسه فاسد شده بود، من هم خوردم و اصلن حس نکردم تا این که رسیدم خانه و بعدش که تازه بدنم فهمید چه سمی واردش شده تا چندین ساعت از درد رو زمین غلت می‌زدم. بگذریم. پرانتز بسته.) به هر حال از آن‌جایی که ترک عادت موجب مرض است، این بار هم زنگ آخر و بعد از تمام شدن همه‌ی امتحان‌های این ترمم، که اکثرن حفظی بودند و کلی اذیتم هم کردند، دیدم نمی‌توانم در برابر شوق اصفهان رفتن مقاومت کنم و یار چند ساله‌‌ام را که دکمه‌ی بک‌اسپیسش خراب شده در کوله‌بار همیشگی که تو کاشان یک بندش کنده شده و هنوز وقت نکرده‌ام درستش کنم گذاشتم و صبح چهارشنبه ۲۵ دی در یک حرکت نادر ساعت هفت صبح بیدار شدم و هشت صبح از ترمینال یزد علی‌رغم تأکید بچه‌ها و معاون مدرسه‌ی اژه‌ای، که لهجه‌یشان خیلی خیلی اصفهانی بود، به این که بلیت را به مقصد پایانه‌ی صفه بگیرم به سمت پایانه‌ی کاوه‌ی اصفهان به راه افتادم. (تو این یکی پرانتز به شما توصیه می‌کنم که نقطه‌ی شروع جمله‌ی قبلی من را پیدا کنید.)
در راه برف باریده بود. کوه‌های کوتاه‌بلند حاشیه‌ی جاده‌ی نائین-اصفهان با اندک برفی که بر آن‌ها نشسته بود بسیار زیبا شده بودند. خوابم می‌آمد اما مگر این کتاب «غریبه‌ها»ی احمد محمود می‌گذارد آدم بخوابد؟
ساعت یک رسیدم اصفهان. به محض ورود به شهر هوای نیمه‌مرطوب و مطبوع آن خواب را از سرم پراند. در ترمینال جی بودم! همین اول کار با تابلویی مواجه شدم که نوشته بود «اصفهان، پایتخت فرهنگ و تمدن و ... ایران». من از این تابلوها خوشم نمی‌آید. مگر پایتخت بودن چه حسنی دارد که مشهد خود را پایتخت معنوی بنامد و اصفهان پایتخت فرهنگ و شیراز پایتخت هنر و فلان‌شهر پایتخت فلان‌چیز؟ از دید من ایران فقط یک پایتخت دارد و آن‌ هم تهران است. تهران پایتخت همه‌چیز ماست. این پایتخت‌بازی‌ها هم هیچ به مذاقم خوش نمی‌آید. این‌گونه نام‌گذاری‌ها مثل تفاخرهای بچه‌های کودکستانی است. همه‌ی شهرهای ایران هم‌ارزند، هیچ‌یک از دیگری بافرهنگ‌تر یا معنوی‌تر نیست. پایتخت هم فقط تهران است.
تاکسی به سختی گیرم آمد. ممپادودج (مرکز ملی پرورش استعدادهای درخشان و دانش‌پژوهان جوان) شهید اژه‌ای سر کوه است، در مجاورت دانشکده‌ی دندانپزشکی. خدا را شکر می‌کنم که سخت‌ترین معضلی که در راه تحصیل من تا این لحظه وجود داشته، همین سی‌تا پله‌ی دانشکده‌ی ریاضی خودمان است. حتا تصور آن‌که هر روز صبح از کوه بالا بروم برایم سخت است.
مرکز ساختمانی داشت که از بیرون درست به شکل ساختمان دبیرستان شهید هاشمی‌نژاد مشهد بود و حتا پنجره‌هایش هم مثل همان بود، اما از تو خیلی فرق داشت. تابلویی در ورودی محوطه نصب شده بود و با خط نستعلیق کامپیوتری سپید در زمینه‌ی  آبی، نام مرکز را «شهید علی‌اکبر اژه‌ای» اعلام می‌کرد. این تابلو یادآور می‌شد که آن‌چه در ادامه می‌آید زیرمجموعه‌ی «سازمان آموزش و پرورش اصفهان» است و باز تذکر می‌داد که بدانید و آگاه باشید که باشگاه (دانش‌پژوهان جوان) و سمپاد (سازمان ملی پرورش انسان‌های دودر) یکی شده‌اند.
بچه‌ها را دیدم. این نادری‌ها به نظر حاصل دو بار کامپایل یک کد یکسان هستند. مدیر مدرسه را هم دیدیم و سلامی کردیم. لهجه‌ی اصفهانی از آن‌چه در آغاز کار به نظر می‌رسید بسی دشوارتر است. مهم‌تر از همه آن‌که اصفهانی‌ها به «یی» اعتقادی ندارند و «نایین» را «نایْن» و «پایین» را «پایْن» و «بگویی» را «بگویْ» تلفظ می‌کنند.
با بچه‌ها به بوفه‌ی دانشکده‌ی دندان رفتیم و ناهاری خوردیم و گپی زدیم و با گربه‌های دانشکده هم آشنا شدیم.
کلاس الگوریتم به کندی و به سختی پیش می‌رفت. بچه‌ها ترکیبیات و گراف را بهتر می‌دانستند. به همین دلیل قرار شد با الگوریتم و کد ادامه دهیم. (مدیون هستید اگر فکر کنید که علتش استفاده از تابع rand بوده است.)
به سر بردن در دبیرستان اژه‌ای، حس خوبی به من می‌دهد. حسی مثل بودن در کنار دوستانی که بعد مسافت از هم جدایمان کرده است. همه‌چیز محمدجواد {نادری} و محمد {لطیفیان} و پویا {مصدق} و پوریا {شریفی‌نژاد} و مهدی {رضایت} و استاد زابلیان را تداعی می‌کند.
پس از پایان کلاس، اول به محل اقامت آن شبم که مهمان‌سرای دانشگاه اصفهان بود رفتم و وسایلم را گذاشتم، سپس با بچا (بچه‌ها) راهی سی‌وسه‌پل شدیم. این مهمان‌سرا هم حکایتی داشت. اتاق من در طبقه‌ی چهارم بود و ای‌عجب که دست‌شویی آدم‌وار نداشت و همه‌چیزش مثل این اتاق‌های اروپایی بود. امان از جوگیری. بگذریم. سی‌وسه‌پل بدون آب هم قشنگ است اما بی‌آبی بد دردی است برای اصفهان. چندتایی عکس گرفتیم که امیدوارم بچا به موقع به دستم برسانند و بتوانم در این پست بگذارمشان. بعد از سی‌وسه‌پل هم آیس‌پکی خوردیم و به مهمان‌سرا بازگشتم. باز هم این «غریبه‌ها» راه خواب را بر من بست.
صبح ساعت هفت برخاستم و برنامه‌ی روزم را تنظیم کردم و از داخل محوطه‌ی زیبای دانشگاه اصفهان راهی مدرسه شدم. مسؤولین مدرسه با چند ساعت تأخیر آمدند و ما مجبور شدیم تئوری کار کنیم چرا که «در سایت بسته‌س، کلیدشم فقط آقای ... دارن». بچا تئوریشان خوب بود. به نظرم خیلی راحت می‌توانند مرحله دو را قبول شوند، اما مرحله سه برایشان چالشی بزرگ است و دوره از آن هم بزرگ‌تر. آخرین ساعات حضورم در دبیرستان اژه‌ای با مجبور کردن بچا به نوشتن کد لیست پیوندی سپری شد.
همان سر کوه، جلوی در مرکز، خداحافظی کردیم و عکس گرفتیم و من به طرف «شیخ صدوق شمالی، کوچه‌ی بابا علی‌عسگر، کوچه‌ی فرزانگان» حرکت کردم. دبیرستان فرزانگان امین دو سال زودتر از اژه‌ای و در مکانی به نسبت بهتر تأسیس شده است.  آرم سمپادش هم یک فلش اضافه دارد! بر خلاف مشهد و یزد، مجتمع‌های پسرانه و دخترانه کاملن جدا از هم هستند و چندین کیلومتر هم فاصله دارند. ساختمانش شبیه راهنمایی فرزانگان مشهد بود (منظورم ساختمان اولی راهنمایی است.) ولی در سایز بزرگ‌تری بنا شده بود. با توجه به نام‌گذاری کلاس‌ها معلوم بود که هفت‌تا کلاس اول دارند. این یعنی سیاست جدید وزارت آموزش و پرورش که فکر می‌کند اگر ظرفیت و تعداد مدارس سمپاد را زیاد کند، تعداد مستعدین هم زیاد می‌شود! (ر.ک. به این پست من که در آن در مورد افزایش تعداد مدال‌های المپیادها گفته بودم.)
مدیر این یکی مرکز به نظر شخص بسیار پیگیر و پرتلاشی بودند و مدرسه را به خاطر کلاس المپیاد کامپیوتر، از ساعت سه تا هشت بعد از ظهر پنج‌شنبه باز نگه داشتند.
این یکی کلاس یک نیمه‌غافل‌گیری هم برای من داشت. یک نفر سر کلاس بود که دقیقن شکل محمد {لطیفیان} بود و من چون سابقه‌ام در زمینه‌ی این مدل حدس‌زدن‌ها خراب است، ترجیح دادم که اول بپرسم «لطیفیان دارین؟» و بعد از اطمینان ازش بپرسم که با محمد نسبتی دارد یا نه.
بچای فرزانگان هم تو برنامه‌نویسی (به صورت میانگین) با اژه‌ای‌ها توفیری نداشتند اما الگوریتم بیش‌تر خوانده بودند و طبعن کار من را ساده‌تر کرده بودند. من در این کلاس‌ها فهمیدم که توضیح دادن DSU بدون استفاده از درخت خیلی بهتر جواب می‌دهد و فهمستنش ساده‌تر است و باعث می‌شود که ایده‌ی درختی هم قابل‌پذیرش‌تر شود. برای بچا از بحث‌های VIM و Emacs هم گفتم.
بعد از پایان کلاس، برای کوه آتشگاه و منار جنبان از تو تاکسی بای‌بای کردم و روبه‌روی ترمینال شام خوردم و ساعت یازده و نیم به طرف یزد حرکت کردم.
در این چند ساعتی که در ترمینال منتظر اتوبوس بودم، جدا از خواندن «غریبه‌ها»، به این فکر می‌کردم که من واقعن آدم خوش‌بختی هستم. چه خوش‌بختی بالاتر از این که بتوانی همه‌ی شهرهای کشور را بگردی و در همه‌ی این گردش‌ها با کسانی آشنا شوی و وقت بگذرانی که تا این حد پویا و فعال هستند و این‌قدر امیدبخش و این‌قدر پرانرژی و دانش‌پژوه؟ (بچه‌های اصفهان به خودشون نگیرن، این تعریف کلی بود.)
کمی بعد به این می‌اندیشیدم که یک عمر برای زندگی زمان کوتاهیست. کاش می‌شد یک عمر کامل را در اصفهان زندگی کرد، یک عمر در یزد، یکی در مشهد، یکی در کاشان، ... . 
ساعت چهار رسیدم یزد تا دو روزی را در شهر پارسی‌گویان پارسا بگذرانم و فردا بعدازظهر بعد از یک غیبت نسبتن طولانی به خراسان بازگردم.
در آخر جمله‌ای از یکی از تابلوهای پایانه‌ی کاوه نقل می‌کنم: «ایران زیباست، کافیست اهل سفر باشید.»

پ.ن (۲ بهمن ۱۳۹۲): این هم دو تا عکس

سی‌وسه پل

نیازی به بیان مکان نیست!


پ.ن (۴ بهمن): کامنتی آمده است بدین شرح:
=====================
اسم نفرات حاضر تو عکس پایینی (از راست به چپ) :
احسان سلطان آقایی - محمد حسین اعلمی - حسین نادری - امیر گوهرشادی - اسماعیل نادری - آرین بنایی - پارسا تربیت
منم ((سید صالح حسینی) که تو عکس بالایی ایستادم) دارم عکس می گیرم! 
D:
(خصوصی گذاشتم که اگه خودتون خواستید بذارین)
=====================
من اصلن اشاره نمی‌کنم که علت ننوشتن اسم‌ها این بوده که هنوز تو تشخیص اسماعیل و حسین مشکل دارما، اصلن!



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

۲۷ دی ۹۲ ، ۱۰:۲۹

شهر گنبدهای پیروزه

سپاهان نصف جهان تو را من، فزون‌تر ز نصف دگر دوست دارم
م.امید

دلم می‌خواست بتوانم هفته‌ی پیش، وسط امتحان‌ها، یک زنگ تفریح دو سه روزه برای خودم تدارک ببینم و بروم اصفهان، ولی نشد. یادم است دبستان هم که بودم زنگ تفریح‌ها یک کاری (بخوانید شرگری و آتش سوزاندن) برایم پیش می‌آمد و همیشه زنگ آخر غذایم را می‌خوردم. (تو این پرانتز بگویم که یک بار هم این زنگ آخرمان فاصله‌اش با زنگ اولمان هشت ساعت بود، غذایی که با خودم برده بودم مدرسه فاسد شده بود، من هم خوردم و اصلن حس نکردم تا این که رسیدم خانه و بعدش که تازه بدنم فهمید چه سمی واردش شده تا چندین ساعت از درد رو زمین غلت می‌زدم. بگذریم. پرانتز بسته.) به هر حال از آن‌جایی که ترک عادت موجب مرض است، این بار هم زنگ آخر و بعد از تمام شدن همه‌ی امتحان‌های این ترمم، که اکثرن حفظی بودند و کلی اذیتم هم کردند، دیدم نمی‌توانم در برابر شوق اصفهان رفتن مقاومت کنم و یار چند ساله‌‌ام را که دکمه‌ی بک‌اسپیسش خراب شده در کوله‌بار همیشگی که تو کاشان یک بندش کنده شده و هنوز وقت نکرده‌ام درستش کنم گذاشتم و صبح چهارشنبه ۲۵ دی در یک حرکت نادر ساعت هفت صبح بیدار شدم و هشت صبح از ترمینال یزد علی‌رغم تأکید بچه‌ها و معاون مدرسه‌ی اژه‌ای، که لهجه‌یشان خیلی خیلی اصفهانی بود، به این که بلیت را به مقصد پایانه‌ی صفه بگیرم به سمت پایانه‌ی کاوه‌ی اصفهان به راه افتادم. (تو این یکی پرانتز به شما توصیه می‌کنم که نقطه‌ی شروع جمله‌ی قبلی من را پیدا کنید.)
در راه برف باریده بود. کوه‌های کوتاه‌بلند حاشیه‌ی جاده‌ی نائین-اصفهان با اندک برفی که بر آن‌ها نشسته بود بسیار زیبا شده بودند. خوابم می‌آمد اما مگر این کتاب «غریبه‌ها»ی احمد محمود می‌گذارد آدم بخوابد؟
ساعت یک رسیدم اصفهان. به محض ورود به شهر هوای نیمه‌مرطوب و مطبوع آن خواب را از سرم پراند. در ترمینال جی بودم! همین اول کار با تابلویی مواجه شدم که نوشته بود «اصفهان، پایتخت فرهنگ و تمدن و ... ایران». من از این تابلوها خوشم نمی‌آید. مگر پایتخت بودن چه حسنی دارد که مشهد خود را پایتخت معنوی بنامد و اصفهان پایتخت فرهنگ و شیراز پایتخت هنر و فلان‌شهر پایتخت فلان‌چیز؟ از دید من ایران فقط یک پایتخت دارد و آن‌ هم تهران است. تهران پایتخت همه‌چیز ماست. این پایتخت‌بازی‌ها هم هیچ به مذاقم خوش نمی‌آید. این‌گونه نام‌گذاری‌ها مثل تفاخرهای بچه‌های کودکستانی است. همه‌ی شهرهای ایران هم‌ارزند، هیچ‌یک از دیگری بافرهنگ‌تر یا معنوی‌تر نیست. پایتخت هم فقط تهران است.
تاکسی به سختی گیرم آمد. ممپادودج (مرکز ملی پرورش استعدادهای درخشان و دانش‌پژوهان جوان) شهید اژه‌ای سر کوه است، در مجاورت دانشکده‌ی دندانپزشکی. خدا را شکر می‌کنم که سخت‌ترین معضلی که در راه تحصیل من تا این لحظه وجود داشته، همین سی‌تا پله‌ی دانشکده‌ی ریاضی خودمان است. حتا تصور آن‌که هر روز صبح از کوه بالا بروم برایم سخت است.
مرکز ساختمانی داشت که از بیرون درست به شکل ساختمان دبیرستان شهید هاشمی‌نژاد مشهد بود و حتا پنجره‌هایش هم مثل همان بود، اما از تو خیلی فرق داشت. تابلویی در ورودی محوطه نصب شده بود و با خط نستعلیق کامپیوتری سپید در زمینه‌ی  آبی، نام مرکز را «شهید علی‌اکبر اژه‌ای» اعلام می‌کرد. این تابلو یادآور می‌شد که آن‌چه در ادامه می‌آید زیرمجموعه‌ی «سازمان آموزش و پرورش اصفهان» است و باز تذکر می‌داد که بدانید و آگاه باشید که باشگاه (دانش‌پژوهان جوان) و سمپاد (سازمان ملی پرورش انسان‌های دودر) یکی شده‌اند.
بچه‌ها را دیدم. این نادری‌ها به نظر حاصل دو بار کامپایل یک کد یکسان هستند. مدیر مدرسه را هم دیدیم و سلامی کردیم. لهجه‌ی اصفهانی از آن‌چه در آغاز کار به نظر می‌رسید بسی دشوارتر است. مهم‌تر از همه آن‌که اصفهانی‌ها به «یی» اعتقادی ندارند و «نایین» را «نایْن» و «پایین» را «پایْن» و «بگویی» را «بگویْ» تلفظ می‌کنند.
با بچه‌ها به بوفه‌ی دانشکده‌ی دندان رفتیم و ناهاری خوردیم و گپی زدیم و با گربه‌های دانشکده هم آشنا شدیم.
کلاس الگوریتم به کندی و به سختی پیش می‌رفت. بچه‌ها ترکیبیات و گراف را بهتر می‌دانستند. به همین دلیل قرار شد با الگوریتم و کد ادامه دهیم. (مدیون هستید اگر فکر کنید که علتش استفاده از تابع rand بوده است.)
به سر بردن در دبیرستان اژه‌ای، حس خوبی به من می‌دهد. حسی مثل بودن در کنار دوستانی که بعد مسافت از هم جدایمان کرده است. همه‌چیز محمدجواد {نادری} و محمد {لطیفیان} و پویا {مصدق} و پوریا {شریفی‌نژاد} و مهدی {رضایت} و استاد زابلیان را تداعی می‌کند.
پس از پایان کلاس، اول به محل اقامت آن شبم که مهمان‌سرای دانشگاه اصفهان بود رفتم و وسایلم را گذاشتم، سپس با بچا (بچه‌ها) راهی سی‌وسه‌پل شدیم. این مهمان‌سرا هم حکایتی داشت. اتاق من در طبقه‌ی چهارم بود و ای‌عجب که دست‌شویی آدم‌وار نداشت و همه‌چیزش مثل این اتاق‌های اروپایی بود. امان از جوگیری. بگذریم. سی‌وسه‌پل بدون آب هم قشنگ است اما بی‌آبی بد دردی است برای اصفهان. چندتایی عکس گرفتیم که امیدوارم بچا به موقع به دستم برسانند و بتوانم در این پست بگذارمشان. بعد از سی‌وسه‌پل هم آیس‌پکی خوردیم و به مهمان‌سرا بازگشتم. باز هم این «غریبه‌ها» راه خواب را بر من بست.
صبح ساعت هفت برخاستم و برنامه‌ی روزم را تنظیم کردم و از داخل محوطه‌ی زیبای دانشگاه اصفهان راهی مدرسه شدم. مسؤولین مدرسه با چند ساعت تأخیر آمدند و ما مجبور شدیم تئوری کار کنیم چرا که «در سایت بسته‌س، کلیدشم فقط آقای ... دارن». بچا تئوریشان خوب بود. به نظرم خیلی راحت می‌توانند مرحله دو را قبول شوند، اما مرحله سه برایشان چالشی بزرگ است و دوره از آن هم بزرگ‌تر. آخرین ساعات حضورم در دبیرستان اژه‌ای با مجبور کردن بچا به نوشتن کد لیست پیوندی سپری شد.
همان سر کوه، جلوی در مرکز، خداحافظی کردیم و عکس گرفتیم و من به طرف «شیخ صدوق شمالی، کوچه‌ی بابا علی‌عسگر، کوچه‌ی فرزانگان» حرکت کردم. دبیرستان فرزانگان امین دو سال زودتر از اژه‌ای و در مکانی به نسبت بهتر تأسیس شده است.  آرم سمپادش هم یک فلش اضافه دارد! بر خلاف مشهد و یزد، مجتمع‌های پسرانه و دخترانه کاملن جدا از هم هستند و چندین کیلومتر هم فاصله دارند. ساختمانش شبیه راهنمایی فرزانگان مشهد بود (منظورم ساختمان اولی راهنمایی است.) ولی در سایز بزرگ‌تری بنا شده بود. با توجه به نام‌گذاری کلاس‌ها معلوم بود که هفت‌تا کلاس اول دارند. این یعنی سیاست جدید وزارت آموزش و پرورش که فکر می‌کند اگر ظرفیت و تعداد مدارس سمپاد را زیاد کند، تعداد مستعدین هم زیاد می‌شود! (ر.ک. به این پست من که در آن در مورد افزایش تعداد مدال‌های المپیادها گفته بودم.)
مدیر این یکی مرکز به نظر شخص بسیار پیگیر و پرتلاشی بودند و مدرسه را به خاطر کلاس المپیاد کامپیوتر، از ساعت سه تا هشت بعد از ظهر پنج‌شنبه باز نگه داشتند.
این یکی کلاس یک نیمه‌غافل‌گیری هم برای من داشت. یک نفر سر کلاس بود که دقیقن شکل محمد {لطیفیان} بود و من چون سابقه‌ام در زمینه‌ی این مدل حدس‌زدن‌ها خراب است، ترجیح دادم که اول بپرسم «لطیفیان دارین؟» و بعد از اطمینان ازش بپرسم که با محمد نسبتی دارد یا نه.
بچای فرزانگان هم تو برنامه‌نویسی (به صورت میانگین) با اژه‌ای‌ها توفیری نداشتند اما الگوریتم بیش‌تر خوانده بودند و طبعن کار من را ساده‌تر کرده بودند. من در این کلاس‌ها فهمیدم که توضیح دادن DSU بدون استفاده از درخت خیلی بهتر جواب می‌دهد و فهمستنش ساده‌تر است و باعث می‌شود که ایده‌ی درختی هم قابل‌پذیرش‌تر شود. برای بچا از بحث‌های VIM و Emacs هم گفتم.
بعد از پایان کلاس، برای کوه آتشگاه و منار جنبان از تو تاکسی بای‌بای کردم و روبه‌روی ترمینال شام خوردم و ساعت یازده و نیم به طرف یزد حرکت کردم.
در این چند ساعتی که در ترمینال منتظر اتوبوس بودم، جدا از خواندن «غریبه‌ها»، به این فکر می‌کردم که من واقعن آدم خوش‌بختی هستم. چه خوش‌بختی بالاتر از این که بتوانی همه‌ی شهرهای کشور را بگردی و در همه‌ی این گردش‌ها با کسانی آشنا شوی و وقت بگذرانی که تا این حد پویا و فعال هستند و این‌قدر امیدبخش و این‌قدر پرانرژی و دانش‌پژوه؟ (بچه‌های اصفهان به خودشون نگیرن، این تعریف کلی بود.)
کمی بعد به این می‌اندیشیدم که یک عمر برای زندگی زمان کوتاهیست. کاش می‌شد یک عمر کامل را در اصفهان زندگی کرد، یک عمر در یزد، یکی در مشهد، یکی در کاشان، ... . 
ساعت چهار رسیدم یزد تا دو روزی را در شهر پارسی‌گویان پارسا بگذرانم و فردا بعدازظهر بعد از یک غیبت نسبتن طولانی به خراسان بازگردم.
در آخر جمله‌ای از یکی از تابلوهای پایانه‌ی کاوه نقل می‌کنم: «ایران زیباست، کافیست اهل سفر باشید.»

پ.ن (۲ بهمن ۱۳۹۲): این هم دو تا عکس

سی‌وسه پل

نیازی به بیان مکان نیست!


پ.ن (۴ بهمن): کامنتی آمده است بدین شرح:
=====================
اسم نفرات حاضر تو عکس پایینی (از راست به چپ) :
احسان سلطان آقایی - محمد حسین اعلمی - حسین نادری - امیر گوهرشادی - اسماعیل نادری - آرین بنایی - پارسا تربیت
منم ((سید صالح حسینی) که تو عکس بالایی ایستادم) دارم عکس می گیرم! 
D:
(خصوصی گذاشتم که اگه خودتون خواستید بذارین)
=====================
من اصلن اشاره نمی‌کنم که علت ننوشتن اسم‌ها این بوده که هنوز تو تشخیص اسماعیل و حسین مشکل دارما، اصلن!

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۲/۱۰/۲۷
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۸)

عالی بود

جات مشهد خیلی خالیه.(زود تر بیا)
پاسخ:
:)

۲۷ دی ۹۲ ، ۱۵:۲۸ اسماعیل نادری
همه‌چیز محمدجواد {نادری} و محمد {لطیفیان} و پویا {مصدق} و پوریا {شریفی‌نژاد} و مهدی {رضایت} و استاد زابلیان را تداعی می‌کند.

چرا محمد زابلیان ، استاد؟
پاسخ:
چون استادن. :)
baba inghadaram ke shoma goftin algoritmemoon zaif nabood ensafan.
پاسخ:
:)
من کلن یه جمله گفتم در این مورد. :)

۲۷ دی ۹۲ ، ۲۰:۲۰ سروش فرخ نیا
خظابم یه یار چند ساله هست :
مرا ببخش :( :( :|
پاسخ:
بله
دیگه داریم از مقام فیس‌بوق، به مقام‌های بالاتر می‌رسیم.
ملت تو وبلاگمون به یار پیام می‌دن. :)

:-سوت
۲۹ دی ۹۲ ، ۱۵:۴۹ مسعود خان دایی دستجردی
امیر جون اومدی اصفهان یه سر به ما بزن. چاکریم.
پاسخ:
:)
دیر گفتی آقا! من الآن مشهدم :)

۰۲ بهمن ۹۲ ، ۱۸:۵۲ امیر کفشدار گوهرشادی
به آخرین کامنت خصوصی: من اون‌طوری فکر نمی‌کنم ولی تقصیری هم ندارم :)

salam.mamnoon az aksa makhsoosan aks dovomie(chon man toosh hastam chaptarin)
:D
پاسخ:
:)

خوش به حالشون .شما بشون درس دادین .هی .مارو بگو خودمون میخونیم چیکار کنیم.
پاسخ:
؟!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی