امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
سه شنبه, ۵ آذر ۱۳۹۲، ۱۰:۴۵ ب.ظ

България - بخش ۱

درود بر شما

امشب بعد از مدت‌ها فرصتی به دست آمد تا در مورد سفر تابستان گذشته به کشور بلغارستان و شرکت در مسابقات ریاضی دانشجویی بنویسم. قبل از هر چیز بدانید و آگاه باشید که صفحه‌کلید من بسیار راحت است و به آن بسیار عادت دارم و از هم‌اکنون که در حال نوشتن نخستین خط‌های این سفرنامچه (کاش پسوندی مشابه «چه» با کاربرد عکس آن وجود داشت) هستم می‌دانم که آن را به سادگی و با چند خط کوتاه به پایان نخواهم رساند. ضمنن چون حوصله‌ی تبدیل تاریخ ندارم، بدانید و آگاه باشید که مسابقات از ۶ تا ۱۲ اوت ۲۰۱۳ یعنی ۱۵ تا ۲۱ مرداد برگزار شد و خودتان سعی کنید تاریخ‌ها را تطبیق دهید.

با اتفاقاتی که سال گذشته رخ داده بود و آن کم‌بود وقت و گرفتن ویزا در آخرین لحظه و جا ماندن از پرواز و هزاران چیز دیگر که به سرم آمده بود، این بار هیچ ریسکی را روا ندانسته و با آینده‌نگری روز پنج‌شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ در سایت مسابقه‌ی بین‌المللی ریاضی دانشجویی (IMC) نام‌نویسی کردم و حضورم در IMC ۲۰۱۳ را اعلام نمودم.

با آشنایی قبلی که نسبت به برگزارکنندگان داشتم می‌دانستم که باید هر چه سریع‌تر به John Jayne ایمیل زده و درخواست دعوت‌نامه برای ارائه به سفارت بلغارستان بدهم. خوش‌بختانه این بار دعوت‌نامه هم بسیار سریع آماده شد و ظرف چند روز آن را در اینباکس خود یافتم، با همان متن قبلی، که الآن که این خط‌ها را می‌نویسم مرا کمی یاد المپیاد کامپیوتر می‌اندازد که همیشه متن لوح تقدیرش همان بود و مسابقه‌ی ریاضی دانشجویی کشور که دست‌کم در این دو سال تغییری در متنش ندیدیم، که در آن ۱۹ با ۲۰ و ۲۰۱۲ با ۲۰۱۳ جای‌گزین شده بود. مسابقه قرار بود در همان شهر و همان دانشگاه برگزار شود. دانشگاه آمریکایی بلغارستان - بلاگوگراد یا به قول آمریکایی‌ها American University in Bulgaria - Blagoevgrad و به قول خود بلغارها Американски университет в България - Благоевград.

اما هر چه زحمت گرفتن دعوت‌نامه و این حرف‌ها کم شده بود، در عوض به خاطر رسیدنم به ۱۸ سال خروج از کشور هزار برابر سخت‌تر شده بود. بنیاد ملّی نخبگان که اصولن رسالتش سر کار گذاشتن امثال ماست و هیچ‌وقت ازش بخاری بلند نمی‌شود اما خوش‌بختانه با نامه‌ی خروج از کشوری که دانشگاه برایم صادر کرد میزان وثیقه یک‌سوم شد. جا دارد در این‌جا از قوانین عجیب گذرنامه و خروج از کشور هم یادی بکنم که ... بگذریم، بهتر است به نوشتن نیکی‌ها بسنده کرده و بقیه را بدیهی فرض کنیم، هر چه باشد از قدیم گفته‌اند آن چیز که عیان است هنوز هم خیلی‌ها انکارش می‌کنند پس همان به که من هم خودم به دست خودم و با صفحه‌کلید خودم این پاراگراف خودم را انکار کنم.

روال صدور ویزا در سفارت بلغارستان عوض شده بود، این دفعه بر خلاف دفعه‌ی قبل اثر انگشت گرفتند و عکس دیجیتال! داخل سفارت هم بسیار باکلاس‌تر شده بود اما هنوز براق‌تر و بالاتر بودن پرچم اتحادیه نسبت به پرچم بلغارستان به چشم می‌آمد. این بار با ریش به سفارت رفتم و البته سفر اصلی را هم با همان ریش (یا شاید نسخه‌ی بعدی آن!) به انجام رساندم. سفارت یک کارمند مرد احتمالن جدید داشت که پارسی را خوب حرف می‌زد ولی خوب نمی‌فهمید.

ویزای من به موقع آماده شد. بلیت‌ها را هم تهیه کردم و همه‌چیز آماده بود. ترتیب پروازها به این شکل تعیین شد: فرودگاه‌های شهید هاشمی‌نژاد مشهد، آتاتورک استانبول، سوفیای بلغارستان، آتاتورک استانبول، امام خمینی قم (خداییش فرودگاه امام خمینی تهران نیست!)، مهرآباد تهران و دوباره شهید هاشمی‌نژاد مشهد که البته بین قم و تهران چند ساعت تاکسی و اتوبوس سوار بودم.

توصیف وضع داخل هواپیما کلیشه‌ای است اما نمی‌توانم از آن بگذرم. اول از همه این که مشهد را بسیار بزرگ‌تر از تصور خودم یافتم، گرچه قبلن هم بر فراز شهر خودم پرواز کرده بودم اما هیچ‌گاه در این ساعت شب و در آن ارتفاع با چراغ‌های آن رو به رو نشده بودم. نکته‌ی بعدی که به ذهنم می‌رسد در مورد ملت عزیزمان است که یکی از عجیب‌ترین ملل دنیایند. تغییر صورت و سیرت مردم از مشهد تا استانبول بحثی تکراری و مفصل است، چیزی که مرا بیش‌تر متعجب می‌کند این است که در شرایطی که همه‌ی مهمان‌داران به خوبی پارسی می‌فهمند، این ملت عجیب علاقه‌ی خاصی دارند که توانایی‌های زبانیشان در آذری و ترکی و انگلیسی و فرانسوی و حتا عربی را بیازمایند تا مطمئن شوند که مهمان‌دار جز پارسی و ترکی و اندکی انگلیسی نمی‌فهمد.

یکی از خسته‌کننده‌ترین قسمت‌های هر پروازی گوش فرادادن به آن متن طولانی اولش است که کمربند را این‌طوری ببندید و اگر سنگ از آسمان بارید کفش‌های پاشنه‌دارتان را از پا در بیاورید و موقع فرود پنجره‌ی خود را باز کنید که مبادا چشم‌انداز فرودگاه آتاتورک و آن همه هواپیما از دستتان برود. البته اعتراف می‌کنم که این قسمت در پروازهای ایرانی به خصوص پروازهای هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران (هما!!) اصلن خسته کننده نیست و مایه‌ی شادی و تازه‌شدن روح هم هست.

با رسیدن به استانبول دوباره حالم بد شد. هوای استانبول به من نمی‌سازد. شاید هم من به (با؟) هوای استانبول نمی‌سازم. همیشه در این شهر احساس خفگی می‌کنم و در حالی که در تمام طول سفر و بلندشدن و نشستن هواپیما هیچ مشکلی نداشته‌ام، به محض رسیدن به استانبول حالت تهوع می‌گیرم. می‌دانم که بسیاری از مردم چنین نیستند.

در فرودگاه آتاتورک کم‌کم دوستان را ملاقات می‌کنم که از امام خمینی آمده‌اند و قرار است با هم به سوفیا برویم. سر صبح است. نمازخانه‌ی فرودگاه آتاتورک خیلی دور از دسترس است، وقت برای نماز نداریم، خوش‌بختانه تفاوت افق یک ساعته‌ی سوفیا و استانبول اجازه می‌دهد نماز را در کشور مسیحیان ارتدکس بخوانیم.

سوفیا تغییری نکرده است. همان فرودگاه قدیمی که همه‌جایش آدم را به یاد جنگ جهانی دوم و کمونیست‌ها می‌اندازد و مانیتورهایش مثل تلویزیون‌های ۲۰ اینچ قرمزرنگ گوشه‌ی خانه‌های مادربزرگ‌هاست و همان شهری که بار قبل بسیار سرسری دیده بودم و یا بهتر است بگویم اصلن ندیده بودمش.

اتوبوس سوار می‌شویم تا به یکی از محله‌های مرکز شهر برویم. جایی که «سودبنا پالاتا» یا همان کاخ عدالت قرار دارد. من و حامد {قاسمیان} و محمدرضا {حق‌پناه} و امیرعلی {سقایی}. در فرودگاه کمی از یوروها را داده و لوا (Leva) گرفته‌ایم. لو (Lv) نام واحد پول بلغارستان است و جمع آن می‌شود لوا. چنان که بعدن فهمیدیم لو یعنی شیر و این شیر یکی از نمادهای بلغارستان هم هست گرچه از نظر طبیعی هیچ‌گاه هیچ شیری در این کشور نزیسته است. بلیت‌های اتوبوسشان خیلی بامزه است. آدم را یاد بلیت‌های سال‌های نه چندان دور مشهد می‌اندازد. همان‌هایی که ۲۰ تومان بودند و راننده پاره‌شان می‌کرد. این‌جا اما باید بلیت را از راننده بخریم و با دستگاهی که در وسط اتوبوس نصب شده پانچش کنیم و این دستگاه هیچ‌چیز جز یک پانچ معمولی (که در بعضی موارد تاریخ هم می‌زند) نیست که در جایی بسیار نامناسب قرار گرفته و باید روی یکی از مسافرین خم شوی تا بلیتت را باطل کنی.

قبل از حرکت با یک سازمان مردمی آشنا شده‌ایم که توسط عده‌ای از دانشجویان و فرهنگ‌دوستان سوفیا اداره می‌شود و تورهای مجانی آشنایی با سوفیا برگزار می‌کند. نامش Free Sofia Tour است و هر روز رأس ساعت از جلوی سودبنا پالاتا آغاز می‌شود و جلوی همان سودبنا پالاتا پایان می‌یابد.

پیدا کردن سودبنا پالاتا با نقشه‌ی بسیار ناقص ما و وضع افتضاحمان در خواندن خط سیریلیک و وضع افتضاح‌تر بلغارها در نوشتن با خط لاتین و زبان انگلیسی که آدم را یاد مملکت خودمان می‌اندازد بسیار سخت بود. چند بار از رهگذران آدرس پرسیدیم و به زور و با تلفظ غلط این سودبنا پالاتا را ادا کردیم و آن‌ها هم با ایما و اشاره راه را نشانمان دادند. اما این خط سیریلیک که اکثرن آن را به نام خط روسی می‌شناسند، در حقیقت برای اولین بار در بلغارستان ساخته شده است که داستان آن را می‌توانید در ویکی‌پدیا ببینید.

بالأخره به جلوی کاخ عدالت رسیدیم و در سر در آن دو مجسمه‌ی شیر سیاه دیدیم که همان‌گونه که تورلیدر ما، دیما، اشاره کرد نوع قرار گرفتن پاهایشان غیرطبیعی بود و به راه‌رفتن آدم می‌مانست نه راه‌رفتن شیر. در جلوی این کاخ عده‌ی نسبتن زیادی جمع شده بودند که بعدها فهمیدیم بسیاری از آن‌ها رقیبان چند روز بعد ما هستند. دیما با متانت و با زبان انگلیسی و لهجه‌ی بلغاری که بسیار شبیه به لهجه‌ی ترکی به نظر می‌آید به همه خوش‌آمد گفت و از ملیت آن‌ها پرسید. با شنیدن نام «ایران» کمی تعجب کرد و این تعجب را هم پنهان نکرد و ابراز داشت که کم‌تر در این تورها ایرانی دیده است. جا دارد تأکید کنم که هرگز به یک بلغار نگویید ترک. عواقب شدیدی دارد.

دیما گروه را در بافت تاریخی سوفیا چرخاند و توضیحاتی در مورد تاریخ ساده‌ی بلغارستان که در کل دو یا سه امپراتوری بیش‌تر نداشته است و زمان ساخته‌شدن هر یک از آن بناها داد. در این شهر کلیسا و کنیسه و مسجد در کنار هم هستند و البته غلبه در تعداد با کلیسا و در معماری با مسجد است. طوری از امپراتوری عثمانی نام می‌برد که متوجه شدم عثمانی برای بلغارها به مانند تازی و مغول برای ماست. اندکی هم از دوره‌ی «تاریک» کمونیسم گفت که در آن بلغارستان عروسک دست شوروی بوده است و سعی کرد کم‌تر از حال بگوید، چرا که به نظر می‌رسد بلغارستان امروز مستعمره‌ی ایالات متحده باشد.

به ما Coat of Arms سوفیا را که کنار در یک کازینو روی سنگی نقش شده بود نشان داد و مجسمه‌ی سانتا سوفیا را نیز و تأکید کرد که نام شهر از کلیسای سوفیا گرفته شده است و نه از شخص سانتا سوفیا که یک قدیس رومی بوده است و ربطی به سردیکا (نام ایالتی از امپراتوری روم، و بعدها روم شرقی، که در محل کنونی بلغارستان است) ندارد و گفت که این مجسمه در آغاز ملبس نبوده و به فشار مذهبیون (این کلمه با کمی نفرت و تمسخر ادا شد)، پوشانده شده است، گرچه با معیارهای ما از پوشش، این مجسمه هنوز چندان پوشیده و درخور یک قدیس به نظر نمی‌آمد.

در همین زمان کوتاه کشف کردم که ما ایرانی‌ها بسیار بلندتر از میانگین جهانی سخن می‌گوییم.

سپس کوچک‌ترین کلیسای جهان را دیدیم و خرابه‌های روم (سردیکای) قدیم را که چیزی نبودند جز مشتی سنگ و صد رحمت به تخت جمشید که لااقل چند ستونش باقی مانده است. بعد مسجد «بانیا باشی» را که توسط معمارسنان‌خان در سال ۱۵۷۶ ساخته شده است از بیرون دیدیم و فهمیدیم که بانیا باشی یعنی «کنار حمام» و وجه تسمیه‌اش آن بوده است که در نزدیکی آن حمامی عمومی قرار داشته که این روزها موزه شده است و این حمام به آن دلیل در آن مکان است که آن‌جا چشمه‌هایی دارد بس جوشان و واقعن جوشان که گرمای آبشان به ۵۰ درجه می‌رسد و گرچه ما از آن آب نوشیدیم، به شما چنین کاری را توصیه نمی‌کنم و همه‌ی این‌ها در زمان ددمنشان عثمانی ساخته شده است و حتا گفته می‌شود قبل از آن حمامی در شهر نبوده است که البته من باور نمی‌کنم.

جا دارد کمی هم در مورد عثمانی بنویسم. عثمانی کشوری است که در طول تحصیل ما هویت و ماهیتش ناشناخته ماند و ما متوجه نشدیم که بالأخره کشوری مهاجم و تندخو و ضدشیعه و هزار فحش دیگر بوده است یا بلاد اسلام و سد در برابر کفر و گسترش‌دهنده‌ی اسلام به اروپا و باعث و بانی اسلام‌پل شدن استانبول و دراکولا شدن دراکول در ترانسیلوانیا.

کمی در پارک نسبتن بزرگ اطراف مسجد بانیا باشی گردش کردیم و کلیسایی را دیدیم که قبلن مسجد بوده و سپس نیم‌نگاهی هم به کاخ ریاست جمهوری و ساختمان پارلمان و باغ تزاری انداختیم و کمی بعد گروه را پس از گرفتن عکس یادگاری به حال خود رها کردیم و پی ناهار گشتیم.

در بلغارستان پیتزا را به صورت دایره‌های بزرگی در حد و اندازه‌ی یک سینی می‌پزند و قاچ‌قاچ می‌فروشند. مردم هم پیتزا را می‌خرند و در خیابان راه می‌افتند و ایستاده و در حال قدم‌زدن نوش جان می‌کنند. هنوز اتوبوس‌های برقی و دو‌طبقه که آدم را به یاد فیلم‌های زمان جنگ جهانی می‌اندازد و خط متروی بسیار قدیمی سوفیا و خیابان‌های سنگ‌فرش‌شده و تنگش و مجسمه‌های فراوان به‌جامانده از دوران کمونیسم قابل رؤیتند. به لطف چند درصد جمعیت مسلمان باقی‌مانده، غذای حلال هم فراوان است.

با چند مجسمه در سوفیا عکس می‌گیریم و با اتوبوس به فرودگاه بر می‌گردیم. در اتوبوس تصادفن چند ایرانی دیگر را ملاقات می‌کنیم و سرخوش می‌شویم که در مملکت غربت هم‌زبانی یافته‌ایم. از فرودگاه با اتوبوس‌های مسابقه راهی بلاگوگراد می‌شویم. راه بلاگوگراد برای من تکراری است. می‌خوابم. حامد در بلاگوگراد بیدارم می‌کند. چشم‌هایم را باز می‌کنم و صلیب بزرگ را بر فراز کوه سبز می‌بینم، به پردیس سکپتوپارای (Scaptopara) دانشگاه آمریکایی نزدیک می‌شویم. یک ساختمان جدید و بزرگ بین چهار پنج ساختمان آشنا توجهم را جلب می‌کند: America for Bulgaria : Student Center.


این مطلب شدیدن ادامه دارد... در ادامه‌ی می‌توانید چند عکس از روز اول ما در سوفیا را ببینید.


می‌توانید روی عکس‌ها کلیک کنید.


مسجد بانیا باشی


گروه ما در Free Sofia Tour


امیرعلی و تزار!


از راست به چپ: من، امیرعلی، حامد



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۰۵ آذر ۹۲ ، ۲۲:۴۵

България - بخش ۱

درود بر شما

امشب بعد از مدت‌ها فرصتی به دست آمد تا در مورد سفر تابستان گذشته به کشور بلغارستان و شرکت در مسابقات ریاضی دانشجویی بنویسم. قبل از هر چیز بدانید و آگاه باشید که صفحه‌کلید من بسیار راحت است و به آن بسیار عادت دارم و از هم‌اکنون که در حال نوشتن نخستین خط‌های این سفرنامچه (کاش پسوندی مشابه «چه» با کاربرد عکس آن وجود داشت) هستم می‌دانم که آن را به سادگی و با چند خط کوتاه به پایان نخواهم رساند. ضمنن چون حوصله‌ی تبدیل تاریخ ندارم، بدانید و آگاه باشید که مسابقات از ۶ تا ۱۲ اوت ۲۰۱۳ یعنی ۱۵ تا ۲۱ مرداد برگزار شد و خودتان سعی کنید تاریخ‌ها را تطبیق دهید.

با اتفاقاتی که سال گذشته رخ داده بود و آن کم‌بود وقت و گرفتن ویزا در آخرین لحظه و جا ماندن از پرواز و هزاران چیز دیگر که به سرم آمده بود، این بار هیچ ریسکی را روا ندانسته و با آینده‌نگری روز پنج‌شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ در سایت مسابقه‌ی بین‌المللی ریاضی دانشجویی (IMC) نام‌نویسی کردم و حضورم در IMC ۲۰۱۳ را اعلام نمودم.

با آشنایی قبلی که نسبت به برگزارکنندگان داشتم می‌دانستم که باید هر چه سریع‌تر به John Jayne ایمیل زده و درخواست دعوت‌نامه برای ارائه به سفارت بلغارستان بدهم. خوش‌بختانه این بار دعوت‌نامه هم بسیار سریع آماده شد و ظرف چند روز آن را در اینباکس خود یافتم، با همان متن قبلی، که الآن که این خط‌ها را می‌نویسم مرا کمی یاد المپیاد کامپیوتر می‌اندازد که همیشه متن لوح تقدیرش همان بود و مسابقه‌ی ریاضی دانشجویی کشور که دست‌کم در این دو سال تغییری در متنش ندیدیم، که در آن ۱۹ با ۲۰ و ۲۰۱۲ با ۲۰۱۳ جای‌گزین شده بود. مسابقه قرار بود در همان شهر و همان دانشگاه برگزار شود. دانشگاه آمریکایی بلغارستان - بلاگوگراد یا به قول آمریکایی‌ها American University in Bulgaria - Blagoevgrad و به قول خود بلغارها Американски университет в България - Благоевград.

اما هر چه زحمت گرفتن دعوت‌نامه و این حرف‌ها کم شده بود، در عوض به خاطر رسیدنم به ۱۸ سال خروج از کشور هزار برابر سخت‌تر شده بود. بنیاد ملّی نخبگان که اصولن رسالتش سر کار گذاشتن امثال ماست و هیچ‌وقت ازش بخاری بلند نمی‌شود اما خوش‌بختانه با نامه‌ی خروج از کشوری که دانشگاه برایم صادر کرد میزان وثیقه یک‌سوم شد. جا دارد در این‌جا از قوانین عجیب گذرنامه و خروج از کشور هم یادی بکنم که ... بگذریم، بهتر است به نوشتن نیکی‌ها بسنده کرده و بقیه را بدیهی فرض کنیم، هر چه باشد از قدیم گفته‌اند آن چیز که عیان است هنوز هم خیلی‌ها انکارش می‌کنند پس همان به که من هم خودم به دست خودم و با صفحه‌کلید خودم این پاراگراف خودم را انکار کنم.

روال صدور ویزا در سفارت بلغارستان عوض شده بود، این دفعه بر خلاف دفعه‌ی قبل اثر انگشت گرفتند و عکس دیجیتال! داخل سفارت هم بسیار باکلاس‌تر شده بود اما هنوز براق‌تر و بالاتر بودن پرچم اتحادیه نسبت به پرچم بلغارستان به چشم می‌آمد. این بار با ریش به سفارت رفتم و البته سفر اصلی را هم با همان ریش (یا شاید نسخه‌ی بعدی آن!) به انجام رساندم. سفارت یک کارمند مرد احتمالن جدید داشت که پارسی را خوب حرف می‌زد ولی خوب نمی‌فهمید.

ویزای من به موقع آماده شد. بلیت‌ها را هم تهیه کردم و همه‌چیز آماده بود. ترتیب پروازها به این شکل تعیین شد: فرودگاه‌های شهید هاشمی‌نژاد مشهد، آتاتورک استانبول، سوفیای بلغارستان، آتاتورک استانبول، امام خمینی قم (خداییش فرودگاه امام خمینی تهران نیست!)، مهرآباد تهران و دوباره شهید هاشمی‌نژاد مشهد که البته بین قم و تهران چند ساعت تاکسی و اتوبوس سوار بودم.

توصیف وضع داخل هواپیما کلیشه‌ای است اما نمی‌توانم از آن بگذرم. اول از همه این که مشهد را بسیار بزرگ‌تر از تصور خودم یافتم، گرچه قبلن هم بر فراز شهر خودم پرواز کرده بودم اما هیچ‌گاه در این ساعت شب و در آن ارتفاع با چراغ‌های آن رو به رو نشده بودم. نکته‌ی بعدی که به ذهنم می‌رسد در مورد ملت عزیزمان است که یکی از عجیب‌ترین ملل دنیایند. تغییر صورت و سیرت مردم از مشهد تا استانبول بحثی تکراری و مفصل است، چیزی که مرا بیش‌تر متعجب می‌کند این است که در شرایطی که همه‌ی مهمان‌داران به خوبی پارسی می‌فهمند، این ملت عجیب علاقه‌ی خاصی دارند که توانایی‌های زبانیشان در آذری و ترکی و انگلیسی و فرانسوی و حتا عربی را بیازمایند تا مطمئن شوند که مهمان‌دار جز پارسی و ترکی و اندکی انگلیسی نمی‌فهمد.

یکی از خسته‌کننده‌ترین قسمت‌های هر پروازی گوش فرادادن به آن متن طولانی اولش است که کمربند را این‌طوری ببندید و اگر سنگ از آسمان بارید کفش‌های پاشنه‌دارتان را از پا در بیاورید و موقع فرود پنجره‌ی خود را باز کنید که مبادا چشم‌انداز فرودگاه آتاتورک و آن همه هواپیما از دستتان برود. البته اعتراف می‌کنم که این قسمت در پروازهای ایرانی به خصوص پروازهای هواپیمایی جمهوری اسلامی ایران (هما!!) اصلن خسته کننده نیست و مایه‌ی شادی و تازه‌شدن روح هم هست.

با رسیدن به استانبول دوباره حالم بد شد. هوای استانبول به من نمی‌سازد. شاید هم من به (با؟) هوای استانبول نمی‌سازم. همیشه در این شهر احساس خفگی می‌کنم و در حالی که در تمام طول سفر و بلندشدن و نشستن هواپیما هیچ مشکلی نداشته‌ام، به محض رسیدن به استانبول حالت تهوع می‌گیرم. می‌دانم که بسیاری از مردم چنین نیستند.

در فرودگاه آتاتورک کم‌کم دوستان را ملاقات می‌کنم که از امام خمینی آمده‌اند و قرار است با هم به سوفیا برویم. سر صبح است. نمازخانه‌ی فرودگاه آتاتورک خیلی دور از دسترس است، وقت برای نماز نداریم، خوش‌بختانه تفاوت افق یک ساعته‌ی سوفیا و استانبول اجازه می‌دهد نماز را در کشور مسیحیان ارتدکس بخوانیم.

سوفیا تغییری نکرده است. همان فرودگاه قدیمی که همه‌جایش آدم را به یاد جنگ جهانی دوم و کمونیست‌ها می‌اندازد و مانیتورهایش مثل تلویزیون‌های ۲۰ اینچ قرمزرنگ گوشه‌ی خانه‌های مادربزرگ‌هاست و همان شهری که بار قبل بسیار سرسری دیده بودم و یا بهتر است بگویم اصلن ندیده بودمش.

اتوبوس سوار می‌شویم تا به یکی از محله‌های مرکز شهر برویم. جایی که «سودبنا پالاتا» یا همان کاخ عدالت قرار دارد. من و حامد {قاسمیان} و محمدرضا {حق‌پناه} و امیرعلی {سقایی}. در فرودگاه کمی از یوروها را داده و لوا (Leva) گرفته‌ایم. لو (Lv) نام واحد پول بلغارستان است و جمع آن می‌شود لوا. چنان که بعدن فهمیدیم لو یعنی شیر و این شیر یکی از نمادهای بلغارستان هم هست گرچه از نظر طبیعی هیچ‌گاه هیچ شیری در این کشور نزیسته است. بلیت‌های اتوبوسشان خیلی بامزه است. آدم را یاد بلیت‌های سال‌های نه چندان دور مشهد می‌اندازد. همان‌هایی که ۲۰ تومان بودند و راننده پاره‌شان می‌کرد. این‌جا اما باید بلیت را از راننده بخریم و با دستگاهی که در وسط اتوبوس نصب شده پانچش کنیم و این دستگاه هیچ‌چیز جز یک پانچ معمولی (که در بعضی موارد تاریخ هم می‌زند) نیست که در جایی بسیار نامناسب قرار گرفته و باید روی یکی از مسافرین خم شوی تا بلیتت را باطل کنی.

قبل از حرکت با یک سازمان مردمی آشنا شده‌ایم که توسط عده‌ای از دانشجویان و فرهنگ‌دوستان سوفیا اداره می‌شود و تورهای مجانی آشنایی با سوفیا برگزار می‌کند. نامش Free Sofia Tour است و هر روز رأس ساعت از جلوی سودبنا پالاتا آغاز می‌شود و جلوی همان سودبنا پالاتا پایان می‌یابد.

پیدا کردن سودبنا پالاتا با نقشه‌ی بسیار ناقص ما و وضع افتضاحمان در خواندن خط سیریلیک و وضع افتضاح‌تر بلغارها در نوشتن با خط لاتین و زبان انگلیسی که آدم را یاد مملکت خودمان می‌اندازد بسیار سخت بود. چند بار از رهگذران آدرس پرسیدیم و به زور و با تلفظ غلط این سودبنا پالاتا را ادا کردیم و آن‌ها هم با ایما و اشاره راه را نشانمان دادند. اما این خط سیریلیک که اکثرن آن را به نام خط روسی می‌شناسند، در حقیقت برای اولین بار در بلغارستان ساخته شده است که داستان آن را می‌توانید در ویکی‌پدیا ببینید.

بالأخره به جلوی کاخ عدالت رسیدیم و در سر در آن دو مجسمه‌ی شیر سیاه دیدیم که همان‌گونه که تورلیدر ما، دیما، اشاره کرد نوع قرار گرفتن پاهایشان غیرطبیعی بود و به راه‌رفتن آدم می‌مانست نه راه‌رفتن شیر. در جلوی این کاخ عده‌ی نسبتن زیادی جمع شده بودند که بعدها فهمیدیم بسیاری از آن‌ها رقیبان چند روز بعد ما هستند. دیما با متانت و با زبان انگلیسی و لهجه‌ی بلغاری که بسیار شبیه به لهجه‌ی ترکی به نظر می‌آید به همه خوش‌آمد گفت و از ملیت آن‌ها پرسید. با شنیدن نام «ایران» کمی تعجب کرد و این تعجب را هم پنهان نکرد و ابراز داشت که کم‌تر در این تورها ایرانی دیده است. جا دارد تأکید کنم که هرگز به یک بلغار نگویید ترک. عواقب شدیدی دارد.

دیما گروه را در بافت تاریخی سوفیا چرخاند و توضیحاتی در مورد تاریخ ساده‌ی بلغارستان که در کل دو یا سه امپراتوری بیش‌تر نداشته است و زمان ساخته‌شدن هر یک از آن بناها داد. در این شهر کلیسا و کنیسه و مسجد در کنار هم هستند و البته غلبه در تعداد با کلیسا و در معماری با مسجد است. طوری از امپراتوری عثمانی نام می‌برد که متوجه شدم عثمانی برای بلغارها به مانند تازی و مغول برای ماست. اندکی هم از دوره‌ی «تاریک» کمونیسم گفت که در آن بلغارستان عروسک دست شوروی بوده است و سعی کرد کم‌تر از حال بگوید، چرا که به نظر می‌رسد بلغارستان امروز مستعمره‌ی ایالات متحده باشد.

به ما Coat of Arms سوفیا را که کنار در یک کازینو روی سنگی نقش شده بود نشان داد و مجسمه‌ی سانتا سوفیا را نیز و تأکید کرد که نام شهر از کلیسای سوفیا گرفته شده است و نه از شخص سانتا سوفیا که یک قدیس رومی بوده است و ربطی به سردیکا (نام ایالتی از امپراتوری روم، و بعدها روم شرقی، که در محل کنونی بلغارستان است) ندارد و گفت که این مجسمه در آغاز ملبس نبوده و به فشار مذهبیون (این کلمه با کمی نفرت و تمسخر ادا شد)، پوشانده شده است، گرچه با معیارهای ما از پوشش، این مجسمه هنوز چندان پوشیده و درخور یک قدیس به نظر نمی‌آمد.

در همین زمان کوتاه کشف کردم که ما ایرانی‌ها بسیار بلندتر از میانگین جهانی سخن می‌گوییم.

سپس کوچک‌ترین کلیسای جهان را دیدیم و خرابه‌های روم (سردیکای) قدیم را که چیزی نبودند جز مشتی سنگ و صد رحمت به تخت جمشید که لااقل چند ستونش باقی مانده است. بعد مسجد «بانیا باشی» را که توسط معمارسنان‌خان در سال ۱۵۷۶ ساخته شده است از بیرون دیدیم و فهمیدیم که بانیا باشی یعنی «کنار حمام» و وجه تسمیه‌اش آن بوده است که در نزدیکی آن حمامی عمومی قرار داشته که این روزها موزه شده است و این حمام به آن دلیل در آن مکان است که آن‌جا چشمه‌هایی دارد بس جوشان و واقعن جوشان که گرمای آبشان به ۵۰ درجه می‌رسد و گرچه ما از آن آب نوشیدیم، به شما چنین کاری را توصیه نمی‌کنم و همه‌ی این‌ها در زمان ددمنشان عثمانی ساخته شده است و حتا گفته می‌شود قبل از آن حمامی در شهر نبوده است که البته من باور نمی‌کنم.

جا دارد کمی هم در مورد عثمانی بنویسم. عثمانی کشوری است که در طول تحصیل ما هویت و ماهیتش ناشناخته ماند و ما متوجه نشدیم که بالأخره کشوری مهاجم و تندخو و ضدشیعه و هزار فحش دیگر بوده است یا بلاد اسلام و سد در برابر کفر و گسترش‌دهنده‌ی اسلام به اروپا و باعث و بانی اسلام‌پل شدن استانبول و دراکولا شدن دراکول در ترانسیلوانیا.

کمی در پارک نسبتن بزرگ اطراف مسجد بانیا باشی گردش کردیم و کلیسایی را دیدیم که قبلن مسجد بوده و سپس نیم‌نگاهی هم به کاخ ریاست جمهوری و ساختمان پارلمان و باغ تزاری انداختیم و کمی بعد گروه را پس از گرفتن عکس یادگاری به حال خود رها کردیم و پی ناهار گشتیم.

در بلغارستان پیتزا را به صورت دایره‌های بزرگی در حد و اندازه‌ی یک سینی می‌پزند و قاچ‌قاچ می‌فروشند. مردم هم پیتزا را می‌خرند و در خیابان راه می‌افتند و ایستاده و در حال قدم‌زدن نوش جان می‌کنند. هنوز اتوبوس‌های برقی و دو‌طبقه که آدم را به یاد فیلم‌های زمان جنگ جهانی می‌اندازد و خط متروی بسیار قدیمی سوفیا و خیابان‌های سنگ‌فرش‌شده و تنگش و مجسمه‌های فراوان به‌جامانده از دوران کمونیسم قابل رؤیتند. به لطف چند درصد جمعیت مسلمان باقی‌مانده، غذای حلال هم فراوان است.

با چند مجسمه در سوفیا عکس می‌گیریم و با اتوبوس به فرودگاه بر می‌گردیم. در اتوبوس تصادفن چند ایرانی دیگر را ملاقات می‌کنیم و سرخوش می‌شویم که در مملکت غربت هم‌زبانی یافته‌ایم. از فرودگاه با اتوبوس‌های مسابقه راهی بلاگوگراد می‌شویم. راه بلاگوگراد برای من تکراری است. می‌خوابم. حامد در بلاگوگراد بیدارم می‌کند. چشم‌هایم را باز می‌کنم و صلیب بزرگ را بر فراز کوه سبز می‌بینم، به پردیس سکپتوپارای (Scaptopara) دانشگاه آمریکایی نزدیک می‌شویم. یک ساختمان جدید و بزرگ بین چهار پنج ساختمان آشنا توجهم را جلب می‌کند: America for Bulgaria : Student Center.


این مطلب شدیدن ادامه دارد... در ادامه‌ی می‌توانید چند عکس از روز اول ما در سوفیا را ببینید.


می‌توانید روی عکس‌ها کلیک کنید.


مسجد بانیا باشی


گروه ما در Free Sofia Tour


امیرعلی و تزار!


از راست به چپ: من، امیرعلی، حامد

موافقین ۶ مخالفین ۱ ۹۲/۰۹/۰۵
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۶)

نویسنده ی خوبی میشین جدی D:
پاسخ:
:)
مرسی

۰۶ آذر ۹۲ ، ۲۰:۴۷ سروش فرخ نیا
"پس همان به که من هم خودم به دست خودم و با صفحه‌کلید خودم این پاراگراف خودم را انکار کنم."
"خداییش فرودگاه امام خمینی تهران نیست!"
"در همین زمان کوتاه کشف کردم که ما ایرانی‌ها بسیار بلندتر از میانگین جهانی سخن می‌گوییم."
"در بلغارستان پیتزا را به صورت دایره‌های بزرگی در حد و اندازه‌ی یک سینی می‌پزند و قاچ‌قاچ می‌فروشند."
-----
جملاتی که عالی بودند
و 
اقای امیر علی و سزار 
و 
استایل مو اقا امیرعلی :)
پاسخ:
:)
لطفا اگه میشه یه کم در مورد رشته علوم کامپیوتر مطلب بزارید....
در مورد بازار کار داخل ایران .. و چه کسانی میتونن دوام بیارن تو این رشته؟؟؟؟ 
پاسخ:
درود
فکر نمی‌کنم در این مورد اطلاعات چندانی داشته باشم.

شما مگه در این رشته درس نخوندین؟؟؟
پاسخ:
من هیچ‌وقت به فکر بازار کار نبوده‌ام :)

۰۹ آذر ۹۲ ، ۰۰:۲۸ یاسمین گنجی
جز معدود جاهایی که میام و حتی اگه پست طولانی باشه می خونم... به خصوص اگه سفرنامه باشه...
(  یه چند تا پست گذاشته بودید قبلا... لحنش مثله لحنه آل احمد بود... هیچی دیگه خواستم بگم الان دیگه اونطوری نیست :دی )
پاسخ:
:)
سپاس‌گزارم.
(خیلی سعی کرده‌ام که لحنم شبیهش نباشد، به احتمال زیاد تو پست بعدی دوباره شبیه بشه.)
۱۲ مرداد ۹۳ ، ۰۰:۰۱ امیر کفشدار گوهرشادی
سلام
کامنت های خصوصی رو نمی تونم با ایمیل جواب بدم! لطفن ایمیل بزنین :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی