امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
شنبه, ۴ خرداد ۱۳۹۲، ۱۰:۲۴ ب.ظ

سمنان

بیست و سوم اردیبهشت، صبح زود، عباس [جعفری] اومد خوابگاه دنبالمون و با همراهی پدر عباس و محمدجعفر (بعدها صادق) [کریمی] و محمدصالح فرهمند راهی ایستگاه راه‌آهن یزد شدیم. تو ایستگاه آقای دکتر فاتحی‌نیا (سرپرستمون) و خانم نیکخواه هم به ما ملحق شدن.

فقط گفتن یک نکته در مورد میدان راه‌آهن یزد جالب توجهه: ملت تو این میدون برعکس دور می‌زنن و اصلن درستش هم همینه! یعنی عموم شهروندان یزدی این میدون رو برعکس می‌رن، تابلوهای راهنمایی می‌گه که باید برعکس برن و هیچ‌کس هم حاضر نیست قبول کنه که دارن برعکس می‌رن. :)

قطار اولی (به مقصد تهران) نکته‌ی خاصی نداشت، جز یه فیلم سینمایی (تولید داخل) افتضاح که آدم رو یاد فیلم‌های دهه‌ی ۱۹۶۰ سینمای کشور دوست و (سابقن) همسایه‌ی هندوستان می‌انداخت.

اینم دوتا عکس از قطار اولی:

از جلو به عقب: من، فرهمند، عباس


صادق!

خلاصه این که کلی زود رسیدیم تهران و برای ناهار به همون رستوران معروف و معهود راه‌آهن رفتیم و بعدش هم برای جلوگیری از اتلاف وقت، عازم شهرری شدیم. (من و عباس و صادق و فرهمند)

اصلن هم اشاره نمی‌کنم که تو قطار اولی من با دهن باز خوابیده بودم و بعضی آقایون فرصت‌طلب هم کلی عکس ازم گرفتن :)

(یه توضیح تو این پرانتز بدم: بنده‌خدا اسمش محمدجعفر کریمیه، همیشه جعفر صداش می‌کردیم، عباس هی اسم اینو قاطی می‌کرد می‌گفت صادق، به همین علت کلن اسمش شد صادق - در مواردی حتا از عدد ۶ هم برای نامیدن این بشر استفاده شده است.)

این هم اخمالوترین عکسی که تو حرم شاه‌عبدالعظیم گرفتیم:

بر خواننده است که تحقیق کند کی کیه.

بعد از برگشت تو ایستگاه راه‌آهن Shoki (مجتبی شکریان) و تیم شریف رو هم دیدیم و بی‌خبر از آشی که روزگار برای ما پخته بود، سلام و احوال‌پرسی کوتاهی کردیم و سوار قطاری شدیم که گویا هر چی تیم ریاضی بود جمع کرده بودن توش!

راه تهران تا سمنان کوتاه و آشنا (برای من مشهدی) و بی‌آب و علف بود و تنها نکته‌ی قابل ذکرش طوفان شنی بود که تو راه قطار ما رو در بر گرفت. قطار دومیه خیلی بهتر از اولیه بود :)

در حالی که ما تو قطار داشتیم جوک می‌گفتیم و می‌خندیدیم و لهجه‌های یزدی و اصفهانی رو تجزیه و تحلیل می‌کردیم، بقیه‌ی تیم‌ها به شکل بسیار جوگیرانه‌ای در مورد قضایای آنالیز حقیقی و مختلط داد سخن سر داده بودن و نمی‌ذاشتن من مثل قطار اولیه خوب خوابم ببره. (همه‌ش ۲ ساعت تونستم بخوابم :) )

به سمنان که رسیدیم اولش تاکسی گرفتیم و گفتیم: «دانشگاه سمنان»، بعد که حرکت کرد فهمیدیم که دانشگاه سمنان اعلام کرده بود که «ضمنن وسیله‌ی ایاب و ذهاب از محل ایستگاه راه‌آهن مهیا می‌باشد».

به دانشگاه بزرگ و زیبای سمنان (با سردری که خیلی شبیه سردر دانشگاه یزد بود، فقط رنگش فرق می‌کرد) که خارج از شهر و در جاده‌ی دامغان (به سمت مشهد!) قرار گرفته بود رسیدیم و با پیدا کردن دانشکده‌ی ریاضی، آمار و علوم کامپیوتر که فاصله‌ی چندانی با سردر اصلی نداشت به سالن شلوغ و پلوغی (به شرح ذیل) وارد شدیم و ثبت‌نام اولیه رو انجام دادیم و گردن‌آویزهای وابستگیمون به دانشگاه یزد رو به همراه چندتا پوشه‌ی قرمز که حاوی یه عالمه اطلاعات با غلط‌های املایی و جا به جا تصحیح‌های دستی بود دریافت نمودیم. (حال کردین چه جمله‌ی طولانی خوبی ساختم؟ من همیشه جمله‌سازیم ۲۰ بود.)

شرح ذیلی که گفته بودم اینه‌ :) - البته تو عکس نمایی از کیک‌ها و ساندیس‌ها رو هم داریم

نام‌نویسی که تموم شد اومدیم بریم شام بخوریم که یه هو یه بارون خیلی درست و حسابی شروع به باریدن کرد و امان از دست این ملتی که حاضر نیستن برن زیر بارون :) یا من از نظر عقلی یه مشکلی دارم (محتمل‌تره) یا اینا درک نمی‌کنن بارون چه‌قدر خوبه :)

شب رفتیم خوابگاه و ... (این تیکه از متن به خاطر این که دوست ندارم در موردش بنویسم مورد خودسانسوری قرار گرفت) با تیم‌های شریف و خوارزمی (تقریبن مثل پارسال) هم‌خوابگاهی شدیم و این بود آن قضای روزگار که در تهران هرگز به ذهنمان هم خطور نمی‌کرد.

فرداش یه امتحان خیلی خیلی جبری دادیم. (حتی خلاقیتش جبر بود) و یه کم تو دانشگاه سمنان گشتیم و به خصوص پردیس شهداشون رو دیدیم که یه شهید بیش‌تر نداشت (یک شهید == شهدا؟)، بگذریم...

همون روز عصر با عباس و فرهمند و جعفر زدیم بیرون و رفتیم به قسمت تاریخی شهر. بیش‌تر آثار تاریخی شهر سمنان مربوط به دوره‌ی قاجار می‌شه، ولی علتش به هیچ‌وجه این نیست که قاجاریه شهر رو رونق داده باشن، بلکه تنها علتش اینه که هر چی از قبل از قاجار بوده در زمان قاجار از بین رفته.

از جاهای دیدنی شهر سمنان، ارگ، خیابان کهنه‌دژ و مسجد شاه (امام خمینی) و بازار بزرگ و طولانی سمنان (که می‌شه با بازار زنجان مقایسه‌اش کرد) و تکیه‌ی زیبایی که توی بازار بود و حمام پهنه (حضرت) رو می‌تونم نام ببرم. اگر می‌دونستم سمنان این‌قدر جای قشنگیه، حتمن زودتر از این‌ها به این شهر سری می‌زدم. البته ذکر این نکته ضرورت داره که «سمنان پاریس نیست» :)


 خیابان «کهنه‌دژ»


کاشی‌های قدیمی بازار سمنان - پوشیدن لباس بیان به خاطر تأکید بر علوم‌کامپیوتری بودن است :)

در همین راستا جا داره بگم که چون تی‌شرتم مال بیان بود و کلاهم (که همواره کجه) مال مسابقه‌ی بازی‌ریاضی و با حفظ کپی‌رایت برای آقای دکتر پرویزی، از برگزارکنندگان مسابقات ریاضی و برنامه‌نویسی خواهشمندیم از این پس به شرکت‌کنندگان شلوار هم اهدا کنند. :)


گرمابه‌ی پهنه (pehne)


دیدند عاقلان کاین دنیا ندارد اعتبار، ساخت باید خانه‌ی شایسته در دارالقرار


ارگ بسیار خفن سمنان :)


تابلویی در گرمابه‌ی پهنه (حضرت) بود که توضیحاتی در موردش داده بود (البته ما فرداش رفتیم داخل گرمابه) از این قرار:

این گرمابه در سال ۸۵۶ هجری قمری در زمان سلطنت ابوالقاسم بابرخان، پادشاه تیموری و به دستور وزیر وی، خواجه بهرام سمنانی ساخته شد، بعد در زمان ناصرالدین شاه قاجار (حیف از لعنت) به علت بی‌توجهی خراب شد و بعد باز در زمان مظفرشون به دستور ملاعلی الهی سمنانی ساخته شد.


در مورد ارگ سمنان: این ارگ باقی‌مانده از انوشیروان نمی‌دونم چی‌چی‌الدوله، حاکم ایالت قومس (قاجاریزه شده‌ی کومش = نام قدیم سمنان) در زمان ناصرالدین شاه است که در آن زمان ورودی شهر بوده است. نقش اصلی این ارگ، نبرد رستم و دیو سپید است.

پشت این ارگ هم به طرز بسیار بسیار خودپسندانه و مسخره‌ای نوشته شده بود: ناصرالدین شاه قاجار، سلطان صاحب‌قران، سلطان‌ ابن سلطان ابن سلطان. (آخه این بابا و بابابزرگ داغون تو (ناصرالدین شاه) واقعن جای افتخار کردن هم دارن؟ - انوشیروان یه‌چیزی‌الدوله پاسخ‌گو باشه لطفن)


یه سری به امام‌زاده یحیی ( او یکی داداش امام رضا(ع) ) هم زدیم و روز بعدش از مسجد بزرگ و زیبای امام خمینی هم دیدن کردیم.


مسجد امام خمینی


اسکلت یک زن باردار که ۴ هزار سال پیش در نزدیکی سمنان دفن شده و به علت یه سری پدیده‌های زمینی و آسمانی سالم مونده - موزه‌ی گرمابه‌ی حضرت - می‌تونین جمجمه‌ی جنین رو ببینین؟


آزمون روز دوم هم عین روز اول بود. اما از هر چه بگذریم، سخن از شامرزا (شهمیرزاد) خوش‌تر است. چرا که گفته‌اند: «هرجار که بگردی تموم دنیا، هیجّا نیه قشنتر از شامرزا، تمام خینه و کیچه ...» - اهمم، بگذریم، این وبلاگ جای این سبک‌بازیا (به ضم س و ب) نیست. - (البته طرقبه دقیقن شهمیرزاده، تازه دیزی خوب هم داره :) )

مسؤولین مسابقه برامون یه اردو به شهمیرزاد تدارک دیده بودن. تو این اردو برای مهدی‌شهر (می‌نویسن مهدی‌شهر می‌خونن سنگ‌سر، والّا) و درجزین و یه غار خیلی بزرگ آهکی از تو اتوبوس بای‌بای کردیم و چند ساعتی هم تو خود شامرزا گشتیم و آخرش هم تو یه پارکی دور هم جمع شدیم و ساندویچ خوردیم.

 

از راست به چپ: عباس، فرهمند، ۶ ، من - اگه بیان می‌دونست این همه تبلیغشو می‌کنم چندتا تی‌شرت سرریز هم به من می‌داد (تازه پویا [وحیدی] هم همین تی‌شرت زرد بیانو پوشیده بود.)


در نیابد حال پخته هیچ خام، تا مثل من خیس نشین باورتون نمی‌شه که این آبشار واقعیه :)


آخرین روز هم مدالامون رو دادن و من نقره شدم (خدا رو شکر، خیلی هم راضیم -تیریپ محمدجواد نادری-). اینجا جا داره از تیم دانشگاه دامغان که در نبود تیم خودمون برای من نقش هم‌تیمی رو بازی کردن و کلی تشویق و کمکم کردن تشکر کنم.

هم‌چنین از تیم دانشگاه شهید بهشتی به خاطر آیس‌پک مفتی که به ما دادن متشکرم و در این‌جا جمله‌ای از محمدرضا حق‌پناه رو نقل به مضمون می‌کنم: «هر کی پست‌های طولانی تو رو بخونه خیلی بیکاره» و مجددن ازش تشکر می‌کنم و امیدوارم دیگه اعصابش از دست سرپرستشون خرد نباشه و سال دیگه طلاشو بیاره و حالشو ببره.

گویا صحنه‌ی مدال گرفتن من که مدال رو از دکتر واعظ‌پور و لوح رو از دکتر میرزاوزیری می‌گیرم تو گزارش خبری مسابقات پخش شده بود و وقتی برگشتم یزد به طرز محسوسی مشهور شده بودم. 

این هم یه سری عکس یادگاری با دانشگاه سمنان و سردر خاطره‌انگیزش: (چه‌قدر عکس داشت این پست!)


تیم یزد (از راست به چپ): مرضیه نیکخواه،‌ امیر گوهرشادی، محمدجعفر کریمی، محمدصالح فرهمند و عباس جعفری

(این عکس و عکاسانش هم حکایتی دارند!)


از راست به چپ: خوارزمی - یزد - فردوسی - دامغان



مشهدی‌ها: من، فکر کنم علیرضا الهی و حامد [قاسمیان]


پی‌نوشت‌ها:

۱- سمنان پاریس نیست

مردم سمنان علاقه‌ی شدیدی به تکرار جمله‌ی بالا دارند و مرتبن در پندار و گفتار و کردار به شما یادآور می‌شوند که سمنان هرگز پاریس نبوده و نیست.

به عنوان مثال ما داشتیم از رو خط عابر پیاده رد می‌شدیم که یه بنده‌خدایی با سرعت بسیار زیاد سوار بر اتول شخصی از جلوی ما گذشت و فریاد زد که «سمنان پاریس نیست.»

با تکرار موارد مشابه، کاملن در ذهن ما نقش بسته بود که سمنان پاریس نیست تا زمانی که بار دیگر خواستیم از خط عابر پیاده رد شیم و یه راننده‌ی خیلی بافرهنگی جلوی پامون ترمز کرد. در اینجا همگی با هم گفتیم: «سمنان پاریســـــه» ولی گویا بهش بر خورد لذا با تندخویی گفت: «اینجا پاریس نیست» و از جلومون با سرعت زیاد رد شد.

۲- نون شیرمال

سوغاتی سمنانه. نون شیرمال‌هاشون خیلی خوشمزه‌س. واقعن یه طعم خاص و دلچسبی داره، حتا از نون شیرمال‌های ورودی خسروی نوی حرم تو مشهد هم خوشمزه‌تره.

۳- بدون شرح

این عکس‌ها را کمیته‌ی اجرایی (دانشگاه سمنان) در اختیار ما گذاشته - دستشون درد نکنه-:

نمی‌دونم





نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

۰۴ خرداد ۹۲ ، ۲۲:۲۴

سمنان

بیست و سوم اردیبهشت، صبح زود، عباس [جعفری] اومد خوابگاه دنبالمون و با همراهی پدر عباس و محمدجعفر (بعدها صادق) [کریمی] و محمدصالح فرهمند راهی ایستگاه راه‌آهن یزد شدیم. تو ایستگاه آقای دکتر فاتحی‌نیا (سرپرستمون) و خانم نیکخواه هم به ما ملحق شدن.

فقط گفتن یک نکته در مورد میدان راه‌آهن یزد جالب توجهه: ملت تو این میدون برعکس دور می‌زنن و اصلن درستش هم همینه! یعنی عموم شهروندان یزدی این میدون رو برعکس می‌رن، تابلوهای راهنمایی می‌گه که باید برعکس برن و هیچ‌کس هم حاضر نیست قبول کنه که دارن برعکس می‌رن. :)

قطار اولی (به مقصد تهران) نکته‌ی خاصی نداشت، جز یه فیلم سینمایی (تولید داخل) افتضاح که آدم رو یاد فیلم‌های دهه‌ی ۱۹۶۰ سینمای کشور دوست و (سابقن) همسایه‌ی هندوستان می‌انداخت.

اینم دوتا عکس از قطار اولی:

از جلو به عقب: من، فرهمند، عباس


صادق!

خلاصه این که کلی زود رسیدیم تهران و برای ناهار به همون رستوران معروف و معهود راه‌آهن رفتیم و بعدش هم برای جلوگیری از اتلاف وقت، عازم شهرری شدیم. (من و عباس و صادق و فرهمند)

اصلن هم اشاره نمی‌کنم که تو قطار اولی من با دهن باز خوابیده بودم و بعضی آقایون فرصت‌طلب هم کلی عکس ازم گرفتن :)

(یه توضیح تو این پرانتز بدم: بنده‌خدا اسمش محمدجعفر کریمیه، همیشه جعفر صداش می‌کردیم، عباس هی اسم اینو قاطی می‌کرد می‌گفت صادق، به همین علت کلن اسمش شد صادق - در مواردی حتا از عدد ۶ هم برای نامیدن این بشر استفاده شده است.)

این هم اخمالوترین عکسی که تو حرم شاه‌عبدالعظیم گرفتیم:

بر خواننده است که تحقیق کند کی کیه.

بعد از برگشت تو ایستگاه راه‌آهن Shoki (مجتبی شکریان) و تیم شریف رو هم دیدیم و بی‌خبر از آشی که روزگار برای ما پخته بود، سلام و احوال‌پرسی کوتاهی کردیم و سوار قطاری شدیم که گویا هر چی تیم ریاضی بود جمع کرده بودن توش!

راه تهران تا سمنان کوتاه و آشنا (برای من مشهدی) و بی‌آب و علف بود و تنها نکته‌ی قابل ذکرش طوفان شنی بود که تو راه قطار ما رو در بر گرفت. قطار دومیه خیلی بهتر از اولیه بود :)

در حالی که ما تو قطار داشتیم جوک می‌گفتیم و می‌خندیدیم و لهجه‌های یزدی و اصفهانی رو تجزیه و تحلیل می‌کردیم، بقیه‌ی تیم‌ها به شکل بسیار جوگیرانه‌ای در مورد قضایای آنالیز حقیقی و مختلط داد سخن سر داده بودن و نمی‌ذاشتن من مثل قطار اولیه خوب خوابم ببره. (همه‌ش ۲ ساعت تونستم بخوابم :) )

به سمنان که رسیدیم اولش تاکسی گرفتیم و گفتیم: «دانشگاه سمنان»، بعد که حرکت کرد فهمیدیم که دانشگاه سمنان اعلام کرده بود که «ضمنن وسیله‌ی ایاب و ذهاب از محل ایستگاه راه‌آهن مهیا می‌باشد».

به دانشگاه بزرگ و زیبای سمنان (با سردری که خیلی شبیه سردر دانشگاه یزد بود، فقط رنگش فرق می‌کرد) که خارج از شهر و در جاده‌ی دامغان (به سمت مشهد!) قرار گرفته بود رسیدیم و با پیدا کردن دانشکده‌ی ریاضی، آمار و علوم کامپیوتر که فاصله‌ی چندانی با سردر اصلی نداشت به سالن شلوغ و پلوغی (به شرح ذیل) وارد شدیم و ثبت‌نام اولیه رو انجام دادیم و گردن‌آویزهای وابستگیمون به دانشگاه یزد رو به همراه چندتا پوشه‌ی قرمز که حاوی یه عالمه اطلاعات با غلط‌های املایی و جا به جا تصحیح‌های دستی بود دریافت نمودیم. (حال کردین چه جمله‌ی طولانی خوبی ساختم؟ من همیشه جمله‌سازیم ۲۰ بود.)

شرح ذیلی که گفته بودم اینه‌ :) - البته تو عکس نمایی از کیک‌ها و ساندیس‌ها رو هم داریم

نام‌نویسی که تموم شد اومدیم بریم شام بخوریم که یه هو یه بارون خیلی درست و حسابی شروع به باریدن کرد و امان از دست این ملتی که حاضر نیستن برن زیر بارون :) یا من از نظر عقلی یه مشکلی دارم (محتمل‌تره) یا اینا درک نمی‌کنن بارون چه‌قدر خوبه :)

شب رفتیم خوابگاه و ... (این تیکه از متن به خاطر این که دوست ندارم در موردش بنویسم مورد خودسانسوری قرار گرفت) با تیم‌های شریف و خوارزمی (تقریبن مثل پارسال) هم‌خوابگاهی شدیم و این بود آن قضای روزگار که در تهران هرگز به ذهنمان هم خطور نمی‌کرد.

فرداش یه امتحان خیلی خیلی جبری دادیم. (حتی خلاقیتش جبر بود) و یه کم تو دانشگاه سمنان گشتیم و به خصوص پردیس شهداشون رو دیدیم که یه شهید بیش‌تر نداشت (یک شهید == شهدا؟)، بگذریم...

همون روز عصر با عباس و فرهمند و جعفر زدیم بیرون و رفتیم به قسمت تاریخی شهر. بیش‌تر آثار تاریخی شهر سمنان مربوط به دوره‌ی قاجار می‌شه، ولی علتش به هیچ‌وجه این نیست که قاجاریه شهر رو رونق داده باشن، بلکه تنها علتش اینه که هر چی از قبل از قاجار بوده در زمان قاجار از بین رفته.

از جاهای دیدنی شهر سمنان، ارگ، خیابان کهنه‌دژ و مسجد شاه (امام خمینی) و بازار بزرگ و طولانی سمنان (که می‌شه با بازار زنجان مقایسه‌اش کرد) و تکیه‌ی زیبایی که توی بازار بود و حمام پهنه (حضرت) رو می‌تونم نام ببرم. اگر می‌دونستم سمنان این‌قدر جای قشنگیه، حتمن زودتر از این‌ها به این شهر سری می‌زدم. البته ذکر این نکته ضرورت داره که «سمنان پاریس نیست» :)


 خیابان «کهنه‌دژ»


کاشی‌های قدیمی بازار سمنان - پوشیدن لباس بیان به خاطر تأکید بر علوم‌کامپیوتری بودن است :)

در همین راستا جا داره بگم که چون تی‌شرتم مال بیان بود و کلاهم (که همواره کجه) مال مسابقه‌ی بازی‌ریاضی و با حفظ کپی‌رایت برای آقای دکتر پرویزی، از برگزارکنندگان مسابقات ریاضی و برنامه‌نویسی خواهشمندیم از این پس به شرکت‌کنندگان شلوار هم اهدا کنند. :)


گرمابه‌ی پهنه (pehne)


دیدند عاقلان کاین دنیا ندارد اعتبار، ساخت باید خانه‌ی شایسته در دارالقرار


ارگ بسیار خفن سمنان :)


تابلویی در گرمابه‌ی پهنه (حضرت) بود که توضیحاتی در موردش داده بود (البته ما فرداش رفتیم داخل گرمابه) از این قرار:

این گرمابه در سال ۸۵۶ هجری قمری در زمان سلطنت ابوالقاسم بابرخان، پادشاه تیموری و به دستور وزیر وی، خواجه بهرام سمنانی ساخته شد، بعد در زمان ناصرالدین شاه قاجار (حیف از لعنت) به علت بی‌توجهی خراب شد و بعد باز در زمان مظفرشون به دستور ملاعلی الهی سمنانی ساخته شد.


در مورد ارگ سمنان: این ارگ باقی‌مانده از انوشیروان نمی‌دونم چی‌چی‌الدوله، حاکم ایالت قومس (قاجاریزه شده‌ی کومش = نام قدیم سمنان) در زمان ناصرالدین شاه است که در آن زمان ورودی شهر بوده است. نقش اصلی این ارگ، نبرد رستم و دیو سپید است.

پشت این ارگ هم به طرز بسیار بسیار خودپسندانه و مسخره‌ای نوشته شده بود: ناصرالدین شاه قاجار، سلطان صاحب‌قران، سلطان‌ ابن سلطان ابن سلطان. (آخه این بابا و بابابزرگ داغون تو (ناصرالدین شاه) واقعن جای افتخار کردن هم دارن؟ - انوشیروان یه‌چیزی‌الدوله پاسخ‌گو باشه لطفن)


یه سری به امام‌زاده یحیی ( او یکی داداش امام رضا(ع) ) هم زدیم و روز بعدش از مسجد بزرگ و زیبای امام خمینی هم دیدن کردیم.


مسجد امام خمینی


اسکلت یک زن باردار که ۴ هزار سال پیش در نزدیکی سمنان دفن شده و به علت یه سری پدیده‌های زمینی و آسمانی سالم مونده - موزه‌ی گرمابه‌ی حضرت - می‌تونین جمجمه‌ی جنین رو ببینین؟


آزمون روز دوم هم عین روز اول بود. اما از هر چه بگذریم، سخن از شامرزا (شهمیرزاد) خوش‌تر است. چرا که گفته‌اند: «هرجار که بگردی تموم دنیا، هیجّا نیه قشنتر از شامرزا، تمام خینه و کیچه ...» - اهمم، بگذریم، این وبلاگ جای این سبک‌بازیا (به ضم س و ب) نیست. - (البته طرقبه دقیقن شهمیرزاده، تازه دیزی خوب هم داره :) )

مسؤولین مسابقه برامون یه اردو به شهمیرزاد تدارک دیده بودن. تو این اردو برای مهدی‌شهر (می‌نویسن مهدی‌شهر می‌خونن سنگ‌سر، والّا) و درجزین و یه غار خیلی بزرگ آهکی از تو اتوبوس بای‌بای کردیم و چند ساعتی هم تو خود شامرزا گشتیم و آخرش هم تو یه پارکی دور هم جمع شدیم و ساندویچ خوردیم.

 

از راست به چپ: عباس، فرهمند، ۶ ، من - اگه بیان می‌دونست این همه تبلیغشو می‌کنم چندتا تی‌شرت سرریز هم به من می‌داد (تازه پویا [وحیدی] هم همین تی‌شرت زرد بیانو پوشیده بود.)


در نیابد حال پخته هیچ خام، تا مثل من خیس نشین باورتون نمی‌شه که این آبشار واقعیه :)


آخرین روز هم مدالامون رو دادن و من نقره شدم (خدا رو شکر، خیلی هم راضیم -تیریپ محمدجواد نادری-). اینجا جا داره از تیم دانشگاه دامغان که در نبود تیم خودمون برای من نقش هم‌تیمی رو بازی کردن و کلی تشویق و کمکم کردن تشکر کنم.

هم‌چنین از تیم دانشگاه شهید بهشتی به خاطر آیس‌پک مفتی که به ما دادن متشکرم و در این‌جا جمله‌ای از محمدرضا حق‌پناه رو نقل به مضمون می‌کنم: «هر کی پست‌های طولانی تو رو بخونه خیلی بیکاره» و مجددن ازش تشکر می‌کنم و امیدوارم دیگه اعصابش از دست سرپرستشون خرد نباشه و سال دیگه طلاشو بیاره و حالشو ببره.

گویا صحنه‌ی مدال گرفتن من که مدال رو از دکتر واعظ‌پور و لوح رو از دکتر میرزاوزیری می‌گیرم تو گزارش خبری مسابقات پخش شده بود و وقتی برگشتم یزد به طرز محسوسی مشهور شده بودم. 

این هم یه سری عکس یادگاری با دانشگاه سمنان و سردر خاطره‌انگیزش: (چه‌قدر عکس داشت این پست!)


تیم یزد (از راست به چپ): مرضیه نیکخواه،‌ امیر گوهرشادی، محمدجعفر کریمی، محمدصالح فرهمند و عباس جعفری

(این عکس و عکاسانش هم حکایتی دارند!)


از راست به چپ: خوارزمی - یزد - فردوسی - دامغان



مشهدی‌ها: من، فکر کنم علیرضا الهی و حامد [قاسمیان]


پی‌نوشت‌ها:

۱- سمنان پاریس نیست

مردم سمنان علاقه‌ی شدیدی به تکرار جمله‌ی بالا دارند و مرتبن در پندار و گفتار و کردار به شما یادآور می‌شوند که سمنان هرگز پاریس نبوده و نیست.

به عنوان مثال ما داشتیم از رو خط عابر پیاده رد می‌شدیم که یه بنده‌خدایی با سرعت بسیار زیاد سوار بر اتول شخصی از جلوی ما گذشت و فریاد زد که «سمنان پاریس نیست.»

با تکرار موارد مشابه، کاملن در ذهن ما نقش بسته بود که سمنان پاریس نیست تا زمانی که بار دیگر خواستیم از خط عابر پیاده رد شیم و یه راننده‌ی خیلی بافرهنگی جلوی پامون ترمز کرد. در اینجا همگی با هم گفتیم: «سمنان پاریســـــه» ولی گویا بهش بر خورد لذا با تندخویی گفت: «اینجا پاریس نیست» و از جلومون با سرعت زیاد رد شد.

۲- نون شیرمال

سوغاتی سمنانه. نون شیرمال‌هاشون خیلی خوشمزه‌س. واقعن یه طعم خاص و دلچسبی داره، حتا از نون شیرمال‌های ورودی خسروی نوی حرم تو مشهد هم خوشمزه‌تره.

۳- بدون شرح

این عکس‌ها را کمیته‌ی اجرایی (دانشگاه سمنان) در اختیار ما گذاشته - دستشون درد نکنه-:

نمی‌دونم



موافقین ۵ مخالفین ۱ ۹۲/۰۳/۰۴
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۱۴)

:-خیلی بیکار :)))
پست خوبی بود، مبارک باشه :)
ایشالله همیشه موفق باشین :)
پاسخ:
سپاس :)
خیلی خوب بود. دستتون درد نکنه. امیر من 1 هفته ای هست گفتم خبر مدال رو بذارن تو روابط عمومی اما تا الان 08:15 صبح یکشنبه نگذاشتند! خبر رسانی هم رو فقط رییسها می تونند انجام بدن. به هر حال نکنه با این چیزها مایوس شوی! موفق باشی
پاسخ:
:)
سلام استاد
به این تأخیرهای روابط‌عمومی عادت کردم دیگه :)
بسیار عالی!
پیشنهاد می کنم ریاضی و علوم کامپیوتر رو ول کنید برید دنبال جهانگردی و نویسندگی! :)
پاسخ:
:)

۰۵ خرداد ۹۲ ، ۰۹:۴۲ میلاد رضایی

اولا که الان تو از کجا میدونی اون زنه بارداره؟ مگه بارداری تو اسکلت یک آدم هم تاثیر میزاره؟!نکنه اسکلت بچه تو شکمش پیدا شده؟ 


دوم اینکه کلاهت واقعا لایک داره شدی یه پا "Eminem".


سوم اینکه تبریک به خاطر نقره.


چهارم هم اینکه تو اون عکس کنار آبشار قیافتون شبیه ":دی" شده.اصلا انقدر خندتون قشنگه باید به یاهو پیشنهاد بدیم موقع ":دی" عکس شما بیاد.

پاسخ:
۱− تابلوی راهنما داره و جمجمه‌ی جنین هم دیده می‌شه.
۲- :)
۳- سپاس
۴- :))
بسیار عالی و کمی دیر...
با آرزوی پیروزی های روز افزون
پاسخ:
از بابت «کمی دیر» بودنش زیاد ناراحت نباشید. هنوز باید در مورد کرمان و مشهد هم بنویسم که برای اون‌ها خیلی دیر شده :)
بسیار فان و عالی
سوغاتی ها رو چی کار کردی؟؟؟
پاسخ:
خوردم :)
بسیار تبریک :)


البته درباره کرمان ما کوتاهی کردیم اصلا کیف نداد . . . ننویسید کمتر شرمسار میشیم :)


به پاسخ نظر بالا :
حتی سرامیک منو ؟ :o
پاسخ:
:)
اتفاقن کرمان خیلی هم کیف داده :)
سوغاتشون نون شیرمال بود نه سرامیک :)
اون کپ تو عکس آخر واقعن لایک داره شدیدن زیباس!‌  

پاسخ:
هممم
agha amir emsal azmoon nemigirin? :|
پاسخ:
IDK
۱۳ خرداد ۹۲ ، ۱۲:۰۲ محمدصادق دهقان نیری
می گم امیر خیلی تی شرت بیان رو دوست داری نه؟؟ یا زردش رو پوشیدی یا مشکیش.  D:
پاسخ:
تو پست توضیح داده‌ام چرا :)
salam

besiar tabrik va tabrik va tabrik
ishallah dafeat bad ham beterkonin

vali ye chizi
to on akse 4 az bala ona fek nakonam Sundis bashan ha. ye chize dige hastan. shayad Sanich ya Sunstar ya ...
:D

khosh bashin
پاسخ:
ساندیس که فقط یه محصول خاص نیست :)
متشکرم
chera nazarate man hamishe pak mishe
:|
پاسخ:
?
هیییییییییی
خوشبحالتون!
یادش بخیر.....
چه دورانی داشتیم....
پاسخ:
:)
من یه یزدیه دانشگاه یمنانیم.
اول: خیلی بیکارید که انقد درمورد سمنان مزخرف نوشتید
دوم : تبریک به خاطر دقت و حسن نظر! من تو این چند سال حتی یه دونه از این جاهایی که گفتی رو هم حتی اسمشم نشنیده ام.
سوم : بادم رفت!!!!
ایشالا موفق باشید
پاسخ:
!! :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی