امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
شنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۲، ۰۹:۲۰ ب.ظ

آذربایجان

به نام خدا و درود

در این سری از پست‌ها می‌خوام در مورد سفرهای فروردین‌ماهم بنویسم. این پست‌ها سه بخش داره که به ترتیب به آذربایجان، کرمان و خراسان (مسابقه‌ی بازی ریاضی مشهد) می‌پردازه.


آذربایجان (شرقی)

۱۳ فروردین ساعت ۶ صبح وارد ایستگاه قطار مشهد شدم. سریع‌السیر پردیس به مقصد تهران. انتظار داشتم چون اسمش سریع‌السیره یه ذره سریع‌تر از بقیه برسه و مثلن ساعت ۴ پسین برسم تهران، ولی عجیب سرعتی داشت این قطاره! من که از همون اول خوابم برد، یه هو یکی بیدارم کرد: «آقا رسیدیم تهران، پا شو!». ساعتمو نگاه کردم دیدم تازه داره ۱۲ می‌شه، انگار پرواز کرده بود. حتی فکر کردم یارو منظورش سمنان بوده، اشتباهی گفته تهران. حالا مونده بودم تا ساعت ۶ که قطارم (سبز تبریز به مقصد مراغه) حرکت می‌کنه چه کنم.

یه چند فصلی از «به سوی فانوس دریایی» ویرجینیا وولف رو خوندم. بعد دیدم خیلی وقت دارم یه سر رفتم «محل تلپ‌شدن» (بخوانید شهر ری). فکر کنم این همه وسیله نقلیه عوض کردن این سال‌ها تو تهران باعث شده شاه عبدالعظیم رو بیشتر از امام رضا(ع) زیارت کنم :)

قطار دومیه حدود ۲ ساعت تأخیر داشت. شایع شده بود که بارون اومده و یه قطاری که جلوتر از ما بوده از ریل خارج شده. دم در قطار یه بابایی یه چیزی به آذری به من گفت که نفهمیدم و اونم نفهمید که نفهمیدم ولی من فهمیدم که اون نفهمید که نفهمیدم، بگذریم.

اسمش قطار سبز بود ولی همه‌جاش گرمز (= قرمز، سرخ) بود. من با دو نفر که کرد بودن و می‌خواستن برن مهاباد همسفر شده بودم. آدم‌های خیلی جالبی بودن. کلی در مورد زبان و لباس کردی باهاشون حرف زدم.

سرعت این قطاره خیلی کم بود. حدود ساعت ۸:۳۰ صبح رسیدیم ایستگاه مراغه. من به امید این بودم که خاطرات سفر زنجان رو مرور کنم که به خاطر تاریک شدن هوا نشد. (اصلن نفهمیدم کی از تاکستان رد شدیم حتا!) طبیعت آذربایجان هم عین زنجان بود. درخت‌هایی که بادوم نبودن ولی خیلی شبیه بادوم بودن کنار مسیر به چشم می‌خوردن، ریل هی می‌پیچید و قطار یکسره از داخل تونلی یا روی پلی می‌گذشت. برای اولین بار در عمرم، در ایستگاه راه‌آهن مراغه لک‌لک دیدم.

از مراغه بگم. شهری بسیار بزرگ‌تر از چیزی که فکر می‌کردم بود. البته جمعیتش طبق آماری که راننده تاکسی‌ها می‌دادن زیاد نبود ولی مساحتش مسلمن (با تشکر از Artemis که به غلط املایی این تیکه اشاره کرد) خیلی زیاد بود. همه‌چیز شهر به اسم خواجه نصیر توسی بود (به خاطر رصدخانه‌اش) و آدم حس می‌کرد داره تو مشهد راه می‌ره. مردم این قسمت علاقه‌ی خاصی به سرهم‌نویسی داشتن (من خود سر‌هم‌نویسی رو هم جدا می‌نویسم :) ) و تو تابلوها چیزهایی مثل «راه‌آهن شمالغرب» و «فلان اداره‌ی استان آذربایجانشرقی» مشهود بود.

بر خلاف شایعات این دو‌به‌هم‌زن‌ها، تابلوها همه به پارسی بود و هیچ‌کس هم به خاطر آذری بلد نبودن ذره‌ای اذیت نمی‌شد. کافی بود بگی آذری بلد نیستی تا به پارسی (و چه خوب و روان) باهات حرف بزنن. درست مثل تجربه‌ی زنجان بود. مردم هم خیلی خوب به نظر می‌رسیدن هم واقعن خیلی خوب بودن. :)

مثل همه‌جای سرزمینمون، وسط بلوارها عکس شهیدان و دور میدان‌ها پرچم ایران و روی یه کوهی یه تابلویی از دانشگاه آزاد دیده می‌شد. بناب و مراغه هر کدوم یه‌دونه دانشگاه آزاد جدا دارن. بناب دانشگاه دولتی هم داره ولی مراغه رو نمی‌دونم.

از ایستگاه راه‌آهن مستقیمن با تاکسی رفتم بناب. بناب به نسبت از مراغه کوچک‌تر بود و من کنج‌کاو بودم که بدونم «بناب»، «بن‌آب» است یا نه که آخر هم جواب درست و حسابی نگرفتم (گرچه حامد گفت به احتمال زیاد این‌طور نیست.) خود آذری‌ها «بین‌آب» تلفظ می‌کردند. فاصله‌ی مراغه و بناب خیلی کم بود و بین دو شهر هم این‌قدر آباد بود که اگه به تابلوها نگاه نمی‌کردم هرگز نمی‌فهمیدم کی از مراغه خارج شدیم و کی به بناب وارد.

به خیابان فرهنگ و روبه‌روی مسجد قرمز (مگه مسجد نباید سبز باشه؟ - ایراد بنی‌اسرائیلی-) رسیدم و وارد مرکز استعدادهای درخشان علامه طباطبایی بناب شدم. روی دیوارش آرمی بود که بعد فهمیدم که به سازمان نوسازی مدارس مربوط می‌شه. ساختمون این مدرسه نمونه‌ی واضحی از تأکید سمپاد به افزایش کمیت به جای کیفیت بود. این ساختمان به وضوح از مدارس معمولی شهرهای مشهد و تهران و یزد و اصفهان قدیمی‌تر و بی‌کلاس‌تر و کوچک‌تر بود. به نظرم مسؤولین استان آذربایجان‌شرقی و سمپاد باید یه فکری به حال این مدرسه‌شون بکنن، واقعن لیاقت این بچه‌ها خیلی بیش‌تر از این‌هاس.

این مدرسه، که محل اسکان من هم بود، قوانین به شدت سخت‌گیرانه‌ای داشت؛ در حدی که دلم به حال بچه‌هاش سوخت. یه‌جا هم قبولی‌های پارسالشون رو زده بودن به دیوار که از قضا یکی‌شون «مهندسی» علوم کامپیوتر قبول شده بود. جل‌الخالق!

روز چهاردهم با حامد خیلی خوش گذشت. مخصوصن از این مورد کیف کردم که لازم نبود چیزی رو چند بار بهش توضیح بدم. خدا کنه یه مدال خوب بگیره حالشو ببره. ظهر یه کبابی بهم دادن که خیلی خوب بود ولی گویا اون کباب معروف بناب نبود.

پسین، بعد از پایان کلاس می‌خواستم برم بناب رو بگردم که با اصرارهای انکارنشدنی حامد و پدرش مواجه شدم و (من هم که از خدا خواسته) قرار شد شب برم خونه‌شون، عجب‌شیر.

سر راه یه نگاهی به دریاچه‌ی (سابق) ارومیه که الآن بهش می‌گن «دریای خشک» انداختیم و از کنارش گذشتیم. همین‌طور که می‌رفتیم دیدم یه تابلویی نوشته «شیراز». با خودم فکر کردم اینا چه علاقه‌ی شدیدی به شیراز دارن که از این‌جا تابلوشو زدن و ازشون در این مورد پرسیدم. کاشف به عمل اومد که یه دهی دارن به اسم «شیراز» و احتمالن به زودی می‌خوان مشهد و اصفهان هم تأسیس کنن :)

یه نیم‌نگاهی به پادگان معروف عجب‌شیر و پیچیدن توی کوچه‌هایی که خیلی منو یاد تربت‌جام یا فردوس می‌انداخت و بالأخره یه خونه‌ که درش به روی ما باز شده بود.

باید بگم که این شب یکی از به‌یادماندنی‌ترین شب‌های زندگی غذاییم(!) بود. اولش که با یه عالمه شیرینی‌جات خیلی خوش‌مزه‌ی محلی و خونگی پذیرایی شدم (شیرینی گردویی و یه چیزی که قطاب بود ولی قبول نمی‌کردن قطابه و با گردو می‌خوردنش و یه شیرینی خوش‌مزه‌ی دیگه که شکل باقلوا بود ولی مزه‌ی باقلوا نمی‌داد)، بعد هم به عنوان شام یه مرغی خوردم که مزه‌اش کاملن متفاوت بود (اسم این مزه رو نمی‌دونم ولی به قول یزدیا شباهت ترشی می‌داد و به قول خودمون یه کم گس هم بود!) و با چند نوع مربا و یه ماستی که فکر کنم ۴۰ درصد چربی بود (یا خامه بود و مزه‌ی ماست می‌داد یا ماست بود و مثل خامه بود) همراهی می‌شد.

قسمتی از شب صرف این شد که به حامد یاد بدم «ق» رو تلفظ کنه و براش توضیح بدم که تو بعضی از لهجه‌ها (مثل شیرازی)، «ق» با «غ» فرق داره :) و البته یه حرفی می‌زد که حرف حساب بود:«قاشق رو باید گاشگ بگیم دیگه». صبح فرداش هم یه صبحانه‌ی عالی و مفصل با نون شیرمال محلی‌شون که اعتراف می‌کنم از نون‌شیرمال‌های خسروی‌نوی مشهد هم خوش‌مزه‌تر بود نوش جان کردیم (توصیه می‌شه کسی این پست رو در ماه مبارک رمضان نخونه:) ) که اون هم خیلی چسبید. خلاصه‌اش این که شدیدن از مادر حامد جان (که چون در مورد شهید صدوقی صحبت شد فهمیدم فامیلشون صدوقیه) خیلی خیلی تشکر می‌کنم.

از خود این حامد بهتره زیاد تعریف نکنم، تو دوره می‌بینیدش می‌فهمین چه غولیه (از نظر حل مسأله، نه از نظر ظاهر).

و اما از هرچه بگذریم در بناب بحث غذا خوش‌تر است. فرداش (پانزدهم فروردین) برای ناهار رفتیم یه کبابی و اون کباب معروف بناب رو زیارت کردیم. عجب کبابی بود. من به همه‌ی خوانندگان این پست شدیدن توصیه می‌کنم که به خاطر این کباب هم شده یه سری به بناب بزنن و مطمئن باشن هیچی از دست نمی‌دن. کبابش بسیار بزرگ و خش (یزدی) بود و باعث شد شام هم نخورم. :)

آخرش که تموم شد رفتم حساب کنم و از یارو پرسیدم چه‌قدر می‌شه، اونم جواب داد ولی من نفهمیدم چی می‌گه به همین دلیل براش توضیح دادم که آذری نمی‌فهمم و خواهش کردم پارسی بگه. اونم همون حرف قبلیش رو تکرار کرد و من نفهمیدم. بار سوم که گفت دو زاریم افتاد که خاک عالم بر سرم، بنده‌خدا داشت به پارسی می‌گفت «۱۴ تومن» ولی این‌قدر لهجه‌ی آذری داشت که من نمی‌فهمیدم. پوزش خواستم و پرداختم و رفتیم.

اما در مورد زبان آذری، اول از همه این که این ترانه‌ی «ایران» که به لهجه‌ی قشقایی بود رو دادم حامد برام ترجمه کنه و تونست یه قسمت‌های خیلی زیادیش رو معنی کنه که دستش درد نکنه. دومین چیزی که باید بگم رو شاید قبلن هم بارها از زبان من شنیده باشید، به نظر من آذری باید در مدارس ما تدریس شه و باید نگارش معیار و فرهنگستان زبان رسمی براش تأسیس کنیم چون به هر حال یکی از زبان‌های ارزش‌مند ایرانیه و ایران بیش‌ترین جمعیت آذری‌گوی جهان رو داره و بزرگ‌ترین اقلیت زبانی ما هم آذری‌ها هستند و این زبان درست مثل پارسی و کردی شامل قسمت بزرگی از فرهنگ و گذشته‌ی تابان ماست. از همه مهم‌تر این که دانستن این زبان به درد تک‌تک ایرانیان می‌خوره در حالی که عربی چنین حالتی نداره و انگلیسی هم در خوش‌بینانه‌ترین حالت فقط در زندگی گروه اندکی از افراد جامعه‌ی ما لازمه. شاید اصلن مقایسه‌ی آذری با انگلیسی و عربی کار نیکی نباشه، چون به هر حال این دو زبان‌های خارجی هستن ولی آذری (درست مثل تاتی، کردی و بلوچی) زبان ملت خودمونه. در یک جمله باید بگم که دوست دارم اشعار شهریار رو از شبکه‌ی یک خودمون بشنوم نه از تلویزیون جمهوری آذربایجان (که در اصل گنجه‌ نام دارد و روس‌ها این نام را بر آن نهاده‌اند). باید برای حفظ این زبان عزیز تلاش کنیم، مباد آن روز که آذری به سرنوشت تاتی و پهلوانی دچار شود.

پس از پایان روز دوم چندتا عکس گرفتیم و من با یه تاکسی (که راننده‌اش یه آدم جوگیری بود که فکر می‌کرد مراغه‌ای‌ها بهتر از بنابی‌ها هستن و این چرندیات) به مراغه رفتم و با قطار ساعت ۹:۳۰ شب به سمت تهران راهی شدم.

شانزدهم صبح رسیدم تهران و از اون املت‌های معروف ترمینال جنوب خوردم و چون بلیت یزد گیر نیومد، اصفهان گرفتم و مسیر آشنای قم و اراک رو طی کردم. ظهر رسیدم اصفهان ولی بلیت یزد باز هم گیر نیومد و (من هم باز از خدا خواسته) توفیق اجباری گشتن اصفهان نصیبم شد. (ساعت حرکت به سمت یزد: ۲۳:۵۵)

زنده رود مرده بود :(

متأسفانه زاینده‌رود آب نداشت و بیش‌تر به یک تکه کویر شباهت داشت. سی‌وسه‌پل و پل‌ خواجو گرچه هنوز بسیار بزرگ و پابرجا بودند ولی اون جلوه‌ای که من تو بچگیام دیده بودم رو نداشتن. چند پیرمرد زیر پل خواجو و پل شهرستانی (ببخشید اگه اسمش رو اشتباه نوشتم) شعرهایی در مرثیه‌ی آب می‌خواندند و باد به جای قطرات آشنای آب، غبارهای ریز را به صورت مردم می‌پاشید. آن پسین خدا به ما لطف کرد و باران زنده‌کننده‌اش را فرستاد که اگر نبود این باران، اصفهان زهرمارم می‌شد و چه ناگهان همه‌چیز جون گرفت و دوباره شد همون اصفهانی که من می‌شناختم (حالا گیریم آب زنده‌رود کم‌تر). خوبیش اینه که کم‌بودن آب نمی‌تونه چیزی از شیرینی لهجه‌ی اصفهانی کم کنه. باید یه فکر جدی به حال مدیریت آب بشه، اون از دریاچه‌ی ارومیه و این هم از زنده‌رود :'(

رفتم و یه دوری هم تو پارک مشتاق و «باغ گل‌ها» زدم. روحم تازه شد. عجب جای زیبا و دل‌انگیزی بود این باغ. بیخود نیست که Oscar Wilde می‌گه: Nothing cures the soul, but the senses.(نقل به مضمون از «تصویر دورین‌گری») و در بین این senses، بویایی قوی‌ترین است.

 هفدهم فروردین با کلاس جبر ۸ صبح آغاز شد.


عکس‌ها: (روی عکس‌ها کلیک کنید - با یه عالمه تشکر از حامد شیرزاد)

  

  




نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

۳۱ فروردين ۹۲ ، ۲۱:۲۰

آذربایجان

به نام خدا و درود

در این سری از پست‌ها می‌خوام در مورد سفرهای فروردین‌ماهم بنویسم. این پست‌ها سه بخش داره که به ترتیب به آذربایجان، کرمان و خراسان (مسابقه‌ی بازی ریاضی مشهد) می‌پردازه.


آذربایجان (شرقی)

۱۳ فروردین ساعت ۶ صبح وارد ایستگاه قطار مشهد شدم. سریع‌السیر پردیس به مقصد تهران. انتظار داشتم چون اسمش سریع‌السیره یه ذره سریع‌تر از بقیه برسه و مثلن ساعت ۴ پسین برسم تهران، ولی عجیب سرعتی داشت این قطاره! من که از همون اول خوابم برد، یه هو یکی بیدارم کرد: «آقا رسیدیم تهران، پا شو!». ساعتمو نگاه کردم دیدم تازه داره ۱۲ می‌شه، انگار پرواز کرده بود. حتی فکر کردم یارو منظورش سمنان بوده، اشتباهی گفته تهران. حالا مونده بودم تا ساعت ۶ که قطارم (سبز تبریز به مقصد مراغه) حرکت می‌کنه چه کنم.

یه چند فصلی از «به سوی فانوس دریایی» ویرجینیا وولف رو خوندم. بعد دیدم خیلی وقت دارم یه سر رفتم «محل تلپ‌شدن» (بخوانید شهر ری). فکر کنم این همه وسیله نقلیه عوض کردن این سال‌ها تو تهران باعث شده شاه عبدالعظیم رو بیشتر از امام رضا(ع) زیارت کنم :)

قطار دومیه حدود ۲ ساعت تأخیر داشت. شایع شده بود که بارون اومده و یه قطاری که جلوتر از ما بوده از ریل خارج شده. دم در قطار یه بابایی یه چیزی به آذری به من گفت که نفهمیدم و اونم نفهمید که نفهمیدم ولی من فهمیدم که اون نفهمید که نفهمیدم، بگذریم.

اسمش قطار سبز بود ولی همه‌جاش گرمز (= قرمز، سرخ) بود. من با دو نفر که کرد بودن و می‌خواستن برن مهاباد همسفر شده بودم. آدم‌های خیلی جالبی بودن. کلی در مورد زبان و لباس کردی باهاشون حرف زدم.

سرعت این قطاره خیلی کم بود. حدود ساعت ۸:۳۰ صبح رسیدیم ایستگاه مراغه. من به امید این بودم که خاطرات سفر زنجان رو مرور کنم که به خاطر تاریک شدن هوا نشد. (اصلن نفهمیدم کی از تاکستان رد شدیم حتا!) طبیعت آذربایجان هم عین زنجان بود. درخت‌هایی که بادوم نبودن ولی خیلی شبیه بادوم بودن کنار مسیر به چشم می‌خوردن، ریل هی می‌پیچید و قطار یکسره از داخل تونلی یا روی پلی می‌گذشت. برای اولین بار در عمرم، در ایستگاه راه‌آهن مراغه لک‌لک دیدم.

از مراغه بگم. شهری بسیار بزرگ‌تر از چیزی که فکر می‌کردم بود. البته جمعیتش طبق آماری که راننده تاکسی‌ها می‌دادن زیاد نبود ولی مساحتش مسلمن (با تشکر از Artemis که به غلط املایی این تیکه اشاره کرد) خیلی زیاد بود. همه‌چیز شهر به اسم خواجه نصیر توسی بود (به خاطر رصدخانه‌اش) و آدم حس می‌کرد داره تو مشهد راه می‌ره. مردم این قسمت علاقه‌ی خاصی به سرهم‌نویسی داشتن (من خود سر‌هم‌نویسی رو هم جدا می‌نویسم :) ) و تو تابلوها چیزهایی مثل «راه‌آهن شمالغرب» و «فلان اداره‌ی استان آذربایجانشرقی» مشهود بود.

بر خلاف شایعات این دو‌به‌هم‌زن‌ها، تابلوها همه به پارسی بود و هیچ‌کس هم به خاطر آذری بلد نبودن ذره‌ای اذیت نمی‌شد. کافی بود بگی آذری بلد نیستی تا به پارسی (و چه خوب و روان) باهات حرف بزنن. درست مثل تجربه‌ی زنجان بود. مردم هم خیلی خوب به نظر می‌رسیدن هم واقعن خیلی خوب بودن. :)

مثل همه‌جای سرزمینمون، وسط بلوارها عکس شهیدان و دور میدان‌ها پرچم ایران و روی یه کوهی یه تابلویی از دانشگاه آزاد دیده می‌شد. بناب و مراغه هر کدوم یه‌دونه دانشگاه آزاد جدا دارن. بناب دانشگاه دولتی هم داره ولی مراغه رو نمی‌دونم.

از ایستگاه راه‌آهن مستقیمن با تاکسی رفتم بناب. بناب به نسبت از مراغه کوچک‌تر بود و من کنج‌کاو بودم که بدونم «بناب»، «بن‌آب» است یا نه که آخر هم جواب درست و حسابی نگرفتم (گرچه حامد گفت به احتمال زیاد این‌طور نیست.) خود آذری‌ها «بین‌آب» تلفظ می‌کردند. فاصله‌ی مراغه و بناب خیلی کم بود و بین دو شهر هم این‌قدر آباد بود که اگه به تابلوها نگاه نمی‌کردم هرگز نمی‌فهمیدم کی از مراغه خارج شدیم و کی به بناب وارد.

به خیابان فرهنگ و روبه‌روی مسجد قرمز (مگه مسجد نباید سبز باشه؟ - ایراد بنی‌اسرائیلی-) رسیدم و وارد مرکز استعدادهای درخشان علامه طباطبایی بناب شدم. روی دیوارش آرمی بود که بعد فهمیدم که به سازمان نوسازی مدارس مربوط می‌شه. ساختمون این مدرسه نمونه‌ی واضحی از تأکید سمپاد به افزایش کمیت به جای کیفیت بود. این ساختمان به وضوح از مدارس معمولی شهرهای مشهد و تهران و یزد و اصفهان قدیمی‌تر و بی‌کلاس‌تر و کوچک‌تر بود. به نظرم مسؤولین استان آذربایجان‌شرقی و سمپاد باید یه فکری به حال این مدرسه‌شون بکنن، واقعن لیاقت این بچه‌ها خیلی بیش‌تر از این‌هاس.

این مدرسه، که محل اسکان من هم بود، قوانین به شدت سخت‌گیرانه‌ای داشت؛ در حدی که دلم به حال بچه‌هاش سوخت. یه‌جا هم قبولی‌های پارسالشون رو زده بودن به دیوار که از قضا یکی‌شون «مهندسی» علوم کامپیوتر قبول شده بود. جل‌الخالق!

روز چهاردهم با حامد خیلی خوش گذشت. مخصوصن از این مورد کیف کردم که لازم نبود چیزی رو چند بار بهش توضیح بدم. خدا کنه یه مدال خوب بگیره حالشو ببره. ظهر یه کبابی بهم دادن که خیلی خوب بود ولی گویا اون کباب معروف بناب نبود.

پسین، بعد از پایان کلاس می‌خواستم برم بناب رو بگردم که با اصرارهای انکارنشدنی حامد و پدرش مواجه شدم و (من هم که از خدا خواسته) قرار شد شب برم خونه‌شون، عجب‌شیر.

سر راه یه نگاهی به دریاچه‌ی (سابق) ارومیه که الآن بهش می‌گن «دریای خشک» انداختیم و از کنارش گذشتیم. همین‌طور که می‌رفتیم دیدم یه تابلویی نوشته «شیراز». با خودم فکر کردم اینا چه علاقه‌ی شدیدی به شیراز دارن که از این‌جا تابلوشو زدن و ازشون در این مورد پرسیدم. کاشف به عمل اومد که یه دهی دارن به اسم «شیراز» و احتمالن به زودی می‌خوان مشهد و اصفهان هم تأسیس کنن :)

یه نیم‌نگاهی به پادگان معروف عجب‌شیر و پیچیدن توی کوچه‌هایی که خیلی منو یاد تربت‌جام یا فردوس می‌انداخت و بالأخره یه خونه‌ که درش به روی ما باز شده بود.

باید بگم که این شب یکی از به‌یادماندنی‌ترین شب‌های زندگی غذاییم(!) بود. اولش که با یه عالمه شیرینی‌جات خیلی خوش‌مزه‌ی محلی و خونگی پذیرایی شدم (شیرینی گردویی و یه چیزی که قطاب بود ولی قبول نمی‌کردن قطابه و با گردو می‌خوردنش و یه شیرینی خوش‌مزه‌ی دیگه که شکل باقلوا بود ولی مزه‌ی باقلوا نمی‌داد)، بعد هم به عنوان شام یه مرغی خوردم که مزه‌اش کاملن متفاوت بود (اسم این مزه رو نمی‌دونم ولی به قول یزدیا شباهت ترشی می‌داد و به قول خودمون یه کم گس هم بود!) و با چند نوع مربا و یه ماستی که فکر کنم ۴۰ درصد چربی بود (یا خامه بود و مزه‌ی ماست می‌داد یا ماست بود و مثل خامه بود) همراهی می‌شد.

قسمتی از شب صرف این شد که به حامد یاد بدم «ق» رو تلفظ کنه و براش توضیح بدم که تو بعضی از لهجه‌ها (مثل شیرازی)، «ق» با «غ» فرق داره :) و البته یه حرفی می‌زد که حرف حساب بود:«قاشق رو باید گاشگ بگیم دیگه». صبح فرداش هم یه صبحانه‌ی عالی و مفصل با نون شیرمال محلی‌شون که اعتراف می‌کنم از نون‌شیرمال‌های خسروی‌نوی مشهد هم خوش‌مزه‌تر بود نوش جان کردیم (توصیه می‌شه کسی این پست رو در ماه مبارک رمضان نخونه:) ) که اون هم خیلی چسبید. خلاصه‌اش این که شدیدن از مادر حامد جان (که چون در مورد شهید صدوقی صحبت شد فهمیدم فامیلشون صدوقیه) خیلی خیلی تشکر می‌کنم.

از خود این حامد بهتره زیاد تعریف نکنم، تو دوره می‌بینیدش می‌فهمین چه غولیه (از نظر حل مسأله، نه از نظر ظاهر).

و اما از هرچه بگذریم در بناب بحث غذا خوش‌تر است. فرداش (پانزدهم فروردین) برای ناهار رفتیم یه کبابی و اون کباب معروف بناب رو زیارت کردیم. عجب کبابی بود. من به همه‌ی خوانندگان این پست شدیدن توصیه می‌کنم که به خاطر این کباب هم شده یه سری به بناب بزنن و مطمئن باشن هیچی از دست نمی‌دن. کبابش بسیار بزرگ و خش (یزدی) بود و باعث شد شام هم نخورم. :)

آخرش که تموم شد رفتم حساب کنم و از یارو پرسیدم چه‌قدر می‌شه، اونم جواب داد ولی من نفهمیدم چی می‌گه به همین دلیل براش توضیح دادم که آذری نمی‌فهمم و خواهش کردم پارسی بگه. اونم همون حرف قبلیش رو تکرار کرد و من نفهمیدم. بار سوم که گفت دو زاریم افتاد که خاک عالم بر سرم، بنده‌خدا داشت به پارسی می‌گفت «۱۴ تومن» ولی این‌قدر لهجه‌ی آذری داشت که من نمی‌فهمیدم. پوزش خواستم و پرداختم و رفتیم.

اما در مورد زبان آذری، اول از همه این که این ترانه‌ی «ایران» که به لهجه‌ی قشقایی بود رو دادم حامد برام ترجمه کنه و تونست یه قسمت‌های خیلی زیادیش رو معنی کنه که دستش درد نکنه. دومین چیزی که باید بگم رو شاید قبلن هم بارها از زبان من شنیده باشید، به نظر من آذری باید در مدارس ما تدریس شه و باید نگارش معیار و فرهنگستان زبان رسمی براش تأسیس کنیم چون به هر حال یکی از زبان‌های ارزش‌مند ایرانیه و ایران بیش‌ترین جمعیت آذری‌گوی جهان رو داره و بزرگ‌ترین اقلیت زبانی ما هم آذری‌ها هستند و این زبان درست مثل پارسی و کردی شامل قسمت بزرگی از فرهنگ و گذشته‌ی تابان ماست. از همه مهم‌تر این که دانستن این زبان به درد تک‌تک ایرانیان می‌خوره در حالی که عربی چنین حالتی نداره و انگلیسی هم در خوش‌بینانه‌ترین حالت فقط در زندگی گروه اندکی از افراد جامعه‌ی ما لازمه. شاید اصلن مقایسه‌ی آذری با انگلیسی و عربی کار نیکی نباشه، چون به هر حال این دو زبان‌های خارجی هستن ولی آذری (درست مثل تاتی، کردی و بلوچی) زبان ملت خودمونه. در یک جمله باید بگم که دوست دارم اشعار شهریار رو از شبکه‌ی یک خودمون بشنوم نه از تلویزیون جمهوری آذربایجان (که در اصل گنجه‌ نام دارد و روس‌ها این نام را بر آن نهاده‌اند). باید برای حفظ این زبان عزیز تلاش کنیم، مباد آن روز که آذری به سرنوشت تاتی و پهلوانی دچار شود.

پس از پایان روز دوم چندتا عکس گرفتیم و من با یه تاکسی (که راننده‌اش یه آدم جوگیری بود که فکر می‌کرد مراغه‌ای‌ها بهتر از بنابی‌ها هستن و این چرندیات) به مراغه رفتم و با قطار ساعت ۹:۳۰ شب به سمت تهران راهی شدم.

شانزدهم صبح رسیدم تهران و از اون املت‌های معروف ترمینال جنوب خوردم و چون بلیت یزد گیر نیومد، اصفهان گرفتم و مسیر آشنای قم و اراک رو طی کردم. ظهر رسیدم اصفهان ولی بلیت یزد باز هم گیر نیومد و (من هم باز از خدا خواسته) توفیق اجباری گشتن اصفهان نصیبم شد. (ساعت حرکت به سمت یزد: ۲۳:۵۵)

زنده رود مرده بود :(

متأسفانه زاینده‌رود آب نداشت و بیش‌تر به یک تکه کویر شباهت داشت. سی‌وسه‌پل و پل‌ خواجو گرچه هنوز بسیار بزرگ و پابرجا بودند ولی اون جلوه‌ای که من تو بچگیام دیده بودم رو نداشتن. چند پیرمرد زیر پل خواجو و پل شهرستانی (ببخشید اگه اسمش رو اشتباه نوشتم) شعرهایی در مرثیه‌ی آب می‌خواندند و باد به جای قطرات آشنای آب، غبارهای ریز را به صورت مردم می‌پاشید. آن پسین خدا به ما لطف کرد و باران زنده‌کننده‌اش را فرستاد که اگر نبود این باران، اصفهان زهرمارم می‌شد و چه ناگهان همه‌چیز جون گرفت و دوباره شد همون اصفهانی که من می‌شناختم (حالا گیریم آب زنده‌رود کم‌تر). خوبیش اینه که کم‌بودن آب نمی‌تونه چیزی از شیرینی لهجه‌ی اصفهانی کم کنه. باید یه فکر جدی به حال مدیریت آب بشه، اون از دریاچه‌ی ارومیه و این هم از زنده‌رود :'(

رفتم و یه دوری هم تو پارک مشتاق و «باغ گل‌ها» زدم. روحم تازه شد. عجب جای زیبا و دل‌انگیزی بود این باغ. بیخود نیست که Oscar Wilde می‌گه: Nothing cures the soul, but the senses.(نقل به مضمون از «تصویر دورین‌گری») و در بین این senses، بویایی قوی‌ترین است.

 هفدهم فروردین با کلاس جبر ۸ صبح آغاز شد.


عکس‌ها: (روی عکس‌ها کلیک کنید - با یه عالمه تشکر از حامد شیرزاد)

  

  


موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۲/۰۱/۳۱
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۸)

سلام
پس حسابی خوش گذشته‌ها!!
فقط دو تا مطلب:
طبیعتا بعد از راه‌آهن رفتین ترمینال دیگه؟؟؟ که از اون املت‌های معروف خوردین؟؟(ایراد از نوع بنی‌اسرائیلی)
بعد هم این که پل شهرستانی نه،پل شهرستان

همین!
پاسخ:
:)
خیلی هم خوب. گفتم ممکنه یه جاییش اشتباه شده باشه :)
ولی حامد تو چت با تلفظ (ق) مشکل نداره ها :دی
پاسخ:
:)

سلام
وای خیلی خوشحال شدم وقتی اینو دیدم
چند تا نکته هم بگم:
1-در مورد اسم بناب که ما خودمون می گیم بیناب حته بنابی های اصیل هم نمی دونن اسم شهرشون از کجا اومده احتمالا این سوال اصلا جوابی نداری :دی
2-در مورد غذا: نوش جانت ولی اگه زودتر قبول می کردی بیای خونمون یه غذای بهتر آماده می کرد مامانم :دی این غذا غذای 2 ساعته بود چیز خاصی نداشت یه چیز معمولی بود تو شهرمون. من می گفتم سریع قبول کن بیای به خاطر این بود که غذا های مخصوص مامانم خیلی بیشتر طول می کشه پختنشون(الآن دارم پز غذا های مامانمو می دم :دی)
3-آقا کجای من غوله نصف بیشتر سوالایی که نوشتی فقط نشستم نگاه نکردم نتونستم حل کنم :دی
4-در مورد پوله اون کبابه مشکل از تو نبوده بنابی ها معروفن که چ رو خیلی خیلی با لهجه غلیظ مخصوص بناب می گن خیلی سخته واسه کسی که اولین بار می شنوه بفهمه چی می گن
5-راننده تاکسی موقع رفتن به بناب: بنابی ها و مراغه ای ها کلا با هم مشکل دارن(البته من عجبشیری هستم و کاملا بی طرفم :دی) و به این علته که هیچ وقت با این که هزینه کلاس المپیاد زیاده و همه معلما می گن با هم کلاس بزارین هیج وقت اینکارو نمی کنن.
6-آقا اون شیرنیه قطاب نیست اسمش سوجوقه و از نشاسته و شیره انگور درست می شه و باید سه ماه زمستونو تو سرمای بیرون این جا بمونه تا سفید بشه حالا من در مورد قطاب اطلاعاتی ندارم دوستان یزدی باید بگن آیا اونجا هم اینطوری درست می شه؟
7-خیلی خیلی خوشحال شدم که اینجا خوش گذشته بهت امیدوارم بازم بیای اینورا
پاسخ:
سپاس به خاطر این همه توضیحات :)
۱- در مورد بناب من دهخدا رو چک کردم، یه تاریخ‌چه‌ای نوشته که می‌گه «بن‌آب» بوده ولی گویا منظورش این بناب نیست، اون یکی بناب دیگه‌س (شما تو استانتون ۲ تا بناب دارین آیا؟)
۲- اشکال نداره، ایشالا دفعه بعد
۳- هستی دیگه
۴- :) :)
۵- برای ما که خوبه :)
۶- طرز تهیه مهم نیست. حالا گیرم با دو تا الگوریتم مختلف ساخته شه، آخرش که output همونه :)
۷- حتمن! :)

ensafan axe un shirini mahali ha vasvase angize :D 
like be javabe soale 6 :D
yekam ax bishtar az unvara bezarin :)
پاسخ:
:)
متأسفانه عکس‌های زیادی ندارم، ایشالا دفعه‌ی بعد :) :)
سلام
من ازاینکه حامد برای هشترودی کرمان نیامد گله مندم :)
جدا از مسابقه میشد کارهای مفید دیگری هم کرد !!

آقای گوهرشادی اون شکلکی که توضیف کردین رو رمزگشایی کردیم... واقعا ایده زیبایی داشت :)))
پاسخ:
:-اظهار بی‌اطلاعی
:)))
لایک شدید به عکس سطر اول ستون دوم
عالی بود!!!
پاسخ:
:)
سلام
آقای S.Ged ما می خواستیم بیایم کرمان اما مدیرمون یکم زیاد مقرراتیه گفت امسال کلا اردوی خارج از شهر ممنوعه بعد که به زور راضی شد نامه فرستاد اداره که اونا قبول نکردن مدیرمونم گفت دیگه نمی شه
ما هم ناراحت شدیم نیومدیم کرمان

و آقای گوهرشادی من به تحقیقاتم ادامه دادم و 2 نفر عاقل و بالغ گفتن قطاب با سجوق فرق داره شکلشون شبیهه اما طعمشون فرق داره
تو استانمون دو تا بناب فکر نکنم ولی تو کشور 2 تا بناب داریم
پاسخ:
:)
۰۳ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۱:۵۶ مصطفی نوروزی
سلام
می گم علت خاصی داره آذربایجان شرقی رو نوشتید آذربایجان (شرقی) ؟
پاسخ:
منظورم این بود که اسم استان (شرقی یا غربی) مهم نیست. :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی