امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
چهارشنبه, ۲۵ بهمن ۱۳۹۱، ۱۰:۱۵ ب.ظ

گزارش یک روز (خیلی نه‌چندان عادی) در یزد

یک‌شنبه، ۱۵ بهمن ۱۳۹۱

۹ صبح از خواب پا شدم که به کلاس ساعت ۱۰ دکتر خورشیدی برسم. با توجه به تجربه‌ای که نسبت به تغییر ناگهانی آب و هوای یزد داشتم، تی‌شرتی پوشیدم و روش اورکت و زدم در. (یعنی رفتم بیرون)

خیلی پیش اومده بود که هوای یزد یه هو تغییر کنه و مثلن صبح خیلی سرد باشه (سگ‌لرزون)، بعدش عصر خیلی گرم شه (خرماپزون) یا برعکس، به همین علت همه انتظار تغییرات ناگهانی هوا را داشتند اما در این روز اتفاقی افتاد فراتر از تغییرات ناگهانی!

در طول یک سال و نیمی که در یزد هستم، بارها کلمه‌ی «دولخ» [dulax] یا «گرد و دولخ» را از زبان مردم شنیده بودم و تصوری که از معنای این کلمه داشتم چیزی بود مانند «گرد و خاک»، «طوفان شن» یا «تیفون و خاک» (تیفون=طوفان=Typhoon)، اما هرگز موفق نشده بودم که ایشون (همین جناب دولخ) رو زیارت کنم. در حقیقت هر بار پدیده‌ای مشابه آن‌چه من دولخ می‌نامیدم (بر اساس گرد و خاکی که در زنجان شاهد بودم) روی می‌داد و به یزدی‌ها اشاره می‌کردم که «دولخ شده»، با این جواب روبه‌رو می‌شدم: «برو بابا، دولخ‌ندیده!».

یک ربع آخر کلاس بود که ناگهان صدای زوزه‌ی شدید باد به گوش رسید و به چشم‌برهم‌زدنی هوای بیرون تیره و تار و سرخ شد و با وجود بسته بودن پنجره‌ها، حتی توی کلاس هم نمی‌شد خوب نفس کشید.

من از پنجره می‌دیدم که کبوترها به علت از بین رفتن دید به در و دیوار ساختمان علوم می‌خوردند و پخش زمین می‌شدند. چیزی نگذشت که دید افقی به حدود ۲۰ سانتی‌متر کاهش یافت و به قول دکتر، اگر کسی آب به صورتش می‌زد و می‌رفت بیرون می‌تونست مجانی یه مجسمه‌ی گلی از خودش بسازه.

عکسی از زمان شروع دولخ:

البته طرفای ما بعد از چند دقیقه وضعش خیلی بدتر از این عکس شد

تو این وضعیت باید می‌رفتیم سلف که ناهار بخوریم، به همین علت در یه حرکت انتحاری و ناهارطلبانه با جمعی از دوستان، در حالی که دهن و دماغ و چشم و گوشمونو بسته بودیم به طرف سلف دویدیم و در سلف هم جای شما خالی، چلو خورشت قرمه‌سبزی با گل نوش‌جان کردیم :)

باز در یک حرکت شجاعانه‌ی دیگر به سمت دانشکده‌ی ریاضی دویده، در عرض کم‌تر از ۵ دقیقه خود را به کلاس جبر خطی عددی آقای دکتر کرباسی رساندم.

هنوز چند دقیقه‌ای از شروع کلاس نگذشته بود که نه تنها دولخ به کلی پایان یافت، بلکه برف بسیار شدیدی (که هرگز مشابهش را در یزد ندیده بودم و به برف‌های مشهد و شمیران می‌مانست) باریدن گرفت و تا پایان کلاس برف نشسته بود و در راه بازگشت به خوابگاه (پیاده‌روی از ساختمان علوم تا ایستگاه اتوبوس فنی)، به جای مجسمه‌ی گلی شبیه آدم برفی شدم. (۱۳ سانتی‌متر برف بارید)

به خوابگاه که رسیدم اینقدر خسته بودم که فورن خوابیدم و حدود ساعت ۴ و نیم بیدار شدم. از پنجره‌ی توری‌زده‌ی خوابگاهمون که بیرون رو نگاه کردم خشکم زد!

هیچ اثری از برف یا دولخ نبود، هوا گرم و آفتابی بود و حتی ذره‌ای از آن برف شدید، که خیلی‌ها را به تعطیلی امیدوار کرده بود، روی زمین دیده نمی‌شد.

یعنی در عرض یک ساعت دوباره هوا آفتابی شده بود و همه‌ی آثار برف از بین رفته بود و روز دوشنبه مانند یک روز معمولی در یزد با گرمای زیاد به غروب نزدیک می‌شد.

اول فکر کردم همه‌ی این قضیه خواب و خیال بوده، ولی وقتی دیدم بقیه‌ی بچه‌ها هم همینو تعریف می‌کنن به این نتیجه رسیدم که شاید رؤیای دسته‌جمعی بوده ولی وقتی تو رسانه‌ها و اخبار خبرشو دیدم،‌ مطمئن شدم که آسمون یزد به معنی واقعی کلمه‌، برای تعیین هوا از یه تابع rand اون هم با یه مقداردهی خیلی خوب به srand استفاده می‌کنه. (چون من به این اخبار بیش‌تر از چشمم اطمینان دارم. چرا می‌خندین؟ راست می‌گم بابا، به جون همین هم‌رشته‌ایام که خیلی دوستشون می‌دارم :) )

در حال نوشتن این نوشته {پیش‌نویس چیزی که این‌جاست}، دارم به این فکر می‌کنم که جدی‌جدی باید یه نماز آیاتی چیزی بخونم.



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

یک‌شنبه، ۱۵ بهمن ۱۳۹۱

۹ صبح از خواب پا شدم که به کلاس ساعت ۱۰ دکتر خورشیدی برسم. با توجه به تجربه‌ای که نسبت به تغییر ناگهانی آب و هوای یزد داشتم، تی‌شرتی پوشیدم و روش اورکت و زدم در. (یعنی رفتم بیرون)

خیلی پیش اومده بود که هوای یزد یه هو تغییر کنه و مثلن صبح خیلی سرد باشه (سگ‌لرزون)، بعدش عصر خیلی گرم شه (خرماپزون) یا برعکس، به همین علت همه انتظار تغییرات ناگهانی هوا را داشتند اما در این روز اتفاقی افتاد فراتر از تغییرات ناگهانی!

در طول یک سال و نیمی که در یزد هستم، بارها کلمه‌ی «دولخ» [dulax] یا «گرد و دولخ» را از زبان مردم شنیده بودم و تصوری که از معنای این کلمه داشتم چیزی بود مانند «گرد و خاک»، «طوفان شن» یا «تیفون و خاک» (تیفون=طوفان=Typhoon)، اما هرگز موفق نشده بودم که ایشون (همین جناب دولخ) رو زیارت کنم. در حقیقت هر بار پدیده‌ای مشابه آن‌چه من دولخ می‌نامیدم (بر اساس گرد و خاکی که در زنجان شاهد بودم) روی می‌داد و به یزدی‌ها اشاره می‌کردم که «دولخ شده»، با این جواب روبه‌رو می‌شدم: «برو بابا، دولخ‌ندیده!».

یک ربع آخر کلاس بود که ناگهان صدای زوزه‌ی شدید باد به گوش رسید و به چشم‌برهم‌زدنی هوای بیرون تیره و تار و سرخ شد و با وجود بسته بودن پنجره‌ها، حتی توی کلاس هم نمی‌شد خوب نفس کشید.

من از پنجره می‌دیدم که کبوترها به علت از بین رفتن دید به در و دیوار ساختمان علوم می‌خوردند و پخش زمین می‌شدند. چیزی نگذشت که دید افقی به حدود ۲۰ سانتی‌متر کاهش یافت و به قول دکتر، اگر کسی آب به صورتش می‌زد و می‌رفت بیرون می‌تونست مجانی یه مجسمه‌ی گلی از خودش بسازه.

عکسی از زمان شروع دولخ:

البته طرفای ما بعد از چند دقیقه وضعش خیلی بدتر از این عکس شد

تو این وضعیت باید می‌رفتیم سلف که ناهار بخوریم، به همین علت در یه حرکت انتحاری و ناهارطلبانه با جمعی از دوستان، در حالی که دهن و دماغ و چشم و گوشمونو بسته بودیم به طرف سلف دویدیم و در سلف هم جای شما خالی، چلو خورشت قرمه‌سبزی با گل نوش‌جان کردیم :)

باز در یک حرکت شجاعانه‌ی دیگر به سمت دانشکده‌ی ریاضی دویده، در عرض کم‌تر از ۵ دقیقه خود را به کلاس جبر خطی عددی آقای دکتر کرباسی رساندم.

هنوز چند دقیقه‌ای از شروع کلاس نگذشته بود که نه تنها دولخ به کلی پایان یافت، بلکه برف بسیار شدیدی (که هرگز مشابهش را در یزد ندیده بودم و به برف‌های مشهد و شمیران می‌مانست) باریدن گرفت و تا پایان کلاس برف نشسته بود و در راه بازگشت به خوابگاه (پیاده‌روی از ساختمان علوم تا ایستگاه اتوبوس فنی)، به جای مجسمه‌ی گلی شبیه آدم برفی شدم. (۱۳ سانتی‌متر برف بارید)

به خوابگاه که رسیدم اینقدر خسته بودم که فورن خوابیدم و حدود ساعت ۴ و نیم بیدار شدم. از پنجره‌ی توری‌زده‌ی خوابگاهمون که بیرون رو نگاه کردم خشکم زد!

هیچ اثری از برف یا دولخ نبود، هوا گرم و آفتابی بود و حتی ذره‌ای از آن برف شدید، که خیلی‌ها را به تعطیلی امیدوار کرده بود، روی زمین دیده نمی‌شد.

یعنی در عرض یک ساعت دوباره هوا آفتابی شده بود و همه‌ی آثار برف از بین رفته بود و روز دوشنبه مانند یک روز معمولی در یزد با گرمای زیاد به غروب نزدیک می‌شد.

اول فکر کردم همه‌ی این قضیه خواب و خیال بوده، ولی وقتی دیدم بقیه‌ی بچه‌ها هم همینو تعریف می‌کنن به این نتیجه رسیدم که شاید رؤیای دسته‌جمعی بوده ولی وقتی تو رسانه‌ها و اخبار خبرشو دیدم،‌ مطمئن شدم که آسمون یزد به معنی واقعی کلمه‌، برای تعیین هوا از یه تابع rand اون هم با یه مقداردهی خیلی خوب به srand استفاده می‌کنه. (چون من به این اخبار بیش‌تر از چشمم اطمینان دارم. چرا می‌خندین؟ راست می‌گم بابا، به جون همین هم‌رشته‌ایام که خیلی دوستشون می‌دارم :) )

در حال نوشتن این نوشته {پیش‌نویس چیزی که این‌جاست}، دارم به این فکر می‌کنم که جدی‌جدی باید یه نماز آیاتی چیزی بخونم.

موافقین ۵ مخالفین ۱ ۹۱/۱۱/۲۵
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۱۸)

o-O
قیافه من وقتی پست رو خوندم! واقعن جالب بود عین این فیلما! مخصوصن اون حرکت خفن به سوی سلف! این جا که هوا  خفن بهاری شده حال میده واسه همه چی از فوتبال تا کد زدن زیر یه بیدمجنون تو هوای آزاد! :دی خیلی خوبه :دی کلن هوا چیز خوبیه :دی 
پاسخ:
:)
صبر کن ادیت‌های نهایی انجام بشه بعد پست رو بخون :)
امیر خان این اتفاقات یکشنبه نیفتاد!!!!
پاسخ:
نکته‌ی خوبی بود. کاملن ممکنه :)
اصلاح شد
شااززز وقتی کامنتاش زیاد میشه اصلا حال نمیده کامنت بذاریم ااه.اهه..
اینجا خوبه (تعریف :دی) دورهمیم... همدیگه رو میشناسیم... اصلا کامنت گذاشتن خیلی کیف میده :)

تازشم کی حوصله داره اون captcha رو بزنه (همین میگن بهش؟!)

ازایناهم گذشته مدیراینجا با کلاس تره :دی
پاسخ:
چه‌قدر این هندونه‌ها سنگینه
یکی بیاد کمک‌ کنه یکی‌شو بذاره اون‌ور حوض!
۲۶ بهمن ۹۱ ، ۱۵:۰۶ محمدصادق دهقان نیری
S.Ged
عزیز راست میگه شاززز اصلا حال نمی وقتی کامنتاش زیاده (فرض کنید 700 تا کامنت!!!)
اصلا نمی دونم مدیر های شاززز می تونن همشو بخونن یا نه آخه کدوم بیکاری می ره 700 تا کامنت رو بخونه.
:دی
پاسخ:
من که از پس خوندن همین ۷ تاشم به زور بر میام. :)
maalume ke nemikhunan
mikhundan un fosharo pak mikardan :)
پاسخ:
:)
یادش به خیر چند سال پیشا
من یه وبلاگی تو ایران‌بلاگ داشتم. بعد اولین مدال نقره‌مو که گرفتم (یادمه وسط‌های نقره بودم بعد اعتراض کردم کلی بالا پایین رفت قاطی پاتی شد، یکی هم به ما عین آدم نگفت نقره چند شدیم آخرش، یعنی خیلیا گفتن ولی حرف‌هاشون ضد و نقیض بود :) )، خیلی خوش و خندون تو بلاگم نوشتم.
بعد یه بابایی اومد یه نظری گذاشت که اون روزا خیلی سیاسی به حساب می‌اومد (در مورد رییس‌جمهور)، منم همه‌ی نظراتو تأییدی کردم.
یه چند روزی به بلاگم سر نزدم، بعدش یه روز تو شاززز دیدم یکی نوشته که من نقره آخر شدم و برای این که کامنتای افرادی که اینو گفتن دیده نشه، نظرای بلاگمو تأییدی کردم و ... .
قبل از این که من ببینم چنین اتفاقی افتاده، یه عالمه آدم جواب اونو داده بودن و از همه بدتر این که در دفاع از من، مشخص شد کی نقره آخر شده (یکی از بچه‌ها سوتی داد و گفت).
خلاصه از اون موقع بود که فهمیدم بهتره طرف شاززز نچرخم :)
من که کرمانی ام اصلا حرفشم نزنید !!!!!!
پاسخ:
ملت Realtime جواب می‌دن :)
من اگر سر 2تا کلاس مدرسه همین کامنت قبلی نه قبلیم رو میذاشتم الان کارم به معدل 14 نمیکشید :(o)

یعنی طرف معلم هندسه من خودش نقره ریاضی بوده ** ****** بهم داده 13
معلم عربی هم که سوال های IOA رو داده برا ترم ( ترجمه هاش همه اکسترمال بود... باید پرت ترین معنی ای که به ذهن نمیرسید رو جایگزین میکردی)


پ.ن : سوال: منظور از شکلک :(o) چیست ؟
پاسخ:
هممم
راستی مرحله 2 یی برای دوره های 1-3 نیست موضوع چیه؟!!
سایت خودشون هم ندارند

اصلا مرحله 2 نداشته ؟

پاسخ:
نداشته دیگه :)
رفتم کامنتای اون سالو خوندم :))
آدم از بیکاری چه کارایی که نمی کنه
پاسخ:
:)))))
امسال هم ریاضی هم کامپیوتر خیلی گلابی بود من گند زدم
فرض کنید باخودم میگم 12 بعد 15 علامت میزنم

ریاضی امروز [x,x^2]=
x^3
یعنی :|
زاویه خط مماس =45^
من :|
چه وضعیه!!
پاسخ:
:) :)
۲۹ بهمن ۹۱ ، ۰۰:۲۲ بنیامین دلشاد
به S.Ged:
سوالای مرحله دوم دوره ی 1 تا 3 سوالای برنامه نویسی پاسکاله جوابش کده ینی. من دیدم :دی بی خیالش به کار نمی آن.


پ.ن: آقای گوهرشادی اگه می خواستید اشاره به لاگین نکردن در بیان بکنید پیشاپیش ممنونم! اگرم نمی خواستید  لطفن سوسک نفرمایید! :-"
پاسخ:
:)
اخ اخ راست میگی... حافظه که نیست...
منم خوندمشون
چقدر متلک انداختم بهشون !! :سوت(!)
پاسخ:
:)
۲۹ بهمن ۹۱ ، ۱۶:۳۵ محمدصادق دهقان نیری
سلام
عکس های مسابقه ی بیان(جهان آرا) رو گذاشتم تو وبلاگم یه نگاهی بکنید.
پاسخ:
:))
مسابقه بازتاب جالبی توی cf داشت !

عکس آخر رو کی تعیین هویت کرده ؟!!!

(وبلاگت کپچا میخواست ... حسش نبود اینجا کامنت گداشتم :دی)
پاسخ:
یه مشت بیکار نشستیم دور همی تعیین کردیم دیگه :)
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
******** ***** ***
سوال ها چطور بودن؟ (به قول معروف مسابقه را چگونه ارزیابی میکنید؟!!)

http://bayanbox.ir/id/6329993788634199613?view

پاسخ:
اون خبرنگارا تموم شدن، حالا نوبت شما شده؟ :)
من تا حالا خبرنگار از نزدیک ندیدم.... چه شکلی اند ؟!!! :)))
شوخی میکنم(دیدم :)) )!!

من این * هارو میبینم از خودم خجالت میکشم !!!
پاسخ:
:)
خب کامنتات سانسور لازم دارن :)
۳۰ بهمن ۹۱ ، ۱۷:۲۲ محمدصادق دهقان نیری
عکس ها ی مسابقه برنامه نویسی بیان رو آپدیت کردم چندتا عکس استاد عزیزم امیر گوهرشادی و استاد جهان آرا اضافه شد.
امیر جان واقعا شرمنده دیگه توی عکسا نبودی(یا تشخیص هویت نشدی) اگه عکسات کمه ببخش.
کپچا رو هم برداشتم تا بعضی ها!! توی خود وبلاگ نظر بدهند(در ضمن عکس ها رو خودم تشخیص هویت کردم D :D :D:)
ولی خیلی جالبه اون پست 70 نمایش داره ولی فقط 4 تا لایک و 3 تا نظر آخه نامردا برای گوهرشادی و جهان آرا هم شده یه نظر بدید دیگه!!!!!
:D
:D
پاسخ:
حوصله داریا! :)
پست های قدیمیتون هم خوندن داره :D
آرشیو مطالب توی بلاگ آدرسش چیه؟
flag[post139]=true
پاسخ:
نداره!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی