امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
شنبه, ۷ بهمن ۱۳۹۱، ۰۳:۲۱ ق.ظ

یک خاطره‌ی خوش و به یاد ماندنی

به نام خدا و درود بر شما!
این روزها در وب‌سایت انجمن ریاضی ایران، اطلاعیه‌ی سی و هفتمین مسابقه‌ی ریاضی دانشجویی کشور منتشر شده است. به همین بهانه خاطره‌ای به یادماندنی از دوره‌ی قبل مسابقه (در زنجان) برای من زنده شد. راستش را بخواهید برایم کمی عجیب است که با گذشت چندین ماه، تازه امروز به فکر نوشتن این خاطره افتاده‌ام، چون مسلم است که این خاطره سهم بزرگی از تجربیات من در دوره‌ی دانشجویی دارد.

بگذارید کمی مقدمه بنویسم.
آشنایی من با آقای دکتر [مجید] میرزاوزیری به زمانی بر می‌گردد که در کلاس‌های المپیاد دبیرستان شهید هاشمی‌نژاد مشهد شرکت می‌کردم. شاید عمده‌ی ارتباط ما همان کلاس‌ها و بعدها تعدادی ایمیل باشد که به مناسبت‌های گوناگون (مثل حل یک مسأله‌ی المپیادی یا راه‌اندازی مسابقات بازی ریاضی در یزد) رد و بدل شد.
اما باید تصریح کنم که تأثیر ایشان در زندگی من بسیار بیش‌تر از چیزی بوده است که انتظار می‌رود. نه تنها اولین بار استدلال واقعی ریاضی را در کلاس ایشان تجربه کردم و نه تنها همه‌ی توانایی حل مسأله‌ام (در صورت وجود) در ترکیبیات و نظریه‌ی‌ اعداد را مدیون کتاب‌های ایشان هستم بلکه از نظر اخلاقی هم تا حد زیادی تحت تأثیر رفتار ایشان بوده‌ام. کم‌تر استاد دانشگاهی پیدا می‌شود که این‌قدر صمیمانه و دوستانه حاضر باشد برای دانش‌آموزان دبیرستانی وقت بگذارد.
بگذریم، مقدمه زیادی طولانی شد. برگردیم به اتفاقی که در حاشیه‌ی سی و ششمین مسابقه‌ی ریاضی دانشجویی ایران رخ داد و هر چند شاید به نظر خیلی از افرادی که این نوشته را می‌خوانند زیاد جدی نباشد، برای من بسیار مهم بود.

در آزمون سؤالی در حوزه‌ی آنالیز حقیقی طرح شده بود که جواب من به آن سؤال به علت بی‌تجربگی شدیدم در ریاضیات پیوسته (در برابر ریاضیات گسسته که به نوعی تجربه‌ی بیشتری در آن داشتم) غلط بود. جا دارد این‌جا متذکر شوم که تمام پیشرفت‌هایم در المپیادهای دوره‌ی دبیرستان مدیون ترکیبیات و نظریه‌ی اعداد و الگوریتم بود (و این سومی تقریبن وقتی تقویت شد، که عمده‌ی پیشرفت‌ها صورت گرفته بود).
اما اتفاقی که در روز آزمون افتاد، (به بیانی شبیه پولیا) این‌گونه بود:
من می‌خواستم بگویم a ولی به این نتیجه رسیدم که اگر a آن‌گاه b. (که این در حقیقت یک تناقض بود که من متوجهش نشده بودم) و جواب درست c بود که به a شباهت داشت ولی به b خیلی شبیه نبود (به هیچ‌وجه شبیه نبود، هر چند a و b هم بسیار شبیه به هم بودند ولی b خیلی غلط بود). 
روند فکری من حول a می‌گشت اما در موقع نوشتن به این نتیجه رسیدم که نوشتن b (بدون a) کفایت می‌کند. لذا فقط b را نوشتم.
روز بعد (یا شاید دو روز بعد)، متوجه اشتباهم شدم (فهمیدم که a غلط است) و همان روز در بازدیدی که از بنای سلطانیه داشتیم در این مورد با آقای دکتر میرزاوزیری صحبت کردم. آقای دکتر (که گویا خود مصحح آن سؤال بودند - و من در زمان آن صحبت نمی‌دانستم) از راه‌حل من پرسیدند و من بدون آن‌که به یاد بیاورم که a را ننوشته‌ام، a را توضیح دادم و می‌خواستم بعد بگویم که سپس b را از آن نتیجه گرفته‌ام که آقای دکتر اشتباه من در استنتاج a را یادآور شدند و گفتند که چگونه با تغییر کوچکی این اشتباه قابل رفع بوده است.{تبدیل a به c} (و گویا برگه‌ی دیگری را دیده بودند که همین اشتباه را داشت و فکر کردند آن برگه‌ی من بوده است.)
بعد که نمره‌ی آن سؤال اعلام شد، من از ۲۰ نمره ۲ گرفتم (که حقم هم همان بود) اما بدیهی بود که اگر a را نوشته بودم نمره‌ی بیش‌تری به پاسخ من اختصاص می‌یافت. من نیز هم‌چنان بدون آن که به یاد بیاورم که a را ننوشته‌ام (و بر پایه‌ی صحبتی که با آقای دکتر داشتم)، به نمره اعتراض کردم.
در حقیقت تازه موقع اعتراض فهمیدم که مصحح این سؤال خود ایشان بوده‌اند. ایشان با توجه به صحبتی که در سلطانیه کرده بودیم بدون آن که دوباره با دقت راه‌حل من را بخوانند خواستار تجدید نظر در نمره بودند و با یکی دیگر از مصححان (که من نمی‌شناختم) نیز مشورت کردند (و من از فاصله‌ی حدود ۲۰ متری شاهد قضیه بودم) که ناگهان آن مصحح دیگر اشاره کردند که من نوشته‌ام b، نه a.
تازه در این لحظه بود که خود من به یاد آوردم که a را ننوشته‌ام. اعتراف می‌کنم که آمادگی هر نوع برخوردی را داشتم و حتی اگر من به جای آقای دکتر میرزاوزیری بودم، با شرکت‌کننده‌ای که به این وضوح دروغ بگوید (منطقی بود که حرف‌هایم در سلطانیه دروغ محض - یا دروغ کاربردی؟- تلقی شود) برخورد شدیدی می‌کردم.
درست یادم است که در آن لحظه (که روی یک صندلی، کنار آقای دکتر فاتحی‌نیا نشسته بودم) یک نفس عمیق کشیدم و آماده‌ی رو در رویی با بدترین شرایط شدم و حتی نمی‌توانستم توضیح منطقی برای این اشتباهم ارائه دهم (چون به هیچ‌وجه طبیعی نیست که من به عنوان کسی که راه‌حل را در طول ۴ ساعت آزمون با دقت تمام نوشته - و پاک‌نویس هم کرده بودم- یادم نیاید چه نوشته‌ام).
در این افکار عجیب و غریب دست و پا می‌زدم که آقای دکتر میرزاوزیری با خوش‌رویی تمام به من گفتند:«گویا راه‌حلت را اشتباه فهمیده‌ام. فکر می‌کردم راه‌حل a است در حالی که b نوشته شده» و به این ترتیب بدون این که حتی به روی من بیاورند که چه اتفاقی افتاده است، مطلب را بستند.
من به خوبی می‌دانستم که در سلطانیه چه گفته‌ام و می‌دانستم که ایشان هم به خوبی می‌دانند و فکر می‌کردم ایشان فقط خواسته‌اند آبروی مرا حفظ کنند و ناراحت بودم از این که نگرش ایشان نسبت به من عوض خواهد شد (۱) (و مطمئن نبودم که بعدن فرصتی پیش بیاید که قضیه را توضیح دهم). البته خود این [حفظ آبرو] نیز برایم بسیار ارزش‌مند بود،‌ اما کمی بعد دریافتم که حتی رفتار ایشان نسبت به من کوچک‌ترین تغییری نکرد. این بود که فهمیدم که شاید آقای دکتر میرزاوزیری به این نتیجه رسیده‌اند که این اتفاق دلیلی قطعی بر دروغ گفتن من نبوده است و هرگز (بر خلاف من در شرایط مشابه) زود قضاوت نکردند.

این بود که مسابقه‌ای که برای چند لحظه در ذهن من به تلخ‌ترین لحظات زندگیم تبدیل شده بود، به عنوان یک خاطره‌ی خوش برای من باقی ماند و مهم‌تر از آن، یاد گرفتم که وقتی تناقضی در حرف‌های دیگران می‌بینم، به جای آن که اولین فرضم دروغ‌گو بودن طرف مقابل باشد، یاد این قضیه‌ی عجیب بیفتم و درک کنم که گاهی انسان‌ها چیزی را می‌گویند که به نظر خودشان عین واقعیت است ولی بعدها غلط از آب در می‌آید.
همین دیگه! :)

(۱): اعتراف می‌کنم که بر خلاف نگرش کلی من که نظرات دیگران در مورد خودم را زیاد جدی نمی‌گیرم و برایم مهم نیست که دیگران عمومن در مورد من چه فکر می‌کنند، در این مورد خاص، برایم بسیار مهم بود و هست که آقای دکتر میرزاوزیری چه نظری در مورد من دارند. :)

پ.ن.۱: این هم عکسی است که در زنجان گرفتیم و هم‌اکنون نقش Background مرا دارد.

پ.ن.۲: یه وقت خدای نکرده فکر نکنین که منظورم از نوشتن این پست (اونم در این ساعت خش بامدادی) این بوده که به خانم سجادی یادآوری کنم که هنوز عکس‌های زنجان رو برای من میل نکرده ها! به قول ما خوابگاهی‌ها مش‌غلام‌زمبه‌اید اگه چنین فکری کنین. :)

پ.ن.۳: یکی‌ به من یادآوری کنه که برم عکس‌های سفر اولمون به ابرکوه رو از این بنیاد ملی نخبگان بگیرم. (البته باید اول حسابی هر چی «رو» دارم جمع کنم، بعد برای گرفتن عکس‌های چهار ماه پیش برم)


نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

به نام خدا و درود بر شما!
این روزها در وب‌سایت انجمن ریاضی ایران، اطلاعیه‌ی سی و هفتمین مسابقه‌ی ریاضی دانشجویی کشور منتشر شده است. به همین بهانه خاطره‌ای به یادماندنی از دوره‌ی قبل مسابقه (در زنجان) برای من زنده شد. راستش را بخواهید برایم کمی عجیب است که با گذشت چندین ماه، تازه امروز به فکر نوشتن این خاطره افتاده‌ام، چون مسلم است که این خاطره سهم بزرگی از تجربیات من در دوره‌ی دانشجویی دارد.

بگذارید کمی مقدمه بنویسم.
آشنایی من با آقای دکتر [مجید] میرزاوزیری به زمانی بر می‌گردد که در کلاس‌های المپیاد دبیرستان شهید هاشمی‌نژاد مشهد شرکت می‌کردم. شاید عمده‌ی ارتباط ما همان کلاس‌ها و بعدها تعدادی ایمیل باشد که به مناسبت‌های گوناگون (مثل حل یک مسأله‌ی المپیادی یا راه‌اندازی مسابقات بازی ریاضی در یزد) رد و بدل شد.
اما باید تصریح کنم که تأثیر ایشان در زندگی من بسیار بیش‌تر از چیزی بوده است که انتظار می‌رود. نه تنها اولین بار استدلال واقعی ریاضی را در کلاس ایشان تجربه کردم و نه تنها همه‌ی توانایی حل مسأله‌ام (در صورت وجود) در ترکیبیات و نظریه‌ی‌ اعداد را مدیون کتاب‌های ایشان هستم بلکه از نظر اخلاقی هم تا حد زیادی تحت تأثیر رفتار ایشان بوده‌ام. کم‌تر استاد دانشگاهی پیدا می‌شود که این‌قدر صمیمانه و دوستانه حاضر باشد برای دانش‌آموزان دبیرستانی وقت بگذارد.
بگذریم، مقدمه زیادی طولانی شد. برگردیم به اتفاقی که در حاشیه‌ی سی و ششمین مسابقه‌ی ریاضی دانشجویی ایران رخ داد و هر چند شاید به نظر خیلی از افرادی که این نوشته را می‌خوانند زیاد جدی نباشد، برای من بسیار مهم بود.

در آزمون سؤالی در حوزه‌ی آنالیز حقیقی طرح شده بود که جواب من به آن سؤال به علت بی‌تجربگی شدیدم در ریاضیات پیوسته (در برابر ریاضیات گسسته که به نوعی تجربه‌ی بیشتری در آن داشتم) غلط بود. جا دارد این‌جا متذکر شوم که تمام پیشرفت‌هایم در المپیادهای دوره‌ی دبیرستان مدیون ترکیبیات و نظریه‌ی اعداد و الگوریتم بود (و این سومی تقریبن وقتی تقویت شد، که عمده‌ی پیشرفت‌ها صورت گرفته بود).
اما اتفاقی که در روز آزمون افتاد، (به بیانی شبیه پولیا) این‌گونه بود:
من می‌خواستم بگویم a ولی به این نتیجه رسیدم که اگر a آن‌گاه b. (که این در حقیقت یک تناقض بود که من متوجهش نشده بودم) و جواب درست c بود که به a شباهت داشت ولی به b خیلی شبیه نبود (به هیچ‌وجه شبیه نبود، هر چند a و b هم بسیار شبیه به هم بودند ولی b خیلی غلط بود). 
روند فکری من حول a می‌گشت اما در موقع نوشتن به این نتیجه رسیدم که نوشتن b (بدون a) کفایت می‌کند. لذا فقط b را نوشتم.
روز بعد (یا شاید دو روز بعد)، متوجه اشتباهم شدم (فهمیدم که a غلط است) و همان روز در بازدیدی که از بنای سلطانیه داشتیم در این مورد با آقای دکتر میرزاوزیری صحبت کردم. آقای دکتر (که گویا خود مصحح آن سؤال بودند - و من در زمان آن صحبت نمی‌دانستم) از راه‌حل من پرسیدند و من بدون آن‌که به یاد بیاورم که a را ننوشته‌ام، a را توضیح دادم و می‌خواستم بعد بگویم که سپس b را از آن نتیجه گرفته‌ام که آقای دکتر اشتباه من در استنتاج a را یادآور شدند و گفتند که چگونه با تغییر کوچکی این اشتباه قابل رفع بوده است.{تبدیل a به c} (و گویا برگه‌ی دیگری را دیده بودند که همین اشتباه را داشت و فکر کردند آن برگه‌ی من بوده است.)
بعد که نمره‌ی آن سؤال اعلام شد، من از ۲۰ نمره ۲ گرفتم (که حقم هم همان بود) اما بدیهی بود که اگر a را نوشته بودم نمره‌ی بیش‌تری به پاسخ من اختصاص می‌یافت. من نیز هم‌چنان بدون آن که به یاد بیاورم که a را ننوشته‌ام (و بر پایه‌ی صحبتی که با آقای دکتر داشتم)، به نمره اعتراض کردم.
در حقیقت تازه موقع اعتراض فهمیدم که مصحح این سؤال خود ایشان بوده‌اند. ایشان با توجه به صحبتی که در سلطانیه کرده بودیم بدون آن که دوباره با دقت راه‌حل من را بخوانند خواستار تجدید نظر در نمره بودند و با یکی دیگر از مصححان (که من نمی‌شناختم) نیز مشورت کردند (و من از فاصله‌ی حدود ۲۰ متری شاهد قضیه بودم) که ناگهان آن مصحح دیگر اشاره کردند که من نوشته‌ام b، نه a.
تازه در این لحظه بود که خود من به یاد آوردم که a را ننوشته‌ام. اعتراف می‌کنم که آمادگی هر نوع برخوردی را داشتم و حتی اگر من به جای آقای دکتر میرزاوزیری بودم، با شرکت‌کننده‌ای که به این وضوح دروغ بگوید (منطقی بود که حرف‌هایم در سلطانیه دروغ محض - یا دروغ کاربردی؟- تلقی شود) برخورد شدیدی می‌کردم.
درست یادم است که در آن لحظه (که روی یک صندلی، کنار آقای دکتر فاتحی‌نیا نشسته بودم) یک نفس عمیق کشیدم و آماده‌ی رو در رویی با بدترین شرایط شدم و حتی نمی‌توانستم توضیح منطقی برای این اشتباهم ارائه دهم (چون به هیچ‌وجه طبیعی نیست که من به عنوان کسی که راه‌حل را در طول ۴ ساعت آزمون با دقت تمام نوشته - و پاک‌نویس هم کرده بودم- یادم نیاید چه نوشته‌ام).
در این افکار عجیب و غریب دست و پا می‌زدم که آقای دکتر میرزاوزیری با خوش‌رویی تمام به من گفتند:«گویا راه‌حلت را اشتباه فهمیده‌ام. فکر می‌کردم راه‌حل a است در حالی که b نوشته شده» و به این ترتیب بدون این که حتی به روی من بیاورند که چه اتفاقی افتاده است، مطلب را بستند.
من به خوبی می‌دانستم که در سلطانیه چه گفته‌ام و می‌دانستم که ایشان هم به خوبی می‌دانند و فکر می‌کردم ایشان فقط خواسته‌اند آبروی مرا حفظ کنند و ناراحت بودم از این که نگرش ایشان نسبت به من عوض خواهد شد (۱) (و مطمئن نبودم که بعدن فرصتی پیش بیاید که قضیه را توضیح دهم). البته خود این [حفظ آبرو] نیز برایم بسیار ارزش‌مند بود،‌ اما کمی بعد دریافتم که حتی رفتار ایشان نسبت به من کوچک‌ترین تغییری نکرد. این بود که فهمیدم که شاید آقای دکتر میرزاوزیری به این نتیجه رسیده‌اند که این اتفاق دلیلی قطعی بر دروغ گفتن من نبوده است و هرگز (بر خلاف من در شرایط مشابه) زود قضاوت نکردند.

این بود که مسابقه‌ای که برای چند لحظه در ذهن من به تلخ‌ترین لحظات زندگیم تبدیل شده بود، به عنوان یک خاطره‌ی خوش برای من باقی ماند و مهم‌تر از آن، یاد گرفتم که وقتی تناقضی در حرف‌های دیگران می‌بینم، به جای آن که اولین فرضم دروغ‌گو بودن طرف مقابل باشد، یاد این قضیه‌ی عجیب بیفتم و درک کنم که گاهی انسان‌ها چیزی را می‌گویند که به نظر خودشان عین واقعیت است ولی بعدها غلط از آب در می‌آید.
همین دیگه! :)

(۱): اعتراف می‌کنم که بر خلاف نگرش کلی من که نظرات دیگران در مورد خودم را زیاد جدی نمی‌گیرم و برایم مهم نیست که دیگران عمومن در مورد من چه فکر می‌کنند، در این مورد خاص، برایم بسیار مهم بود و هست که آقای دکتر میرزاوزیری چه نظری در مورد من دارند. :)

پ.ن.۱: این هم عکسی است که در زنجان گرفتیم و هم‌اکنون نقش Background مرا دارد.

پ.ن.۲: یه وقت خدای نکرده فکر نکنین که منظورم از نوشتن این پست (اونم در این ساعت خش بامدادی) این بوده که به خانم سجادی یادآوری کنم که هنوز عکس‌های زنجان رو برای من میل نکرده ها! به قول ما خوابگاهی‌ها مش‌غلام‌زمبه‌اید اگه چنین فکری کنین. :)

پ.ن.۳: یکی‌ به من یادآوری کنه که برم عکس‌های سفر اولمون به ابرکوه رو از این بنیاد ملی نخبگان بگیرم. (البته باید اول حسابی هر چی «رو» دارم جمع کنم، بعد برای گرفتن عکس‌های چهار ماه پیش برم)
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۱/۱۱/۰۷
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۲۰)

بسیار آموزنده

خواستم یادآوری کنم ولی به ای فکر افتادم که با این پ.ن احتمالا منتظر  یادآوری نظردهندگان هستید این شد که یادآوری نمیکنم :دی
پاسخ:
:)
:)
جالب بود!
و چقدر خوبن ادمایی که زود در مورد بقیه قضاوت نمیکنن!
تو دنیایی که هر لحظه امکان وقوع بدترین برخورد ها هست، وجود این افراد به آدم آرامش میده!

دمشون گرم! ایشونو 2 بار دیدم و زیاد نمیشناسم، ولی به نظر آدم خیلی جالبی میان :)
پاسخ:
:)
خیلی خیلی جالب :)
بسیار جالب! تجربه این اتفاق رو چندباری داشتم که یه چیزی بگم که فکر کنم عین حقیقته ولی بعدن بفهمم اشتباه می کردم :دییییییییییی
پاسخ:
:)
به S.Ged
(پیرو صحبتامون تو چلنجر) چرا سی اف رو دادی رفت؟ حداقل میزاشتی این کانتست با مدیریت خودت باشه بعدن میدادیش بره
حالا چی کار میکنی؟ :)
پاسخ:
تو این Fremont شما پدیده‌ای به نام چت وجود داره آیا؟
s.ged جون دارن ما رو پرت میکنن بیرون! صاب خونه جوابمون کرده! 
یاد ایران بخیر، اون جا مردم صفا و صمیمیت داشتن !
;)
پاسخ:
:)
من تکذیب میکنم... 
برای سی اف برنامه ها دارم
تو فریمونت چیکار میکنی؟!!! پاشو بیا ساراتف داریم سوال طرح میکنیم


چند تا سوال آشپزی هم بیار که کانتست بعدی بدیم
پاسخ:
:)))
فقط اکبر .تست کیس کامل دربیاری ها
طرف پنیر جای تخم مرغ سابمیت نکنه بعد AC هم بشه...

میخوام توریست رو pupil کنم !!

=))
پاسخ:
 LoL
۰۸ بهمن ۹۱ ، ۱۳:۴۸ امیر گوهرشادی
به نظر خصوصی قبلی: نه
پاسخ:
:)
هممم! به نظرم به نظر خودمم میتونم جواب بدم :)
:))
به امید پاپیل شدن توریست ! :)
پاسخ:
/pjuːpəl/

http://en.wiktionary.org/wiki/pupil
۰۸ بهمن ۹۱ ، ۲۲:۱۸ ابوالفضل اسدی
لایک شدید به ساعت نوشتن پست!!!
پاسخ:
:)
بیکاریه دیگه
برای اینکه دقت اعشار رو بالا ببریم چیکار باید بکنیم؟
مثلا تا 9 رقم رو میخوام بدون خطا حساب کنه

یکجا دیدم این رو استفاده کرد: printf("%.10lf\n",S/10000.0);

معنیش میکنید ؟!! :دی
پاسخ:
lf% یعنی قراره چیزی که چاپ می‌شه از نوع double باشه
x.ylf% یعنی x رقم قبل از اعشار و y رقم بعد از اعشار بنویسه. می‌تونی x رو نذاری.

با اجازه ی آقای گوهرشادی :)

به s.Ged: اینم درسته:
#include<iomanip>
cout << fixed << setprecision(9) << x << endl;
این بالایی x رو تا 9 رقم اعشار حساب میکنه :دی

پاسخ:
:)

پیرو سخنان ژنیک 
بخوای دقیق حساب کنه نباید باگ بزنی :دی
و همونایی که ژنیک گفت رو انجام بدی! 
پاسخ:
:)
بخش‌هایی از این نظر که با * مشخص شده، توسط مدیر سایت حذف شده است
@ژنیک :دی مرسی
*** ***** * ****** ****

fixed چی هست؟ به من ارور داد ولی حدف کردم درست شد!!

خب حالا اینجا سوال پیش اومد !!
این 9 رقم رند میکنه دیگه؟(گرد)
چون به جای 9 . 10 زدم ac  شد(با 9 wa شد)

@ dhm
آره حواسم بود خراب نکنم !!!
پاسخ:
نه! دقیقن رند نمی‌کنه ولی تا جایی که دقتش بکشه سعی می‌کنه رند کنه :)
نقش fixed اینه که باعث می‌شه دقیقن ۹ رقم چاپ شه، نه حداکثر ۹ رقم. (صفر اضافه می‌کنه تهش)

S.ged
intori bezan
cout<<setpreciosion(10)<<fixed<<a<<endl;
جای fixed   و اون یکی رو عوض کن
fixed میاد دقیقن همون قدر رقم چاپ می کنه

پاسخ:
setprecision البته :)

سپاسگذارم :)

برای fixed ارور undeclared میده. مگه داخل iomanip نیست؟

پاسخ:
سپاس‌گزار با ز نوشته می‌شه.
fixed تو iostream هست، چیز دیگه‌ای لازم نداره.

به جان خودم نکته اش توی همون ذ بود !!!

من دیگه رفع زحمت کنم ...  الآن مورد برخورد فیزیکی قرار میگیرم :دی
http://paste.ubuntu.com/1586815/(ارور میده)

ممنون
پاسخ:
تنها مشکلی که داره اینه که باید بنویسی cstdio  نه stdio.h
اونو که درست کنی، دیگه هیچ خطایی نمی‌ده. اگه خطایی داد، کامپایلرت رو بنداز دور :)
:-عرض ارادت
پاسخ:
:)

مش‌غلام‌ زمبه‌!!!!!!!؟؟؟؟؟؟
چی هست؟؟؟

مشغول الضمه!!! نه مش غلام زمبه!:)))
پاسخ:
می‌دونم. مش‌غلام‌زمبه = مش + غلام + زمبه (که تو سفرهای میتی‌کمون بود) بیش‌تر به درد این نوشته می‌خوره :)
منم میدونم :)))
محض اطالاعات عمومی باقی دوستان عرض کردم.
اخه دوستای خودم نمیدونن فقط  از روی آوا تکرار میکنن!!!!
پاسخ:
:)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی