امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
پنجشنبه, ۱۶ آذر ۱۳۹۱، ۱۱:۱۸ ب.ظ

ابرکوه - بازدید دوم

آدینه ۷ مهر ۱۳۹۱:

قرار بود ۷ صبح حرکت کنیم ولی تازه ساعت ۸، عباس جعفری به خوابگاه ما رسید و به این نتیجه رسیدیم که یک ساعت دیگر هم بخوابیم. پس از ساعتی حسین [انعام زاده] هم رسید و داشتیم آماده می‌شدیم که برای سرکشی از نتایج سفر قبلی به ابرکوه (که هنوز وقت‌ نکرده‌ام در موردش بنویسم) و تکمیل کارها حرکت کنیم.

در این بین ناگهان از آسمان، شخصی به نام میلاد [قاسم‌نژاد] نازل شده و همون سر صبحی هنوز سوار ماشین نشده، توپش را به بالکن یکی از اتاق‌های خوابگاه آوینی نازل کرد. شانس آورد توپش رو پاره نکردن!

با کلی تأخیر تازه ساعت ۱۰ (که قرار بود ابرکوه باشیم) از یزد به راه افتادیم. جزئیات کارهای ابرکوه و تبلیغ المپیاد و پر بودن دلم از عده‌ای که کلی شعار دادند و عمل هیچ را واگذار می‌کنم به پستی که بعدها قرار است در مورد اولین سفرم به ابرکوه بنویسم.

اما خود ابرکوه، شهری است بسیار زیبا که محلیان در نامیدن آن دودلی دارند و گاهی «ابرکوه» می‌گویند و گاهی «ابرقو» و در ادبیات «برقو» و «برکو» بیش‌تر دیده شده است.

۲۰ هزار نفری جمعیت دارد و عجیب باهوشند! یا حداقل همه‌ی دانش‌آموزانی که آن‌جا کارشون به من افتاد خیلی باهوش بودند. در کل منطقه‌ی محرومی به حساب میاد که قدیما تو استان پارس بوده و تازگیا به یزد الحاق شده و لهجه‌ی مردم هنوز شیرازی است (و چه غلیظ!) و در سفر قبلی فهمیده بودم که لهجه‌ی یزدی را به هیچ وجه نمی‌فهمند و حتی معلم‌هایی که آموزش و پرورش از یزد می‌فرستد با مشکل مواجه می‌شوند و درخواست معلم از شیراز می‌دهند. بافت قدیمیش از یزد هم قشنگ‌تره و به همه‌ی کسانی که به این مناطق نسبتن جنوبی کشور سفر می‌کنن توصیه می‌کنم که از کنار این شهر تاریخی به سادگی عبور نکنند.

مثلن این عکس را ببینید. {این عکس تو کامپیوتر من جهتش درسته، آپلودش که می‌کنم می‌چرخه!!}

و اما سروی دارد این شهر که گویا یکی از قدیمی‌ترین ارگانیسم‌های زنده به شمار می‌رود. پای سرو به پارسی نام آن را «سرو ابرکوه» و به انگلیسی «Zarathustriaae Cypress» (سرو زرتشت؟ یا سرو زرتشتی؟ یا چیزی مشابه این از لاتین؟) نوشته بود.

چندتایی عکس با این سرو که البته تو عکس‌های رسمیش خیلی بزرگ‌تر به نظر میاد گرفتیم (مثلن این) که متأسفانه بعدن متوجه شدیم که لنز دوربینمون کثیف بوده :)

و اما شهر پر است از آثار تاریخی و بناهایی که کاربردشان معلوم نیست و بادگیر فراوان دیده می‌شود و مخصوصن یخچال‌های قدیمی که بسیار جالب بود و با آن هم عکس گرفتیم که به سرنوشت عکس‌های پای سرو دچار شد و یاسر و میلاد سر بالا رفتن از یخچال‌ها مسابقه دادند که میلاد مثل بز کوهی بالا رفت و برد. (فیلمش موجوده)

و عجیب این که تردد ماشین‌های سنگین از خیابان‌های اطراف سرو را ممنوع کرده‌اند که به سرو آسیب می‌رسد. (و لابد سرو ۴۰۰۰ ساله با دود گازوئیل به سرنوشت سروهای ایلام (!) دچار می‌شود.)

نزدیکی‌های سرو پیرمردی را دیدیم و ماجرای این سرو را چنین بیان کرد که ۴۰۰۰ سال پیش «پیر» این سرو را کاشته است و چون به دست مبارک این «پیر» کاشته شده، تا ابد زنده خواهد ماند و از این حرف‌ها و بعدش هم شروع کرد به اسلامی کردن قضیه و این که خاک کربلا پاش ریختن و چه و چه و خلاصه من حیران مانده بودم که چه جالب یک افسانه‌ی قدیمی زرتشتی، با مسلمان شدن مردم، رنگ و بوی خرافی شبه‌اسلامی می‌گیرد. از دیگری شنیدم که می‌گفت خود زرتشت سرو را در بچگیش کاشته است (و این روایت جدیدی است چرا که ما شنیده‌بودیم زرتشت اهل خراسان یا آذربایجان باشد و چیچست همان آمودریا یا دریاچه‌ی (سابق) ارومیه) و حال ادعا می‌شد که در بچگی در ابرکوه بوده است و (لابد) دریاچه‌ای هم برای توجیهش دارند!، کوهش که قطعن موجوده)

پس از آن بازدیدی از گنبد عالی کردیم که چه دیدنی است در شب! و چه نمای زیبایی از شهر ابرکوه دارد آن بالا و چه شهر بزرگی است نسبت به جمعیتش. (و این هم تصویری از گنبد عالی به انضمام خودم که باز نمی‌دونم چرا می‌چرخه و تصویری از تابلویی که به عنوان تاریخچه گذاشته بودند.)

این را هم بگویم که محافظت از آثار تاریخی و ملی تو ابرکوه خیلی بهتر از شیراز بود. نمونه‌ی خوبش پارکیه که کنار گنبد عالی احداث کرده‌اند و تعمیرات جدید و حفظ همه‌ی یخچال‌ها و کوره‌های آجرپزی (که حیف در مشهد خرابشان کردند)

خود این گنبد از نزدیک ابهت خاصی داره هر چند زیاد بزرگ نیست. ما هم کشف کردیم که شیارهای بالای گنبد ساعت آفتابی است (خسته نباشیم) و ساعتش را هم چک کردیم که با ساعت رسمی ایران حدود ۲۰ دقیقه اختلاف داشت. (تأثیر افق؟)

خود این گنبد یه جورایی بود که آدم حس می‌کرد سازنده‌ش با خودش درگیر بوده! بیرون گنبد کلی تزئین و نوشته و ... و داخلش دیوار خالی. (یعنی مال زمانی بوده که اول شیعه بودن بعد سنی شدن؟)

مردم هم که مثل همه‌جای دنیا اطلاع خیلی کمی از چیزهای تاریخی داشتند و این گنبد هم هیچ وکیل وصی و مسؤولی نداشت که ازش اطلاعات به درد بخوری گیرمان بیاید. باید رجوع کنیم به ایران‌گردی‌های ایرج افشار.

این ابرکوه مسجد حسینی هم داشت (یعنی هم مسجد و هم حسینیه) و بسیار بزرگ‌تر از حد انتظار از شهری ۲۰ هزار نفری. این مسجد از بس بزرگ بود همیشه خالی به نظر می‌رسید و لابد مثل رضاشاه که خیابان‌ها را پت و پهن می‌کشیده، فکر آینده را می‌کنند با این نرخ رشد جمعیت ۲ درصد بر سال شهر :)

دانشکده‌ی پیراپزشکی و پرستاری هم داشتند (که در سفر قبلی دیدم) و زیرمجموعه‌ی دانشگاه علوم پزشکی یزد است و بسیار پیشرفته‌تر و مدرن‌تر از دانشگاه یزد.

پس از صرف هندوانه، ناهار را در «خان‌دایی» خوردیم و سری هم به روستای تاریخی هارونی و ارگ قدیمی خشتی آن زدیم و مقبره‌ی «سردار» را هم از دور دیدیم و یک جا کنار جاده گیاهانی شبیه به ذرت کشت کرده بودند که خواستیم پیاده بشیم و عکسی باهاش بگیریم که معلوم شد علوفه و غذای دام است! و همسفران ما کلاسشون نمی‌خورد که با به قول خودشون «یونجه‌مانی» عکس بگیرند. هر قدر گفتم بابا قشنگه و کی قراره بفهمه اینا غذای گاوه و ... فایده نکرد. عکس نگرفتیم :)

در نهایت از روستای زیبای اسفندآباد و پارک جنگلی آن (وسط استان یزد!) نیز دوباره دیدار کردیم و در پایان روز (شاید هم پایان شب) به یزد برگشتیم.

در کل به غیر از کارهای اصلیمون که الآن می‌دونم خیلی خوب پیش نرفته، سفر خوبی بود و خیلی خوش گذشت.


پ.ن:

همسفران (در عکس آخر، از راست به چپ خودشون!):

عباس جعفری، یاسر کاشی، میلاد قاسم‌نژاد، خودم

عکاس هم حسین بوده که تو بقیه‌ی عکس‌ها می‌تونید پیداش کنین. :)


پ.ن. ۲:

۱۶ آذره داریم؟



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۱۶ آذر ۹۱ ، ۲۳:۱۸

ابرکوه - بازدید دوم

آدینه ۷ مهر ۱۳۹۱:

قرار بود ۷ صبح حرکت کنیم ولی تازه ساعت ۸، عباس جعفری به خوابگاه ما رسید و به این نتیجه رسیدیم که یک ساعت دیگر هم بخوابیم. پس از ساعتی حسین [انعام زاده] هم رسید و داشتیم آماده می‌شدیم که برای سرکشی از نتایج سفر قبلی به ابرکوه (که هنوز وقت‌ نکرده‌ام در موردش بنویسم) و تکمیل کارها حرکت کنیم.

در این بین ناگهان از آسمان، شخصی به نام میلاد [قاسم‌نژاد] نازل شده و همون سر صبحی هنوز سوار ماشین نشده، توپش را به بالکن یکی از اتاق‌های خوابگاه آوینی نازل کرد. شانس آورد توپش رو پاره نکردن!

با کلی تأخیر تازه ساعت ۱۰ (که قرار بود ابرکوه باشیم) از یزد به راه افتادیم. جزئیات کارهای ابرکوه و تبلیغ المپیاد و پر بودن دلم از عده‌ای که کلی شعار دادند و عمل هیچ را واگذار می‌کنم به پستی که بعدها قرار است در مورد اولین سفرم به ابرکوه بنویسم.

اما خود ابرکوه، شهری است بسیار زیبا که محلیان در نامیدن آن دودلی دارند و گاهی «ابرکوه» می‌گویند و گاهی «ابرقو» و در ادبیات «برقو» و «برکو» بیش‌تر دیده شده است.

۲۰ هزار نفری جمعیت دارد و عجیب باهوشند! یا حداقل همه‌ی دانش‌آموزانی که آن‌جا کارشون به من افتاد خیلی باهوش بودند. در کل منطقه‌ی محرومی به حساب میاد که قدیما تو استان پارس بوده و تازگیا به یزد الحاق شده و لهجه‌ی مردم هنوز شیرازی است (و چه غلیظ!) و در سفر قبلی فهمیده بودم که لهجه‌ی یزدی را به هیچ وجه نمی‌فهمند و حتی معلم‌هایی که آموزش و پرورش از یزد می‌فرستد با مشکل مواجه می‌شوند و درخواست معلم از شیراز می‌دهند. بافت قدیمیش از یزد هم قشنگ‌تره و به همه‌ی کسانی که به این مناطق نسبتن جنوبی کشور سفر می‌کنن توصیه می‌کنم که از کنار این شهر تاریخی به سادگی عبور نکنند.

مثلن این عکس را ببینید. {این عکس تو کامپیوتر من جهتش درسته، آپلودش که می‌کنم می‌چرخه!!}

و اما سروی دارد این شهر که گویا یکی از قدیمی‌ترین ارگانیسم‌های زنده به شمار می‌رود. پای سرو به پارسی نام آن را «سرو ابرکوه» و به انگلیسی «Zarathustriaae Cypress» (سرو زرتشت؟ یا سرو زرتشتی؟ یا چیزی مشابه این از لاتین؟) نوشته بود.

چندتایی عکس با این سرو که البته تو عکس‌های رسمیش خیلی بزرگ‌تر به نظر میاد گرفتیم (مثلن این) که متأسفانه بعدن متوجه شدیم که لنز دوربینمون کثیف بوده :)

و اما شهر پر است از آثار تاریخی و بناهایی که کاربردشان معلوم نیست و بادگیر فراوان دیده می‌شود و مخصوصن یخچال‌های قدیمی که بسیار جالب بود و با آن هم عکس گرفتیم که به سرنوشت عکس‌های پای سرو دچار شد و یاسر و میلاد سر بالا رفتن از یخچال‌ها مسابقه دادند که میلاد مثل بز کوهی بالا رفت و برد. (فیلمش موجوده)

و عجیب این که تردد ماشین‌های سنگین از خیابان‌های اطراف سرو را ممنوع کرده‌اند که به سرو آسیب می‌رسد. (و لابد سرو ۴۰۰۰ ساله با دود گازوئیل به سرنوشت سروهای ایلام (!) دچار می‌شود.)

نزدیکی‌های سرو پیرمردی را دیدیم و ماجرای این سرو را چنین بیان کرد که ۴۰۰۰ سال پیش «پیر» این سرو را کاشته است و چون به دست مبارک این «پیر» کاشته شده، تا ابد زنده خواهد ماند و از این حرف‌ها و بعدش هم شروع کرد به اسلامی کردن قضیه و این که خاک کربلا پاش ریختن و چه و چه و خلاصه من حیران مانده بودم که چه جالب یک افسانه‌ی قدیمی زرتشتی، با مسلمان شدن مردم، رنگ و بوی خرافی شبه‌اسلامی می‌گیرد. از دیگری شنیدم که می‌گفت خود زرتشت سرو را در بچگیش کاشته است (و این روایت جدیدی است چرا که ما شنیده‌بودیم زرتشت اهل خراسان یا آذربایجان باشد و چیچست همان آمودریا یا دریاچه‌ی (سابق) ارومیه) و حال ادعا می‌شد که در بچگی در ابرکوه بوده است و (لابد) دریاچه‌ای هم برای توجیهش دارند!، کوهش که قطعن موجوده)

پس از آن بازدیدی از گنبد عالی کردیم که چه دیدنی است در شب! و چه نمای زیبایی از شهر ابرکوه دارد آن بالا و چه شهر بزرگی است نسبت به جمعیتش. (و این هم تصویری از گنبد عالی به انضمام خودم که باز نمی‌دونم چرا می‌چرخه و تصویری از تابلویی که به عنوان تاریخچه گذاشته بودند.)

این را هم بگویم که محافظت از آثار تاریخی و ملی تو ابرکوه خیلی بهتر از شیراز بود. نمونه‌ی خوبش پارکیه که کنار گنبد عالی احداث کرده‌اند و تعمیرات جدید و حفظ همه‌ی یخچال‌ها و کوره‌های آجرپزی (که حیف در مشهد خرابشان کردند)

خود این گنبد از نزدیک ابهت خاصی داره هر چند زیاد بزرگ نیست. ما هم کشف کردیم که شیارهای بالای گنبد ساعت آفتابی است (خسته نباشیم) و ساعتش را هم چک کردیم که با ساعت رسمی ایران حدود ۲۰ دقیقه اختلاف داشت. (تأثیر افق؟)

خود این گنبد یه جورایی بود که آدم حس می‌کرد سازنده‌ش با خودش درگیر بوده! بیرون گنبد کلی تزئین و نوشته و ... و داخلش دیوار خالی. (یعنی مال زمانی بوده که اول شیعه بودن بعد سنی شدن؟)

مردم هم که مثل همه‌جای دنیا اطلاع خیلی کمی از چیزهای تاریخی داشتند و این گنبد هم هیچ وکیل وصی و مسؤولی نداشت که ازش اطلاعات به درد بخوری گیرمان بیاید. باید رجوع کنیم به ایران‌گردی‌های ایرج افشار.

این ابرکوه مسجد حسینی هم داشت (یعنی هم مسجد و هم حسینیه) و بسیار بزرگ‌تر از حد انتظار از شهری ۲۰ هزار نفری. این مسجد از بس بزرگ بود همیشه خالی به نظر می‌رسید و لابد مثل رضاشاه که خیابان‌ها را پت و پهن می‌کشیده، فکر آینده را می‌کنند با این نرخ رشد جمعیت ۲ درصد بر سال شهر :)

دانشکده‌ی پیراپزشکی و پرستاری هم داشتند (که در سفر قبلی دیدم) و زیرمجموعه‌ی دانشگاه علوم پزشکی یزد است و بسیار پیشرفته‌تر و مدرن‌تر از دانشگاه یزد.

پس از صرف هندوانه، ناهار را در «خان‌دایی» خوردیم و سری هم به روستای تاریخی هارونی و ارگ قدیمی خشتی آن زدیم و مقبره‌ی «سردار» را هم از دور دیدیم و یک جا کنار جاده گیاهانی شبیه به ذرت کشت کرده بودند که خواستیم پیاده بشیم و عکسی باهاش بگیریم که معلوم شد علوفه و غذای دام است! و همسفران ما کلاسشون نمی‌خورد که با به قول خودشون «یونجه‌مانی» عکس بگیرند. هر قدر گفتم بابا قشنگه و کی قراره بفهمه اینا غذای گاوه و ... فایده نکرد. عکس نگرفتیم :)

در نهایت از روستای زیبای اسفندآباد و پارک جنگلی آن (وسط استان یزد!) نیز دوباره دیدار کردیم و در پایان روز (شاید هم پایان شب) به یزد برگشتیم.

در کل به غیر از کارهای اصلیمون که الآن می‌دونم خیلی خوب پیش نرفته، سفر خوبی بود و خیلی خوش گذشت.


پ.ن:

همسفران (در عکس آخر، از راست به چپ خودشون!):

عباس جعفری، یاسر کاشی، میلاد قاسم‌نژاد، خودم

عکاس هم حسین بوده که تو بقیه‌ی عکس‌ها می‌تونید پیداش کنین. :)


پ.ن. ۲:

۱۶ آذره داریم؟

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۱/۰۹/۱۶
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۱۲)

۱۷ آذر ۹۱ ، ۰۱:۳۳ اکبر جوجه
کار اصلیتون چی بود؟ :دی
:-فضول
پاسخ:
:)
۱۷ آذر ۹۱ ، ۱۲:۱۹ اکبر جوجه
خیله خب! طفره برید! باشه
ما هم خدایی داریم :)
پاسخ:
کار اصلیمون راه انداختن المپیاد در استان یزد بود. :)
لایک به نثر !!

این نوید رو میدم که اگر کتاب چاپ کنید از نثر زیبایی برخوردار باشد :دی
پاسخ:
:)
اگر کرمان آمدید حتما به بافت هم سری بزنید
یکی از شهرستان های زیبا و خوش آب و هوای کرمان هست که مردمانش(:دی) بسیار پتانسیل پیشرفت دارند :)
پاسخ:
:)
از پتانسیل گذشته، دارن پیشرفت می‌کنن 
۱۷ آذر ۹۱ ، ۲۰:۴۹ اکبر جوجه
به به
تبریک :)
خب این که نگفتن نداشت :)
پاسخ:
:)
ولی اکبرجوجه مال شماله، نه تهران! :)
۱۷ آذر ۹۱ ، ۲۲:۰۷ اکبر جوجه
همه جای ایران سرای من است !
پاسخ:
:)
بسیار زیبا بود....
واقعاتو بعضی قسمتا اگه نمی دونستم شما نوشتیدش شک میکردم که کار آل احمد باشه!
امیدوارم همواره خوش باشید!
پاسخ:
چرا ملت فکر می‌کنن من مثل آل‌احمد می‌نویسم؟ یعنی یه کتاب از این بشر خوندن این‌قدر رو سبک نوشتن من تأثیر گذاشته؟
راستش منم اول به این موضوع پی نبردم( منظورم تو داستانه قبلیه!) ولی این دفعه ناخودآگاه واقعا بعضی قسمتا منو یاد نوشته های آل احمد انداخت ( با اینکه حداقل یه سالی میشه هیچ متنی ازش نخوندم!)!
باید در این مورد بگم نوشته های آل احمد اینطورین....یعنی وقتی می خونیشون لااقل تا یه مدت رو سبک نوشتنت تاثیره خودشونو دارن!اینو تجربه بهم ثابت کرده! جای نگرانی نیست....خودش رفع میشه! :دی
پاسخ:
:)
بسیار جالب! اون عکس که لنز دوربین کثیف بود هم جالب بود :-"
پاسخ:
:)
به اونا میگن ذرت علوفه ای..

برعکس نظر کسایی که میگن مثل آل احمد مینویسی من نظرم اینه که مثل امیر گوهرشادی می نویسی.
پاسخ:
سپاس‌گزارم! :)
سلام . منم فارغ التحصیل دانشگاه یزدم .

این Zarathustriaae رو از کجا آوردی ؟درستش : Zarathustrian یا Zoroastrian هست.
یه نگاه به اینجا بنداز : http://abarkooh-en.blogfa.com/post/17

قلم خوبی داری! موفق باشی
پاسخ:
می‌دونم زرتشتی به انگلیسی چی می‌شه
ولی این دقیقن همون شکلی بود که پای درخت نوشته بودن :)

۰۱ آبان ۹۳ ، ۱۳:۵۴ امیررضا پوراخوان
به نویسندگی علاقه‌ای ندارین؟
اگه یه کتاب بنویسین ...
یه خواهش:جوابمو با :) ندین لطفن
پاسخ:
:-/ :) خوبه؟

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی