امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech
پنجشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۱، ۱۰:۳۰ ب.ظ

آفتابه چی مسجد شاه

درود

نخست از دوستان عزیز پوزش می خواهم که این مطلب را بدون رعایت علایم نگارشی صحیح پارسی تایپ می کنم. علت آن است که شارژر لپ تاپ من مدتی است از کار افتاده و مجبور به استفاده از رایانه های عمومی دانشگاه هستم.

دودیگر این که امیدوارم مرا به خاطر طولانی شدن مطلبی که در حال نوشتن آن هستم ببخشایید چرا که نمی توانم به گونه ای خلاصه تر مفهوم را برسانم و به قول دوستان یزدی زرتشت نیستم. (اشاره به مفید و مختصر بودن شعار سه نیک زرتشت)

و اما قصه ی ما از ضرب المثلی آغاز می شود که به گمانم همگی حداقل نسخه ای از آن را شنیده اید ولی من هم نسخه ی رایجش در یزد را بازگو می کنم:

گویند در زمان شاه سلطان حسین به دستور وی مسجدی در حوالی اصفهان بنا شد و مسجد شاه نام گرفت. مسجد به مانند همه ی مساجد دستشویی بزرگی داشت و این دستشویی مسوولی داشت با سمت آفتابه چی که کارش پر کردن آفتابه برای استفاده ی مردمان بود.

روزی گذر شاه به این مسجد افتاده برای قضای حاجت به دستشویی روانه شد. شاه از در وارد شد و آفتابه ای برداشت که ناگهان بانگی برخاست که «هی فلان! چه می کنی؟». گفت: «آفتابه ای برداشته ام و الخ...». بر شاه غرید که این آفتابه را زمین بگذار و آن دیگری را بردار. شاه علت را جویا شد و آفتابه چی گفت:«اگر همه کس این علت ها را بفهمند و یا هر کس بخواهد به دلخواه خود آفتابه ای بردارد، پس من این جا چه کاره هستم؟»

از آن پس هر گاه کسی که شغلی نرمال دارد خود را بسیار سطح بالا فرض کرده و به قول حالایی ها (اصطلاح یزدی برای امروزی ها) فکر می کند که سری در سرهاست و برای خودش کسی، این ضرب المثل حکایت حالش می شود.

و اما مقصود از این دیباچه (فکر کنم اینقدر طولانی شد که چه در انتهای کلمه بی معناست) طول و دراز (نمی دانم دور و دراز درست است یا طول و دراز) نقل حکایتی بود که امروز ساعت سه بعد از ظهر به وقوع پیوست.

قرار بود ساعت دو و نیم کلاس المپیاد کامپیوتر در محل باشگاه جوان یزد (کوچه حنا - شهید فتوحی - ) برگزار شود که شوربختانه هماهنگی های لازم ( و کافی) صورت نگرفته بود و پس از رسیدن به در باشگاه مطلع شدیم که ساعت سه و نیم باید آغاز کنیم.

این شد که تصمیم گرفتیم (من به همراه سه تا از دانش پژوهان دبیرستان شهید صدوقی یزد) که به خوابگاه دانشجویی برگردیم و من چند کتاب بردارم و میلی چک کنم و خلاصه وقت را بگذرانیم. به پردیس شرقی دانشگاه (نعل اسبی) که رسیدیم خواستیم از در کوچک خیابان دکتر حسابی وارد شویم که انتظامات مانع ورود دوستان شد. این هم قانون جالبی است که امسال رواج یافته و آن این که شخص غیرخوابگاهی را در خوابگاهها راه نمی دهند و چنین چیزی هرگز پارسال سابقه نداشت و ما هنوز حیرانیم و دیوارهای خوابگاه را سیم خاردار کشیده اند و ... بگذریم.

من گفتم «خب بیایید از آن یکی در برویم که به سایت هم نزدیکتر است و ...». آن یکی دربان هم از ورود ما ممانعت کرد و به این نتیجه رسیدم که در دانشگاهی که هیچ یک از قوانینش تا حالا جدی اجرا نشده است (لااقل من ندیده ام که بشود) گویا قصد دارند برای اولین بار قانونی (هر چند عجیب) را اجرا کنند. این شد که از طرف در منتظر فرج (پارکینگ ها) به جلوی ساختمان شهید صدوقی رفتیم و دوستان بیرون ساختمان ایستاده بودند تا من به سایت بروم.

هنوز چند ثانیه ای از ورود من به سایت (مرکز اطلاع رسانی - خانه فرهنگ دانشجویی و هزار تا اسم قلمبه ی دیگر) نگذشته بود که بچه ها صدا زدند که بیا که گویا نگهبانی در بانک تجارت ما را دستگیر کرده است!!

با تعجب برگشتم که ببینم جریان از چه قرار است. برایم عجیب بود که انتظامات یا حراست یا نگهبانی یا هر ارگان دیگری حتی بخواهد با من حرف بزند! آخر در این دانشگاه تقریبن همه مرا می شناسند و می دانند که دانشجو هستم و دوستان هم که وارد فضای خوابگاهی نشدند و خلاصه در این فکر ها بودم که رفتم و دیدم نگهبانی با قد کوتاه و سبیل ستارخانی با نگاهی حق به جانب و طلبکار به من چشم غره می رود.

آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است! خیلی خونسرد و خوشحال و طبیعی سلام کردم و جواب نداد و خطاب به هر چهار نفر با لحن آمرانه ی شاه به نوکر فرمودند که: «کارت دانشجویی».

هنوز وقت پیدا کردن کارت از داخل جیب راست شلوارم را نیافته بودم که نیروی کمکی هم رسید و دیدیم دوستان نگهبان چهار نفر شدند. چنان جو گیر و ناشیانه ادای فیلم های پلیسی را در می آوردند که آدم خنده اش می گرفت و هنوز واقعی بودن این ماجرا برایم در هاله ای از ابهام است.

هر کدامشان کنار یکی از ما ایستاد انگار که آدم کشته ایم و هر لحظه ممکن است فرار کنیم و سر از بلاد کفر در بیاوریم. بچه ها چنان دست پاچه شده بودند که فکر کنم حتی باور کرده بودند که ورود به پارکینگ باز دانشگاه که یک مکان عمومی است و از فضای خوابگاهی با کلی میله جدا شده هم برای غیر دانشجویان جرمی نابخشودنی است.

کارت دانشجویی که نداشته و ندارم (هنوز بعد از یک سال و نیم فرصت پیدا نکرده ام که بگیرم) ولی کارت خوابگاهم را ارایه دادم و توضیح دادم که بقیه دانشجو نیستند. بدون هیچ حرفی و انگار که دادگاه ما را محکوم کرده و دوستان مجری حکم هستند از ما خواستند که به کیوسک نگهبانی برویم و همه ی این کارها را چنان با حس خودمهم بینی و جوگیری انجام می دادند که من نمی توانستم جلوی خنده هایم را بگیرم.

بیسیمی از کشویی (شاید هم از کنار کمربندش) در آورد و هی دکمه اش را قطع و وصل می کرد که مثل بیسیم تو فیلم ها صدای خش خش بدهد و می گفت «مرکز، مرکز». طعنه زدم که اگر اینقدر با دکمه بازی نکنی این صدای نوستالژیک از دستگاه در نمی آید و اخمی کرد و به روی خود نیاورد.

با بیسیم از انتظامات پردیس اصلی نیروی کمکی خواستند و گفتند صبر کنیم تا آن ها بیایند. بیشتر شبیه به این بود که یک گردان مسلح به خوابگاهها حمله کرده باشد تا این که چهار نفر دانش آموز دم در خوابگاه ایستاده باشند! و تازه کافی بود از آن ها می خواستند که آن جا را ترک کنند تا دوستان بروند و آن طرف خیابان منتظر من بمانند.

ده دقیقه ای طول کشید تا «مرکز» برسد و در این ده دقیقه این آقا هی ما را نصیحت کرد که نکنید این کارها را و همین شما دانشجو نماها هستید که امنیت خوابگاه ها را به خطر می اندازید و دیروز صبح از فلان خوابگاه دزدی شده و فلان و بهمان و آسمان و ریسمان. و تازه جالب تر از همه این که کاشف به عمل آوردند که کارت خوابگاه من (به علت آب خوردگی) جعلی است و من اصلن دانشجوی دانشگاه یزد نیستم!

کل این مکالمه ی کمدی و کمیک را با گوشیم ضبط می کردم که شب با بچه ها بخندیم و این که مساله جدی شده بود و احتیاط شرط عقل است و هر چیز که خوار آید یک روز به کار آید.

هم چنین نام و نام خانوادگی و شماره دانشجویی و شماره اتاق مرا به همراه نام و نام خانوادگی همراهان (شاید بهتر بود بنویسد همدستان!) ثبت کردند (که در دیتابیس وارد شود؟) و خلاصه این ده دقیقه هم گذشت.

این آقای مرکز خیلی منطقی تر بود و لااقل چرند و پرند نمی گفت و بر خلاف قبلی برای صدا زدن من از ضمیر جمع استفاده می کرد و مودب بود و به نظرم خیلی زود فهمید که سر کار است ولی نخواست همکارش را خراب کند.

من همه ش اصرار می کردم که سریعتر هر کار می خواهید انجام دهید که حوصله ندارم و کلاس دارم و عجیب این که توی این دانشگاه چوب تو سر سگ بزنی مرا می شناسد و دوستان حراستی خیر.

گزارشی نوشتند و 5 نفر زیرش را امضا کردند و کلی بحث شد و من تمام تلاشم را کردم که صدایم از صدای آن ها بالاتر نرود و ادب را رعایت کنم گرچه لزومی هم نداشت.

بارها شاهد فحاشی انتظامات نسبت به دانشجویان بوده ام و همیشه این نکته مرا آزار می دهد که اکثر دانشجویان خوابگاهی دانشگاه یزد دوستان عزیز و ساده دل روستایی هستند که سال ها در محیط های کوچک و با آدم های کوچک زندگی کرده اند و حتی زبان ندارند که حقشان را بگیرند و چه تاوان ها که ندارد این بی زبانی... بگذریم

گفتم اول بگذارید بچه ها بروند، من در خدمتم. کلاسمان را که به تاخیر انداختید لااقل اضطراب الکی به بچه های مردم وارد نکنید. یکیشان در آمد که «بله، اینها دانش آموزان استعدادهای درخشان هستند و این بابا که قوانین را می دانسته آن ها را «اغفال» کرده و دانش آموزان دبیرستانی بی خبر از همه جا که گناهی ندارند و اگر به مدرسه شان گزارش شود ممکن است برایشان بد شود» و از این چرندیات و با چه اعتماد به نفسی هم می گفت این جملات را. جدی جدی اگر در پشتی کیوسک باز می شد و به اتاق بازجویی با لامپی که از سقف آویزان است هدایت می شدم هیچ تعجب نمی کردم. حتی فکر این که گزارشی از حراست دانشگاه یزد برای دبیرستان شهید صدوقی ارسال شود مبنی بر این که روز پنج شنبه دانش آموزهای شما را با یک «دانشجونما» در دانشگاه «دستگیر» کرده ایم برایم خنده دار بود و همه ش فکر می کردم چقدر مدیر مدرسه خواهد خندید به چنین گزارش مسخره ای.

خلاصه بچه ها رفتند و بیرون منتظر من بودند و البته از من پوشیده نماند که یواشکی به جدل ما گوش می دادند.

اول از همه کلید کردم به این موضوع که من کارت ارایه می دهم و آقا می گوید جعلی است. این چه منطقی است؟ با کدام دلیل؟ هر کس کارتش تا بخورد جاعل است؟ که دیدند توپم خیلی پر است و حسابی سوتی داده (آن آقا کوتاهه) و سعی کردند جمعش کنند که «نه خیر آقا، این هم باید صورت جلسه شود که من کلی حرف دارم بر سر این اتهام ناروا»

پنج نفری صورت جلسه ای نوشتند شامل یک مشت تخیلات از نحوه ی ورود ما به دانشگاه و البته این صورت جلسه پر از غلط های املایی و انشایی بود که به تذکر و ریشخند من (که در تمام طول مدت باعث کج خلقی آقایان بود) اصلاح شد و مجبورشان کردم که این چرندیات خود را هم بنویسند و امضا کنند.

طرف می گفت «شما موقع ورود «پناه» گرفته اید که من نبینم می آیید داخل» و من می گفتم که بقیه که داخل نیامده اند و من هم مجاز بوده ام و اصلن پناه گرفتن یعنی چه؟ مگر جنگ است؟ این هم لابد ادامه ی همان تخیلشان در مورد بیسیم بود.

خلاصه با لحنی بسیار عصبی و شاه مآبانه و طلبکارانه (به غیر از آقای مرکز) با من صحبت کرده و کارت دانشجویی (کارت خوابگاه) من را ضمیمه ی گزارش کذایی خود کردند و «شنبه صبح بیا حراست کل تا به پرونده ات رسیدگی شود»

ناگفته نماند که وقتی من اعتراض کردم که سریعتر کار کنید چرا که عجله دارم آقا کوچیکه با لحنی عاقل اندر سفیه فرمودند که شما برای ما تکلیف تعیین نکنید. ما کار خودمان را خوب بلدیم. «پرونده باید روال اداری خود را طی کند»

و این بود که پی بردم این بنده خدا بی تقصیر است و لابد یکی از همان روستایی هایی است که در فضای کوچکی رشد کرده و کلی فیلم پلیسی دیده است و دارد از کاهی کوهی می سازد.

پرونده که روال اداری خود را طی می کرد، حضرات بارها زیرلب و غرولند کنان گفتند که «چه دانشجوی پر رویی» یا «این مدلیشو دیگه ندیده بودیم» یا «این دیگه نوبره!». این باباها انتظار دارند همه ی دانشجوها مثل بز اخفش صم بکم عمی باشند و ذره ای زبان به دفاع از خود نگشایند.

این را نیز بگویم که وقتی جعلی بودن کارت خوابگاه من محرز شد، آقا فرمودند که اگر راست می گویی کارت شناسایی دیگری ارایه بده و من می گفتم کارتهایم در خوابگاه است و می گفت نمی شود وارد شوی و خلاصه نقطه ی سوپریمم منطق بود این بنده خدا.

و حس می کردم که دارند جلوی خودشان را می گیرند که فحاشی نکنند چون بو برده بودند که این رشته سر دراز دارد (مثل این پست) و من ول کن ماجرا نیستم و برایشان شر می شود. بالاخره شهر هرت که نیست. انتظاماتی باش. نمی شود که یکی را بگیری و پرونده ای بنویسی و هر طور خواستی رفتار کنی و کسی متعرضت نشود.

صبر کردم و خودم را معرفی نکردم تا خوب بنویسند و کارهای اداری پرونده را بکنند تا بلکه پرونده به حراست کل برود و من آن جا شاکی شوم که این چه برخوردی است و چه وضعی و از این چیزها.

خوب که نوشتند و امضا کردند. آماده شدم که آن جا را ترک کنم که یکی از آن ها از علت عجله ام پرسید و توضیح دادم که المپیادی هستم و فلان مدال و بهمان جایزه را برده ام و کلاس المپیاد داریم.

این جمله رفتارشان را 180 درجه چرخاند و کن فیکون کرد و آن همه جسارت و تندخویی ناگهان کان لم یکن شد و لحن از حالت طلبکارانه به حالت دوستانه و خیرخواهانه تغییر کرد که ای آقا! شما دانشجوی خوب این دانشگاه هستی و می دانی که ما هر کاری می کنیم برای امنیت خود شماست و منظور دیگری نداریم و فشار کارمان زیاد است و خلاصه کلی از این حرف ها که معلوم شد از تصمیم خود بر گزارش کردن ماوقع صرف نظر نموده اند و می خواهند منتی بر سر دانشجوی خوب (دانشجونمای سابق) بگذارند و گزارش نکنند (و البته سرپوشی روی اشتباه خود که به وضوح روز شنبه گندش در می آمد و تا رییس دانشگاه هم کشیده می شد بگذارند) و در عین حال معذرت خواهی نکنند و وظیفه شناس جلوه کنند که انگار ما هیچ قصدی جز انجام آن چه به ما محول شده است نداریم.

حال من می گفتم که روال اداری طی شود و آقایان معتقد شده بودند که چیز مهمی نبوده و این یک بار را می توان به «دانشجوی خوب» بودن من بخشید و البته آقا کوچیکه (ببخشید که این طوری می نویسم، اسمش را نمی دانم) هنوز جوگیر بود و می خواست ادامه دهد که با تذکرات در پرده و حرفهایی که چشم های دیگران به او زد (که من برداشتم همان بود که شما فکرش را می کنید) منصرف شد و کارتم را دادند و بسیار دوستانه برخورد کردند و گزارشی که همه ی مراحل تفکر و پیدایش و اصلاح نگارش و امضای 5 نفر از حراست به خصوص یک نفر از مرکز را یدک می کشید ندید گرفته شد و من کارت به دست بیرون آمدم و بچه ها از دیدن این صحنه که با تصوراتشان (فکر می کردند الآن قرار است در پرونده ی من ثبت شود و چه می دانم لابد آینده ام برای تحصیل ارشد به خطر بیفتد) خیلی فرق می کرد شگفت زده شدند و برگشتیم و کلاس را با نیم ساعت تاخیر برگزار کردیم.

خدا همه را هدایت کند.

امیدوارم دوستان این قدر جوگیر نباشند که به این پست من هم خرده بگیرند و باز مصداق ضرب المثل هایی چون عنوان این مطلب و چند مورد دیگر که شایان ذکر نیست شوند. به هر حال هر وقت فرصتی شود به مسوولان دانشگاه مراجعه کرده و درباره ی این اتفاق و اتفاقات مشابه بسیاری که برای بسیاری از دانشجویان «بی سر زبان» می افتد و جیک کسی در نمی آید به آنان اطلاع رسانی می کنم. هر چند امید زیادی به اصلاحش نیست اما به قول پدرم ما مامور به وظیفه ایم نه نتیجه و حتی اگر یک درصد امکانش باشد که مسوولی نداند در دانشگاهش چه خبر است حداقل باید به او خبر بدهیم گرچه شاید کارگر نیفتد.

لحن تند مرا به آزادی بیانی که به آن اعتقاد داریم (حداقل دارم) ببخشید.


و البته در آخر تاکید می کنم بر این نکته ی دقیق و لطیف که حق گرفتنی است و دادنی نیست.


پ.ن 1: آدینه: دیروز فراموش کردم بنویسم که حتی طرف کلید کرده بود که شما شش نفر بوده اید و چرا چهارتا شده اید و ما مانده بودیم که دو نفر دیگر از کجا باید جور کنیم تا این بنده خدا راضی شود.



نوشته شده توسط (امیر کفشدار گوهرشادی)
ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم

امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE
۲۵ آبان ۹۱ ، ۲۲:۳۰

آفتابه چی مسجد شاه

درود

نخست از دوستان عزیز پوزش می خواهم که این مطلب را بدون رعایت علایم نگارشی صحیح پارسی تایپ می کنم. علت آن است که شارژر لپ تاپ من مدتی است از کار افتاده و مجبور به استفاده از رایانه های عمومی دانشگاه هستم.

دودیگر این که امیدوارم مرا به خاطر طولانی شدن مطلبی که در حال نوشتن آن هستم ببخشایید چرا که نمی توانم به گونه ای خلاصه تر مفهوم را برسانم و به قول دوستان یزدی زرتشت نیستم. (اشاره به مفید و مختصر بودن شعار سه نیک زرتشت)

و اما قصه ی ما از ضرب المثلی آغاز می شود که به گمانم همگی حداقل نسخه ای از آن را شنیده اید ولی من هم نسخه ی رایجش در یزد را بازگو می کنم:

گویند در زمان شاه سلطان حسین به دستور وی مسجدی در حوالی اصفهان بنا شد و مسجد شاه نام گرفت. مسجد به مانند همه ی مساجد دستشویی بزرگی داشت و این دستشویی مسوولی داشت با سمت آفتابه چی که کارش پر کردن آفتابه برای استفاده ی مردمان بود.

روزی گذر شاه به این مسجد افتاده برای قضای حاجت به دستشویی روانه شد. شاه از در وارد شد و آفتابه ای برداشت که ناگهان بانگی برخاست که «هی فلان! چه می کنی؟». گفت: «آفتابه ای برداشته ام و الخ...». بر شاه غرید که این آفتابه را زمین بگذار و آن دیگری را بردار. شاه علت را جویا شد و آفتابه چی گفت:«اگر همه کس این علت ها را بفهمند و یا هر کس بخواهد به دلخواه خود آفتابه ای بردارد، پس من این جا چه کاره هستم؟»

از آن پس هر گاه کسی که شغلی نرمال دارد خود را بسیار سطح بالا فرض کرده و به قول حالایی ها (اصطلاح یزدی برای امروزی ها) فکر می کند که سری در سرهاست و برای خودش کسی، این ضرب المثل حکایت حالش می شود.

و اما مقصود از این دیباچه (فکر کنم اینقدر طولانی شد که چه در انتهای کلمه بی معناست) طول و دراز (نمی دانم دور و دراز درست است یا طول و دراز) نقل حکایتی بود که امروز ساعت سه بعد از ظهر به وقوع پیوست.

قرار بود ساعت دو و نیم کلاس المپیاد کامپیوتر در محل باشگاه جوان یزد (کوچه حنا - شهید فتوحی - ) برگزار شود که شوربختانه هماهنگی های لازم ( و کافی) صورت نگرفته بود و پس از رسیدن به در باشگاه مطلع شدیم که ساعت سه و نیم باید آغاز کنیم.

این شد که تصمیم گرفتیم (من به همراه سه تا از دانش پژوهان دبیرستان شهید صدوقی یزد) که به خوابگاه دانشجویی برگردیم و من چند کتاب بردارم و میلی چک کنم و خلاصه وقت را بگذرانیم. به پردیس شرقی دانشگاه (نعل اسبی) که رسیدیم خواستیم از در کوچک خیابان دکتر حسابی وارد شویم که انتظامات مانع ورود دوستان شد. این هم قانون جالبی است که امسال رواج یافته و آن این که شخص غیرخوابگاهی را در خوابگاهها راه نمی دهند و چنین چیزی هرگز پارسال سابقه نداشت و ما هنوز حیرانیم و دیوارهای خوابگاه را سیم خاردار کشیده اند و ... بگذریم.

من گفتم «خب بیایید از آن یکی در برویم که به سایت هم نزدیکتر است و ...». آن یکی دربان هم از ورود ما ممانعت کرد و به این نتیجه رسیدم که در دانشگاهی که هیچ یک از قوانینش تا حالا جدی اجرا نشده است (لااقل من ندیده ام که بشود) گویا قصد دارند برای اولین بار قانونی (هر چند عجیب) را اجرا کنند. این شد که از طرف در منتظر فرج (پارکینگ ها) به جلوی ساختمان شهید صدوقی رفتیم و دوستان بیرون ساختمان ایستاده بودند تا من به سایت بروم.

هنوز چند ثانیه ای از ورود من به سایت (مرکز اطلاع رسانی - خانه فرهنگ دانشجویی و هزار تا اسم قلمبه ی دیگر) نگذشته بود که بچه ها صدا زدند که بیا که گویا نگهبانی در بانک تجارت ما را دستگیر کرده است!!

با تعجب برگشتم که ببینم جریان از چه قرار است. برایم عجیب بود که انتظامات یا حراست یا نگهبانی یا هر ارگان دیگری حتی بخواهد با من حرف بزند! آخر در این دانشگاه تقریبن همه مرا می شناسند و می دانند که دانشجو هستم و دوستان هم که وارد فضای خوابگاهی نشدند و خلاصه در این فکر ها بودم که رفتم و دیدم نگهبانی با قد کوتاه و سبیل ستارخانی با نگاهی حق به جانب و طلبکار به من چشم غره می رود.

آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است! خیلی خونسرد و خوشحال و طبیعی سلام کردم و جواب نداد و خطاب به هر چهار نفر با لحن آمرانه ی شاه به نوکر فرمودند که: «کارت دانشجویی».

هنوز وقت پیدا کردن کارت از داخل جیب راست شلوارم را نیافته بودم که نیروی کمکی هم رسید و دیدیم دوستان نگهبان چهار نفر شدند. چنان جو گیر و ناشیانه ادای فیلم های پلیسی را در می آوردند که آدم خنده اش می گرفت و هنوز واقعی بودن این ماجرا برایم در هاله ای از ابهام است.

هر کدامشان کنار یکی از ما ایستاد انگار که آدم کشته ایم و هر لحظه ممکن است فرار کنیم و سر از بلاد کفر در بیاوریم. بچه ها چنان دست پاچه شده بودند که فکر کنم حتی باور کرده بودند که ورود به پارکینگ باز دانشگاه که یک مکان عمومی است و از فضای خوابگاهی با کلی میله جدا شده هم برای غیر دانشجویان جرمی نابخشودنی است.

کارت دانشجویی که نداشته و ندارم (هنوز بعد از یک سال و نیم فرصت پیدا نکرده ام که بگیرم) ولی کارت خوابگاهم را ارایه دادم و توضیح دادم که بقیه دانشجو نیستند. بدون هیچ حرفی و انگار که دادگاه ما را محکوم کرده و دوستان مجری حکم هستند از ما خواستند که به کیوسک نگهبانی برویم و همه ی این کارها را چنان با حس خودمهم بینی و جوگیری انجام می دادند که من نمی توانستم جلوی خنده هایم را بگیرم.

بیسیمی از کشویی (شاید هم از کنار کمربندش) در آورد و هی دکمه اش را قطع و وصل می کرد که مثل بیسیم تو فیلم ها صدای خش خش بدهد و می گفت «مرکز، مرکز». طعنه زدم که اگر اینقدر با دکمه بازی نکنی این صدای نوستالژیک از دستگاه در نمی آید و اخمی کرد و به روی خود نیاورد.

با بیسیم از انتظامات پردیس اصلی نیروی کمکی خواستند و گفتند صبر کنیم تا آن ها بیایند. بیشتر شبیه به این بود که یک گردان مسلح به خوابگاهها حمله کرده باشد تا این که چهار نفر دانش آموز دم در خوابگاه ایستاده باشند! و تازه کافی بود از آن ها می خواستند که آن جا را ترک کنند تا دوستان بروند و آن طرف خیابان منتظر من بمانند.

ده دقیقه ای طول کشید تا «مرکز» برسد و در این ده دقیقه این آقا هی ما را نصیحت کرد که نکنید این کارها را و همین شما دانشجو نماها هستید که امنیت خوابگاه ها را به خطر می اندازید و دیروز صبح از فلان خوابگاه دزدی شده و فلان و بهمان و آسمان و ریسمان. و تازه جالب تر از همه این که کاشف به عمل آوردند که کارت خوابگاه من (به علت آب خوردگی) جعلی است و من اصلن دانشجوی دانشگاه یزد نیستم!

کل این مکالمه ی کمدی و کمیک را با گوشیم ضبط می کردم که شب با بچه ها بخندیم و این که مساله جدی شده بود و احتیاط شرط عقل است و هر چیز که خوار آید یک روز به کار آید.

هم چنین نام و نام خانوادگی و شماره دانشجویی و شماره اتاق مرا به همراه نام و نام خانوادگی همراهان (شاید بهتر بود بنویسد همدستان!) ثبت کردند (که در دیتابیس وارد شود؟) و خلاصه این ده دقیقه هم گذشت.

این آقای مرکز خیلی منطقی تر بود و لااقل چرند و پرند نمی گفت و بر خلاف قبلی برای صدا زدن من از ضمیر جمع استفاده می کرد و مودب بود و به نظرم خیلی زود فهمید که سر کار است ولی نخواست همکارش را خراب کند.

من همه ش اصرار می کردم که سریعتر هر کار می خواهید انجام دهید که حوصله ندارم و کلاس دارم و عجیب این که توی این دانشگاه چوب تو سر سگ بزنی مرا می شناسد و دوستان حراستی خیر.

گزارشی نوشتند و 5 نفر زیرش را امضا کردند و کلی بحث شد و من تمام تلاشم را کردم که صدایم از صدای آن ها بالاتر نرود و ادب را رعایت کنم گرچه لزومی هم نداشت.

بارها شاهد فحاشی انتظامات نسبت به دانشجویان بوده ام و همیشه این نکته مرا آزار می دهد که اکثر دانشجویان خوابگاهی دانشگاه یزد دوستان عزیز و ساده دل روستایی هستند که سال ها در محیط های کوچک و با آدم های کوچک زندگی کرده اند و حتی زبان ندارند که حقشان را بگیرند و چه تاوان ها که ندارد این بی زبانی... بگذریم

گفتم اول بگذارید بچه ها بروند، من در خدمتم. کلاسمان را که به تاخیر انداختید لااقل اضطراب الکی به بچه های مردم وارد نکنید. یکیشان در آمد که «بله، اینها دانش آموزان استعدادهای درخشان هستند و این بابا که قوانین را می دانسته آن ها را «اغفال» کرده و دانش آموزان دبیرستانی بی خبر از همه جا که گناهی ندارند و اگر به مدرسه شان گزارش شود ممکن است برایشان بد شود» و از این چرندیات و با چه اعتماد به نفسی هم می گفت این جملات را. جدی جدی اگر در پشتی کیوسک باز می شد و به اتاق بازجویی با لامپی که از سقف آویزان است هدایت می شدم هیچ تعجب نمی کردم. حتی فکر این که گزارشی از حراست دانشگاه یزد برای دبیرستان شهید صدوقی ارسال شود مبنی بر این که روز پنج شنبه دانش آموزهای شما را با یک «دانشجونما» در دانشگاه «دستگیر» کرده ایم برایم خنده دار بود و همه ش فکر می کردم چقدر مدیر مدرسه خواهد خندید به چنین گزارش مسخره ای.

خلاصه بچه ها رفتند و بیرون منتظر من بودند و البته از من پوشیده نماند که یواشکی به جدل ما گوش می دادند.

اول از همه کلید کردم به این موضوع که من کارت ارایه می دهم و آقا می گوید جعلی است. این چه منطقی است؟ با کدام دلیل؟ هر کس کارتش تا بخورد جاعل است؟ که دیدند توپم خیلی پر است و حسابی سوتی داده (آن آقا کوتاهه) و سعی کردند جمعش کنند که «نه خیر آقا، این هم باید صورت جلسه شود که من کلی حرف دارم بر سر این اتهام ناروا»

پنج نفری صورت جلسه ای نوشتند شامل یک مشت تخیلات از نحوه ی ورود ما به دانشگاه و البته این صورت جلسه پر از غلط های املایی و انشایی بود که به تذکر و ریشخند من (که در تمام طول مدت باعث کج خلقی آقایان بود) اصلاح شد و مجبورشان کردم که این چرندیات خود را هم بنویسند و امضا کنند.

طرف می گفت «شما موقع ورود «پناه» گرفته اید که من نبینم می آیید داخل» و من می گفتم که بقیه که داخل نیامده اند و من هم مجاز بوده ام و اصلن پناه گرفتن یعنی چه؟ مگر جنگ است؟ این هم لابد ادامه ی همان تخیلشان در مورد بیسیم بود.

خلاصه با لحنی بسیار عصبی و شاه مآبانه و طلبکارانه (به غیر از آقای مرکز) با من صحبت کرده و کارت دانشجویی (کارت خوابگاه) من را ضمیمه ی گزارش کذایی خود کردند و «شنبه صبح بیا حراست کل تا به پرونده ات رسیدگی شود»

ناگفته نماند که وقتی من اعتراض کردم که سریعتر کار کنید چرا که عجله دارم آقا کوچیکه با لحنی عاقل اندر سفیه فرمودند که شما برای ما تکلیف تعیین نکنید. ما کار خودمان را خوب بلدیم. «پرونده باید روال اداری خود را طی کند»

و این بود که پی بردم این بنده خدا بی تقصیر است و لابد یکی از همان روستایی هایی است که در فضای کوچکی رشد کرده و کلی فیلم پلیسی دیده است و دارد از کاهی کوهی می سازد.

پرونده که روال اداری خود را طی می کرد، حضرات بارها زیرلب و غرولند کنان گفتند که «چه دانشجوی پر رویی» یا «این مدلیشو دیگه ندیده بودیم» یا «این دیگه نوبره!». این باباها انتظار دارند همه ی دانشجوها مثل بز اخفش صم بکم عمی باشند و ذره ای زبان به دفاع از خود نگشایند.

این را نیز بگویم که وقتی جعلی بودن کارت خوابگاه من محرز شد، آقا فرمودند که اگر راست می گویی کارت شناسایی دیگری ارایه بده و من می گفتم کارتهایم در خوابگاه است و می گفت نمی شود وارد شوی و خلاصه نقطه ی سوپریمم منطق بود این بنده خدا.

و حس می کردم که دارند جلوی خودشان را می گیرند که فحاشی نکنند چون بو برده بودند که این رشته سر دراز دارد (مثل این پست) و من ول کن ماجرا نیستم و برایشان شر می شود. بالاخره شهر هرت که نیست. انتظاماتی باش. نمی شود که یکی را بگیری و پرونده ای بنویسی و هر طور خواستی رفتار کنی و کسی متعرضت نشود.

صبر کردم و خودم را معرفی نکردم تا خوب بنویسند و کارهای اداری پرونده را بکنند تا بلکه پرونده به حراست کل برود و من آن جا شاکی شوم که این چه برخوردی است و چه وضعی و از این چیزها.

خوب که نوشتند و امضا کردند. آماده شدم که آن جا را ترک کنم که یکی از آن ها از علت عجله ام پرسید و توضیح دادم که المپیادی هستم و فلان مدال و بهمان جایزه را برده ام و کلاس المپیاد داریم.

این جمله رفتارشان را 180 درجه چرخاند و کن فیکون کرد و آن همه جسارت و تندخویی ناگهان کان لم یکن شد و لحن از حالت طلبکارانه به حالت دوستانه و خیرخواهانه تغییر کرد که ای آقا! شما دانشجوی خوب این دانشگاه هستی و می دانی که ما هر کاری می کنیم برای امنیت خود شماست و منظور دیگری نداریم و فشار کارمان زیاد است و خلاصه کلی از این حرف ها که معلوم شد از تصمیم خود بر گزارش کردن ماوقع صرف نظر نموده اند و می خواهند منتی بر سر دانشجوی خوب (دانشجونمای سابق) بگذارند و گزارش نکنند (و البته سرپوشی روی اشتباه خود که به وضوح روز شنبه گندش در می آمد و تا رییس دانشگاه هم کشیده می شد بگذارند) و در عین حال معذرت خواهی نکنند و وظیفه شناس جلوه کنند که انگار ما هیچ قصدی جز انجام آن چه به ما محول شده است نداریم.

حال من می گفتم که روال اداری طی شود و آقایان معتقد شده بودند که چیز مهمی نبوده و این یک بار را می توان به «دانشجوی خوب» بودن من بخشید و البته آقا کوچیکه (ببخشید که این طوری می نویسم، اسمش را نمی دانم) هنوز جوگیر بود و می خواست ادامه دهد که با تذکرات در پرده و حرفهایی که چشم های دیگران به او زد (که من برداشتم همان بود که شما فکرش را می کنید) منصرف شد و کارتم را دادند و بسیار دوستانه برخورد کردند و گزارشی که همه ی مراحل تفکر و پیدایش و اصلاح نگارش و امضای 5 نفر از حراست به خصوص یک نفر از مرکز را یدک می کشید ندید گرفته شد و من کارت به دست بیرون آمدم و بچه ها از دیدن این صحنه که با تصوراتشان (فکر می کردند الآن قرار است در پرونده ی من ثبت شود و چه می دانم لابد آینده ام برای تحصیل ارشد به خطر بیفتد) خیلی فرق می کرد شگفت زده شدند و برگشتیم و کلاس را با نیم ساعت تاخیر برگزار کردیم.

خدا همه را هدایت کند.

امیدوارم دوستان این قدر جوگیر نباشند که به این پست من هم خرده بگیرند و باز مصداق ضرب المثل هایی چون عنوان این مطلب و چند مورد دیگر که شایان ذکر نیست شوند. به هر حال هر وقت فرصتی شود به مسوولان دانشگاه مراجعه کرده و درباره ی این اتفاق و اتفاقات مشابه بسیاری که برای بسیاری از دانشجویان «بی سر زبان» می افتد و جیک کسی در نمی آید به آنان اطلاع رسانی می کنم. هر چند امید زیادی به اصلاحش نیست اما به قول پدرم ما مامور به وظیفه ایم نه نتیجه و حتی اگر یک درصد امکانش باشد که مسوولی نداند در دانشگاهش چه خبر است حداقل باید به او خبر بدهیم گرچه شاید کارگر نیفتد.

لحن تند مرا به آزادی بیانی که به آن اعتقاد داریم (حداقل دارم) ببخشید.


و البته در آخر تاکید می کنم بر این نکته ی دقیق و لطیف که حق گرفتنی است و دادنی نیست.


پ.ن 1: آدینه: دیروز فراموش کردم بنویسم که حتی طرف کلید کرده بود که شما شش نفر بوده اید و چرا چهارتا شده اید و ما مانده بودیم که دو نفر دیگر از کجا باید جور کنیم تا این بنده خدا راضی شود.

موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۹۱/۰۸/۲۵
امیر کفشدار گوهرشادی

نظرات  (۲۴)

:)))))))))))))))))))))))))
بسیار جالب بود!
اگرچه هدفش خنداندن نبود ولی خب واقعا خندیدم!
لایک به هرچی انتظاماته!
پاسخ:
ولی من بیشتر دلم به حال این افراد می سوزه :)
shayad agar man jaye shoma boodam , ba yek raftar tond tar javab in tarz barkhordeshoon ro midadam

be harhal zendegi baraye baazi ha angize mikhahad, baraye bazi ha ham tavahom ( in gozare ro kasi nemitooni naghz kone :D ) ke az bad maareke ....
پاسخ:
این کامنت پتانسیلشو داره که پایه ی خوبی بشه برای یه بحث فلسفی!
وای عالی بود :)))))))))))
معرکه! اون کارت جعلی خیلی خوب بود‍!!!‌ خدایی من اگه جاتون بودم همین جوری فقط نگاشون میکردم! ارزش جیغ زدنم ندارن با این حرفاشون! :))

ولی همیشه در کف این موضوع به سر میبردم که شما چجوری انقدر خونسردانه (!) کاراتونو پیش میبرین و تهشم بهشون میخندین :-/

پاسخ:
:)
خیلی باحال بود ما سه تا هم اول می خواستیم خودمونو به عنوان دانشجو صنعتی شریف جا بزنیمD: بعدش هم می خواستیم به جای اسم واقعی اسم الکی بنویسیم. اما حیف که هیچ کدوم رو انجام ندادیم!
پاسخ:
ناگفته نمونه که آخرش هم می خواستیم برگردیم با هم بریم تو محوطه ببینیم چه برخوردی می کنن که از این هم منصرف شدیم :)
۲۶ آبان ۹۱ ، ۰۹:۵۶ بنیامین دلشاد
بسیار عالی :)
این خونسردی رو کاملن تو چت می شه احساس کرد وقتی کلی غر می زنی به جناب گوهرشادی و آخرش یه :) دریافت می کنی ...
حالا اون سه نفر رو معرفی نمی کنید؟ (جهان بود؟ :-" )
پاسخ:
:)
جهان که نبود ولی جهان عامل همه ی این اتفاقات بود (به خاطر عدم هماهنگیش)
واقعا نقطه ی سوپریمم منطق بود این بنده خدا!!!!
پاسخ:
:)
البته در این جمله فرض نشده بود که مجموعه ی مورد بحث خاصیت سوپریمم دارد.
دقت کنید که گرچه منطق ممکن است سوپریمم داشته باشد ولی اینفیمم ندارد. (یه نفر می تواند بینهایت بی منطق باشد!)
۲۶ آبان ۹۱ ، ۱۲:۳۸ ابوالفضل اسدی

:))))))))

عالی

پاسخ:
:)
هلاک این صدای بیسیمش هستم
مگه منطقه عملیلاتی بوده هی بیسیم میزده!!!!!!!!!!!!
پاسخ:
:)
جاى من خالى :دى
یه صحنه اکشن و کمدى رو از دست دادم:-/
آخه وقتى دیوار هاى خوابگاه اینقدر کوتاه هست که هر شخصی از هر نوعى(!)مى تونه راحت ازش عبور کنه دیگه این سختگیرى ها چه معنى میده!؟
احتمالا نگهبانان گرامى(!) یکم از بیکارى خسته شده بودند و دنبال یکم تنوع مى گشتند :)
پاسخ:
سیم خاردار کشیدن!
۲۶ آبان ۹۱ ، ۱۹:۲۵ مصطفی نوروزی
اقا امیر گناه داره اون آفتابه چی . خودت می گی آفتابه چی دیگه از افتابه چی بیشتر از این انتظار نمی ره که :D
{ بلانسبت افتابه چی های تحصیل کرده :D }
پاسخ:
:)
چه همه متن چه این تیکه : 
"اما به قول پدرم ما مامور به وظیفه ایم نه نتیجه"
متاسفانه ما ایرانی ها به قانون شکنی و انجام ندادن وظیفه عادت کردیم !
حتما جناب آفتابه این پروسه رو روی خیلی های دیگه هم انجام داده چند بار اول به خاطر تفنن و تظاهر اما بعد از یه مدتی که هیچ کس صداش در نیومده واقعا به این باور رسیده که برای خودش کسی شده !
ایشون فراموش کردن که آفتابه چه از طلا باشه چه پلاستیکی فقط بدرد یه کار میخوره !
پاسخ:
:)
:)))))
بسیار جالب! احتمالا قیافه "اون قد کوتاه" آخرش خیلی جذاب بوده! 
جای ما خالی ناگفته نماند برای ما نیز چنین "فیلم اکشن" هایی بسیار رخ داده :دی 
پاسخ:
:)
خب حالا ما هم خیلی داریم یک طرفه نگاه میکنیم...
ما که نمیدونیم شاید آقای آفتابه با همین روش قبلن دزد گرفته!
D:
الان جدی بودم!
پاسخ:
موافقم ولی به احتمال زیاد اتفاقی که علی گفت افتاده. هر چند فقط احتمالش زیاده.
ولی فکر نکنم اینا توان «دزد گرفتن» داشته باشن. چون تا حالا که این همه دزدی شده و ما ندیدیم که بگیرن! :)
تازه با توجه به این که علی به احتمال زیاد این شخص رو نمی‌شناسه، می‌شه کامنتش رو تعبیری گرفت از علت به وجود آمدن این نوع برخوردها در افرادی شبیه به این فرد که حتی اگه در مورد شخص ایشون هم صدق نکنه من تا حد زیادی موافقم که در مورد اکثریت این ژانر آدم‌ها صدق می‌کنه.
آها اینو یادم رفت بگم!
:-جوگیر :))
پاسخ:
و هم‌چنین در بلاگ هم ساین‌این نکرده بودین! :)
یه بار دوستم از شریف اومده بود مدرسه ما با ما گراف کار کنه البته من و 3 تا از بچه ها که ریاضی می خونن. بعد رفتیم مدرسه ساعت 7 شب شد خدمتکار "بهش میگن آرنولد!" اومد طلبکارانه گفت اینجا چی کار می کنین؟ اهورا(استاد) گفت کلاس داریم مدیرم گفته تا بعد 7 میشه باشیم.. آرنولد هم گفت مدیر بیخود کرده! بعدش ما تا 9:30 10 شب مدرسه بودیم فرداشم 8 صبح رفتیم دست مدیر رو گرفت آورد گفت این مردم آزارا دیشب تا نصفه شب اینجا بودند! بعدش دیگه کلی نق زد و رفت :دی 
کلا کلاس المپیاد همیناش خوبه دیگه :دی 
پاسخ:
:)
exactly :D
پاسخ:
:)
۲۷ آبان ۹۱ ، ۱۹:۱۷ علیرضا امانی
یاد نوشته های جلال آل احمد و جمال زاده افتادم :)
پاسخ:
ممکنه تحت تأثیر سبک جلال بوده باشم، چون این روزها دارم سفر روس رو می‌خونم. :)
۲۸ آبان ۹۱ ، ۱۷:۲۱ ناصر باقری
در پی این اتفاقات امروز صبح خبر دار شدیم رییس حراست دانشگاه دار فانی را وداع گفت!!!

پاسخ:
|-8
۲۸ آبان ۹۱ ، ۲۲:۱۶ کنکوری نفهم
می گم کلیپم صوتی هم که ضبط کردی قرار بده برا روحی کنکور واقعا می تونه مفید واقع بشه :|
اما جدا داستان می خونم یاده میتی کومان افتادم اون تیکه می گفت من مامور حاکم بزرگ می تی کومان :)

پاسخ:
متأسفانه امکان آپلودش نیست. (خیلی حجمش زیاده)
لایک به میتی کومون
بابا ما که دانشگاه امام صادق(ع) درس میخونیم این خبرا نیست که اون جا اینقدر گیر میدن!!!!
هرچند ایامی مثل الآن که دانشگاه به خاطر هیئت عزاداری شلوغ میشه،حسابی از خجالت همه در میان دیگه!!!!
حالا که بحث هیئت شد،ی سری هم به میثاق بزنید
misaq.basijisu.ir
التماس دعا
پاسخ:
:)
یهویی چشمم خورد به یه تیکه ازین متن باقیشم سرسری خوندم...
دست کمی از حراست دانشگاه ما ندارن. با آژانس اومدم دانشگاه به راننده میگه چرا شیشه هاشو دودی کردی؟؟؟(اونم با خشانت! تمام)
در حالی که شیشه های ماشین دودی نبود!!!!!!!!
و من و راننده کلا دود از سرمون بلند شده بود از این اظهار فضل جناب دربان!!!!!
تازه وقتی راننده گفت کجاش دودیه؟
سرش داد زد که چرا رو حرف من حرف میزنی؟؟؟
من (o.O)
راننده(o.O)
پاسخ:
:)))
۳۰ مهر ۹۳ ، ۱۶:۵۱ امیررضا پوراخوان
من هم کلیپ خنده دار میخوام :(
چرا برای من این اتفاقا نمیوفته؟؟؟
حال میده ...
هیجان هم داره...
ما برای هیجان زندگی می کنیم نه برای آرامش
<<یه نفر>>
پاسخ:
:))
موافقم.
۰۵ آبان ۹۳ ، ۱۱:۲۷ سید مرتضی کمال الدینی عزآبادی
:))
پاسخ:
بعد سالی اومده‌ای یه لبخند بزنی؟
۰۵ آذر ۹۴ ، ۱۶:۵۰ سید مرتضی کمال الدینی عزآبادی
چند روز بدون هیچ مشکلی رفتیم خوابگاه حتی تو اتاق!:))
پاسخ:
به سلامتی :-)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی