امیر گوهرشادی

دانشجوی علوم کامپیوتر در IST Austria و Georgia Tech

بایگانی

آخرین مطالب

  • ۹۵/۰۴/۲۳
    OS
  • ۹۵/۰۳/۲۴
    KDE

۲۸ مطلب با موضوع «بررسی کتاب» ثبت شده است

با این کتاب جرج ارول جای‌گاهش را در صدر لیست نویسندگان مورد علاقه‌ام دوباره به دست آورد. به جرأت می‌توانم بگویم یکی از بهترین کتاب‌هایی بود که تا حالا خوانده‌ام. «روزهای برمه» داستانی است که در برمه (میانمار) در زمان اشغالش توسط انگلیس‌ها می‌گذرد. جرج ارول یک شاه‌کار دیگر پیش روی خوانندگانش نهاده است. 

موضوع داستان تعامل بین بومیان و اروپاییان، سیاه‌ها و سپیدان است. شخصیت اصلی داستان، فلوری، یک انگلیسی شبه‌روشن‌فکر است، کسی که در آن زمان در نوع خود یک انقلابی به حساب می‌آمده است. انقلاب او آدم حساب کردن بومیان و دوست‌شدن با آن‌هاست.

نقطه‌ی اوج داستان در قسمت‌هاییست که ارول به توصیف اروپاییان ساکن در برمه و هند می‌پردازد. به راستی که موجودات ترحم‌برانگیزی هستند. تمام زندگیشان حول موقعیت اجتماعیشان به عنوان یک «سپیدپوست» یا «ارباب اصیل» می‌گذرد. درست مانند حیوانات یک سیکل طبیعی زندگی دارند و حتا اندکی از آن منحرف نمی‌شوند. رفتارهایشان زشت و بی‌ادبانه و در عین حال کاملن قابل پیش‌بینی است. مغرور و ابلهند و بدون هیچ دلیلی خود را برتر می‌دانند. 

در زمان خواندن این کتاب به شباهت‌هایش با جامعه‌ی خودمان فکر می‌کردم. در جامعه‌ی ما هم بسیارند افرادی که صرفن با موقعیت اجتماعیشان تعریف شده‌اند و حتا در ذهن خودشان هم چیزی بیش از عضوی از طبقه‌ای که خود را به آن متعلق می‌دانند نیستند و هیچ ابتکار عملی و آزادی‌یی ندارند و در یک کلام انسان نیستند. درست مانند ماشین‌هایی از پیش برنامه‌ریزی شده طبق عرف طبقه‌ی خود به دنیا می‌آیند، زندگی می‌کنند و در آخر می‌میرند و فراموش می‌شوند. ارول به وضوح چنین افرادی را تحقیر می‌کند.

کتاب به خوبی نشان می‌دهد که چه حس بدی دارد وقتی کسی به خاطر چیزی که آدم خودش به رسمیت نمی‌شناسد بهش احترام می‌گذارد. مثلن مردم برمه هر سپیدپوستی را «قدیس» خطاب می‌کنند. اروپایی‌ها حقیرند اما برمه‌ای‌ها گاهی از آن‌ها هم حقیرترند. مردمانی پیدا می‌شوند که خودشان باور کرده‌اند که پایین‌ترند و این پایین‌تر بودن را پذیرفته‌اند. برای چون منی که اگر دانشجوی دیگری اندکی بیش از حد رسمی با من صحبت کند قطعن بسیار محکم بهش می‌توپم و یادآوری می‌کنم که باید درک کند که هر دو نفرمان در یک سطحیم، تصور برخی صحنه‌هایی که ارول توصیف می‌کند خالی از درد نیست.

در آخر شاید خوب باشد که مردم ما این کتاب را بخوانند، البته اگر اصلن کتابی بخوانند! در این صورت لااقل درک می‌کنند که رفتارشان با افغان‌ها یا پاکستانی‌ها یا حتا ایرانی‌های تنگ‌دست تا چه حد زجرآور، احمقانه و بی‌منطق است. شاید درک کنند که همان‌طور که هیچ اروپایی بر هیچ برمه‌ای برتری ندارد، هیچ‌کس به خاطر قرار گرفتن در سمت باختر خطی که انگلیسی‌ها کشیده‌اند ارزش‌مند نمی‌شود و شاید بفهمند که من به عنوان کسی که چنین عقایدی دارم تا چه اندازه از زیستن در اجتماعی با شرایط فعلی ناخشنودم.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ دی ۹۳ ، ۰۰:۰۱
امیر کفشدار گوهرشادی

«رفتن به جهنم آن‌قدرها هم آسان نیست. گاهی وقت‌ها نیرویی که می‌خواهد شما را نجات دهد بر شما چیره می‌شود و شما را به بهشت می‌برد.»

قبول دارم که به خوبی «دختر کشیش» و «مزرعه‌ی حیوانات» و  «۱۹۸۴» و«آس و پاس‌ در پاریس و لندن» نیست ولی مگر می‌شود اثری از جرج ارول را خواند و تا مدت‌ها به فکر فرو نرفت؟ Keep the Aspidistra flying یا به قول مترجمش، رضا فاطمی، «همه‌جا پای پول در میان است» را امروز ظهر تمام کردم. به نظر می‌آید این اریک آرتور بلیر حالا حالاها قرار است روی طرز فکر من تأثیرهای عمیقی بگذارد.

کتاب در مورد پول است. هر خط آن در مورد پول است. گوردون کومستاک، قهرمان داستان، می‌خواهد به پول بی‌احترامی کند. می‌خواهد از زندگی در قلمروی خدای پول رها شود. می‌خواهد به جامعه‌ی پول‌پرست که گیاه آسپیدیسترا نماد آن است پشت کرده و به این موجود زشت اعلام جنگ کند. اما مگر می‌شود؟


«باد هولناک به شدت می‌وزد،

سپیدارهای خمیده که به تازگی عریان شده‌اند

و نوارهای سیاهی از دودکش‌ها که به پایین خمیده‌اند

با تازیانه‌ی هوا بریده می‌شوند.


پوسترهای پاره به اهتزاز در می‌آیند.

غرش ترامواها و تلق‌تلق واگن‌ها

و کارمندانی که با عجله به سمت ایستگاه می‌روند،

انگار در کنار درهای شرقی، در حال لرزیدنند.


هر کدام با خود می‌اندیشند که زمستان از راه می‌رسد

خدایا لطفن امسال هم شغل مرا حفظ کن!»


پ.ن: اگر اعصاب درست و حسابی ندارید به سراغ این کتاب نروید چون در بعضی بخش‌ها (اکثر بخش‌ها) به شدت اعصاب‌خردکن است و نویسنده در این مورد عمد داشته است.

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۳ ، ۰۰:۲۸
امیر کفشدار گوهرشادی
وقتی آقای نجیب بارور، بی آن که مرا از پیش بشناسند، پایین این مطلب من نظری نوشتند، شگفت‌زده و بسیار خوش‌حال شدم. ایشان خود محبت کرده و نسخه‌ای از کتابشان را برای من ایمیل کردند. دو ساعتی است که این کتاب ارجمند به دست من رسیده است و آن را خوانده‌ام و باز از نو خوانده‌ام و از خواندنش سیر نمی‌شوم. 
کتابی است کوتاه در ۸۰ صفحه که توسط انتشارات برگ به چاپ رسیده است و شامل ۳۶ شعر بسیار خواندنی است. آقای بارور زبانی صمیمی و طبع شعری روان دارند، اما آن‌چه مرا بیش از این‌ها به تحسین این کتاب وا می‌دارد عقاید عمیق و زیبای فرهنگی، اجتماعی، دینی و سیاسی مطرح شده در آن است. بخش عمده‌ای از اشعار این کتاب به موضوع وحدت و مذمت جنگ و گله از جدایی‌ها می‌پردازد. نجیب بارور از آن دسته اندیشمندان افغان است که بسیار زودتر از مردم به زشتی‌های جنگ و جدایی و زیبایی‌ و لزوم اتحاد و هم‌دلی پی برده است و نه تنها پی برده که ایمان آورده است و سخت می‌کوشد که یافته‌هایش را به دیگران نیز انتقال دهد هر چند «صور اسرافیل را در گوش کر» انداخته باشد.

هر که از جنگ سخن گفت، بخندید بر او
حرف از پنجره‌ی رو به تحمل بزنید

حال که سخن به این‌جا رسید، خوب است که در این مورد هم کمی بنویسم. قبلن هم بارها در این خصوص نوشته‌ام اما این کتاب «دوباره می‌بخشدم توان» تا باز بر تفکرات خود پای فشارم و بنویسم و بنویسم و بنویسم. 
به راستی ما را چه شده است؟ «کجا رفت آن دانش و هوش ما»؟ چرا چشم نمی‌گشاییم؟ اندک نگاهی به اروپا درس بزرگی برایمان خواهد داشت. در غرب، مردمانی که قرن‌ها به خون یکدگر تشنه بوده‌اند، نسلی پس از نسل دیگر خون هم را ریخته‌اند، سال‌ها جنگیده‌اند و هیچ مهری نسبت به هم در دل ندارند، دریافته‌اند که سعادت در یک‌دلی و اتحاد و با هم بودن است. آن‌وقت کمی این‌سوی تر، ما در خواب عمیق غفلتیم. بی‌خبر از همه‌جا نشسته‌ایم و بین خودمان و خودمان «دیوار» کشیده‌ایم. مرزهای بین ایران و افغانستان و تاجیکستان و بسیاری دیگر از کشورهای این منطقه به جوک و لطیفه می‌مانند. جوک‌هایی که بیش از آن که خنده‌آور باشند، دردناکند. این طرف آریایی، آن طرف آریانا. این طرف پارسی‌زبان، آن‌ طرف پارسی‌گوی. این‌ طرف مسلمان، آن طرف هم مسلمان. این طرف در عشق آن طرف، آن طرف در طلب این طرف. این طرف نگاهش به خواجه عبدالله، آن طرف سرش در شاهنامه. این طرف خراسانی، آن طرف خراسان. این طرف در سرش آرزوی هرات، آن طرف در دلش شوق دیدار شیراز. این طرف تنها مانده، آن طرف جدا افتاده. واقعن این مرزها چیستند بین ما؟ از کجا آمده‌اند؟ چه کسی رسمشان کرده است؟ «خانه‌‌ویران باد ما را هر کسی تقسیم کرد». بزرگ‌تر از این درد، درد بیگانگی ما از خودمان است. مگر قرار نبود «هر کجا مرز کشیدند شما پل بزنید»؟ ما را چه شده که خودمان به جدایی از خودمان مشغولیم؟ آه که «اندوه بزرگیست». چه اندوهی بزرگ‌تر از زیستن در میان مردمی که خود را اندکی نیز نمی‌شناسند؟ مردمی که خودی و بیگانه را تمایز دادن نمی‌توانند. بگذریم ... ولی کاش به این سادگی از این نکات نمی‌گذشتیم.
در این کتاب شعر زیبا با مفاهیم و موضوعات دیگر نیز فراوان است. بیت‌های لطیف و خیال‌انگیز نیز هر چند صفحه یک بار تلنگری به خواننده می‌زنند و توانایی‌‌های شاعر را به رخ می‌کشند. مثلن:

یک جلوه‌ی تو خوش‌تر از صدها نگاه آفتاب
شب‌ها که یادت می‌کنم درگیر ماهم می‌کنی

با لشکری از آرزو در فکر تسخیر تو ام
با خنده یک یک می‌کشی و بی‌سپاهم می‌کنی

 آخرین شعر مجموعه، خصوصن، مورد علاقه‌ی من است و آخرین بیتش بیش از همه:

کوه بی‌شایبه در تیشه‌ی فرهاد نوشت
زندگی تلخ‌ترین فلسفه‌ی شیرین است

مطمئن نیستم که منتشر کردن بیش از این مقدار از این کتاب کار درستی باشد، وگرنه بسیار بیت‌های زیبا و اشعار ارزشمند در این اثر خواندم که دوست داشتم بنویسمشان. در پایان برای آقای بارور نهایت سربلندی و موفقیت را آرزو می‌کنم و امید دارم که کتاب بعدیشان را در همین یزد بتوانم تهیه کنم. یک جمله هم به دوستانی که فکر می‌کنند شعر معاصر پارسی فقط در ایران بالنده است: سخت در اشتباهید.
۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۳ ، ۱۱:۴۳
امیر کفشدار گوهرشادی

گویا در افغانستان کتابی چاپ شده است به نام «نام دیگر کابل»، سروده‌ی آقای نجیب بارور. من جز عکس پشت و روی این کتاب هیچ از آن ندیده‌ام. این پست را می‌نویسم تا هم شما را به خواندنش دعوت کنم و هم از همه‌ی دوستان، به خصوص هم‌وطنان کابلی، تقاضا کنم که اگر می‌توانند به هر نحو ممکن این کتاب را به دست من برسانند. 


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۳ ، ۰۰:۱۸
امیر کفشدار گوهرشادی

«خدمتکار و پروفسور» کتابی بود که توانست Pride and Prejudice را نیمه‌کاره از دست من در آرد و در حالی که آن را رها کرده‌ام مرا به خواندن خودش مشغول کند. افرادی که با سلیقه‌ی من آشنایند خوب می‌دانند که تقریبن ناممکن است کسی بتواند مرا از خواندن کارهای جین آستن باز دارد اما یوکو اگاوای (Yoko Ogawa) ژاپنی توانست. این کتاب عالی است. بعد از سال‌ها اولین باری بود که یک کتاب را (تقریبن) یک نفس خواندم. اولین باری بود که با یک رمان به خواب رفتم و در کل زندگیم دومین باری که همزادپنداریم با شخصیت‌ها در حدی بود که کل شب خواب ادامه‌ی داستان را دیدم. حس نمی‌کردم که دارم داستانی می‌خوانم. حس می‌کردم سرگذشت خودم را از زبان یکی از نزدیکان غیرریاضی‌دانم می‌خوانم. شخصیت پروفسور این داستان، عقاید و باورهای خودم را به شکلی پخته‌تر از آن‌چه در حال حاضر هستند پیش چشمانم گذاشت. خواندن این کتاب، به خصوص بعد از تماشای چندباره‌ی Before Sunset خیلی امیدبخش و لذت‌بخش و آرامش‌بخش است. در آن فیلم Celine از عجیب‌بودن تجربه‌ی خواندن کتابی که بر اساس شخصیت خود آدم نوشته شده است می‌گوید و در این کتاب من شخصیت خودم را (حالا با چند سال تفاوت و کلی موفقیت بیش‌تر) می‌خوانم. واقعن تجربه‌ی غریبی است. پل آستر راست گفته که این کتاب «اثری کاملن خلاقانه، بی‌نهایت دل‌نشین و به شدت تکان‌دهنده» است. برای این که بدانید که هیچ غلوی در مقایسه‌ی شخصیت پروفسور کتاب با خودم ندارم (و ایضن بفهمید که کلن ریاضی‌دان‌ها دیوانه‌هایی هستند که زورشان از سایر دیوانه‌ها بیش‌تر است و می‌توانند مردم را مجبور به تحمل خودشان کنند و من هم از ریاضی‌دان بودن دست‌کم دیوانگی خاصش را دارم) چند خصوصیت این پروفسور را می‌آورم، باشد که کتاب را به دقت بخوانید:

  • موفقیت‌هایش فقط برای دیگران بزرگ بودند. خود او وقتی مسأله‌ای را حل می‌کرد دیگر جذابیتی در توضیح‌دادن موفقیتش نمی‌یافت و برایش هم مهم نبود که چه‌قدر مورد تشویق قرار گیرد. معمولن از چیزهایی که دیگران بسیار کوچک می‌پنداشتند بیش‌تر لذت می‌برد تا حل مسائلی که بقیه بدون آن که حتا بفهمند موضوع از چه قرار است به خاطر آن‌ها به او احترام می‌گذاشتند.
  • از درس دادن ریاضیات حتا به یک بچه‌ی راهنمایی ابایی نداشت و از این کار هم استقبال می‌کرد و هم آن را به گونه‌ای انجام می‌داد که رضایت خاطرش مشهود بود.
  • از اجتماعات انسانی و جاهای شلوغ بدش می‌آمد. ترجیح می‌داد در اتاق ساکت خودش و در دنیای محکم و منطقی ریاضیات زندگی کند تا بین مشتی هوادار عربده‌کش بیس‌بال.
  • بدترین کاری که می‌شد با او کرد این بود که وقتی به مسأله‌ای فکر می‌کند مزاحمش شویم. البته او ابدن کارهای عادی زندگی را مزاحمت تلقی نمی‌کرد. فقط بیرون آوردن او از دنیایی که برای خودش ساخته بود مزاحمت بود.
  • رفتارهایش عجیب و غریب و غیر قابل پیش‌بینی بود و رفتارهای دیگران نیز برای او عجیب و غیرمنطقی و معمولن بیخود جلوه می‌کرد.
  • نمی‌توانست بدون منطق حرف بزند.
  • به اعداد، به خصوص اعداد اول، عشق می‌ورزید و شاخه‌ی کاریش را «ملکه‌»ی ریاضیات می‌دانست.
  • کودکان را بیش‌تر از بزرگ‌سالان ارج می‌نهاد و آدم حساب می‌کرد.
  • کلمات «ریاضی» و «حقیقت» را با تأکید زیادی ادا می‌کرد.
  • عددهایش را درست و منظم می‌نوشت.
  • توانایی عجیبش در راه‌رفتن طولانی با این سرعت زیاد باورکردنی نبود.
  • می‌توانست در کم‌تر از ۱۰ دقیقه با یک مسأله‌ی ریاضی برای خودش سرگرمی و لذتی توصیف‌ناپذیر پدید آورد و همه‌ی دنیا به غیر از ریاضیات را فراموش کند.
  • هیچ ترسی از گفتن این که خودش یا کل ریاضی‌دانان مطلبی را «نمی‌دانند» نداشت. برای او نادانسته‌ها هم درست به اندازه‌ی دانسته‌ها ارزشمند بودند.
  • گرچه مؤدبانه برخورد می‌کرد اما معلوم بود که فقط دارد مرا (خدمت‌کار را) تحمل می‌کند و هیچ علاقه‌ای به وجودم ندارد.
  • در جشن‌ ما شرکت می‌کرد و از آن‌ لذت می‌برد اما تفاوت این لذت با لذتی که از ریاضیات به دست می‌آورد را نمی‌توانست پنهان کند.
  • بالاترین جمله‌ای که در تحسین چیزی می‌گفت «چه‌قدر آرامش‌بخش است» بود.
این کتاب را حتا از A Beautiful Mind هم بیش‌تر دوست داشتم.

پ.ن: مترجم گند زده است. اصل انگلیسی (ژاپنی) را بخوانید. آخر آدمی که در حد دبیرستان هم ریاضی بلد نیست مگر مجبور است کتابی که این همه ریاضیات دارد را ترجمه کند؟ چرا این‌قدر ملت کم‌شعور هستند؟
پ.ن ۲: تنها بدی کتاب اینه که بعضی جاها زیادی احساساتی و رمانتیک می‌شه :پی
۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۳ ، ۲۱:۱۹
امیر کفشدار گوهرشادی

مترجم اسم کتاب را عوض کرده است. «نارسیس و گلدموند» را به «نارسیس» خلاصه کرده. از این کارش البته خوشم می‌آید. نارسیس نام بهتری است. گلدموند سهم بیش‌تری از این کتاب دارد، نویسنده در مورد او بیش‌تر نوشته است، اما نارسیس شخصیتی است که کتاب را معنادار می‌کند و خواندنش را لذت‌بخش. شاید به همین علت نگارنده هم اول نام نارسیس را آورده است.

به هر رو اگر دیدید کتابی با دادن نام شخصیت افسانه‌ای خودپرست و مغرور و خودزیبابین یونان قدیم به یک دانشمند و یا کشیش بزرگ آغاز می‌شود و سپس به شرح سرگذشت مرد بیابان‌گردی می‌پردازد که هیچ تعهد اخلاقی و دینی در خود ندارد و  از هیچ کاری روی‌گردان نیست و در آخر هم طوری تمام می‌شود که نمی‌دانید از آن خوشتان آمده یا نه و حتا نمی‌توانید نظرتان را در موردش بیان کنید، شک نکنید که نویسنده‌اش هرمان هسه است.

«ولی زندگی من مثل تو نبوده ... نظر آبوت دانیل این بود که من بسیار مغرور و خودپسندم. شاید او درست می‌گفت. اما این غرور ذاتی، هیچ‌گاه باعث نشد که به مردم ستم کنم و کارهایشان را انجام ندهم. نگاه من به همه‌چیز بر اساس دانش و مسائل علمی بوده است و هیچ‌گاه اجازه نداده‌ام که قلبم کسی را دوست بدارد. من از کشیشانی خوشم می‌آمد که باسوادتر بودند و هرکس علم زیاد نداشت، نمی‌توانست در نظر من بزرگ باشد.»

این کتابی است که آن را دوباره خواهم خواند.


پ.ن: نارسیس، هرمان هسه، ترجمه‌ی وحید منوچهری واحد، نشر جامی، ویراستار گند زده است!


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۶ مرداد ۹۳ ، ۱۱:۴۳
امیر کفشدار گوهرشادی

در ادامه‌ی خوانش کتاب‌های احمد محمود، به «از مسافر تا تب‌خال» رسیدم. این کتاب مجموعه‌ای است از داستان‌های کوتاه وی و با کتاب «غریبه‌ها و پسرک بومی» اشتراکات فراوانی دارد، به خصوص داستان‌های «غریبه‌ها»، «پسرک بومی» و «آسمان آبی دز». تقریبن همه‌ی داستان‌های این مجموعه حال و هوایی محلی و پایانی ناخوش دارند و سبک اکثر آن‌ها همان است که در سایر کتاب‌های محمود، به خصوص «داستان یک  شهر» و «همسایه‌ها» دیده می‌شود. در چند مورد نویسنده دست به تجربه‌های جدیدی هم زده است، اما من همان شکل غالب داستان‌هایش را بیش‌تر می‌پسندم. از «پسرک بومی» که قبلن آن را خوانده بودم که بگذریم،«مسافر» و «برخورد» زیباترین داستان‌های این مجموعه هستند.


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۳ ، ۰۰:۴۵
امیر کفشدار گوهرشادی

چندان دوست نداشتم که این پاراگراف‌ها را بنویسم اما دیشب خواندن «زند وهومن یسن» یا همان «بهمن‌یشت» به ترجمه‌ی صادق هدایت را آغاز کردم و در همان آغاز کار از مقدمه‌ی چرند و مزخرف مترجم متعجب شدم. این مقدمه با چنان لحنی نوشته شده است که به خواننده القا می‌کند که نویسنده آشنایی کاملی با تاریخ ایران پیش از اسلام و به خصوص با کیش زرتشت دارد، حال آن‌که به نظر من صادق هدایت (که نامش هیچ تناسبی با خودش ندارد) جز نحوه‌ی خواندن چند خط باستانی، هیچ نمی‌داند.

اصولن هر جا می‌گوید «زرتشتیان بر این باورند که ...» باید این‌طور برداشت شود که «غربیان بر این باورند که زرتشتیان بر این باورند که ...» و نویسنده گویی ایرانی نیست و هیچ ارتباطی با ایران و زرتشتیان ایران ندارد و فقط طوطی‌وار آن‌چه را که غربیان هندوشناس به زرتشت و کیشش چسبانده‌اند واگویه می‌کند و خنده‌دارتر این که صادق هدایت حتا یک آشنایی اولیه با اسلام شیعه، به عنوان باور غالب در ایران، هم ندارد و اندک اشاره‌هایی که به باورهای تشیع می‌کند هم غلط و بی‌ربط است. برایم دشوار است که چنین شخصیتی را ایرانی به حساب آورم. او غرب‌زدگی بیش از حد و مضحکی دارد و حتا به ایران از دید اروپاییان می‌نگرد. چنین شخصیت‌هایی فقط به همین درد می‌خورند که بین عامه‌ی نادان جامعه نامی دست و پا کنند و عده‌ای بیسوادی و عقده‌های حقارتشان را با نقل قول از آن‌ها بپوشانند. حیف کاغذی که با چاپ این چیزها به هدر رفته است.

برای نمونه فقط بخشی از یک پاورقی این مقدمه را می‌آورم تا نشان داده شود که این شخص تا چه حد دل‌بسته‌ی غرب است:

«نه تنها حروف الفبای کنونی که از عربی گرفته شده برای ضبط متنهای پهلوی و یا لغات فرس قدیم ناقص است؛ بلکه لهجه‌ها و زبان‌های بومی ایرانی را نیز نمی‌توان با این حروف ضبط کرد. حتا برای فارسی معمولی نیز شایسته نمی‌باشد. مثلن یک نفر چک یا فرانسوی می‌تواند فارسی را به حروف زبان خود بنویسد و اگر آن را به هم‌زبان خود بدهد که فارسی نداند، آن شخص قادر است متن فارسی را بی‌غلط بخواند. فارسی معمولی را نیز نمی‌توان با تلفظ کامل و دقیق با حروف کنونی نوشت و به همین علت فارسی نوشته و زبانی، دو زبان جداگانه شده است. مثلن «رفتم و بهش گفتم» را باید معرب و به شکل ساختگی «رفتم و به او گفتم» نوشت. موضوع تغییر خط، احتیاج ضروری و حیاتی است و هیچ ربطی با تفریح یا فرنگی‌مآبی و یا تقلید ندارد. غرور ملی را نیز جریحه‌دار نمی‌کند. زیرا خطوط قدیم فارسی نیز مانند میخی، پهلوی و اوستایی اختراع صد در صد ایرانی نبوده؛ چنان‌که حروف فارسی کنونی، اختراع ایرانی نمی‌باشد و به تناسب موقع یا احتیاجات خود، وفق داده‌اند. امروزه هم بی‌آن‌که لازم باشد اختراع تازه‌ای در خط فارسی بکنند، باید حروف فارسی به صورت الفبای لاتینی بسیار ساده و با حروف صدادار باشد تا بتوان تمام مشخصات زبان را با آن ضبط کرد.»

این متن بسیار قانع‌کننده و منطقی به نظر می‌آید و به راحتی می‌تواند خواننده‌ی ناآگاه را از حقایق گمراه کند و از همین روست که می‌گویم این شخص لایق نام «صادق» نیست. متن بالا حتا یک جمله‌ی صحیح هم ندارد. در ادامه چندین مورد از غلط‌های آن را یادآوری می‌کنم:

  • حروف الفبای کنونی از عربی گرفته نشده‌اند. در حقیقت این یک باور غلط عامه است و هیچ اثباتی برای آن وجود ندارد.
  • در مورد پارسی قدیم اطلاع کافی ندارم، اما در مورد لهجه‌های گوناگون پارسی، برای من که همین دیروز کتاب «داستان یک شهر» را به پایان بردم واضح است که این خط هیچ مشکلی در ثبت آن‌ها ندارد.
  • شایسته‌بودن یا نبودن یک خط را چه کسی باید تشخیص دهد جز کاربران آن؟ آیا جز این است که سال‌های سال ایرانیان با این خط نوشته‌اند و از آن ناراضی هم نبوده‌اند؟
  • این استدلال چک و فرانسوی که بیش از حد مسخره و خنده‌آور است. اولن چه لزومی دارد که کسی که زبانی را نمی‌فهمد بتواند آن را بنویسد و بخواند؟ دوم آن که کل اگر طبیب بودی، سر خود دوا نمودی. فرانسویان زبان خود را نمی‌توانند با خط لاتین درست بنویسند و بخوانند، چه برسد به پارسی! در مورد چک‌ها اطلاعی ندارم. به نظر نمی‌آید صادق هدایت با فرانسوی ناآشنا باشد بلکه به نظر می‌آید که سعی در نوعی عوام‌فریبی و احمق‌فریبی دارد.
  • چرا نمی‌توان پارسی معمولی را با این حروف به صورت دقیق نگاشت؟ اگر شما تنبلی‌ات می‌آید و حرکت‌گذاری نمی‌کنی و یا نیازی به آن درجه از دقت حس نمی‌کنی، گناه خط چیست؟
  • جدابودن زبان نوشتاری و گفتاری تقریبن در هر زبانی وجود دارد و هیچ ربطی به خط ندارد. در انگلیسی هم این موضوع دیده می‌شود. پس لاتین خط بدی است؟ در جمله‌ی «رفتم و به او گفتم» هم هیچ نشانی از زبان عربی دیده نمی‌شود و این جمله نه از نظر ساختار و نه از نظر واژگان و ترکیب‌ها شباهتی به تازی ندارد. جالب این است که خود نویسنده با همین خط فعلی می‌تواند «رفتم و بهش گفتم» را که از نظر خودش شیوه‌ی درست است بنویسد و باز نق می‌زند که این کار شدنی نیست! 
  • سال‌ها پیش صادق هدایت گفته که موضوع تغییر خط احتیاج ضروری و حیاتی است و تا کنون خط تغییر نکرده و ما هم مشکلی نداشته‌ایم. تا کنون احتیاجی تا این حد حیاتی ندیده بودم!
  • تغییر خط ربطی به فرنگی‌مآبی ندارد اما خط ما باید به لاتین تغییر کند! اگر فرنگی‌مآبی نیست پس این همه تأکید بر لاتین از کجا سرچشمه می‌گیرد؟ اگر مشکل ثبت دقیق زبان است و خط فعلی توان آن را ندارد (که دارد)، چرا سیریلیک نه؟ چرا خط‌های هندی نه؟ چرا ژاپنی نه؟ چرا فقط لاتین؟
  • نمی‌فهمم چه‌گونه ممکن است چنین تغییر بزرگی غرور ملی را جریحه‌دار نکند. تجربه‌ی ترکیه و ترکمنستان و آذربایجان و تاجیکستان هم به خوبی نشان می‌دهد که با تغییر خط غرور ملی نه تنها جریحه‌دار، که له شده است.
  • چند خط را نام می‌برد که ادعا دارد کاملن ایرانی نیستند. کاری به درستی یا نادرستی این ادعا ندارم. پرسش من آن است که چرا از «دین‌دبیره» که کاملن ایرانی بودن اثبات‌شده است نام برده نمی‌شود؟ آیا صادق هدایت آشنا با دبیره‌های قدیمی ایرانی، کاملن اتفاقی آن را از یاد برده است؟

امیدوارم این اپیدمی مسخره‌‌ی پیروی از شخصیت‌های وابسته و خودفروخته و به قول خودشان روشن‌فکر در جامعه‌ی ما ریشه‌کن شود.



۲۲ نظر موافقین ۸ مخالفین ۱ ۰۶ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۳۰
امیر کفشدار گوهرشادی

«داستان یک شهر» احمد محمود را هم می‌توان قسمت دوم «همسایه‌ها» به حساب آورد و هم یک رمان جدا و مستقل. راوی همان راوی همسایه‌ها، خالد، است و داستان به روزگار پس از سربازی تحمیلی او و تبعیدش به بندر لنگه می‌پردازد. لحن بیان کمی تغییر کرده است و بزرگ‌تر‌شدن راوی مشخص است. نویسنده هیچ ابایی از به تصویر کشیدن نکات منفی جامعه و به خصوص ارتش آن زمان ایران ندارد و همه‌چیز را به صراحت و دقت توضیح می‌دهد و درست مانند همسایه‌ها، خشونت و توحش بازجویان را چنان دقیق می‌نگارد که مو به تن خواننده راست می‌شود. هم‌چنین در قسمت‌هایی از کتاب، شاه ایران را به صورت ضمنی به تمسخر می‌گیرد. نکته‌ی مثبت بزرگ دیگر این کتاب، آن است که نویسنده لهجه‌های مختلف را به خوبی و زیبایی و در نهایت درستی نوشته است، چنان که برای خواننده‌ی تیزبین تفاوت لهجه‌ی بندری ساکنان لنگه و لهجه‌ی اهوازی راوی و لهجه‌ی آذری سرکار ساقی نمایان است.

درست مانند همسایه‌ها، این کتاب را به خاطر تصویر دقیقی که از روزگارانی بسیار مهم در تاریخ معاصر ما به دست می‌دهد دوست می‌دارم و از آن به خاطر لحنش که گاه مستهجن می‌شود دلخور هستم.

این ۶۱۲ صفحه را در ۱۲ روز خواندم.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۶ خرداد ۹۳ ، ۱۳:۴۸
امیر کفشدار گوهرشادی

I've read it several times and yet each time I read it I just can't help liking it more and more. Emily Brontë is definitely a great writer and Wuthering Heights an immortal masterpiece. This time I was lucky to find an audiobook, quite an old one, of WH and spent a half-day listening to it carefully and remembering all those moments of my life which were put to the joy of learning about English language and what makes a good novel at the same time.

Wuthering Heights is not a love story. It's not really about love at all. It's about hatred and is the most vivid and lively description of it that has ever been seen in print. Heathcliff, the despicable protagonist (I can't really consider him an antagonist), is a symbol of wrath and hatred and inhumane character but yet it is too hard for the reader to hate him. It's as if he never had a choice. It's as if he cannot understand the world the way others do. In my eyes he's a brilliantly interesting character and a most memorable one. On the other hand, I had almost no uneasiness in hating Joseph or even Linton or Cathy. They were all proud, in their own ways, and silly and selfish. I certainly like the course of the story but I'm not really sure if Cathy deserved the happiness that she got to. If I was the writer, WH would have ended in a much more severe tragedy, leaving Mr. Lockwood and Ellen to mourn over it. :)

Finally, I should describe EB's fine work by the words that Washington Post once used to praise The Old Man and the Sea: "Every word tells, and there is not a word too many."


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۵۱
امیر کفشدار گوهرشادی